نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 29, 2020

طلب عفو نمودم!

طلب عفو نمودم!

یکی از بزرگان اهل سلوک را نالان گریان دیدم. پرسیدمش: تو را چه می شود، ای بزگ مرد. گفتا، مپرس واز حال نزارم ببین.آنکه « وفقا لأمي ، لقد صنعت من الذهب،عندما وصلت إلى سن البلوغ ، بدوت مثل الفولاذ المائي»
                                                        (به قول مادرم از طلا بود، به سن بلوغ که رسیدم، پولادی آب دیده شد)، در پس هیچ کوچه ای نگذاشتم اش، عمری با هزار زحمت هفتاد شهر را برای رضایت خاطرش زیر پا گذاشتم، همیشه اشک شادی اش از دیده او روان بود،
چندی بود که هر زمان به «
ذهبت إلى المرحاض» (به مستراح می فتم) احساس سوزش می کرد. چند ماهی به روی خود نیاوردم، تا اینکه دیدم«دموع الفرح دموع دموية» ( اشک شادی اشک خونین شده) با ترس و از روی اجبار به «مريض بالمنزل» رفتم. پس معاینه و چند بارسیخ کردن در او، و انگشت در معقد من، گفتند، پرستات تو چرک کرده. و انتی بیویک دادند. و اکنون هم خون از او میاید، و قرار است ماه دیگر عمل جراحی کنند، اکنون هم هربار که به مستراح می روم می سوزد اشک خونین از او سرازیر است. باریً نگاهش کردم و گفتم: ای جناب بی انصاف، به یاد بیاور که از طلا بودی و پولاد آب دیده گشتی، ومن در زندگی هدفی جز رضایت خاطر آن وجود مبارک نداشتم، به یاد بیاور اشک های شادی ات، اکنون کاری کرده ای که اشک خونین از دیده من و تو روان است.
جناب فرمود: آروده اند، حکیمی عزراییل را در خواب دید، از او تمنا کرد که دوسال پیش از مرگش او را خبر کند. عزراییل دست بر دیده نهاد و سر تا به زانوخم کرد.
پس از چندی حکیم کمر درد گرفت، چندی بعد پا درد، پس از آن گوشش کم شنوا شد و چشم کم سو، الغرض هر سال دردی به دردهای اش افزوده شد، تا اینکه شبی عزراییل به دیدار او آمد و گفت: «  لقد جئت لأخذ حياتك  »!(آمده ام جان تو را بگیرم).
حکیم گفت:« أو حضرة عزرائيل» (یا حضرت عزراییل) تو قول دادی قبل دو سال قبل از مرگم مرا خبر کنی!
«قال عزرائيل » وقتی که کمر درد گرفتی، اولین خبر بود، پس از آن هر دردی خبر از من بود، تو«عين البصيرة» (چشم بصیرت) (بصیرت = هوشیاری، دانایی) نداشتی، تا با نخستین درد از نزدیک شدن مرگت آگاه شوی.

جناب اضافه فرمود: اکنون ای اهل سلوک، آشنا به تمام ملوک، اولین بار که سوختم و سوختی، سوزش ها هی تکرار شد، به روی خود نیاوردی، تا اینکه اشک خونین از دیده من تو روان گشت، انگاه به نزد طبیب رفتی. اگر همان نخستین بار، یا دومین بار به نزد طبیب رفته بودی، امروز من تو خون نمی گریستیم.
شرمنده سر خم کرده، نوازش اش کردم، و طلب عفو نمودم.
 الجمعه 6 شوال 1441= 9 خرداد 1399 ــ 29 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ الأردوخاني  ـــ بلجیکی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 21, 2020

خیلی خری!

خیلی خری !

باور کنید از خودم خر تر ندیدم، از صد تا طویله خر ، خر ترم، باید به من جایزه نوبل خریت داد.این حرف دلیل فرتنی نیست، بلکه خود شناسی است.
چند سال با همسرم رفتیم سوپر مارکت. در بارگینگ جای خالی پیدا نکردم. جلوی دو تا ماشین پارک کردم. همسرم رفت به سوپر مارکت ، من درون ماشین نشستم. هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که یک خانم جوان زیبا پرید تو ماشین و گفت: اگه صد یورو ندی داد می رنم، داد می زنم تا زنت بیاد، بهش می گم که من مترس اش هستم، یک هفته است که میگه امشب میام، فردا شب میام، به من قول داده که از تو طلاق بگیره و با من ازدواج کنه، خلاصه آبروت را جلوی زنت و همه می برم. من با لبخندی گوش کردم و گفتم: خانم، من پول ندارم، کیف پولم را دادم به زنم، بره خرید، صبر کن تا بیاد، کیفم را ازش بگیرم و پول به شما بدم. گفت دروغ می گی. خیال می کنی من احمق ام.و و

در این بین زنم آمد، با اشاره چشم پرسید این کیه؟ گقتم کیف پولم رو بده. کیف را داد به من ، باز کردم 60 یورو بیشتر درون کیف نبود، پول را به خانم نشان دادم و گفتم : ببخشید بیشتر از این توش نیست! پول را ازدست من قاپید و پیاده شد و در رفت.
زنم امد کنار من نشست و گفت: این کی بود؟ من هم رو راست جریان را برایش تعریف کردم. یکدفعه دادش بلند شد که تو چقدر خری، من میومدم از ماشین مینداختمش ییرون، پلیس خبر می کردم، این زن ها سابقه دارن…
مثل بچه یتیم کتک خورده سرم انداختم پایین و گفتم: بیچاره زن، حتما احتیاج داشت، شاید می خواسته واسه بچه اش لباس  و غذا بخره. … زنم از عصبانی ات  داشت می ترکید، نمی دانست چه بگوید، یک 5 دقیقه ای سرش انداخت پایین و نفس نفس زد و، بعدش تو چشمانم نگاه کرد و دستش را گذاشت رو رانم و گفت: می دونستم خری، اگر خر نبودی، دوستش نداشتم، ولی نه به این خری و یک ماچ گنده هم از لپم کرد. گفتم: بین خودمون باشه، این ماچ 60 یورو میارزید. خندید و گفت: کی میخوای یاد بگیری؟
  31 اردیبهشت 1399 ــ 20 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 19, 2020

دیدار با شمس و یک چینی در صحرایی سوزان!

دیدار با شمس و یک چینی در صحرایی سوزان

 در صحرایی خشک و سوزان تشته و گرسنه ره گم کرده ای بودم. نالان و خیزان می رفتم، که از دور شبحی دیدم.نزدیک شدم، به پیر مردی برخود کردم که با دستاری بر سر که نیمش از پشت سرش آویزان بود، پشمینه شتری بر تن. و زمزمه می کند:
میانِ باغ گلِ سرخ‌ های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد!

به باغ خود همه مستند، لیک نی چون گل، که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سالِ نشاط است و روز روزِ طرب، خُنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد، چو ما، به مجلسِ گل، کسی که ساقیِ باقیِّ ماهرو دارد؟
به باغ جمله شرابِ خدای می‌نوشند، در آن میانه کسی نیست کاو گلو دارد

عجایب‌اند درختانش، بکر و آبستن، چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد

«هزار بار چمن را بسوخت و باز آراست، چه عشق دارد با ما، چه جست و جو دارد»

یک کمی گوش کردم، یکباره دو «دیناریم» افتاد، ای بابا این شمس تبریزیِ که مولانا جلاالدین رومی را دیوانه خودش کرده. در دل گفتم: مولانا جون جیر جیرکتم، خیلی بد سلیقه ای. ولی خب: معشوق باید به دید عاشق خوش بیاد. جلو رفتم پهنای (عرض) ادب کردم. فروتنانه پاسخ داد و یک کمی نان و آب خواستم به من داد. قدم زنان می رفتیم که چشم مان افتاد به مردی که قفسی در دست دارد و در آن موشی است. نزدیک شدیم، دیدیم یک چینی است. از شمس پرسیدم: این چینی در بیابان بی آب و علف چه می کند؟ فرمودند،این چینی ها در اینجا بزمجه می گیرند، می برند چین، تعداشان زیاد می کند، گوشتش میخورند، پوستش را دباغی، از آن کیف و کفش می سازند، به نام پوست سوسمار. شمس دستش را بر تخمش گذاشت و گفت: زود فرار کنیم که اینها تخم ما را می گیرند، میکارند، به نام تخم ژاپونی به ممالک محروسه ایران صادر می کنند. خندیدم و گفتم: ای عارف بزرگ، ای معشوق عاشقان، سر آمد معشوقان عالم، ای انکه دیوانه کردی جلال الدین را، هراس مدار که بازار ایران پر است از تخم ژاپونی ساخت چین. اگر نیک بنگری:آنچه تو بر تن و سر و پای داری و تا زیر شلوری من و عبا و عمامه مهر و تسبیح مومنان
     
made in China  ساخت چین است. سپس او به رهی رفت و من به راهی دگر.
پس از چندی خبر دار شدم، جلال الدین دختر دم بخت نرسیده اش را به نکاح شمس در آورد. به یاد این شعر از شاعری نام آور افتادم: اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دل ما را، به ریش و پشمش بخشم دختر ما را.

و دست به آسمان بلند کردم و گفتم خدایا! یکی که شهره علام است، دخترش را میده به این پیر مرد ریشو که دومن ارزن سرش بریزند، یکیش پایین نمی افته، مملی میخواد مادر زن قر قروش رو به ما بندازه، تا از شرش راحت شه. این شد عدالت خدایی!30 اردیبهشت 1399 ــ 19 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک ساعت 23

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 17, 2020

از این متاع بسیار دارم.

از این متاع بسیار دارم.

به دوست مهربان، با وفا و ارجمندم حسین دولت آبادی.
در بیابان کاروانی طولانی شتری را دیدم که برپشت کول بارهای های بزرگ دارند. و چنان راه می روند که گویی هر لحظه از سنکینی بار به زمین خواهند غلطید.
پشت و جلو ، سمت چپ و راست کاروان را ده ها قراولان با شمشیر های تا دم پا و سرنیزهای بلند در دست، سوار بر شترهای تند رو، کاروان را حفاظت می کردند.
پنداشتم از معدن طلا می آیند به قصر سلطنتی می روند. ضربه ای با عصایم به یکی از بارها زدم. صدای طبل در آمد. سپس به ساربان نزدیک شدم، پرسیدم بار این شترها چیست؟
آهسته گفت: به کس مگو! بارشان تظاهر است و ریا و دروغ.
ناگهان قراولان مرا گرفتند، به قل زنجیر کشیدند، که تو دزدی می خواهی به کاروان بزنی؟ خندیم گفتم:  دزد ناشی نی ام که به کاهدان بزنم، نگران مباشید که من نیز از این متاع بسیار دارم.

نظامی :

به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست . 28 اردیبهشت 1399 ــ 17 مه 2020 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 16, 2020

وصف حال ما از ربان سعدی !

وصف حال امروز ما از زبان سعدی.

روانشاد، خدا بیامرز، مرحوم سعدی می فرماید، در بازار وکیل می گشتم، غره به خود که من سعدی شیرین سخنم، و سرور شاعران عارفانم. از خدایم پرسیدم، آیا کسی بالا تر از من در گیتی وجود دارد. توجه کردم که کس مرا محل گربه نگذاشت. حاکم شهر با چاکران و نوکران سبیل از گوش بنا در رفته را دیدم که همه کس جلویش سر تا به زمین خم می کند، به بقالی رفتم، ماست خواستم، بقال کاسه ای ماست ترش به من داد و پواش دو چندان گرفت. حاکم ماست خواست، بقال قدحی ماست به حاکم با تعظیم تقدیم کرد، دیناری هم نگرفت. به قصابی رفتم، استخوان و لثه به جای گوشت خریدم. حاکم دو ران گوشت گرفت، دیناری هم نپرداخت. با این حال همچنان با خدایم راز نیاز می کردم: شاعری برجسته تر از من هست در گیتی، که ناگهان یکی از نوکران حاکم چنان تنه ای به من زد که دو، دور، دور خود چرخیدم و گفتمش: مرد پوزش بخواه.
ــ مگر تو که هستی که من از تو پوزش بخواهم؟
ــ من سعدی ام.
ــ من معدی ام.
ــ معدی کیست؟
ــ سعدی کیست؟
ــ سعدی شاعر است.
ــ معدی ماعر است.
ـــ تو یک معر بگو ببینم.
ــ نخست تو یک شعر بگو ببینم. سعدی می فرماید رو کردم به قصر شیرین و گفتم:

چشم من اسب است و مژگان یال او، میرود در قصر شیرین ابروان دنبال او.
 
گفتمش: اکنون تو یک معر بگو تا ما ببینم؟ مرد گفت:

کیر من اسب است و پشم اش یال او، میرود بر کون سعدی خایه ها دنبال او.

اینجا بود که پی بردم، در این سرزمین شاعرانی بسی والاتر از هستند که ما از وجودشان نا اگاهی ایم.
ماعر در حال رفتن سر تکان دادن ؛ با صدای غمگینی گفت:  
کشور ماست، کشور گل و بلبل، آنکه نانش در روغن است کرده قنبل.
آنکه دارد مقام منزلتی، داده با فن و فوت کلکی.
یکبار مرد دست به آسمان بلند کردو گفت: خدایا به آنکه داد، چه ندادی، به آنکه نداد چه دادی.
این وصف حال امروز ماست ای برادر!
سعدی:
ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محال است درین مرحله امکان خلود. (همیشگی، پایداری)
27 اردیبهشت 1399 ــ 19 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 15, 2020

لودگی؟!

لودگی !؟

خانم شهلا خاکزاد عکسی از ربو را در صفحه فیسبوک گذاشته بود که نشان دهنده زن بسیار زیبایی بود. در باره این ربو خیلی از مردان با شوخی نطرهایی داده بودند. شهلا خانم هم با «لودگی= بی پروایی، بی ریایی ، شوخ طبعی» پاسخ یک به یک مردان را داده بود. در واقع گرداننده این مجلس شهلا خانم بود. من هم نطری گذاشتم. بدون شگ من و دیگران کم و بیش نیم ساعت با دیدن عکس ربو، و نظرها بدون اینکه همدیگر را بشناسیم، شوخی کردیم و خندیدیم. جالب اینکه هیچ گونه نظری از خانم های دیگر ندیدم.
ساعت یک پس از نیمه شب بود که به تخت خواب رفتم، و این واژه « ربو» در ذهنم رخنه کرد، همراه با  واژه
«لوده» و نمی گذاشت بخوابم. یاد خواهرانم، افتادم که خود را از هیج مردی کمتر نمی دانستند، و در نشست و برخاست با مردان از آنها کم نمیاوردند، و با بی پروایی حرف خودشان را می زدند، حتی در شوخی و متلک گویی، با یک جمله نیش خوبی به مردان پر رو وکم جنبه می زدند که تا زیر گلو سرخ می شدند.
(بسیاری از این متلک ها و لطیف ها را من در داستان هایم به کار برده ام)

در این میان خانم های دیگری هم بودند که سرشان را پایین می انداختند،لب می گزیدند و با چشم قره، و گوشه ابرو به همدیگر اشاره می کردند. در این اشاره ها چشم قره ها، بدترین ناسزاها پنهان بود.
( در این رابطه داستان خودش نمی ده را بار دیگر می گذارم) مادرم در باره خواهرانم می گقت: دخترهای من لوده هستند.( به معنی لو دادن کسی نیست)
خانم هایی که سرشان را پایین میاندختند، به خانم هایی مانند خواهر من می گفتند، زنیکه جلف، پر رو، وقیح، خجالت هم سرش نمیشه، زن باید سنگین و رنگین بشینه، صدای هر هرشو بلند نکنه، زنی گفتن مردی گفتن،و و. همه اینها از روی حسودی بود.
مردان دیگری را هم می شناختم، و می شناسم که پشت سر بعضی از خانم های، زننده ترین، واژه ها را به کار می برند، چرا که زنانی مانند خواهر من می دانستند به چه مردی رو بدهند و بگویند و بخندند که برای شان بد فهمی (سوء تفاهم) نشود. و به چه مردان کم جنبه رو ندهند، چرا که با کمترین لبخندی خیال می کنند عاشق شان شده اند. چون این مردان به گفته معروف ، دماغ شان سوخته بود، این ناسزاها را به کار می بردند.خواهران من از سن 18 سالگی (سال 1327) به آموزگاری مشغول بودند، سپس دبیری و مدیر دبیرستان پسرانه که لات خونه بود، و کمتر مردی جرات مدیری آن را داشته اند. بین شاگردان شان از استاد دانشگا بود تا را ننده تاکسی و…
26 اردیبهشت، 1399 ــ 15 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 12, 2020

جمعی را شاد کردم، هذیان می گفتم!

جمعی را شاد کردم، هذیان می گفتم!

میان خرت و پرت هایم، چشم به چاقوی ضامندار که در سن هفت سالگی با جمع کردن ده شاهی ها، به مبلغ هفت ریال خریده بودم، افتاد. دلم میخوست یک نفر را با این چاقو بکشم، چه کسی بهتر حاکم خونخوار زور گو و دزد!
شنیده بودم که  به در کاخ شاهنشاه زنجیری آویزان است، هر کس که دادی دارد آن را بکشد، شاهنشاه عادل به داد و می رسد. پس بهتر است پیش از اینکه حاکم را بکشم نزد شاهنشاه شکایت او برم.
به طرف کاخ روانه گشتم، با هزار امید زنجیر را کشیدم، شاهنشاه از پنجره کاخ سر به بیرون آرود و گفت: چه می خواهی، چه کسی در حق تو نا روایی کرده؟.
عرض کردم: فدای خاک پای شما، حاکم ما جان مان را به لب مان رسانده، مال مان می گیرد، به بیگاری مان می کشد، گوسپندان مان می دزد، با کمترین گله، ما را با غل و زنجیر در سیاهچال می اندازد.
شاهنشاه فریاد برآوردند: در سرزمینی که ما فرمانروایی می کنیم، عدالت چنان بر قرار است، که هیچ حاکمی جرات تجاوز به حقوق رعیت ندارد، بگیرید و بر دار آویزید، این رعیت ناسپاس از عدل ما را.

مزدوران ریختند، دست پایم را با غل و زنجیر کشیدند، با طبل و شیپور، فریا کنان که این مرد به ذات مقدسِ عادل ملوکانه توهین کرده، به امر شاهنشاه رعیت پرور، محکوم به اعدام است. مرا به طرف میدان اعدام کشیند.

در پای چوبه دار جمعیت زیادی دیدم، همه از دور نزدیک آشنا که فریاد می زدند، مرگ بر خائنِ، مرگ بر مزدور…
چندی با سنگ، چندی که آشناتر بودند، کلوخ به روی من پرتاب کردند. چندی که نه این و آن داشتند، با سکه.
هیچ کس از خود نپرسید گناه این مرد چیست! همه میدانستند، شاهشاه چنان عادل است که هیچ زمان فرمان اعدام بی گناهی را نمی دهد. پس گناه کار است، مرگ بر گناهکار.
پیش از اینکه طناب دار بر گردنم آویخته شود، جلاد پرسید آخرین آرزوی تو چیست؟ فریاد زدم: ریش شاهنشه عادل و رعیت پرور را بکشم و گوزی رها کنم، جمعیت به خنده افتاد. جلاد بیچاره بر من رحم کرد و گفت، ریش مرا به جای ریش شاهنشاه بکش. پشت من خم شد، ریش اش را به دستم داد، کمی کشیدم، به جان شما نباشد، به جان شاهنشاه عادل  و رعیت پرور، چنان گوزی رها کردم که زمین لرزید، و جمعیت را چنان خنده گرفت که چندی بر زمین غلطیدند، گویی که خود به ریش شاهنشه گوزیدند. و من شاد از اینکه در آخرین لحظه زندگی، جمعی را شاد کردم.
تب تندی داشتم، هذیان می گفتم.
23 اردیبهشت 1399 ــ 12 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 11, 2020

پرکار ترین وزیر کابینه حسن روحانی!

پرکار ترین وزیر کابینه حسن روحانی

ساعت چهار بعد از ظهر، ورازتخانه ما تعطیل می شود. نیم ساعت قبل از آن جناب آقای وزیر وارد وازتخانه می شوند، به قوچعلی سریدار وزارت خانه دست می دهد و احوال پرسی می کند، ولی جواب سلام کارمندان را با غرشی می دهد، به اتاق خودش می رود، منشی اش نامه هایی که او باید امضا کند می آورد و جلویش قرار می دهد، او سرسری یک نگاهی به آنها می کند و امضایش را پای نامه ها می گذارد. ساعت چهار مطابق معمول کارمندان وزارتخانه را ترک می کنند. ساعت چهار و نیم قوچعلی ماست خیار، زبان بره، مقداری سالاد و مخلفات دیگر با یک بطری ویسکی یا ودکا به اتاق آقای وزیر می برد. ساعت پنج، خانمی با چادر و رو گرفته، از در پشتی وزارتخانه چند تلنگر به پنجره اتاق قوچعلی می زند. او در را باز می کند، خانم وارد اتاق قوچعلی می شود. چادرش را بر می دارد، در حالیکه زیر چادر لباس دکلته خیلی سکسی پوشیده، جلوی آینه سرش را شانه و یک کمی لبانش را قرمز می کند. قوچعلی دستی به باسن خانم می مالد. او در حالیکه می خندد، یواش پشت دست قوچعلی می زند و می گوید؛ «خجالت بکش به آقای وزیر میگم آ»… قوچعلی او را به اتاق آقای وزیر راهنمایی می کند. قوچعلی گفت:
بد شانسی، در حدود دو ماه قبل جناب آقای وزیر ساعت ده که سخت مشغول کار و یا بهتر بگوییم خدمت به ملت بوده، سکته کرد، در این موقع خانم اشک ریزان، با ترس و لرز سراسیمه وارد اتاق من شد و گقت: «آقای وزیر روی من در حال فعالیت غش کردند».  من با شتاب وارد اتاق آقای وزیر شدم، دیدم که عمرش را به شما داده. با کمک خانم و زحمت زیاد لباسش را تنش کردیم، پشت میز کارش نشاندیم، مقداری کاغذ جلویش گذاشتیم، اتاق را جمع و جور کردیم. خانم مرخص شد. روز بعد، وقتی کارمندان آمدند، من وارد اتاق شدم، با فریاد و اشک ریزان خبر ناگوار مرگ جناب آقای وزیر را در حال کار به آگاهی همه رساندم.
پزشک قانونی از من پرسید چرا آقای وزیر شلوار پایش نیست؟ عرض کردم به علت گرمی هوا آقای وزیر شلوارش را می کند. فراموش کرده بودیم شلوار آقای وزیر را پایش کنیم.

در مراسم شب هفت و چهله جناب آقای وزیر، رییس جمهور محبوب در ضمن شمردن خدمات شایان ایشان، از او به عنوان پر کارترین وزیر کابینه یاد کرد، و امیدواری نمود که ایشان نمونه خوبی در راه خدمت به ملت برای سایر وزیران و مدیر کل ها باشند.

جناب آقای وزیر جدید در پر کاری و خدمت به ملت  دست وزیر سابق را از پشت بسته اند. واقعا که ما وزرا و وکلا و مدیران لایق و پر کاری داریم که ملت قدر آنها را نمی دانند.
اگر کار مهمی در وزارت خانه دارید، دم قوچعلی را ببیید، کارتان به سرعت درست می شود.

دو نفر از رییس جمهوران فرانسه و یک سفیر از کشورهای خاومیانه، چند سیاستمدار دیگر و نویسنده و شاعر مانند وزیر ما جان خود را در حال خدمت به ملت از دست دادند.

28 شهریور 1390 ــ 19 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 9, 2020

ما مورچه نیستیم؟

مورچه نیستیم؟

مورچه ای از قطره آبی گذشت، جای پایش را در خشکی دید. مغرور که اثر پای من جاودانی شد. به دریا رفت، تا به خشکی برگردد و اثر بیشتری از او در دنیا جاودانی شود. مورچه بینوا در دریا غرق شد. ما با آثارمان،با نوشته های مان، با پر گویی های مان،با دیدگاه مان در هر مورد مورچه نیستیم؟
20 اردیبهشت 1399 ــ 9 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 9, 2020

خدا خیلی خر دارد؟

خدا خیلی خردارد؟

چند سال پیش در پاریس به جایی میخواستم بروم. ناگهان زنی چاق و قد بلند، اهل رومانی جلوی من خم شد و یک انگشتر از زمین برداشت و به من نشان داد و گفت: این را پیدا کردم، روز تولد من است، شانس آوردیم، این را میخری؟ پس چک و چانه به قیمت 20 یورو خریدم، درحالیکه انگشتر را طوری دستم گرفته بودم تا شاید صاحبش ببیند و بگوید مال من است، به او بدهم. کسی پیدا نشد، من به کمیسریا پلس رفتم، با سری برافراشته که کار نیکی کرده ام، به خانم جوان سیاه پوست پلیسی که آنجا بود انگشتر را نشان دادم و با سرافرازی گفتم: شاید صاحبش بیاید اینجا به دنبال انگشترش.
خام نگاهی به سر تا پای من کرد و از درون یک قوطی تعداد زیادی انگشتر به من نشان داد و گفت شما اولین نفر نیستید. چنان خنده ام گرفت از ابلهی خودم که حق نداشت، در همان حال خندیدن، از کمیسریا خارج شدم، به کشیشی بر خوردم، از دیدن قیافه خندان من خندید. جلویش رفتم و گفتم: آیا خرها هم خدایی دارند. پاسخ داد بله فرزندم، من هم خدایی داردم. فراموش کردم بگویم: خرها خدا ندارند، بلکه خدا خیلی خر دارد.
20 اردیبهشت 1399 ــ 9 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Older Posts »

دسته‌ها