نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 22, 2021

(رای) دادن یا ندادن!

باز هم زمان انتخابات شد، و چندی مخالف (رای) دادن هستند. باید به ایشان بگویم:  کسانی که سال ها (رای) داده اند، و منافع شان در دادن می بینند. و آنانکه (رای) دادند، به مال مقام رسید. و آناکه ندادند، در فقر بماندند. علاوه بر آن حکومت نداده ها را هم داده حساب می کنند. می گویند: اش کشک خالته میخوای بده، می خوای نده.ندادن تو تغیری در آمار ایجاد نمی کند. باید یکی را نخست (انتخاب) بکنید، پس از اینکه او به مقام ریاست رسید، چنان تلافی می کنند، که از درد بنالید. و روزگارتان سخت تر از پیش کردد. شاعر می فرماید:
انانکه ندادند، و خواسته ندادند، در فقر مکعب تا ابد الدهر بمانند.
انانکه بدادند و عمری خوب بدادند، به مال مقام بالا خود برسانند.
اناکنه بمالند، و بدانند مال کی بمالند، خود به ثروت کلان برسانند.
آناکه نمالند، و رسم مالیدن ندانند، در گوشه زندان تک تنها بمانند. شکسپر میگوید
Shakespeare says/ To give or not to give is a
problem. To do or not to do is the biggest problem of Iranians
1 خرداد 1400 ــ 22 مه 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 20, 2021

این چنین با این و آن کردم!



داستان کوتاه: به زن جوان گفتم: اگر بخواهی موهایت را شانه می کنم، گیسوهایت را می بافم. در رخت خواب می خوابانم ات، نوازش ات  می کنم ، لحاف به رویت می کشم، چراغ را کم سو می کنم، برایت داستان  کودکانه می گویم، تا به خواب روی. گفت: با دل جان می خواهم، این چنین کن! این چنین کردم.
بامداد که از خواب برخواست، با لبخندی خمیازه ای کشیدو گفت: خواب خوش دیدم، تو آرزوهای بر باد رفته مرا ز باد گرفتی و به من دادی، ازآن یکی هستم که ازآن من است، او هم آرزوی های بر باد رفته بسیار دارد، آرزوهای او را هم از باد بگیر و به او پیش کش کن. این چنین با این و آن کردم. بازی با واژه «ازآن»
30 اردیبهشت 1400 ــ 20 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 16, 2021

درمان نازایی زنان با داروی سنتی!



در این یکی دوسال به شکر خدا با کاردانی و طبیبان اسلامی بیماری واگیر کرونا با شاش شتر، روغن گل بنفشه و روغن پشگل ماچه الاغ درمان شد. طرز تهیه روغن ماچه الاغ را من 13 دسامبر 2020 نوشتم.
اکنون رجوع می کنم به یکی از خاطراتم، و درمان نازایی زنان با طب سنتی .
اگر اشتباه نکنم سال 1333 بود. من سیزده سال داشتم. خانه دایی من کوچه ظهیر الاسلام ، موازی با خیابان صفی علیشاه بود. بالا در خانه روی یک کاشی نوشته شده بود «نصر من الله فتح القریب» (نصرالله و من و فتح الله قوره). جلوی درب وردوی در کوچه، دو پله بود، کنارش هم چیزی مانند نیمچه بیل برای پاک کردن گِل کفش. از این دو پله که بالا می رفتید، یک راهروی  دو متری بود، سمت چپ و راست هر طرف یک اتاق، پس از آن دری که با چهار پله به حیاط میخورد. من در آن سن و سال مانند همه پیر بچه ها تخس، یک روز سر این در را گرفتم و خودم را بالا و پایی کشیدم. زن دایی ام، رونش شاد، زن بسیار مهربان ساده ای بود، (بر عکس خان دایی سرهنگم) داد زد: ابولفضل جان مواظب باش دست ات به پوست دول علا (پسرش) نخوره. (پسر دایی ام ده سال پیش در سن 18 سالگی به امریکا برای تحصیل رفته بود، حساب کنید اگر علا در سن 7 سالگی ختنه شده باشد، چند سال  که این پوست نگهداری شده بود) نگاه کردم،  یک بسته کاغذی به اندازه یک سوم قوطی کبریت دیدم. وقتی که از او پرسیدم برای چه این پوست را نگه داشته گفت: خانم «ن 33 ساله که هنوز شوهر نگرده بود» (خواهر یکی از امرای ارتش) اگر شوهر کرد، و بچه دار نشد، پوست دول علا را پودر می کنیم، تا او با آب ولرم بخورد، و بچه دار شود. البته پیش از این برای خانم «ب» بوده که شوهر کرده بچه دار هم شده.
هوطنان گرامی: از این داستان واقعی پند بگیرید،پوست الت تناسی پسران تان را پس از ختنه شدن،به دور نیاندازید، شاید در سال های آینده بیمار واگیر دیگری چینی ها به دنیا صادر کنند. و پودر آن تنها راه درمان این بیماری باشد.
27 اردیبهشت 1400 ــ 16 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 14, 2021

مادرم هرگز آدم نشد!


داستان بسیار کوتاه: گاهی در آیینه به خود می نگرم و می گویم: احسن الله الخالقین. خدواند در به وجود آوردن خری مانند من تمام نبوع وهنر خود را به کار برده، و من یک
prototip نمونه هستم. خدواند مانند من نمونه دومی نساخته. و به وجود خود سر افراز می شوم.
روانشاد مادرم با عصبانی ات توی سرم میزد و می گفت: کره خر، کی تو آدم می شوی؟
روانشاد پدرم با خونسردی پاسخ می داد! بزرگ می شود، زن می گیرد. آدم می شود.
 مادرم فریادش می زد و می گفت: مگر تو زن گرفتی آدم شدی که این کره خر بشود؟
کاری نداریم به اینکه من زن گرفتم و آدم نشدم. مگر انها که آدم شده اند کجا را گرفته اند!
مادرم از بهشت«خانه پدر در آمده» هرگز آدم نشد، همان فرشته ماند و عاشق و معشوق «پدر» آدم شد. بازی با «واژه آدم»
24 اردیبهشت 1400 ــ 14 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2021

همایش صیغه یک ساعتی



فرامرز از آمریکا تلفن کرد، پس از احوال پرسی گفت: راستی از «همایش نه به جمهوری اسلامی با حضور، شاهزاده رضا پهلوی،فواد پاشایی، امیر حسین اعتمادی، اسفندیار منفرد زاده، احمد دهناری،سیاوش عقیری، عباس واحدیان شاهرودی، مسعود نقره کار، اسماعیل نوری علا خبر داری»؟ گفتم: تیزی بود راهی داشت، مگر به کسی کاری داشت. تیزی رها کردند خوشان بویش احساس کردند و صدایی کمی هم کرد و به دست فراموشی سپرده شد. همه شان در این مدت 42 سال به هر حزب و سازمانی روی آوردند، ولی دری به روی شان باز نشد، حالا شاهزاده  آخرین امید شان بود که از او هم سرخورده شدند.
گفت: ای بابا تو که از هیچ جا خبر نداری! اینها قرار است با50 هزار نفر، ژیله ضد گلوله به تن، و «زیر شلواری آهنین» با 700  هواپیما با تجهیزات کامل، (صدها توپ و تانک و مسلسل و هماپیمای بمب افکن و شکاری، همراه «هخا» بروند فردوگاه قزوین فرود بیایند، قزوین را تسخیر کنند. و شاهزاده مانند پدر بزرگش که بر اسبی سوار بود راهی تهران شد، ایشان بر روی تانکی با این ارتش بزرگ راهی تهران شوند و پایتخت را بگیرند. پس از گرفتن پایتخت آیت الله خامنه ای را به قم بفرستند تا بقیه عمر را در حوضه علمیه به تدریس مشغول شود. سپس شاهزاده طی نطقی به پدر تاج دارش بفرماید: ای پدر تاج دار، بخواب که من بیدارم، و کشوری را که مفت و مجانی به آخوندها واگذار کردی من پس گرفتم. پس از آن به شکرانه باز گشت اش به ایران با دست حضرت ابوالفضل العباس که پشتش بوده، سفره حضرت ابوالفضل العباس با آجیل مشکل گشا بیاندازد.
برنامه بعدی! تشکیل ملی خبرگان ( موسسان) با ریاست جنتی جمهوری اسلامی را تبدیل به جمهوری لاییک، مذهب رسمی «شیعه دوازده امامی» ولی بقیه مذهب ها هم می توانند کنارش باشد،

ریاست جمهوری آقای رضا پهلوی، مانند، کنگو، سوریه، روسیه، کره شمالی ، مصر، و . . . لقب دو دول طلای دودول طلایان، بزرگ ازتشداران. مصونیت خانواده پهلوی.  

 برنامه های رییس جمهور: 1 ــ نخست وزیری آقای مجلسی مانند نخست وزیری  روانشاد هویدا، و بقیه وزارت خانه ها به شرکت کنندگان در این همایش. باز گشایی سفارت خانه های آمریکا و اسراییل.
2 ــ انتخابات آزاد مجلس شورای ملی با نامزده های از پیش تعین شد.
 3 ــ آزاد بودن مایوی  دوتکه، یا بدون مایو در استخرها و دریا.(مگر ماهی ها مایو می پوشند که مردان، به ویژه زنان باید بپوشند)
4 ــ باز گردن کازینو و دانسینک ( رقاص خانه) در تمام شهرهای بزرگ و کوچک.
3 ــ آموزش رقص بالانس زدن در تمام مدارس.
5 ــ بودن چند وزیر زن، در دولت، و در مجلس برای نشان دادن برابری زن و مرد . یک برنامه مترقی مدرن دمکراسی مانند فرانسه، آلمان، سوئد و دانمارک و. . .
6 ــ واگذاری ( بخشیدن) 50 در صد از تمام شرکت های بزرگ و کازینو ها و دانسینگ ها به  رییس جمهور، و بستگان دور و نزدیک او. جهت حمایت از کارگران و کشاورزان.
7 ــ حق دخالت همسر، دخترها، مادر، مادر زن ، خواهر زن و تمام بستگان رییس جمهور در تمام کارهای دولت.
گفتم: خبر نداشتم، پس به آینده پس آمدن شاهزاده رضا پهلوی به ایران باید امیدوار باشیم.
21 اردیبهشت 1400 ــ 11 مه  2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2021

اگر من گربه بودم!



 داستان کوتاه:آپارتمان پیر مرد در طبقه اول یک خیابان پر رفت و آمد در مرگز شهر بود. در این خیابان بدون ماشین پر بود از فروشگاه های بزرگ و کوچک. زیر آپارتمان یک کتاب فروشی قدیمی بود، سمت چپ یک لوازم ورزشی فروشی، سمت راست یک لباس فروشی زنانه، و روبروی آن یک عتیقه فرشی که پشت ویترینش همیشه یک گربه پر پشم خاکستری نشسته بود. رهگذران جلوی ویترین عتیقه فروشی می ایستادند و گربه تماشا می کردند و گاهی دستی تکان می داند. گربه بی تفاوت به آنها نگاه می کرد. گویی همه رنگ و همه سن اش را دیده بود.
یک روز پیر مرد چند روزی جلوی در خانه، کنار کتاب فروشی ایستاد،ولی کسی به توجه نکرد، با خوو اندیشید، اگر من گربه بودم!. پس از آن و روی کارتون سپیدی با خط درشت نوشت، من گربه ام!
نخست رهگذران با شگفتی به او می نگریستند. سپس چند جهانگرد، از او عکس گرفتند. پس از مدتی مردم، به ویژه کودکان با او عکس گرفتند. روزی یک روزنامه نگار عکس او را گرفت و در نشریه چاپ کرد. بسیاری برای دیدن و عکس گرفتن با او به این خیابان می آمدند. مردی که گربه شده بود، معروف شد. و  بسیاری از مردم برای خرید کتاب در باره گربه به کتاب فروشی می رفتند. کاسبی کتاب فروشی که کساد بود رونق پیدا کرد. دیگر کسی به گربه پشت ویترین عتیقه فروشی نگاه نمی کرد. گربه با حسرت به مرد، نگاه می کرد. چند روزی بلند شد و  دمی تکان می داد. ولی باز هم کسی به او توجه نمی کرد. گربه پشت ویترین غمگین به درون عتیقه فروشی رفت و پنهان شد. پیر مرد پشیمان از گربه شدن خود، روزها به درون عتیقه فروشی می رفت، با گربه همدم شد.

18 اردیبهشت 1400 ــ 8 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 4, 2021

روز جهانی خر!



روز جهانی تبریک گویا ن حرفه ای: روز جهانی خر را به هم خران عزیزم شادباش می گویم. یک عمری در خدمت این الاغ ها پر مدعا و بی هنر بوده ایم،  یک روز را به نام ما نکرده اند. بدین جهت فردا 15 اردیبهشت، برابر 5 مه را روز جهانی خر اعلام می کنم، و از هم خران خواهش می کنم این روز تاریخ را جشن بگیرند. فراموش نکنیم، بسیاری از این الاغ ها به نام «حزب، سازمان، گروه فرهنگی و سیاسی» که یک بار کلنگ ، یا چکش در دست نگرفته اند، حتی نمی توانند، یک میخ به دیوار بکوبند، یا یک لامپ عوض کنند، برای خالی نبودن عریضه روز کارگر را در نشریه های مزاجی ( شکمی) به جهانیان  تبریک می گویند. این کار هزینه و زحمتی ندارد، ولی حاضر نیستند یک سانتیم، به انسان محتاجی؛ از هر ملت کمک کنند. یا به دیدار یک هموطن خود در بیمارستان بروند.
روز معلم را تبریک می گویند، ولی هرگز مانند هزاران آموزگار شریف و با وجدان در غم درد دانش آموزان بی نوا چه در جنوب شهر های بزرگ، و یا دهات شریک نبودند. چندی از این الاغ های پر مدعا، روز آزادی مطبوعات را تبریک می گویند، در صورتی که در سال یک نشریه ویا کتاب نمی خرند.
جالب اینجاست بعضی از این الاغ ها روز زن را شادباش می گویند، در صورتیکه در زن ستیزی دست هر آخوندی را از پشت بسته اند. روز جهانی بهداشت را شادباش می گویند، ولی هرگز به دیدار بیماری نرفته اند. روز کشاورز را به کشاورزان، در صورتیکه یک بار بیلی در دست نگرفته اند. روز مادر را به مادران شادباش می گویند، ولی هرگز در غم مادر داغدیده ای شریک نبودند. روز معلولین را به همچنین، از کنار معلولین بی اعتنا می گذرند، روز نابینایان را یاد آوری می کنند، ولی هرگز دست نابینای  را نگرفته اند. و بسیاری از روز های دیگر.  من بسیاری از این الاغ ها را از نزدیک می شناسم.
برای این الاغ ها روز های جهانی را شادباش گفتن یک سرگرمی است، ولی همانگونه که در بالا یادآاوری کرده ام، یک سانتیم حاصر به هزینه نیستند، و از کمترین کمکی به همنوع خود دریغ می کنند.
14 اردیبهشت 1400 ــ 2 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 30, 2021

دستم بگیر، داستان کوتاه!



جوان بودم. روزی از پله های مترو (دو پله یکی) بالا می رفتم. دیدم پیر مردی عصا در دست چپ ، دست راست نرده پله ها را گرفته، روی هر پله لحظه می ایستد و نفسی تازه می کند، و دو باره به راه خود ادامه می دهد. به کنارش رفتم و سلام کردم، و گفتم: اجازه دارم زیر بغل شما را بگیرم، لبخندی بر لب، سر به جلو خم کرد. زمانی که به بالا رسیدیم، گفتم: خرابی اسانسور مترو سبب زحمت زیاد برای سالمندان می شود، نمی دانم چرا تعمیرش نمی کنند؟
پیر مرد پس از چند نفس عمیق از من سپاسگزاری کرد و گفت: بدون شک همین طور است. شاید سبب رنج دیگر سالمندان باشد، اما برای من خوش آیند است. با شگفتی نگاهش کردم. ادامه داد: هر بار که از این پله ها بالا ی روم، یکی زیر دستم را می گیرد. چند سالی به دیدنش می رفتم و دستش را می گرفتم.آخرین بار بر روی تخت بیمارستان، دستش در دست من، لبخندی بر لب و چشما نش بسته شد و . . . ، دستم بگیر .
7 اردیبهشت 1400 ــ 27 آوریل 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 27, 2021

بی صدا، دست به دست!

داستان کوتاه! در میدان شهر Leuven پیر زنی را دیدم که کالسکه کودکی آرام می برد. هر چند قدم از خستگی می ایستاد، نفسی تازه می کرد،نگاهی به درون کالسکه می انداخت، با کودک درون کالسکه کمی زیر لبی حرف می زد و لبخندی بر لبش پدیدار می گشت. سپس دستش را به درون کالسکه می برد، گویی بچه با پایش روکش اش را پس زده، روکش را روی بچه می کشید و دو باره به راه خود ادامه می داد. چند قدم دیگر باز هم.
از روی کنجکاوی به کنار کالسکه رفتم و درن کالسکه را نگاه کردم. کالسکه خالی بود. چشم در چشم پیر زن، در نگاهش خواندم: درون این کالسکه آرزوی بر باد رفته و به خاک سپرده من است.
ای باد تو چه نا مهربانی، می بری و به خاک می سپاری. و خاک به دست فراموشی می سپارد، بی صدا، دست به دست!
7 اردیبهشت 1400 ــ 27 آوریل 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 19, 2021

زن سیاه پوست زیبا!

چند روز پیش به دنبال مرد و زنی سیاه پوست مسن و کمی هم زمین گیر رفتم، تا آنها را به مرکز تزریق واکسن کرونا ببرم. زمانی که می خواستند سوار ماشین شوند، من در عقب ماشین را باز کردم، سوار شدند، و حرکت کردم به طرف مرکز تزریق واکسن. در آن جا  کم ببش یک ساعت منتطر ماندم، تا واکسن شان را بزنند. پس از آن باز هم مثل بار پیشین در عقب ماشین را باز کردم، سوار شدند. در را بستم.
وقتی به خانه شان راساندم، زن و شوهر پس از سپاسگزاری بسیار، مرد رو کرد به من و غمگین، نیم شوخی، نیم جدی گفت: شما از دیگران خجالت نکشیدید که برای یک زن و مرد سیاه پوست نقش راننده را بازی کردید؟
نخست نمی دانستم چه پاسخی بدهم، پس از چند لحظه گفتم: دوستی دارم که نزدیک سی سال است که او را می شناسم،(نگفتم انور میر ستاری) و کم و بیش پیش از کرونا هفته ای یکی ـــ دو روز او را می دیدیم، این دوست موهای پر پشت دارد و سبیل اش سپید است، شاید باور نکنید! سال ها خیال می کردم موهای او سیاه است، تا اینکه سه سال پیش همسرش اشاره به موها و سبیل سپیدش کرد. حالا هم اگر شما نمی گفتید، متوجه سیاه پوستی شما نمی شدم.
خانم خنده ای کرد و گفت: اگر یک زن زیبا و بلونده سپید پوست ببینید ، بدون شگ با دقت توجه می کنید! گفتم: زن سیاه پوست زیبا هم باشد،توجه می کنم.هرسه با هم خندیدیم. مرا برای نوشیدن یک فنجان قهوه به خانه شان دعوت کردند. در خانه از صحبت ها من کجایی هستم، شما کجایی (آنها کنگویی بودند) هستید و عکس نوه های شان، و  خیلی حرف های دیگر شد.
30 فرودین 1400 ــ 20 آوریل 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها