نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 9, 2018

دیدگاه حمارالعظما در مورد پرفسور سمعیی!

دیدگاه حمارالعظما در مورد پرفسور سمعیی!

در مورد درمان درد بی درمان قاتل العظما «شاهرودی» توسط پرفسور سمعیی هر «خری» اظهار نظر کرد. چندی از دوستان از من گله کردند، تو که در خریت به مقام بلند پایه ( شامخ) حمارالعظما رسیده ای چرا در این باره چیزی نمی نویسی؟
چون این بنده عادت ندارم بدون مدرک و دلیل دست به قلم ببرم، یا سخنی بگویم. با پرفسور سمعیی تماس گرفتم و نظرشان را پرسیدم. ایشان فرمودند: هر خری برای درمان درد بی درمانش به من روی بیاورد، خواه این شخص، شاه، رهبر، وزیر، وکیل، سردار، ته دار، قاتل و جانی، سوسیالیست، کمونیست، سلطنت طلب، مجاهد،اکثریت، اقلیت، ملی مذهبی، لاییک، سادیک، و هر کوفتی باشد، از دید وجدانی خود را مجبور به درمان او می بینم، و ملیت و دین و نژاد و نامش را هم نمی پرسم.
10سال پیش عمه من در سن 85 سالگی پس از سکته مغزی دچار فراموشی شده بود،و خیال می کرد دختر 18 ساله است.
تمام پزشکان دنیا از درمانش عاجز ماندئد. بنده او را نزد پرفسور سمعیی بردم. ایشان پس معاینه زیاد فرمودند، درمان درد عمه شما یک شوهر است. من با کمک پسر عمه هایم، دستور پرفسور سمعیی را اجرا کردیم. چند ماهی نگذشت که عمه من تندرستی خود را کاملا باز یافت.
پدر دوست گرامی من «حسین» که او هم دچار فراموشی شده بود، و خیال مرد پسر بچه یکی ـ دوساله است، به هر زن جوانی که می رسید می گفت: مامان ممه، با صیغه یک زن جوان دردش درمان شد. ما باید ارزش پرفسور سمعیی (ها) را بدانیم، و به او ناسزا نگوییم. 19 دی 1396 ــ 9 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements
نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2018

غسل خسارت، طلب شفاعت !

غسل خسارت، طلب شفاعت!
خیلی می گویند، چرا در مورد این قیام ملی «اصلاح طلبان، میر حسین موسوی، مهدی کروبی و سید محدم خاتمی» حرفی
نزده اند. من به وسیله جاسوسان خود (آمریکا و اسراییل و سعودی عربی) با آنها تماس گرفتم، و علت سکوت شان را پرسیدم.
اقای موسوی ( از جانب بقیه هم) فرمودند، ما سه نفر ممنوع التصویر، ممنوع التقصیر. ممنوع الکلام، ممنوع السلام(به رهبر) ممنع الگوز، در شب روز. ممنوع المصاحبه، ممنوع المکلمه. ممنوع الزیارت (امام) ممنوع الجسارت. ممنوع خروج ، ممنوع الورود. ممنوع البلاد،ممنوع الفریاد، «در حصر» در خانه زندانی  هستیم. و نه تنها هر کدام از ما در خانه اش زندانی است، بلکه بدون اجازه رهبر کیب حق ندارد به دیدارش بیاید. این در صورتی است که محمود کوتوله (بچه پر رو عزیز دردانه امام) هر غلطی که دلش می خواهد می کند، و به کسی هم حساب پس نمی دهد.
در زمانی که ما هرکدام بر سر قدرت بودیم، آنقدر کار داشتیم که وقت سریا ته خاراندن هم نداشتیم. حالا از بیکاری در شستن لباس، جارو کردن، اتو و… به مادر بچه ها کمک می کنیم. و دیگر اینکه با هر روز اصلاح کردن ریش و پشم، به اصلاح طلبی ادامه می دهیم. یادش به خوشی! در زمانی که صاحب کاری بودیم، وقت نداشتیم به حمام برویم. حالا از بیکاری غسل خسارت و طلب شفاعت می کنیم. 17 دی 1396 ــ 7 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 2, 2018

دست به آب کردن رییس جمهور محبوب ما حسن روحانی.

دست به آب کردن رییس جمهور محبوب ما حسن روحانی.

جناب آقای روحانی، ای مرد روانی. ای که آمدی با کلید طلایی، با وعده های تو خالی، ای که در فراموش کردن وعده هایت، سرآمد پیش تارانی.  نان و گوشت و بیضه مرغ و برنج و … را صد برابر گران کردانی. دست بردار از ریاست، برو کشک ات را بساب، تو در ریا کاری رییس ریا کارانی.
آن کلید که در دست ات  بود، کجاست؟ تو که گفتی می گشایم در تمام مشکلات. تو خود یک مشکل از هزاران مشکلاتانی.
تو غلام حلقه به گوش اربابانی. وعده هایت بود چاخانی. تو که می دانستی دست تو خالی است. تو هم یکی از صدها خالی بندانی.
در نخست بود عمامه و رویت سپید. عمامه سیاه بر سر کن، تو هم از سیه رویانی. بر لب ات بود خنده. توهم از ولقکان در بارانی. لیک چون کار بدین جا کشید، برو دست بردار ز ریاست، تو هم یکی مانند همه عمامه دارانی.
پنداشتی می کنی اصلاح، خانه از پایه بست ویرانی. خواستی نامت بماند به نیکی در تاریخ. می ماند لیک! به نام یکی از همکاران ریاکاران و دزدان و قاتلانی و مزدورانی. دست به آب کردی مانند پیشینیان به این جمهوری،مثل اینکه معنی جمهوری را نمی دانی.
بشنو سخن این شوخ طبع غمگین، گر که می خواهی کنی اصلاح، بتراش ریش باز کن سلمانی.
12 دی 1396 ــ 2 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2018

تظاهرات ما، کندن پشمی از آخوند !

تظاهرات ما، کندن پشمی از آخوند !
اگر تظاهرات ما در خارج از کشور به اندازه پشمی باشد که از ریش یک آخوند(خرس) کنده شود، هر بار که پشمی از او کنده می شود، از درد فریادش به آسمان می رسد. و اگر این پشم کندن ها ادامه پیدا کند، روزی خواهد رسید که او بی ریش خواهد شد، و از دیدن قیافه زشت کثیف خود، فرار خواهد کرد و به سوراخ موشی پناه خواهد آورد. نگویید تظاهرات ما در خارج از کشور تاثیری در از هم پاشیده شدن رژیم استبدای جمهوری اسلامی ندارد.!
11 دی 1396 ــ 1 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2017

از خودم می ترسم !

از خودم می ترسم !

همسایه روبروی خانه ام بیشتر وقت ها خانه نیست. من برای گربه اش در باغچه خودم غذا می گذارم. ولی هر زمان که به او نزدیک می شوم فرار می کند. می دانم چرا از من می ترسد.

 در این روزهای زمستانی برای پرندگان روی بالکن خانه ام دانه می ریزم، پرندگان می آیند و می خورند، ولی تا مرا می بینند، فرار می کنند، می دانم چرا از من می ترسند.
به جنگل می روم، کلاغی را می بینم که پای بر روی چمن می کوبد، تا شاید کرمی بیرون بیاید و بخورد. تا مرا می بیند، پرواز می کند و روی شاخه درختی می نشیند، وقتی که من دور شدم، بر روی چمن باز می گردد. می دانم چرا…
گله ای کبوتر وحشی بی خیال بر روی چمن نشسته اند، تا مرا می ینند، پرواز می کنند. می دانم چرا…
در جنگل گاهی از دور آهویی با روباهی می بینم، آرام به آنها نزدیک می شوم، ولی آنها هم پا به فرار می گذارند. می دانم چرا…؟
چون من اهلی ام، خیال می کنند، با فرهنگ و با تمدن ام. وحشی ها از با فرهنگ ها و با تمدن ها می ترسند. چون هرچه می کشند از ما می کشند.
خیلی از آدم ها (مزدوران و جیره خواران، حتی اگر از بستگان نزدیک هم باشند،) از من می ترسند و دوری می کنند.

می دانم چرا،! چون می دانند، از خودم می ترسم، می ترسم دروغ بگویم و چاپلوسی کنم، و آنچه را که می اندیشم نگویم و ننویسم.از خودم می ترسم.
5 دی 1396 ــ 26 دسامبر 2017 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2017

از شما سپاسگزار خواهم شد. خواهش از دوستان، اگر!؟


از شما سپاسگزار خواهم شد. خواهش از دوستان، اگر!؟

هر بار که از کوچه تنگ و باریک و خاکی کوچه امان می گذرم، از خانه ای صدای آواز غمگینی همراه با نوای نی می شنوم.
بشنو از نی چون شکایت می کند، از جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش،باز جوید روزگار وصل خویش.
پس از آن چند دقیقه ای  نوای نی را می شنیدم، و سپس!
من به هر جمعیتی نالان شدم،جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست،لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست، لیک کس را درد و جان دستور نیست.
و باز نوای نی آغاز می شد، …
آتشست این بانک نای نی نیست، هرکه این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقت کی اندر نی فتاد، جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید،پرده های پرده ها ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید، همچو دمساز و مشتاقی که دید.
و باز نوای نی، …
نی حدیث راه پر خون می کند، غصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست، مرزبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد، روز ها با سوز همراه شد.
و بار دیگر نوای نی را می شنیدم.

شگفت انگیز است که رهگذران از جلوی این خانه بی تفاوت می گذرند.  بقال و قصاب سر کوچه که اخبار تمام خانه ها را می دانند چیزی در این مورد نمی گویند. از هیچ کس حرفی در این مورد نشنیدم. گویی تنها من هستم که آواز و نوای نی را می شنیدم.
امروز در خانه را باز دیدم. آهسته به درون رفتم. وارد حیاط کوچکی شدم. سه طرف حیاط دیوار بود.دو اتاق روبروی در دیده می شد. حوض کوچکی خزه گرفته ای میان حیاط، یک سمت اش  یک آفتابه مسی، و لب حوض یک تلمبه دستی به رنگ سبز به چشم می خورد. کنار دیوار گل ها خشک شده بودند. و یک درخت خرمالو که میوه اش نرسیده بود. فراموش کردم! یک مستراح گوشه حیاط و کنارش هم چاهکی. آواز و نوای نی همچنان ادامه داشت. چند بار بلند سرفه کردم، بعد داد زدم، صاحب خانه، صاحب خانه، پاسخی نشنیدم. با احتیاط وارد یکی از اتاق ها شدم، ناگهان، دیدم!

پوزش می خواهم. احساس می کنم قفس سینه ام به شدت در می کند. بازو و کتف چپم هم تیر می کشند، نفس نفس می زنم. می خواهم بالا بیاورم. اطمینان دارم که تا لحظه ای دیگر سکته خواهم کرد، و نعشم از پشت این میز بر روی زمین خواهد افتاد. دیگر توانایی نوشتن بقیه داستان، و ویراستاری آن را ندارم. از شما دوستان خواهش می کنم، برای آرامش روان من، بقیه این داستان را آنگونه که خودتان می خواهید ادامه دهید. در آن دنیا از شما سپاسگزار خواهم شد، اگر!؟
31 آذر 1396 ــ 21 دسامبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 8, 2017

شما هم مرا عمو صدا کنید !

شما هم مرا عمو صدا کنید !
داستان کودکان!؟

در محل ما همه سگ ها کوچک بودند، به غیر از یک سگ از نژاد «سگ دانمارکی» ( که نمی دانم از کجا امده بود)، به وزن کم و بیش 85 کیلو، قد 82 سانتیمتر. سگ های کوچک » سگ دانمارکی» را «خرس گنده» صدا می کردند، در صورتیکه اسمش «پر زور بود». پر زور از اینکه خرس گنده صدایش کنند لجش می گرفت، و استخوان سگ های کوچک را می گرفت و چال می کرد، توپ شان را پاره می کرد. سگ های کوچک جرات نمی کردند نزدیکش بشوند. مرتب هم به سگ های دیگر چشم قره می رفت و دندان نشان می داد و با صدای بلند پارس می کرد. ولی هر وقت من را می دید، خودش به من می مالید، من هم  نوازشش می کردم.
یک روز که من از تو کوچه رد می شدم، سگ های کوچک دورم را گرفتند و گفتند «عمو » ( سگ ها، گربه ها و خرها مرا عمو صدا می کنند) این خرس گنده توپ ما را پاره می کند، استخوان های ما را می گیرد چال می کند، همچین هم که به طرفش می رویم به ما چشم قره میرود و دندان نشان می دهد و پارس می کند. نمی دانم چکار کنیم؟. در صورتیکه با تو خیلی مهربان است.
گفتم: این سگ مهر بانی است
، به هیکل بزرگش نگاه نکنید، باید چند روی اسمش را صدا کنید، چون از اینکه » خرس گنده صدایش می کنید بدش می آید. بعد یواش نزدیکش بشوید و با دمش باز کنید. بعد از چند روز لیس ش بزنید، بپرید پشتش و تنش را بخارانید.
سگ ها همه با هم گفتند، ما جرات این کار را نداریم. گفتم: شما یواش ــ یواش امتحان کنید، خواهید دید.
هنوز یک هفته نگذشته بود که سگ های کوچک از سرو کول»پر زور» بالا می رفتند با او بازی می کردند. او دیگر استخوان اینها را نمی گرفت و چال نمی کرد، و توپ شان را هم پاره نمی کرد.
(این داستان را با زبان عامیانه به هر زبانی که با فرزندان تان حرف می زنید، 0پارسی، فرانسه، آلمانی، انگلیسی…) برای آنها تعریف کنید)
دوستان؛ وقتی به باغ وحش می روم، تمام حیوانان ها،پرنده گان، چرنده گان، خزنده گان، حتی زمانی که گوشم را به دیوار «اکواریوم» ماهی ها می چسبانم، آنها هم دهان باز می کنند و می بندند، من صدای شان را می شنوم که مرا «عمود» صدا می کنند. شما هم مرا عمو صدا کنید.

16 آذر 1396 ــ 7 دسامبر 2017 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 12, 2017

مرگ خیال و آرزوها؟

مرگ خیال و آرزوها؟

چند تا مرغ عشق داشتم، در قفسی در اتاق نشیمن. پس مدت کوتاهی در قفس را باز گذاشتم. مرغ ها در اتاق گشت می زدند، اینجا و آنجا می نشستند، بر سر و شانه بچه هایم می نشستند. سر میز غذا می آمدند، به بشقاب ها نوک می زدند. با ما هم خانه بودند.  (این داستان حقیقت دارد)
پس از مدتی پنجره را باز گذاشتم. مرغ عشق هاچند روزی تا دم پنجره می آمدند، گویی می ترسند به بیرون  بروند. پس از چند روز با سرعت بیرون می رفتند و بر می گشتند. چند روز دیگر گذشت، این بار آزاد چند ساعتی می رفتند و بر می گشتند. یکبار دو مرغ عشق دیگر سر و صدا کنان با خود اوردند. گویی شاد، می گویند مهمان با خودآوردیم. مهمان با آنها هم لانه، » هم خانه شد». قفس دیگر قفس نبود لانه بود. پرنده در لانه اش به هر کجا که بخواهد می رود، و باز به لانه بر می گردد. اما در قفس زندانی است.
قفس هر چفدر زیبا باشد، در قصری باشد، به پرنده درونش مرتب به او آب و دانه داده شود، قفس هر روز تمیز شود، پرنده زندانی است. پرنده در قفس (زندان) نخست خیال پردازی می کند، آرزو می کند روزی آزاد شود، «به لانه اش باز کردد» ولی با گذشت زمان این آرزو رنگ می بازد، خیال می میرد، آرزو به گور سپرده می شود.اگر هم در قفس باز باشد، بال هایش دیگر نیروی پرواز ندارند، پرنده در گوشه قفس می میرد.  و ما؟!
21 آبان 1396 ــ 12 نوامبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 14, 2017

پدرم و پدر دیگرم !

پدرم، و پدر دیگرم!

به یاد دارم؛ مادرم « Marie Charlotte » و پدرم «Henri » در زمستان دو طرف بخاری روی صندلی راحتی نشسته بودند، در حالیکه پدرم کتاب می خواند، مادرم بافتنی در دستش بود، به رادیو گوش می کردند، و من جلویشان روی یک قالی نیمه کهنه ایرانی با اسباب بازی هایی که چندی از آنها را پدرم ساخته بود بازی می کردم. گربه امان  روی یک مبل های خوابیده بود. میز نهار خوری چند قدم آن طرف تر همیشه چیده شده بود، گویی هر لحظه در انتطارما است تا دورش بنشینیم. مادر بزرگم (مادر مادرم) همیشه زود می خوابید، زود بیدار می شد. پیش از اینکه ما بیدار شویم میز صبحانه را آماده می کرد.

ما در میدان ده یک دکان بقالی (épicerie) بزرگ داشتیم که مادر و بیشترپدرم آنجا را می گرداند. پدرم با پیش بند لاجوردی رنگ و پیراهن سپید کراوات زده همیشه شاد و خندان با مشتری ها می گفت و می خندید. مادرم جز با حرکات کودکانه من، کمتر خنده به لبش می آمد. در این بقالی علاوه بر جنس های معمول، و نشریه، پدرم گوشه از دکان را کتابخانه کرده بود که کتاب کرایه می داد. و به ندرت هم یکی از آنها را می فروخت. او دست کم هردوماه یک کتاب سفارش می داد که پستچی برای مان می آورد. کنار دکان ما یک نانوایی بود که شراب،آب جو، به ویژه » PASTIS» که با آب مخلوط می کرد، و چند نوع مشروب دیگر می فروخت. گاهی پدرم شب ها با چند نفر دیگر در آنجا می نشستند، ودر ضمن خوردن شراب در باره کتابی که خوانده بودند، یا مسایل سیاسی  روز گفتگو می کردند.
در تابستان جلوی این کافه چند تا میز و صندلی چیده شده بود که گاهی مشتریان آنجا می نشستند.
شب های زمستانی این کافه را دوست داشتم. برف تندی می بارید، شیشه ها را بخار گرفته بود. هر کس وارد می شد، مانند گربه ای که خیس شده باشد خودش را دم در می تکاند. پس از انکه با صدای بلند یک »
PASTIS» سفارش می داد. مانند اینکه کشف تازه ای کرده باشد، می گفت: چه هوایی. « Quel temps«بعد با صدای بلند می گفت: سلام به همه. «Bonjour tout le monde«. و یک راست به طرف پیشخوان می رفت.

در سیزه سالگی همقد پدرم بودم، در شانزه سالگی یک سر و گردن بلند تر. هیجده سالگی با قد 185 سانتیتر 41 سانتیمتر از پدرم قد بلند تر بودم. او تن معمولی داشت، با پاهی کوتاه و ریشی که به صورتش جدابیت خاصی می داد. خوشحال بود که پسرش قد بلندی دارد، و به وجود من افتخار می کرد. ( قد او 154 سانتمتر بود)

پدر و مادرم در ده مجبوبیتی خاصی داشتند، و همه جا مورد احترام بودند، به ویژه پدرم. با کوشش او پیش از انکه به مدرسه بروم توانستم  بنویسم و بخوانم. او بود که مرا به خواندن کتاب تشویق کرد.
وقتی خیلی کوچک بودم، روی زانوهای ضعیف و کوتاه پدرم می نشستم، او برایم قصه می گفت . پس از اینکه به خواب می رفتم، مرا با احتیاط به تخت خوابم می برد، بوسه ای بر پیشانی ام میزد. پس از او مادرم پیشانی مرا می بوسید، با انگشت نشان دست راستش هم صلیب کوچکی بر روی پیشانی ام می کشد. بعدها که بزرگتر شدم، زانوهای کوچک ضعیف پدر تحمل وزن مرا نداشت.

بین چهار ــ پنج سالگی تا  ده سالگی اغلب روزهای تعطیل من پشت دوچرخه پدرم می نشستم و  با قلاب ماهی گیری، و مقداری نان و پنیر سوسیس و قمقمه ای قهوه که مادرم آماده کرده بود، به کنار رودخانه ای که سه ــ چهار کیلومتر با ما فاصله داست می رفتیم، و مشغول ماهی گیری می شدیم. پدرم در حالیکه یک چشم به قلاب داشت تا ببیند ماهی ها گاز می گیرند؟ با لبخندی چشم دیگرش به من بود، و داستانی برایم تعریف می کرد. بیشتر وقت ها دو ــ  سه  تا ماهی می گرفتیم. روزهای بارانی ماهی گیری برای ما لذت بیشتری داشت، هر دو در چادر کوچک سبز رنگی منتطرمی نشستیم. قطره ای باران بر روی رودخانه می باریدند. لحظه ای حباب ها دیده می شدند. اغلب ماهی ها که برای گرفتن حباب ها بالا آمده بودند، راحت تر گرفتار قلاب می شدند.

وقتی بزرگتر شدم، من به دوچرخه پا می زدم و پدرم پشت من می نشست. موقع راه رفتن من آهسته راه می رفتم، و او کنار من با آن پاهای کوتاهش قدم های تند بر می داشت. گاهی هم خیلی سر حال بودیم، به ویژه وقتی یکی ــ دو گیلاس «» PASTIS» زده بودیم، قهقهه زنان دست من روی شانه او بود و دست او دورکمرم. اغلب مردم به شوخی می گفتند: من برادر بزرگتر او هستم.
مردم پیش پدرم بیشتر از کشیش کلیسا درد دل می کردند. او راز همه را می دانست، ولی نه من و نه مادرم هیچ وقت از آنچه مردم به او می گفتند: کمترین اگاهی نداشتیم.
مادر بزرگم مانند سایه بود،  مرتب زیر لب دعا می خواند و آرام در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد. کم می خورد، کم می گفت، اغلب مشغول بافتن کلاه، شال گردن و جوراب پشمی برای ما و بچه های درو همسایه بود. چند ماه پیش از مرگش مرا به کنارش خواند، و  عکسی به من نشان داد. عکس جوان با قدی بلند لبخندی بر لب ، چشمانی درشت کنار مادرم. یکباره خیال کردم، این من هستم بیست و چند سال پیش کنار مادر. مادر بزرگ گفت: مادرت دو ماهه از»
Georges» آبستن شده بود که یکباره او ناپید شد. نمیدانم چرا، به جای اینکه پیش پدر روحانی بروم، به نزد « Henri «رفتم و با او درد دل کردم. او مدت کوتاهی فکر کرد و گفت: اگر شارلوت بخواهد من حاظرم با او ازدواج کنم. قول می دهم برای فرزندش پدر خوبی، و برای او همسری مهربان باشم.
نمی دانم «
Henr» فدا کاری کرد یا مادرت. به نطرم هر دو. هیچ کس زن « Henri«  با آن قد کوتاهش نمی شد، و هیچ کس هم حاظر نبود، زنی بگیرد که فرزندی در شکم دارد. گفتم: مادر بزرگ تو با این فکر که ممکن است « Henri«مایل به ازدواج با مادرم باشد پیش او نرفتی.سرش را به زیر انداخت و پاسخم را نداد. 
وقتی به خانه برگشتم، و پدرم را دیدم، با نگاهی غمگین در چشمان  من رازی که تا کنون برایم پنهان مانده بود، خواند. آخر مادر بزرگم به او و مادرم بارها گفته بود: یک روز این بچه باید بداند پدرش کیست؟.

چند دقیقه ای بدون اینکه حرفی بزنیم به هم نگاه کردیم. پس از آن به طرفش رفتم و خم شدم، و سرش را گرفتم و پیشانی اش را بوسیدم . گفتم: تو پدر منی. و من به داشتن پدری مثل تو افتخار می کنم. گفت: بارها می خواستم از تو بپرسم، از اینکه پدر قد کوتاهی مانند من داری خحالت نمی کشی ورنج نمی بری. امروز پاسخم را دریافت کردم. چنان او را در آغوشم فشردم که صدای استخوان هایش را بلند شد. سر بلند کرد و در چشمان من نگریست و خودش بیش از بیش به من چسباند و کرنش در تن فرو برد. نمی دانم چرا، یک لحظه احساس کردم که من پدر او هستم.
مادرم با چشمانی اشک آلود شاهد این صحنه بود، نمی دانست چه بگوید. پدرم به طرف او رفت و دستش را به دور کمر او حلقه کرد، چند لحظه در آغوشش فشرد و پس از آن دست مادرم را گرفت و بوسید. مادرم خم شد و سر پدرم را گرفت و به سینه فشرد.

نزدیک به دو سال گذشت. یک روز مردی با قدی بلند وارد دکان شد. سلام کرد و یک روزنامه خرید. مادرم با دیدن او به خود لرزید، و پنهان شد. او حال من و پدرم را پرسید و ادامه داد: چند هفته پیش در این نزدیکی یک مزرعه کوچکی خریده ام، در جوانی چند بار از اینجا گذشته ام. ده زیبا و ساکتی است. گویی هیچ چیزعوض نشده. با نگاهی عمیق به من، و با لبخندی که گویای غمی بود، خدا حافطی کرد و رفت.

باز هم هفته ای یکی دو بار، به دکان ما می آمد. در ضمن خرید با گرمی خاصی حال من، پدرم و مادرم را می پرسید. ما خیلی کوتاه پاسخ می دادیم، حال همه ما خوب است، باز هم چیزی می خواهید. گاهی هم به کافه می آمد، با همه خوش و بش می کرد.
یک روز با پدرم در میدان ده با او سینه به سینه شدیم. یکباره گفت: سلام موسیو هانری، سلام پسرم! سر به اطراف گرداندم و گفتم» مگر شما پسری در اینجا دارید؟ گفت» از شما پوزش می خواهم، ولی همه جوانان را پسرم صدا می کنم. غمگین برگشت و آرام از دید ما ناپیدید شد.در چشمان پدرم برق رضایت و خوشحالی را دیدم .

پس  از این حادثه سه ماهی می شد که او ندیده بودیم. یک روز پدرم گفت: خیلی وقت است که «موسیو Georges » به ده نیامده، برو ببین شاید بیمار است و احتیاج به چیزی دارد. وقتی به مزرعه او رفتم، زنی میانسال را دیدم که مشغول دانه دادن به مرغ ها است. سلام کردم و گفتم: پوزش می خواهم، «موسیو جرج» در اینجا رندگی می کند. زن پاسخ سلام مرا داد و داد زد، «Albert» بیا، یک نفر امده سراغ مسیو « George«را می گیرد. مردی کم وبیش هم سن زن آمد. گفت: دو ماه پیش اینجا را به ما فروخت و رفت. سپاسگزاری کردم و رفتم، به پدرم گفتم که او از اینجا رفته. پرسید کجا؟ گفتم نمی دانم.
یکسال گذشت. نمی دانم چرا در این مدت دلم  آرام شروع کرد هر چه بیشتر برای»
George» شور زدن. می خواستم بدانم، چه شده؟ زنده است؟ مرده است؟ تندرست است؟ بیمار است؟. به مزرعه رفتم و نشانی خانه او را در شهر گرفتم. و چند روز بعد با دسته گلی به دیدنش زمانی رفتم که او را در اتومبیل سیاهی به گورستان می بردند. در گورستان عده زیادی برای بدرقه جنازه آمده بودند. پدر روحانی برای آمرزش روح او دعا کرد. وقتی او را در گور گداشتند، دست گل را به روی تابوت اش انداختم، پس از آن چند بیل خاک بروی آن. و در دل گفتم: مردی که آرزوی پسرم صدا کردن را داشت، آرزویش را به گور برد.

اکنون سالها از آن زمان می گذرد، پدر و مادرم درگشته اند، و من در دل به او می گویم: پدر من انکس بود که خاطرات زیادی از او دارم، نه تو پدرم.

الهام گرفته از » Henri de Toulouse-Lautrec»هانری تولوز لوترک.

21 شهریور 1393 ــ 12 سپتامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2017

محتاج همدردی و تسلیت بودم!

محتاج همدردی و تسلیت بودم!

عمه و شوهرش در خانه بزرگی در یکی از کوچه های خیابان پهلوی زندگی می کردند. آنها دو پسر داشتند که در اروپا درس می خواندند. شوهر عمه ام با درجه سرهنگی پزشک ارتش بود. و در همان خانه هم مطب کوچکی داشت  که هفته یک ــ دو روز بیمار می دید. وقتی شوهر عمه ام مُرد پسرهایش برای برگزاری مراسم ختم او  دوــ سه هفته به ایران آمدند و زود برگشتند. در آن خانه بزرگ عمه تنها ماند. تا زمانیکه شوهر عمه زنده بود، همه فک و فامیل مرتب به این خانه می امدند، ولی پس از مرگش دیدارها کم وکمتر شد، و کمتر کسی عمه را به خانه اش دعوت می کرد. تنها من بودم که مرتب به دیدار عمه می رفتم، و پس از یک سال با او هم خانه شدم. این من بودم که برایش خرید می کردم  با او غذا می خوردم، با هم می گشتیم، به رادیو گوش می کردیم، مجله های گوناگون می خواندیم، با هم بحث می کردیم در زمستان برایش نفت می خریدم.(یادم می آید؛ یک شب برفی زمستانی با دو پیت نفت که به خانه عمه برمی گشتم، سگ های محل پارس کنان به دنبالم افتادند، راستش را بخواهید، خیلی ترسیدم.) این من بودم که زمستان روی حوض را می پوشاندم تا ترک نخورد، در تابستان برایش خاکه ذغال می شستم. بالاخره تنها مونس عمه من بودم. یک روز عمه سکته مغزی کرد. من با زحمت زیاد به پسرهایش خبر دادم، انها زمانی رسیدند که جنازه عمه را از خانه بیرون می بردند، و من در آن خانه تنها ماندم و گریستم.  در مراسم ختم عمه همه به پسرهایش تسلیت گفتند و همدردی کردند. ولی من که تنها مونس عمه بودم،هیچ کس به من تسیت نگفت. هیچ کس با هم همدردی نکرد. در صورتی که من بیشتر از همه کس محتاج همدردی و تسلیت بودم
15  مهر 1996 ــ 7 اکتبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها