نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 25, 2018

مرگ بر آمریکا،مرگ بر اسراییل ؟

مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آسراییل؟

پرسشی از آیت الله خامنه و آقای روحانی .

آرزوی مرگ هیچ کس را ندارم. حتی دشمنانم را. شادم زانکه دشمنی ندارم.
آمریکا کشوری است با جمعیت 317 ملیون نفر، از کشورهای مختلف دنیا. دارای چهارمین مساحت. بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی. به صورتیکه تمام شرکت های بزرگ و کوچک دنیا، مسقیم یا غیر مستقیم به او وابسته اند. نمونه اش پس لغو برجام، و تهدید آمریکا به شرکت های بین المملی چنان چه با ایران رابطه اقتصادی یا بانکی داشته باشند، مورد تحریم آمریکا قرار می گیرند. در نتیجه تمام شرکت ها و بانک هایی که با ایران پس از برجام رابطه بر قرار کرده بودند. رابطه شان را قطع نمودند.

آیت الله خامنه؛ چهل سال است که جمهوری اسلامی فریاد مرگ بر آمریکا می زند. به درستی یعنی مرگ بر 370 ملیون نفر از تمام کشورهای دنیا؛ (از جمله یک ملیون ایرانی). آیا شما به درستی خواهان نابودی این همه جمعیت هستید. خیال کنیم که شما صاحب بزرگترین ارتش دنیا، با هزاران بمب اتمی بودید، و می توانستید در مدت چند ساعت سرزمین آمریکا را به آتش بکشید، و 370 ملیون نفر را نابود کنید؟ فکر نمی کنم دست به چنین جنایتی می زدید. خواهید پاسخ داد، ما با ملت آمریکا دشمنی نداریم، بلکه با دولت آمریکا.« به هر دلیلی» مگر این دولت، انتخاب شده مردم آن سر زمین نیست؟ . در اینصورت دلیل شما قانع کننده نمی باشد.

مرگ بر اسراییل؟ روشن است؛ کلیمی ها چنان نفوذی در دستگاه ای دولتی آمریکا دارند ، چنان به این فرزند خوانده دلبسته و وابسته اند، چنان رابطه عاشقانه بین آنهاست که «گویی خود زاییده اند.» وبرای حفظ او حاضرند دنیا را به آتش بکشند. (تاریخ 73 ساله گذشته نشان داده.) پس مرگ بر اسراییل هم مرگ بر«پدر خوانده او» آمریکا است.

آیت الله خامنه؛ آقای روحانی، فریاد مرگ سر دادن بی معنی بی محتوا است، یک شعار دور از خرد است، دور از وجدان است، دور از انسان بودن است. مرگ برای همه هست. با مرگ هر موجودی هستی برای او پایان میابد. پس هستی هم پایانی دارد. چه برای من که بسوزنم و خاکسترم بر باد دهند، چه برای آنها ییکه زیر کنبد طلایی به خاک سپرده شده اند. 3 مهر 1397 ــ 25 سپتامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 7, 2018

برو دزدی یاد بگیر!

برو دزدی یاد بگیر!

باور کنید، این غربی ها ما را بهتر از خودمان می شناسند! سال هاست که هر روز در خبرها می بینم که فلان بانک را دزد زده، و چند نفر را گروگان گرفته. بدین جهت از خود می پرسیدم، احساس دزد یا گروگان و گرو گان گیر چیست؟ بهترین راه برای پاسخ به این پرسش ها، فکر کردم که چه خوب است من هم به یک بانک حمله کنم و چند نفر را گروگان بگیرم.

برای این کار با «نقاب خر» به یک بانگ بزرگ رفتم، «با سنجاق ریزی» که در دست داشتم، آقایی که پشت گیشه بود را تهدید کردم و گفتم: دست ها بالا هرچه پول در صندوق داری به من بده! خندید و «یک سانتیم » من داد و گفت: نقاب از چهره بردار، «توخری، احتیاج به نقاب نداری». و ادامه داد: بدون شک تو ایرانی هستی. چندی ازهموطنان تو ملیونها در این بانک دارند، برو ازآنها دزدی یاد بگیر.

غمگین رو به کسانی که در بانک بودند کردم و گفتم: می ترسم از اینجا تنها خارج شوم و پلیس مرا بگیرد، می خواهم کسی را به عنوان گرو گان بگیرم. خواهش می کنم یک نفر داوطلب شود.
پیر مردی با مهربانی به من نزدیک شد و گفت: یک بار کارمندان سفارات آمریکا را گروگان گرفتید و هنوز هم جریمه اش را می دهید، و خیلی از آنها که در این گروگان گیری شرکت داشتند، ثروت فراوان و مقام های بالا در ایران دارند و با خیال راحت به کشورهای غربی می آیند و می روند و معامله های کلان می کنند.
با همان نقاب و سنجاق ریز به جواهر فروشی معروفی رفتم. آنجا هم به من« یک قوطی خالی به اندازه یک قوطی کبریت » به من دادند و همان پاسخ ها… یاور کردید…؟
16 آذر 1397 ــ 7 دسامبر 1018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 24, 2018

بد بختی هنرپیشه ایرانی!

بدبختی هنرپیشه ایرانی!

خیال می کنید که هنرپیشگان سینما یا تاتر ایرنی زندگی راحت و مرفهی دارند؟ اگر اینگونه می پندارید در اشتباه اید. شما مرا نمی شناسید، ولی من در ده ها فیلم اروپایی، آمریکایی، چینی، هندی و… بازی کرده ام. البته نقش مرده را. آخرین بار در فیلمی ایرانی که سناریوی آن به وسیله ورزات ارشاد، و سازمان اطلاعات تایید شده بود. نقش من به نام «ملت» در این بود که «امت» را که در درون مرداب آفتاده را نجات بدهم. خودم غرق شوم و چندین نفر بیایند مرا از مرداب بیرون بکشند، وبا تنفس مصنوعی مرا از مرگ نجات بدهند. نجات دهندگان گروه های مختلفی بودند.
1 ــ ملی مذهبی ها، در حالی که سلام و صلوات می فرستادند، پارچه سبزی به رویم انداخت سرود ای ایران می خواندند.
2 ــ اصلاح طلبان. چون دیدند که نه ریش دارم و نه مو برای اصلاح ( جایی برای اصلاح نیست) پشم تخمم را اصلاح کردند.
3 ــ طرفداران سلطنت سرود شاهنشاهی برایم می خواندند، و مرا جزو طرفدارن خود می دانستند.
4 ــ مجاهیدن، چندی اشان می گفتند: این خودش را قربانی مریم کرده، و فریاد می زدند، خدیا، خدایا تا آمدن مسعود مریم ما را نگه دار. و عده دیگر می گفتند این جاسوس جمهوری اسلامی است، و می خواسته مریم ما را ترور کند.
5 ــ پس از آن حزب الهی ها سر رسید که فریاد می زند، مرگ بر امریکا، مرگ بر اسراییل، این جاسوس امریکا و اسراییل است
6 ــ فداییان خلق مرا مرا از خود می دانستند، و می گفتند که من یک فدایی اصیل هستم، و با هم مشورت می کردند که چگونه مرا نجات بدهند.
7 ــ جمهوری خواهان لاییک در اندیشه برنامه ریزی برای برگزاری بزرگداشت، و مجلس ختم و چهلمین روز در گذشتگی من بودند.

تنها کمونیست های انقلابی با پرچم قرمز داس وچکش، در فکر نجات من بودند،و کوشش می کردند مرا نجات بدهند. ولی شور بختانه به جای اینکه روی سینه ام فشار بدهند، دست روی دهانم گذاشتند، و روی شکم ام فشار آوردند، بی ادبی نشود، چنان گوز پرصدایی از من خارج شد که همه به خنده افتادند و فریاد زدند، مرده زنده شد. مرده زنده شد. و ثابت گشت که مرده هم می گوزد. ( کی میگه مرده نمی گوزه؟)
ولی بدبختی در آن بود که ( گلاب بر رویتان) «پس از آن گوز خنده آور و خوشحالی ابتدایی و انقلابی » من چنان ریدمانی کردم که بوی گندش دنیا برداشت. در حالی که هر گروه، گروه دیگر را مقصر این حادثه ( انقلاب) می دانست، هر کدام به سمتی رفتند. (ومن، ملت و امت) تنها ماندیم با حاصل انقلاب. 13 آذر 1397 ــ 24 نوامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2018

با هم درد دل کنیم!

با هم درد دل کنیم!

درون ما کتابخانه خاطرات فراموش شده و گم شده ما است. با گشت و گدار، با پژوهش در درون خود، فراموش شده ها را به یاد می آوریم، گم گشته هایم را میابیم. این خاطرات فراموش شده و گم گشته، دردهای درمان نشده، سر خوردگی ها، کم بودها، آرزوهای به آن نرسیده،خواب و خیال ها ماست که مانند زنجیری دست و پای مرا بسته، نمی گذارد، آزادانه بیاندیشم و عمل کنیم. مانند دردمندی، تنها فریاد می زنیم. بدون دور اندیشی واکنش نشان می دهیم. گم گشته در درون خودیم و در درون خود فریاد می زنیم.
«داستان دروغی است که پایه بر واقعیتی قرار گرفته». دوستان داستان بنویسید! « دروغ بنویسید». نوشتن یک خود روانکاوی است. خود روانکاو خود باشیم.
هر بار که که داستانی می نویسید، نوشته برداشت شما است، از یک وافعیت (اتفاق افتاده، درد آور یا خوش آیند). هیچ کس جز واقعیت به کنه (عمق) آنچه اتفاق افتاده و بر شما گذشته آگاه نیست. حادثه ها با گذشت زمان رنگ می بازند، و تبدیل به حقیقی می شوند و شما هر بار که
داستانی می نویسید، حلقه زنجیری را که دست و پا شما را بسته باز می کنید. حلقه ای پس از حلقه ای به آزادی بیشتری می رسید.
خاطرات دردناکتان ، کم بودها و دردهای درمان نشده ، سرگذشت (عقد، سرخوردگی) خود را نباید بدون شک و از زبان خودتان بنویسید. از زبان این و آن زن و مرد، از زبان یک چرنده، پرنده و درنده…
هیچ واژه ای به تنهایی معنی ندارد. هم زمان هر واژه پشتیبانی تاریخی دارد که از زمانی که احساس شده و به وجود آمده آغاز می گردد. و برای شما از زمانی که به آن می اندیشید، و در زندگی اتان نقشی داشته. این واژها که درزندگی شما نقشی داشته و خاطره ای از آن به یاد دارید، آغاز هر داستان است.
حتی یک میخ بر دیوار، یک عبار. چرا نه یک سایه، تیله قلقلی، یا خط کش، کفش کهنه، و یا صدها کس و چیزی دیگر؟
داستان «زن دیگر نیامد» را از میخی که سالها بر دیوار دفترم بود، و تابلوی نقاشی بر آن آویزان الهام گرفته ام.
این نوشته یک درد دل باشما ست. دلم هوس درد در دل داشت. با هم درد دل کنیم!
28 آبان 1397 ــ 19 نوامبر 2018 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2018

با هم درد دل کنیم!

با هم درد دل کنیم!

درون ما کتابخانه خاطرات فراموش شده و گم شده ما است. با گشت و گدار، با پژوهش در درون خود، فراموش شده ها را به یاد می آوریم، گم گشته هایم را میابیم. این خاطرات فراموش شده و گم گشته، دردهای درمان نشده، سر خوردگی ها، کم بودها، آرزوهای به آن نرسیده،خواب و خیال ها ماست که مانند زنجیری دست و پای مرا بسته، نمی گذارد، آزادانه بیاندیشم و عمل کنیم. مانند دردمندی، تنها فریاد می زنیم. بدون دور اندیشی واکنش نشان می دهیم. گم گشته در درون خودیم و در درون خود فریاد می زنیم.
«داستان دروغی است که پایه بر واقعیتی قرار گرفته». دوستان داستان بنویسید! « دروغ بنویسید». نوشتن یک خود روانکاوی است. خود روانکاو خود باشیم.
هر بار که که داستانی می نویسید، نوشته برداشت شما است، از یک وافعیت (اتفاق افتاده، درد آور یا خوش آیند). هیچ کس جز واقعیت به کنه (عمق) آنچه اتفاق افتاده و بر شما گذشته آگاه نیست. حادثه ها با گذشت زمان رنگ می بازند، و تبدیل به حقیقی می شوند و شما هر بار که
داستانی می نویسید، حلقه زنجیری را که دست و پا شما را بسته باز می کنید. حلقه ای پس از حلقه ای به آزادی بیشتری می رسید.
خاطرات دردناکتان ، کم بودها و دردهای درمان نشده ، سرگذشت (عقد، سرخوردگی) خود را نباید بدون شک و از زبان خودتان بنویسید. از زبان این و آن زن و مرد، از زبان یک چرنده، پرنده و درنده…
هیچ واژه ای به تنهایی معنی ندارد. هم زمان هر واژه پشتیبانی تاریخی دارد که از زمانی که احساس شده و به وجود آمده آغاز می گردد. و برای شما از زمانی که به آن می اندیشید، و در زندگی اتان نقشی داشته. این واژها که درزندگی شما نقشی داشته و خاطره ای از آن به یاد دارید، آغاز هر داستان است.
حتی یک میخ بر دیوار، یک عبار. چرا نه یک سایه، تیله قلقلی، یا خط کش، کفش کهنه، و یا صدها کس و چیزی دیگر؟
داستان «زن دیگر نیامد» را از میخی که سالها بر دیوار دفترم بود، و تابلوی نقاشی بر آن آویزان الهام گرفته ام.
این نوشته یک درد دل باشما ست. دلم هوس درد در دل داشت. با هم درد دل کنیم!
28 آبان 1397 ــ 19 نوامبر 2018 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 16, 2018

من (ما) گاوام !

من (ما) گاوام !

 

گاوآهنی در دست کشاورزی، بسته شده به گاو نری، زمینی را شخم می زد. در کنار این زمین، کس دیگری بر تراکتوری نشسته، زمین اش را زیر و رو می کرد.
گاو نر سر برگرداند و با لبخندی به سایه اش گفت: صاحبی مهربان دارم، شنیدم که او می خواهد، سال دگرهمچو وسیله ای بخرد، (سر برگردانده اشاره به تراکتور) تا من کار نکنم، بخورم، بخوابم و بقیه عمر را با خیال راحت به گشت و چرا بگذارنم!
سایه غمگین، اشک ریخت و در دل فریاد زد: نادان؛ کشاورز پیشا پیش تو را به قصاب فروخته. ولی سایه ها صدا ندارند. این چنین صدای سایه هر گز به گوش کاو نرسید. من (ما) گاوام !
25 شهریور 1397 ــ 16 سپتامبر 2018 ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2018

در انتظار تو !

در انتطار تو،

سایه ام را دیدم که باد می برد،
به سوی تو.
دید سایه ام که در انتظاز منی؛
دست سایه ام را بگیر، بیا،
بیا، به سوی من،
که من چشم در انتطار تو.
24 شهریور 1397 ـــ 15 سپتامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2018

نامه قوچعلی به بهرام مشیری !

نامه قوچعلی به بهرام مشیری!

قوچعلی می تواند فارسی بخواند، ولی برای نوشتن مشکل دارد. بدین جهت از من خواهش کرد که این نامه را به بهرام مشیری بنویسم.
بهرام جان؛ مگر کرم داری که با این گفتارهایت کون خودت را با شاخ گاو در می اندازی، مگر سرت به سنگ خلا خورده، تا هرکه با زن و مادر زنش مشکل دارد، عقده هایش را سر تو خالی کند، و هرچه دلش می خواهد به تو بگوید.
تو با هزار جان کندن و عشق و علاقه می روی مطالعه می کنی، تا بیایی نیم ساعت در روز به گفته خودت روشنگری کنی. مگر انهایی که کردند کجا را گرفتند که تو می خواهی بگیری. (اون یارو که تو پاریس خودکسی کرد اسمش یادم رفت) مگه خیلی روشنگری نکرد، آخرش چی شد؟. برو فکر نان کن که خربزه آب است.

بهرام جان؛ تو هم مانند خیلی دیگر از هموطنان مان برو دنبال کاسبی، یک اسناک باز کن، ماشین دست دوم قراضه بخر، بیروش رو تر و تمیز کن، بنداز به خیک کافر و مسلمان. نه یک ساختمان کهنه گیر بیار، اطاق هایش را تبدیل به لانه موش گن، کرایه بده به یک مشت آدم فقر. اگر این کارها کرده بودی، تا حالا ملیونر بودی و همه احترامت را داشتند، بیضه ات را هم می مالیدند، و می توانستی تمام فکر فامیل ات را بیاوری آمریکا و دست شان را بند کنی. مانند من که تما بستگانم را تا هفت پشت آروده ام بلژیک، و همه کاسب شدند و صاحب ویلا و ماشین آخرین سیستم.
نه می نویسیم، نه یک کتاب می خوانیم و هر کجا که می رویم، مورد احترام همه هستیم. من آنچه شرط الاغ است باتو می گویم. تو خواه سوارشو، یا به دنبال کونش برو. دوست ندیده و نشناخته ات قوچعلی. 22
22 شهریور 1397 ــ 13 سپاتمبر 2018 ــ از طرف قوچعلی ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 11, 2018

دردی دل داشت، باید می گفت !

دردی دل داشت باید گفته می شد!

به کارگاه اهنگری رفتم. درود گفتم، مرد جوانی درحالی که فلر سرخ شده ای را با پتک بر سندان می کوبید، سر بلند کرد و پاسخ داد.پس از لحظه ای پیری که با چکشی سنگین بر سندان دیگری، بر فلز سرخ شده ای می کوبید.
در گوشه از کارگاه سندانی بر روی کُنده ای که سه حلقه نوار فلزی دورش را که ترک خورده بود دیدم. و کنارش پتکی که دو سرش با گذشت زمان آنقدر ضربه خورده بود که دو سرش پهن شده بود. به طرف شان رفتم، خم شدم، سندان را نوازش کردم، لب بر رویش گذاشتم، گفتم: کاشکی زبان داستی می گفتی، خاطره هزاه ها هزار پتکی که بر تو خورده.سردی اش چون میوه ای رسیده و خنک لبم را گزید. پتک را برداشتم، بر شانه نهادم، سر بر گردانده رخ بر او نهادم، عرق شرم از اینکه بر سندان کوبیده بود احساس کردم. نوایی آهسته در گوش شنیدم که می گفت: من تنها بر آهن سرخ شده کوبیدم.
پیر به کنارم آمد و در آغوشم گرفت و پیشانی ام بوسید و گفت: من از طرف سندان ترک خورده و پتک زخمی پیشانی ات را می بوسم. زبان آنها ما هستیم، اما به دروغ.
زن جوانی وارد شد، با سه استکان چای و قندان در سینی ای مسی. درود گفت: مرد جوان چشم در چشم زن با لبخندی بدون اینکه به فلز سرخ شده و پتک نگاه کند همچنان پتک می کوبید. من و پیر با نگاهی شاد به هم، نگاه عاشقانه آن دو را دیدیم.
زن سینی را بر روی میز کارگاه گذاشت و سر بر برگردانده به طرف مرد جوان رفت. جوان پس ازچند دقیقه آهن گداخته را در آب فرو برد و به دنبالش. من و پیر چای سوم را پس از تعارف کوچکی با هم تقسیم کردیم.
نمیدانم سخن از کجا آغاز گشت تا به آنجا رسیدم که پیر گفت: من هنوز چشم بسته با خیال او پتک می زنم. نمیدانم چرا گفت: دردی دل داشت، باید گفته می شد.
13 اوت 1396 ــ 4 اوت 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 9, 2018

چگونه به امام خامنه ای نامه بنویسم و ه

چگونه به امام خامنه ای نامه بنویسم و هدیه بگیرم ؟
نمی دانم به دنبال چه واژه ای در گوگل می گشتم که  این نوشته را دیدم. فکر می کنم برایتان جالب باشد. رو برداری از بنیاد.(اصل)
در اینکه خیلی ها با سید علی خامنه ای مشکل دارند،شکّی نیست. و نه فقط با خودِ آقا…!
بلکه با نام او هم مشکل دارند….!نامت که علی شد.دشمنانت هم زیاد خواهند شد
بخصوص اگر رهبری حکیم هم باشی و راهکارهایی را به عنوان پدر.به فرزندانت که همان امّتت هستند ارائه کنی.دیگر دشمنانت دو چندان خواهند شد….!آقای من….!سیّد علی حسینی خامنه ای ….!بگذار دشمنانت در این حرص و جوش دق کنند و بمیرند.اما من از بازگو کردن مهربانی هایت دست نخواهم کش
دوّم فروردین 1394هیئت ایام شهادت حضرت زهرا (س)بعد از روضۀ حاج آقا جهانی بودکه از تنها نذاشتن مقام معظم رهبری می گفتن
رفتم به فکر و یاد حرفای رانندۀ بیسوادی افتادم که داشت.از مقام معظم رهبری می گفت
سوار ماشینش شدم دیدم گرم صحبته .. حتی حواسش نبود جواب سلاممو بده
داشت دربارۀ ………………..
اصلا حواسشون به ما بدبختا که نیست. فقط گرم دید و بازدید و اجرای مراسمای خودشونن
مردم بدبختو آدم حساب نمی کنن و …!من هیچ حرفی نمی زدم و فقط حرفشونو گوش می دادم
یکی از مسافرا که جلو نشسته بود گفت:آقا ما رفته بودیم بیت رهبری بخاطر یه درخواستی
اصلاً به ما نگاه نکردنچه برسه بخوان مشکلمونو حل کنن

من دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: راس میگه دیگه آقا …!موقع رای گیری که میشه بخاطر شام و پول به کسی رای میدید که هیچ سابقه ی مدیریت نداشته بعد که انتخاب میشه
اونایی که بخاطر شام بهش رای دادن انتظار آبادانی و رفع مشکلاتشونو دارن در حالی که
بخاطر شام بهش رای دادن و شامشونم خوردن

اون گفته به من رای بدید بیایید شام بخورید
شما هم بخاطر شام رای دادید
خب معلومه کسی که شام میده رای میگیره
برای رفاه مردم کاری نمی کنه
اونوقت میایید میگید بیچاره ملّت…!
همش به فکر خودشونن و به داد ملّت نمی رسن
رهبری چیکار کنن؟
شما به کسی رای میدید که بهتون شام و ناهار بده
بعد که کار نمی کنه میگید رهبری رهبری…!
و هزار تا گلایۀ دیگه …!

رهبری در انتخابات مردم هیچ دخالتی نمی کنه
و به انتخاب مردم احترام میذاره
هر چند به مسئولین راهکار میده و نصیحت میکنه
اما وقتی شما رای میدید رهبری چیکار کنه؟
منفعت گرا شدید دیگه ….!
اگه چیزی بهتون بماسه طرفدارش می شید
اما نگاهی به سوابق مدیریتیش نمی کنید….!
گفت : آقایی که میگی بخاطر شام و پول رای میدیم
شما تا بحال کارِت به بیت رهبری افتاده؟
گـــــفــتــم: چـــــه کــــــاری؟
گـفـت هــرکــاری …!
به حال مردم نمی رسن که …!
فقط به فکر خودشونن….!
نامه فرستاده بودم بیت رهبری اصلا معلوم نشد
نامه ام رسید دستشون یا نه ….!
یکساله از تاریخ ارسال نامه ام می گذره
اصلا خبری نشده …!

گــفـتـم حــتـمــاً خـواســتـه ات غــیـر قــانــونـی بــوده
ویا شاید مربوط به بیت رهبری نبوده
وگر نه بیت رهبری به تمام نامه ها رسیدگی میکنه!

خــــنـدیــد و گــفـت طـوری بـا اطـــمـیـنـان مـــیـگـی
بــه هــمـه نــامــه هـا رســیـدگــی مـیــکـنـه
که انگار اونجا کار میکنی و ….!
گفتم نه برادر من
منم مثل شما نامه ای ارسال کرده بودم
که کمتر از یک ماه جوابش اومد
کارمم غیرقانونی نبود

با تمسخر گفت باشه، باورمون شد ….!
هیچکسم نه [ آقای ] خامنه ای بهت جواب نامه داده
باشه بهش میگم و ……..!
اون آقا باورش نشد
منم سعی نکردم بهش بقبولونم که راست میگم
چون وقت زیادی نداشتیم و نزدیک مقصد بودیم
اما به فکرم رسید جریان ارسال نامه ام رو به رهبری
و اینکه چیشد هدیه ای از امام خامنه ای گرفتم رو
بصورت یه پست براتون ارسال کنم …!
یکی از دوستام خیلی عاشق فائقۀ آتشین
یعنی همون گوگوش بود
یه عکس گوگوش داخل کیف پولش بود،
یه عکس گوگوش روی صفحۀ گوشیش بود
و اتاق خونشونم پر بود از عکس گوگوش ….!
من اصولاً با اینجور افراد کاری ندارم،
و نظری در رابطه با این کارشون نمی دم
اما وقتی سررسید ولایت رو که عکس مقام معظم رهبری
روش بود رو تو دستم دید، گفت عکس قحطی بود؟
گفتم یعنی چی؟ متوجه منظورت نشدم؟
گفت منظورم اینه که چرا رفتی سررسیدی خریدی
که عکس [ آقای ] خامنه ای روش باشه؟
بهم بر خورد …!
چون اصولاً من با سلیقه ها و علایق مردم کاری ندارم
و در اون باره نظر نمی دم

اما تعجب کردم که چرا مردم با سلیقه ها هم کار دارن
و بــه خــودشـــون اجــــازه مــــیــــدن
در مورد علایق بقیه نظر بدن ..!

بهش گفتم مگه برای تو عکس قحطی بود
که عکس گوگوشو گذاشتی رو صفحه گوشیت؟

گفت : گوگوشو با [ آقای ] خامنه ای یکی میکنی؟
باز از گوگوش یه چیزی به ما رسیده…!
از اینا چی بهمون رسیده؟

با تعجب گفتم از گوگوش چی بهت رسیده؟
گفت بارها شده ترانه هاشو تقدیم کرده به طرفداراش
و این هدیه ایست که من از گوگوش دریافت کردم….!

خندم گرفت گفتم ترانه هاشو تقدیم کرده به طرفداراش؟
این بهترین هدیه ست که گرفتی؟

در جواب حرفم گفت:
آقـــــــــــا جـــــوووونِ شــمـــا هـــم
یکی از سخنرانی هاشو بهتون هدیه کنه دیگه…!

چرا آدم حسابتون نمی کنه؟شده چیزی بهتون بده؟ شده چیزی بهتون هدیه بده؟
گفتم: سخنرانی و ترانه که هدیه نشد ،باید ازش یه چیزی بگیری که به اون میگن هدیه.

گفت من با سایت گوگوش در ارتباطم » حقیقتاً هم راست می گفت » با سایت گوگوش در ارتباط بود »
» و بارها ایمیل دریافت کرده بود » رو همین حساب اون شرط رو باهام گذاشت »
کدوم شرط؟
ادامه رو بخونید. در زیر چند تا واژه زنده بود که من برداشتم

گفت ازش درخـــواســـت هـــــدیـــــه مــی کــنــم شایدم نتونم ازش هدیه ای دریافت کنم
اما بخاطر مسافت زیاد دست نوشته ی گوگوش هم قبوله برام چیزی مینویسه و عکسشو ایمیل میکنه
گفت خیلی راحت پیاممو بدستش می رسونم
تو هم از آقاتون درخواست هدیه کن بعد خندید
قرار شد اون از طریق ایمیل اقدام کنه
منم از طریق ارسالِ نامه به بیت رهبری اقدام کردم

کمتر از یک ماه بود
که پستچی اومد درب خونمون
و برام نامه ای از بیت رهبری آوورده بود

من خونه نبودم
مادرم نامه رو از پستچی تحویل گرفته بود
و بهم زنگ زد و گفت: نامه ات از بیت رهبری اومده

پاکت نامه رو که باز کردم
دیدم یه برگه است
که نوشته:
بسمه تعالی

آقای سعید عزتی

نامۀ ارسالی شما به محضر رهبر معظّم انقلاب اسلامی
حضرت آیت الله خامنه ای » مدّظلّه العالی »
واصل گردید

ضمن تشکّر از ابراز محبّت شما
در اجابت درخواستتان
هدیه ای کوچک به پیوست تقدیم می گردد

سلامتی و موفقیتتان را از خداوند متعال خواستارم

تصویر نامه را اینجا ببینید
وقتی نامه رو همراه هدیه بردم پیش دوستم
گفت : مهر و تسبیحم شد هدیه؟
گفت من به گوگوش ایمیل زدم و گفتم
روی عکس خودش یه امضا بزنه
و روی عکس بنویسه تقدیم کردم به …..!
الان حدوداً شش سال از اون ماجرا میگذره
هر موقع دوستمو میبینم،
بهش میگم حمیدرضا پس چی شد جواب نامه ات؟ هنوز نرسیده؟ اونم در جواب می خنده و میگه بابا ما یه چیز گفتیم حالا بی خیال ما شو دیگه.
18 شهریور 1397 ــ 9 سپتامبر 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک
بقیه https://ordoukhani.be/2018/09/09/چگونه-به-امام-خامنه-ای-نامه-بنویسم-و-ه/

Older Posts »

دسته‌ها