نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 19, 2016

خودکشی یک ایرانی در فرانسه همراه با یک خر!

خودکشی یک ایرانی در فرانسه همراه با یک خر!

یک ایرانی به نام «میرزا» در فرانسه با پرتاب کردن خود از بلندی دوهزار متری همراه با خری»در کوه های الپ» خودکشی کرد. من که با او 10از سال پیش آشنایی دوری داشتم، نزد دوست دختر فرانسوی سابق او » سیلویا»   در «بزانسون» رفتم و خواستم غلت خودکشی او را بدانم.
پس از صحبت های زیاد «سیلویا» گفت: ما به مدت 5 سال زندگی مشترک خوبی داشتیم، تا اینکه همسایه ما  سر پرستی کره خر ماده ای را به عهده گرفت. در همان چند هفته نخست «میرزا» به این کره خر که نامش «جواهر» ( bijou ) بود علاقه مند شد. با گذشت زمان غلاقه دو جانبه گشت، به طوریکه هروقت جواهر » میرزا » را می دید به طرفش می آمد عر ــ عر عاشقانه می کرد و خودش را به او می مالید. پس از دوسال همسایه ما سخت بیمار گشت، و پس از چند ماه هم در گذشت. ناچار «میرزا، جواهر» را به خانه ما آورد، یکی از اطاق های  خانه را ویژه او کرد، و هر روز او را با شامپوی مخصوصی او را می شست و با مو خشک کن خشک می کرد و ماساژش می داد.
کم ــ کم »  bijou » به اطاق نهار خوری ما راه یافت، و کنار میز می ایستاد، در حالیکه ما غذا می خوردیم، او علفش را میخورد. کار به جایی رسید که در تخت خواب » bijou » یک طرف «میرزا» می خوابید و من طرف دیگرش. و بیشتر رویش به طرف » bijou » بود. اغلب  می گفت: این موجود زیبا مرا به یاد اولین عشقم در ده مان می اندازد.
میرزا در وصف  «معشوقش شعر می گفت و در گوش معشوق می خواند، و برای من به فرانسه ترجمه می کرد. نخست فکر می کردم تمام این کارها گذرا است، ولی چند بار دیدم با » bijou » (شرم دارم از گفتنش). بدین جهت ترکش کردم. ولی گاهی به دیدنش می رفتم. این چند ماه آخر دیدم خیلی ناراحت است، و از خرش مرتب پوزش می خواهد. انگار از کاری که با این حیوان کرده شرمسار است و ناراحتی وجدان دارد. تا اینکه چند روز پیش خبر دار شدم همرا با » bijou » خودکشی کرده.
چیزی که سبب شگفتی  ژاندارم ها گشته این است که، سر کوه شلوار «میرزا» پیدا کرده اند، و در جسد او جای او لگد خر.
خوانندگان گرامی همانگونه که می توانید تصور کنید؛ وقتی میرزا پس از آخرین عشق بازی می خواسته حیوان عر ـ عر کن (زبان بسته) را از کوه با پایین پرتاب کند، در آخرین لحظه » bijou » یک جفتک محکم به او زده و هردو به دره سقوط  کردند.)
چند بیت شعر «میرزا در وصف معشوقش».
آسمان جولانگه عشق من به توست، لکه های ابر را با خیالم به آتش می کشم.
در عشق  تو من اقیا نوسی سرکشم، طوفان می کنم، و تو سخره ای و من سر بر پایت می کوبم. آغوش تو بهشت است و دلدارم بیش از هزار فرشته کام می دهی…
10 خرداد 1395 ــ 31 مه 2016 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 15, 2016

بد تر از جهود ها !

بد تر از جهودها !

دیروز نزد دوست بلژیکی ام «فلیپ» بودم. با شناختی که از من داشت، در ضمن صحبت گفت: شما ایرنی ها بدتر از جهودها هستید. من نگاه غمگینی به او کردم و چیزی نگفتم. وقتی متوجه نگاه من شد گفت: حرف بدی نزدیم، می خواستم بگویم، «مانند جهود ها خیلی با هم متحد هستید و به هم کمک می کنید».
دلم می خواست بگویم: چندی پیش ازهموطنان ثرتمندم که به جای سلام، مرتب درود می گویند و در ضمن خوردن غذا و مشروب حرف از بدبختی و گرسنگی مردم ایران می زنند، و مرتب در سفرهای پر هزینه هستند، برای یکی از دوستان کمک مالی خواستم، آنها به ریش من خندیدند و کمترین کمکی نکردند. این در صورتی است که جهوها در تمام دنیا با هم متحد هستند و از هیج کمکی به همدیگر دریغ نمی کنند.
جهود های ثروتمند، در تمام دنیا به دولت شان کمک مالی می کنند، و اسراییل بدون این کمک ها نمی توانست پا برجا بماند. ولی ثرتمندان ایران هر سال ملییاردها دولار از کشور خارج می کنند.
اسراییل با 157 گشور رابطه سیاسی دارد، و از پشتیبانی انها برخوردار است و پاسپورت اسراییل در تمام این کشورها اعتبار دارد، وجهودها برای مسافرت به اغلب آنها احتیاج به ویزا ندارند.
این در صورتی است که ما تنها برای چند کشور فقیر احتیاج به ویزا نداریم، و برای سایر کشورها برای گرفتن ویژا باید ماه ها صبر کنیم، تا شاید به ما ویزا بدهند.

درست است که دولت جهود ها چند هزار نفر فلسطینی را کشته و خانه های شان را ویران کرد، و ده ها هزار فلسطینی آرواه، ولی یک نفر جهود در اسراییل اگر بدترین جنایت ها را هم بکند، اعدام نمی شود. حتی اسیرهای فلسطینی را. اما حکومت ایران هر سال صدها نفر را اعدام می کند.
در هیچ جای دنیا یک جهود گرسنه خیابان خواب پیدا نمی کنید، در ایران ما هزاران نفر گرسنه در خیابان ها از سرما و گرما می میرند.
در کشور جهودها بیمارستان مجانی است. در کشور ما اگر فقیر باشند و نتوانند هزینه بیمارستان را بپردازند، جلوی در بیمارستان می میرند.

در کشور جهود ها تحصیل رایگان است. در کشور ما هزینه اش تحصیل سرسام آور است.

کشور جهودها هر سال مقداری از سرزمین فلسطین ها را تصرف می کند و خانه می سازد، یعنی هر سال به مساحتش اضافه می شود. وفکر می کنم تا چند دهه آینده آنقدر پیشرفت کند که تنها نامی از فلسطین در تاریخ بماند. حکومت ایران در زمان شاهنشاه آریا مهر بحرین را به عرب ها بخشید.
نیم در یا خزر که متعلق به ایران بود، نیم دیگر متعلق به روسیه، پس از از هم پاشیده شدن، اتحاد جماهیر شوروی، جمهوری اسلامی ایران برای اینکه از پشتیبانی دولت روسیه برخوردار باشد، از پنجاه در صد خود نیم بیشترش را به جمهوری های»آذربایجان، ترکمنستان و قزاقستان بخشید». بگذریم از آنچه روس ها در زمان فتح علیشاه قاجارتصرف کردند.
دولت جهودها در دنیا نقش مهمی بازی می کند. دولت ما تنها شعار مرگ بر … می دهد.
جهودها در تمام دنیا از پشتیبانی دولت شان برخوردارند، ولی حکومت ایران فکر ملت نیست، چه در داخل چه در خارج. تنها هدفش پابرجا بودن به هر قیمتی است. و خیلی حرف های دیگر که نزدم.
19 مرداد 1395 ــ 9 اوت 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 10, 2016

با نام همسرش !

با نام همسرش !

مردی بود، همسری داشت. همسرش را دوست داشت. اما عاشق زنی بود، آن زن را ازخیلی بیشتر دوست می داشت.
نام همسرش را همراه با زیباترین واژه ها با نام آن زن صدا می کرد.
مرد خنده همسرش را دوست داشت، رقص و آواز او را دوست داشت. با همسرش با تمام وجود عشق بازی می کرد، در خیالش با آن زن…

مرد دوست داشت، پیراهن هایی گلدار به  رنگ های ارغوانی، سبر مغز پسته ای، زرد عسلی، عنابی …همرا با زیباترین کفش و جور اب ها برای همسرش بخرد، لباس پوشیدن او را با نگاهی عاشقانه بنگرد، از آرایش کردنش لذت ببرد، سر زن را بر روی سینه اش بگذارد، برای او قصه بگوید، در وصفش شعر بسراید.
مرد با همسرش عشق بازی می کرد، اما در خیالش…

بعد از سال های سال مرد در گذشت، زن که نام اصلی خودش را فراموش کرده، از خود پرسید این نام از کدام زن می آِید؟کدام زن است که همنام من است؟

پس از جستجوی زیاد، در شهری دور، دور، آن زن را پیدا کرد، با مردی که زن با واژه های عاشقانه، و با نام همسر زن، او را صدا می کرد.
19 مرداد 1395 ــ 9 اوت 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2016

خاطره گم کرده ام!

خاطره گم کرده ام

بی خیال به طرف خانه می رفتم. دیدم » یکی» درحالی که به دور خودش می گردد، در جیب هایش در جستجوی چیزی است و با نا امیدی آستر جیب هایش را هم پشت رو کرد. سپس در حالیکه سر به زیر داشت، روی زمین دنبال چیزی گشت. چند بار تکه کاغذی از زمین برداشت، به آن نگاه کرد، و دوباره به زمین انداخت. همانگونه که سر به زیر می رفت، و من هم به دنبال او، چشمش به در نیمه باز خانه ای افتاد، در را باز کرد،  چند قدمی به درون خانه رفت و بیرون آمد، باز هم در پیاده رو به جستجو پرداخت. اتوبوس نگه داشت، چند نفر پیاده شدند و چند نفر هم سوار. «یکی» با عجله به درون اتوبوس پرید و، قبل از آنکه اتوبوس حرکت کند، پیاده شد. حس کنجکاوی ام تحریک شده بود. نزدیکش رفتم و گفتم: «چیزی گم کرده اید»؟ در چشمانم نگریست و گفت: «بله خاطراتم را! شما پیدا نکردید»؟ پیش از اینکه پاسخی بدهم، خودش را در اغوشم انداخت و گریست. در آن لحظه خاطره نویی آغاز کردیم. نمی دانست که من هم خاطره گم کرده ام.

25 دی 1392 ــ 15 ژانویه 2014

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2016

مزه بوسه !

مزه بوسه !

چند سال پیش به مناسبت روز جهانی زن که در یکی  از شهرهای «هلند» برگزارشده بود.( بنا بر روال همیشگی)،» هر جا آش است، کچل *فراش است»، حضور داشتم.) نخست چند نفر از بانوانی که از ایران آمده بودند، و به مشکلات زن های ایرانی آگاه سخنرانی کردند. پس از آن چند نفر از بانوانی که در خارج زندگی می کردند، حرف های جالب و آموزنده ای زدند. در ضمن آقایی که در زن ستیزی دست هرچه آخوند را پشت سر گذاشته بود، با بی شرمی تمام از حقوق زنان ایرانی دفاع کرد.

زمان استراحت دیدم، جمعی از بانوان جوان قدیم، ( هم سن من، بین 65  تا 90) در بیرون از سالن سخنرانی دور هم جمع شده  اند و با آهنگ غمگینی از ته دل می خواندند، مرا ببوس، مرا ببوس. برای آخرین بار، خدا تورا نگهدار، که می روم به سوی سرنوشت. «بهار ما گذشته»،گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت». در میان توفان، هم پیمان با قایقران، گذشته از جان، باید بگذشت از توفان ها. مرا ببوس، مرا ببوس، باز هم چندین بار با التماس مرا ببوس. …
من رفتم کنارشان و گفتم: بانوان گرامی، اگر به خاطر داشته باشید، پنجا ه ــ شصت سال پیش که بهار شما هنوز نگذشته بود، به یکی از شما می گفتم: یه ماچ بده، می گفتین برو از ننه ات بگیر.
ــ ننه ام ماچ دادن بلد نیست، تنها کارش اینه که بزنم تو سرم و بگه، کره خر برو بشین سر درس مشقت.
ــ برو از خواهرت بگیر!
ــ خواهرم به شوهرش (ماچ) میده. و… یکی از خانم ها بلند شد و گفت: ابوالفضل خان؛ آفرین هنوز به پر رویی جوانی هایت هستی. خوب نگاه کردم دیدم، اِه پری قامت دختر حسین آقا است که قنادی داشت. گفتم یادت میاد بهت گفتم، یه ماچ بده، ببینم، تو شرین تری، یا شیرنی ها بابات، زدی در کونت گفتی، از اینجا شروع کن. چند روز بعدش چراغ زدم و چراغ زدی و خندیدی، تو دالون خونه اتون همدیگر رو جانانه ماچ کردیم. هنوز مزه اون بوسه رو لبام هست. سرخ شدو سپید و شد وخندید گفت: واه، چرا دروغ میگی. گفتم میگی نه، از لبام بپرس. ادامه دادم: اگه حالا بگم یک ماچ بده، چی میگی؟ خندید آمد به طرفم، همدیگر را در آغوش گرفتیم و پیشانی اش رابوسیدم.
26 مهر 1394 ــ 18 اکتبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 28, 2016

بوی گَند؛ ترکه و لره !


بوی گَند؛ ترکه و لره !

بوی گند مخم را احساس می کنم. و به هر کجا که می روم، این بو مرا همراهی می کند. چه کنم که این بو در جامعه پراگنده است، و من هم یکی از افراد این جامعه هستم.
آشنایی برایم لطیفه (جک) زیر را فرستاده: ترکه و لره دعواشون میشه، می زنن همیگر رو خونین مالین می کنن.هر دو رو می برن کلانتری، تو کلانتری ترکه غش، غش می خنده. افسر نگهبان از ترکه می پرسه چرا می خندی؟ ترکه میگه شب عروسی این لره است، کیرش تو جبیبه منه.
غم ودرد من از آنجاست که مخ انسانی که می تواند سازنده باشد، اختراع کند… با عقد های جنسی چند هزارساله اش این داستان (و صدها مانند آن رشتی، قزوینی…) را می سازد. و صدها نفر دیگر با شنیدن آن، داستان را به گونه ای که خود آن را ساخته اند با سر افرازی بازگو می کنند. و باز هم کسان دیگری به این نوع داستان ها می خندند. غم و درد من انجاست که کسانی که می خندند، نقشی از این داستان در سر دارند، و گرنه نمی خندیدند. مخ ها بوی گند چند هزار ساله می دهند. و دهان ها این بوی گند را در همه جا پخش می کند. بوی گند مخم را احساس می کنم. به جای خنده باید به حال خودمان گریه کنیم.
7 مرداد 1395ــ 28 ژوییه 2016 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2016

دو واژه «دوست» و «داشتن»

  دو واژه «دوست» و «داشتن»

«واژه دوست» همچو کودکی یتیم  و سر گردان، تشنه و گرسنه و خسته و نا امید در شهر پر از هیاهوی واژه ها می گردد، بلکه آشنایی بیابد، تا با او درآمیزد، از نیستی به هستی گراید. واژه ها دیگر هم تنها و به هویت (کیستی) هستند.
بی هویت ها ز مانند خود دوری می کنند.
در شهر واژه ها دهان ها تکان می خورند، قلم ها در حرکتند، به هم می خورند، صدایی بر می خیزد، اما با هم نمی آمیزند، هیچ می گویند، همدیگر را می آزارند.

واژه ها همچو سنک هایی که از قله کوه با هیاهو به پایین می غلتند، از دهان ها بیرون می ریزند، یا همچو موری که از آب بیرون آمده، بر سنگ خشکی راه می رود، لحظه ای نشان از خود می گذارد، یا همچو طوفانی در شن زار چشم را می آزارد، نفس را تنگ می کند. واژه «دوست» تنها وسرگردان به دنبال دلی می گردد، تا احساس او را بیان کند، ناگهان به واژه » داشتن» بر می خورد. » دوست داشتن».
دو واژه «دوست» و «داشتن» با صدها واژهای هم آهنگ دیگر در هم می آمیزد، یکی می شوند، گویای احساس اندیشه ای می شوند، شعر می شوند، داستان می شوند، چندی آز انها طنز و هجو می شوند، شاد می کنند، می رقصانند، می ترسانند و خود می ترسد، از اینکه یتیم شوند. فراموش شوند.!
هر واژه رازی پنهان دارد، تنها با واژه های دیگر راز پنهان آشکار می شود.
واژه ها را ارج بگذاریم، آنها را آلوده نکنیم، بیهوده به کار نبریم، با دل جان دوست بداریم، به وِیژه دو واژه «دوست» و «داشتن»
31 تیر 1395 ــ 21 ژوییه 2016ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 13, 2016

نمی دانم، کیستم؟

نمی دانم، کیستم؟

ماهی ی در دریا یی سر از آب بیرون آورد، به عقابی که در آسمان پرواز می کرد با حسرت گفت؛ خوش به حالت که بلند پروزی و آسمان جولانگه تو و زمین زیر پای تو است. من در بند این دریا یم و می ترسم هر لحظه گرفتار تور ماهیگیر شوم.

غقاب پاسخ داد؛ درست گفتی، هر چند بلند پروازم،… اما فراموش نکن قلب من نشان تیر صیاد است.
من نه حسرت آن دارم، نه حسرت این، نمی دانم کجاییم، نمی دانم کیستم؟
23 تیر 1395 ــ 13 ژوییه 2016 ــ اردوخانی ــ  بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 3, 2016

اسیر هر دلی !

اسیر هر دلی

در بازار برده فروشان مرا به هیچ فرختند،
گناه، نه از فروشنده است و نه از خریدار،
گناه از من است که اسیر هر دلی گشتم.

13 تیر 1395 ــ 3 ژوئیه 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 30, 2016

در ذات خری !

در ذات خری !

خری پرسان و جویان از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب را زیر پا گذاشت، به هر طویله سر زد، تا خری از خود  خرتر پیدا کند. و لی به هر خری که رسید خود را خرتر از او دید. نا مید رو به صحرا کرد، بر صخره ای نالان گریان بنشت. چندی گذشت تا روباهی از راه رسید. «درودی» گفت و پرسید، ای خر خدا  تو را چه می شود که این چنین نالان گریانی. (روباه پارسی سخن می گوید، و کوشش می کند تا آنجا که امکان دارد از به کار بردن واژه های عربی خود داری کند)

خر گفتا: دست بر دلم نگذار که تلنگم در می رود، دور دنیا را گشتم و تا خری از خود خر تر بیابم، ولیکن هر خری را دیدم، از من با هوش تر و زرنگ تر بود. ناگزیر بدین مکان پناه آوریم تا در تنهایی بمیرم.
روباه گفت: مرا بر پشت خود بنشان تا تو را به

مکانی ببرم که خری از خود خر تر بیابی.
روباه بر پشت خر بنشت و هفت شبانه روز در سرما و گرما رفتند و رفتند تا به چشمه ای رسیدند. روباه به زمین آمد به خر گفت: جرعه ای از این آب پاک بنوش تا پس از آن به تو بگویم خر از تو کیست. خود پوزه در چشمه فرو برد.(روباه هرچه زور زد نتوانست، واژه برابر با جرعه پیدا کند) پس از آنکه هر دو سیراب شدند، روباه از خر پرسید، در چشمه که دیدی؟ خر گفتا: نقش خویش. روباه پاسخ داد: خر تر هر خری تویی، چون گره خر  به دنیا آمده ای، در ذات خری.
خر شاد از اینکه خر تر از وا در دنیا نیست، به صحرایی بی آب علف رفت.
کاروانیان که از آن صحرا می گذشتند، می دیدند: خری آواز خر در چمن می خواند خر غلط می زند.

9 تیر 1395 ــ 29 ژوئن 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 25 مشترک دیگر بپیوندید