نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 22, 2020

کفشی به رنگ بنفش!

کفشی به رنگ بنفش !

 جلوی ویترین یک کفاشی زنانه ایستاده محو تماشای کفش ها بودم. یکی از یکی زیباتر. یک جفت کفش بنفش پاشنه بلند ظریف بیشتر از همه توجه مرا به خود گرفت. و آن را زیباتر از سایر کفش ها یافتم. درحالیکه من جلوی ویترین ایستاده بودم، مردی میانسال وارد کفاشی شد، و آن کفش بنفش را خرید. وقتی خارج شد، به او گفتم: به شما شاد باش می گویم، زیباترین را انتخاب کردید، اگر من هم جای شما بودم، همان ها را می خریدم. مرد با لبخندی از من سپاسگزاری کرد رفت.
چند روز بعد در خیابان آن کفش ها را در پای زنی میانسال زیبایی دیدم، با پیراهنی بلند به رنگ آبی آسمانی، با گل های درشت بنفش، و کیفی همرنگ، کمی آرایش کرده، روی صندلی چرخ داری نشسته، و مرد صندلی آرام به جلو می راند. من و مرد با لبخندی سر به هم تکان دادیم و از کنار هم گذشتیم.
چند متری نرفته بودم، که متوجه شدم کسی آرام بر شانه ام می زند. برگشتم آن مرد بود و گفت: به همسرم گفتم که شما هم این کفش ها را زیبا یافتید. همسرم از من خواهش کرد که از شما بپرسم: اگر کسی را دارید که این کفش ها به پایش میخورد، من آنها را به شما، و یا زنی که ندیده ام و نمی شناسم پیش کش می کنم. گفتم: از مهر همسرتان و شما سپاسگزارم، من کسی را ندارم.
1 مهر 1399 ــ 22 سپتامبر 2020 ـــ اردوخانی ـــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2020

همه چیز کهنه، کهنه!

همه چیز کهنه، کهنه !

در این اتاق من تنها هستم، با خاطرات نویِ دیروز، امروز کهنه.
این رنگ دیوار، زمانی نو، شده کهنه.
این پرده زمانی بوده نو، اکنون کهنه.
دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه. نوی دیروز امروز کهنه.
به تمسخر گفتمش، خریداری این عکس من او، خندید، زمانی نو، اکنون کهنه.
این پنجره! زمان زیادیست نخورده رنگ، شده هم رنگ من، بی رنگ و کهنه.
این بخاری دیگر گرما ندارد، باید انداختش دور، نه! جایی نیست برای نو، آنجا که هم چیز است کهنه.
باران، حتی بارن هم وقتی به روی پنجره ام می بارد، تیره است و کهنه.
آفتاب از پشت ساختمان های بلندِ روبرو، وقتی به من می رسد، گرما ندارد و کهنه.
به بیرون می نگرم، سنگ فرش کوچه، زمانی نو ، اکنون کهنه.
آن پیر زنِ عصا زنان در کوچه، دست بر دیوار، زمانی بود، زیبا، خیلی زیبا، دل ها برده، اکنون کهنه.
پنجره باز است، شاید توپی بیافتد به درون اتاق من، صدای تاپ تاپ پای بچه ها، روی پله ها، که از کهنگی مینالد. چند ضربه بر در، دست پسرکی بیاید تو، مانند دست بچگی من، گویی دیروز بود! بگوید: آقا بده توپ من، جز آنهایی که هستند شبیه بچگی من، همه چیز کهنه، کهنه.
2 تیر 1369 ــ 23 ژوئن 1990 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 8, 2020

خوش به حال تختی و نامجو!

خوش به حال تختی و نامجو!

همه چیز داشتیم، هیچ چیز کم نداشتیم، جز یک دفترچه کار نیک. آن هم یک نفر که کودکستان ، دبستان، دبیرستان و دانشکاهش را در سویس تمام کرده بود برایم مان سوقاطی آورد. بعســــــله ماه هم صاحب یک دفنرچه کادر نیک به اندازه کف یک دست شدیم. بایستی هر روز یک کار نیک می کردیم، و در آن می نوشتیم، آموزکار گاهی نگاهی به آن میانداخت وروی نمره انظباتمان تاثیر می گذاشت.
شنبه ــ ده شاهی دادم به گدا. خودم روزی ده شاهی پول جیبی می گرفتم.
یک شنبه ــ یک کور را بردم اونور خیابان.
دوشنبه ــ ده شاهی دادم به گدا. دروغ نوشتم.
سه شنبه ــ یک کور را از اونور خیابان آوردم اینور
چهار شنبه ــ رفتم نون گرفتم برای همسایه زمین گیر مون. همسایه ما سورو مور گنده بود.
پنج شنبه ــ یک بچه گنجشک افتاده بود تو حوض گرفتم، خشکش کرد، گداشتم لب پشت بون، تا ننه ا ش بیاد ببره.
جمعه ــ هرچی فکر کدم چیزی به عقلم نرسید. نوشتم، جمعه تعطیل.

هفته دیگه دیدم نمیشه همون ها را نوشت.
شنبه ــ یک خورده فکر کردم، نوشتم: سوار اتوبوس شدم، جام رو دادم به یک پیز زن علیلِ آبستن.
یک شنبه ــ چهار دفعه به حسنی پس گردنی نزدم.
دو شنبه ــ دو دفعه انگشت به رضا نرسوندم.
سه شنبه ــ پنج دفعه کلاه جمال کچل را از سرش بر نداشتم پرت کنم.
چهار شنبه ــ سه دفعه عباس بلند شد سوال کنه ، زیر کونش پونز نداشتم.
پنج شنبه ــ امروز به خلیل پشت پا نمی زنم. همان روز اموزگار دفترچه من را گرفت و خواند. پرسید، مگه با اتوبوس  میای؟
ــ نه آقا اتوبوس به خونه ما نمی خوره.
ــ پس چرا نوشتی اتوبوس سوار شدی. جات را دادی به یک پیر زن.
ــ تقصر ما نیست آقا به جون شما حسرت یک اتوبوس سواری به دلمون مونده.
ـــ جناب عالی، چهار دفعه تو سر حسن نزدی. دو دفعه به رضا انگشت نرسوندی. پنج دفعه کلا جمال را از سر بر نداشتی پرت کنی. زیر کون عباس پونز نداشتی، به خلیل هم پشت پا نمی زنی! مگه این کار هر روزته؟

ــ  آقا چهار دفعه دستم رفت، پس گردنی به حسن بزنم، نزدم.  چها تا کار نیک کردم. پنج دفه دستم رفت کلاه جمال را از سرش وردارم پرت کنم، جلوی دستم رو گرفتم، پنج تا کار خوب کردم. سه دفعه عباس بلند شد، زیر کونش پونز نداشتم، سه دفعه کار خوب کردم. امروز هم به خلیل پشت پا نمی زنم، اینا خودش کار نیک به حساب میاد. نکردن کار بد مثل کار خوب کردن میمونه، اون بچه های دیگه یک کار خوب می کنن، من هر روز چند تا. مثلا اگه شما تو سر ما نزنین و فحش هم ندین، کار نیک کردین، اگه هم یک نمره خوب به ما بدین دیگه کارنیک در نیکه، هم من راضیم، هم خدا. کار نیکو کردن از پر کردن است.
کلاس یک کمی شلوغ شده بود. آقا معلم سرش انداخته بود زیر و فکر می کرد. من سر جام مثل دسته بیل تو ماسه ، یا درخت چنار بی برگ وایساده بودم. آقا معلم سرش را بلند کرد و رو کرد به بچه ها گفت: ساکت. بعد رو کرد به من ادامه داد: اگه یه نمره خوب بهت بدم چی میگی؟
ــ به چیم نمره خوب بدین؟
ـــ به اخلاقت، چند بدم؟
ـــ خندیم و گفتم ، ده بدین آقا.
ــ بیشتر!
ـــ  دروازده!
ــ بارم بیشتر.
ــ سیزده ندین که نحسه، چهاده خوبه، به جون مادم روم نمیشه بیشتر از این چونه بزنم، ما اهل چونه نیستیم.
ــ بازم بیشتر.
ــ نه به جون شما می ترسم مرد رندی کنم و این از دستم در بره، بستگی به معرفت خودتون داره، نکنه دارین شوخی می کنین. ما رو دست انداختین، ما خاک پاتونیم، ما سوسک دیوارتونیم.
ــ  یه هفده بهت میدم، یک چیزی نوشت تو دفتر.
ـــ اجازه داریم بیایم ببنیم؟
ــ بیا ببین. سرمو رو کردم تو دفتر. باورم نمی شد، یا امام زمون، یا قمر بنی هاشم، یا خدا. یه هفده گنده جلوی اسمم تو دفتر دیدم. دیگه هیچ کاریش نمیشد کرد. من که هیچ وقت از ده، یازده بیشتر نگرفته بودم، اونم به زور. مثل اینکه عید زودتر اومده بود. کت و شلوار نو تنم بود. کفش و جوراب نو، چیبام پر از تخمه و پسته بادوم. داد زدم هفده رو عشق است. اشک تو چشام جمع شد،. آقا معلم دید، نزدیک بود بپرم ماچش کنم. رو کرد به بچه ها گفت: یک دست واسش بزنین. بچه ها دست زدن، چه دستی! مثل اینکه رو پله اول قهرمانی وایسادم، به سینه ام مدال زدن و سرود ملی می خونن. از خوشحالی داشتم پرواز می کردم. آقا معلم یواشی زد پشت سرم و گفت برو بشین. مثل یک قهرمان ملی که داره تو مسابقه های جهانی پرچم ایران رو دستش گرفته و رژه میره رفتم با گردن راست سر جام ته کلاس نشستم. خوش به حال تختی و نامجو.
17 شهریور 1399 ــ 7 سپتامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک. از کتاب « فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته خودم.
 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2020

آخرین لحظه !

آخرین لحظه !

من به دنبال آخرین لحظه ام،
این عصاره زندگی، در آخرین لحظه!
باز نگری تاریخ عمر در آخرین لحظه،
من این لحظه را، این لحظه پیش از پایان را دوست دارم.

چه بگویم؟ همچو برگی که در پاییز،
از شاخه جدا می شود، لحظه ای بین زمین و آسمان!
من این لحظه را دوست دارم.

یا همچو قطره اشکی که با چشم وداع می کند،
مژه بذرقه اش می کند، بر زمین میافتد،
 به خاک سپرده می شود، من این آخرین لحظه را،
این بازنگری تاریخ عمر در آخرین لحظه را،
این لحظه پیش از پایان را دوست دارم.
1377 ــ 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک از کتاب دلقک بلژیکی ، نوشته خودم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2020

آقا مفید !

آقا مفید !

با درگذشت بهمن مفید، به یاد روانشاد آقای غلامحسین مفید،(آقا مفید) پدر بیژن، بهمن، و … افتادم.
آقا مفید درویش نبود. ( درویش یعنی گدا، مفت خور، سربار جامعه) بلکه  اوعارفی بود. عارف از تن پروی به دور است، و سر مشق جامعه و آموزگار اخلاق.
آقا مفید، با شوهر خواهر من علی قریب خویشاوندی نزدیک داشت. و خانه شان  در خیابان شهبار، روبروی ورزشگاه شماره 3 تقریبا دیوار به دیوار بود. خانم مفید و آقا مفید با شوهر خواهر و خواهر من رفت و آمد داشتند.
آقا مفید چشم دلش سیر بود. گویی دنیا مال اوست. به یاد دارم وقتی در خانه خواهرم یک لقمه نان پنیر و گردو میخورد، گویی بهترین خوراک دنیا را خورده. یک استکان چایی تلخ را چنان با لذت می نوشید، گویی، جام شرابی هفت ساله نوشیده.
آقا مفید به فروسی سخت علاقه مند بود، و شاهنامه را خوب می شناخت، بدین جهت نام فرزندانش را هم «بیژن، منیژه، بهمن، اردلان، گرد آفرید انتخاب کرد»از هر موقعیتی سود می برد، شعر های شاهنامه  می خواند.
فراموش کردم شغل آقا مفید چه بود! ولی میدانم در وزارت فرهنگ کار می کرد، چه کار نمی دانم.
( پیش از کودتای 28 مرداد سال 1332 ) صبح جمعه رادیو تهران برنامه کودکان داشت. یکی از کارهایی که آقا مفید که با دل جان انجام می داد، به دبستان ها میامد عده ای از بچه ها جمع می کرد، در برنامه کودک یک تاتر برگرفته از داستان های شاهنامه ترتیب می دید. آقا مفید در این برنامه با چند تا از بچه ها که صدای شان خوب بود، به مدت 15 دقیقه نقالی می کردند، در ضمن کوبیدن قاشق به روی کاسه، و روی تنبک کوبیدن، صدای به هم خوردن شمشیر و طبل در میاوردند.  در چند دقیقه آخر برنامه یک سرود میهنی بر گرفته از شاهنامه نیز خوانده می شد. در یکی از این برنامه ها من هم شرکت داشتم. سال 1331کلاس پنجم دبستان بودم.   
خانم مفید هم از نطر اخلاقی دست کمی از همسرش نداشت. زنی صبور با گذشت و چشم و دل سیربود. خانه شان را به خوبی به یاد دارم. با درخت اوکالیپتوس در حیا ط شان. قیافه همه شان را به خوبی به یاد میارم. فرزندان شان، بیژن، منیژه، بهمن، گردآفرید، اردلان، و به ویژه قیافه و حرکات دوست داشتنی آقا مفید و خانم مفید را.  
خاطرات بیشتری دارم از آنها که حوصله نوشتنش را ندارم. به هر حال، آقا مفید و همسرش انسان های شریف، مهربانی بودند که پس از گذشت، 60 ــ 70 سال فراموش نکرده ام. من و بهمن با چند ماه اختلاف همسن و گاهی هم همبازی بودیم.
28 مرداد 1399 ــ 18 اوت 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 11, 2020

داستان کوتاه، شیطان باز هم!

داستان کوتاه، شیطان باز هم ؟

در جنگ عراق و ایران، مسجد یکی از دهات دور افتاده ایران ویران شده بود. مردم آنجا پولی برای باز سازی آن نداشتند. دولت هم در اندیشه باز سازی نبود. ملا محمد پیش نماز مسجد، شب و روز دست به دامن خدا می شد و دعا می کرد، و از خدا می خواست معجزه ای رخ دهد، شخص ثروت مندی راه به آنجا بیابد، و از سر دلسوزی این مسجد را از نو بسازد.
یک شب ملا محمد در حال التماس از خدا به خواب رفت. شیطان را در خواب دید. شیطان به او گفت: ملامحمد،  من مسجد را از نو می سازم، به شرطی که نخستین نفری که وارد مسجد شود، مال من باشد. ملا محمد پذیرفت.

 فردا صبح وقتی مردم از خواب بیادار شدند، ناگهان چشم شان به مسجدی با دو مناره بلند پر از نقش نگار افتاد و گنبدی از طلا. یکباره مردم به طرف مسجد هجوم بردند، ولی دیدند شیطان در حیاط مسجد با لبی خندان، پا بر لب حوض کاشی کاری گذاشته. هیچ کس جرات نکرد به درون مسجد برود. در این بین ملامحمد سوار بر خرش جمعیت را شکافت و تا دم درِ مسجد آمد، از خر پیاده شد، پشت خر ایستاد، با عصایش چنان محکم به کپل حیوان  کوبید که خر بیچاره عر عر کنان تا دم حوض دوید.
شیطان اخم در هم کشیده، گفت: ملا باز هم در دام ریا کاری تو افتادم و از دیدگاه پنهان شد.
12 آذر 1382 ــ 3 دسامبر 2003 ــ اردوخانی ــ بلژیک.   

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 1, 2020

بیشتر مردم ایران این وضع را دارند!

بیشترمردم ایران وضع همین مرغ رادارند!

ستالین در یکی از جلسات معمول خود ، خواست که برای او مرغی بیاورند:
او آن را گرفت و در حالیکه با یك دست گلوي مرغ را می فشرد با دست دیگر شروع به کندن پرهای آن مرغ کرد
مرغ از درد فریاد می زد و سعی می کرد از هر راهی که شده فرار کند ولی نتوانست چون دستان استالین برای او خیلی نیرومند بود
‏خلاصه استالین بدون هیچ مشکلی توانست همه پرها را از بدن مرغ بکند و پس از پایان کار به یارانش گفت: «حالا ببینیدچه اتفاقی می افتد..
او مرغ را روی زمین گذاشت و از او دور شد ، رفت تا مقداری گندم بیآورد
‏همکارانش در کمال تعجب او را مشاهده می کردند ، درحالیکه مرغ بیچاره در حال درد و خونریزی بود .
سپس استالین با دانه های گندمی که در دست داشت مرغ را به هر گوشه از اتاق بسمت خود میکشید..
در همه این مراحل مرغ پی در پی او را تعقیب میکرد و قدم به قدم دنبال او میرفت.‏در این مرحله استالین به دستیاران متعجب خود روی کرد و گفت : در یک جامعه خفته ، ساده لوحها به همین راحتی اداره می شوند
مشاهده کردید که مرغ با وجود تحمل تمام دردهائی که من برای او ایجاد کردم باز هم مرا تعقیب کرد تا دانه ای برای زنده بودنش از من بگیرد…‏
جامعه ی ساده لوح هم به همین راحتی اداره میشود
یارانه….
سهام عدالت….
مسکن مهر….
بازار بورس…..
صنعت خودروسازی و ثبت نام ماشین
ثبت نام مسکن و……
و هزاران کلاه گشاد دیگر…..
الان بیشترمردم ایران وضع همین مرغ رادارند..

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2020

می خواهید گاندی باشید، یا استالین

می‌خواهید گاندی باشید یا استالین ؟

:
گاندی از هيچکس نفرت و کينه در دل نداشت، او ۳۰ سال با انگليس مبارزه کرد بدون اینکه حتی از يک کلمۀ تند و نيشدار ضد انگليسی استفاده کند.

:
گاندی به سادگی در ميان مردم می‌زيست و مانند همه رفت‌وآمد ميکرد، اما مردم نمی‌دانستند استالين کجا زندگی می‌کند؛ در مسکو يا خارج از آن. وقتی در مراسمی به ميان مردم می‌آمد پليس مخفی تمام خيابان‌های اطراف را زير نظر داشت

:
گاندی اميدوار بود که حتی دزدها را درمان کند و استالين مجازات مرگ برای کودکان مجرم بالای ١٣ سال را در ۱۹۳۵ تصويب کرد

:
گاندی خالی از خشونت و اهل دوستی بود، ولی استبداد استالينی بر سرکوب، شکنجه و ترس استوار بود.

:
گاندی مي‌گفت: «هرگز مطمئن نيستم که درست می‌گويم، اما در شوروی هميشه و در هر موضوعی حق با رئيس استالين بود.

:
گاندی همواره پذيرای شنيدن سخن ديگران بود و آمادگی داشت نظر خود را عوض کند، اما استالين خود را حقیقت مطلق می‌پنداشت و خواهان اطاعتی بی‌چون و چرا بود.

:
گاندی در هنگام بروز خطا خود را سرزنش می‌کرد، اما استالين ديگران را متهم می‌کرد.

:
گاندی اهل گفت‌وگو بود، آزادی و عدالت را ارج می‌نهاد و به کارهای آموزشی برای پيشرفت مردم باور داشت، اما در شوروی همۀ پيشرفت‌ها در خدمت حکومت و شخص استالين بود. بنابراين آنچه را استالين نمی‌پسنديد، مردم نبايد می‌دیدند، می‌خواندند يا می‌نوشتند.

:
از ديدگاه استالين کسب قدرت و حفظ آن هدف نهايی بود و هر وسیله‌ای برای رسيدن به این هدف توجيه مي‌شد.
این ورق‌های تاریخ را با تدبیر ورق بزنیم.

#
نصرت_الله_محمودزاده

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 17, 2020

بچه پر رو!

بچه پر رو!

شاغلام داشت تعریف می کرد، واسه رفیقش آقا جلال: آره این کره خر جمشید پسر ما انقدر پر روست که حساب نداره. یهش می گم برو نون بگیر، میگه من نون بگیرم تو بخوری. میگم تخم سگ پولش رو من میدم. میگه هرکی پولش رو میده خودش هم میره میگیره. داشتم با ننه اش ور می رفتم ، یه دفعه دفترچه مشقش رو آرود گفت میخوام مشق کنم، تو بمیری اهل درس مشق نیستا. گفتم: این دوزار و بگیر برون توکوچه بازی کن، گفت: زکی، بابای فتحعلی بهش یه تومن میده. من به تو که بابامی دوست دارم، اونم ننه امه و واسم عزیزه، تخفیف کلی میدم ، نفری چاره زار، جمعش میشه هشه زار، یک شهی هم کمتر نمیشه، و گرنه داد می زنم.
30 مهر 69 ــ 22 اکتبر 1990 ــ از کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها:» نوشته خودم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 14, 2020

یک روز تاریخی !

یک روز تاریخی!

60 تا بودیم تو یه کلاس، مال یک محل. 5 تا حسن، 4 تا حسین، 3 تا ابوالفضل، سه تا صادق، یه جعفر، 6 تا محمد، 4 تا رضا، 5 تا عباس، یه زین العابدین بیمار، 3 تا تقی، 2 تا قاسم، 3 تا ابولحسن، یه نصرت، 5 تا مهدی، 2 تا حمید، 3 تا احمد، 4 تا جلال. یه اصغر،. یه سیروس، یه کوروش، یه فرخ،، یه فرهاد، یه فریبرز، یه فرامرز، یه فردین، یه افشین، 2 تا پرویز.
وقتی شلوغ شد کلاس، ناظم اومد با شلاقش، داد زد سرما! ای لاغهای بی شعور بی پدر مادر، ای احمق های بی سواد، به صف برین بیرون، یکی ده تا شلاق کف دسته تون، هرکی باید بزنه بغل دستی شو، هر کی قایم نزنه، میخوره از من لقد تو سری.
من بودم اول صف، گفتم آقای نظم: اجازه داریم؟ گفت خفه شو، یازم شاشت گرفته، بی شعور. گفتم نه به جون مادرم، میخوام بپرسم کسی حق داره بزنه چند تا معصوم. زد تو سرم با شلاق (تسمه پروانه ماشین) و گفت ای خر بی شعور الاغ، گوز به شقیقه چه ربطی. گفتم: غیر از، یه سیروس، یه کوروش، یه فرخ،، یه فرهاد، یه فریبرز، یه فرامرز، یه فردین، یه افشین، 2 تا پرویز. ما همه هستیم معصوم. اون میزد توی سرم با شلاق، من می زدم حرف خودم، نگاه کنین آقا از ته صف 5 تا حسن، 4 تا حسین، 3 تا ابوالفضل، سه تا صادق، یه جعفر، 6 تا محمد، 4 تا رضا، 5 تا عباس، یه زین العابدین بیمار، 3 تا تقی، 2 تا قاسم، 3 تا ابولحسن، یه نصرت، 5 تا مهدی، 2 تا حمید، 3 تا احمد، 4 تا جلال. یه اصغر. تا تونست زدو سرم، تو کمرم، به پاهام، با لقد ( لگد) از عصبانی ات دهنش کف کرد. فریاد می زدم، یا امام حسین، یا قمر بنی هاشم به دادم برسید.یه مفم از توی یه کلاس اومد بیرون، گرفت دست آقا ناظم، گفت ببخشید این خره الاغ رو، نمی فهمه چه گهی می خوره، چه غلطی کرده، نفهمید ببخشید. افتاده بودم روی زمین، از دماغم خون میومد، تما تنم درد می کرد. چند متری که آقا ناظم دور شد از من پشت سرش دهن کجی کردم. داد زدم اقا بخشیدین ما رو! آقا معلم گفت، بعله آقا ناظم بخشیدن. گفتم منم بخشیدم اقا رو. خدا گناه همه رو ببخشه، دوباره حمله کرد به من با لقد و شلاق، ای کره خر و پر روی بی پدر مادر، جای تو هست توی طویله؛ نه تو مدرسه. ظهر که می رفتیم خونه، من با سرو صورت خونی، میخندیدم با بچه ها، مسلمون و کافر.
خوب کیف کردیم اونروز، درس تاریخ بود و یک روز تاریخی. از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته خودم
یکشنبه , 27 خرداد 1369 ــ 18 ژوئن 1990 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ

Older Posts »

دسته‌ها