نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2011

عاقلان دانند!

عاقلان دانند!

دوستی مطلب زیر را برایم فرستاد، و  با کمی تغیر برایتان می فرستم

چرا براي ترک ها جوک ميسازند ؟ اولين چاپخانه در سال 1227 توسط شاهزاده  عباس ميرزا در تبريز تاسيس شد و 12 سال بعد دومين چاپخانه در تهران تاسيس گرديد. براي اولين بار کتب خارجي در تبريز ترجمه گرديد که از آن جمله عبارتند از: پطر کبير،شارل دوازدهم،اسکندر کبير،…اولين رمان ايران به نام((ستارگان فريب > خورده- حکايت يوسف شاه سراج)) توسط ميرزا فتحعلي آخوند زاده در تبريز به رشته تحرير در آمد. اولين دايرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزي تبريزي نوشته شد . اولين کتابخانه عمومي توسط ميرزاحسن
خان خازن لشگردر سال 1312 در تبريز تاسيس  شد.  اولين سينماي ايران پس از پنج سال از اختراع جهاني آن(توسط برادرن لومير)  در تبريز با نام سولّي(آفتاب) تاسيس  گرديد  اولين نمايشنامه وتئاتر در تبريز به  سال 1261 شکل گرفت: اولين عکاسخانه توسط قاسم ميرزا در  تبريزراه اندازي شد.  اولين فوتباليست شاغل در اروپا (بلژيک به نام حسين صدقياني از اهالي تبريز در سالهای1309-1311 بهترين گل زن باشگاههاي  اين کشور بود و در فينال جام  باشگاههاي بلژيک با به ثمر رساندن سه گل  باعث قهرماني تيم رويال شالروا  اسپورتينگ کلوپ در مقابل تيم بروکسل  گرديد.  در زمينه پزشکي نخستين طبيب محصل فرنگ  نخستين کتابهاي پزشکي، نخستين آبله  کوبي، نخستين دانشکده پرستاري مامائي ،رنخستين دندانهاي مصنوعی، اولين عمل قلب باز،  پيوند قلب برروي سگها و نخستين عمل پيوند کليه توسط دکتر جواد هيات در سال 1347 در تبريز به انجام  رسيد .  اولين هوانورد ايراني به نام کلنل محمد  تقي خان پسيان از اهالي تبريز بود. اولين کارخانه اسلحه و مهمات در شهر  تبريز بنا نهاده شد  . اولين کارخانه چيني سازي در شهر تبريزساخته شد.  اولين کارخانه توليد برق در اين شهر و  اولين خياباني که در آن از چراغهاي برقي استفاده شد خيابان چراغ گازي تبريز بود.  اولين ضرابخانه ماشيني و انتشار اسکناس از فعاليت هاي اين شهر اولين ها  بود. اولين شهر ايران که صاحب تلفن شد تبريز بود . اولين انجمن زنان در تبريز توسط صاحب سلطان خانم تشکيل گرديد . اولين بلديه و نظميه پليس مردمي و شهرداري
ايران متعلق به تبريز است.  اولين مهمانخانه توسط ميرزا اسحق خان  معززالدوله در تبريز پذيراي مهمان  گرديد . اولين مدرسه کر و لال ها توسط  جبارباغچه بان و اولين مدرسه نابينايان  توسط یک ميسيون آلماني و اولين مدارس حرفه اي و بازرگاني  توسط محمدعلي تربيت واولين کودکستان  توسط ابوالقاسم فيوضات در تبريز بنا  گذاشته شد. اولين پايگاه لرزه نگاري در تبريز (شهر  زلزله خيز) بنا گذاشته شد. تبریز دروازه تجدد به ایران بود. اگر بخواهیم از تمام شاعران و ترک را نام ببرم مثنوی هفتادمن می شود اگر روانشاد سعدی زنده بود، «و می شنید ترک خر»، می گفت: «عاقلان دانند».
قسم به حضرت عباس که من هرچی جوک در باره تر کها شنیدم، از خود ترک ها  بود. دلیلش هم برای من خیلی واضح است، چون به خودشان اطمینان دارند!

1 آبان 1390 ــ 23 اکنبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 22, 2011

خوش به حال قذافی؟

خوش به حال قذافی؟

خیال کنید قذافی چهل سال دیگر هم عمر می کرد. بیست سال آخرش را زیر نطر پرشکان غربی، در چادری که تبدیل یه مجهزترین بیمارستان دنیا کرده بودند، با هزینه ای سرسام آور
زنده می ماند، و پس از مرگش بزرگترین مقبره دنیا را برایش می ساختند، با تعداد زیادی کارگر و کارمند. هر روز عده ای مزدور و جیره خوار را برای زیارت به مقبره اش می بردند تا معجزه بخواهند، و اگر یکی خدای ناکرده در آنجا می گفت؛ «این آدم  dکی از بزرگترین جنایتکاران تاریخ است». فورا می گرفتند و می انداختندش، آنجا که عرب شتر می چراند و نی و دایره می زد. عده ای از دانشمندان عرب را استخدام می کردند، تا کتاب سبز او را تفسیر و تحلیل کنند. تنها این جمله او؛ «الدیک من العربی،جمیل الشکل و القدی» ترجمه، با هزارن تفسیر و بحث اکادمیک در دانشگاه معتبر غرب و شرق تدریس می شد. مثلا؛ «من یک خروس جنگی عرب هستم که برای نجات ملت عرب قیام کردم، و با امپرسالیم غرب خاک بر سر و صیهونیسم جنگیدم و پیروز شدم، تا سرزمین فلسطین را از صیهونیسم خاک بر سر پس بگیرم و به لیبی بیآفزایم». و هزارن تفسیر دیگر. ولی حالا در اخرین لحظه فکر کرد که با مرگش ملیونها از مردم لیبی خوشحال می شوند، و با این خیال شاد از دنیا رفت. در صورتیکه شخصی مانند «نلسون ماندلا» در اخرین لحظه زندگی، غمگین و دردمند فکر می کند که با مرگش ملیونها نفر از مردم کشورش تا ابد، با غم و درد فراوان برایش غزاداری و اشک می ریزند. و با این خیال، اندوهگین از دنیا می رود. نمونه های دیگر» گاندی، مصدق و…» نیز.

گمان می کنم حق دارم بگویم خوش به حال «قذافی» و امثالش که خوشحال از دنیا رفته و می روند، و سبب خوشحالی ملت ها شده و می شوند.

30 مهر 1390 ــ 22 اکنبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 18, 2011

ریدم به این جور رسم ها

ریدم به این جور رسم ها

آشنایی تلفن می کند، تند و تند می گوید؛ «سلام عرض می کنم حال شما خوبه، خوب هستید، بچه ها چطورن، خانم خوبه؟ از قول من به اونها سلام برسونید». (این آقا نه بچه های مرا دیده و نه خانم مرا، اصلا نمی داند من همسر و فرزند دارم یا نه).
بدون اینکه بگذارد پاسخ بدهم، یک سری حرف های بی سر و ته می زند، و در آخر می گوید؛ «امری ندارید»؟ و انتظار دارد پاسخ بدهم؛ «عرضی ندارم»! من که هرچی نابدترم سوخته داد می زنم؛ «مرتیکه اول اینکه، تو زن و بچه مرا ندیدی و نمی شناسی،  اونام تو رو نمی شناسن، چطور از طرف تو به اونها سلام برسونم. دوم، تو مگه نوکر و برده منی که بهت امر کنم. بچه هام حرفم را گوش نمی کنن، حتی گربه ام محل سگ به من نمی ذاره، چه انتطاری از تو که صد کیلومتری من هستی می تونم داشته باشم؟ کلیشه وار رز زیادینزن»!  خیلی خونسرد می گوید: «این حرف ها رسمه»!

هر وقت به دکان ایرانی برای خرید می رفتم، پس از اینکه جنس هایم را انتخاب می کردم، دکان دار می گفت: «قابلی نداره»؟! این حرف از تو سری برایم زجر آورتر بود و عصبانی می شدم، با چند تا فحش رکیک  می گفتم: «یعنی من پول ندم و جنس هام وردارم برم»؟! می گفتند؛ این رسمه»! دو سه بار چند یورو جریمه شان کردم، حالا دیگر هیچ یک از دکان دارها و رستوران ها به من نمی گویند قابلی ندارد.

آشنایی را در مراسمی می بینم، بعد از سلام و احوالپرسی چندین بار می گوید: «نوکرتم، چاکرتم، هیچ وقت یادی از فقرا نمی کنید! مگه سعادت بده این جور جاها شما رو زیارت کنیم و…» باز هم عصبانی می
شوم و هرچه از دهنم در می آید می گویم.

صیح ساعت هشت ــ نه یکی از هموطنان را می بینم، قبل از همه چیز می گوید: «خسته نباشین»! پاسخ می دهم: «مرتیکه الاغ و نفهم ماجرای «آقا خدابده نده، آقا خدا بد نده شد»؟ صبح از خواب بلند شدم، اول رفتم شاشیدم، بعدش نون پنیر و چایی شیرینم رو خوردم، بعدش هم رفتم خیر سر تو ریدم، اگه فکر می کنی این کارها خستگی داره بگو خسته نباشی»؟! میگوید «رسمه دیگه».

این رسم های چند صد ساله، یا چند هزار ساله ارباب رعیتی و استبدادی( استعمار داخلی) ناخوداگاه ما را یک مشت خایه مال و چاپلوس و متملق بار آورده. همه چیز رسم شده و ما آن ها را ابلهانه تکرار می کنیم، این فرهنگ رسم قدرت اندیشیدن را از ما گرفته. در صورتیکه رسم و سنت های ملی مان که هر ماه را به مناسبتی جشن می گرفتیم فراموش کرده ایم.
( همانگونه که در وبلاگم نوشته ام) از این فرهنگ پوسیده و متعفن رنج می برم و با آن مبارزه می کنم. ریدم به این جور رسم ها…

24 مهر 1390 ــ 16 اگتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 14, 2011

به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

سیزده ــ چهادره ساله بودم. شب زمستانی رفتم خانه یکی از بستگان. زن و شوهر هر کدام یک طرف کرسی لم داده بودند و به رادیو گوش می کردند. دختر دوسال و نیمه شان روی کرسی نشسته بود. من با دخترک بازی می کردم. سرم را می بردم جلویش واق می کردم. او هم می خندید و واق می کرد. بعد صدای گربه، مرغ، خروس، کلاغ و گوسفند در آوردم.
دخترک هر بار می خندید و صدای مرا تقلید می کرد. یکبار که خواستم با عر عر کردن صدای خر را در بیاورم، باد محکمی از من خارج شد. کودک بینوا نمی دانست این صدا از کجای من خارج شده و قادر به تقلید نبود و مات مبهوت به من و پدر و مادرش نگاه کرد.آنها زدند زیر خنده و آن شب به من چیزی نگفتند.

البته آن زمان دخترک خیلی کوچک بود تا بتواند این خاطره را به یاد بیاورد. ولی پدر و مادرش از فردا برای همه دوست و آشنا و بستگان تعریف کردند. طی سالها این داستان تکرار می شد. به طوریکه وقتی دختر بزرگ شد، خیال می کرد که به یادش می آید، در صورتیکه او از دیگران شنیده بود.

پارسال ( آن دختر بچه سابق) این خانم امروزی را در آلمان و در بین دوستان دیدم. پس از احوال پرسی و حرف های دیگر آن داستان قدیمی را تعریف کرد.

داستان در رفتن باد از من، آنهم در زمان کودکی طی دهه ها زبان به زبان گشت و فراموش نشد. (و با نوشتن در تاریخ ثبت می شود) ولی خاطر جمع باشید این اختلاس3000 ملیارد تومانی مانند صدها اختلاس دیگر ماست مالی می شود و به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

13 مهر 1390 ــ 5 اکتبر 2011 ــ بلزیک ــ اورایز

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 5, 2011

راضیم به رضای تو!

راضیم به رضای تو!

آقا پشت میزی در برابر جمع زیادی نشسته بود و از رفتار جوانان با پدر و مادر، با خواهر و برادر، با دوست و آشنا، در و همسایه سخنرانی  می کرد و پند و اندرز می داد که ناگهان کودکی پنجاه ــ شصت، شاید هم شصت ــ هفتاد ساله در حال چرت زدن، باد پر صدایی از خود خارج کرد. سخنران از سخنرانی دست کشید، گویی لحظه ای حاضرین را برق گرفته، پس از
آن یکباره همگان رو به کودک، او را متهم به بی ادبی، لاتی، بی شعوری و نفهمی کردند. در ضمن سخنران که تا کنون از ادب سخن می گفت، رکیک ترین ناسزاها را (که از گفتنش
شرم دارم) نثار کودک کرد.

من که تا کنون ساکت بودم، برخاستم و فریاد زدم، دوستان توجه کنید! «مگر نه اینکه برگی از درخت بر زمین نمی افتد، پرنده ای به پرواز در نمی آید، سنگی از روی سنگی تکان نمی خورد، قطره آبی از چشمه روان نمی شود، دریا موج نمی زند،… بدون خواست خدا. قبوال دارید»؟ همگان گفتند: «آری».

سپس گفتم: «در اینصورت هیچ بمبی بر سر مردم بیگناه نمی افتد و هزارن کشته و زخمی به جای نمی گذارد، شهر ها را با خاک یکسان نمی کند، هیچ سیلی روان نمی شود،هیچ زلزله ای بروز نمی کند و هزارن را بی خانمان نمی کند، هیچ کشت و کشتاری صورت نمی گیرد، هیچ آتش سوزی اتفاق نمی افتد، میلیون ها از گرسنگی نمی میرند … بدون خواست خدا! و هیچ بادی هم از شکم کودکی خارج نمی شود، بدون خواست خدا»! پس از این سخنان خردمندانه همگان از کودک پورش خواستند و دست به سوی آسمان بلند کردند و
گفتند: «راضیم به رضای تو»!

29 مهر 1390 ــ 1 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 30, 2011

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

علف باید به دهن بزی شیرین بیاد!

تو باغ وحش مشغول تماشای حیوان ها بودم، یه دفعه سرم رو برگردوندم، یه دختر خیلی قشنگ از کنارم رد شد. لبخندی و لبخندی. بعدش برای هزارمین بار زمزه کردم! واقعا طبیعت هیچ موجودی رو به زیبایی زن نیافریده. من اگه زن بودم، حتما لزبین می شدم، تصور اینکه با مردی نزدیکی کنم برام تهوع آور بود. یه دفعه صدای یک فیل نر بلند شد و گفت: «خفه شو، به ماده من نگاه کن، کپلش رو ببین! صد برابر از زن قشنگ تره»!

زرافه نر گفت: «واقعا که بی سلیقه ای! نگاه به گردن ماده من بکن، همچین گردنی زن داره»؟ زرافه ماده با عشوه گردنش رو چرخوند و مالید به گردن زرافه نر. رزافه نره حالی به حالی شد.

گراز نر که رو ماده اش بود گفت: «ببین ماده من چه زوری داره، کمر رو ببین،یکساعته روشم، از جاش تکون نخورده، زن می تونه یکساعت تحمل من رو روش بکنه»؟ماده اش سرش برگردوند و گفت: «زود خاک بر سریت رو بکن، گرسنمه! می خوام علف بخورم و به بچه شیر بدم».

آقا خرسه گفت: «الاغ الدولهً! ببین ماده من چه پشمی داره، ماده تو چند تا پشم اونجاش داره که اونم می تراشه»!

شیر خان پرید  رو ماده اش! خودش رو دوسه تا تکون – تکون داد و اومد پایین و گفت: «خشگل تر از خانم شیره وجود نداره».ماده شیره گفت: «با این هم اهن و تلپت همش همین بود»؟

اسب آبی که داشت با زنش عشق بازی می کرد، (هر دو هم دهنشون باز) گفت: «دهن رو ببین، هیچ موجودی دهنی به این گشادی نداره»! ماده اش با ناز یه گاز کوچولو ازمعشوقش گرفت.

میمون نر گفت: «بی شعور نفهم! یه نگاه به سر و صورت وهیکل ماده من، این خوشگل خانم بکن، بعد زر زیادی بزن».

مار نر که دور ماده اش پیچیده بود گفت: «تو و زن می تونین اینطوری دور هم بپیچین؟ اگه نمی تونی پس خفه شو».

رسیدم نزدیگ قفس گاوهای وحشی. یه گاو نر گفت: «جون من یه نگاه به شاخ ماده من بکن، زن هم همچین شاخ هایی داره»؟؟

سوسمار نر خودش رو مالید به ماده اش و گفت: «پوستش رو ببین که چه کلفته! گرونترین پوسته، زن هم همچین پوستی داره»؟؟

عقاب  نر گفت: «به ماده من نگاه کن،آیا می تونه زن هم به این بلندی پرواز کنه»؟!

طوطی نر گفت: «خوش سخن تر از ماده من هیچ موجودی نیست، هر چند که گاهی وقت ها با وراجیش سرم رو می خوره»! طوطی ماده هرچی از دهنش در اومد به نرش گفت.

جغد نر گفت: «آیا زن هم می تونه سرش رو دور گرنش بگردونه»؟ً!

گوره خر نر گفت: » نگاه کن به خط های قشنگ ماده من اونوقت حرف زیادی بزن. گوره خر ماده یک عشوه خرکی اومد»؟!

آهوی نر گفت: » به چشم های ماده من نگاه کن اونوقت از زیبایی زن حرف بزن. آهوی ماده پشت چشم نازک کرد»؟!

خلاصه هر کدوم از حیوان ها با متلکی، گاهی فحش، گاهی با ادب یک چیزی به من گفتند تا رسیدم به قفس بز کوهی که داشت علف می خورد، بفرما زد. گفتم: سپاس، علف باید به
دهن بزی شیرین بیاد»…

29 شهریور 1390 ــ 20 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــا ورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 25, 2011

سیلی نقد به از حلوای نسیه است

سیلی نقد به از حلوای نسیه است

آقا و خانم … را بیش از چهل سال است که می شناسم. وقتی این دو میان چند نفر ایستاده بودند، آقای … پشت خانم … ایستاده و دستش را دور گردن همسرش انداخته بود. حتی اغلب عکس های آنها هم به همین حالت بود. این دو وصیت کرده اند اگر آقای … زودتر مرد، او را مطابق معمول طاقباز در گور بگذارند، و همسرش را پس از مرگ روی او همانگونه به خاک بسپارند. و اگر همسرش زوتر از او به دنیای باقی شتافت، او را دمر در گور بگذارند، و او را هم پس از مرگ به همان شکل دمر روی او دفن کنند. من که آدم فضولی نیستم، ولی کنجکاوم از آنها علت این خواست شان را پرسیدم. به آقای … گفتم تو پس از مرگ با حوریا دمخور می شوی احتیاج به همسرت نداری، و به همسرش گفتم، تو هم که با غلمان ها دیگر احتیاجی به شوهرت نداری، این چه وصیتی است؟ هر دو پاسخ دادند؛ «سیلی نقد به از حلوای نسیه است»…!

28 شهریور 1390 ــ 19 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 19, 2011

پرکار ترین وزیر کابینه

پرکار ترین وزیر کابینه

من سریدار وزارت خانه ای هستم که وزیرش به نام پرکارترین وزیر شناخته شده. اجازه بدهید پیش از اینکه به آقای وزیر بپردازم، خودم را معرفی کنم. نوکرتان «قوچعلی»فرزند «کلبعلی» (سگ علی) جد اندر جدم به ترتیب «جملعلی» (شترعلی)، «حمارعلی»( خر علی) «غلامعلی»، «گاوعلی»، «گوسفندعلی»،»بزعلی»، «شیرعلی»، «گرگعلی»، «ببرعلی»،
تا «مگسعلی» ، «پشه علی»، «شپشعلی»… و نام خانوادگی من «حشم زاده» است، به این دلیل که جد اندر جدم در زایاندن گاو، گوسفند و بز، حتی مرغ تخصص داشتند. شاید تعجب کنید وقتی بگویم مرغ! مرغ اولین بار که تخم می گذارد، خیلی قد قد می کند، خودتان را بگذارید جای مرغ بیچاره، آنچه از ماتحت او بیرون می آید اگر از ماتحت شما بیرون بیاید، داد و بیدادتان بلند می شود. اجدادم، تا پدرم به محض اینکه مرغ برای اولین بار می خواست تخم بگذارد، برای اینکه حیوان بیچاره زیاد درد نکشد، دستشان را می گذاشتند زیر شکم مرغ، طوری فشار می دادند که تخم نشکند، و یکباره بیرون بیاید. مرغ نفسش بند می آمد، فریاد دلخراشی می زد، پس از آن چند قدقد، در حالکیه سرش گیج می رفت ساکت می شد و نفس عمیق می کشید. روزهای بعد هر چند موقع تخم گذاشتن قدقد می کرد، ولی مانند اولین بار درد نمی کشید. هرکاری اولین بارش سخت و دردناک «گاهی شرم آور» است، پس از آن
عادت می شود، از جمله سریداری وزارت خانه ای که وزیرش پر کارترین وزیر کابینه است.

ساعت چهار بعد از ظهر، ورازتخانه ما تعطیل می شود. نیم ساعت قبل از آن جناب آقای وزیر وارد وازتخانه می شوند، به من دست می دهد و احوال پرسی می کند، ولی جواب سلام
کارمندان را با غرشی می دهد، به اتاق خودش می رود، منشی اش نامه هایی که او باید امضا کند می آورد و جلویش قرار می دهد، او سرسری یک نگاهی به آنها می کند و امضایش
را پای نامه ها می گذارد. ساعت چهار مطابق معمول کارمندان وزارتخانه را ترک می کنند. ساعت چهار و نیم من ماست خیار، زبان بره، مقداری سالاد و مخلفات دیگر با یک بطری ویسکی یا ودکا به اتاق آقای وزیر می برم. ساعت پنج، خانمی با چادر و رو گرفته، از در پشتی وزارتخانه چند تلنگر به پنجره اتاق من می زند. در را باز می کنم، خانم وارد اتاق من می شود. چادرش را بر می دارد، در حالیکه زیر چادر لباس دکلته خیلی سکسی پوشیده، جلوی آینه سرش را شانه و یک کمی لبانش را قرمز می کند. من دستی به باسنش می مالم. او در حالیکه می خندد، یواش پشت دست من می زند و می گوید؛ «خجالت بکش به آقای وزیر میگم آ»… من او را به اتاق آقای وزیر راهنمایی می کنم.

بد شانسی، در حدود دو ماه قبل جناب آقای وزیر ساعت ده که سخت مشغول کار و یا بهتر بگوییم خدمت به ملت بوده، سکته کرد، در این موقع خانم اشک ریزان، با ترس و لرز سراسیمه وارد اتاق من شد و گقت: «آقای وزیر روی من در حال فعالیت غش کردند».  من با شتاب وارد اتاق آقای وزیر شدم، دیدم که
عمرش را به شما داده. با کمک خانم و زحمت زیاد لباسش را تنش کردیم، پشت میز کارش نشاندیم، مقداری کاغذ جلویش گذاشتیم، اتاق را جمع و جور کردیم. خانم مرخص شد. روز
بعد، وقتی کارمندان آمدند، من وارد اتاق شدم، با فریاد و اشک ریزان خبر ناگوار مرگ جناب آقای وزیر را در حال کار به آگاهی همه رساندم.

در مراسم شب هفت و چهله جناب آقای وزیر، رییس جمهور محبوب در ضمن شمردن خدمات شایان ایشان، از او به عنوان پر کارترین وزیر کابینه یاد کرد، و امیدواری نمود که ایشان نمونه خوبی در راه خدمت به ملت برای سایر وزیران و مدیر کل ها باشند.

جناب آقای وزیر جدید در پر کاری و خدمت به ملت  دست وزیر سابق را از پشت بسته اند. واقعا که ما وزرا و وکلا و مدیران لایق و پر کاری داریم که ملت قدر آنها را نمی دانند.

دو نفر از رییس جمهوران فرانسه و یک سفیر از کشورهای خاومیانه، چند سیاستمدار دیگر و نویسنده و شاعر مانند وزیر ما جان خود را در حال خدمت به ملت از دست دادند.

28 شهریور 1390 ــ 19 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2011

آخه من مواد بیو نمی خورم!

در خانواده «اکولوژی» همه چیز «بیو» است. اولینش در حرف زدن که حرف «ک» را از زباتشان حذف کرده، و بجاش «ن» به کار می برند. به عنوان نمونه کلید را می گویند: » نلید». کار؛» نار»! یا «نون گشاد»، تا آخر…

تمام مواد خوراکی بیو است. گوشت، شیر، پنیر و ماست «بیو»، نره (کره) «بیو». خاطر جمعند گاو و گوسفندی که این مواد از آنها تولید شده، حتمن علف «بیو» خوردن. می پرسم از کجا می دونین که این ها «بیو» است؟ میگن: «روش نوشته! و تولید کننده اش هم قسم حضرت عباس خورده».

یک باغچه فسقلی هم دارن که تره، جعفری، تعنا، ریحون و تربچه و … «بیو» توش کاشتند که بهش کود بیو(حیوانی، نشد انسانی) میدن. یاد آن زمان های قدیم افتادم که می گفتن: «خاک کاهو تو سرت». آخه وقتی مستراح های تهران را خالی می کردن، می ریختن گوشه حیاط و روش خاک می ریختن، می ذاشتن خشک بشه. بعد بار الاغ می کردن، می بردن، می دادن پای صیفی کاری های شاه عبدالعظیم، از جمله کاهو کاری ها. کاری نداریم که ما همه از این سبزی ها می خوردیم و کرم داشتیم. اگر کرم نداشتیم که انقلاب نمی کردیم!

این خانواده از بسکی مواد «بیو» خوردن، خودشون هم «بیو» شدن. نه بو دارن و نه خاصیت. بی ادبی نشه گوزشون بو و صدا نداره. فقط میشه از قیافه رضایت بخش چهرشون وقت و بی وقت فهمید که بادی ول کردن. در این صورت هیچ کس نمیگه اینها بی ادب هستن. ولی همه میگن من بی ادبم. آخه من مواد «بیو» نمی خورم.

بیو؛ مواد غذایی که  در تهیه آنها از مواد شیمیایی استفاده نشده است.

21 شهریور 1390 ــ 12 سپتامبر 2011 ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 10, 2011

کودکی ام را

کودکی ام را

وقتی از خانه خارج شدم،
احساس کردم چیزی جا گذاشته ام،
نمیدانم چه بود…

آه یادم آمد!
هرچه گشتم، نیافتم.
جایش خالی بود.

هیچ چیز جای خودش نبود،
انگار دود شده و به هوا رفته!
نکند کسی دزدیده باشد؟
کودکی ام را.

19 شهریور 2011 ــ 10 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی