نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 3, 2018

اپوزیسیون بی خردو و غافل

اپوزیسیون بی خرد و غافل!!

پس ار انقلاب اسلامی بهترین دانشجویان دانشگاه های به راحتی ویزای آمریکا گرفتند و دارای گرین کارت شدند، و هزاران نفر از انها در دانشگاه ها، موسسات پژوهشی به کار مشغول هستند. این جوانان معز های فراری هستند.

هم زمان تعدا زیادی از جوانان «دودول طلا (آقا زاده ها)» با چمدانی پر از دلار به آمریکا مهاجرات کردند، و می کنند.
پنج شش ماه پیش چند صد نفری از« اپوزیسیون بی خردو غافل» با امضای کمپینگی از دونالد ترامپ خواستند تا این دودول طلاها (آقا زاده ها) را به ایران بر گرداند. غافل از اینکه آمریکا این دودول طلاها را نگه داشته تا در صورت تغیر نطام
هریک از اینان در حکومت در جدیدمقام مهمی به دست آوردند، و حافظ منافع آمریکا، اسراییل، و کمی هم سایر کشورهای غربی باشند.
البته چندی از این دودول طلاهای پیر که به ظاهر مخالف نظام جمهوری اسلامی بودند، خرفت شدند، و با سایقه درخشانی در همکاری با جمهوری اسلامی داشتند برای ملت ایران، به ویژه نسل جوان حرف هایشان تکراری بی تاثیر است. ولی ممکن است، همانگونه که اشاره کردم؛ نسل جدید دودول طلا، جا و مقامی در آینده ایران داشته باشند.
9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 3, 2018

اپوزیسیون بی خرد و غافل

اپوزیسیون بی خرد و غافل!!

پس ار انقلاب اسلامی بهترین دانشجویان دانشگاه های به راحتی ویزای آمریکا گرفتند و دارای گرین کارت شدند، و هزاران نفر از انها در دانشگاه ها، موسسات پژوهشی به کار مشغول هستند. این جوانان معز های فراری هستند.

هم زمان تعدا زیادی از جوانان «دودول طلا (آقا زاده ها)» با چمدانی پر از دلار به آمریکا مهاجرات کردند، و می کنند.
پنج شش ماه پیش چند صد نفری از« اپوزیسیون بی خردو غافل» با امضای کمپینگی از دونالد ترامپ خواستند تا این دودول طلاها (آقا زاده ها) را به ایران بر گرداند. غافل از اینکه آمریکا این دودول طلاها را نگه داشته تا در صورت تغیر نطام
هریک از اینان در حکومت در جدیدمقام مهمی به دست آوردند، و حافظ منافع آمریکا، اسراییل، و کمی هم سایر کشورهای غربی باشند.
البته چندی از این دودول طلاهای پیر که به ظاهر مخالف نظام جمهوری اسلامی بودند، خرفت شدند، و با سایقه درخشانی در همکاری با جمهوری اسلامی داشتند برای ملت ایران، به ویژه نسل جوان حرف هایشان تکراری بی تاثیر است. ولی ممکن است، همانگونه که اشاره کردم؛ نسل جدید دودول طلا، جا و مقامی در آینده ایران داشته باشند.
9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک


رابطه تحریم ها و بالا رفتن قیمت طلا و بی ارزش شدن … مردان جوان.

حضرت آقای ترامپ پس از لغو برجام و تحریم ایران بزرگترین جنایت و خیانت را به مردان جوان روا داشت، و خسارت زیادی به آنها وارد کرد.
اکنون قیمت یک چهارم سکه یک ملیون تومان است. همین سکه پیش از انقلاب هزار تومان بود.
دختر عمه من که با دکتر … فرزند … که در سال 1347ازدواج کرد مهریه اش  یک چهارم سکه بود.
همین چند روز پیش نوه این دو نفر که می خواست با دختر یکی از بستگانش ازدواج کند، خانواده دختر برای مهریه درخواست 100 سکه تمام که هر کدام قیمت شان بیش از چهار ملیون تومان می شد کرده بود.(چهارصد ملیون تومان، اگر در حساب راشتباه نکنم) مادر بزرگ پسر که از این درخواست سخت عصبانی شده بود، داد زد، یعنی دول نوه دودول طلای من انقدر بی ارزش شده که شما چنین درخواست سهمگینی دارید، این مقدار سکه همیشه می تواند تهدیدی از طرف دختر شما نسبت به پسر من با شد، و او می تواند به هر بهانه درخواست مهریه اش را بکند. مهریه من یک سکه یک چهارم بود که قیمتش از در آن زمان بیش از هزار تومان نمی شد. مادر دختربا خنده بد جنسی گفت: با این لغو برجام و بالا رفتن هزینه زندگی و به ویژه طلا،  دودول ها بی ارزش شدند، طلا تنها چیزی است که قیمتش بالا می رود پایین نمی آید. ببخشیدآً! حالا آن چی چیزطلایی  شوهرهایمان هم مفت نمی ارزه، ولی آن سکه هزار تومانی شما الان شده یک ملیون تومان.
9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 25, 2018

آخوند راستگو !

آخوند راست گو!

«محسن» گفت: «انقدر نگین» آخوند خوب اون آخوندیه که به دنیا نیومده. انقدر نگین آخوندها همه شون دروغ گو و ریاکارن. آخوند راستگو هم پیدا می شه. پسر عمه ام ( صادق) امام جمعه مسجد محله مون یکی از راستگو ترین آخوندها است.
شب چهلم داییم،( حاج حسین) «صادق»  دو – سه ساعت قبلش اومد خونه ما تا باهم بریم مسجد. جاتون خالی! نشستیم و عرق سیری به سلامتی دایی مون خوردیم و مست لایعقل رفتیم مسجد. ( اینم بگم تمام اونهایی که اومده بودن دایی ما رو خوب می شناختن). «صادق» رفت بالای منبر. اول شروع کرد با انا لاالله و انا علیه راجعون و الی به ذکر الله و تطمئن الاقلوب و چیزهایی دیگه ای به زبون عربی گفت، که چیزی دستگیرمون نشد. بعد شروع کرد از صفات «حاج حسین» گفتن ( در حالیکه اشک می ریخت و تو سرش می زد و مرثیه می خوند)؛ «هرچی از این مرد بگم کم گفتم. درسته که دایی ما بود، ولی بی شرف تر از اون خودش بود! بی وجدانی رو این اختراع کرد. «انقدر چس خور بود که گوز رو تو هوا می زد.» زن دایی ما از دستش دق مرگ شد. با وجودیکه پولش از پارو بالا می رفت، جونش در میومد سالی یه دست لباس واسه پسراش بخره. دختراش جای چادر قاب دستمال سرشون بود ( رو کرد به بچه های «حاج حسین» اگه دروغ میگم، شما بگین مرتیکه دروغ نگو و ابروی ما رو نبر؟!)»
پسرها و دخترهای «حاج حسین» در حالیکه اشک می ریختن، سرشون را به پایین تکون دادن.
صادق ادامه داد: «نوه هاش جز تو سری، وشکون و فحش، چیز دیگه ای از بابا بزرگشون ندیدن. شب عید یه یک تومنی دور سرش می گردوند و با چند فحش به ما عیدی می داد. ما خواهر زاده هاش بودیم و وضع مالی بابا و ننه مون خوب نبود، هیچ خیری ازش ندیدیم. با کارگراش مثل سگ رفتار می کرد، حقوق شون رو چند ماه به چند ماه دیر می داد. ده دفعه زیارت مکه و کربلا رفت. هر سال چند دفعه مشهد و قم می رفت، ولی سال به سال به خواهر و برادرش سر نمی زد که نبادا یه قرون ازش بخوان. نمازش یه دقیقه دیر نمی شد. روزه اش رو هیچوقت فراموش نمی کرد.اجاره خونه هاش اگه یه روز دیر می شد، پوست مستاجراش رو می کند. کلی پول خرج امام زاده ها می کرد. مثل گداهای سامرا، لباس هاش انقدر کهنه بود که اگه یه من ارزن می ریختی سرش یکیش به زمین نمی افتاد. در و همسایه از دستش در عذاب بودن. انقدر حسود بود که حساب نداشت. هر چه از این » حاج حسین » دایی مون بگم، کم گفتم».

صادق نفس عمیقی کشید و ادمه داد: «امیدوارم بچه هاش خیر پول باباشون رو ببینن و خوش بگذررونن، هرچی او جمع کرد و نخورد و به کسی هم نداد، خوب بخورن و خوب بگردن، تا باباشون تو جهنم هرچی نابدترش بیشتر بسوزه. در ضمن سهم پسر عمه هاشون رو هم فراموش نکنن. آمین

27 اسفند 1392 ــ 18 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 10, 2018

زمزمه خاموش شد !

زمزمه خاموش شد

نیمه شب پیرزن فرتوت در بستر بیماری در بیمارستان، ناله های خفیف سر می داد و از درد در درون فریاد می زد. نمی خواست پرستار جوان را از خواب بیدار کند تا به او مرفین بزند. بیشتر از یک سال می شد  که سرطانش عود کرده و در این بیمارستان بستری بود، و از خدا آروی مرگ می کرد. در دل می گفت: خدایا ناخواسته مرا ساختی، ناخواسته مرا زنده نگهمیداری تا بیشتردرد بکشم. دیگر تحمل این در را ندارم. خدایا عدالت ات دروغ است. مهربانی ات دروغ است.خودت هم دروغی.

پیرزن از پزشکان بارها خواهش کرده بود تا به زندگی اش پایان دهند. هر بار پاسخ همان بود. وطیفه ما درمان درد بیمار است و زنده نگهداشتن او. اما درد او درمان نداشت. به یاد آرود؛ مادر و پدرش با شوخی خنده به او گفته بودند: شبی در زمان جنگ زیر بمباران به هر کجا کاه نگاه می کردیم، آتش بود. و ما که ازترس می لرزیدیم به هم چسبیدایم، نطفه تو آن زمان بسته شد. بدین جهت نام ات را آتش (feu) گذاشتیم. به یاد آرود: در زمان جوانی اش آتشی بود، به مردانیکه دلشان را برده بود، اندیشید. تا اینکه با یکی از آنان …
باز در دل گفت: اگر پدر و مادرم در زیر بمباران می مردند، من نبودم تا این همه درد بکشم. در عمق وجودش گناه آنها را نبخشید. لحظه ای سکوت وجودش را فرا گفت. سپس به خود گفت: من هم گناه مادرم را تکرار کردم. برای اینکه بیش از بیش گناه انها را ببخشد و فراموش شان کند، آرام زیر لب زمزمه می کند و به خودش گفت: خفه شوــ خفه شو…زمان زیادی طول نکشید تا لب بر لب نهاده شد.  زمزمه خاموش شد. خاموش شد.
19خرداد 1397ــ 9 ژوئن 2018 ــ اردوخانی بلژیک  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 26, 2018

بی بی تار باف!

بی بی تار باف!
داستانی که من برای عنکبوتی گفتم.

به پشت روی تخت خوابم دراز کشیده بودم. عنکبوتی (که من او را بزرگترین معمار می دانم) به رنک خاک به اندازه یک لپه به روی سقف راه می رفت. سبک تر از ان بود که جاذبه زمین او را زمین گیر کند. همانطور که محو تماشا و تحسین معمار بودم، ناگهان به سرعت با تاری که به سقف چسبانده  بود آوریزان شد و پایین آمد و بر روی دست من نشست. و به هر طرف راه افتاد، می خواست فرار کند. گفتم لحظه صبر کن می خواهم برایت داستان بگویم.
«معمار» قههه سر داد و گفت داستان برای من؟ همه آدم ها ما را زیر پا له می کنند، بدان اینکه لحظه ای بیاندیشند که ما هم جانداریم. بگو!
ـــ در ده ما پیر زنی فقیر به نام»بی بی» درکلبه ای حقیر زندگی می کرد. گوشه این کلبه معمار (عنگوت) بزرگی تاری گرد و پهن بسته بود. روزی «بی بی» خاک اندازی برداشت خواست بر سر»معمار» بکوبد، او را بکشد.
«معمار» فریاد برآورد؛ مرا نکش که من تورا ثرتمند ترین زن جهان می کنم. «بی بی» شگفت زده گفت چگونه؟

ـــ تو از تار من نخ بباف، و از نخ طناب برای کوهنوردان که محکم ترین طناب دنیا خواهد بود. یا طور ماهیگیری که هیچ نهنگی نتواند آن را پار کند، یا لباسی که تیر در آن فرو نرود، یا …
«بی بی» سالها چنین کرد، ثروت زیادی به دست آورد. همه را خرج بینوایان کرد، و این هنر به به یتمان، به بیوه زنان، به معلولین آموخت. ولی همچنان به زندگی در آن کلبه ادامه داد. پس از سال ها چند روزی از «بی بی»  خبری نشد، عده ای به کلبه اش رفتند، دیدند جسدش تار پیچ شده، به رنگ های گوناگون، و نقش صدها گل. چون بیرون آمدند، کلبه بر سر «بی بی» خراب شد.
اگر از ده ما گذشتید، بر سر راه تان در بیابانی، تپه خاکی می بینید، با سنگی رویش «بی بی تار باف».
معمار گفت: می خواهی من هم برای تو تار بیافم؟ اخر من خیلی کوچکم!
گفتم: نه من تو را به باغ می برم، رهایت می کنم، تو تار بباف. من گوشه ای می نشینم، با شگفتی تو را تحسین می کنم، و باز هم برایت قصه می گویم.
5 خرداد 1397 ــ 26 مه 2018 ــ اردخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 22, 2018

خواهش من از آیت الله خامنه ای

خواهش من از آیت الله خامنه ای !

جناب آیت الله خامنه ای، رهبر مسلمانان دو جهان، فرمانده پاسدارن و بسیجیان. عاشق فرشتگان، دشمن شیطان. دوستدار کلیمیان و مسیحیان. دشمن اسراییل و عمو سام، دوست پوتین و دشمن ترامپ، مرا از شما خواهشی است.

مرتضی گفت: من در یک مجموعه خانه های سوسیال که شامل پنج برج، و هر برج دارای شش طبقه و هر طبقه دارای چهار آیارتمان می نشینم.
در این  مجموعه اکثریت با خارجی ها است. در بیست آپارتمان ایرانی ها زندگی می کنند، که نیمی از آنها زن و شوهر با یکی  یا دو تا بچه،  نیم دیگر زن یا مرد تنها.

بر طبق یک قانون نانوشته، ما با ایرانی ها رفت و آمد نمی کنیم. (بقیه هم با ما رفت و آمد نمی کنند.) دو سه هفته پیش محافظ برج ها را دیدم. بدون مقدمه به من گفت: میدانی آقای «میم» هموطن شما که در برج شماره «دو» زندگی می کرد درگذشته.؟
با شگفتی اظهار بی اطلاعی کردم. او ادامه داد: چند روزی همسایه های آقای «میم» بوی بدی در راهرو به دماغ شان می خورد. پلیس خبر کردند، معلوم شد که او بیش از سه هفته است که در گذشته.
آقای «میم» را من مرتب درتظاهرات می دیدم. با هم سلام علیکی داشتیم. با وجودی که در فقر مطلق زندگی می کرد، شعارش علاوه بر «مرگ بر جمهوری اسلامی» «چو ایران نباشد تن من مباد بود». علاوه بر آن روانشاد خیلی دیگر از همسایه هایم را هم آنجا می دیدم. تنها در تظاهرات مخالفت با جمهوری اسلامی بود که ما همسایگان و خیلی از ایرانی های دیگر همدیگر را می دیدم و سلام و علیکی می کردیم.
در مخالفت مان با مسافرت «آیت الله» شاهرودی به آلمان برای معالجه نزد پرفسور سمعیی بود که ما در این تظاهرات با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی، از دولت آلمان خواستیم که او را به جرم کشتار بیش از» سه هزار نفر» در «ده سالی» که رییس قوه قضاییه ( 1378 ــ 1388) بود. محاکمه کند.
خواهش من از آن جناب این است که هر ماه یکی از آیت الله ها را به فرنگ بفرستید،تا ما با براه انداختن تطاهرات ضد نظام جمهوری اسلامی و در خواست محاکمه او از دولت های غربی ،از همدیگر دیدار کنیم.
عزراییل از جان تان دور باد. در پناه آیت الله جنتی (زاده شده 3 اسفند 1305) باشد،
3 بهمن 1396 ــ 23 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک در وبلاگ گذاشته شد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 19, 2018

ماشینی به اندازه یک قوطی کبریت

ماشینی به اندازه یک قوطی کبریت !

در خیابانی شلوغ، پراز فروشکاهای گوناگون، بی خیال راه می رفتم که پسر بچه ای هفت ــ هشت ساله توجه ام به خود گرفت.
پسرک جلوی فرشگاهای لباس، کتاب فروشی و… لحظه ای میاستاد، و سپس به را خود ادامه می داد. در برابر ویترین یک فروشگاه اسباب بازی چند دقیقه ای ایستاد، و سپس به درون رفت. من هم به دنبالش رفتم. چند دقیقه ای میان قفسه های گشت. آرام در مقابل ماشین ها ایستاد. یک ماشین چوبی به اندازه یک قوطی کبریت برداشت، بر گرداند، زیرش قیمتش را دید، ماشین را سر جایش گذاشت، دست کرد در جیبش، مقداری پول خرد درآورد، شمرد. همچنان که پول ها را در دست چپش می فشرد، ماشین را برداشت، به سمت صندوق رفت، ماشین را به فروشنده داد، دستش را هم جلوی او باز کرد، فروشنده تقریبا تمام پول ها را برداشت، ماشین را در پاکتی کوچک گذاشت به دست پسرک داد.
من همان پسرک هستم. ماشینی چوبی به اندازه یک قوطی کبریت، به رنگ قرمز و آبی آسمانی دارم .

16 فروردین 1397 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 10, 2018

داستان کودکان. مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد!

داستان کودکان،.

مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد. این داستان را به تمام زبانها می توان ترجمه کرد.

پدر بزرگ از پنجره به ییرون را نگاه می کرد. منتظر دختر و نوهایش بود. زمان زیادی طول نکشید که ماشینی جلوی در خانه نگهداشت. دختر و دو نوه اش ) یک پسر دختر از ماشین پیاده شدند.
پدر بزرگ زودی به اتاق خوابش رفت و در تخت خوابش دراز کشید. و به محظ اینکه صدای پای بچه ها را شنید، چشم هایش را بست و با صدای بلند گفت: من خوابم، من خوابم، دارم خواب می بینم که نوه هایم آمده اند، هر کدام  یک طرف صورتم را می بوسند، کنارم دراز می کشند، و من داستان مرغ دریایی ( La Mouette )که عاشق کبوتری شده بود برای شان تعریف می کنم.
بچه ها آرآم آمدند، هر کدام بوسه بر رخ پدر بزرگ زدند، کنار او دراز کشیدند، پدر بزرگ همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
یکی بود، یکی نبود، خدایی هم  در کار نبود. یک روز دریا سخت طوفانی شد. باد نتدی وزید. باد مرغ دریایی را که برای شکار به دریا رفته بود، برد و برد پس از کوبیدن  به درختان زیادی به لانه کبوتری در جنگل انداخت. کبوتر مرغ دریایی را زخمی بیهوش دید. کبوتر با زحمت زخم هایش را درمان کرد، در دهانش میوه جنگلی گذاشت، به زور به او آب داد.
مرغ دریایی وقتی پس از  مدتی که به هوش آمد، خود را در لانه کبوتری دید، شگفت زده شد، خواست پرواز کند، ولی هنوز نیروی پرواز نداشت. کبوتر به او گفت: اینجا بمان، هر وقت که خوب شدی برو، و به مداوای او ادمه داد. با گذشت زمان مرغ دریایی که بهبود یافته بود،عاشق کبوتر شد، و برای اینکه عشق اش را ثابت کند، و سپاسگزاری هم کرده باشد، به دریا رفت یک ماهی بزرگ برای کبوتر آورد. کبوتر تا ماهی را دید، فریاد زنان من ماهی خوار نیستم، و از بوی ماهی بیزارم. برو بیندازش در دریا، و دیگر هم نمی خواهم تو را ببینم.
بیچاره مرغ دیایی، ماهی را برد و به دریا انداخت و برگشت، و سر خم کرده در برابر کبوتر به او گفت: تو جان مرا نجات دادی، من عاشق توام.
کبوتر گفت: اگر تو عاشق من هستی باید، دانه و میوه چنگلی بخوری نه ماهی.

لک لک(Cigogne ) دید که که مرغ دریایی ماهی نمی گیرد، با کبوتر پرواز می کند، دانه و میوه می خورد، همه جا فریاد زد. مرغ دریایی عاشق شده. شرم ندارد. دیگر مرغ دریا نیست، کبوتر شده.
مرغ دریایی های دیگر فریاد زنان این یکی را مسخره می کردند و به او می خندیدند.
مرغ دریایی ما گفت: من شرم ار عاشق شدن  ندارم. شرم بر آنکه عاشق نیست.
20 اردیبهشت 1397 ــ 10 مه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 9, 2018

داستان کودکان. مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد!

داستان کودکان،.

مرغ دریایی که عاشق کبوتری شد. این داستان را به تمام زبانها می توان ترجمه کرد.

پدر بزرگ از پنجره به ییرون را نگاه می کرد. منتظر دختر و نوهایش بود. زمان زیادی طول نکشید که ماشینی جلوی در خانه نگهداشت. دختر و دو نوه اش ) یک پسر دختر از ماشین پیاده شدند.
پدر بزرگ زودی به اتاق خوابش رفت و در تخت خوابش دراز کشید. و به محظ اینکه صدای پای بچه ها را شنید، چشم هایش را بست و با صدای بلند گفت: من خوابم، من خوابم، دارم خواب می بینم که نوه هایم آمده اند، هر کدام  یک طرف صورتم را می بوسند، کنارم دراز می کشند، و من داستان مرغ دریایی ( La Mouette )که عاشق کبوتری شده بود برای شان تعریف می کنم.
بچه ها آرآم آمدند، هر کدام بوسه بر رخ پدر بزرگ زدند، کنار او دراز کشیدند، پدر بزرگ همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
یکی بود، یکی نبود، خدایی هم  در کار نبود. یک روز دریا سخت طوفانی شد. باد نتدی وزید. باد مرغ دریایی را که برای شکار به دریا رفته بود، برد و برد پس از کوبیدن  به درختان زیادی به لانه کبوتری در جنگل انداخت. کبوتر مرغ دریایی را زخمی بیهوش دید. کبوتر با زحمت زخم هایش را درمان کرد، در دهانش میوه جنگلی گذاشت، به زور به او آب داد.
مرغ دریایی وقتی پس از  مدتی که به هوش آمد، خود را در لانه کبوتری دید، شگفت زده شد، خواست پرواز کند، ولی هنوز نیروی پرواز نداشت. کبوتر به او گفت: اینجا بمان، هر وقت که خوب شدی برو، و به مداوای او ادمه داد. با گذشت زمان مرغ دریایی که بهبود یافته بود،عاشق کبوتر شد، و برای اینکه عشق اش را ثابت کند، و سپاسگزاری هم کرده باشد، به دریا رفت یک ماهی بزرگ برای کبوتر آورد. کبوتر تا ماهی را دید، فریاد زنان من ماهی خوار نیستم، و از بوی ماهی بیزارم. برو بیندازش در دریا، و دیگر هم نمی خواهم تو را ببینم.
بیچاره مرغ دیایی، ماهی را برد و به دریا انداخت و برگشت، و سر خم کرده در برابر کبوتر به او گفت: تو جان مرا نجات دادی، من عاشق توام.
کبوتر گفت: اگر تو عاشق من هستی باید، دانه و میوه چنگلی بخوری نه ماهی.

لک لک(Cigogne ) دید که که مرغ دریایی ماهی نمی گیرد، با کبوتر پرواز می کند، دانه و میوه می خورد، همه جا فریاد زد. مرغ دریایی عاشق شده. شرم ندارد. دیگر مرغ دریا نیست، کبوتر شده.
مرغ دریایی های دیگر فریاد زنان این یکی را مسخره می کردند و به او می خندیدند.
مرغ دریایی ما گفت: من شرم ندارم. شرم بر آنکه عاشق نیست.
20 اردیبهشت 1397 ــ 10 مه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها