نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 2, 2026

گفت دروغ نگو!



حالش را پرسیدم، گفت: در زندانی هستیم که از یگ طرف گرگ های گرسنه به ما حمله می کنند؛ هر روز چند نفراز ما را می درند از طرف دیگر ازراییل و شیطان بر سرمان سنگ های آتشین می بارند، راه فراری نیست.
من با چهره ای شاد و لبان خندان در دل خون می گریم.
دوستی حالم پرسید: گفتم از خوشحالی در پوست نمی گنجم. گفت دروغ نگو.
2 مرداد 1405 ــ 2 اوت 2026 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2026

نمی دانم شما چگونه می اندیشید؟



امشب ساعت 21 مسابقه فوتبال بین «تیم ملی یران وتیم ملی بلژیک » است.
اگر از من پرسید: تو طرفدار کدام تیم هستی؟پاسخ می دهم: چکونه می توانم خاطرات خوب وبدم را درایران فراموش کنم. آن کوهای بلند دماوند که  آن بالا می رفتم، ان رودخانه «کیلان دماوند» پر از قورباغه که با سنگ سد می بستیم، آب نیم متر بالا میامد، م در ان شنا می کردیم، ان باغ های زردالو، قیسی، گبلابی، سیب، گردو به ویژه توت و شاه توت را فراموش کنم، و آن مردم مهربانش.
چگونه می توانم فراموش کنم «نوشهررا و دریای خزر، که تابستان در ان شنا می کردم، مرداب انزلی را. از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب ایران با مردمی که با خیلی کم زندگی می کردند، ولی دست دل باز بودند.
چگونه می توانم: « آموزگارانی» با وجود حقوق کم درجنوب شهر به ما بچه های لات با جان دل درس می دادند با حقوق  300 ــ 400 صد تومان، حقوق ولیعهد 6 ساله ماهی 5000 تومان) آن آموزگاران در دهات دور افتاده.
چگونه می توانم فراموش کنم: قاسم جبلی ، ویگن، مهوش، آفت دلکش، مجید محسنی و ده ها هنرپیشه و کمدین های دهه30 ــ 40 . تصنیف فروشان دوره گرد. تیله انگشتی هایم، و هزاران خاطره. اول ساندویچ ، بعد سینما،اگر بخواهم از خاطراتم نام ببرم باید دهها صفحه بنویسم. (از 1400 کم و بیش داستان هایم، 90 در صدش از خاطرات ایرانی ام الهام گرفته.
نزدیک به 6 دهه می باشد که در «بلژیک ام». چگونه می توانم فراموش کنم، با دست خالی به این کشور آمدم ، آن زمان پناهنده نبود، حقوق سویال وجود نداشت، یک روز هم حقوق بی کاری نگرفتم، با زحمت زیاد توانستم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم، زمانی که نیمه شب سکته قلبی کردم.اوژانس مرا به بیمارستان برد. پروفسور . . . از خانه اش با سرعت به بیماستان به دیدن من آمد. رفتار پزشکان و پرستاران بیمارستان با من همانطور بود که با یک وزیر که در اتاق کناری من بستری بود. رفتار شهرداری پلیس با من انسانی بود وهست. دوستان خوب بلژیکی دارم که از هیچ کمکی به من دریغ نکردند. زمانی نمی تواستم مالیاتم را بدهم، با یک تلفن مالیات مرا قسط بندی کردند بدون جریمه. زمانی در رانندگی خلاف کردم، پلیس به جای جریمه مرا راهنمای کرد.
و صدها کونه مهر از این ملت دیدم. من قدر دان محبت این ملت هستم.

در مسابقه فوتبال «بین تیم ملی ایران و تیم ملی بلژیک» امیدوارم برابر شوند. وگر نه برای بازنده غمگین، و برای برنده خوشحال. نمی دانم .شما چگونه می اندیشید؟
29 خرداد 1405ــ 21 ژوئن 2026 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 11, 2026

آرزو های بر باد رفته!



دوست ارجمندم رضا علامه زاده ، فیلم نامه «وصیت نامه ققنوس» را به من هدیه کرد. از مهرش بی نهایت سپاسگزارم. «این فیلم نامه» داستان رفتن «شاملو و آیدا» به «یوش» دیدار مزار «نیما یوشیخ» است. با زنج و درد بسیارشاملو و بریدن شدن یک پایش.
در حال خواندن این فیلم نامه یک جمله در درونم زمزمه کرد. «آرزوهای بر باد رفته».
می خواهم به دوست ارجمندم رضا علامه زاده بگویم: تو تنها نیستی که این آرزوی ات بر باد رفته،

با این انقلاب آرزوی ملتی بر باد رفت. 

می لرزم!

دست و پایم می لرزد،

خیال و روانم می لرزد.

میز می لرزد، قلم در دست می لرزد.

بر صخره ای بلند نگران نشسته ام، صخره می لرزد،

در خیالم به دنبال سیمرغی که زین لرزش  برهاندم می گردم،

 جغد پیری می آید و می گوید زچه می لرزی؟

مرگ لحظه ای بیش نیست،

می گویمش، ز مرگ نمی لرزم،

می لرزم، از آنکه که خیال و کاغذ و قلم می لرزاند،

ز لرزش این دنیا، می لرزم که می لرزد.
21 خرداد 1405 ــ 11 ژوئن 2026 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 4, 2026

تنه لشی هم درد مرا درمان نمی کند!



خوش به حال آنان که پیش از انقلاب اسلامی مُردند. یا چند ماه قبل از حمله آمریکا اسراییل به ایران.
خوش به حال کسانی که بیماری فراموشی دارند.من (مانند بسیاری هم سن های خودم  کم و بیش)
(85 سال دارم) از یک طرف گرفتارچندین بیماری هستم ورنج می برم، و با ده ها دارو زنده ام، از طرف دیگر، این کشت و کشتارها که در ایران می شود، این خرابی ها، این فقر ملت را می بینم و می شنوم، این جنایت های حکومت جمهوری اسلامی که از اندازه گذشته، تنها قابل مقایسه با خمره های سرخ کمبوج است که بین سال 1975 تا 1799 بیش از 2 ملیون نفر را کشتند.( 25 در صد جمعیت). احساس می کنم کسی گلویم را گرفته و می فشارد، دارم خفه می شوم. بی اختیار اشک می ریزم. برای فرارغم و درد، خودم را به تنه لشی می زنم. زمزمه می کنم:
دیشب خونه فاطمه بودم، ای فاطمه بریک الله، یه قاب پلو خورده بودم ، ای فاطمه بارک الله، . . . کرده بودم، ای فاطمه بارک الله. . . .
برفتم بر دره شمس العماره، همانجا که دلبر خانه داره، زدم در، درو وا کرد من جا کرد، نکاه بر حال ما کرد، خوراک ام خوریدم من، عرقم داد نوشیدم من. های لای لای لالای لای  . . .
ای پلو خورا، پلو خورا فصل مسماست، کدو مال شما بادمجون از ماست. هالای لالای لای . . .
شب شبی دیشب شبی در شهر شام آشوب شد، شیشه گر شاشیدو شاش شش هزار شس صدو شست شش شیشه شد. بعد یاد شعر های نابی از در وصف گوز یاد گفته ام میافتم.
ای انکه به گوز تو گرفتار شدیم، از نغمه و بوی او بسی شاد شدیم
رها کن یک گوز دگر تا به رقص آییم، این نیز زکون ان مبارک خواهیم.
نتوان گوز دید جز به چشم بصیرت، نتوان گوز رنگ کرد جز به رنگ خیال
و بسیاری شعرهای دیگر که در کتاب هرچه بادا باد نوشته ام.
کاشکی تریاکی بودم، عرق خور بودم و به خودم می گفتم. به درک، به جهنم خر ما که از پل گذشته. دریغا نه تریاکی ام و نه عرق خور. می بنید، یک لیوان جایی خورم مست شدم و هذیان می گویم.
از به دنیا آمدن پشیمانم، اززنده بودن پشیمانم. کاشکی 40 سال پیش با نخستین سکته مرده بودم.
هرچه خودم را به تنه لشی می زنم، ( تنه لشی = با بی غیرتی، بی شرفی، بی وجدانی) زمزمه می کنم: تنه لشی هم درد مرا درمان نمی کند، نمی کند.
15 فروردین 1405 ــ 4 آوریل 2026 ــ اردوخان
ی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 2, 2026

خانم شرین عبادی؟


چندی از هموطنان درخواست پس گرفتن جایزه نوبل خانم شیرین عبادی شیرین عبادی (زادهٔ ۳۰ خرداد  ۱۳۲6)   را به علت همکاری با آقای رضا پهلوی را کرده اند.
نزدیک به 130 سال از نخستین جایزه نوبل (الفرد نوبل سویدی) می گذرد. صد ها جایزه نوبل در رشته ها گوناکون به دانشمندان داد شده، و این نخستین بار این جایزه به یک ایرانی داده می شود. خیال کنیم جایزه نوبل را از خانم شیرین عبادی پس گرفتند، کدام دردمان را  درمان می کند؟
فقر، خرابی ها، کشته شدن چندهزارنفر به دست سپاه پاسدارن؛جلو گیری از بمبماران ایران، و . . . ؟ یاد آوری می کنم من به هیچ وجه طرفدار آقای رضا پهلوی نیستم.
خانم شرین عبادی تا 10 ــ 15 سال پیش خیلی فعال بود، چند بار من ایشان دیده ام. حالا نزدیک به 80 سال دارد، شاید هم دچار همان بیماری های که  من او، و همسن های ما دارند شده،  پیری و ده ها درد بی درمان، از جمله ضعف جسمی . شاید از ضعف او طرفداران آقای رضا پهلوی سواستفاده کرده اند. هر بار که از کسی انتقاد می کنم، زمانی که به وجدانم رجوع می کنم، می بینم اگر من اگرجای او بودم شاید بدتر ز او عمل می کردم. داستان توپچی ها هو نکید را چند سال پیش نوشته ام.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 24, 2026

یک پرسش از ایرانیان ساکن غرب!


در بلژیک زمانی که شما نزد پزشک می روید، پزشک به شما نسخه نمی دهد، بلکه نسخه شما را روی کارت شناسایی شما می فرستد، شما می روید داروخانه، داروساز کارت شناسای شما را در کمپیوتر می زند، و داروی تان را به شما می دهد، قیمت دارو را آنچه باید بیمه بپردازد به بیمه شما می فرستد، مابقی را باید شما بپردازید. شما می توانید به پزشک خانوادگی خود تلفن کنید، درخواست که داروهایی که شما مرتب از آن استفاده می کنید روی کارت شناسایی شما بفرستد. این کار مجانی است.یاد اروی می کنم پزشک مزد کارش را انجه بیمه باید بپردازد به بیمه شما می فرستد، مابقی که مقدار کمی است از شما می گیرد.
البته اردوهای که خیلی لازم نیست باید قیمت کامب آن را بپرازید.
در بیمارستان هم به همچنین، صورت حساب بستری شدن شما را برایتان می فرستد، منهای انچه بیمه باید بپردازد. می خواهم بدانم ایا این روش در سایر کشورهای غربی به ویژه اروپا رواج دارد یا نه؟

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 1, 2026

روز مرگ ادمیت!

روز مرگ آدمیت گشت، خون باید گریست
کس ازین ماتم نمی‌داند که چون باید گریست؟

حال ما این است در صحرای بی آب و علف
مثل مجنون اندرین دشتِ جنون باید گریست

در پی مالیم و دنیایی که بر ما گفته‌اند:
فانی است و زار بر دنیای دون باید گریست

حاکمان را عاری از علم و هنر دانند خلق
ما به‌چشم خویش دیدیم و کنون باید گریست

بر هنرمندان نه و، بر ناکسانِ بی هنر
فاش گویم بر درِ دارالفنون باید گریست

دین نمانده تا به حالِ دین دگر نالان شویم
بر خداوند غریب، از حدّ فزون باید گریست

سازها ناساز گشتند و ز کوک افتاده‌اند
بر نوای تار و نایِ ارغنون باید گریست

گفت (شیوا) این غزل بویی ز خون دارد به دل
با غزل‌هایی که دارد بوی خون باید گریست.

محمدحسین خدایی (شیوا)

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 19, 2026

تاتی کن!

تاتی کن !

ای دوست بیا با هم «تاتی کنیم»هر واژه برایم دنیایی، که مرا در خود می گیرد، جذب وجوش می کند، با او یکی می شوم، خود را فرا موش می کنم. گر بگویید دیوانه ام، ز دیوانگی شرم ندارم.

واژه ها ریشه درعمق تاریخ ملت ها دارند، به هر زبان که بکویی، گوینده همان احساس است.
چند روزی است که این واژه «تاتی کردن» ( Trottine) مرا در خود گرفته، شب روز به آن می اندیشم.
می دانم به یاد نمی آورید(من هم) زمانی که «تاتی» کردید. چهار دست و پا راه می رفتید، پدر یا مادر به شما گفت اندعزیزم « تاتی کن»، « تاتی کن». اما شاید به یاد بی آورید، زمانی که به فرزندتان گفتید: «تاتی کن».
راستی نخستین بارچه کسی که به فرزندش گفت: « تاتی کن»،نمی دانم!
ای دوست بیا، بیا و دستم را بگیرو بگو تاتی کن. ای دوست بیا، دست ات به دست من بده تاتی کن، بیا دست همدیگر را بگیریم با هم شاد و خندان تاتی کنیم.
30 بهمن 1404 ــ 19فوریه 2026 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 10, 2026

خون باید گریست!

دورانی شده که خون می گرییم. در ویکی پدیا به دنبال شعری می گشتم در باره خون گریستن در دوران حمله مغول و عرب.  شعری نیافتم  که به این چند واژه کوتاه و گویا بر خورد کردم که برایم جالب بود.
مغولها آمدند «کندند » سوختند » کشتند » بردند و رفتندبازم دمشون گرم که رفتند …
ادمین: سرمه

 ولی تا دلتان بخواهد شاعران از بی وفایی یار خون گریستند، و یا در غم امام حسین، علی اصغر، حضرت علی، ابوالفضل العباس . امام رضا، . . .
پس از جستجوی زیاد به دوشاعر این دوره برخورد کردم که شعرشان گویا وصف حال امروزما است.
باید خون گریست| شعر

او خودش هم کرده است اقرار باید خون گریست
بر چنین ویرانه‌ی آوار باید خون گریست

سفره خالی، جیب خالی، از خجالت آبِ آب
می‌‌کند این جمله را تکرار؛ باید خون گریست

این مدارا کردنش از شدت درمانگی است
ورنه دور زن کشد دیوار؛ باید خون گریست

زیر این چتر ولایت دزدها فرمانده‌اند
در زباله کودکان کار باید خون گریست

تا اذان سر می‌دهد جان عزیزی می‌رود
زین سبب تا می‌شوی بیدار باید خون گریست

یادمان باشد که عادی نیست مردن پای دار
سر که بر داری رود هر بار باید خون گریست

می‌خورد خون و سخن وارونه می‌گوید ولی
می‌کند بر خوبیش اصرار باید خون گریست

زیر آن عمامه احساس خدایی می‌کند
بنده‌اش هم می‌شود سردار باید خون گریست

گریه‌ی مادر برایش مثل لالایی خوش است
دشمنی دارد ولی با تار باید خون گریست

هر کسی لب وا کند چشمش ز دستش می‌رود
یا که جان می‌بازد او بر دار باید خون گریست

خود خدا گردیده و جمع مریدش خام دین
خوب فرموده خودش بسیار باید خون گریست

۲۰.۳.۱۴۰۲

اصفهان.سجادحاجيان

روز مرگ آدمیت گشت، خون باید گریست

(باید گریست)

روز مرگ آدمیت گشت، خون باید گریست
کس ازین ماتم نمی‌داند که چون باید گریست؟

حال ما این است در صحرای بی آب و علف
مثل مجنون اندرین دشتِ جنون باید گریست

در پی مالیم و دنیایی که بر ما گفته‌اند:
فانی است و زار بر دنیای دون باید گریست

حاکمان را عاری از علم و هنر دانند خلق
ما به‌چشم خویش دیدیم و کنون باید گریست

بر هنرمندان نه و، بر ناکسانِ بی هنر
فاش گویم بر درِ دارالفنون باید گریست

دین نمانده تا به حالِ دین دگر نالان شویم
بر خداوند غریب، از حدّ فزون باید گریست

سازها ناساز گشتند و ز کوک افتاده‌اند
بر نوای تار و نایِ ارغنون باید گریست

گفت (شیوا) این غزل بویی ز خون دارد به دل
با غزل‌هایی که دارد بوی خون باید گریست.

محمدحسین خدایی (شیوا)
۱۴۰۴/۰۵/۰۵ ـ یزد

برچسب‌ها: محمدحسین خدایی شیوا

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 10, 2026

کودک آزاری !



یکی از درد آورترین خاطره های دوران کودکی ام، قلقلک دادن ام بود. با فشار زیاد زیر بغلم را قلقلک می دادند. من درد می کشیدم، اشک در چشمانم جمع می شد، فریاد می زدم، آنها خیال می کردند من می خندم.
من آموختم با سایه انگشتنم بدون اینکه به بدن کودکی دست بزنم کوکان را قلقلک بدهم. اینگونه کودک می خندد، ولی درد نمی کشد.
(در داستان هایم چند بار نوشته ام با سایه انگشتانم نوازش اش کردم)
برای خنداندن کودک کافی است شما کف دو دست اتان را جلوی صورت بگیرید و باز بسته کنید و بگویید «دالی». کودک قهقهه می زند، بدون اینکه آزاری به او برسد.
یا شکلک در آورید. به پسر بچه ها می گفتند: تو دختری دول نداری ، اگر داری نشان بده. کودک رنج می برد، گاهی مادر بچه می گفت: اگر دول میخوای به باباش می گم بیاد. و گوینده و چند نفر دیگر ازدیدن رنج و درد کودک می خندیدند.
به دختر بچه: دختر به زشتیِ تو شوهر گیرش نمیاد.
این رشته (درد و رنج) سردراز دارد.
یکی دیگر از خاطراتم: گرفتن لپ بچه وفشار دادن همرا با قربان صدقه بود.
ماچ های ابدار پیرها که حال بچه به هم می خورد. مجبت خرکی
اکنون نه تنها دلم برای آن کودکان  بی گناه می سوزد، بلکه برای گویندگانش هم که نسلی پس از نسلی خوار(تحقیر، پست، بی ارج) شده ، دارای عقده های صدها ساله، با خوار کردن کوکان (ضعیف کشی هرکه باشد) احساس بزرگی می کنند.
بین خودمان باشد! دولت مردان ما طی چند هزار سال و مزدوان شان از همین همین گروه بودند، و اکنون هم هستند.
20 بهمن 1404 ــ 9 فوریه 2026 ــ اردوخانی ــ بلژی
ک

Older Posts »

دسته‌بندی