نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2016

نشاشیدی شب درازه ؟

نشاشیدی شب درازه ؟

عمه جانم از آمریکا تلفن کرد. تا گفتم سلام، گفت سلام و زهر مار، هرکی از ننه اش قهر کرده یک چیزی در باره «فیدل کاسترو نوشته، تو هی یک غلطی بکن و چیزی بنویس. گفتم عمه جان چی بنویسم؟ گفت: بعد از مرگ نابهنگام روانشاد، خدا بیامرز، مرحوم فیدل کاسترو، یک میلیون کوبایی در «میامی» ریختن تو خیابون، خوشحال، زدن کوبیدن و رقصیدن. به یکی شون گفتم: *«نشاشدین شب درازه». با هزار زحمت بهشون توضیح دادم که صبر کنین ببینین آخر کار چی میشه.
بهشون گفتم: درسته که آزادی نبود، ولی تا حالا آموزش و پروش  و درمان مجانی بود و مسکن مجانی بود. مردم کم داشتن، ولی هیچ کس جلوی در بیمارستان یا از گرسنگی نمی مرد. گوشه کنار خیابون معتاد دیده نمی شد. ولی تا دو ــ سه سال دیگه به اسم دمکراسی و حقوق بشر تحریم ها برداشته میشه. اولین چیزی که وارد کوبا میشه «کوکاکولا و مک دونالد» بعد ماشین های رولزرویس، پرژ، مرسدس و هزار جور کوفت کاری، بعدش انواع مزون های معروف در اونجا شعبه واز می کنن. بعدش مواد مخدره زیادمیشه، کنار خیابون ها پر میشه از گدا و معتاد.سران حکومت ثروتمند میشن، مردم فقیر و گرسنه، جنایت زیاد میشه.
سال 1357 ــ 1979 وقتی انقلاب شد و شاه رفت، مردم خوشحال مثل شما الاغ ها تو خیابون ها به هم شرینی تعارف می کردن که بعلــــــــــــه شاه رفت و حالا آزادی میشه، نون و برق و مسکن مجانی میشه. ایران میشه بهشت روی زمین، دسته دسته مردم از تمام دنیا مهاجرت می کنن به ایران…شرح دادم که دوسال نشده بود که جنگ شروع شد، هزار بدبختی دیگه از جمله پر شدن زندانها، فرار هزاران نفر به خارج از کشور، چپاول کشور به وسیله آخوندها، ووو.

ببینید بعد از فروپاشی اتحاد جمهوری شوروی چه بلایی سر مردم روسیه اومده. میلیارد ـ میلیارد پولشون اومده تو بانک های غرب، این در حالی است که خیلی از مردم در فقر مطلق زندگی می کنند. دزدی، جنایت، معتاد و کلاهبرداری زیاد شده. صبر کنید، جوجه رو آخر پاییز میشمرن. خوشحالیتون تبدیل به گریه میشه.

*کودکی هر شب در رختخواب خود می شاشید. شبی چون زودتر از موقع خوابش برده بود، زودتر از خواب بیدار شد و چون تشک خود را خشک دید خندان و شادان با صدای بلند به مادرش گفت: مادر جان امشب نشاشیده ام. مادر گفت: ننه جان، غم مخور، هنوز اول شب است و اگر نشاشیده ای شب دراز است.
7 آذر 1395 ــ 27 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2016

بچه گربه ای که می خواست سگ باشد.

بچه گربه ای که می خواست سگ باشد.

این داستان را برای نوه دوست بلژیکی م «فلیپ » دختر بچه چهارساله به زبان فرانسه تعریف کردم، و سخت مورد توجه  او قرار گرفت.
)  il y avait une fois ) یک دفعه یه بچه گربه بود به اسم »  papul پاپول» که دلش نمی خواست گربه باشه، با بچه گربه های بازی کنه. می خواست سگ باشه با توله سگ ها بازی کنه. واسه همین خاطر رفت تو لباس »  plutoپلوتو سگ والت دیزنی» خواست با توله سگ ها بازی کنه، خواست هاف ــ کنه که میو ــ میو کرد. توله سگ ها مسخره اش کردن و باهاش بازی نکردن. نا امید رفت با بچه گربه ها بازی کنه، بچه گربه ها لباسش رو کندن و بهش خندیدن . غمگین رفت با گنجشک ها بازی کنه، اونام پر زدن رفتن. خواست با بچه موش ها بازی کنه، اونام فرار کردن رفتن تو سوراخشون. گریه کنون رفت پیش مامانش و تمام داستانش رو تعریف کرد. مامانش گفت: برو از «عمو اردوخانی» بپرس که چکار باید بکنی. (شما می توانید نام خودتان به جای نام من بنویسید. بهتر است موقع تعریف کردن یک کمی روعن داستان را زیادتر کنید)
وقتی «پاپول» اومد پیش من، بغلش کردم و نازش کردم و بردمش مدرسه پیش بچه گربه ها. تا اونها دیدنش، خوشحال شروع کردن باهاش بازی کردن. پاپول گفت: عمو اردوخانی من خیلی داستان واسه بچه ها بلده. اونام از من خواستن که براشون یک داستان تعریف کنم. گفتم: امروز نه، ولی دفعه دیگه براتون داستان » بچه گربه ای که سر کلاس همیشه خواب بود» رو تعریف می کنم. هرکی که خودش باشه بقیه بیشتر دوستش دارن تا اینکه بره تو پوست یکی دیگه.
14  آبان 1395 ــ 4 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 18, 2016

شهر بی آبرویان و بیمار و متظاهر و دروغ گو و غمگین!


شهر بی آبرویان و بیمار و متظاهر و دروغ گو و غمگین!

زن لب هایش را گاز می گرفت، آنها را سرخ و خندان می کرد. خاک قرمز بر رخ می مالید، آنها را گلگون می کرد. غینک گران قیمت دودی بر چشم می گذاشت، کبودی آنها را پنهان می کرد. همه جا تظاهر به دارایی وخوشبختی و شادی می کرد، در بیماری، به جای ناله آواز سر می داد. رنج بیماریش را نهان می کرد. آبرو داشت، حفظ ابرو می کرد.
تمام زن های شهر این چنین بودند.

مرد سیلی بر صورت می زد، صورت خویش قرمز می کرد. لبانش را گاز می گرفت، آنها را سرخ و خندان می کرد. او هم عینک گرانقیمت دودی برچشم داشت، گودی چشمش را ز دیگران پنهان می کرد. همه جا با سری بلند، تظاهر به ثروت و خوشبختی و شادی می کرد. درد داشت، به جای نالیدن، با صدای بلند آواز سر می داد، دردش را نا پیدا می کرد. سوادکی داشت، نزد همه اظهار فضل می کرد. او هم آبرو داشت، حفظ ابرو می کرد.
تمام مردان شهر این چنین بودند.
زنان و مردان این شهر به هم دروغ می گفتند، هر یک دروغ دیگری را با ریشخند باور می کرد.

از غریبه ای که از آن شهر گذشته بود پرسیدم، آن شهر را چگونه یافتی؟ گفت: شهری غمگین، با مردمانی بیمار، بی آبرو، متظاهر و دروغ گو.
28 آبان 1395 ــ 18 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 15, 2016

نامه محرمانه حسن روحانی به ترامپ !


نامه محرمانه حسن روحانی به ترامپ !

جناب اعلا حضرت رئیس جمهور آمریکا و حومه. پس از عرض ارادت، و آرزوی تندرستی شادی شما، خواهش می کنم به این برجام دست نزن که گندش بیشتر از این در نیاد، تا همه دنیا ببیند چه گلاه گشادی تا خر خره سر ما رفته. ما با هزار بوق و کرنا به ملت گفتیم که در این برجام برنده اصلی ما هستیم، و آمریکا بازنده و جشن هم گرفتیم، ولی ملت در دل می گوید: عاقلان دانند، خر خودتان هستید.
همگار گرامی؛ خوشا به حالت که می توانی تمام وزیران مدیر کل ها را از بین ملکه های زیبایی خوشگل آمریکا و جهان انتخاب کنی، و بامداد درود گویان با آنها روبوسی و احوال پرسی کنی، و غروب با ربوسی دوباره به خانه روان داری.
من بخت برگشته باید با یک مشت پیر و نره خر ریشو هر روز روبوسی و سلام راحوال پرسی کنم، و با همکاران زنم از دو متری دم تکان بدهم، و خدای ناکرده، زبانم لال اگر در خاج از کشور یک خانمی دست من را بفشارد، بیا و ببین چه جنجالی به پا خواهد شد.
پیشاپیش از بذل عنایت شما کمال » تشکر و سپاس » را دارم . قبلا از توجه و مساعدت شما کمال تشکر را دارم.
خواهشمند است در صورت امکان با درخواست اینجانب موافقت گردد.
حسن روحانی رئیس جمهو ر منتخب امام.

15صفر 1438 ــ 25 آبان 1395 ــ 15 نوامبر 2016

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 13, 2016

قصیده ای در وصف گوز ترومپ!


قصیده ای در وصف گوز ترومپ!

چندی از سر سپردگان پیشین نظام جمهوری اسلامی که در انقلاب اسلامی نقشی داشتند، و از هر گونه بیضه مالی از امام و سایر آخوندها خود داری نکردند، اکنون با آن سابقه درخشان در خدمت «سی آی اِی» به عنوان «مشاور، پژوهشگر، محقق و محلل » هستند، با روی مار آمدن «ترومپ» وضع کنونی خود را در خطر می بینند از هیچ کاری برای ادامه به جیره خواری خود داری نمی کنند. از جمله سرودن شعر در باره یک به یک نزدیکان «ترامپ» و یکی از آنان که سابقه بیشتری در «مشاوره و پژوهشگری» دارد، برای عقب نماندن از بقیه قصیده های گوناگونی در وصف گوز «ترومپ» گفته است.

اینان با «ذال می گوزند و می نویسند. از زبان انگلیسی ترجمه شده

ای یار گوذ تو بهترین گور است| همچون نسیم در شب و روز است
ای صدای آن چون صدای بلبل|  به خصوص گر تو کنی قنبل
گاهی صدای آن چو نعره شیر| بار دگرصدای  موش اسیر
گاهی صدای آن چو چنگ است|  وآن گاه دگر طبل جنگ است
گاهی چو آواز کوچه باغی| بر میا ید از دل سوخته داغی
گاهی چو صدای اره بر میخ| یا ولزولز کباب بر سیخ
گاهی صدای آن  چو  شیپور| می دهد خبر از را دور
گاهی چو فریاد است و آه ناله| گاهی گوید درود  دختر خاله
گاهی چو نامه که می دهی جر| یا طفل که از بهر ممه می زند زر
گاهی چو صدای قلقل قلیان| گاه دگر چون پتک آهنگر بر سندان
گاهی فرمان می دهد بر لشکر جم| از فرماندهان ندارد هیج کم
گاهی مشوق  و گوید به به| گاهی سرزنش کند و گوید اّه اّه
گاهی چو دریای پر خروش است| گاهی چو آب در حال جوش است
گاهی چو دو،رِ، می، فا، سو، لاسی| گوید که تو خرفتی وتنبل کلاسی
گاهی بویش چو بوی تیز آب | وآن گاه دگر به از عطرِ  گلاب
قمری به آواز وصف گوذ تو گوید| بلبل  به  باغ  گوذ تو جوید
گر ول کنی گوذی در بازار| از بهر یافتنش دل میازار
وآن دم که ز کون تو کرد پرواز| کی به جای خویش گردد باز؟
گر گوذت هدر رفت بی ریش| غمگین مباش و دل نکن ریش
ریش برادری است عاقل و عادل| نی ز برادش سبیل گردد غافل
وآن ریش که برادر سبیل است| قورباغه پسر عموی فیل است
ای یار گوذت خود یک زبان است| گوینده صد راز نهان است
گفتند اردو هزل و گزافه کن بس| گفتم به ز گوذ یار نشنید کس
23 ژوییه 2003

1 ــ نتوان گوذ دید جز به چشم بصیرت ــ نتوان گوذ رنگ کرد جز به رنگ خیال..

2 ـ گوذ تو چنان نقش بست در جانم شبی ــ گفتما این گوذ یار هرگز زیاد نبری
زبویش بینی آب آمدو چشم بسوخت ـ وز صدایش کر گشتم و ندارم زدنیا خبری. قدرت گوذ را تجسم کنید.

23 آبان 1395 ــ  13 نوامبر 2016 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 10, 2016

شعر در وصف ترومپ !

شعر در وصف «ترومپ»

زمانی که 12 خرداد 1357 آیت الله خمینی به ایران بازگشت، مسابقه چاپلوسی( نخواستم بی ادبی کنم)  در بین روشنفکران چپ و راست آغاز گشت، تا شاید از خوان یغما نصیبی ببرند.
«شاعران ما آیت الله خمینی را یک روزه امام کردند»، که بدون زیاده گویی شعرهای شان چند هزار صفحه می شود. و برای اینکه خود را بیشتر به دستگاه خمینی نزدیک کنند، هرچه بد و بیراه بود به شاه و خانواده اش گفتند.
هر چند امروز شعر بند شده ام، ولی به گفته بزرگان باید نان را به نرخ روزی خورد. حالا ترومپ شده رییس جمهور ایلات متحده آمریکا من هم شعری وصف او می گویم، و چند تا فحش هم به اوباهاما و کلینتون میدم، تا شاید گرین کارتی هم نصیب من شود

ای که ترومپی صدای ترمپت ات جهان گرفت، با آمدنت شوره زار سر سبز گشت جان گرفت.
از آسمان امدی چون خورشید تابان، یک دست دلار و دست دیگر بر تنبان

از دیدار تو ما شدیم مستِ مست، از دست بدایم هر آنچه بود ما را در دست
بده ما را یک کارت سبز در دست، تا ما ببوسیم پای تورا هرکجای دیگر هم هست

چند تا بدو بیرا به کلینتون و اوباهاما

آن زن که میخواست بگیرد جای آن سیاه ، اکنون گاو می چراند و می خورد گیاه
اشک از چشم او سراریر شد به درک، باورنکن که این هم هست یک کلک
جای تو از ازل تا به ابد در کاخ است، هرکه غیر از این بگفت، پاسخش بیلاخ است

این هم شعری از یک شاعر معروف پس از در گدشت امام.

با آمدنت بهار دل پیدا شد / بلبل به نوا آمد و گلها وا شد

ای کاش که رفتنت نمی دیدم من / با رفتن تو قیامتی بر پا شد

20 آبان 1395 ــ 10 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2016

عقیده عمه من در باره انتخابات آمریکا!

عقیده عمه من در باره انتخابات آمریکا!

با برنده شدن «ترومپت» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بین ایرانیان در تمام جهان «ولوله» افتاد وعزا دار شدند، و پیام های تسلیت بود که به وسیله «فیسبوک» به جهان و دنیا ارسال گردید. و رای دهندگان به ترومپت» را نفهم و خرو الاغ خواندند.
عمه من که بیش از 90 سال دارد و در آمریکا سیتیزن است، امروز با من تماس گرفت خیلی خوشحال گفت: برنده شدیم. من به «ترومپت» رای دادم، هر ایرانی که فکر میکنه رای دهندگان به ترومپت نفهم و بی شعورند، غلط کرده. مگه همین حزب ها و گروه های چپ و راست نبودند که مردم رو تشونق کردن به اینکه مرگ بر شاه بگن و زنده باد خمینی، و راه پیمایی ها سه ملیونی راه انداختند، بعدش هم به جمهوری اسلامی رای بدن، خیر سرشون روشنفکر های مذهبی و بی مذهب ما گول چهار تا آخوند حقه باز رو خوردند. حالا «ترومپت رو با شعبون جعفری مقایسه می کنن، باز صد رحمت به شعبون که یک پشم ریش اینها هم نمیشه. اگه اون موقع هفت ــ هشت تا شعبون بی مخ داشتیم، حالا روز روشن، بدون خجالت چند هزار شعبون بی مخ چماق به دست و قمه بند داریم، تا هرکی صداش در بیاد بزنن تو سرش. تازه تو آمریکا مجلسی هست که نمی ذاره رییس جمهور هرغلطی که دلش می خواد بکنه، ولی مجلس شورا اسلامی ما «لولو سرخرمن » و جرات نداره رو حرف امام حرف بزنه. و خیلی حرف های دیگه.
19 آبان 1395 ــ 9 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 7, 2016

آقای اردوخانی شوخی می کند !

آقای اردوخانی شوخی می کند !


روزی در جمعی از دوستان خالی بند بودم. جای شما ناهار خیلی خوبی خوردیم، همرا با شراب بسیار عالی.
سرها گرم شد ومسابقه چوسی آمدن آغاز گشت. از مسافرت های شان به دور دنیا، از کاخ ها یشان در شمال تهران، از ویلاها و بزرگی باغ ها و استخر هایشان در شمال. از رابطه دوستی نزدیک شان با خاندان پهلوی. پدر هر یک وکیل و زیر ، دست کم معاون وزیر و استاد دانشگاه بود. از عمو سرلشکر و دایی سرتیپ شان، از خدمت های پدر، دایی و عمو هایشان شان به ایران. چندی معتقد بودند که اگر انقلاب نشده بود، اکنون وزیر، سرلشکر و وکیل بودند.
من ساکت نشسته بودم و می خوردم و گوش می کردم ، یکی پرسید خانه شما کجا بود؟ گفتم:
خانه ما در جنوب تهران که 200 متر هم نمی شد که میان حیاط آن حوضی (کم و بیش) دو متر نیم در سه متر نیم با عمق بیش از دو متر بود و سه تا پله. وقتی تابستان در این حوض آب تنی می کردم، لجن های سیاه ته حوض همرا به ماهی ها و کرم های سپید بالا می آمدند. از حوض که  بیرون می امدم با آب تلمبه سر حوض خودم را می شستم. یکی گفت: آقای اردوخانی شکسته نفسی می فرمایند. یکی دیگری پرسید بفرمایید بگویید پدرتان چه کاره بود؟.
گفتم بدون شکسته نفسی؛ پدرم و گوزو بوده، دایی ام گوزو بوده، عمویم گوزو بوده، خود هم چه در ایران بودم، و چه حالا که در خدمت شما هستم گوزویم. گوزی محکم دادام. برخاستم. صاحب خانه با خنده گفت: آقای اردوخانی طنز نویس است و شوخی می کند. شوخی ــ شوخی گوز محکم دیگری هم دادم. 14 آبان 1395 ــ 4 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 3, 2016

اسرار من!

اسرار من !

در جنگل می گشتم. زن مردی میان سال هم با چند متری فاصله از من جلویم آرام قدم می زدند و دقیقه به دقیقه می ایستادند، سر بر می گرداند، «تا سگ شان که یک دست نداشت»، به آنها برسد. خیلی ها از کنار آنها گذشتند. سگ محل سگ هم به آنها نگذاشت. وقتی من به آنها رسیدم، سگ سر برگرداند و مرا بود کرد.  ایستادم. او روی دو پایش بلند شد، و همان یک دستش را بر روی زانوی من گذاشت. نوازشش کردم.
زن گفت: سگ ما بو کنان مهربانان را می شناسد. مهر ورزان را می شناسد، و می داند چه کسی محتاج مهر است، حتی مهر او.
چند سالی است که من با آن ها دوستم. آن سگ  تنها موجودی بود که از ظن (پیش داوری) خود نشد یار من، بلکه از درون من بجست اسرار من.
27 مهر 1395 ــ 18 اکتبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2016

در غمی جاودانه !

در غمی جاودانه !

سگی را پوزه بند بر دهان دیدم. مسخره اش کردم، خندیدم. پشیمان ز کردارم، پوزه بندش را باز کردم. دستم را نوازش گرانه گاز گرفت و گفت: شما ملتی هستید که «هزار چهارصد» سال پیش چنان پوزه بند محکمی بر دهان تان زده اند که هنوز نتوانسته اید باز کنید، به آنان که پوزه بند بر دهانتان زده اند سر افرازید، زاد روزشان را جشن می گیرید. روز مرگ شان سیاه می پوشید و در سوگ شان اشک می ریزید و بر سر و سینه می کوبید. نامشان را بر روی فرزند خود می گذارید. خاطره شان را زنده نگهمیدارید، آنوقت به پوزه بندی بر دهان من می خندی.؟ حقیقتی را بیان کرد. ز گفتارش نرنجیدم. در غمی جاودانه فرو رفتم.
29 اکتبر 1395 ــ 20 اکتبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها