نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2011

بلایی به نام تلفن دستی!

بلایی به نام تلفن دستی!

این تلفن دستی بلایی شده. آدم رو هیچوقت راحت نمی ذاره. تمام روز صداش در نمیاد، ولی همچین که میخوای یه چرت بزنی، یکی بیخودی تلفن می کنه. از اون بدتر تا می ری مستراح و با خیال راحت شروع می کنی به…( خودتون می دونین چه کاری) یکی زنگ می زنه. واسه اینه که وقتی میرم مستراح اون رو با خودم می برم. درست همین موقع یکی تلفن می کنه و شروع می کنه به پرسیدن احوال هفت پشتم، و بعدشم میگه خب، چکار می کنی که صدای اهن ــ اهنت بلند شده، اینقدر زور نزن واسه قلبت بده؟! می گم چشم، ولی تا زور نزنم نمیاد. طرف دوزاریش نمی افته میگه چی چی تا زور نزنی نمیاد؟ میگم …، به موی خودش قسم  لذت ریدن را به آدم حرم می کنن.

تو تلویزیون می بینی، یکی داره تو سومالی و حبشه از گرسنگی می میره، کنارشم هفت ــ هشت تا از بچه هاش مردن، دو تام چسبیدن به پستون خشک مادرشون در حال مرگن، ولی آقا تلفن دستشه و داره با یکی حرف می زنه. می پرسی با کی داره صحبت می کنی؟
ــ با رییس جمهور امریکا، بهش می گم، شما که این همه از حقوق بشر زر می زنین، یه خورده از اون مواد غذایی رو که می ریزین تو دریا، بدین ما که از گرسنگی داریم می میرم، بخوریم، یا هزینه یک روز بمب اندازی در عراق رو خرج یکسال ما کنین.
سوال می کنی خب جوابت رو چی داد؟
ــ گفت یه تخمم که می میرین، شما که نمی توانین به من رای بدین، و نفت هم که ندارین، اصلا آدم نیستین!
ــ خب به رییس جمهور فرانسه و نخست وزیر انگلستان تلفن کن!
ــ کردم اونم همون جواب رییس جمهور امریکا را به من دادن.
ــ از چینی ها کمک خواستین؟
ــ اونام گفتن اگه پول بدین بنجل های خودمودن رو واستون می فرستیم.
ــ به جانشینان لنین و استالین طرفداران پرولتاریا، زحمت کشان دنیا تلفن کن!
ــ ای بابا کردم، اونام می گن، شما کون گشادا نه کشاورزین، نه کارگر، زحمتی نمی کشین که ما از شما حمایت کنیم.
ــ به پاپ رهبر کاتولیک های جهان چی؟
ــ تو هم دلت خوشه، اون گفت؛ از پول مول خبری نیست، ما خودمون قرن هاست گدایی می کنیم، وقتی مردین واستون دعا می کنم.
ــ از سلطان های عرب کمک خواستین؟
ــ اونام گفتن اگه می خواین واستون مسجد می سازیم، از غذا و پول خبری نیست، ما خودمون مشغول برج سازی هستیم،  بودجه مون هم کم اومده، و پول نداریم لباس واسه زنهای حرممون بخریم، اونا لخت و پتی تو کاخ های ما می گردن.
ــ القاعده شاید بتونه به شما کمک کنه؟
ــ اونا میگن فقط به تروریست ها کمک می کنیم.
ــ مجاهدین چی؟
ــ مثل اینکه تو هیچی نمی فهمی! اونا می گن اگه بلند شین بیاین اینجا ( پاریس) تو نظاهرات ما شرکت کنین ناهار بهتون ساندویچ میدیم. فکر نمی کنن که ما از گرسنگی نمی تونیم از جامون بلند شیم.
ــ راستی با شاهزاده رضا پهلوی تماس گرفتین؟
ــ  بعلـــــــــــــه، اونام گفتن چشمتون کور نون ندارین بخورین بیسکویت بخورین.
ــ یادم رفت! اقلا از امام خامنه ای رهبر ضعفا و رییس جمهور جمهوری اسلامی کمک بخواین.
ــ مثل اینکه حالیت نیست، باز صد رحمت به رییس جمهور امریکا که از تخمش مایه گذاشت، اونا از تخم خودشون هم مایه نذاشتن، گفتن به تخم اسب حضرت عباس، ما فقط به فلسطین و حزب لله لبنان کمک می کنیم!

27 ابان 0390 ــ 18 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 16, 2011

سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای!

سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای!

از خیابان استالینگراد بروکسل می گذشتم که تابلویی در کنار در بزرگی با این نوشته توجه ام را جلب کرد؛
«سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای». Organisation de manifestants professionels

حس کنجکاویم تحریک شد و از خودم پرسیدم؛ مگر تظاهر کردن هم حرفه است؟ در را فشار دادم رفتم به درون، وارد راهرویی شدم، پس از چند قدم در سمت راست دری بود، باز کردم، و وارد سالن بزرگی شدم که چند نفر زن و مرد کارمند پشت میزها مشغول کار بودند. نزد یکی از خانم ها رفتم و سلام کردم، و با پوزش از او پرسیدم؛ «مگر تظاهر کردن هم سازمان حرفه ای لازم دارد»؟ خانم با خوشرویی  گفت؛ «خواهش می کنم بنشینید»، و سپس ادمه داد؛ «البته که حرفه است؛ ما چند هزار عضو داریم که بنا به تقاضای اتحادیه های گوناگون، از صد نفر تا… تطاهر کننده برایشان می فرستیم ، تا در در تظاهرات آنها شرکت کنند. ما سازمانی هستیم بی طرف و در خدمت جامعه. برای ما مهم نیست تقاضای شرکت در تظاهرات، از طرف یک حزب چپ افراطی باشد، یا راست افراطی. اتحادیه کارگران و کارمندن شرکت های خصوصی باشد یا دولتی. هدف ما تنها خدمت به انان است. دست کرد از کشوی میزش، آیین نامه و شرایط عضو شدن را به من داد که در آن نوشته شده بود؛
الف  ــ هدف سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای، خدمت به جامعه، به ویژ سایر اتحادیه ها، احزاب و گروه های سیاسی و غیر سیاسی است.
ب ــ اعضای ما هیچ گونه گرایش سیاسی ندارند، در کمال بی طرفی برای مشتریان در تظاهرات آنان شرکت می کنند. و …

در ادامه آمده بود؛ تظاهر کنندگان ما چند گروه هستند؛

1 ــ تطاهر کردن پشت جبهه، بدون سنگ و چوب و کوکتل مولوتف. در روز 40 یورو
2 ــ ……………………… با سنگ و چوب و کوکتل مولوتف در روز 80 یورو
3 ــ در خط مقدم، بدون سنگ و چوب و کوکتل مولوتف. در روز 50 یورو
4 ــ ……………………… با سنگ و چوب و کوکتل مولوتف. در روز100 یورو
5 ــ تهیه سنگ و چوب و کوکتل مولوتف به عهده مشتری است.
6 ــ تهیه ماسک ضد گاز به عهده این سازمان است.
7 ــ تهیه غذا و نوشیدنی به عهده مشتری است.
8 ــ در صورت زخمی شدن و بستری در بیمارستان هزینه آن به عهده بیمه تظاهر کننده می باشد.
9 ــ در صورت مرگ، هزینه سوزاندن به عهده این سازمان است

10 ـــ در صورت تمایل تظاهر کننده به دفن درگورستان هزینه آن مربوط به خود اوست.
11 ــ هزینه رفت و آمد غذا و نوشیدنی در سایر کشورها به عهده مشتری است.
12 ــ ما از اعضای گرامی خود می خواهیم در تظاهرات شعاری غیر از شعاری که مشتری خواهان است، ندهند.
13 ــ اعضا وظیفه دارند که زمان امادگی خود را برای شرکت در تظاهرات هر ماه به اگاهی ما برسانند، تا ما بتوانیم به موقع برنامه ریزی کنیم.
13 ــ لازم به یاد اوری است که در صورت دستگیر شدن، هزینه دفاع او در دادگاه به عهده وکیلان برجسته  ما است. در صورت زندانی شدن، برای هر روز به او 20 یورو از طرف بیمه ما به او پرداخت می شود.

پس از خواندن شرایط عضویت، خانم گفت: «بنا به تقاضای مشتری ما شعارها یی که باید داده شود، و نطقی که باید خوانده شود را می نویسم، و یکی از خود انها، و یا یکی از اعضا نطق می کند». گفتم؛ «در نوشتن شعار و نطق می توانم کمک تان کنم». گفت: «چند روز دیگر زنان برای قانونی شدن سقط جنین تظاهرات می کنند، می توانید در این مورد چیزی بنویسید»؟ کاغذ و قلم برداشتم، و با سرعت نوشتم؛ «مگر در منشور حقوق بشر نیامده بدن هر انسانی متعلق به خود اوست؟ مگر ما زنان انسان نیستیم که دیگران باید در مورد ابتدایی ترین چیز یعنی بدنمان تصمیم بگیرند؟ اگر انسان هستیم، و بدن مان متعلق به خودمان است، بدین جهت در باره سرنوشت آنچه در شکم حمل می کنیم، می توانیم تصمیم بگیریم. بدن ما متعلق به ماست، بدن ما متعلق به ما است. …» خانم گرفت و خواند، و با شگفتی گفت؛ «آفرین خیلی خوب است. ولی یک هفته پس از آن تظاهرات مخالفین سقط جنین است، آیا می توانید در مورد آن هم چیزی بنویسد»؟ گفتم؛ «بدون شک، کاری ندارد! نوشتم، انسان متعلق به خودش نیست، بلکه متعلق به کل جامعه ای است که در آن زندگی می کند، بهتر بگویم به جامعه بشری. بنا بر این برای بهبود و پیشرفت جامعه بشریت، هیچ انسانی حق ندارد انسان دیگری را قربانی کند، و سقظ جنین قربانی کردن انسانی است، جنایت است. کسی که سقط جنین می کند، باید محاکمه شود، چون حق زندگی را از انسانی گرفته. سقط جنین جنایت است، سقط جنین جنایت است…» خانم با تحسین نگاهم کرد و گفت: «قطعا از شما استفاده خواهیم کرد».

پرسیدم که همه تظاهر کنندگان بلژیکی هستند یا از جاهای دیگری می آیند؟ او پاسخ داد؛ «زمانی که به تعداد زیادی تظاهر کننده احتیاج داریم، در کشورهای اروپای شرقی مانند رومانی یا و آلبانی آگهی می کنیم. یک روز در پاریس، یا شهرهای دیگر اروپای غربی، رفت و برگشت، و غذا 5  یورو. با اتوبوس چند هزار نفر را شبانه می آوریم. شام، نهار و صبحانه شان که شامل ساندویچ  و اب میوه، یا آبجوست می دهیم، انها در تظاهرات شرکت می کنند. شبانه هم انها را بر می گردانیم. گاهی از متقاضیان پناهندگی استفاده می کنیم. این برای ما و درخوست کننده تظاهرات ارزان تر تمام می شود. چون پولی به انها نمی دهیم، و 5 یوریی که می پردازند، هزینه رفت و برگشت آنها را تامین می کند. ولی اغلب به جای اینکه قبل از ظهر در تظاهرات شرکت کنند، و برای پر کردن بعد از ظهر به سالن سخنرانی بروند، در شهر می گردند که مسئول آن ما نیستیم»!

5 آبان 1390ــ 27 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2011

تنها خرها خدا دارند

تنها خرها خدا دارند

آیا از خودتان پرسیده اید که آیا خرها خدا دارند؟( هدفم توهین به استادم خر نیست) آیا برایتان پیش امده که به یاد یکی از حماقت خود بیافتید، و هم بخندید و هم از خریت خودتان هر چی نابدترتان بسوزد وعصبانی شوید؟ و به خودتان بگویید که؛ «مگه میشه آدمی (آدم یعنی من) اینقدر خر باشه»؟ اگر برای شما تا به حال پیش نیامده، برای من خیلی پیش آمده، و بدون شک پیش هم خواهد آمد. و گاهی جریمه های سنگینی برای آن پرداخته ام.
اصل خر نیکو نگردد انکه بنیادش خر است، خران را فهم و درک چون کان گرد بر گنبد است.

 دو تا نمونه کوچک را بگویم که چندان جریمه ای هم نپرداخته ام. از بقیه می گذرم، چون بیشتر سبب رنجش خاطر شما و آبرو ریزی ام می شود.
سه – چهار سال پیش در پاریس به دنبال محلی می گشتم، ناگهان خانم میان سالی از کشورهای اروپای شرقی، جلویم خم شد و انگشتری( حلقه ازدواج به رنگ طلایی) از زمین برداشت و به من گفت: «امروز روز تولدم است، و شانس آوردم این انگشتر را پیدا کردم»، و خواست به من بفروشد. من پیش خودم حساب کردم، این انگشتر را می خرم، می برم اداره پلیس، شاید صاحبش بیاید آن را بگیرد و سبب خوشحالی اش شود. انگشتر را به مبلغ 20 یورو از او خریدم، میان انگشت شست و انگشت نشان و طوری دستم را بالا گرفتم، تا شاید صاحبش که به دنبالش می گردد، ببینند، و من این را به او بدهم. و با سرفرازی، و خوشحال از اینکه کار نیکویی می کنم، پرسان ــ پرسان به اداره پلیس رسیدم، و به طرف خانم دورگه پلیس که پشت میزی بود رفتم و سلام کردم، و با رضایت خاطر از خودم داستان را گفتم. خانم نگاه مسخره ای به من کرد، و از کشوی میزش یک قوطی در آورد که ده ها از این نوع انگشتر، و انگشترهای دیگر تقلبی در آن بود. و گفت: «اگر مایلید همه اینها را به شما هدیه می کنم»! در حالیکه کان مبارکم خیلی سوخته بود، از خنده روده بر شده بودم، از اداره پلیس بیرون آمدم، همینطور که می خندیدم، با یک کشیش میان سال چشم در چشم شدم و رفتم سلام کردم و گفتم: «اجازه دارم پرسشی از شما بکنم»؟ گفت: «خواهش می کنم». پرسیدم: «فکر می کنید، خر ها هم خدا دارند»؟ نگاهی پر مهر به من کرد، و گفت: «بله فرزندم، خرها هم خدا دارند، من هم خدایی دارم»!ً!

یک نمونه کوچک دیگر؛ سال 1972 ــ در رستورانی کار می کردم. شب مردی که یک دست داشت آمد و همراه با شام مشرب زیادی خورد. به طوریکه نمی توانست درست راه برود. موقع رفتن من زیر بغلش را گرفتم، و کشان ــ کشان او را به خانه اش بردم، همسر و فرزندانش خانه نبودند، من او را به مستراح بردم، تا بتواند خیر سرش شاش سیری بکند، بعد به اتاق خوابش بردم، لباسش را در آوردم، یک شیشه آب کنار تختش گذاشتم. در ضمن یک سطل پلاستیک آبی رنگ( درست به یاد دارم) کنار تختش گذاشتم، تا اگر خواست در آن بالا بیاورد. چند تا حوله هم برای پاک کردن دهانش پس از بالا آوردن روی میز کنار تختش گذاشتم، و کارتم را هم به او دادم گفتم: «اگر به کمکی احتیاج داشتید، به من تلفن کنید»، و رفتم.
فردا نزدیک ظهر که داشتم میزهای رستوران را آماده می کردم، پلیس اگاهی آمد، و مرا متهم کرد به اینکه کیف پول، همراه با کارت شناسایی و کارت اعتباری مرد را دزدیده ام. شما تصورش را بکنید، من در چه فکری بودم، این مرد در چه فکری بود. به جان شما اشک تو چشمم جمع شد، چند تا فحش به خدا دادم و گفتم: «خدایا این رسمشه»؟ با پلیس به خانه مرد رفتم، جلوی چشم همه، اینور بگرد، اونور بگرد، یکدفعه من داشتم از بغض خفه می شدم، تشک تخت را بالا کشیدم، دیدیم، آقا با همان یک دست موقعیکه من لیاسش را در می آوردم، بدون اینکه متوجه شوم، کیفش را زیر تشک قایم کرده. پلیس ها و اقا پوزش خواستند، و صاحب خانه 1000 فرانک ( 25 یورو امروز) به من داد. من آن اسکناس را پاره کردم به او پس دادم و گفتم: «بکون تو کونت»! و آمدم بیرون. حالا اگر از من بپرسید که آیا خرها هم خدایی دارند؟ پاسخ می دهم: «. آدم های خردمند و دوراندیش خدا ندارند ،تنها خرها خدا دارند».

همانگونه که در بالا گفتم، از بقیه خریت هایم می گذرم، چون بیشتر سبب رنجش خاطر شما و آبرو ریزی ام می شود.

15 آبان 1390 ــ 6 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2011

زود به دنیا اومدم

زود به دنیا اومدم

ژاله را پس از چند ماه دیدم. بعد از احوال و احوال پرسی، گفتم؛ «خب حال بیژن نامزدت چطوره؟ بالاخره کی عروسی می کنین، تا ما بیایم شیرینی بخوریم»؟ گفت: «با بیژن به هم زدم، خیلی پسر خوبی بود، یه پارچه آقا، به خدا قسم همچین مردی کم تو دنیا پیدا میشه، خیلی هم دوستش داشتم و هنوز هم دوستش دارم». گفتم: «پس چرا باهاش به هم زدی»؟ گفت: «والله تحمل خور خورش رو نداشتم. شوهر خاله ام خدا بیامرز هم مرد خوبی بود، ولی همچین که سرش رو می ذاشت رو متکا خوابش می برد، خور خور می کرد. یه وقتا دور هم جمع بودیم و می گفتیم می خندیدیم، این مرد هم نشسته بود، یه دفعه همونوطور که نشسته بود خوابش می برد و خور خورش به هوا می رفت. خاله ام از دست خور خور شوهرش سکته کرد و مرد. یادم نمیرهً خاله ام به مادرم می گفت خوش یه حالت که شوهرت خور خورد نمی کنه و فقط می گوزه! این مرد شب انقدر خورخور می کنه که نمی تونم بخوابم و اعصابم هم خورد شده. یه وقتها بعد از ظهر هم که یه چرت می زنه خور خورش به آسمون بلند میشه. وقتی هم بیدارش می کنم، میگه واه، چرا دروغ میگین من که هیچی نشنیدم! شوهر تو که نمی تونه هشت ــ ده ساعت یه ضرب مثل اینکه شیپور بغل گوشت بزنن بگوزه، حداکثر در بیست و چهار ساعت بیست تا می گوزه، تازه صدای گوزش بغل گوش تو نیست، ولی خور خور این مرد مثل خوک همیشه بغل گوش منه»!

ژاله ادامه داد؛ «یادم میاد شب ختم خاله ام تو مسجد، شوهرش نشسته بود اون جلواشک می ریخت، آقا هم بالای منبر داشت وعظ می کرد. یه دفعه شوهر خاله ام خوابش برد و شروع کرد به خور خور، چه خور خوری که صدای آقا از پشت میکروفن شنیده نمی شد. آقا یه دفعه عصبانی شد از منبر اومد پایین، شوهر خواهرم رو بیدار کرد و گفت مرتیکه تو با این خور خورت ریدی تو حرف ما، بهتر نبود می رفتی اون عقب می نشستی و می گوزیدی،حق داشت این زن از دست تو سکته کنه. چند تا فحش دیگه هم داد و رفت. اوایل مادرم از دست گوز بابام عصبانی بود و می گفت؛ تو با این کارت آبروی ما رو می بری. بابام می گفت؛ گوز من نمی تونه پر کاه که هیچ، یه پر مگس رو هم ببره، آبرویی که با یه گوز بره، به چسی هم نمی ارزه. آخر سری ها مادرم گوشش خوب نمی شنید، ولی از قیافه بابام می فهمید، می خواد بگوزه، می گفت؛ مرد انقدر زور نزن تو شلوارت خرابی می کنی، بابا جواب می داد؛ نترس اندازه اش دستمه! اون موقع ما از خنده روده بر می شدیم. بابام می گفت؛ مگه بزرگان نگفتند، گوز باعث خنده و خوشحالی میشه. مادرم می گفت؛ مرد خجالت هم خوب چیزیه! بابام جواب می داد؛ بادی بود راهی داشت؛ مگر به کسی کاری داشت؟ خاله ام راست می گفت؛ آدم یه همسر گوزو داشته باشه، بهتر از همسر خور خوروس»! با خنده گفتم: «من خور خور نمی کنم، ولی می دونی که …! حاضرم  فداکاری کنم و همسر تو بشم». خندید و گفت: «یا من چهل ــ پنجاه سال دیر به دنیا اومدم، یا شما زود»!

7 آبان 1390 ــ 29 اکتبر 2011 ــ بلزیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 28, 2011

ما کردیم و شد

ما کردیم و شد

سه هفته پیش مادر ثریا ( حاج خانم) برای اولین بار پس از بیست سال به دیدن دختر، داماد و نوه هایش به بلژیک آمد. بدین مناسبت چند روز قبل مرا برای نهار به خانه شان دعوت کردند. همانطور که می دانید (مانند تمام مادران که از ایران می آیند) حاج خانم با وجودیکه نمی تواند درست راه برود، دو چمدان پر از انواع سبزی برای خورشت، زرشک، پسته، بادام، گز، کشک، گردنبند برای دختر و نوه اش، قاب مینیاتور، و خیلی چیزهای دیگر با هزار زحمت همراه خودش آورده بود.

حاج خانم با پا درد فراوان روزی که من مهمان بودم یک کشک بادمجانی درست کرده بود که سبب خجالت بقیه کشک بادمجان ها می شد، و زرشک پلویی همراه با ماهیچه ( چون ثریا
گفنه بود آقای اردوخانی زرشک پلو را با ماهیچه بدون چربی به مرغ ترجیح می دهد) که نه تنها هیچ پادشاهی هم نخورده بود، بلکه هیچ آخوندی هم هرگز نچشیده بود. پس از صرف
نهار، بچه ها مشغول درس و مشق شان شدند، ثریا هم سرگرم جمع و جور کردن و محمود همسر ثریا مشغول تماشای مسابقه اتومبیلرانی شد، من روی بالکن سیگار می کشیدم که
حاج خانم با دوتا لیوان چایی پر رنگ آمد و کنارم نشست و گفت: «محمود گفت شما چایی رو تو لیوان می خورید». در ضمن نوشیدن چایی متوجه شدم که حاج خانم سر تکان می دهد و با خودش حرف می زند. گفتم؛ «حاج خانم با خودت چی میگی»؟ اهی کشید و گفت: «چی بگم، نمی دونم به کی بگم؟! این ثریا و محمود، شما رو خیلی دوست دارن، مخصوص ثریا شما رو از بابای خدا بیامرزش بیشتر دوست داره، هرچی خاک اونه عمر شما باشه، انقدر تعریف شما رو کردن که من ندیده و نشناخته به شما ارادت پیدا کردم و فریفته تون شدم، اره شما برای ثریا مثل بابای دومشین». تو دلم گفتم: «یا امام زمون! یا قمر بنی هاشم! همه زنهای جوون و خوشگل عاشقشون میشن، ما مادر ثریا که نزدیک نود سالشه، خدایا خودم رو سپردم به تو»! حاج خانم گفت: «والله یه چیزی می خوام بگم روم نمی شه»! تو دلم گفتم؛ «خدایا به دآدم برس! گر نگهدار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد». حاج خانم  نفس عمیقی کشید و اشک تو چشمهایش جمع شد و گفت: «خوب شد بابای خدا بیامرز ثریا مرد و ندید»!
ــ چی رو ندید؟
ــ ندید که دخترش دو تا توله حرومزاده پس انداخته.
ــ واه حاج خانم چه حرفا می زنی؟
ــ چه حرفا می زنی چیه؟ مگه نمی بینی، بچه ها موهاشون مشکی و فرفری ی، در صورتیکه محمود کچله یه مو تو سرش نیست، ثریا هم بلونده بلونده. دماغشون هم مثل دماغ شما و  بزرگ و باریک، دماغ محمود و ثریا قلمی و کوچیک. اگه اینها دلیل حرومزاده گیشون نباشه پس چی می تونه باشه، تازه چشای بچه ها بی ادبی نشه، مثل کون موش می مونه، چشای محمود و ثریا درشته. به نظرم اگه حرومزاده نباشن موقع خاک بر سری بسم الله نگفتن و جن تو شکم این دختر نطفه کاشته. خدا بیامرزه بابای ثریا رو، هر شب بسم الله می گفت، حتی تا دم مرگش. اصلا بسم الله می گفت که عمرش رو داد به شما.

یکدفعه اشکش سرازیر شد، با گوشه چارقدش چشم هایش را پاک کرد. در این موقع سر و کله ثریا پیدا شد. با شوخی و خنده گفت: «آقای اردوخانی چی گقتی که اشک مادرم رو در آوردی»؟ گفتم؛ «والله من چیزی نگفتم، مادرت یاد بسم الله گفتن بابات افتاد یه دفعه اشکش در اومد». ثریا رفت که چایی بیاورد. گفتم؛ «حاج خانم، محمود که کچل به دنیا نیامده، وقتی عروسی کردن، حتر وقتی اومد اینجا موهای پر پشت و فرفری داشت، ثریا هم موهاش رو بلوند کرده. جفتشون هم دماغشون رو عمل کردن، تازه کجای چشم بچه ها مثل کون موش میمونه چشمهای سیاه و درشت دارن».

حاج خانم داد زد؛ «حروم زاده ها( نوه هاش، یک دختر شانزده ساله و یک پسر سیز  ساله) بیاین اینجا تا از نزدیک ببینمتون. عینکم رو هم بیارین»! رو به من کرد و ادامه داد؛ «راست می گین؟ واه خدا مرگم بده چه خیال های بد بدی راجع به این دختره بی گناه کردم، خدا از سر تقصیرم بگذره، آخه ذلیل شده ها هیچ چی به من نگفتن. واقعا که ثریا حق داره که شما رو مثل باباش دوست داشته باشه، حالا که شما رو دیدم، فهمیدم که واقعا دوست داشتنی هستین». گفتم؛ «حاج خانم، ولی من نمی تونم هرشب بسم الله بگم، اصلا بسم الله نگفتم ونمی گم».
ــ واه خدا مرگم بده، مگه می شه؟
ــ ما کردیم و شد!

2 آبان 1390 ــ 24 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2011

عاقلان دانند!

عاقلان دانند!

دوستی مطلب زیر را برایم فرستاد، و  با کمی تغیر برایتان می فرستم

چرا براي ترک ها جوک ميسازند ؟ اولين چاپخانه در سال 1227 توسط شاهزاده  عباس ميرزا در تبريز تاسيس شد و 12 سال بعد دومين چاپخانه در تهران تاسيس گرديد. براي اولين بار کتب خارجي در تبريز ترجمه گرديد که از آن جمله عبارتند از: پطر کبير،شارل دوازدهم،اسکندر کبير،…اولين رمان ايران به نام((ستارگان فريب > خورده- حکايت يوسف شاه سراج)) توسط ميرزا فتحعلي آخوند زاده در تبريز به رشته تحرير در آمد. اولين دايرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزي تبريزي نوشته شد . اولين کتابخانه عمومي توسط ميرزاحسن
خان خازن لشگردر سال 1312 در تبريز تاسيس  شد.  اولين سينماي ايران پس از پنج سال از اختراع جهاني آن(توسط برادرن لومير)  در تبريز با نام سولّي(آفتاب) تاسيس  گرديد  اولين نمايشنامه وتئاتر در تبريز به  سال 1261 شکل گرفت: اولين عکاسخانه توسط قاسم ميرزا در  تبريزراه اندازي شد.  اولين فوتباليست شاغل در اروپا (بلژيک به نام حسين صدقياني از اهالي تبريز در سالهای1309-1311 بهترين گل زن باشگاههاي  اين کشور بود و در فينال جام  باشگاههاي بلژيک با به ثمر رساندن سه گل  باعث قهرماني تيم رويال شالروا  اسپورتينگ کلوپ در مقابل تيم بروکسل  گرديد.  در زمينه پزشکي نخستين طبيب محصل فرنگ  نخستين کتابهاي پزشکي، نخستين آبله  کوبي، نخستين دانشکده پرستاري مامائي ،رنخستين دندانهاي مصنوعی، اولين عمل قلب باز،  پيوند قلب برروي سگها و نخستين عمل پيوند کليه توسط دکتر جواد هيات در سال 1347 در تبريز به انجام  رسيد .  اولين هوانورد ايراني به نام کلنل محمد  تقي خان پسيان از اهالي تبريز بود. اولين کارخانه اسلحه و مهمات در شهر  تبريز بنا نهاده شد  . اولين کارخانه چيني سازي در شهر تبريزساخته شد.  اولين کارخانه توليد برق در اين شهر و  اولين خياباني که در آن از چراغهاي برقي استفاده شد خيابان چراغ گازي تبريز بود.  اولين ضرابخانه ماشيني و انتشار اسکناس از فعاليت هاي اين شهر اولين ها  بود. اولين شهر ايران که صاحب تلفن شد تبريز بود . اولين انجمن زنان در تبريز توسط صاحب سلطان خانم تشکيل گرديد . اولين بلديه و نظميه پليس مردمي و شهرداري
ايران متعلق به تبريز است.  اولين مهمانخانه توسط ميرزا اسحق خان  معززالدوله در تبريز پذيراي مهمان  گرديد . اولين مدرسه کر و لال ها توسط  جبارباغچه بان و اولين مدرسه نابينايان  توسط یک ميسيون آلماني و اولين مدارس حرفه اي و بازرگاني  توسط محمدعلي تربيت واولين کودکستان  توسط ابوالقاسم فيوضات در تبريز بنا  گذاشته شد. اولين پايگاه لرزه نگاري در تبريز (شهر  زلزله خيز) بنا گذاشته شد. تبریز دروازه تجدد به ایران بود. اگر بخواهیم از تمام شاعران و ترک را نام ببرم مثنوی هفتادمن می شود اگر روانشاد سعدی زنده بود، «و می شنید ترک خر»، می گفت: «عاقلان دانند».
قسم به حضرت عباس که من هرچی جوک در باره تر کها شنیدم، از خود ترک ها  بود. دلیلش هم برای من خیلی واضح است، چون به خودشان اطمینان دارند!

1 آبان 1390 ــ 23 اکنبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 22, 2011

خوش به حال قذافی؟

خوش به حال قذافی؟

خیال کنید قذافی چهل سال دیگر هم عمر می کرد. بیست سال آخرش را زیر نطر پرشکان غربی، در چادری که تبدیل یه مجهزترین بیمارستان دنیا کرده بودند، با هزینه ای سرسام آور
زنده می ماند، و پس از مرگش بزرگترین مقبره دنیا را برایش می ساختند، با تعداد زیادی کارگر و کارمند. هر روز عده ای مزدور و جیره خوار را برای زیارت به مقبره اش می بردند تا معجزه بخواهند، و اگر یکی خدای ناکرده در آنجا می گفت؛ «این آدم  dکی از بزرگترین جنایتکاران تاریخ است». فورا می گرفتند و می انداختندش، آنجا که عرب شتر می چراند و نی و دایره می زد. عده ای از دانشمندان عرب را استخدام می کردند، تا کتاب سبز او را تفسیر و تحلیل کنند. تنها این جمله او؛ «الدیک من العربی،جمیل الشکل و القدی» ترجمه، با هزارن تفسیر و بحث اکادمیک در دانشگاه معتبر غرب و شرق تدریس می شد. مثلا؛ «من یک خروس جنگی عرب هستم که برای نجات ملت عرب قیام کردم، و با امپرسالیم غرب خاک بر سر و صیهونیسم جنگیدم و پیروز شدم، تا سرزمین فلسطین را از صیهونیسم خاک بر سر پس بگیرم و به لیبی بیآفزایم». و هزارن تفسیر دیگر. ولی حالا در اخرین لحظه فکر کرد که با مرگش ملیونها از مردم لیبی خوشحال می شوند، و با این خیال شاد از دنیا رفت. در صورتیکه شخصی مانند «نلسون ماندلا» در اخرین لحظه زندگی، غمگین و دردمند فکر می کند که با مرگش ملیونها نفر از مردم کشورش تا ابد، با غم و درد فراوان برایش غزاداری و اشک می ریزند. و با این خیال، اندوهگین از دنیا می رود. نمونه های دیگر» گاندی، مصدق و…» نیز.

گمان می کنم حق دارم بگویم خوش به حال «قذافی» و امثالش که خوشحال از دنیا رفته و می روند، و سبب خوشحالی ملت ها شده و می شوند.

30 مهر 1390 ــ 22 اکنبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 18, 2011

ریدم به این جور رسم ها

ریدم به این جور رسم ها

آشنایی تلفن می کند، تند و تند می گوید؛ «سلام عرض می کنم حال شما خوبه، خوب هستید، بچه ها چطورن، خانم خوبه؟ از قول من به اونها سلام برسونید». (این آقا نه بچه های مرا دیده و نه خانم مرا، اصلا نمی داند من همسر و فرزند دارم یا نه).
بدون اینکه بگذارد پاسخ بدهم، یک سری حرف های بی سر و ته می زند، و در آخر می گوید؛ «امری ندارید»؟ و انتظار دارد پاسخ بدهم؛ «عرضی ندارم»! من که هرچی نابدترم سوخته داد می زنم؛ «مرتیکه اول اینکه، تو زن و بچه مرا ندیدی و نمی شناسی،  اونام تو رو نمی شناسن، چطور از طرف تو به اونها سلام برسونم. دوم، تو مگه نوکر و برده منی که بهت امر کنم. بچه هام حرفم را گوش نمی کنن، حتی گربه ام محل سگ به من نمی ذاره، چه انتطاری از تو که صد کیلومتری من هستی می تونم داشته باشم؟ کلیشه وار رز زیادینزن»!  خیلی خونسرد می گوید: «این حرف ها رسمه»!

هر وقت به دکان ایرانی برای خرید می رفتم، پس از اینکه جنس هایم را انتخاب می کردم، دکان دار می گفت: «قابلی نداره»؟! این حرف از تو سری برایم زجر آورتر بود و عصبانی می شدم، با چند تا فحش رکیک  می گفتم: «یعنی من پول ندم و جنس هام وردارم برم»؟! می گفتند؛ این رسمه»! دو سه بار چند یورو جریمه شان کردم، حالا دیگر هیچ یک از دکان دارها و رستوران ها به من نمی گویند قابلی ندارد.

آشنایی را در مراسمی می بینم، بعد از سلام و احوالپرسی چندین بار می گوید: «نوکرتم، چاکرتم، هیچ وقت یادی از فقرا نمی کنید! مگه سعادت بده این جور جاها شما رو زیارت کنیم و…» باز هم عصبانی می
شوم و هرچه از دهنم در می آید می گویم.

صیح ساعت هشت ــ نه یکی از هموطنان را می بینم، قبل از همه چیز می گوید: «خسته نباشین»! پاسخ می دهم: «مرتیکه الاغ و نفهم ماجرای «آقا خدابده نده، آقا خدا بد نده شد»؟ صبح از خواب بلند شدم، اول رفتم شاشیدم، بعدش نون پنیر و چایی شیرینم رو خوردم، بعدش هم رفتم خیر سر تو ریدم، اگه فکر می کنی این کارها خستگی داره بگو خسته نباشی»؟! میگوید «رسمه دیگه».

این رسم های چند صد ساله، یا چند هزار ساله ارباب رعیتی و استبدادی( استعمار داخلی) ناخوداگاه ما را یک مشت خایه مال و چاپلوس و متملق بار آورده. همه چیز رسم شده و ما آن ها را ابلهانه تکرار می کنیم، این فرهنگ رسم قدرت اندیشیدن را از ما گرفته. در صورتیکه رسم و سنت های ملی مان که هر ماه را به مناسبتی جشن می گرفتیم فراموش کرده ایم.
( همانگونه که در وبلاگم نوشته ام) از این فرهنگ پوسیده و متعفن رنج می برم و با آن مبارزه می کنم. ریدم به این جور رسم ها…

24 مهر 1390 ــ 16 اگتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 14, 2011

به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

سیزده ــ چهادره ساله بودم. شب زمستانی رفتم خانه یکی از بستگان. زن و شوهر هر کدام یک طرف کرسی لم داده بودند و به رادیو گوش می کردند. دختر دوسال و نیمه شان روی کرسی نشسته بود. من با دخترک بازی می کردم. سرم را می بردم جلویش واق می کردم. او هم می خندید و واق می کرد. بعد صدای گربه، مرغ، خروس، کلاغ و گوسفند در آوردم.
دخترک هر بار می خندید و صدای مرا تقلید می کرد. یکبار که خواستم با عر عر کردن صدای خر را در بیاورم، باد محکمی از من خارج شد. کودک بینوا نمی دانست این صدا از کجای من خارج شده و قادر به تقلید نبود و مات مبهوت به من و پدر و مادرش نگاه کرد.آنها زدند زیر خنده و آن شب به من چیزی نگفتند.

البته آن زمان دخترک خیلی کوچک بود تا بتواند این خاطره را به یاد بیاورد. ولی پدر و مادرش از فردا برای همه دوست و آشنا و بستگان تعریف کردند. طی سالها این داستان تکرار می شد. به طوریکه وقتی دختر بزرگ شد، خیال می کرد که به یادش می آید، در صورتیکه او از دیگران شنیده بود.

پارسال ( آن دختر بچه سابق) این خانم امروزی را در آلمان و در بین دوستان دیدم. پس از احوال پرسی و حرف های دیگر آن داستان قدیمی را تعریف کرد.

داستان در رفتن باد از من، آنهم در زمان کودکی طی دهه ها زبان به زبان گشت و فراموش نشد. (و با نوشتن در تاریخ ثبت می شود) ولی خاطر جمع باشید این اختلاس3000 ملیارد تومانی مانند صدها اختلاس دیگر ماست مالی می شود و به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

13 مهر 1390 ــ 5 اکتبر 2011 ــ بلزیک ــ اورایز

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 5, 2011

راضیم به رضای تو!

راضیم به رضای تو!

آقا پشت میزی در برابر جمع زیادی نشسته بود و از رفتار جوانان با پدر و مادر، با خواهر و برادر، با دوست و آشنا، در و همسایه سخنرانی  می کرد و پند و اندرز می داد که ناگهان کودکی پنجاه ــ شصت، شاید هم شصت ــ هفتاد ساله در حال چرت زدن، باد پر صدایی از خود خارج کرد. سخنران از سخنرانی دست کشید، گویی لحظه ای حاضرین را برق گرفته، پس از
آن یکباره همگان رو به کودک، او را متهم به بی ادبی، لاتی، بی شعوری و نفهمی کردند. در ضمن سخنران که تا کنون از ادب سخن می گفت، رکیک ترین ناسزاها را (که از گفتنش
شرم دارم) نثار کودک کرد.

من که تا کنون ساکت بودم، برخاستم و فریاد زدم، دوستان توجه کنید! «مگر نه اینکه برگی از درخت بر زمین نمی افتد، پرنده ای به پرواز در نمی آید، سنگی از روی سنگی تکان نمی خورد، قطره آبی از چشمه روان نمی شود، دریا موج نمی زند،… بدون خواست خدا. قبوال دارید»؟ همگان گفتند: «آری».

سپس گفتم: «در اینصورت هیچ بمبی بر سر مردم بیگناه نمی افتد و هزارن کشته و زخمی به جای نمی گذارد، شهر ها را با خاک یکسان نمی کند، هیچ سیلی روان نمی شود،هیچ زلزله ای بروز نمی کند و هزارن را بی خانمان نمی کند، هیچ کشت و کشتاری صورت نمی گیرد، هیچ آتش سوزی اتفاق نمی افتد، میلیون ها از گرسنگی نمی میرند … بدون خواست خدا! و هیچ بادی هم از شکم کودکی خارج نمی شود، بدون خواست خدا»! پس از این سخنان خردمندانه همگان از کودک پورش خواستند و دست به سوی آسمان بلند کردند و
گفتند: «راضیم به رضای تو»!

29 مهر 1390 ــ 1 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی