نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 25, 2018

 

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 20, 2019

بدهکاری من به سعیدی سیرجانی !

بدهکاری من به سعیدی سیرجانی!

پرواز خیال از بی نهایت، تا بی نهایت! من به هیچ کس بدهکار مادی نیستم، جز به بانک. ولی به سعیدی سیرجانی بدهاکار اخلاقی هستم و تا آخر عمر خواهم بود.
اگر اشتباه نکنم! سال 1369 کتاب بیچاره اسفندیار سعیدی سیر جانی به قیمت 50 دلار که در آمریکا چاپ شده، کیهان لندن در یک اگهی از خونندگان خواهش کرده بود، برای کمک به نویسنده این کتاب را بخرید. من این کتاب را برای کمک به نویسنده خریدم. در آن زمان با وجودیکه دو کتاب پر از اشتباهای نوشتاری، و دستوری(فرهنگ بی فرهنگ ها، و هرگز بدون مادر زنم، و گل فروشی پروین) را نوشته بودم، بیش از ده کتاب در تمام عمرم نخوانده بودم. با خواندن بیچاره اسفندیار، علاقه مند به شاهنامه شدم. با خواندن سیمای دو زن، به نظامی کنجوی روی آوردم. من که می خواستم به سعیدی سیرجانی کمک کنم، «او به من کمکی کرد که هرگز فراموش نمی کنم». پس از آن به مولانا، سعدی، حافظ،، فخرالدین اسعد گرگانی، و…
از مولانا از خود رهایی یافتن را آموختم، دیگران را در وجود خود دیدن، و به هستی عشق ورزیدن . از سعدی روان نوشتن.
از نظامی کنجوی در شیرین و فرهاد آموختم که چکونه رابطه بدنی زن و مرد را با بهترین، زیباترین واژ ها در داستان هایم باز گو کنم.
از فخرالدین اسعد گرگانی بازی با واژه عشق بازی را آموختم.
اگر به داستان های من توجه کنید! یک واژه زننده و زشت در باره رابطه نزدیکی زن و مرد وجود ندارد. در لطیفه ها(جوک ها) و طنزهایم به همچنین. به غیر از هجو.
اسعد گرگانی چنین زیبا و گویا در وصف عشق بازی ویس و رامین گفته که خواندش (خیالش) مستی میاورد.

لب اندر لب نهاده روی در روی، در افکنده به میدان از خوشی گوی
ز تنگی دوست را در بر گرفتن، دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن دو سمن بر، بباریدی نگشتی سینه شان تر
به هر تیری که ویسه بر دلش زد، هزاران بوسه رامین بر گلش زد
چو در میدان شادی سرکشی کرد، کلید کام در قفل خوشی کرد
چو کام دل برآمد این و آن را، فزون شد مهربانی هر دوان را …

سعیدی سیرجانی راه «پرواز خیال، از بی نهایت، تا بی نهایت» به من نشان داد.
سپاس فروان از تو؛ سعیدی سیرجانی. روان ات شاد.

در پایان یاد آوری می کنم: از دونفر که مشوق من بودند سپاسگزارم. دوست ارجمند و پاک سرشتم، روان شاد دکتر محمد عاصمی. و عباس معروفی کودکی، فرموش کرده کودکی اش را، و در چاپ ویراستاری رمان «کلونتجه، دلقک بلژیکی» نهایت کوشش را نموده، و من هنوز دوستش دارم. هرچند به دلیلی که برای خودش موجه است، دوستی اش را با من قطع کرده.
28 مرداد 1398 ـــ 19 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 19, 2019

خاطرات هشمی رفسنجانی !

خاطرات هاشمی رفسنجانی از واگذاری لاستیک دنا و انحصار صادرات چوب های جنگل های شمال به آیت الله یزدی

از مقام رهبري اجازه‌اش را‎ ‎گرفته‌اند كه براي خواهران ‏دانشكده علوم ‏قضايي مي‌خواهيم بزنيم در قم. چيز خوبي‎ ‎است كه خواهران هم در آن فضا حضور داشته باشند، اگر ‏متهمي ‏از خواهران بود از او‎ ‎بازجويي كنند و از اين حرفهاي اينطوري. خلاصه نظر آقا را گرفتند كه اين ‏دانشكده‎ ‎تأسيس شود. آقا استقبال كردند و مجوز صدور دانشكده را دستورش را دادند. مؤسسه اين‎ ‎دانشكده بلافاصله ‏بعد ‏از گرفتن مجوز رفتند دنبال ساپورت‌هاي مالي‌اش. نوشتند ‎جناب آقاي نعمت‌زاده، محبت فرماييد در جهت ‌‏حمايت از تأسيس اين دانشكده، كارخانه‎ ‎لاستيك دنا را كارشناسي كنيد جهت اين دانشكده. كارشناسي ‏رسمي ‏دادگستري را آوردند،‎ ‎چون آقاياني كه اين مؤسسه را تأسيس كرده بودند در دستكاه قضايي هم بودند، آن‎ ‎كارشناسان رسمي ‏دادگستري هم مي‌ترسيدند كه قيمتي تعيين كنند كه به اينها بر بخورد،‎ ‎حتما بايد قيمتي ‏مي‌گفتد كه خوش به حال اينها ‏بشود. زدند 126 ميليارد. در صورتي كه‎ ‎ما معتقديم 600 ميليارد هم بالاتر بود. ‏تازه، 126 ميليارد كه ويلاهايش ‏در شمال را‎ ‎نزده‌اند، اصلا در آمار نياورده‌اند، زمين‌هاي شيرازش را در ‏آمار نياورده‌اند، پول‎ ‎نقد موجود در ‏حسابش را هم در آمار نياورده‌اند، اين طوري به 126 ميليارد واگذاري‌‎ ‎كردند. ‏
آن آقا نامه نوشتند كه آقاي نعمت زاده: محبت كنيد تخفيف منظور فرماييد. آقاي‎ ‎نعمت‌زاده هم نوشتند 50 ‏درصد ‏تخفيف. ‎دوباره نوشتند كه محبت كنيد تخفيف ديگري ‏منظور ‏بفرماييد. خلاصه پنج بار نامه‌نگاري‎ ‎انجام شده، معدن 126 ميلياردي به 10 ميليارد واگذار شد. بعد از ‏آن دوباره ‏نوشتند‎ ‎كه ما حالا امكان پرداخت اين پول را نداريم، ترتيباتي فراهم نماييد تا امكان پرداخت‎ ‎اين پول ‏براي ما فراهم ‏شود. نوشتند كه 80 درصدش را اقساط بلندمدت و 20 درصد، يعني 2‌‎ ‎ميلياردش را هم نقدي ‏پرداخت كنيد. گفتند ما ‏آن 2 ميليارد را هم نداريم نقدي بدهيم،‌‎ ‎ما بررسي كرده‌ايم كه اموال كارخانه لاستيك دنا ‏به اين مقدار مي‌رسد، از ‏شما مهلت‎ ‎مي‌خواهيم كه اينها را بفروشيم تا بتوانيم اين پول را بدهيم. گفتند كه باشد،‎ ‎سفته‌اي ارائه بدهيد به مدت 9 ‏ماه و ما اين را نقد از شما مي‌پذيريم. گفتند آقا‎ ‎پول هم نداريم كه سفته بخريم! ‏نوشت كه آقاي محمدتقي بانكي، ‏مديرعامل سازمان صنايع‎ ‎ملي ايران، 23 ميليون تومان از صندوق سازمان ‏صنايع ملي ايران برداشت كنيد و سفته‎ ‌‏بخريد، برويد آيت‌الله فلاني و فلاني امضا كنند و كارخانه را تحويلشان ‏بدهيد. و‎ ‎بعد از چند وقت ديديم كه كارخانه ‏هم در بورس فروخته شد… اين بود که عرض كردم لاستيك دنا، مال ‏آقاي يزدي ‏بود – آقاي محمد يزدي رئيس قوه‌‎ ‎قضاييه – در زمان رياستش و آقاي محمدعلي شرعي نماينده ‏خبرگان استان قم.‏

‏…مجددا آقاي يزدي برمي‌دارد مي نويسد كه جناب آقاي فروزش، حميد ما بيكار است‎! ‎ترتيبي اتخاذ فرماييد كه ‏از ‏جنگل‌هاي شمال جهت صادرات چوب بهره‌مند گردد. آقاي‎ ‎حميد يزدي، پسر آقاي يزدي، مديركل حوزه ‏رياست قوه ‏قضاييه بود در آن مقطع. و‎ ‎متأسفانه جنگل‌هاي شمال را اين طوري به تاراج بردند و رفتند.‏

14:33

شیخ صادق لاریجانی گفته: «سینه‌ام خزانة الاسرار اتهامات مجموعه‌ای از معاونان، قائم‌مقامان و آقازاده‌های مسئولان و شخصیت‌هاست.»

زبانم لال می‌ترسم‌ الان یک ضد انقلاب بیاید و بگوید «لابد جیبت هم خزانة الاموالی که بابت مخفی نگهداشتن این اتهامات، به جیب زدی!»

قاضی القضات جمهوری اسلامی، افتخار می‌کند به جای اجرای عدالت در مورد مسئولان و نکبت زاده‌های آنان، اسرار فساد آنها را در سینه خود، مخفی کرده است.

دیده شده 14:35
پایان گپ

نوشتن یک پیغام…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 18, 2019

تکرار گذشته!

تکرار گذشته!
من چه هستم
؟
جز تکرار گذشته،
ماجرای لحظه ای، از گوشه تاریک ماجرا جویان،
نه، نه! گوشه ای از درد و رنج بی نوایان !
در شبی تاریک، در دخمه، دست بر هم، وه خجالت،
بسته شد نطفه.
یک شب تاریک و غمگین، آری،
که چه می دانستند، من چه هستم، من که هستم،
لحظه ای از درد و رنج یاد رفته.
فراموشی، فراموشی، نه از مستی،
نیست مطرب، نیست رقصی، نیست شادی،
با تاسف، با خجالت، با لبخند تلخی،
با غم و اندوه تکراری، ز آنچه کردند،
گر تفکر لحظه ای! من نمی گفتم به خود،
من چه هستم، جز تکرار گدشته
از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها، 16 تیر1369 ــ 17 ژوییه 1990

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 17, 2019

خاموشی در بی تفاوتی؟

خاموشی در بی تفاوتی؟

گفت: نمی دانم، چرا آنقدر حساس و زود رنج شده ام؟ با نسیمی از سرما می لرزم. با کمترین گرما عرق می ریریزم. همانند حبابی ترک برداشته بر چراغ نفتی که هر لحظه امکان دارد بترکد. حبابی دود زده و سیاه، دنیا را تاریک می بینم. من که زمانی آرمانی داشتم، در برابر جمعیتی سخنرانی می کردم، دعوت به شورش شان می کردم، مقاله هایم دست به دست می گشت، برای آرمانم سال ها زندان، شکنجه و تحقیر را تحمل کردم، به بیچارگی دژخیمان ام خندیدم، حالا از نگاه مردم در این کشور غریب می ترسم. اگر جواب سلام مرا بدهند، به خود شک می کنم، اگر ندهند رنج می برم. و اگر بی تفاوت از کنارم بگذرند، احساس خُوردی می کنم، و اگر سلام کنند، سلام شان را غرض آلود می دانم. اینجا کسی با من کاری ندارد. مرا هم با کسی کاری نیست. از آنجا رانده، در اینجا تنها و غریب، و پیر و درمانده ام. این بی تفاوتی از هر شکنجه ای برایم کشنده تر است. دارم خاموش می شوم، خاموش .
چند روزی نگذشت که در بی تفاوتی همگان خاموش شد.
20 ژوییه 2004 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 16, 2019

نامه شجاعانه وکیل مبارز محمد نجفی به رهبر!

نامه شجاعانه وکیل مبارز محمد نجفی به رهبر!

آقای خامنه ای!
انتخاب ما نه امامِ در ماه بود نه ملتِ در چاه!
وقتی کسی را ببری تا ماه بالا، دیگر دست و صدایت به او نمی رسد، خدایی می کند ناخودآگاه!
نسلِ ما را زبانِ گفتن آری یا نه نبود.
نسل ما از ثانیه اول که زاده شدیم بدون اینکه چون شما معجزه وار، بلند یاعلی! گفته باشیم وارث ایران و نام و دین و مذهب و حکومتِ دینی شدیم. ارثِ اجباری. خروج از دین اعدام خروج علیه حکومت اعدام!
آیه لااکراه_فی_الدینِ قرآن و اصول آزادی_عقیده و حق_تعیین_سرنوشت مندرج در قانون_اساسی هم، محلی در عمل نداشت!
شما هم میدانیدکه همه اتفاق های زندگی با میل انسان نیست. شما در فیلم سالِ ۶۸ مجلس_خبرگان_رهبری خودِ شما به صراحت گفتید :
«مخالف هستم رهبر بشوم، از نظر شرع و قانون رهبر شدنم مشکل دارد. باید_خون_گریست به حال ملتی که احتمال رهبر شدن من مطرح باشد»
ولی برخلاف میلتان و بر خلاف قانون و شرع، شما را رهبر کردند، سی سال است رهبر ماندید،رهبر هستید. صاحب معجزه ‌و ‌مبارک شدید، از غیب برایتان غذا می آید ماشین و چهره تان نورانی است. بر سنگ بنشینید نشیمنگاه تان محل تبرک می شود، محل فرود بالگردتان در سال های بعد گلباران می شود. به دستبوسی تان می آیند حتی زنانِ درجه دار. خلاصه نه به آن نخواستن و نه کار را به اینجا رساندن!
یادم نرفته در فیلم پنهان شده از چشمِ مردم که ناخواسته لو رفت در سال گذشته، به قول فردوسی پور، چه کرد آقای هاشمی_رفسنجانی در مجلس خبرگان رهبری.
با یک خاطره، سرانجام و حقوق و آزادی های ملت را انداخت به مخاطره!
خاطره ای از امام گفت؛ راوی خودش، سَنَد خودش، حامی خودش، و همه را ترغیب به پذیرش کرد، والسلام!
دست آخر هم، با یک شنایِ
قورباغه ای، با یک زیرآبیِ
اجباری، سرش را کردند زیر آب!
رفت جایی که بسیاری را فرستاده بود، تمام!
اما نسل ما همیشه هم تن به اجبار نداد. درسال های ۷۸ و ۸۸ و خصوصا ۹۶ دست به انتخابِ آزادی های سیاسی و عقیدتی زد که حکومت با مشت آهنین به دهانِ نسلِ ما کوبید!
پاسخِ خواسته مسالمت آمیز را اینگونه داد: باتوم زد، اشک آور زد، تهمت زد، دستبند زد، پابند زد، قمه زد، گلوله زد، دار زد!
آقای خامنه ای!
گناه انتخاب و اجبارِ هم نسلان تان را به گردن نسل بی گناه ما نیاندازید. شما یک انسان معمولی و زمینی هستید و نه فرازمینی و خاص! باید درخور اختیاراتِ فراوانتان، فراوان، پاسخگو باشید! که نیستید!
آقای خامنه ای!
نسلِ ما پاسوزِ شماست! روزگارمان به سیاهی عمامه تان است. عبایتان را از سرزمین هایِ همسایه جمع کنید.سرمایه ما را خرج ایدوئولوژی_شیعی خود نکنید. داخل به اندازه کافی اختلاس و رانت و فساد هست. پا در نعلین بزرگان جهان نکنید. چهل سال در برهه حساس کنونی درجا زدیم و سر جنگ با جهان داریم ولی ناتوان از تولید پوشک هستیم و بسیار فقیرِ بی نان داریم!
آقای خامنه ای!
انتخابِ نسل ما، دوستی با جهان است
بدون توجه به ملیت ونژاد و دین و مذهب!
با اختیار، به آزادیِ انتخابِ نسل_امروزِ ایران، تن بدهید. تن ندهید مجبورتان‌ میکنیم!

قلم گر از بیداد ننویسد قلم باد!
محمد_نجفی_وکیل_دادگستری

پایان گپ

نوشتن یک پیغام…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 9, 2019

واجبی تاج نشان،مو بر عمامه نشان!

واجبی تاج نشان، موبر عمامه نشان

در سال 1374 ــ 1995 شاهزاده رضا پهلوی از بی پولی می نالید، من به ایشان پیشنهاد کردم، یک کارخانه واجبی سازی به نام «واجبی تاج نشان) بر پا کند. ولی چون حضرت اشرف اهل کارنیست، توجه به پیشنهاد دوستانه من نکرد تا اینکه، حکومت جمهوری اسلامی اکنون این کمبود را به امر رهبر، با نام پارسی «موبر» جبران کرد.
ساقی ز مرحمت چو یکی جام پر کند اول نظر به سلسله واجبی ساز کند
آهک و زرنیخ چه ها می کند موی ز خایه جدا می کند.
پیشنهاد من به شاهزاده: چون از هر نوع مواد غذایی، و سایر مواد که مورد احتیاج هموطنان ما (از پر مرغ تا پشم آدمیزاد) در فروشگاهای ایرانی یافت می شود، به جز واجبی که یکی از قدیمی ترین محصولات صنعتی ایرانی بوده که با دست با لیاقت ، با شعور و با دانش ایرانی در چند هزار سال پیش ساخته شده، و با شجاعت نیاکان ما بحران های تاریخی مانند حمله اسکندر، حمله اعراب ، حمله مغول ، انقلابل مشروطه ، جنگ اول و دوم جهانی، صدها کشت و کشتار و مرگ و میر از امراض گوناگون را پشت سر گذاشته، و از همگی آنها سر بلند بیرون آمده است. نمی دانم چرا تجار این محصول باستانی را به خارج صادر نمی کنند؟
در آن زمان، من از آقای رضا پهلوی خواستم که به دلیل رابطه نزدیکی که با سرمایه داران پیش از انقلاب و همچنین دولتمردان آمریکایی و نیز باتوجه به شناختی که از استادان شیمی جهان دارند،برای ایجاد یک کارخانه واجبی سازی جهت این کمبود هموطنان خارج از کشور با مارک واجبی تاج نشان اقدام نمایند، و با بسته بندی لوکس به تمام مغازهای ایرانی در تمام دنیا صادر کنند!
دستور استفاده ــ مقداری از این پودر را در کاسه لعابی بریزید، سپس کمی آب به آن اضافه کنید،به طوریکه محلول نه سفت باشد نه شل، مانند ماست! سپس آن را به محل موهای زیادی»خاک بر سر» که حتما باید خشک باشد! بمالید. پنج تا شش دقیقه صبر بفرمائید، سپس محل آن را بشوئید ، یا زیر دوش بروید. لطفاً از رفتن درون وان خود داری بفرمایید!
تذ کر: موقع واجبی مالیدن دست به ریش و مو نبرید! و از دسترس کودکان دور نگهدارید!
تبلیغات:

خرید واجبی تاج نشان ،وظیفه هر ایرانی است .
واجبی تاج نشان ، از واجبات در حمام .
واجبی تاج نشان ، برای انها که به پشم می اندیشند .
واجبی تاج نشان، محبوب دلاکان، و خاطره دل انگیز حمام های ایران .
واجبی تاج نشان ،بهترین هدیه به دوستان.
واجبی تاج نشان ، موهای زیادی را می برد آسان .
واجبی تاج نشان ، دشمن پشم های زیادی بدنتان.
واجبی تاج نشان، ساخت هموطنان.
واجبی تاج نشان، نمونه بارز فرهنگ وهنر ایرانیان
واجبی تاج نشان، به دستتان می رسد ارزان!

خوشبختانه اکنون این کمبود جبران گشته، و جمهوری اسلامی همان محصول با مارک «موبر عمامه نشان» در تمام فروشگاهای ایرانی با قیمت مناسب در دسترس هموطنان گرامی قرار داده. درآمد این محصول کمبود درآمد نفت را جبران می کند.

خرید موبر عمامه نشان، وظیفه هر ایرانی است.
موبرعمامه نشان، محبوب ملایان.
موبر عمامه نشان ، از واجبات در حمام .
موبر عمامه نشان ، برای انها که به پشم می اندیشند .
موبر عمامه نشان، محبوب دلاکان، و خاطره دل انگیز حمام های ایران .
موبر عمامه نشان ،بهترین هدیه به دوستان.
موبر عمامه نشان ، موهای زائد را می برد آسان .
موبر عمامه نشان ، دشمن پشم های زیادی بدنتان.
موبر عمامه نشان، ساخت هموطنان.
موبر عمامه نشان، نمونه بارز فرهنگ وهنر ایران
موبر عمامه نشان، به دستتان می رسد ارزان!

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 6, 2019

طناب دار، در انتظار سر دگر!

طناب دار، در انتطار سر دگر !

تلفن پیر مرد همیشه کنار دستش بود. گاه به گاه در خیالش تلفن به صدا در می آمد. پیر مرد آهسته با کسی نجوا می کرد. پیر زن بر روی صندلی چرخ دارد، می پرسید: چی گفت؟ پیر مرد پاسخ می داد: مثل همیشه گفت: می دانید که من نمی توانم نزد شما بیایم، اینجا نه آتشی است که در آن بسوزم، و نه بهشتی با باغ های پر میوه و جویبارهای شیر و عسل و حوریان بهشتی، تنها آرامش است و بس. و من مانند همیشه گفتم: می دانیم که تو نمی توانی بیایی فرزندم، ولی ما به زودی نزد تو خواهیم آمد.
پس از مدت کوتاهی: من با یکی از آن دو، خاکستر آن یکی را بر باد دادیم، تا نزد فرزندش به آرامش ابدی بپیوندد.
و بار دگر تنها من شاهد به باد رفتن خاکستر بودم.
قاضی با خیال راحت در خواب. طناب دار با وزش باد آرام تکان می خورد، در انتطار سر دیگر، دژخیم سیاه پوش، نقاب بر چهره، دست بر کمر.

الهام گرفته، از کتاب بوته های تمشک. نویسنده محمد خوش ذوق.
17 مرداد 1398 ــ 8 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 5, 2019

پدرم مرا زن ذلیل بار آورد!

پدرم مرا زن ذلیل بار آورده!

مادرم، پدرم را آقا صدا می کرد. پدرم، مادرم را خانم. پدرم به من می گفت: اگر «تو» به مادرت بگویی: سرت را گوش تا گوش می برم. بارها خواستم از او بپرسم، پیش از بریدن، چاقو را با سنگ تیز می کنی؟ آب به من می دهی؟، و بسم الله هم می گویی؟ ولی جرات پرسیدن این پرسش را نداشتم.
سر مرغ را قصاب محل سر می برید. پدرم هرگز این کار را نکرد.
پدرم می گفت: وای به حالت، اگر روزی بشنوم که تو کوچه یک حرف زشت به دختر و زنی بزنی، یا آزاری برسانی.

پدرم هرگز دستش را به روی من دراز نکرد، ولی می دیدم گردن کلفت های محل از او حساب می برند. چایی اش درقهو خانه تازه دم، قلیانش با آب و تنباکوی تازه، وقتی وارد قهوه خانه می شد، هم جلویش بلند می شدند.
پدرم به نجابت معروف بود.
برعکس پدرم، مادرم با شکایت مادر پسر همسایه که پسرش را زده ام خونین مالین کرده ام. مرا به قصد کش می زد، می گفت: اگر به بابت بگم: پوست ات رو می کنه! من اگر می توانستم فرار می کردم. ولی پس از اینکه کتک سیری می خوردم، مرا بغل می کرد و قربان صدقه ام می رفت. ( به کتک خوردنش میارزید)
مادر یه پدرم می گفت: یکی بزن تو سر این کره خر، تا تو کوچه بچه  هاحرفی بهش می زنن، میزنه درب داغون شون می کنه. گردن کلفت بچه های محل شده. هرچه هم کتکش می خوره پوست کلفت تر میشه. پدرم پس گردنی یواشی به من می زد و می خندید، یواشی هم گوشم را می کشید. من الکی داد و بیداد می کردم( پدرم نگفته بود به پسر ها دست نزن)
با پسرها توی کوچه مرتب کتک کاری می کردم، از درو دیوار بالا می رفتم. در خانه فک و فامیل و همسایه ها، با دخترها بازی می کردم، لیلی بازی و یقل دو قل بازی می کردم. می بردم و می باختم، به هر حال کولی را می دادم.
(آخر مرد( هشت  ــ نه ساله) بودم . اُفت داشت برایم بر پست دختری سوار شدن.) بعضی پیر زن ها، می گفتند: این ختره دول نداره. رو به من می کردند و می گفتند، اگه داری نشون بده. مادرم در پاسخ شان می گفت: اگر دول میخوان باباش رو صدا کنم. پاسخ: مفت خودت خواهر.

کنون همسرم سرم داد می زند، فریاد میزند، صدایش به آسمان بلند می شود و می گوید: نشان بده که مردی، داد بزن، فریاد بزن، دو تا بزن تو سر این بچه ها. می دانم چه میخواهد: در آغوشش می گیرم، نوازشش می کنم، در وجودم نیست می شود. و زمانی که به خود بازمی گردد: بوسه ای بر پیشانی اش، همچو نقطه ای بر پایان شعری عاشقانه. سپاس پدر!
14 مرداد 1398 ــ 5 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 3, 2019

سر بی کلاه من!

سر بی کلاه من!

در بازار مکاره کلاه فروشان می گردم. در هر هجره کلاهی به رنگی، در هجره های بزرگ کلاه های از همه رنگی، سرم من بی کلاه است.

هرکدام از کلاه فروشان، با تزویر و صد قسم کلاهی سر من می گذارند، و آن یکی بر می دارد، و کلاه دیگری بر سرم می گذارد. کمی که دور می شوم، صدای شان را می شنوم، با خنده یکی میگوید، خوب کلاهی سرش گذاشتیم. یکی دیگر می گوید: ابله بیچاره، خوب به او انداختیم، کلاهش را براشتیم.
در شگفتم که در این بازار مکاره، کلاه فروشان هم با تزویر و ریا، با صدها قسم، کلاه همدیگر را هم بر می دارند، سر همدیگر را هم کلاه می گذارند.
و من، غمگین سرم بی کلاه است.
12 مرداد 1398 ــ 3 اوت 2019 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 2, 2019

جن سر گرم غارت!

جن سر گرم غارت!

زمانی که بچه بودم، مانند بیشتر بچه ها تن ام زیاد کبود می شد. علتش هم این بود که چون شتاب داشتم، به اینور و آنور می خوردم. مادرم می گفت: موقع آب خوردن بسم الله نگفتی، به جن آب پاشیدی، جن نیشکون ات گرفته. اگر هفت بار بگویی: «بختک،» جن می آید.
من از جن می ترسیدم. در هفت سالگی با جمع کردن ده شاهی ــ ده شاهی که هفت ریال شد، چاقوی ضامن دار خریدم. هدفم این بود که جن را با چاقو بزنم و بکشم. به یاد دارم، تابستان که روی پشت بام خوابیده بودیم، نیمه شب آهسته بلند می شدم، پایین می آمدم. دریچه آب انبارِ رو به حیاط را باز می کردم، سرم در دریچه، با چاقوی باز در دستم، هفت بار بختک می گفتم. یا اینکه مخصوصا آب می پاشیدم، بدون اینکه بسم الله بگویم. می خواستم جن بیاید و من او را با چاقو بزنم. وقتی از آمدنش نا امید می شدم، با صدای بلند می گفتم: جن اگر مردی بیا تا خارو مادرتو بگام. گاهی خم خیال می کردم که جن کنارم ایستاده، چاقو را در هوا می گرداندم.

حالا این حزب های سیاسی دو سه نفری، یا چند ده نفره، (با چند ده نفر دیگر که کرایه کرده اند)، یا انجمن های فرهنگی یکی دو نفره، با هم اختلاف و دشمنی دارند که چندی شان خدمت کار جن بوده اند را با دقت می نگرم یاد آن دوران که می خواستم جن را بکشم می افتم. اینها در حالیکه از جن می ترسند، بختک ــ بختک می گویند، چاقو به اطراف شان می گردانند، می خواهند جن را بکشند.
جن، که خرش از پل گدشته، محل سگ هم به اینها نمی گذارد، سرگرم غارت است.
از کتاب سلام روسپیان، سلام. نوشته خودم.مهر 1383 ــ اکتبر 2004

Older Posts »

دسته‌ها