نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 19, 2018

ماشینی به اندازه یک قوطی کبریت

ماشینی به اندازه یک قوطی کبریت !

در خیابانی شلوغ، پراز فروشکاهای گوناگون، بی خیال راه می رفتم که پسر بچه ای هفت ــ هشت ساله توجه ام به خود گرفت.
پسرک جلوی فرشگاهای لباس، کتاب فروشی و… لحظه ای میاستاد، و سپس به را خود ادامه می داد. در برابر ویترین یک فروشگاه اسباب بازی چند دقیقه ای ایستاد، و سپس به درون رفت. من هم به دنبالش رفتم. چند دقیقه ای میان قفسه های گشت. آرام در مقابل ماشین ها ایستاد. یک ماشین چوبی به اندازه یک قوطی کبریت برداشت، بر گرداند، زیرش قیمتش را دید، ماشین را سر جایش گذاشت، دست کرد در جیبش، مقداری پول خرد درآورد، شمرد. همچنان که پول ها را در دست چپش می فشرد، ماشین را برداشت، به سمت صندوق رفت، ماشین را به فروشنده داد، دستش را هم جلوی او باز کرد، فروشنده تقریبا تمام پول ها را برداشت، ماشین را در پاکتی کوچک گذاشت به دست پسرک داد.
من همان پسرک هستم. ماشینی چوبی به اندازه یک قوطی کبریت، به رنگ قرمز و آبی آسمانی دارم .

16 فروردین 1397 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 10, 2018

داستان کودکان. مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد!

داستان کودکان،.

مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد. این داستان را به تمام زبانها می توان ترجمه کرد.

پدر بزرگ از پنجره به ییرون را نگاه می کرد. منتظر دختر و نوهایش بود. زمان زیادی طول نکشید که ماشینی جلوی در خانه نگهداشت. دختر و دو نوه اش ) یک پسر دختر از ماشین پیاده شدند.
پدر بزرگ زودی به اتاق خوابش رفت و در تخت خوابش دراز کشید. و به محظ اینکه صدای پای بچه ها را شنید، چشم هایش را بست و با صدای بلند گفت: من خوابم، من خوابم، دارم خواب می بینم که نوه هایم آمده اند، هر کدام  یک طرف صورتم را می بوسند، کنارم دراز می کشند، و من داستان مرغ دریایی ( La Mouette )که عاشق کبوتری شده بود برای شان تعریف می کنم.
بچه ها آرآم آمدند، هر کدام بوسه بر رخ پدر بزرگ زدند، کنار او دراز کشیدند، پدر بزرگ همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
یکی بود، یکی نبود، خدایی هم  در کار نبود. یک روز دریا سخت طوفانی شد. باد نتدی وزید. باد مرغ دریایی را که برای شکار به دریا رفته بود، برد و برد پس از کوبیدن  به درختان زیادی به لانه کبوتری در جنگل انداخت. کبوتر مرغ دریایی را زخمی بیهوش دید. کبوتر با زحمت زخم هایش را درمان کرد، در دهانش میوه جنگلی گذاشت، به زور به او آب داد.
مرغ دریایی وقتی پس از  مدتی که به هوش آمد، خود را در لانه کبوتری دید، شگفت زده شد، خواست پرواز کند، ولی هنوز نیروی پرواز نداشت. کبوتر به او گفت: اینجا بمان، هر وقت که خوب شدی برو، و به مداوای او ادمه داد. با گذشت زمان مرغ دریایی که بهبود یافته بود،عاشق کبوتر شد، و برای اینکه عشق اش را ثابت کند، و سپاسگزاری هم کرده باشد، به دریا رفت یک ماهی بزرگ برای کبوتر آورد. کبوتر تا ماهی را دید، فریاد زنان من ماهی خوار نیستم، و از بوی ماهی بیزارم. برو بیندازش در دریا، و دیگر هم نمی خواهم تو را ببینم.
بیچاره مرغ دیایی، ماهی را برد و به دریا انداخت و برگشت، و سر خم کرده در برابر کبوتر به او گفت: تو جان مرا نجات دادی، من عاشق توام.
کبوتر گفت: اگر تو عاشق من هستی باید، دانه و میوه چنگلی بخوری نه ماهی.

لک لک(Cigogne ) دید که که مرغ دریایی ماهی نمی گیرد، با کبوتر پرواز می کند، دانه و میوه می خورد، همه جا فریاد زد. مرغ دریایی عاشق شده. شرم ندارد. دیگر مرغ دریا نیست، کبوتر شده.
مرغ دریایی های دیگر فریاد زنان این یکی را مسخره می کردند و به او می خندیدند.
مرغ دریایی ما گفت: من شرم ار عاشق شدن  ندارم. شرم بر آنکه عاشق نیست.
20 اردیبهشت 1397 ــ 10 مه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 9, 2018

داستان کودکان. مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد!

داستان کودکان،.

مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد. این داستان را به تمام زبانها می توان ترجمه کرد.

پدر بزرگ از پنجره به ییرون را نگاه می کرد. منتظر دختر و نوهایش بود. زمان زیادی طول نکشید که ماشینی جلوی در خانه نگهداشت. دختر و دو نوه اش ) یک پسر دختر از ماشین پیاده شدند.
پدر بزرگ زودی به اتاق خوابش رفت و در تخت خوابش دراز کشید. و به محظ اینکه صدای پای بچه ها را شنید، چشم هایش را بست و با صدای بلند گفت: من خوابم، من خوابم، دارم خواب می بینم که نوه هایم آمده اند، هر کدام  یک طرف صورتم را می بوسند، کنارم دراز می کشند، و من داستان مرغ دریایی ( La Mouette )که عاشق کبوتری شده بود برای شان تعریف می کنم.
بچه ها آرآم آمدند، هر کدام بوسه بر رخ پدر بزرگ زدند، کنار او دراز کشیدند، پدر بزرگ همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
یکی بود، یکی نبود، خدایی هم  در کار نبود. یک روز دریا سخت طوفانی شد. باد نتدی وزید. باد مرغ دریایی را که برای شکار به دریا رفته بود، برد و برد پس از کوبیدن  به درختان زیادی به لانه کبوتری در جنگل انداخت. کبوتر مرغ دریایی را زخمی بیهوش دید. کبوتر با زحمت زخم هایش را درمان کرد، در دهانش میوه جنگلی گذاشت، به زور به او آب داد.
مرغ دریایی وقتی پس از  مدتی که به هوش آمد، خود را در لانه کبوتری دید، شگفت زده شد، خواست پرواز کند، ولی هنوز نیروی پرواز نداشت. کبوتر به او گفت: اینجا بمان، هر وقت که خوب شدی برو، و به مداوای او ادمه داد. با گذشت زمان مرغ دریایی که بهبود یافته بود،عاشق کبوتر شد، و برای اینکه عشق اش را ثابت کند، و سپاسگزاری هم کرده باشد، به دریا رفت یک ماهی بزرگ برای کبوتر آورد. کبوتر تا ماهی را دید، فریاد زنان من ماهی خوار نیستم، و از بوی ماهی بیزارم. برو بیندازش در دریا، و دیگر هم نمی خواهم تو را ببینم.
بیچاره مرغ دیایی، ماهی را برد و به دریا انداخت و برگشت، و سر خم کرده در برابر کبوتر به او گفت: تو جان مرا نجات دادی، من عاشق توام.
کبوتر گفت: اگر تو عاشق من هستی باید، دانه و میوه چنگلی بخوری نه ماهی.

لک لک(Cigogne ) دید که که مرغ دریایی ماهی نمی گیرد، با کبوتر پرواز می کند، دانه و میوه می خورد، همه جا فریاد زد. مرغ دریایی عاشق شده. شرم ندارد. دیگر مرغ دریا نیست، کبوتر شده.
مرغ دریایی های دیگر فریاد زنان این یکی را مسخره می کردند و به او می خندیدند.
مرغ دریایی ما گفت: من شرم ندارم. شرم بر آنکه عاشق نیست.
20 اردیبهشت 1397 ــ 10 مه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 14, 2018

اگر من جای خامنه ای و  سایر دولت مردان ایران بودم؟

اگر من جای خامنه ای و  سایر دولت مردان ایران بودم؟

دیگران آیینه ای هستند که من عیب خود در آن می بینم!
چند سال پیش به یک رستوران ایرانی رفتم. چون با صاحبش آشنایی داشتم، وارد آشپزخانه شدم، و گفتم: قرمه سبزی می خواهم. صاحب رستوران گفت نداریم. در یخچال را برای نوشیدن آب باز کردم، لگنی پلاستیکی پر از قرمه سبزی دیدم. گفتم: پس این چیست؟ گفت: این سوخته است و برای خارجی هاست. وقتی بینی ام نزدیک لگن قرمه سبزی بردم، دیدم چنان بوی گندی می دهد که حساب ندارد. (می تواند تصور کنید قرمه سبزی سوخته چه بوی گندی دارد)

یکبار نزد یکی از هموطنان مان که ماشین دست دوم می فروخت رفتم. آقا و خانمی بلژیکی در آنجا مشغول معامله بودند. پس از اینکه آنها رفتند، حضرت آقا با بلند کردن دشت شان فرمودند، تا دسته بهش چپاندم.

یکی از هموطنان تاکسی ران ما با سر افرازی تعریف می کرد: یارو آمریکایی را سوار کردم. گفت برو فلان جا. کورسش می شد 12 یورو. من یکساعت تو شهر گشتم، 38 یورو از ش گرفتم.

یکی دیگر از هموطنان ما که چند تاکسی دارد، به در بان های هتل های بزرگ رشوه می دهد، تا اگر مسافری خواست راه دور برود به او تلفن کنند.

در آلمان در یک رستوران بین جمعی از ایرانیان بودم. سرها گرم شد و چندی از شاهکارهای شان گفتند. یکی که فرش فروش بود گفت: یک پیر زن آلمانی آمد پیش من و گفت: یک فرش کهنه دارم، دیگه نمی خوام. حاضرم مقداری بپردازم، شما این فرش را بردارید، جایش یک فرش دیگر به من بدهید. من فرش «زنیکه را» ( نه خانم) خریدم 200 یورو، یک فرش بهش انداختم 1900یورو هم ازش گرفتم. می دونید من آن فرش چقدر فروختم؟ پس از شستن یک تعمیر کوچک، 15000هزار یورو در سالن حراجی لندن فروختم.

از این نمونه ها من بسیار دارم. همه اینها نخوانده ملا هستند، و وقتی حرف از ایران می شود، می گویند: من اگر جای خامنه یا سایر دولت مردان ایران بودم چنان و چنان می کردم. یعنی ایران از آلمان و ژاپن هم جلوتر بود.

زمانی که اینها را می بینم، به خود می گویم: اگر جای خامنه ای (یا سایر دولت مردان ایران) بودم، به جای نود اسب، نهصد اسب داشتم. برای ماندن در قدرت به جای ششصد نفر اعدام در سال، شش هزار نفر اعدام می شد. دو برابر کنونی زندانی شکنجه می کردم. ده ها میلیارد بیشتر از آنها می دزدیدم. شانس آوردید که هیچ کاره ام و نان خودم را می خوردم و فضولی در کار دیگران می کنم. راستی از خودتان پرسیده اید که اگر جای یکی ار سران جمهوری اسلامی بودند، آیا بهتر از آنها بودید؟
25 فروردین 1397 ــ 14 آوریل 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 5, 2018

آره بابا تنگ بود؟

آره بابا تنگ بود؟

خاطره ای از روانشاد شعبان جعفری که امروز صدها بی فرهنگ تر و بی سوادتر از او به مقام سرلشکری و وزارت رسیده اند و با ثروت ها کلان، و هر خیایتی از دست شان بر میاید برای حفظ مال و مقام شان کوتاهی نمی کنند.
شعبان خان برای جهانگردی به روسیه رفته بود. پس از سیر و سیاحت، دو سه شب شبی را با یک بانوی زیبا گذرانده بود.
بانوی گرامی در این چند شب سنگ تمام گذاشته، و خدمت کامل به آن جوانمر کرده بود.
شعبان خان به خاطر این خوش خدمتی مبلغ 300 دلار به آن بانوی گرامی می پردازد.
بنا به گفته دوستان کمونیست ما که مدتی در روسیه شوروی در جهت خدمت به خلق ها گذرانده اند، بهای این گونه خدمت ها از یکی دو ــ دو دلار همرا با یک پاکت سیگار وینستون بیشتر نمیشد. بانوی گرامی که تا به حال خواب چنین پولی را ندیده بود، شعبان خان در آغوش می گیرد و می بوسد و می گوید «
thank you   thank you  thank you thank you » تنگیو، تنگیو.  و ده ها بار تکرار می کند، تنکیو. شعبان خان که کمی عصبانی شده بود، پس از رهایی از دست آن بانوی گرامی، می گوید: آره بابا تنگ بود، ول کن دیگه، تو که ما ر و گاییدی.
اکنون این بنده چرنده نویس که نمی توانم جلو دو جایم را بگیرم را « قلم و دهانم» به دوستانی که هر روز چند مطلب تکراری درفیسبوک، یا سایر نشریات انترنتی می گذارند می گویم: آره بابا «تنگ» بود، ول کنین و اگه زیاد بنویسین کسی نمی خونه.
با پوزش از این بهتر و روشن تر نمی توانستم بگویم.

16 فروردین 1397 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 3, 2018

زن عاقل !

زن عاقل؟

 چندی از بانوان در لودگی و شوخی، دست هر دلقک درباری را از پشت بسته اند.(روان شان شاد،مادرم قدسی و خواهرانم ، اقدس و اختر در این مورد نمونه زمان خود بودند.
هر وقت مهمانی بود، و «فرشاد و همسرش پوران» هم در آن شرکت داشتند، تا پوران با حرف شوهرش مخالفت می کرد، یا حرفی می زد که به مزاج فرشاد نمی ساخت، آقا  نیم خیز می شد و داد می زد، بلند می شوم ها. بیچاره پوران خانم دهانش بسته می شد. همه فکر می کردند، این مرد چقدر ظالم است، تا همسرش حرفی می زند که برایش خوش آیند نیست، به او حمله می کند.
یکبار خانه خاله ام بودیم. هوا نه گرم و نه سرد، دلچسب بود. در حیاط قالی پهن کرده بودند. (جای شما خالی)خوراکی های گوناگون، (اش رشته، سبری پلو، کتلت، ماست خیار، کشک و بادمجان، دوغ فرد اعلا و …) روی سفره بزرگ چیده شده بود.
در ضمن خوردن غذا با بگو و بخند، نمی دانم، پوران خانم نمی دانم چه گفت؟ که یکباره فرشاد گفت: خانم باز هم شروع کردی، بلند می شم ها. و از جایش بلند شد و حمله کرد به پوران. چند نفر از مرد بلند شدند وفرشاد را گرفتند و سر جایش نشاندند. پوران خانم چادری که کنارش بود برداشت و کشید روی سرش و قش کرد. ما صدای هق ــ هق او را از زیر چادر می شنیدیم. پس از چند دقیقه در حالیکه اشک در چشم داشت و نمی توانست جلوی خنده خودش را بگیرد گفت: هیجده ساله بودم که زن این آقا شدم. الان نزدیک چهل سال است از همون روز اول، تا حرفی می زدم، می گفت: بلند می شوم ها، و بلند می شد خر من را می گرفت، و دِ ماچ کردن. واسه اینکه جلوی دیگران خحالت می کشم، می ترسم، تا میگه بلند می شم، فورا دهنم رو می بندم.
یکی از خانم ها که کمی آنطرف تر کنار همسرش  نشسته بود، گفت: خوش به حالت پوران جون، شوهر من هرکاری بکنم:اِهه، اِهه اش (یعنی از جاش) بلند نمی شه. همسرش در حالیکه در چشم زنش نگاه می کرد و لبخندی بر لب داشت، گفت: من هیچی نمی گم، ولی خودت که می دونی، به قول سعدی، عاقلان دانند. تو هم که زن عاقلی هستی.
14 فروردین 1397 ــ 3 آوریل 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2018

شوخ ترین، شریف ترین هموطن ما!

شوخ ترین، شریف ترین هموطن ما!

آقای «؟» نزدیک 90 سال داشت. او به قدری شوخ بود که از شوخی با خودش هم دست بر نمی داشت.
یک روز خانه یکی از دو پسرش بودیم. دخترش هم بود، با نفرات زیادی نوه نتیجه. «؟» رو به همسرش که کنارش نشسته بود کرد و گفت: خانم اون عینک من که کنار دستته بده!
ــ عینک برای چه می خواهی؟
ــ می خواهم بروم (بی ادبی نشه) بشاشم.
ـــ برای شاشیدنم هم احتیاج به عینک داری؟
ــــ هر کی ندونه شما که می دونی، چرا این سوال رو می کنی؟

یکبار خانه کسی مهمان بودیم. خانمی با همه زن ها دست داد و روبوسی کرد. وقتی یکی از آقایان دستش را برای دست دادن به طرف خانم دست دراز کرد، خانم دستش را عقب کشید و با عشوه خواصی گفت: معذرت می خوام.
آقای «؟» گفت خااانم اگه یه ماچ و یه دست به آقا می دادی زمین زیر رو نمی شد.
همسر خانم درحالیکه از خنده منفجر می شد گفت: آقای «؟» چی می گی با عز و التماس این خانم یه ماچ یه دست به ما میده.

در یکی از این تطاهرات، آقای « الف» عصا در دست به آقای «؟» رسید و پیش از سلام گفت: مال من(اشاره به عصایش )از مال شما کلفت تره. آقای «؟» عصایش را بلند کرد و گفت: ببین مال من از مال تو بلند تره.

آقای«؟» و همسرش از شریف ترین، مهربانترین انسان هایی بودند که من در عمرم شناختم. این زن و مرد هر خدمتی که از دست شان بر می آمد از هموطنان مان کوتاهی نمی کردند. آقای «؟» مردی پر مطالعه بود. مرتب با دقت کتاب می خواند، وطن پرست بود. آشنایی زیادی به تاریخ ایران داشت. در تمام کتاب هایی که خوانده بود، حاشیه نوشته بود. از گذشت و بزرگواری همسر آقای «؟» هر چه بگویم کم گفته ام. با درگذشت این مرد، با غمی فراوان یک دوست خوب، یک استاد فروتن را از دست دادم. روانش شاد. 24 اسفند 1396 ــ 15 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 16, 2018

نامه سر گشاده به اردوغان!

نامه سر گشاده به آقای اردوغان!

حضرت آقای اردوغان، رییس جمهور تمام عمر ترکیه، گیرم که تمام عفرین را گرفتید، نسل کشی  دیگر مانند نسل کشی یک ملیون پانصد هزار نفر از آرامنه، به علاوه ده ها هزار نفر از یونانیان و آشوریان به راه انداختی، تا این زمان دولت های غربی به خاطر جلوگیری از پناهنده شدن ملت های جنگ زده خاورمیانه به اروپا، و دلیل دیگر! آمریکا با با داشتن بیش از 50 پایگاه نظامی، همراه  صدها موشک و به طرف روسیه و ایران، هواپیمای بمب افکن، بیش از ده هزار سرباز با تجهیرات کامل در کشورتان  برای جلوگیری از توسعه طلبی روسیه، دست شما را در عفرین و سوریه باز بگذارند، ، به روی جنایت های شما چشم بندند.

حضرت آقای اردوغان، آنچه روشن است، شما خود را وارث (سلطان سلیمان در سال ۱۴۹۵ به‌عنوان فرزند سلیم یکم )  عثمانی بزرگ، خلیفه مسلمانان جهان که کشورش  شامل سوریه، فلسطین، عراق، ارمنستان، مصر، لیبی، بلغارستان، یونان، صربستان، آلبانی،، بوسنی و رومانی می شد می دانی، و خواب آن دوران را می بینی.

ولی، آن زمان که خواب تصرف کشوهای نفت خیز خلیج فارس واروپا را ببینید، و خیال کنید تا دروازه وین پیش خواهید رفت، با وحشت، ترس و لرز از خوب بیدار خواهید شد، و آن بر سرتان خواهد آمد که بر سر صدام و قدفی آمد.
24 اسفند 1396 ــ 15 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

خودش نمی خواد با مرد غریبه دست بده و روبوسی کنه، به من چه!

گاهی بد ترین واژه ها گویای دو رویی و …(جای نقطه ها بدترین واژه های بگذارید) چندی از هموطنان مان نیست.
یکی از آشنایان با همسرش از یکی از کشوهای اروپایی سال پیش چند روزی مهمان من بود. تصادفا زمانی این خانم و آقا آمدند که برابر بود با عروسی فرزند یکی از دوستان بلژیکی ام.
خانم حجاب اسلامی داشت، و آقا ته ریش بزی. من به دوستم گفتم که مهمان دارم و نمی توانم بیایم. او به سادگی گفت، مهم نیست تو با آنها بیا. (خانم و آقا به زبان قرانسه و فلاما اشنا نبودند.)
ما به شهرداری برای مراسم عقد رفتیم. خانم کناری ایستاد و با چند تا خانم دست داد، ولی از دست دادن با مردها خود اری کرد.
ولی حضرت اشرف همسر ایشان با پر رویی تمام با اغلب خانم ها روبوسی کرد. به طوری که چندی از خانم ها او را پس زدند.

موقع بالا رفتن از پله های شهرداری پای خانم لیز خورد و افتاد زمین. مردی که نزدیک او بود، دست دراز کرد تا دست خانم را بگیرد. خانم محترمه دستش را کشید و جیغ زد، نه، نه، نه. چند تا خانم بلژیکی کمک کردند تا بانوی محترمه از زمین بلند کنند.
توچه کردید، حضرت اشرف آقا، با تمام خانم ها بدون اینکه بشناسد روبوسی کرد. ولی خانم حاضر نشد دشت مرد نامحرمی به دست او بخورد.
فرض را بر این بگیریم که خانم از روی اعتقاد مذهبی نمی خواست، دست نامحرمی به او بخورد. تا اینجا من مشکلی ندارم. مشکل من از انجا آغاز می شود که اگر حضرت اشرف برای این زن ( همسرش) کمترین احترامی قائل بود، با بانوانی که آنجا بودند، چنان ماچ بوسه نمی کرد که چندی از انها دست رد به سینه اش بزنند.
این برداشت را با حضرت اشرف در میان گذاشتم. ایشان با خونسردی فرمودند: خودش نمی خواد با مرد غریبه دست بده و روبوسی کنه، به من چه!.  این نخستین بار نیست که با این نوع آدم ها(بلا نسبت) بر خورد می کنم.

اگر من اندیشه ای در سر دارم، نگویم و ننویسم، رنج  می برم و درد می کشم، و شب خوابم نمی برد. میدانم شما راضی به رنج و درد من نیستید. خیلی درد دل های دیگر دارم که پس از این می نویسم.
18 اسفند 1396 ــ 9 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 5, 2018

بهترین خاطرات دوران جوانی آیت الله جنتی؟

بهترین خاطرات دوران جوانی آیت الله جنتی؟

از حضرت آیت آلله جنتی پرسیدم. حضرت آقا، پوزش می خواهم، شما که یک عمری نسل اندر نسل عادت به خر سواری داشتید، چگونه این عادت دیرینه را ترک کردید و ماشین شوار می شوید؟
ایشان با لبخند ملیحی، مرا به پارکینگ خانه اش برد و ماشینش را نشانم داد، و فرمودند: این ماشین اخرین مدل مرسدس، نه تنها ضد گلوله است، بلکه بمب هم به آن کارگر نیست. با شگفتی دیدم: به جای صندلی، جلو و عقب، چهار تا پالان  گذاشته اند.

حضرت آیت الله، مش حسن(خرکچی سابقش) راننده کنونی اش را صدا کرد و رو به کرد به من و گفت: بیا با هم یک دور بزنیم. راننده روی یک پالان پشت فرمان نشست، یک نره خر گردن گلفت، محافظ ایشان روی پالان دیگر کنار راننده، و من وایشان هم عقب روی دو پالان نشستیم. (کمر بندها ایمنی خود به خود بسته شد.)
ماشین به حرکت در آمد. پس از چند دقیقه صدای «عر ــ عر خر» شنیدم. شگفت زده شدم. حضرت شگفتی مرا دید، فرمودند، این عر و عر « ابلق» خدا بیامرز آخرین خر من است که به جای بوق ماشین کار گذاشته ایم.
یکباره صدای «زرپ ــ زرپ» به گوشم خورد. گفتم یا حضرت: «تهتان باد می دهد»، لوله اگززماشین سوراخ است.
حضرت فرمودند: این صدای گوز ابلق است که هر زمان که خسته می شد، رها می کرد. این پالان ها، و این صداها یادگار دوران خوش آخوندیست. و دست در جیب کردند، در حالیکه اشک در چشم داستند، عکس آن مرحوم(ابلق) را در آرودند و به من نشان دادند، با یک دو تومانی، و فرمودند: این هم آخرین دستمزد من ازآخرین روضه خوانی ام است. البته من تنها نیستم که در ماشینم به جای صندلی پالان، و به جای بوق عرــ عر، و موتور ماشین ام در سربلایی به گوز ــ گوز می افتد. یادش به خیر آن دوران!
عرض کردم مقبره آن خدا بیامرز«ابلق» در کجاست؟ فرمودند در قلب من، همرا با بهترین خاطرات جوانی ام.
14 اسفند 1396 ــ 5 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها