نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 8, 2017

شما هم مرا عمو صدا کنید !

شما هم مرا عمو صدا کنید !
داستان کودکان!؟

در محل ما همه سگ ها کوچک بودند، به غیر از یک سگ از نژاد «سگ دانمارکی» ( که نمی دانم از کجا امده بود)، به وزن کم و بیش 85 کیلو، قد 82 سانتیمتر. سگ های کوچک » سگ دانمارکی» را «خرس گنده» صدا می کردند، در صورتیکه اسمش «پر زور بود». پر زور از اینکه خرس گنده صدایش کنند لجش می گرفت، و استخوان سگ های کوچک را می گرفت و چال می کرد، توپ شان را پاره می کرد. سگ های کوچک جرات نمی کردند نزدیکش بشوند. مرتب هم به سگ های دیگر چشم قره می رفت و دندان نشان می داد و با صدای بلند پارس می کرد. ولی هر وقت من را می دید، خودش به من می مالید، من هم  نوازشش می کردم.
یک روز که من از تو کوچه رد می شدم، سگ های کوچک دورم را گرفتند و گفتند «عمو » ( سگ ها، گربه ها و خرها مرا عمو صدا می کنند) این خرس گنده توپ ما را پاره می کند، استخوان های ما را می گیرد چال می کند، همچین هم که به طرفش می رویم به ما چشم قره میرود و دندان نشان می دهد و پارس می کند. نمی دانم چکار کنیم؟. در صورتیکه با تو خیلی مهربان است.
گفتم: این سگ مهر بانی است
، به هیکل بزرگش نگاه نکنید، باید چند روی اسمش را صدا کنید، چون از اینکه » خرس گنده صدایش می کنید بدش می آید. بعد یواش نزدیکش بشوید و با دمش باز کنید. بعد از چند روز لیس ش بزنید، بپرید پشتش و تنش را بخارانید.
سگ ها همه با هم گفتند، ما جرات این کار را نداریم. گفتم: شما یواش ــ یواش امتحان کنید، خواهید دید.
هنوز یک هفته نگذشته بود که سگ های کوچک از سرو کول»پر زور» بالا می رفتند با او بازی می کردند. او دیگر استخوان اینها را نمی گرفت و چال نمی کرد، و توپ شان را هم پاره نمی کرد.
(این داستان را با زبان عامیانه به هر زبانی که با فرزندان تان حرف می زنید، 0پارسی، فرانسه، آلمانی، انگلیسی…) برای آنها تعریف کنید)
دوستان؛ وقتی به باغ وحش می روم، تمام حیوانان ها،پرنده گان، چرنده گان، خزنده گان، حتی زمانی که گوشم را به دیوار «اکواریوم» ماهی ها می چسبانم، آنها هم دهان باز می کنند و می بندند، من صدای شان را می شنوم که مرا «عمود» صدا می کنند. شما هم مرا عمو صدا کنید.

16 آذر 1396 ــ 7 دسامبر 2017 ــ بلژیک اردوخانی

Advertisements
نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 12, 2017

مرگ خیال و آرزوها؟

مرگ خیال و آرزوها؟

چند تا مرغ عشق داشتم، در قفسی در اتاق نشیمن. پس مدت کوتاهی در قفس را باز گذاشتم. مرغ ها در اتاق گشت می زدند، اینجا و آنجا می نشستند، بر سر و شانه بچه هایم می نشستند. سر میز غذا می آمدند، به بشقاب ها نوک می زدند. با ما هم خانه بودند.  (این داستان حقیقت دارد)
پس از مدتی پنجره را باز گذاشتم. مرغ عشق هاچند روزی تا دم پنجره می آمدند، گویی می ترسند به بیرون  بروند. پس از چند روز با سرعت بیرون می رفتند و بر می گشتند. چند روز دیگر گذشت، این بار آزاد چند ساعتی می رفتند و بر می گشتند. یکبار دو مرغ عشق دیگر سر و صدا کنان با خود اوردند. گویی شاد، می گویند مهمان با خودآوردیم. مهمان با آنها هم لانه، » هم خانه شد». قفس دیگر قفس نبود لانه بود. پرنده در لانه اش به هر کجا که بخواهد می رود، و باز به لانه بر می گردد. اما در قفس زندانی است.
قفس هر چفدر زیبا باشد، در قصری باشد، به پرنده درونش مرتب به او آب و دانه داده شود، قفس هر روز تمیز شود، پرنده زندانی است. پرنده در قفس (زندان) نخست خیال پردازی می کند، آرزو می کند روزی آزاد شود، «به لانه اش باز کردد» ولی با گذشت زمان این آرزو رنگ می بازد، خیال می میرد، آرزو به گور سپرده می شود.اگر هم در قفس باز باشد، بال هایش دیگر نیروی پرواز ندارند، پرنده در گوشه قفس می میرد.  و ما؟!
21 آبان 1396 ــ 12 نوامبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 14, 2017

پدرم و پدر دیگرم !

پدرم، و پدر دیگرم!

به یاد دارم؛ مادرم « Marie Charlotte » و پدرم «Henri » در زمستان دو طرف بخاری روی صندلی راحتی نشسته بودند، در حالیکه پدرم کتاب می خواند، مادرم بافتنی در دستش بود، به رادیو گوش می کردند، و من جلویشان روی یک قالی نیمه کهنه ایرانی با اسباب بازی هایی که چندی از آنها را پدرم ساخته بود بازی می کردم. گربه امان  روی یک مبل های خوابیده بود. میز نهار خوری چند قدم آن طرف تر همیشه چیده شده بود، گویی هر لحظه در انتطارما است تا دورش بنشینیم. مادر بزرگم (مادر مادرم) همیشه زود می خوابید، زود بیدار می شد. پیش از اینکه ما بیدار شویم میز صبحانه را آماده می کرد.

ما در میدان ده یک دکان بقالی (épicerie) بزرگ داشتیم که مادر و بیشترپدرم آنجا را می گرداند. پدرم با پیش بند لاجوردی رنگ و پیراهن سپید کراوات زده همیشه شاد و خندان با مشتری ها می گفت و می خندید. مادرم جز با حرکات کودکانه من، کمتر خنده به لبش می آمد. در این بقالی علاوه بر جنس های معمول، و نشریه، پدرم گوشه از دکان را کتابخانه کرده بود که کتاب کرایه می داد. و به ندرت هم یکی از آنها را می فروخت. او دست کم هردوماه یک کتاب سفارش می داد که پستچی برای مان می آورد. کنار دکان ما یک نانوایی بود که شراب،آب جو، به ویژه » PASTIS» که با آب مخلوط می کرد، و چند نوع مشروب دیگر می فروخت. گاهی پدرم شب ها با چند نفر دیگر در آنجا می نشستند، ودر ضمن خوردن شراب در باره کتابی که خوانده بودند، یا مسایل سیاسی  روز گفتگو می کردند.
در تابستان جلوی این کافه چند تا میز و صندلی چیده شده بود که گاهی مشتریان آنجا می نشستند.
شب های زمستانی این کافه را دوست داشتم. برف تندی می بارید، شیشه ها را بخار گرفته بود. هر کس وارد می شد، مانند گربه ای که خیس شده باشد خودش را دم در می تکاند. پس از انکه با صدای بلند یک »
PASTIS» سفارش می داد. مانند اینکه کشف تازه ای کرده باشد، می گفت: چه هوایی. « Quel temps«بعد با صدای بلند می گفت: سلام به همه. «Bonjour tout le monde«. و یک راست به طرف پیشخوان می رفت.

در سیزه سالگی همقد پدرم بودم، در شانزه سالگی یک سر و گردن بلند تر. هیجده سالگی با قد 185 سانتیتر 41 سانتیمتر از پدرم قد بلند تر بودم. او تن معمولی داشت، با پاهی کوتاه و ریشی که به صورتش جدابیت خاصی می داد. خوشحال بود که پسرش قد بلندی دارد، و به وجود من افتخار می کرد. ( قد او 154 سانتمتر بود)

پدر و مادرم در ده مجبوبیتی خاصی داشتند، و همه جا مورد احترام بودند، به ویژه پدرم. با کوشش او پیش از انکه به مدرسه بروم توانستم  بنویسم و بخوانم. او بود که مرا به خواندن کتاب تشویق کرد.
وقتی خیلی کوچک بودم، روی زانوهای ضعیف و کوتاه پدرم می نشستم، او برایم قصه می گفت . پس از اینکه به خواب می رفتم، مرا با احتیاط به تخت خوابم می برد، بوسه ای بر پیشانی ام میزد. پس از او مادرم پیشانی مرا می بوسید، با انگشت نشان دست راستش هم صلیب کوچکی بر روی پیشانی ام می کشد. بعدها که بزرگتر شدم، زانوهای کوچک ضعیف پدر تحمل وزن مرا نداشت.

بین چهار ــ پنج سالگی تا  ده سالگی اغلب روزهای تعطیل من پشت دوچرخه پدرم می نشستم و  با قلاب ماهی گیری، و مقداری نان و پنیر سوسیس و قمقمه ای قهوه که مادرم آماده کرده بود، به کنار رودخانه ای که سه ــ چهار کیلومتر با ما فاصله داست می رفتیم، و مشغول ماهی گیری می شدیم. پدرم در حالیکه یک چشم به قلاب داشت تا ببیند ماهی ها گاز می گیرند؟ با لبخندی چشم دیگرش به من بود، و داستانی برایم تعریف می کرد. بیشتر وقت ها دو ــ  سه  تا ماهی می گرفتیم. روزهای بارانی ماهی گیری برای ما لذت بیشتری داشت، هر دو در چادر کوچک سبز رنگی منتطرمی نشستیم. قطره ای باران بر روی رودخانه می باریدند. لحظه ای حباب ها دیده می شدند. اغلب ماهی ها که برای گرفتن حباب ها بالا آمده بودند، راحت تر گرفتار قلاب می شدند.

وقتی بزرگتر شدم، من به دوچرخه پا می زدم و پدرم پشت من می نشست. موقع راه رفتن من آهسته راه می رفتم، و او کنار من با آن پاهای کوتاهش قدم های تند بر می داشت. گاهی هم خیلی سر حال بودیم، به ویژه وقتی یکی ــ دو گیلاس «» PASTIS» زده بودیم، قهقهه زنان دست من روی شانه او بود و دست او دورکمرم. اغلب مردم به شوخی می گفتند: من برادر بزرگتر او هستم.
مردم پیش پدرم بیشتر از کشیش کلیسا درد دل می کردند. او راز همه را می دانست، ولی نه من و نه مادرم هیچ وقت از آنچه مردم به او می گفتند: کمترین اگاهی نداشتیم.
مادر بزرگم مانند سایه بود،  مرتب زیر لب دعا می خواند و آرام در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد. کم می خورد، کم می گفت، اغلب مشغول بافتن کلاه، شال گردن و جوراب پشمی برای ما و بچه های درو همسایه بود. چند ماه پیش از مرگش مرا به کنارش خواند، و  عکسی به من نشان داد. عکس جوان با قدی بلند لبخندی بر لب ، چشمانی درشت کنار مادرم. یکباره خیال کردم، این من هستم بیست و چند سال پیش کنار مادر. مادر بزرگ گفت: مادرت دو ماهه از»
Georges» آبستن شده بود که یکباره او ناپید شد. نمیدانم چرا، به جای اینکه پیش پدر روحانی بروم، به نزد « Henri «رفتم و با او درد دل کردم. او مدت کوتاهی فکر کرد و گفت: اگر شارلوت بخواهد من حاظرم با او ازدواج کنم. قول می دهم برای فرزندش پدر خوبی، و برای او همسری مهربان باشم.
نمی دانم «
Henr» فدا کاری کرد یا مادرت. به نطرم هر دو. هیچ کس زن « Henri«  با آن قد کوتاهش نمی شد، و هیچ کس هم حاظر نبود، زنی بگیرد که فرزندی در شکم دارد. گفتم: مادر بزرگ تو با این فکر که ممکن است « Henri«مایل به ازدواج با مادرم باشد پیش او نرفتی.سرش را به زیر انداخت و پاسخم را نداد. 
وقتی به خانه برگشتم، و پدرم را دیدم، با نگاهی غمگین در چشمان  من رازی که تا کنون برایم پنهان مانده بود، خواند. آخر مادر بزرگم به او و مادرم بارها گفته بود: یک روز این بچه باید بداند پدرش کیست؟.

چند دقیقه ای بدون اینکه حرفی بزنیم به هم نگاه کردیم. پس از آن به طرفش رفتم و خم شدم، و سرش را گرفتم و پیشانی اش را بوسیدم . گفتم: تو پدر منی. و من به داشتن پدری مثل تو افتخار می کنم. گفت: بارها می خواستم از تو بپرسم، از اینکه پدر قد کوتاهی مانند من داری خحالت نمی کشی ورنج نمی بری. امروز پاسخم را دریافت کردم. چنان او را در آغوشم فشردم که صدای استخوان هایش را بلند شد. سر بلند کرد و در چشمان من نگریست و خودش بیش از بیش به من چسباند و کرنش در تن فرو برد. نمی دانم چرا، یک لحظه احساس کردم که من پدر او هستم.
مادرم با چشمانی اشک آلود شاهد این صحنه بود، نمی دانست چه بگوید. پدرم به طرف او رفت و دستش را به دور کمر او حلقه کرد، چند لحظه در آغوشش فشرد و پس از آن دست مادرم را گرفت و بوسید. مادرم خم شد و سر پدرم را گرفت و به سینه فشرد.

نزدیک به دو سال گذشت. یک روز مردی با قدی بلند وارد دکان شد. سلام کرد و یک روزنامه خرید. مادرم با دیدن او به خود لرزید، و پنهان شد. او حال من و پدرم را پرسید و ادامه داد: چند هفته پیش در این نزدیکی یک مزرعه کوچکی خریده ام، در جوانی چند بار از اینجا گذشته ام. ده زیبا و ساکتی است. گویی هیچ چیزعوض نشده. با نگاهی عمیق به من، و با لبخندی که گویای غمی بود، خدا حافطی کرد و رفت.

باز هم هفته ای یکی دو بار، به دکان ما می آمد. در ضمن خرید با گرمی خاصی حال من، پدرم و مادرم را می پرسید. ما خیلی کوتاه پاسخ می دادیم، حال همه ما خوب است، باز هم چیزی می خواهید. گاهی هم به کافه می آمد، با همه خوش و بش می کرد.
یک روز با پدرم در میدان ده با او سینه به سینه شدیم. یکباره گفت: سلام موسیو هانری، سلام پسرم! سر به اطراف گرداندم و گفتم» مگر شما پسری در اینجا دارید؟ گفت» از شما پوزش می خواهم، ولی همه جوانان را پسرم صدا می کنم. غمگین برگشت و آرام از دید ما ناپیدید شد.در چشمان پدرم برق رضایت و خوشحالی را دیدم .

پس  از این حادثه سه ماهی می شد که او ندیده بودیم. یک روز پدرم گفت: خیلی وقت است که «موسیو Georges » به ده نیامده، برو ببین شاید بیمار است و احتیاج به چیزی دارد. وقتی به مزرعه او رفتم، زنی میانسال را دیدم که مشغول دانه دادن به مرغ ها است. سلام کردم و گفتم: پوزش می خواهم، «موسیو جرج» در اینجا رندگی می کند. زن پاسخ سلام مرا داد و داد زد، «Albert» بیا، یک نفر امده سراغ مسیو « George«را می گیرد. مردی کم وبیش هم سن زن آمد. گفت: دو ماه پیش اینجا را به ما فروخت و رفت. سپاسگزاری کردم و رفتم، به پدرم گفتم که او از اینجا رفته. پرسید کجا؟ گفتم نمی دانم.
یکسال گذشت. نمی دانم چرا در این مدت دلم  آرام شروع کرد هر چه بیشتر برای»
George» شور زدن. می خواستم بدانم، چه شده؟ زنده است؟ مرده است؟ تندرست است؟ بیمار است؟. به مزرعه رفتم و نشانی خانه او را در شهر گرفتم. و چند روز بعد با دسته گلی به دیدنش زمانی رفتم که او را در اتومبیل سیاهی به گورستان می بردند. در گورستان عده زیادی برای بدرقه جنازه آمده بودند. پدر روحانی برای آمرزش روح او دعا کرد. وقتی او را در گور گداشتند، دست گل را به روی تابوت اش انداختم، پس از آن چند بیل خاک بروی آن. و در دل گفتم: مردی که آرزوی پسرم صدا کردن را داشت، آرزویش را به گور برد.

اکنون سالها از آن زمان می گذرد، پدر و مادرم درگشته اند، و من در دل به او می گویم: پدر من انکس بود که خاطرات زیادی از او دارم، نه تو پدرم.

الهام گرفته از » Henri de Toulouse-Lautrec»هانری تولوز لوترک.

21 شهریور 1393 ــ 12 سپتامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2017

محتاج همدردی و تسلیت بودم!

محتاج همدردی و تسلیت بودم!

عمه و شوهرش در خانه بزرگی در یکی از کوچه های خیابان پهلوی زندگی می کردند. آنها دو پسر داشتند که در اروپا درس می خواندند. شوهر عمه ام با درجه سرهنگی پزشک ارتش بود. و در همان خانه هم مطب کوچکی داشت  که هفته یک ــ دو روز بیمار می دید. وقتی شوهر عمه ام مُرد پسرهایش برای برگزاری مراسم ختم او  دوــ سه هفته به ایران آمدند و زود برگشتند. در آن خانه بزرگ عمه تنها ماند. تا زمانیکه شوهر عمه زنده بود، همه فک و فامیل مرتب به این خانه می امدند، ولی پس از مرگش دیدارها کم وکمتر شد، و کمتر کسی عمه را به خانه اش دعوت می کرد. تنها من بودم که مرتب به دیدار عمه می رفتم، و پس از یک سال با او هم خانه شدم. این من بودم که برایش خرید می کردم  با او غذا می خوردم، با هم می گشتیم، به رادیو گوش می کردیم، مجله های گوناگون می خواندیم، با هم بحث می کردیم در زمستان برایش نفت می خریدم.(یادم می آید؛ یک شب برفی زمستانی با دو پیت نفت که به خانه عمه برمی گشتم، سگ های محل پارس کنان به دنبالم افتادند، راستش را بخواهید، خیلی ترسیدم.) این من بودم که زمستان روی حوض را می پوشاندم تا ترک نخورد، در تابستان برایش خاکه ذغال می شستم. بالاخره تنها مونس عمه من بودم. یک روز عمه سکته مغزی کرد. من با زحمت زیاد به پسرهایش خبر دادم، انها زمانی رسیدند که جنازه عمه را از خانه بیرون می بردند، و من در آن خانه تنها ماندم و گریستم.  در مراسم ختم عمه همه به پسرهایش تسلیت گفتند و همدردی کردند. ولی من که تنها مونس عمه بودم،هیچ کس به من تسیت نگفت. هیچ کس با هم همدردی نکرد. در صورتی که من بیشتر از همه کس محتاج همدردی و تسلیت بودم
15  مهر 1996 ــ 7 اکتبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 23, 2017

خواهش من از همسر بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسراییل!

خواهش من از همسر بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسراییل!

ای بانوی گرامی تر از کرامی،ای یباترینِ زیبایان، ای بانوی اول جهان، نور چشم انکل سام. ای خورشید درخشان،ماه تابان، ستاره نیک بختان. ای رود روان. ای سرو بلند، ای گیسو(کلاه گیس)کمند، ما را ز تو خواهشی عاجزانه  است. هر زمان که با «بنیامین» همسر خود ژاندارم و قدرت مطلق خاورین،(خاورمیانه) سردار اورشلیم، عزیز دل واشنگتن همسر، رشیذ مرد در خانه به جدل می پردازی، وچون آن مرد شریف از پس شما بر نمی آید، فورا چند بمب بر سر مردم بی کناه، بی پناه، پتیم، درماند، مفلس و بد بخت فلسطین می اندازد. و زمانی که خیلی از شما تو سری بخورد، چند بمب بر سر ملت سوریه پرتاب می کند. با ین کار هم عقده خودش را بر سر این ملت ها خالی کرده، وهم کشورهای همسایه دیگر، «مصر، اردن، لبنان» فمهانده که مواظب خودتان باشید و پایتان را از گلیم خود درازتر نکنید، و این چنین هم به کشورهای عرب خلیح فارس می گوید، با آن میلیارد، میلیارد اسلحه از تمام دنیا خریده اید، نبادا رویتان را زیاد کنید و یابود ورتان دارد، و چند تا طرقه به طرف ما پرتاب کنید.
بانوی گرامی، ای که سرو چو قد تو بیند سر خم کند. غزال چون در چشم تو بنگرد، چشم بر هم نهد. ماه چو بر رخ تو نطاره کند، بر پس ابر پنهان شود. خواهش این نویسنده بینوا و یک لا قبا، این است که «اگر با همسر خود مهربان باشید، ناسزایش نگویید، قابلمه تو سرش نکوبید،نیشگونش نگیرید، گوشش را نکشید،» و…سبب می شود که هزارها نفر از مردم فلسطین و سوریه زنده بمانند، و خرابی های جبران ناپذیر در این سر زمین ها به بار نیاید.
با ارج فراوان، به آن سرو خندان. اردوخان، دوستدار انسان، گوینده چاخان، دراز زبان، از بیکاری آب در هونگ کوبان.

اردوخانی ــ بلژیک30شهریور1396 ـــ 22 سپتامبر 2017

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2017

سیاست پدر و مادر نداره!

سیاست پدر و مادر نداره!

باز هم حسین آقا را دیدم. پس از خوش و بش پرسیدم از ایران چه خبر؟ تاره گی ها کسی نیامده؟
ــ ما دیگه کسی رو تو ایران نداریم که بیاد.
ــ همه ؟ حتی پدر و مادرخودت، پدر زن و مادر زن برادر و خوهرت، تمام فک و فامیلت هم آمده اند اینجا؟
ــ آره دیگه اومدن و پناهنده سیاسی شدن.
ـــ آخر آنها که سیاسی نبودند، چطور برای شان پناهندگی سیاسی گرفتی؟
ــ ای آقا اردوخانی، کجای کاری! سیاست که پدار و مادر نداره، اومدند پناهندگی سیاسی شون گرفتند، حقوق پناهندگی هم می گیرن، سالی یکی ــ دو بارهم  میرن ایران، اجاره خونه هاشون وحقوق باز ننشستگی شون رو می گیرن، یه خورده خرت و خورت واسه ما می خرند و بر می گردند.
19 تیر 1978 ــ 9 ژانویه 2000 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 11, 2017

خر مگس ها از من می ترسند!

خر مگس ها از من می ترسند!

بچه که بودم، ساعت ها با مورچه ریزبازی می کردم. حیاط خانه ما آجری بود. مورچه ها روی آجرها را می رفتند. من با دقت ویژه ای آنها را بر میداشتم، به طوریکه آسیبی با آنها نرسد، میان دوبند آجر قرار می دادم. برای میان دو بند آجر جاده ای بود که بایستی آنجا راه بروند. هر کدام که از لانه شان دور می شدند، آنها نزدیک لانه شان می بردم.
با مورچه ها حرف می زدم، گوشم را نزدیک شان می بردم، آنها هم با من حرف می زدند. دستم را جلوی لانه شان می گذاشتم، از روی دستم رد می شدند. دست من پلی بود برای آنها. گاهی فکر می کردم که ممکن است تشنه باشند، یک قطره آب جلوی لانه شان می ریختم. نان خشک را خرد می کردم و با آنها می دادم. موقع راه رفتن مواظب بودم پا روی شان نگذارم.(هنوز هم این عادت را دارم) زمستان ها مورچه ها ناپدید می شدند. مادرم می گفت مورچه ها زمستان می خوابند.

خر مگس ها از مورچه ها می ترسند، هرگز به آنها نزدیک نمی شوند. روی گُه می نشینند.  وز وز کنان، پند و اندرز می دهند، روضه می خوانند، موعظه می کنند.ولی در کثافت، گُه و فساد غرق اند. گه زیادی می خورند.
من یک مورچه خیلی کوچک ام. خر مگس ها از من هم می ترسند، چون قلم در دست دارم و می نویسم.
19 مرداد 1396 ــ 10 اوت 2017 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2017

مگسی که خود را به کشتن داد!

 مگسی که خود را به کشتن داد!

«بعد از ظهری داشتم چرت می زدم که یکباره صدای فریاد خرم و عر عر وحشتناکش را شنیدم». با عجله به باغ رفتم سراغش ، دیدم از چشمانش اشک می ریزد و همچنان عر عر ناله می کند. پرسیدم چی شده، کسی تو را زده؟. اشک ریزان گفت: مگسی از روس دوستی مرتب دستم را می بوسید. دستم را تکان می دادم، میرفت روی گوشم می نشست. گوشم را تکان میدادم، می ر فت پایم را می بوسید، دور سرم می گشت در وصف ام شعر می سرود. وزو، وزو، وز. شعر مگسی.
توپادشاه دنیایی و امام جهان، هر که باور ندارد می کند چاخان.
نور بر سر توست، نه بر سر احمدی، از تو کس ندید هرگز بدی.
هر چه بگویی ندارم احساسی به هیچ، بیار مهره در آن کنیم پیچ.
تو استاد آدمی و آدمی شاگردت، بخورد بلایت به تن آدم های نفهم دردت. … باور کن همه این کارها را می کرد به خاطر یک پشگل من.

هر چی بهش می گفتم: من جز این پشکل ناقابل بی بو و بی خاصیت چیز دیگری ندارم، نه مالی دارم و نه مقامی. *برو تو بیت امام، دست پایش را ببوس، در وصف اش شعر بگو.اونجا آنقدر «می خورند و می رینند» که تو می تونی هرچه دلت می خواهد بخوری. در ضمن ممکنه یک سپاه از زنبور، عقرب رطیل در اختیارت بذارن که هر که خواستی نیش بزنید و بکشید. و به کسی هم حساب پس ندین. ولی این مگس سمج بد پیله ول کن نبود، می گفت: شعر مگسی
پشگل تو مشکل گشای من است، من عاشق، هر که هر چه بگوید می کنم وتو.
مجسمه تو بر پاست بر سردر خانه اردوخانی. تو شهره عالمی نیک می دانی. …
حالا در این هوای افتابی، تو چمن داشتم برای خودم خر غلط می زدم که مگسه آمد دور سرم گشت، شعر فدایت شوم برایم خواند و افتاد به دست بوسی پا بوسی من. چند بارخودم رو تکون دادم، یکدفعه آمد، خایه ام  را مالیدن بوسیدن. آقایی که شما باشد چنان کوبیدم توی سرش که از تخم درد فریادم به اسمان رسید. حالا یک لکه خون رو تخم ام هست و یک لکه روی سم پای راستم. باور کن بیش از صد بار به او گفتم: «من نه شاه هستم و نه امام». برو دست و پا بوسی و چاپلوسی آنها، حرف به گوشش نرفت که نرفت، تا اینکه خودش را به کشتن داد و مرا به تخم درد شدید.

*یک چیزی هم بگم، بین خودمان باشد، «مثل خیلی ها»پیش از این جزو جیره خواران وخایه مالان  دستگاه بود، ولی «گُه زیادی خورده بود» بدین جهت زیر آبش را زدند. او هم مجبور شد بیاد اینجا و با پشکل بی بو و بی خاصیت من بسازد.
2 مرداد 1395 ــ 24 ژوییه 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 23, 2017

من، (گاهی) زگفتار و کردار خود پشیمانم!؟

من، (گاهی) زگفتار و کردار خود پشیمانم!؟

در شوره زار زندگی، نا امید از پاسخ به پرسش هایم،(از کجا آمده ام، به کجا می روم، که مرا آفریده) به سوی «سراب» دویدم و فریاد زنان که دریایی ز آب شیرین می بینم. «جمعی از  کوره راه ها به دنبال من دویدند. در بین راه با هم جنگیدند و خون یکدیگر ریختند که من  ازآن آنها هستم و سخن من از بهر آنان است و تنها آنها دریا را می شناسند و راه به دریا دارند».
رودها زخونها راه افتاد، به سراب سرازیر شد. دریای خون.
هزارها گذشته، هنوز چندی خون هم مریزند و دریای خون را لبریز نگه می دارند. چندی در این دریا دست و پا زنان، فریاد می زنند: «چه آب شیرینی «. ناخدایان بر عرصه کشتی ها مستانه می خندند و کشتی شان را به مقصد می رسانند. و من، (گاهی) زگفتار و کردار خود پشیمانم.
2تیر 1996 ــ 23 ژوئن 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2017

همسرم مرا تهدید می کند که ؟

همسرم را تهدید می کند که ؟
مادرم وقتی با پدرم حرفش می شد، می گفت: چمدونم رو برمی دارم، میرم خونه بابام ، تومی مونی با این دو تا کره خر. ( من و برادرم) اونوقت ببین چه بلایی سرت میارن. در این موقع ها عمه،خاله چند تا گیس سفید دخالت می کردند و آشتی شان می دادند. نمی دونم چرا همیشه دعوا مادرم با پدرم شب جمعه اتفاق می افتاد.
تو صندوق خونه یک چمدان قهوه ای رنگ کارتونی آماده بود، برای اینکه مادرم بر دارد برود خانه پدرش. ولی این چمدان هرگز رنگ خونه بابای مادرم راندید. ( بعده ها فهمیدیم که این چمدون خالی است)
تو ایران که بودیم، وقتی زنم عصبانی می شد، می گفت، اذیتم کنی میرم خونه بابام، تو می مونی با این دوتا فاطمه اره، ( دوتا دخترهای مان) اونوقت می بینی چه پوستی از سرت می کنن.
از وقتی که اومدیم بلژیک دیکه خونه بابایی نیست که زنم بگه: اگه اذیتم کنی میرم خونه بابام. ذخترها هم بزرگ شده اند خانه خودشان هستندو حالا پر رو ــ پر رو، تو چشام نگاه می کنه و میگه: اگه سر به سرم بذاری لجبازی کنی میرم « رای میدم» به همه هم می گم، عکسم رو موقع رای دادن می ذارم تو فیسبوک، ابروت رو می برم. «من هم از ترس ریختن آبرو» مثل بچه یتیم و توسری خورده، بد بخت و گدا، هرچی خانم می گه، دست به سینه، می گم چشم خانم، هرچی شما می فرمایید همونه. نمی دونم چرا همیشه شب های جمعه من رو تهدید می کنه؟

10 اردیبهشت 1996 ــ 30 آوریل 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها