خوش به حال آنان که پیش از انقلاب اسلامی مُردند. یا چند ماه قبل از حمله آمریکا اسراییل به ایران.
خوش به حال کسانی که بیماری فراموشی دارند.من (مانند بسیاری هم سن های خودم کم و بیش)
(85 سال دارم) از یک طرف گرفتارچندین بیماری هستم ورنج می برم، و با ده ها دارو زنده ام، از طرف دیگر، این کشت و کشتارها که در ایران می شود، این خرابی ها، این فقر ملت را می بینم و می شنوم، این جنایت های حکومت جمهوری اسلامی که از اندازه گذشته، تنها قابل مقایسه با خمره های سرخ کمبوج است که بین سال 1975 تا 1799 بیش از 2 ملیون نفر را کشتند.( 25 در صد جمعیت). احساس می کنم کسی گلویم را گرفته و می فشارد، دارم خفه می شوم. بی اختیار اشک می ریزم. برای فرارغم و درد، خودم را به تنه لشی می زنم. زمزمه می کنم:
دیشب خونه فاطمه بودم، ای فاطمه بریک الله، یه قاب پلو خورده بودم ، ای فاطمه بارک الله، . . . کرده بودم، ای فاطمه بارک الله. . . .
برفتم بر دره شمس العماره، همانجا که دلبر خانه داره، زدم در، درو وا کرد من جا کرد، نکاه بر حال ما کرد، خوراک ام خوریدم من، عرقم داد نوشیدم من. های لای لای لالای لای . . .
ای پلو خورا، پلو خورا فصل مسماست، کدو مال شما بادمجون از ماست. هالای لالای لای . . .
شب شبی دیشب شبی در شهر شام آشوب شد، شیشه گر شاشیدو شاش شش هزار شس صدو شست شش شیشه شد. بعد یاد شعر های نابی از در وصف گوز یاد گفته ام میافتم.
ای انکه به گوز تو گرفتار شدیم، از نغمه و بوی او بسی شاد شدیم
رها کن یک گوز دگر تا به رقص آییم، این نیز زکون ان مبارک خواهیم.
نتوان گوز دید جز به چشم بصیرت، نتوان گوز رنگ کرد جز به رنگ خیال
و بسیاری شعرهای دیگر که در کتاب هرچه بادا باد نوشته ام.
کاشکی تریاکی بودم، عرق خور بودم و به خودم می گفتم. به درک، به جهنم خر ما که از پل گذشته. دریغا نه تریاکی ام و نه عرق خور. می بنید، یک لیوان جایی خورم مست شدم و هذیان می گویم.
از به دنیا آمدن پشیمانم، اززنده بودن پشیمانم. کاشکی 40 سال پیش با نخستین سکته مرده بودم.
هرچه خودم را به تنه لشی می زنم، ( تنه لشی = با بی غیرتی، بی شرفی، بی وجدانی) زمزمه می کنم: تنه لشی هم درد مرا درمان نمی کند، نمی کند.
15 فروردین 1405 ــ 4 آوریل 2026 ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 4, 2026
تنه لشی هم درد مرا درمان نمی کند!
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

بیان دیدگاه