نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 19, 2020

من درمانده چه می دانم؟

منِ درمانده چه می دانم؟

یک مورچه بیشتر از من می داند. دانایی او در بنیاد (ذات) اوست. «من باید بیاموزم» زمانی که از تخم بیرون میاید، میداند برای چه به دنیا آمده، و وظیفه او چیست. من نمی دانم چرا به دنیا آمده ام، هستی چه وطیفه ای برایم تعین کرده» مورچه کارگر، یا سربازِ نازا است، تعدادی نر دارای نطفه، شماری ماده توانایی بار دار شدن.
تاریخ مورچه ها بین 110 تا 130 میلیون سال می رسد. «تاریخ من 2500 سال». در حدود 2200 نوع مورچه وجود دارد. آنها خود را با محیط وفق می دهند.
مورچه ها با کوشش فراوان در صلح با هم زندگی می کنند. ما همدیگر را می کشیم، خانه های دیگران را به آتش می کشیم. مال شان را می بریم. مورچه ها از تاریخ خود دم نمی زنند و به آن سر افراز نیستند. ما مرتب دم از تاریخ پر از جنایت و خیانت، دزدی با کشت و کشتارها می زنیم و به آن سر افرازیم.


مورچه‌ها برای برقراری ارتباط با یکدیگر از فرومون(pheromone) استفاده می‌کنند. این سیگنال‌های( نشان) شیمیایی در مورچه‌ها نسبت به سایر نازک بالان تکامل یافته تر است. همانند سایر حشرات مورچه‌ها برای تشخیص بوی فرومون، از شاخک‌های بلند و نازکِ متحرّک خود استفاده می‌کنند. مورچه به وسیلهٔ دو شاخک خود اطلاعاتِ لازم در مورد جهت و شدت بو را استخراج می‌کند.
همانگونه که در بالا اشاره کردم، اگاهی، دانش، مورچه در ذات اوست. اما منِ درمانده؟ گویند مرا چو زاد مادرد (م) پستان به دهان گرفتن آموخت… دستم بگرفت و پا به پا برد. تا شیوه راه رفتن آموخت. یک حرف دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت. اگر راه رفتن نمی آموخت، من راه نمی رفتم؟ اگر الفاط نهادن و گفتن نمی آموخت، من سخن نمی گفتم؟ (نخوانده بگیرید و بین خودمان باشد) در کودکی نوجوانی رکیک ترین حرف ها را در کوچه و خیابان آموختم.

منِ به اندازه مورچه ای نمی دانم. از خود می پرسم، دانستنی هایم به چه کار آید؟ راستی منِ درمانده چه می دانم؟
(این صدها ( گتاب هایم) صفحه کاغد که سیاه کردم، اگر 70 ــ 80 سال پیش بود، و نزد بقالی می بردم، شاید یک سیر خرما خرک به من می داد.)
28 مهر 1399 ــ 19 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 10, 2020

پیش بینی عبید زاکانی!

پیش بینی عبید زادکانی!

باور کنید، خیلی از عارفان ما از جمله عبید زاکانی در قرن هشتم هجری روزگار امروز ما را پیش بینی کرده بودند. عبید می فرماید: پسری دعا می کرد مادرش بمیرد، تا پدرش زن جوانی بگیرد، تا او هم بتواند نسیبی ببرد. از بخت بد پدر بمرد مادر شوهر جوانی کرد. مرد جوان علاوه بر خدمت مادر رسیدن، خدمت پسرهم می رسید.
ما هم دعا کردیم انقلاب شود، نان، آب ، برق، خانه و … رایگان نسیب مان شود. ار بخت بد نان پنچ ریالی پانصد تومان شد، آب کمیاب، برق به قیمت خون پدر، اجاره خانه 300 تومانی به سه ملیون تومان رسید، تا آخر که خودتان می دانید. شاعر می فرماید:
دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را، ما انقلاب نکردیم، انقلاب کرد ما را.

در همین مورد، وقتی رییس جمهور ما می فرماید: وضع اقتصادی ما بهتر از آلمان است. روایتی از سعدی شیرین سخن است که می گویند: سعدی پسرکی بر دوش داشت و در بازار می گشت. پسرک فریاد می زد من سعدی را کردم. سعدی در پاسخ فرمود: عاقلان دانند. اکنون به رییس جمهور عزیز ملت ایران باید گفت: عقلان دانند.

مولانا در داستان گنیزکی که با خر خاتون شهوت می راند کیر را دیدی ولی کدو را ندیدی. ماهم خواب نان، برق، آب و خانه مجانی را دیدیم، ولی تزویر، ریا و دروغ آخوند را ندیدیم.
14 مهر 1399 ــ 5 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 8, 2020

بیایید با هم از دور دالی کنیم!

بیایید با هم از دور، در دل دالی کنیم!

اگر دست تان را سوی چشم و صورت بگذارید و بردارید، و با لبخندی به یک کودک یک ساله دالی بگویید، لبخندی بر لب او پدیدار می شود. دالی آغاز یک بازیست، عشق بازیست.

چنانچه با کودکان سه ــ  چهار ساله قایم موشک بازی کنید. خود را ( نه دور از او) پنهان کنید. تا ده با صدای بلند بشمارید، تا بتواند خود را پنهان کند، به دنبال او درمکان هایی که او نیست بگردید، سپس او را ببینید، و با خنده به او بگویید: پیدایت کردم، پیدایت کردم. قایم موشک بازی هم یک بازیست، عشق بازیست. ( در ضمن شمردن هم به او می آموزید)

با کودکان، «کودکانه» گرگم به هوا بازی کنید، تند نروید، بگذارید شما را بگیرند، با آنها کودکلنه بازی کنید، عشق بازی کنید.

پرنده کوچکی در پس برگی خود را پنهان می کند، پرنده دیگر او را پیدا می کند، به سر وکول هم می پرند، نوک به هم می زنند. این هم یک بازیست، عشق بازیست.
بچه شیرها به سرو کول مادر می پرند، همدیگر را گاز یواشی می گیرند. بچه آهوها هم با هم شاخ به شاخ می شوند. این هم بازیست. آغاز یک عشق بازیست.

ماه که پس پرده ابر رخ پنهان می کند و پدیدار می شود، خورشید که ابر را بر چهره می کشد و پس می زند، ستاره ای که چشمک می زند، با ما دالی بازی می کند. عشق بازی می کند.
دالی آغاز یک بازیست، عشق بازیست. بیایید با هم از دور، در دل دالی کنیم .
14 مهر 1399 ــ 5 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 3, 2020

حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است

حاکم شهر ما مهربان ومهمان نوازاست !

حاکم شهر ما نماز روزه اش ترک نمی شود. او هرروز بر پشت بام خانه اش دانه برای کبوترها می ریزد. کبوترهای جلدش را به اطراف می فرستد تا بغو بغو کنان به گوش کبوترهای دیگر برسانند که راه دور پرواز نکنید، دانه در خانه حاکم فراون است.
کلاغ های دست پرورده حاکم هم غار غار کنان بگوش کلاغ های بی خبر می رسانند که اگر فرمانبردار باشید، روزی تان بدون زحمت در خانه حاکم است.
حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است. هر روز و شب خانه اش مهمانان زیادی کباب کبوتر می خورند. گاهی هم کباب کلاغ. کلاغ ها پس مانده مهمانان را می خورند.
کبوتران جلد و کلاغ های خبر چین،هر چند گاهی خوراک مهمانان می شوند، ولی بیشترشان نور چشم حاکم هستند، هر کجا که بخواهند می نشینند و فضله می اندزند و به کسی هم حساب پس نمی دهند. حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است.
12 مهر 1399 ــ 3 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 28, 2020

ما گوسپندانیم که گوسپند می خوریم!

ما گوسپندانیم که گوسپند می خوریم!

چه خوشبخت اند گوسپندان، در چراگاه همچنان که آرام و سر به زیر می چرند، پشکل می اندارند. گاهی کرمی به بینی شان می رود، وارد سرشان می شود. مخ شان را میخورد و رشد می کند. سرشان به خارش می افتد، سر بلند می کنند، به جلو می افتند بع بع کنان پند اندرز می دهند. مدعی روشنفکری و سیاسی بودن می کنند. از حقوق گوسپندان سخن می گویند. خیال می کنند اگر بع بع نگنند کسی نمی داند گوسپند اند.

سگ های گله گوسپندان از گله جدا شد را به گله باز می گردانند، تا گرگ آنها ندرد.  چوپان چوب دستی بلند در دست، با خیال راحت به دنبال گله راه می رود.
میشی (گوسپند ماده) از درد زایمان بع بعش به آسمان می رسد. قوچ ( گوسپند نر)حواسش به زیر دم میش جوانی است. بره از پشت میش به زمین میافتد، مادرش او را لیس می زند و پوسته نازکی که روی اوست پاره می کند. بره با پاهایی لرزان، دیده ای مه الود به طرف پستان مادر می رود.
چوپان مهربان است، بره را در آغوش می گیرد و نوازش می کند. شامگاهان میش ها شیرشان دوشیده می شود.

گوسپندان آرام چرا کنان با خیالی راحت به طرف کشتارگاه می روند. چوپان مهربان است، جای خطرناگ انها را نمی برد. لحظه ای، سپس! این نیز می گذرد. سگ های گله هم که پاسدارند، بی نسیب نمی مانند.

امروز کباب بره خوردیم. گوشت بره نرم تر و لذید تر از گوشت گوسپند است. گران تر هم هست. گوشت بره تو دلی از گوشت بره هم لذیذتر گرانتر از گوشت بره است. پوست تار و کمانچه از پوست بره تو دلی، یا بز تو دلی است.
آهنگ دلنواز تار و سه تار از پوست بره تو دلی خوش آیند است.
کلاه پوستی هم از پوست پشم دار بره تو دلی است. ما گوسپندانیم که گوسپند می خوریم .
7 مهر 1399 ــ 28 ــ سپتامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 22, 2020

کفشی به رنگ بنفش!

کفشی به رنگ بنفش !

 جلوی ویترین یک کفاشی زنانه ایستاده محو تماشای کفش ها بودم. یکی از یکی زیباتر. یک جفت کفش بنفش پاشنه بلند ظریف بیشتر از همه توجه مرا به خود گرفت. و آن را زیباتر از سایر کفش ها یافتم. درحالیکه من جلوی ویترین ایستاده بودم، مردی میانسال وارد کفاشی شد، و آن کفش بنفش را خرید. وقتی خارج شد، به او گفتم: به شما شاد باش می گویم، زیباترین را انتخاب کردید، اگر من هم جای شما بودم، همان ها را می خریدم. مرد با لبخندی از من سپاسگزاری کرد رفت.
چند روز بعد در خیابان آن کفش ها را در پای زنی میانسال زیبایی دیدم، با پیراهنی بلند به رنگ آبی آسمانی، با گل های درشت بنفش، و کیفی همرنگ، کمی آرایش کرده، روی صندلی چرخ داری نشسته، و مرد صندلی آرام به جلو می راند. من و مرد با لبخندی سر به هم تکان دادیم و از کنار هم گذشتیم.
چند متری نرفته بودم، که متوجه شدم کسی آرام بر شانه ام می زند. برگشتم آن مرد بود و گفت: به همسرم گفتم که شما هم این کفش ها را زیبا یافتید. همسرم از من خواهش کرد که از شما بپرسم: اگر کسی را دارید که این کفش ها به پایش میخورد، من آنها را به شما، و یا زنی که ندیده ام و نمی شناسم پیش کش می کنم. گفتم: از مهر همسرتان و شما سپاسگزارم، من کسی را ندارم.
1 مهر 1399 ــ 22 سپتامبر 2020 ـــ اردوخانی ـــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2020

همه چیز کهنه، کهنه!

همه چیز کهنه، کهنه !

در این اتاق من تنها هستم، با خاطرات نویِ دیروز، امروز کهنه.
این رنگ دیوار، زمانی نو، شده کهنه.
این پرده زمانی بوده نو، اکنون کهنه.
دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه. نوی دیروز امروز کهنه.
به تمسخر گفتمش، خریداری این عکس من او، خندید، زمانی نو، اکنون کهنه.
این پنجره! زمان زیادیست نخورده رنگ، شده هم رنگ من، بی رنگ و کهنه.
این بخاری دیگر گرما ندارد، باید انداختش دور، نه! جایی نیست برای نو، آنجا که هم چیز است کهنه.
باران، حتی بارن هم وقتی به روی پنجره ام می بارد، تیره است و کهنه.
آفتاب از پشت ساختمان های بلندِ روبرو، وقتی به من می رسد، گرما ندارد و کهنه.
به بیرون می نگرم، سنگ فرش کوچه، زمانی نو ، اکنون کهنه.
آن پیر زنِ عصا زنان در کوچه، دست بر دیوار، زمانی بود، زیبا، خیلی زیبا، دل ها برده، اکنون کهنه.
پنجره باز است، شاید توپی بیافتد به درون اتاق من، صدای تاپ تاپ پای بچه ها، روی پله ها، که از کهنگی مینالد. چند ضربه بر در، دست پسرکی بیاید تو، مانند دست بچگی من، گویی دیروز بود! بگوید: آقا بده توپ من، جز آنهایی که هستند شبیه بچگی من، همه چیز کهنه، کهنه.
2 تیر 1369 ــ 23 ژوئن 1990 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 8, 2020

خوش به حال تختی و نامجو!

خوش به حال تختی و نامجو!

همه چیز داشتیم، هیچ چیز کم نداشتیم، جز یک دفترچه کار نیک. آن هم یک نفر که کودکستان ، دبستان، دبیرستان و دانشکاهش را در سویس تمام کرده بود برایم مان سوقاطی آورد. بعســــــله ماه هم صاحب یک دفنرچه کادر نیک به اندازه کف یک دست شدیم. بایستی هر روز یک کار نیک می کردیم، و در آن می نوشتیم، آموزکار گاهی نگاهی به آن میانداخت وروی نمره انظباتمان تاثیر می گذاشت.
شنبه ــ ده شاهی دادم به گدا. خودم روزی ده شاهی پول جیبی می گرفتم.
یک شنبه ــ یک کور را بردم اونور خیابان.
دوشنبه ــ ده شاهی دادم به گدا. دروغ نوشتم.
سه شنبه ــ یک کور را از اونور خیابان آوردم اینور
چهار شنبه ــ رفتم نون گرفتم برای همسایه زمین گیر مون. همسایه ما سورو مور گنده بود.
پنج شنبه ــ یک بچه گنجشک افتاده بود تو حوض گرفتم، خشکش کرد، گداشتم لب پشت بون، تا ننه ا ش بیاد ببره.
جمعه ــ هرچی فکر کدم چیزی به عقلم نرسید. نوشتم، جمعه تعطیل.

هفته دیگه دیدم نمیشه همون ها را نوشت.
شنبه ــ یک خورده فکر کردم، نوشتم: سوار اتوبوس شدم، جام رو دادم به یک پیز زن علیلِ آبستن.
یک شنبه ــ چهار دفعه به حسنی پس گردنی نزدم.
دو شنبه ــ دو دفعه انگشت به رضا نرسوندم.
سه شنبه ــ پنج دفعه کلاه جمال کچل را از سرش بر نداشتم پرت کنم.
چهار شنبه ــ سه دفعه عباس بلند شد سوال کنه ، زیر کونش پونز نداشتم.
پنج شنبه ــ امروز به خلیل پشت پا نمی زنم. همان روز اموزگار دفترچه من را گرفت و خواند. پرسید، مگه با اتوبوس  میای؟
ــ نه آقا اتوبوس به خونه ما نمی خوره.
ــ پس چرا نوشتی اتوبوس سوار شدی. جات را دادی به یک پیر زن.
ــ تقصر ما نیست آقا به جون شما حسرت یک اتوبوس سواری به دلمون مونده.
ـــ جناب عالی، چهار دفعه تو سر حسن نزدی. دو دفعه به رضا انگشت نرسوندی. پنج دفعه کلا جمال را از سر بر نداشتی پرت کنی. زیر کون عباس پونز نداشتی، به خلیل هم پشت پا نمی زنی! مگه این کار هر روزته؟

ــ  آقا چهار دفعه دستم رفت، پس گردنی به حسن بزنم، نزدم.  چها تا کار نیک کردم. پنج دفه دستم رفت کلاه جمال را از سرش وردارم پرت کنم، جلوی دستم رو گرفتم، پنج تا کار خوب کردم. سه دفعه عباس بلند شد، زیر کونش پونز نداشتم، سه دفعه کار خوب کردم. امروز هم به خلیل پشت پا نمی زنم، اینا خودش کار نیک به حساب میاد. نکردن کار بد مثل کار خوب کردن میمونه، اون بچه های دیگه یک کار خوب می کنن، من هر روز چند تا. مثلا اگه شما تو سر ما نزنین و فحش هم ندین، کار نیک کردین، اگه هم یک نمره خوب به ما بدین دیگه کارنیک در نیکه، هم من راضیم، هم خدا. کار نیکو کردن از پر کردن است.
کلاس یک کمی شلوغ شده بود. آقا معلم سرش انداخته بود زیر و فکر می کرد. من سر جام مثل دسته بیل تو ماسه ، یا درخت چنار بی برگ وایساده بودم. آقا معلم سرش را بلند کرد و رو کرد به بچه ها گفت: ساکت. بعد رو کرد به من ادامه داد: اگه یه نمره خوب بهت بدم چی میگی؟
ــ به چیم نمره خوب بدین؟
ـــ به اخلاقت، چند بدم؟
ـــ خندیم و گفتم ، ده بدین آقا.
ــ بیشتر!
ـــ  دروازده!
ــ بارم بیشتر.
ــ سیزده ندین که نحسه، چهاده خوبه، به جون مادم روم نمیشه بیشتر از این چونه بزنم، ما اهل چونه نیستیم.
ــ بازم بیشتر.
ــ نه به جون شما می ترسم مرد رندی کنم و این از دستم در بره، بستگی به معرفت خودتون داره، نکنه دارین شوخی می کنین. ما رو دست انداختین، ما خاک پاتونیم، ما سوسک دیوارتونیم.
ــ  یه هفده بهت میدم، یک چیزی نوشت تو دفتر.
ـــ اجازه داریم بیایم ببنیم؟
ــ بیا ببین. سرمو رو کردم تو دفتر. باورم نمی شد، یا امام زمون، یا قمر بنی هاشم، یا خدا. یه هفده گنده جلوی اسمم تو دفتر دیدم. دیگه هیچ کاریش نمیشد کرد. من که هیچ وقت از ده، یازده بیشتر نگرفته بودم، اونم به زور. مثل اینکه عید زودتر اومده بود. کت و شلوار نو تنم بود. کفش و جوراب نو، چیبام پر از تخمه و پسته بادوم. داد زدم هفده رو عشق است. اشک تو چشام جمع شد،. آقا معلم دید، نزدیک بود بپرم ماچش کنم. رو کرد به بچه ها گفت: یک دست واسش بزنین. بچه ها دست زدن، چه دستی! مثل اینکه رو پله اول قهرمانی وایسادم، به سینه ام مدال زدن و سرود ملی می خونن. از خوشحالی داشتم پرواز می کردم. آقا معلم یواشی زد پشت سرم و گفت برو بشین. مثل یک قهرمان ملی که داره تو مسابقه های جهانی پرچم ایران رو دستش گرفته و رژه میره رفتم با گردن راست سر جام ته کلاس نشستم. خوش به حال تختی و نامجو.
17 شهریور 1399 ــ 7 سپتامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک. از کتاب « فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته خودم.
 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2020

آخرین لحظه !

آخرین لحظه !

من به دنبال آخرین لحظه ام،
این عصاره زندگی، در آخرین لحظه!
باز نگری تاریخ عمر در آخرین لحظه،
من این لحظه را، این لحظه پیش از پایان را دوست دارم.

چه بگویم؟ همچو برگی که در پاییز،
از شاخه جدا می شود، لحظه ای بین زمین و آسمان!
من این لحظه را دوست دارم.

یا همچو قطره اشکی که با چشم وداع می کند،
مژه بذرقه اش می کند، بر زمین میافتد،
 به خاک سپرده می شود، من این آخرین لحظه را،
این بازنگری تاریخ عمر در آخرین لحظه را،
این لحظه پیش از پایان را دوست دارم.
1377 ــ 1999 ــ اردوخانی ــ بلژیک از کتاب دلقک بلژیکی ، نوشته خودم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2020

آقا مفید !

آقا مفید !

با درگذشت بهمن مفید، به یاد روانشاد آقای غلامحسین مفید،(آقا مفید) پدر بیژن، بهمن، و … افتادم.
آقا مفید درویش نبود. ( درویش یعنی گدا، مفت خور، سربار جامعه) بلکه  اوعارفی بود. عارف از تن پروی به دور است، و سر مشق جامعه و آموزگار اخلاق.
آقا مفید، با شوهر خواهر من علی قریب خویشاوندی نزدیک داشت. و خانه شان  در خیابان شهبار، روبروی ورزشگاه شماره 3 تقریبا دیوار به دیوار بود. خانم مفید و آقا مفید با شوهر خواهر و خواهر من رفت و آمد داشتند.
آقا مفید چشم دلش سیر بود. گویی دنیا مال اوست. به یاد دارم وقتی در خانه خواهرم یک لقمه نان پنیر و گردو میخورد، گویی بهترین خوراک دنیا را خورده. یک استکان چایی تلخ را چنان با لذت می نوشید، گویی، جام شرابی هفت ساله نوشیده.
آقا مفید به فروسی سخت علاقه مند بود، و شاهنامه را خوب می شناخت، بدین جهت نام فرزندانش را هم «بیژن، منیژه، بهمن، اردلان، گرد آفرید انتخاب کرد»از هر موقعیتی سود می برد، شعر های شاهنامه  می خواند.
فراموش کردم شغل آقا مفید چه بود! ولی میدانم در وزارت فرهنگ کار می کرد، چه کار نمی دانم.
( پیش از کودتای 28 مرداد سال 1332 ) صبح جمعه رادیو تهران برنامه کودکان داشت. یکی از کارهایی که آقا مفید که با دل جان انجام می داد، به دبستان ها میامد عده ای از بچه ها جمع می کرد، در برنامه کودک یک تاتر برگرفته از داستان های شاهنامه ترتیب می دید. آقا مفید در این برنامه با چند تا از بچه ها که صدای شان خوب بود، به مدت 15 دقیقه نقالی می کردند، در ضمن کوبیدن قاشق به روی کاسه، و روی تنبک کوبیدن، صدای به هم خوردن شمشیر و طبل در میاوردند.  در چند دقیقه آخر برنامه یک سرود میهنی بر گرفته از شاهنامه نیز خوانده می شد. در یکی از این برنامه ها من هم شرکت داشتم. سال 1331کلاس پنجم دبستان بودم.   
خانم مفید هم از نطر اخلاقی دست کمی از همسرش نداشت. زنی صبور با گذشت و چشم و دل سیربود. خانه شان را به خوبی به یاد دارم. با درخت اوکالیپتوس در حیا ط شان. قیافه همه شان را به خوبی به یاد میارم. فرزندان شان، بیژن، منیژه، بهمن، گردآفرید، اردلان، و به ویژه قیافه و حرکات دوست داشتنی آقا مفید و خانم مفید را.  
خاطرات بیشتری دارم از آنها که حوصله نوشتنش را ندارم. به هر حال، آقا مفید و همسرش انسان های شریف، مهربانی بودند که پس از گذشت، 60 ــ 70 سال فراموش نکرده ام. من و بهمن با چند ماه اختلاف همسن و گاهی هم همبازی بودیم.
28 مرداد 1399 ــ 18 اوت 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها