نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 10, 2018

زمزمه خاموش شد !

زمزمه خاموش شد

نیمه شب پیرزن فرتوت در بستر بیماری در بیمارستان، ناله های خفیف سر می داد و از درد در درون فریاد می زد. نمی خواست پرستار جوان را از خواب بیدار کند تا به او مرفین بزند. بیشتر از یک سال می شد  که سرطانش عود کرده و در این بیمارستان بستری بود، و از خدا آروی مرگ می کرد. در دل می گفت: خدایا ناخواسته مرا ساختی، ناخواسته مرا زنده نگهمیداری تا بیشتردرد بکشم. دیگر تحمل این در را ندارم. خدایا عدالت ات دروغ است. مهربانی ات دروغ است.خودت هم دروغی.

پیرزن از پزشکان بارها خواهش کرده بود تا به زندگی اش پایان دهند. هر بار پاسخ همان بود. وطیفه ما درمان درد بیمار است و زنده نگهداشتن او. اما درد او درمان نداشت. به یاد آرود؛ مادر و پدرش با شوخی خنده به او گفته بودند: شبی در زمان جنگ زیر بمباران به هر کجا کاه نگاه می کردیم، آتش بود. و ما که ازترس می لرزیدیم به هم چسبیدایم، نطفه تو آن زمان بسته شد. بدین جهت نام ات را آتش (feu) گذاشتیم. به یاد آرود: در زمان جوانی اش آتشی بود، به مردانیکه دلشان را برده بود، اندیشید. تا اینکه با یکی از آنان …
باز در دل گفت: اگر پدر و مادرم در زیر بمباران می مردند، من نبودم تا این همه درد بکشم. در عمق وجودش گناه آنها را نبخشید. لحظه ای سکوت وجودش را فرا گفت. سپس به خود گفت: من هم گناه مادرم را تکرار کردم. برای اینکه بیش از بیش گناه انها را ببخشد و فراموش شان کند، آرام زیر لب زمزمه می کند و به خودش گفت: خفه شوــ خفه شو…زمان زیادی طول نکشید تا لب بر لب نهاده شد.  زمزمه خاموش شد. خاموش شد.
19خرداد 1397ــ 9 ژوئن 2018 ــ اردوخانی بلژیک  

Advertisements
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 26, 2018

بی بی تار باف!

بی بی تار باف!
داستانی که من برای عنکبوتی گفتم.

به پشت روی تخت خوابم دراز کشیده بودم. عنکبوتی (که من او را بزرگترین معمار می دانم) به رنک خاک به اندازه یک لپه به روی سقف راه می رفت. سبک تر از ان بود که جاذبه زمین او را زمین گیر کند. همانطور که محو تماشا و تحسین معمار بودم، ناگهان به سرعت با تاری که به سقف چسبانده  بود آوریزان شد و پایین آمد و بر روی دست من نشست. و به هر طرف راه افتاد، می خواست فرار کند. گفتم لحظه صبر کن می خواهم برایت داستان بگویم.
«معمار» قههه سر داد و گفت داستان برای من؟ همه آدم ها ما را زیر پا له می کنند، بدان اینکه لحظه ای بیاندیشند که ما هم جانداریم. بگو!
ـــ در ده ما پیر زنی فقیر به نام»بی بی» درکلبه ای حقیر زندگی می کرد. گوشه این کلبه معمار (عنگوت) بزرگی تاری گرد و پهن بسته بود. روزی «بی بی» خاک اندازی برداشت خواست بر سر»معمار» بکوبد، او را بکشد.
«معمار» فریاد برآورد؛ مرا نکش که من تورا ثرتمند ترین زن جهان می کنم. «بی بی» شگفت زده گفت چگونه؟

ـــ تو از تار من نخ بباف، و از نخ طناب برای کوهنوردان که محکم ترین طناب دنیا خواهد بود. یا طور ماهیگیری که هیچ نهنگی نتواند آن را پار کند، یا لباسی که تیر در آن فرو نرود، یا …
«بی بی» سالها چنین کرد، ثروت زیادی به دست آورد. همه را خرج بینوایان کرد، و این هنر به به یتمان، به بیوه زنان، به معلولین آموخت. ولی همچنان به زندگی در آن کلبه ادامه داد. پس از سال ها چند روزی از «بی بی»  خبری نشد، عده ای به کلبه اش رفتند، دیدند جسدش تار پیچ شده، به رنگ های گوناگون، و نقش صدها گل. چون بیرون آمدند، کلبه بر سر «بی بی» خراب شد.
اگر از ده ما گذشتید، بر سر راه تان در بیابانی، تپه خاکی می بینید، با سنگی رویش «بی بی تار باف».
معمار گفت: می خواهی من هم برای تو تار بیافم؟ اخر من خیلی کوچکم!
گفتم: نه من تو را به باغ می برم، رهایت می کنم، تو تار بباف. من گوشه ای می نشینم، با شگفتی تو را تحسین می کنم، و باز هم برایت قصه می گویم.
5 خرداد 1397 ــ 26 مه 2018 ــ اردخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 22, 2018

خواهش من از آیت الله خامنه ای

خواهش من از آیت الله خامنه ای !

جناب آیت الله خامنه ای، رهبر مسلمانان دو جهان، فرمانده پاسدارن و بسیجیان. عاشق فرشتگان، دشمن شیطان. دوستدار کلیمیان و مسیحیان. دشمن اسراییل و عمو سام، دوست پوتین و دشمن ترامپ، مرا از شما خواهشی است.

مرتضی گفت: من در یک مجموعه خانه های سوسیال که شامل پنج برج، و هر برج دارای شش طبقه و هر طبقه دارای چهار آیارتمان می نشینم.
در این  مجموعه اکثریت با خارجی ها است. در بیست آپارتمان ایرانی ها زندگی می کنند، که نیمی از آنها زن و شوهر با یکی  یا دو تا بچه،  نیم دیگر زن یا مرد تنها.

بر طبق یک قانون نانوشته، ما با ایرانی ها رفت و آمد نمی کنیم. (بقیه هم با ما رفت و آمد نمی کنند.) دو سه هفته پیش محافظ برج ها را دیدم. بدون مقدمه به من گفت: میدانی آقای «میم» هموطن شما که در برج شماره «دو» زندگی می کرد درگذشته.؟
با شگفتی اظهار بی اطلاعی کردم. او ادامه داد: چند روزی همسایه های آقای «میم» بوی بدی در راهرو به دماغ شان می خورد. پلیس خبر کردند، معلوم شد که او بیش از سه هفته است که در گذشته.
آقای «میم» را من مرتب درتظاهرات می دیدم. با هم سلام علیکی داشتیم. با وجودی که در فقر مطلق زندگی می کرد، شعارش علاوه بر «مرگ بر جمهوری اسلامی» «چو ایران نباشد تن من مباد بود». علاوه بر آن روانشاد خیلی دیگر از همسایه هایم را هم آنجا می دیدم. تنها در تظاهرات مخالفت با جمهوری اسلامی بود که ما همسایگان و خیلی از ایرانی های دیگر همدیگر را می دیدم و سلام و علیکی می کردیم.
در مخالفت مان با مسافرت «آیت الله» شاهرودی به آلمان برای معالجه نزد پرفسور سمعیی بود که ما در این تظاهرات با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی، از دولت آلمان خواستیم که او را به جرم کشتار بیش از» سه هزار نفر» در «ده سالی» که رییس قوه قضاییه ( 1378 ــ 1388) بود. محاکمه کند.
خواهش من از آن جناب این است که هر ماه یکی از آیت الله ها را به فرنگ بفرستید،تا ما با براه انداختن تطاهرات ضد نظام جمهوری اسلامی و در خواست محاکمه او از دولت های غربی ،از همدیگر دیدار کنیم.
عزراییل از جان تان دور باد. در پناه آیت الله جنتی (زاده شده 3 اسفند 1305) باشد،
3 بهمن 1396 ــ 23 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک در وبلاگ گذاشته شد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 19, 2018

ماشینی به اندازه یک قوطی کبریت

ماشینی به اندازه یک قوطی کبریت !

در خیابانی شلوغ، پراز فروشکاهای گوناگون، بی خیال راه می رفتم که پسر بچه ای هفت ــ هشت ساله توجه ام به خود گرفت.
پسرک جلوی فرشگاهای لباس، کتاب فروشی و… لحظه ای میاستاد، و سپس به را خود ادامه می داد. در برابر ویترین یک فروشگاه اسباب بازی چند دقیقه ای ایستاد، و سپس به درون رفت. من هم به دنبالش رفتم. چند دقیقه ای میان قفسه های گشت. آرام در مقابل ماشین ها ایستاد. یک ماشین چوبی به اندازه یک قوطی کبریت برداشت، بر گرداند، زیرش قیمتش را دید، ماشین را سر جایش گذاشت، دست کرد در جیبش، مقداری پول خرد درآورد، شمرد. همچنان که پول ها را در دست چپش می فشرد، ماشین را برداشت، به سمت صندوق رفت، ماشین را به فروشنده داد، دستش را هم جلوی او باز کرد، فروشنده تقریبا تمام پول ها را برداشت، ماشین را در پاکتی کوچک گذاشت به دست پسرک داد.
من همان پسرک هستم. ماشینی چوبی به اندازه یک قوطی کبریت، به رنگ قرمز و آبی آسمانی دارم .

16 فروردین 1397 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 10, 2018

داستان کودکان. مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد!

داستان کودکان،.

مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد. این داستان را به تمام زبانها می توان ترجمه کرد.

پدر بزرگ از پنجره به ییرون را نگاه می کرد. منتظر دختر و نوهایش بود. زمان زیادی طول نکشید که ماشینی جلوی در خانه نگهداشت. دختر و دو نوه اش ) یک پسر دختر از ماشین پیاده شدند.
پدر بزرگ زودی به اتاق خوابش رفت و در تخت خوابش دراز کشید. و به محظ اینکه صدای پای بچه ها را شنید، چشم هایش را بست و با صدای بلند گفت: من خوابم، من خوابم، دارم خواب می بینم که نوه هایم آمده اند، هر کدام  یک طرف صورتم را می بوسند، کنارم دراز می کشند، و من داستان مرغ دریایی ( La Mouette )که عاشق کبوتری شده بود برای شان تعریف می کنم.
بچه ها آرآم آمدند، هر کدام بوسه بر رخ پدر بزرگ زدند، کنار او دراز کشیدند، پدر بزرگ همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
یکی بود، یکی نبود، خدایی هم  در کار نبود. یک روز دریا سخت طوفانی شد. باد نتدی وزید. باد مرغ دریایی را که برای شکار به دریا رفته بود، برد و برد پس از کوبیدن  به درختان زیادی به لانه کبوتری در جنگل انداخت. کبوتر مرغ دریایی را زخمی بیهوش دید. کبوتر با زحمت زخم هایش را درمان کرد، در دهانش میوه جنگلی گذاشت، به زور به او آب داد.
مرغ دریایی وقتی پس از  مدتی که به هوش آمد، خود را در لانه کبوتری دید، شگفت زده شد، خواست پرواز کند، ولی هنوز نیروی پرواز نداشت. کبوتر به او گفت: اینجا بمان، هر وقت که خوب شدی برو، و به مداوای او ادمه داد. با گذشت زمان مرغ دریایی که بهبود یافته بود،عاشق کبوتر شد، و برای اینکه عشق اش را ثابت کند، و سپاسگزاری هم کرده باشد، به دریا رفت یک ماهی بزرگ برای کبوتر آورد. کبوتر تا ماهی را دید، فریاد زنان من ماهی خوار نیستم، و از بوی ماهی بیزارم. برو بیندازش در دریا، و دیگر هم نمی خواهم تو را ببینم.
بیچاره مرغ دیایی، ماهی را برد و به دریا انداخت و برگشت، و سر خم کرده در برابر کبوتر به او گفت: تو جان مرا نجات دادی، من عاشق توام.
کبوتر گفت: اگر تو عاشق من هستی باید، دانه و میوه چنگلی بخوری نه ماهی.

لک لک(Cigogne ) دید که که مرغ دریایی ماهی نمی گیرد، با کبوتر پرواز می کند، دانه و میوه می خورد، همه جا فریاد زد. مرغ دریایی عاشق شده. شرم ندارد. دیگر مرغ دریا نیست، کبوتر شده.
مرغ دریایی های دیگر فریاد زنان این یکی را مسخره می کردند و به او می خندیدند.
مرغ دریایی ما گفت: من شرم ار عاشق شدن  ندارم. شرم بر آنکه عاشق نیست.
20 اردیبهشت 1397 ــ 10 مه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 9, 2018

داستان کودکان. مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد!

داستان کودکان،.

مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد. این داستان را به تمام زبانها می توان ترجمه کرد.

پدر بزرگ از پنجره به ییرون را نگاه می کرد. منتظر دختر و نوهایش بود. زمان زیادی طول نکشید که ماشینی جلوی در خانه نگهداشت. دختر و دو نوه اش ) یک پسر دختر از ماشین پیاده شدند.
پدر بزرگ زودی به اتاق خوابش رفت و در تخت خوابش دراز کشید. و به محظ اینکه صدای پای بچه ها را شنید، چشم هایش را بست و با صدای بلند گفت: من خوابم، من خوابم، دارم خواب می بینم که نوه هایم آمده اند، هر کدام  یک طرف صورتم را می بوسند، کنارم دراز می کشند، و من داستان مرغ دریایی ( La Mouette )که عاشق کبوتری شده بود برای شان تعریف می کنم.
بچه ها آرآم آمدند، هر کدام بوسه بر رخ پدر بزرگ زدند، کنار او دراز کشیدند، پدر بزرگ همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
یکی بود، یکی نبود، خدایی هم  در کار نبود. یک روز دریا سخت طوفانی شد. باد نتدی وزید. باد مرغ دریایی را که برای شکار به دریا رفته بود، برد و برد پس از کوبیدن  به درختان زیادی به لانه کبوتری در جنگل انداخت. کبوتر مرغ دریایی را زخمی بیهوش دید. کبوتر با زحمت زخم هایش را درمان کرد، در دهانش میوه جنگلی گذاشت، به زور به او آب داد.
مرغ دریایی وقتی پس از  مدتی که به هوش آمد، خود را در لانه کبوتری دید، شگفت زده شد، خواست پرواز کند، ولی هنوز نیروی پرواز نداشت. کبوتر به او گفت: اینجا بمان، هر وقت که خوب شدی برو، و به مداوای او ادمه داد. با گذشت زمان مرغ دریایی که بهبود یافته بود،عاشق کبوتر شد، و برای اینکه عشق اش را ثابت کند، و سپاسگزاری هم کرده باشد، به دریا رفت یک ماهی بزرگ برای کبوتر آورد. کبوتر تا ماهی را دید، فریاد زنان من ماهی خوار نیستم، و از بوی ماهی بیزارم. برو بیندازش در دریا، و دیگر هم نمی خواهم تو را ببینم.
بیچاره مرغ دیایی، ماهی را برد و به دریا انداخت و برگشت، و سر خم کرده در برابر کبوتر به او گفت: تو جان مرا نجات دادی، من عاشق توام.
کبوتر گفت: اگر تو عاشق من هستی باید، دانه و میوه چنگلی بخوری نه ماهی.

لک لک(Cigogne ) دید که که مرغ دریایی ماهی نمی گیرد، با کبوتر پرواز می کند، دانه و میوه می خورد، همه جا فریاد زد. مرغ دریایی عاشق شده. شرم ندارد. دیگر مرغ دریا نیست، کبوتر شده.
مرغ دریایی های دیگر فریاد زنان این یکی را مسخره می کردند و به او می خندیدند.
مرغ دریایی ما گفت: من شرم ندارم. شرم بر آنکه عاشق نیست.
20 اردیبهشت 1397 ــ 10 مه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 14, 2018

اگر من جای خامنه ای و  سایر دولت مردان ایران بودم؟

اگر من جای خامنه ای و  سایر دولت مردان ایران بودم؟

دیگران آیینه ای هستند که من عیب خود در آن می بینم!
چند سال پیش به یک رستوران ایرانی رفتم. چون با صاحبش آشنایی داشتم، وارد آشپزخانه شدم، و گفتم: قرمه سبزی می خواهم. صاحب رستوران گفت نداریم. در یخچال را برای نوشیدن آب باز کردم، لگنی پلاستیکی پر از قرمه سبزی دیدم. گفتم: پس این چیست؟ گفت: این سوخته است و برای خارجی هاست. وقتی بینی ام نزدیک لگن قرمه سبزی بردم، دیدم چنان بوی گندی می دهد که حساب ندارد. (می تواند تصور کنید قرمه سبزی سوخته چه بوی گندی دارد)

یکبار نزد یکی از هموطنان مان که ماشین دست دوم می فروخت رفتم. آقا و خانمی بلژیکی در آنجا مشغول معامله بودند. پس از اینکه آنها رفتند، حضرت آقا با بلند کردن دشت شان فرمودند، تا دسته بهش چپاندم.

یکی از هموطنان تاکسی ران ما با سر افرازی تعریف می کرد: یارو آمریکایی را سوار کردم. گفت برو فلان جا. کورسش می شد 12 یورو. من یکساعت تو شهر گشتم، 38 یورو از ش گرفتم.

یکی دیگر از هموطنان ما که چند تاکسی دارد، به در بان های هتل های بزرگ رشوه می دهد، تا اگر مسافری خواست راه دور برود به او تلفن کنند.

در آلمان در یک رستوران بین جمعی از ایرانیان بودم. سرها گرم شد و چندی از شاهکارهای شان گفتند. یکی که فرش فروش بود گفت: یک پیر زن آلمانی آمد پیش من و گفت: یک فرش کهنه دارم، دیگه نمی خوام. حاضرم مقداری بپردازم، شما این فرش را بردارید، جایش یک فرش دیگر به من بدهید. من فرش «زنیکه را» ( نه خانم) خریدم 200 یورو، یک فرش بهش انداختم 1900یورو هم ازش گرفتم. می دونید من آن فرش چقدر فروختم؟ پس از شستن یک تعمیر کوچک، 15000هزار یورو در سالن حراجی لندن فروختم.

از این نمونه ها من بسیار دارم. همه اینها نخوانده ملا هستند، و وقتی حرف از ایران می شود، می گویند: من اگر جای خامنه یا سایر دولت مردان ایران بودم چنان و چنان می کردم. یعنی ایران از آلمان و ژاپن هم جلوتر بود.

زمانی که اینها را می بینم، به خود می گویم: اگر جای خامنه ای (یا سایر دولت مردان ایران) بودم، به جای نود اسب، نهصد اسب داشتم. برای ماندن در قدرت به جای ششصد نفر اعدام در سال، شش هزار نفر اعدام می شد. دو برابر کنونی زندانی شکنجه می کردم. ده ها میلیارد بیشتر از آنها می دزدیدم. شانس آوردید که هیچ کاره ام و نان خودم را می خوردم و فضولی در کار دیگران می کنم. راستی از خودتان پرسیده اید که اگر جای یکی ار سران جمهوری اسلامی بودند، آیا بهتر از آنها بودید؟
25 فروردین 1397 ــ 14 آوریل 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 5, 2018

آره بابا تنگ بود؟

آره بابا تنگ بود؟

خاطره ای از روانشاد شعبان جعفری که امروز صدها بی فرهنگ تر و بی سوادتر از او به مقام سرلشکری و وزارت رسیده اند و با ثروت ها کلان، و هر خیایتی از دست شان بر میاید برای حفظ مال و مقام شان کوتاهی نمی کنند.
شعبان خان برای جهانگردی به روسیه رفته بود. پس از سیر و سیاحت، دو سه شب شبی را با یک بانوی زیبا گذرانده بود.
بانوی گرامی در این چند شب سنگ تمام گذاشته، و خدمت کامل به آن جوانمر کرده بود.
شعبان خان به خاطر این خوش خدمتی مبلغ 300 دلار به آن بانوی گرامی می پردازد.
بنا به گفته دوستان کمونیست ما که مدتی در روسیه شوروی در جهت خدمت به خلق ها گذرانده اند، بهای این گونه خدمت ها از یکی دو ــ دو دلار همرا با یک پاکت سیگار وینستون بیشتر نمیشد. بانوی گرامی که تا به حال خواب چنین پولی را ندیده بود، شعبان خان در آغوش می گیرد و می بوسد و می گوید «
thank you   thank you  thank you thank you » تنگیو، تنگیو.  و ده ها بار تکرار می کند، تنکیو. شعبان خان که کمی عصبانی شده بود، پس از رهایی از دست آن بانوی گرامی، می گوید: آره بابا تنگ بود، ول کن دیگه، تو که ما ر و گاییدی.
اکنون این بنده چرنده نویس که نمی توانم جلو دو جایم را بگیرم را « قلم و دهانم» به دوستانی که هر روز چند مطلب تکراری درفیسبوک، یا سایر نشریات انترنتی می گذارند می گویم: آره بابا «تنگ» بود، ول کنین و اگه زیاد بنویسین کسی نمی خونه.
با پوزش از این بهتر و روشن تر نمی توانستم بگویم.

16 فروردین 1397 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 3, 2018

زن عاقل !

زن عاقل؟

 چندی از بانوان در لودگی و شوخی، دست هر دلقک درباری را از پشت بسته اند.(روان شان شاد،مادرم قدسی و خواهرانم ، اقدس و اختر در این مورد نمونه زمان خود بودند.
هر وقت مهمانی بود، و «فرشاد و همسرش پوران» هم در آن شرکت داشتند، تا پوران با حرف شوهرش مخالفت می کرد، یا حرفی می زد که به مزاج فرشاد نمی ساخت، آقا  نیم خیز می شد و داد می زد، بلند می شوم ها. بیچاره پوران خانم دهانش بسته می شد. همه فکر می کردند، این مرد چقدر ظالم است، تا همسرش حرفی می زند که برایش خوش آیند نیست، به او حمله می کند.
یکبار خانه خاله ام بودیم. هوا نه گرم و نه سرد، دلچسب بود. در حیاط قالی پهن کرده بودند. (جای شما خالی)خوراکی های گوناگون، (اش رشته، سبری پلو، کتلت، ماست خیار، کشک و بادمجان، دوغ فرد اعلا و …) روی سفره بزرگ چیده شده بود.
در ضمن خوردن غذا با بگو و بخند، نمی دانم، پوران خانم نمی دانم چه گفت؟ که یکباره فرشاد گفت: خانم باز هم شروع کردی، بلند می شم ها. و از جایش بلند شد و حمله کرد به پوران. چند نفر از مرد بلند شدند وفرشاد را گرفتند و سر جایش نشاندند. پوران خانم چادری که کنارش بود برداشت و کشید روی سرش و قش کرد. ما صدای هق ــ هق او را از زیر چادر می شنیدیم. پس از چند دقیقه در حالیکه اشک در چشم داشت و نمی توانست جلوی خنده خودش را بگیرد گفت: هیجده ساله بودم که زن این آقا شدم. الان نزدیک چهل سال است از همون روز اول، تا حرفی می زدم، می گفت: بلند می شوم ها، و بلند می شد خر من را می گرفت، و دِ ماچ کردن. واسه اینکه جلوی دیگران خحالت می کشم، می ترسم، تا میگه بلند می شم، فورا دهنم رو می بندم.
یکی از خانم ها که کمی آنطرف تر کنار همسرش  نشسته بود، گفت: خوش به حالت پوران جون، شوهر من هرکاری بکنم:اِهه، اِهه اش (یعنی از جاش) بلند نمی شه. همسرش در حالیکه در چشم زنش نگاه می کرد و لبخندی بر لب داشت، گفت: من هیچی نمی گم، ولی خودت که می دونی، به قول سعدی، عاقلان دانند. تو هم که زن عاقلی هستی.
14 فروردین 1397 ــ 3 آوریل 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2018

شوخ ترین، شریف ترین هموطن ما!

شوخ ترین، شریف ترین هموطن ما!

آقای «؟» نزدیک 90 سال داشت. او به قدری شوخ بود که از شوخی با خودش هم دست بر نمی داشت.
یک روز خانه یکی از دو پسرش بودیم. دخترش هم بود، با نفرات زیادی نوه نتیجه. «؟» رو به همسرش که کنارش نشسته بود کرد و گفت: خانم اون عینک من که کنار دستته بده!
ــ عینک برای چه می خواهی؟
ــ می خواهم بروم (بی ادبی نشه) بشاشم.
ـــ برای شاشیدنم هم احتیاج به عینک داری؟
ــــ هر کی ندونه شما که می دونی، چرا این سوال رو می کنی؟

یکبار خانه کسی مهمان بودیم. خانمی با همه زن ها دست داد و روبوسی کرد. وقتی یکی از آقایان دستش را برای دست دادن به طرف خانم دست دراز کرد، خانم دستش را عقب کشید و با عشوه خواصی گفت: معذرت می خوام.
آقای «؟» گفت خااانم اگه یه ماچ و یه دست به آقا می دادی زمین زیر رو نمی شد.
همسر خانم درحالیکه از خنده منفجر می شد گفت: آقای «؟» چی می گی با عز و التماس این خانم یه ماچ یه دست به ما میده.

در یکی از این تطاهرات، آقای « الف» عصا در دست به آقای «؟» رسید و پیش از سلام گفت: مال من(اشاره به عصایش )از مال شما کلفت تره. آقای «؟» عصایش را بلند کرد و گفت: ببین مال من از مال تو بلند تره.

آقای«؟» و همسرش از شریف ترین، مهربانترین انسان هایی بودند که من در عمرم شناختم. این زن و مرد هر خدمتی که از دست شان بر می آمد از هموطنان مان کوتاهی نمی کردند. آقای «؟» مردی پر مطالعه بود. مرتب با دقت کتاب می خواند، وطن پرست بود. آشنایی زیادی به تاریخ ایران داشت. در تمام کتاب هایی که خوانده بود، حاشیه نوشته بود. از گذشت و بزرگواری همسر آقای «؟» هر چه بگویم کم گفته ام. با درگذشت این مرد، با غمی فراوان یک دوست خوب، یک استاد فروتن را از دست دادم. روانش شاد. 24 اسفند 1396 ــ 15 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها