نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2020

آقا مفید !

آقا مفید !

با درگذشت بهمن مفید، به یاد روانشاد آقای غلامحسین مفید،(آقا مفید) پدر بیژن، بهمن، و … افتادم.
آقا مفید درویش نبود. ( درویش یعنی گدا، مفت خور، سربار جامعه) بلکه  اوعارفی بود. عارف از تن پروی به دور است، و سر مشق جامعه و آموزگار اخلاق.
آقا مفید، با شوهر خواهر من علی قریب خویشاوندی نزدیک داشت. و خانه شان  در خیابان شهبار، روبروی ورزشگاه شماره 3 تقریبا دیوار به دیوار بود. خانم مفید و آقا مفید با شوهر خواهر و خواهر من رفت و آمد داشتند.
آقا مفید چشم دلش سیر بود. گویی دنیا مال اوست. به یاد دارم وقتی در خانه خواهرم یک لقمه نان پنیر و گردو میخورد، گویی بهترین خوراک دنیا را خورده. یک استکان چایی تلخ را چنان با لذت می نوشید، گویی، جام شرابی هفت ساله نوشیده.
آقا مفید به فروسی سخت علاقه مند بود، و شاهنامه را خوب می شناخت، بدین جهت نام فرزندانش را هم «بیژن، منیژه، بهمن، اردلان، گرد آفرید انتخاب کرد»از هر موقعیتی سود می برد، شعر های شاهنامه  می خواند.
فراموش کردم شغل آقا مفید چه بود! ولی میدانم در وزارت فرهنگ کار می کرد، چه کار نمی دانم.
( پیش از کودتای 28 مرداد سال 1332 ) صبح جمعه رادیو تهران برنامه کودکان داشت. یکی از کارهایی که آقا مفید که با دل جان انجام می داد، به دبستان ها میامد عده ای از بچه ها جمع می کرد، در برنامه کودک یک تاتر برگرفته از داستان های شاهنامه ترتیب می دید. آقا مفید در این برنامه با چند تا از بچه ها که صدای شان خوب بود، به مدت 15 دقیقه نقالی می کردند، در ضمن کوبیدن قاشق به روی کاسه، و روی تنبک کوبیدن، صدای به هم خوردن شمشیر و طبل در میاوردند.  در چند دقیقه آخر برنامه یک سرود میهنی بر گرفته از شاهنامه نیز خوانده می شد. در یکی از این برنامه ها من هم شرکت داشتم. سال 1331کلاس پنجم دبستان بودم.   
خانم مفید هم از نطر اخلاقی دست کمی از همسرش نداشت. زنی صبور با گذشت و چشم و دل سیربود. خانه شان را به خوبی به یاد دارم. با درخت اوکالیپتوس در حیا ط شان. قیافه همه شان را به خوبی به یاد میارم. فرزندان شان، بیژن، منیژه، بهمن، گردآفرید، اردلان، و به ویژه قیافه و حرکات دوست داشتنی آقا مفید و خانم مفید را.  
خاطرات بیشتری دارم از آنها که حوصله نوشتنش را ندارم. به هر حال، آقا مفید و همسرش انسان های شریف، مهربانی بودند که پس از گذشت، 60 ــ 70 سال فراموش نکرده ام. من و بهمن با چند ماه اختلاف همسن و گاهی هم همبازی بودیم.
28 مرداد 1399 ــ 18 اوت 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 11, 2020

داستان کوتاه، شیطان باز هم!

داستان کوتاه، شیطان باز هم ؟

در جنگ عراق و ایران، مسجد یکی از دهات دور افتاده ایران ویران شده بود. مردم آنجا پولی برای باز سازی آن نداشتند. دولت هم در اندیشه باز سازی نبود. ملا محمد پیش نماز مسجد، شب و روز دست به دامن خدا می شد و دعا می کرد، و از خدا می خواست معجزه ای رخ دهد، شخص ثروت مندی راه به آنجا بیابد، و از سر دلسوزی این مسجد را از نو بسازد.
یک شب ملا محمد در حال التماس از خدا به خواب رفت. شیطان را در خواب دید. شیطان به او گفت: ملامحمد،  من مسجد را از نو می سازم، به شرطی که نخستین نفری که وارد مسجد شود، مال من باشد. ملا محمد پذیرفت.

 فردا صبح وقتی مردم از خواب بیادار شدند، ناگهان چشم شان به مسجدی با دو مناره بلند پر از نقش نگار افتاد و گنبدی از طلا. یکباره مردم به طرف مسجد هجوم بردند، ولی دیدند شیطان در حیاط مسجد با لبی خندان، پا بر لب حوض کاشی کاری گذاشته. هیچ کس جرات نکرد به درون مسجد برود. در این بین ملامحمد سوار بر خرش جمعیت را شکافت و تا دم درِ مسجد آمد، از خر پیاده شد، پشت خر ایستاد، با عصایش چنان محکم به کپل حیوان  کوبید که خر بیچاره عر عر کنان تا دم حوض دوید.
شیطان اخم در هم کشیده، گفت: ملا باز هم در دام ریا کاری تو افتادم و از دیدگاه پنهان شد.
12 آذر 1382 ــ 3 دسامبر 2003 ــ اردوخانی ــ بلژیک.   

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 1, 2020

بیشتر مردم ایران این وضع را دارند!

بیشترمردم ایران وضع همین مرغ رادارند!

ستالین در یکی از جلسات معمول خود ، خواست که برای او مرغی بیاورند:
او آن را گرفت و در حالیکه با یك دست گلوي مرغ را می فشرد با دست دیگر شروع به کندن پرهای آن مرغ کرد
مرغ از درد فریاد می زد و سعی می کرد از هر راهی که شده فرار کند ولی نتوانست چون دستان استالین برای او خیلی نیرومند بود
‏خلاصه استالین بدون هیچ مشکلی توانست همه پرها را از بدن مرغ بکند و پس از پایان کار به یارانش گفت: «حالا ببینیدچه اتفاقی می افتد..
او مرغ را روی زمین گذاشت و از او دور شد ، رفت تا مقداری گندم بیآورد
‏همکارانش در کمال تعجب او را مشاهده می کردند ، درحالیکه مرغ بیچاره در حال درد و خونریزی بود .
سپس استالین با دانه های گندمی که در دست داشت مرغ را به هر گوشه از اتاق بسمت خود میکشید..
در همه این مراحل مرغ پی در پی او را تعقیب میکرد و قدم به قدم دنبال او میرفت.‏در این مرحله استالین به دستیاران متعجب خود روی کرد و گفت : در یک جامعه خفته ، ساده لوحها به همین راحتی اداره می شوند
مشاهده کردید که مرغ با وجود تحمل تمام دردهائی که من برای او ایجاد کردم باز هم مرا تعقیب کرد تا دانه ای برای زنده بودنش از من بگیرد…‏
جامعه ی ساده لوح هم به همین راحتی اداره میشود
یارانه….
سهام عدالت….
مسکن مهر….
بازار بورس…..
صنعت خودروسازی و ثبت نام ماشین
ثبت نام مسکن و……
و هزاران کلاه گشاد دیگر…..
الان بیشترمردم ایران وضع همین مرغ رادارند..

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2020

می خواهید گاندی باشید، یا استالین

می‌خواهید گاندی باشید یا استالین ؟

:
گاندی از هيچکس نفرت و کينه در دل نداشت، او ۳۰ سال با انگليس مبارزه کرد بدون اینکه حتی از يک کلمۀ تند و نيشدار ضد انگليسی استفاده کند.

:
گاندی به سادگی در ميان مردم می‌زيست و مانند همه رفت‌وآمد ميکرد، اما مردم نمی‌دانستند استالين کجا زندگی می‌کند؛ در مسکو يا خارج از آن. وقتی در مراسمی به ميان مردم می‌آمد پليس مخفی تمام خيابان‌های اطراف را زير نظر داشت

:
گاندی اميدوار بود که حتی دزدها را درمان کند و استالين مجازات مرگ برای کودکان مجرم بالای ١٣ سال را در ۱۹۳۵ تصويب کرد

:
گاندی خالی از خشونت و اهل دوستی بود، ولی استبداد استالينی بر سرکوب، شکنجه و ترس استوار بود.

:
گاندی مي‌گفت: «هرگز مطمئن نيستم که درست می‌گويم، اما در شوروی هميشه و در هر موضوعی حق با رئيس استالين بود.

:
گاندی همواره پذيرای شنيدن سخن ديگران بود و آمادگی داشت نظر خود را عوض کند، اما استالين خود را حقیقت مطلق می‌پنداشت و خواهان اطاعتی بی‌چون و چرا بود.

:
گاندی در هنگام بروز خطا خود را سرزنش می‌کرد، اما استالين ديگران را متهم می‌کرد.

:
گاندی اهل گفت‌وگو بود، آزادی و عدالت را ارج می‌نهاد و به کارهای آموزشی برای پيشرفت مردم باور داشت، اما در شوروی همۀ پيشرفت‌ها در خدمت حکومت و شخص استالين بود. بنابراين آنچه را استالين نمی‌پسنديد، مردم نبايد می‌دیدند، می‌خواندند يا می‌نوشتند.

:
از ديدگاه استالين کسب قدرت و حفظ آن هدف نهايی بود و هر وسیله‌ای برای رسيدن به این هدف توجيه مي‌شد.
این ورق‌های تاریخ را با تدبیر ورق بزنیم.

#
نصرت_الله_محمودزاده

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 17, 2020

بچه پر رو!

بچه پر رو!

شاغلام داشت تعریف می کرد، واسه رفیقش آقا جلال: آره این کره خر جمشید پسر ما انقدر پر روست که حساب نداره. یهش می گم برو نون بگیر، میگه من نون بگیرم تو بخوری. میگم تخم سگ پولش رو من میدم. میگه هرکی پولش رو میده خودش هم میره میگیره. داشتم با ننه اش ور می رفتم ، یه دفعه دفترچه مشقش رو آرود گفت میخوام مشق کنم، تو بمیری اهل درس مشق نیستا. گفتم: این دوزار و بگیر برون توکوچه بازی کن، گفت: زکی، بابای فتحعلی بهش یه تومن میده. من به تو که بابامی دوست دارم، اونم ننه امه و واسم عزیزه، تخفیف کلی میدم ، نفری چاره زار، جمعش میشه هشه زار، یک شهی هم کمتر نمیشه، و گرنه داد می زنم.
30 مهر 69 ــ 22 اکتبر 1990 ــ از کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها:» نوشته خودم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 14, 2020

یک روز تاریخی !

یک روز تاریخی!

60 تا بودیم تو یه کلاس، مال یک محل. 5 تا حسن، 4 تا حسین، 3 تا ابوالفضل، سه تا صادق، یه جعفر، 6 تا محمد، 4 تا رضا، 5 تا عباس، یه زین العابدین بیمار، 3 تا تقی، 2 تا قاسم، 3 تا ابولحسن، یه نصرت، 5 تا مهدی، 2 تا حمید، 3 تا احمد، 4 تا جلال. یه اصغر،. یه سیروس، یه کوروش، یه فرخ،، یه فرهاد، یه فریبرز، یه فرامرز، یه فردین، یه افشین، 2 تا پرویز.
وقتی شلوغ شد کلاس، ناظم اومد با شلاقش، داد زد سرما! ای لاغهای بی شعور بی پدر مادر، ای احمق های بی سواد، به صف برین بیرون، یکی ده تا شلاق کف دسته تون، هرکی باید بزنه بغل دستی شو، هر کی قایم نزنه، میخوره از من لقد تو سری.
من بودم اول صف، گفتم آقای نظم: اجازه داریم؟ گفت خفه شو، یازم شاشت گرفته، بی شعور. گفتم نه به جون مادرم، میخوام بپرسم کسی حق داره بزنه چند تا معصوم. زد تو سرم با شلاق (تسمه پروانه ماشین) و گفت ای خر بی شعور الاغ، گوز به شقیقه چه ربطی. گفتم: غیر از، یه سیروس، یه کوروش، یه فرخ،، یه فرهاد، یه فریبرز، یه فرامرز، یه فردین، یه افشین، 2 تا پرویز. ما همه هستیم معصوم. اون میزد توی سرم با شلاق، من می زدم حرف خودم، نگاه کنین آقا از ته صف 5 تا حسن، 4 تا حسین، 3 تا ابوالفضل، سه تا صادق، یه جعفر، 6 تا محمد، 4 تا رضا، 5 تا عباس، یه زین العابدین بیمار، 3 تا تقی، 2 تا قاسم، 3 تا ابولحسن، یه نصرت، 5 تا مهدی، 2 تا حمید، 3 تا احمد، 4 تا جلال. یه اصغر. تا تونست زدو سرم، تو کمرم، به پاهام، با لقد ( لگد) از عصبانی ات دهنش کف کرد. فریاد می زدم، یا امام حسین، یا قمر بنی هاشم به دادم برسید.یه مفم از توی یه کلاس اومد بیرون، گرفت دست آقا ناظم، گفت ببخشید این خره الاغ رو، نمی فهمه چه گهی می خوره، چه غلطی کرده، نفهمید ببخشید. افتاده بودم روی زمین، از دماغم خون میومد، تما تنم درد می کرد. چند متری که آقا ناظم دور شد از من پشت سرش دهن کجی کردم. داد زدم اقا بخشیدین ما رو! آقا معلم گفت، بعله آقا ناظم بخشیدن. گفتم منم بخشیدم اقا رو. خدا گناه همه رو ببخشه، دوباره حمله کرد به من با لقد و شلاق، ای کره خر و پر روی بی پدر مادر، جای تو هست توی طویله؛ نه تو مدرسه. ظهر که می رفتیم خونه، من با سرو صورت خونی، میخندیدم با بچه ها، مسلمون و کافر.
خوب کیف کردیم اونروز، درس تاریخ بود و یک روز تاریخی. از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته خودم
یکشنبه , 27 خرداد 1369 ــ 18 ژوئن 1990 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 29, 2020

طلب عفو نمودم!

طلب عفو نمودم!

یکی از بزرگان اهل سلوک را نالان گریان دیدم. پرسیدمش: تو را چه می شود، ای بزگ مرد. گفتا، مپرس واز حال نزارم ببین.آنکه « وفقا لأمي ، لقد صنعت من الذهب،عندما وصلت إلى سن البلوغ ، بدوت مثل الفولاذ المائي»
                                                        (به قول مادرم از طلا بود، به سن بلوغ که رسیدم، پولادی آب دیده شد)، در پس هیچ کوچه ای نگذاشتم اش، عمری با هزار زحمت هفتاد شهر را برای رضایت خاطرش زیر پا گذاشتم، همیشه اشک شادی اش از دیده او روان بود،
چندی بود که هر زمان به «
ذهبت إلى المرحاض» (به مستراح می فتم) احساس سوزش می کرد. چند ماهی به روی خود نیاوردم، تا اینکه دیدم«دموع الفرح دموع دموية» ( اشک شادی اشک خونین شده) با ترس و از روی اجبار به «مريض بالمنزل» رفتم. پس معاینه و چند بارسیخ کردن در او، و انگشت در معقد من، گفتند، پرستات تو چرک کرده. و انتی بیویک دادند. و اکنون هم خون از او میاید، و قرار است ماه دیگر عمل جراحی کنند، اکنون هم هربار که به مستراح می روم می سوزد اشک خونین از او سرازیر است. باریً نگاهش کردم و گفتم: ای جناب بی انصاف، به یاد بیاور که از طلا بودی و پولاد آب دیده گشتی، ومن در زندگی هدفی جز رضایت خاطر آن وجود مبارک نداشتم، به یاد بیاور اشک های شادی ات، اکنون کاری کرده ای که اشک خونین از دیده من و تو روان است.
جناب فرمود: آروده اند، حکیمی عزراییل را در خواب دید، از او تمنا کرد که دوسال پیش از مرگش او را خبر کند. عزراییل دست بر دیده نهاد و سر تا به زانوخم کرد.
پس از چندی حکیم کمر درد گرفت، چندی بعد پا درد، پس از آن گوشش کم شنوا شد و چشم کم سو، الغرض هر سال دردی به دردهای اش افزوده شد، تا اینکه شبی عزراییل به دیدار او آمد و گفت: «  لقد جئت لأخذ حياتك  »!(آمده ام جان تو را بگیرم).
حکیم گفت:« أو حضرة عزرائيل» (یا حضرت عزراییل) تو قول دادی قبل دو سال قبل از مرگم مرا خبر کنی!
«قال عزرائيل » وقتی که کمر درد گرفتی، اولین خبر بود، پس از آن هر دردی خبر از من بود، تو«عين البصيرة» (چشم بصیرت) (بصیرت = هوشیاری، دانایی) نداشتی، تا با نخستین درد از نزدیک شدن مرگت آگاه شوی.

جناب اضافه فرمود: اکنون ای اهل سلوک، آشنا به تمام ملوک، اولین بار که سوختم و سوختی، سوزش ها هی تکرار شد، به روی خود نیاوردی، تا اینکه اشک خونین از دیده من تو روان گشت، انگاه به نزد طبیب رفتی. اگر همان نخستین بار، یا دومین بار به نزد طبیب رفته بودی، امروز من تو خون نمی گریستیم.
شرمنده سر خم کرده، نوازش اش کردم، و طلب عفو نمودم.
 الجمعه 6 شوال 1441= 9 خرداد 1399 ــ 29 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ الأردوخاني  ـــ بلجیکی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2020

خیلی خری!

خیلی خری !

باور کنید از خودم خر تر ندیدم، از صد تا طویله خر ، خر ترم، باید به من جایزه نوبل خریت داد.این حرف دلیل فرتنی نیست، بلکه خود شناسی است.
چند سال با همسرم رفتیم سوپر مارکت. در بارگینگ جای خالی پیدا نکردم. جلوی دو تا ماشین پارک کردم. همسرم رفت به سوپر مارکت ، من درون ماشین نشستم. هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که یک خانم جوان زیبا پرید تو ماشین و گفت: اگه صد یورو ندی داد می رنم، داد می زنم تا زنت بیاد، بهش می گم که من مترس اش هستم، یک هفته است که میگه امشب میام، فردا شب میام، به من قول داده که از تو طلاق بگیره و با من ازدواج کنه، خلاصه آبروت را جلوی زنت و همه می برم. من با لبخندی گوش کردم و گفتم: خانم، من پول ندارم، کیف پولم را دادم به زنم، بره خرید، صبر کن تا بیاد، کیفم را ازش بگیرم و پول به شما بدم. گفت دروغ می گی. خیال می کنی من احمق ام.و و

در این بین زنم آمد، با اشاره چشم پرسید این کیه؟ گقتم کیف پولم رو بده. کیف را داد به من ، باز کردم 60 یورو بیشتر درون کیف نبود، پول را به خانم نشان دادم و گفتم : ببخشید بیشتر از این توش نیست! پول را ازدست من قاپید و پیاده شد و در رفت.
زنم امد کنار من نشست و گفت: این کی بود؟ من هم رو راست جریان را برایش تعریف کردم. یکدفعه دادش بلند شد که تو چقدر خری، من میومدم از ماشین مینداختمش ییرون، پلیس خبر می کردم، این زن ها سابقه دارن…
مثل بچه یتیم کتک خورده سرم انداختم پایین و گفتم: بیچاره زن، حتما احتیاج داشت، شاید می خواسته واسه بچه اش لباس  و غذا بخره. … زنم از عصبانی ات  داشت می ترکید، نمی دانست چه بگوید، یک 5 دقیقه ای سرش انداخت پایین و نفس نفس زد و، بعدش تو چشمانم نگاه کرد و دستش را گذاشت رو رانم و گفت: می دونستم خری، اگر خر نبودی، دوستش نداشتم، ولی نه به این خری و یک ماچ گنده هم از لپم کرد. گفتم: بین خودمون باشه، این ماچ 60 یورو میارزید. خندید و گفت: کی میخوای یاد بگیری؟
  31 اردیبهشت 1399 ــ 20 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 19, 2020

دیدار با شمس و یک چینی در صحرایی سوزان!

دیدار با شمس و یک چینی در صحرایی سوزان

 در صحرایی خشک و سوزان تشته و گرسنه ره گم کرده ای بودم. نالان و خیزان می رفتم، که از دور شبحی دیدم.نزدیک شدم، به پیر مردی برخود کردم که با دستاری بر سر که نیمش از پشت سرش آویزان بود، پشمینه شتری بر تن. و زمزمه می کند:
میانِ باغ گلِ سرخ‌ های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد!

به باغ خود همه مستند، لیک نی چون گل، که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سالِ نشاط است و روز روزِ طرب، خُنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد، چو ما، به مجلسِ گل، کسی که ساقیِ باقیِّ ماهرو دارد؟
به باغ جمله شرابِ خدای می‌نوشند، در آن میانه کسی نیست کاو گلو دارد

عجایب‌اند درختانش، بکر و آبستن، چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد

«هزار بار چمن را بسوخت و باز آراست، چه عشق دارد با ما، چه جست و جو دارد»

یک کمی گوش کردم، یکباره دو «دیناریم» افتاد، ای بابا این شمس تبریزیِ که مولانا جلاالدین رومی را دیوانه خودش کرده. در دل گفتم: مولانا جون جیر جیرکتم، خیلی بد سلیقه ای. ولی خب: معشوق باید به دید عاشق خوش بیاد. جلو رفتم پهنای (عرض) ادب کردم. فروتنانه پاسخ داد و یک کمی نان و آب خواستم به من داد. قدم زنان می رفتیم که چشم مان افتاد به مردی که قفسی در دست دارد و در آن موشی است. نزدیک شدیم، دیدیم یک چینی است. از شمس پرسیدم: این چینی در بیابان بی آب و علف چه می کند؟ فرمودند،این چینی ها در اینجا بزمجه می گیرند، می برند چین، تعداشان زیاد می کند، گوشتش میخورند، پوستش را دباغی، از آن کیف و کفش می سازند، به نام پوست سوسمار. شمس دستش را بر تخمش گذاشت و گفت: زود فرار کنیم که اینها تخم ما را می گیرند، میکارند، به نام تخم ژاپونی به ممالک محروسه ایران صادر می کنند. خندیدم و گفتم: ای عارف بزرگ، ای معشوق عاشقان، سر آمد معشوقان عالم، ای انکه دیوانه کردی جلال الدین را، هراس مدار که بازار ایران پر است از تخم ژاپونی ساخت چین. اگر نیک بنگری:آنچه تو بر تن و سر و پای داری و تا زیر شلوری من و عبا و عمامه مهر و تسبیح مومنان
     
made in China  ساخت چین است. سپس او به رهی رفت و من به راهی دگر.
پس از چندی خبر دار شدم، جلال الدین دختر دم بخت نرسیده اش را به نکاح شمس در آورد. به یاد این شعر از شاعری نام آور افتادم: اگر آن ترک تبریزی به دست آرد دل ما را، به ریش و پشمش بخشم دختر ما را.

و دست به آسمان بلند کردم و گفتم خدایا! یکی که شهره علام است، دخترش را میده به این پیر مرد ریشو که دومن ارزن سرش بریزند، یکیش پایین نمی افته، مملی میخواد مادر زن قر قروش رو به ما بندازه، تا از شرش راحت شه. این شد عدالت خدایی!30 اردیبهشت 1399 ــ 19 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک ساعت 23

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 17, 2020

از این متاع بسیار دارم.

از این متاع بسیار دارم.

به دوست مهربان، با وفا و ارجمندم حسین دولت آبادی.
در بیابان کاروانی طولانی شتری را دیدم که برپشت کول بارهای های بزرگ دارند. و چنان راه می روند که گویی هر لحظه از سنکینی بار به زمین خواهند غلطید.
پشت و جلو ، سمت چپ و راست کاروان را ده ها قراولان با شمشیر های تا دم پا و سرنیزهای بلند در دست، سوار بر شترهای تند رو، کاروان را حفاظت می کردند.
پنداشتم از معدن طلا می آیند به قصر سلطنتی می روند. ضربه ای با عصایم به یکی از بارها زدم. صدای طبل در آمد. سپس به ساربان نزدیک شدم، پرسیدم بار این شترها چیست؟
آهسته گفت: به کس مگو! بارشان تظاهر است و ریا و دروغ.
ناگهان قراولان مرا گرفتند، به قل زنجیر کشیدند، که تو دزدی می خواهی به کاروان بزنی؟ خندیم گفتم:  دزد ناشی نی ام که به کاهدان بزنم، نگران مباشید که من نیز از این متاع بسیار دارم.

نظامی :

به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست . 28 اردیبهشت 1399 ــ 17 مه 2020 ــ اردوخانی بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها