نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2017

بر سر هیچ و پوچ؟

سرم را گم گرده بودم. تمام خانه، راه هایی که رفته بودم را با دقت گشتم، پیدایش نکردم. نگران نبودم، آن سر، سری هم نبود، بر دامن کسی نبود، سر افراز نبود، سر شکسته نبود، بود و نبودش برایم یکی بود. تنها سری بود مانند تمام سرها.

یکی زنگ در خانه را به صدا درآورد، در را باز کردم، سرم در دستش و گفت: من آن را یافتم، دانستم که مال شماست، چون سر شناسید.متاسفانه محتوای آن را دزدیده اند.
خندیدم و گفتم: دزد ناشی به کاهدان می زند، درون آن هیچ نبود. ما زاده هیچ ایم. پیام امامان هیچ بود. برای هیچ انقلاب کردیم، کشتیم، زدیم و خراب کردیم، دزدی جنایت و خیانت را رواج دادیم، برای هیچ. آنچه از هیچ براید، هیچ گردد.تاریخ بر سر ما قمار کرد، بر سر هیچ و پوچ.
11 فروردین 1396 ــ 31 مارس 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements
نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2017

بازی با واژه قسم!


بازی با واژه قسم !

بازی به واژه ها زیباترین بازی است، من این بازی را دوست دارم. بیایید با هم بازی کنیم.
» قسم نمی خورم » به آفریدگار و پیامبران و امامانش. قسم می خورم به گوه های بلند و بلند پروازی باز هایش. به دریا و ماهی ها و طوفانش، به رودخانه و طغیانش، به چشمه و آب گوارایش، به جنگل ودرخت های سر به فلک کشیده اش، به پرندگانش.

قسم می خورم به آسمان آبی، به ستارگانش که روز چشم بر گناه من می بندند و شب چشمک می زنند. به ماه که روز رخش رنگ می بازد و شب گلگون می شود. به آسمان ابری و باران بهاریش، به سپیدی برفش. قسم می خورم به سر سبزی دشت و آهوانش. قسم می خورم به کلبه ای و دهقانش، به لانه ای و پرندگانش، به تمام گلها، به زیبایی، به هستی.
«قسم می خورم به جان خودم، نه به جان تو» که تو را بیش از همه دوست دارم.

14 آبان 1395 ــ 4 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 31, 2016

خنده به ریش امام !

خنده به ریش امام !

خورشید محو گشته، ماه دیده نمی شود. ستاره ها کورند، چشمک نمی زنند، شهر تاریک است.

در در تاریکی هیج کس سایه ندارد. درخیم آنقدر ترسوست که از سایه مردم هم می ترسد.
همه سایه های خود را در خانه می گذارند. پنجره خانه ها بسته، پردها ها کشیده، شمعکی، چراغکی روشن.
دژخیم از روشنایی می ترسد.
خفاش های او هم از روشنایی می ترسند که نبادا چهره ننگین شان دیده شود.چراغ ها را می شکنند، شمع ها را لگد مال.

دژخیم به خود می گوید، نکند از گورها نوری بیرون بزند، شهر را روشن کند؟ سنک گورها را می شکند، گورها رابی نام می کنند، تا خاطره شان به دست فراموشی سپرده شود. درخیم از سایه مردگان هم می ترسند.
تنها و تنها درون گور امام ها و امامزاده ها روشن است. اشباح امامزادگان بر شهر حکومت می کنند. مزد وران دژخیم اشک ریزان، بر سر و سینه کوبان، به ظاهراز مشتی استخوان پوسیده، معجزه می طلبند. حتی اینها هم در دل به ریش هرچه امام و امامزاده است می خندند.  و من غمگین، می نویسم و از دور نطاره می کنم.
16 آبان 1395 ــ 6 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2016

زیر کاسه آبرو درماندگی و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم!

زیر کاسه آبرو درماندگی  و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم!

در شوکوه آباد بودم. به درستی این نام برازنده این شهر است. شهری با جلال، با حشمت، با سرافرازی، با تجمل.خانه ها یکی از آن دیگری بزرگ تر، خیابان ها تمیز، مردمان خوش لباس. تشنه بودم، در خانه ای را زدم، «یک نفر» در را باز کرد. درود گفتم وخواستار لیوانی آب شدم. «یک نفر» گفت: ما آب نداریم. شگفت انگیز شدم. مرا به درون خانه راهنمایی کرد.
استخر بزرگ پر آبی دیدم، گفتم: این استخر پر آب آست، شما گفتید که آب ندارید؟. گفت: این آب نیست آبرو است. در این خانه هیچ کس شنا نمی کند، همه می ترسند لخت شوند. به اتاق بزرگی با فرش های ابریشمی، که به دیوارهایش تابلوهای زیادی آویخته و یک شومی
نه از سنگ مرمر داشت، رفتیم. پرسیدم این فرشها از کجا می آیند، اسپهان، قم، نایین، …؟ این تابلو ها کار کدام استاد است؟. تنها از قیمت یکی ـ یکی  آنها گفت و ادامه داد؛ اینکه تو می بینی، فرش نیست، تابلو نیست، آبرو است، و از قیمت شومینه گفت. یک طرف سالن در جا کتابی بزرگی کتاب های زیادی با «شیرازه های زرکوب» از شاعران و نویسندگان معروف دنیا را به زبان های گوناگون دیدم. یکی  از آنها را برداشتم، با شگفتی دیدم، درونش خالی است، در حقیقت قوطی خالی بود. چند کتاب دیگر برداشتم، همه مانند اولی بودند. وقتی «یک نفر» شگفتی مرا دید، گفت: اینها همه آبروست.
«یک نفر» مرا به خانه یکی از دوستانش برد که خانه اش بسیار بزرگتر و خیلی بیشتر تزیین شده بود. گویا مهمانی بود. عده ای زن  و مرد جمع بودند. زن ها لباس های فاخر پوشیده، بر سینه برهنه شان جواهر های زیادی آویخته. گوشواره های زیبایی به گوش شان، هفت قلم آرایش کرده. ساعت ظریف طلایی برمچ  یک دست، دست دیگر از النگوهای بی شمار پر. مردان با لباس و کفش بسیار شیک دوخت خیاطان فرانسه و ایتالیا. سخن تنها در باره قیمت خانه، فرش، ظرف و سایر اشیایِ خانه ها بود. هر کس کوشش می کرد، آنچه دارد بیشتر به رخ دیگران بکشد. در این خانه هم همه کوشش می کردند حفظ آبرو کنند. دریغ از قطره آبی.
      یک نفر از من پرسید، خانه شما چگونه و کجاست ؟ گفتم خانه کوچکی دارم، در شهری کوچک. با حوض کوچک پر آبی که در آن آب تنی می کنیم. ظرف های مان از مس و سفال است، درلیوان های شیشه ای آب می خوریم. یکباره دیدم، دهان ها از شگفتی باز شده، چشم ها از حدقه بیرون زده. یک نفر گفت: شما آب می خورید، آبرو ندارید؟ گفتم ما هرچه داریم و نداریم روست، زیر کاسه آبرو درماندگی و ابلهی خود را پنهان نمی کنیم.
چند نفر دست مرا گرفتند و کشان ــ کشان از دروازه شهر بیرون انداختند و در را بستند. پشت در پیر مردی کوزه آبی بر شانه دیدم، گفتم: تشنه ام. جرعه آب در کاسه ای گلی به من داد. شرح حالم را پرسید. آنچه دیده بودم گفتم.
گفت تو در این شهر آینه دیدی؟ گفتم نه. گفت در شهری که مردمان همیشه به فکر آبرو هستند از آینه می ترسند. می ترسند خود را در آن ببینند. 7 آذر 1395 ــ 27 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2016

دست دادن با ملکه انگستان !

دست دادن با ملکه انگستان !

ارزش ها با هم متفاوت اند. آنچه یک نفر به آن سر افراز است، ممکن است برای دیگری ننگ باشد.
در جایی شنیدم که جعفر خان از اینکه موقع برگشتن امام از پاریس توانسته بود به او دستی بمالد با افتخار سخن می گوید.
در پیروزی انقلاب اسلامی سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمان چریک های فدایی خلق ایران، سازمان پیکار، خیلی دیگر از گروه های چپ نقش مهمی بازی کردند،همه جا از شرکتشان در به ثمر رسیدن این انقلاب با سر افرازی سخن می گفتند، و عکس های شان را با آیت الله های ریز و درست، حتی با خلخالی در روزنامه هایشان چاپ می کردند، ولی پس از اینکه از انقلاب اسلامی سهمی نبردند، حاشا کردند و به دشمنی با جمهوری اسلامی پرداختند. و گذشته خودشان را هم زیر سوال نبردند.
چند ماه پیش در لندن مهمان دوستم هوشنگ بودم. در ضمن نوشیدن چای و خوردن میوه، هوشنگ عکس خودش را که در زاد روز ملکه انگلستان در بین جمعیت در حالیکه دست ملکه در دست اوست گرفته بود، با سر افرازی به ما نشان داد و گفت: «ملکه یه دست به من داد». من عصبانی شدم و گفتم: خاک بر سر بی جنبه ات، نزدیک به سه قرن هست که دولتمردان ما، از وزیر، وکیل، امیر وشاه مرتب به اینها ( دست) داده اند و می دهند. و هرکس که نخواسته بدهد، سرش را زیر آب کردند. ولی تا کنون یک بار نشده که دولت و ملت فخیمه و پاشاه انگلستان با سرافرازی در این مورد حرفی بزنند. و همیشه هم با فروتنی گفته اند، شما ما را بعلــــــــــــــه. و در دل گفته اند: به گفته روانشاد سعدی عاقلان دانند.
(امیدوارم معنی داستان عاقلان دانند را بدانید.)

24مهر 1333 ــ 21 اکتبر 1954 سپهبد زاهدی نخست وزیر هنگام  بحث در باره محاسن قرارداد نفت با کنسور سیوم به مدت 40 سال گفت: در واقع سر انگلیسی ها و آمریکایی کلاه رفته، برای اینکه تا هفت ــ هشت سال دیگر اتم جای نفت را می گیرد، و نفت دیگر مصرفی نخواهد داشت، ولی اینها مجبورند تا آخر تاریخ قرار داد به ما وجهی بپردازند. چند سال بعد شاهنشاه  در یک مصاحبه مطبوعاتی قرار داد با کنسورسیوم که شامل هفت کمپانی بزرگ نفتی را موفق آمیز خواندند.
این یک نمونه کوچک از (دست) دادن ما به اینهاست که هنوز هم داریم (جریمه اش را) می دیم.
25 آذر 1395 ــ 15 دسامبر 106 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2016

مستراح مسجد ملت !

مستراح مسجد ملت !

سی چهل سال پیش تمام اعضای بدنم سالم بود، بدین خاطر به شهرداری رفتم و وصیت کردم پس مردنم، اعضای بدن مرا به تن کسانی که احتیاج دارند پیوند بزنید.

حالا هیچ جای بدنم نیست که تیغ جراحی نخورده باشد. ناخن شست پاهایم سه بار کشیده شده. ( به دلیل کفش تنگ پوشیدن)
بیصه ام به دلیل وزن سنگین برداشتن. (گلاب به رویتان) بواسیرم به دلیل کون گشادی. ( زیاد روی صندلی نشستن) قلبم دو بار عمل شده.( به هزار دلیل) کبد، کلیه و ریه سالمی هم ندارم. از زخم معده ام را نمی گویم.
نشستم با خودم اندیشیدم، دیدم کاری من کردم، آب گندیده در سقاخانه ریختن است. رفتم به شهرداری وصیت نامه ام را به دلیل های بالا پس گرفتم. و به فرزندانم گفتم، وقتی که من مردم، جسدم را بسوزانید و خاکسترش را بر باد دهید.
به جون شما قسم، خیلی دلم می خواست وصیت کنم که خاکسترم را در «مستراح مسجد ملت» بریزند. ولی در هیچ جای ایران مسجدی به نام مسجد ملت با چند مستراح تمیز وجود ندارد.اما تا دلتان بخواهد، در تمام شهرها و ده های ایران، مسجد شاه، مسجد امام، مسجد امامزاده و صدها مسجد بزرگ و کوچک به نام های گونانگون در این دوران چند صد ساله بنا شده. و در تمام این مسجدها مستراح اهمیت ویژه ای دارد.این در صورتی است که تمام این «مسجد ها و مستراح هایش» به هزینه ملت ساخته شده.
نامردها یک مسجد به نام ملت بسازید که اگر کسی خواست، بتواند پس از مردن خاکسترش را در مستراح آن بریزید،

15 آذر 1395 ــ 5 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2016

اینها هم مانند من جزو مردگانند!

اینها هم مانند من جزو مردگانند!

چند سال پیش در»گراندپلاس» بروکسل بودم که دیدم عده ای مشغول آماده کردن دستگاه های فیلم برداری هستند. کارگردان هم مرتب چپ و راست می رود و به دیگران دستور می دهد که چکار بابد بکنند. در یک «کاروان» دو نفر مشغول ، آرایش ( گریم) کردن چند هنرپیشه بودند.
یکباره کارگردان چشمش به من افتاد و نزیکم آمد و گفت:  می خواهی توی این فیلم بازی کنی؟ آیا تو کنون نقشی در زندگی بازی کرده ای؟ انتظار چنین پرسشی را از او نداشتم، هیجان زده گفتم، البته، چه نقشی را باید بازی کنم؟
ــ شما و دو نفر دیگر باید نقش مرده را بازی گنید، کافی است روی زمین آنطور که من می گویم، بخوابید و چشمان تان را ببندید.
چند دقیقه بعد، روی زمین آنگونه که کارگردان می خواست خوابیدم و چشم هایم را بستم که پس از چند لحظه احساس کردم که به درستی ( واقعا) مرده ام. «وجودم ازهر چه دانایی، اندیشه، حافظه، احساس، خیال و آرزو خالی است. نه گذشته برایم معنی دارد و نه آینده. آزاد بودم». نمی دانم چه مدت در این حال بودم که احساس کردم یکی مرتب به من سیلی می زند. چشمانم را باز کردم. کارگردان بود. با لبخندی گفت: فکر کردم تو مرده ای. دستم را گرفت و از زمین بلندم کرد و گفت:  تو نقش مرده را خوب بازی می کنی. نشانی و تلفنم را گرفت و ادامه داد: پس از این هر وقت به کسی احتیاج داشتیم که نقش مرده را بازی کند خبرت می کنیم.
دوستان؛ از آن زمان تا کنون کارگردان بیش از ده بار به من تلفن کرده و من هم نقشم را خوب بازی کرده ام. بدون شرم بگویم: من جرو مردگانم. در حالیکه لباس گرم پوشیده ام، از کنار کسانی که از سرما می لرزند رد می شوم. در حال غذا خوردن مشغول تماشای کسانی که از گرسنگی می میرند در تلویزیون هستم. خوشحالم زمانی که می بینم، چند گرگ مشغول دریدن آهویی هستند. آخرگرگ ها هم خدا آفریده و حق زندگی دارند، اگر ندرند از گرسنگی می میرند.
پوزش می خواهم؛ تلفن زنگ می زند، آلو، خودم هستم، سلام، بله جای پیشین، سر ساعت ده، سه شنبه، به چند نفر دیگر هم برای بازی کردن نقش مرده احتیاج دارید؟ صبر کنید؛  من با چند نفر از دوستانم هستم.
دوستان، حاضرید نقش مرده را بازی کنید. بله ــ بله با شوق زیاد می خواهند، اینها را هم با خودم میاورم. قول می دهم از من بهتر بازی کنند. آخر اینها هم مانند من جزو مردگانند.
15 آذر 1395 ــ 5 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2016

اگه چند تا ماچ می خواد بیاد!

اگه چند تا ماچ می خواد بیاد!

چند سال پیش خانه دوستم هوشنگ بودم. مادر زنش هم از ایران آمده بود. این خانم چند سالی است که از همسرش جدا شده. در حالیکه چایی، شیرینی و میوه می خوردیم. هوشنگ گفت: ما دلم مان می خواهد «مامان» (مادر زن) پیش ما بماند، خودش هم موافق است، ولی این کار غیر ممکن است، مگر اینکه با مردی ازدواج کند. من گفتم: اتفاقا دوست من «حبیب» انسان بسیار شریف، ساده و بی غل و غشی است. فکر می کنم برای خدمت به هموطنانش از هیچ کاری دریغ نکند.
من با حبیب در این مورد صحبت کردم، او گفت ببینیم، «تا خواست خدا چه باشد؟» چند روز بعد با حبیب به خانه هوشنگ رفتم. پس از صحبت از همه جا و همه چیز قرار بر این شد که «مادر زن» یک ماه به خانه حبیب برود، در این مدت مانند خواهر برادر زندگی کنند، اگر توانستند با هم بسازند، به زندگی مشترک ادامه بدهند.
کم و بیش، دو ماه پس از این جریان به دیدار «هوشنگ» رفتم، و با شگفتی دیدم، مادر زن آنجاست. خانم تا مرا دید، با داد و بیداد گفت: این تحفه را از کجا برای من گیر آوردی. با شگفتی پرسیدم چه شده؟ مادر زن گفت: وقتی به خونه اش رفتم، پس از اینکه چایی و شیرینی برام آورد، نشست و گفت: بین خانم، «من یک آدم دین دار هستم.» فکر می کنم که هیچ کاری بدون خواست خدا انجام نمی شه. یک برگ از درخت نمی افته بدون خواست خدا. یک قطره باران نمی باره، مگر به خواست خدا. همین الان چند میلیارد زن مرد مشغول پخت و پز و خوردن و خوابیدن و کارهای دیگر هستند، یک ــ یک انها به خواست خداست. در این لحظه چند میلیون ماشین در دنیا در حرکته. خدا به انها می گه، کجا برن و کجا نرن! همین حالا که شما جلوی نشسته ای، به خواست خداست، قبول دارید؟ گفتم بعله. مرتیکه بی تربیت گوزید و گفت این هم به خواست خداست. خندیدم و پیش خودم گفتم، ببینیم آخرش چی میشه. از آن به بعد چپ می رفت، راست میرفت می گوزید و آروغ میزد. عصبانی می شدم، داد می زدم. خیلی خونسرد می گفت: خانم چرا عصبانی میشی، با خواست خدا که نمی شه کاری کرد.
یک روز مهمان داشتیم، رفت چایی آ ورد نشست. دیدم  «زیپ» شلورش بازه، هر چی خواستم با علم و اشاره به او بفهمونم که زیپ شلوارت بازه، بکش بالا، نفهمید. آخر سر عصبانی شدم و داد زدم، مرد حسابی زیپ شلوارت رو ببند. خیلی خونسرد گفت: پر نداره که بپره. اینم خواست خداست. سر یک ماه با پر رویی گفت: خب، یک ماه گذشت، دوره خواهر و برادری تموم شد، حالا یه ماچ بده. گفتم: ماچ و زهر مار، آقا خیلی با ادب تشریف دارند، ماچ هم می خواهند. دیدم دیگه تحمل این مرتیکه بی ادب و پر رو رو ندارم. چمدانم را دستم گرفتیم که بیام، دیدم اومده، چمدونم  برداشت، توی ماشین گذاشت و رساندم اینجا. من را بگو که خیال کردم می آید با هزار خواهش تمنا جلوم را می گیره. وقتی رسیدیم، توی همین راهرو، جلوی چشم همه با پر رویی تمام گفت: حالا دو تا ماچ بده واست نگهدارم. منم عصبانی پریدم چند تا ماچش کردم. ولی بین خودمان باشه، مرد بسیار مهربان و خوبی بود، بیشتر از من کار خونه می کرد، هر وقت خرید می رفتیم، نمی ذاشت من کیسه سنگین دستم بگیرم، و خیلی خوبی های دیگه. خیلی دلم می خواد بهش تلفن کنم، بگم اگه چند تا ماچ می خواد بیاد، ولی روم نمیشه. اگه دیدیش از قول من بهش بگو.
13 آذر 1395 ــ 3 دسامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2016

نشاشیدی شب درازه ؟

نشاشیدی شب درازه ؟

عمه جانم از آمریکا تلفن کرد. تا گفتم سلام، گفت سلام و زهر مار، هرکی از ننه اش قهر کرده یک چیزی در باره «فیدل کاسترو نوشته، تو هی یک غلطی بکن و چیزی بنویس. گفتم عمه جان چی بنویسم؟ گفت: بعد از مرگ نابهنگام روانشاد، خدا بیامرز، مرحوم فیدل کاسترو، یک میلیون کوبایی در «میامی» ریختن تو خیابون، خوشحال، زدن کوبیدن و رقصیدن. به یکی شون گفتم: *«نشاشدین شب درازه». با هزار زحمت بهشون توضیح دادم که صبر کنین ببینین آخر کار چی میشه.
بهشون گفتم: درسته که آزادی نبود، ولی تا حالا آموزش و پروش  و درمان مجانی بود و مسکن مجانی بود. مردم کم داشتن، ولی هیچ کس جلوی در بیمارستان یا از گرسنگی نمی مرد. گوشه کنار خیابون معتاد دیده نمی شد. ولی تا دو ــ سه سال دیگه به اسم دمکراسی و حقوق بشر تحریم ها برداشته میشه. اولین چیزی که وارد کوبا میشه «کوکاکولا و مک دونالد» بعد ماشین های رولزرویس، پرژ، مرسدس و هزار جور کوفت کاری، بعدش انواع مزون های معروف در اونجا شعبه واز می کنن. بعدش مواد مخدره زیادمیشه، کنار خیابون ها پر میشه از گدا و معتاد.سران حکومت ثروتمند میشن، مردم فقیر و گرسنه، جنایت زیاد میشه.
سال 1357 ــ 1979 وقتی انقلاب شد و شاه رفت، مردم خوشحال مثل شما الاغ ها تو خیابون ها به هم شرینی تعارف می کردن که بعلــــــــــــه شاه رفت و حالا آزادی میشه، نون و برق و مسکن مجانی میشه. ایران میشه بهشت روی زمین، دسته دسته مردم از تمام دنیا مهاجرت می کنن به ایران…شرح دادم که دوسال نشده بود که جنگ شروع شد، هزار بدبختی دیگه از جمله پر شدن زندانها، فرار هزاران نفر به خارج از کشور، چپاول کشور به وسیله آخوندها، ووو.

ببینید بعد از فروپاشی اتحاد جمهوری شوروی چه بلایی سر مردم روسیه اومده. میلیارد ـ میلیارد پولشون اومده تو بانک های غرب، این در حالی است که خیلی از مردم در فقر مطلق زندگی می کنند. دزدی، جنایت، معتاد و کلاهبرداری زیاد شده. صبر کنید، جوجه رو آخر پاییز میشمرن. خوشحالیتون تبدیل به گریه میشه.

*کودکی هر شب در رختخواب خود می شاشید. شبی چون زودتر از موقع خوابش برده بود، زودتر از خواب بیدار شد و چون تشک خود را خشک دید خندان و شادان با صدای بلند به مادرش گفت: مادر جان امشب نشاشیده ام. مادر گفت: ننه جان، غم مخور، هنوز اول شب است و اگر نشاشیده ای شب دراز است.
7 آذر 1395 ــ 27 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2016

بچه گربه ای که می خواست سگ باشد.

بچه گربه ای که می خواست سگ باشد.

این داستان را برای نوه دوست بلژیکی م «فلیپ » دختر بچه چهارساله به زبان فرانسه تعریف کردم، و سخت مورد توجه  او قرار گرفت.
)  il y avait une fois ) یک دفعه یه بچه گربه بود به اسم »  papul پاپول» که دلش نمی خواست گربه باشه، با بچه گربه های بازی کنه. می خواست سگ باشه با توله سگ ها بازی کنه. واسه همین خاطر رفت تو لباس »  plutoپلوتو سگ والت دیزنی» خواست با توله سگ ها بازی کنه، خواست هاف ــ کنه که میو ــ میو کرد. توله سگ ها مسخره اش کردن و باهاش بازی نکردن. نا امید رفت با بچه گربه ها بازی کنه، بچه گربه ها لباسش رو کندن و بهش خندیدن . غمگین رفت با گنجشک ها بازی کنه، اونام پر زدن رفتن. خواست با بچه موش ها بازی کنه، اونام فرار کردن رفتن تو سوراخشون. گریه کنون رفت پیش مامانش و تمام داستانش رو تعریف کرد. مامانش گفت: برو از «عمو اردوخانی» بپرس که چکار باید بکنی. (شما می توانید نام خودتان به جای نام من بنویسید. بهتر است موقع تعریف کردن یک کمی روعن داستان را زیادتر کنید)
وقتی «پاپول» اومد پیش من، بغلش کردم و نازش کردم و بردمش مدرسه پیش بچه گربه ها. تا اونها دیدنش، خوشحال شروع کردن باهاش بازی کردن. پاپول گفت: عمو اردوخانی من خیلی داستان واسه بچه ها بلده. اونام از من خواستن که براشون یک داستان تعریف کنم. گفتم: امروز نه، ولی دفعه دیگه براتون داستان » بچه گربه ای که سر کلاس همیشه خواب بود» رو تعریف می کنم. هرکی که خودش باشه بقیه بیشتر دوستش دارن تا اینکه بره تو پوست یکی دیگه.
14  آبان 1395 ــ 4 نوامبر 2016 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها