نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 19, 2018

چون اینان به هم رسیدند، به هم خندیدند!

چون اینان به هم رسیدند، به هم خندیدند!  

یکی تشنه در شوره زاری، به دنبال سراب رفت.
کدام ز آب سراب نوشیده که این نوشیده باشد؟

دیگری بی خانمان در پی آرمان شهر بود.
چه کسی به آرمان شهر رسیده؟

و آن یک به دنبال *پردیس گم شده می گشت.
اگر شما یافتید او هم خوهد یافت؟

یکی به دنبال باغ *عدن بود،
کس می داند این باغ کجاست؟

یکی بود که شب روز دعا می کرد،
از خدا با التماس در خواست بهشت می کرد.

چون اینان به هم رسیدند به هم خندیدند.

*ویکی پدیا؛ پردیس نام باغی بوده در زمان ساسانیان و اشکانیان که جانواران گوناگونی در آن آزادانه زندگی می کردند.

 

*باغ عدن؛ بهشت زمینی (به عبری) جایی است که نخستین انسان، آدم و همسرش حوا پس از آفریده شدن در انجا زندگی می کردند. 28 مرداد 1397 ــ 19 اوت 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 10, 2018

زن دیگر نیامد!

 زن دیگر نیامد؟!

زمانی که به خانه تازه رفتم، در اتاق ها و راهرو، میخ بر دیوار به رنگ های گوناگون بود. با خود اندیشیدم بدون شک بر آنها تابلوهای نقاشی آویخته شده بودند. جای تابلوها رنگ نباخته بود.
می خواستم میخ ها را از دیوار بکنم، سوراخ هایشان را پر کنم. خانه را رنگ کنم، تابلو های دیگری با آنها بیاوزیم.ولی در درون یکی به من می گفت: این یوارها، این میخ ها، این خانه خاطرات زیادی از آن نقاشی ها که بر آن آویخته شده بود دارند.

یک روز پس از چند روز جنگ با خود، به دیدار صاحب خانه پیشین رفتم. مرد میانسالی دیدم و گفتم: جای تابلوهای شما بر دیوار ها خالی است، اگر به قیمت مناسب بدهید، شاید بتوانم چندی از آنها را بخرم. قیمتی گفت که اگر من تمام عمر کار می کردم توانایی پرداختش را نداشتم. سر گردند به پایین با لبخندی غمگین خواستم بروم، مرا صدا کردو گفت: بیا مجانی ببر. انکه را که دوست داشتم، و هر کدام شان با دل جان به بهانه ای برای خریدم، و او آنها دوست داشت، دیگر دوست ندارم. زمانی که یکی را دوست دارم، نه تنها او را بلکه هر که و هر چه دوست داشته باشد، با دل جان دوست دارم. در زیر زمین است. برو خودت بردار. گفتم همه را ؟. جارویی به دستم داد و گفت: همه را بردار و جایش را هم جارو کن.

تابلوهای زیادی بود، آنها را برداشتم. به خانه بردم. خانه را رنگ کردم، ولی میخ ها را از دیوار نکندم. هر کدام از نقاشی ها را بر جایی که مناسب دیدم، آویختم.
چند ماهی گذشت، زنی میانسال و زیبا زنگ خانه را به صدا درآورد. در را باز کردم. زن گفت: شنیدم شما همه تالوهای نقاشی ما را خریده اید ،  حاضرم چند برابر قیمتی که پردخته اید، بپردارم. گفتم: به هر قیمتی که شما بگویید، من آنها را نمی فروشم. گفت: آیا می توانم، گاهی آنها را ببینم. پذیرفتم.
زن چند بار آمد. با هم قهوه ای نوشیدم. هر بار می گذاشتم ساعتی به تماشای تابلوهای نقاشی بپرداخت و برود.

باور کنید! شگفت انگیز بود، هر بار که او می آمد، « گل ها در تالوها پژمرده می شدند، پرندگان از پرواز باز می ایستاند، آسمان آبی سیاه می شد. کودکان غمگین از بازی دست می کشیدند. چمن سبز و برگ درختان زرد می شد. آهوها از جنبش باز می ایستاند. در روز روشن شان خورشید پس ابر سیاهی پنهان می شد، در شب ماه و ستارگان. رودخانه گل آلود. …  و زمانی که زن می رفت، همه شان زیبایی، شادی و جنب و جوش خود را باز می افتافئد» زن چون این چنین دید،دیگر نیامد دانست که تابلوه هم او را دوست ندارند. دیگر نیامد.

9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 6, 2018

 بی من تو انسان نیستی!

 بی من تو انسان نیستی!

در چنگال موجودی ترسناک و تند خو اسیرم. تا مرز مرک شکنجه ام می دهد، تهمت می زند، توهین می کند. مرا خورد می کند، هیچ ام می کند، دو باره می سازت ام.
درد می کشم، رنج می برم از اینکه چنین خوار شدم، دریغا راه فرار ندارم.
گفتم اش؛ می خواهم تو را بگشم،
گفت: نگران نباش، نیستم، آن زمانی که تو نیستی.
گفتم اش: تو کیستی؟ گفت: وجدان تو، احساس انسان بودن در درن تو. شاد باش که بی من تو انسان نیستی.
13 اوت 1396 ــ 4 اوت 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 3, 2018

اپوزیسیون بی خردو و غافل

اپوزیسیون بی خرد و غافل!!

پس ار انقلاب اسلامی بهترین دانشجویان دانشگاه های به راحتی ویزای آمریکا گرفتند و دارای گرین کارت شدند، و هزاران نفر از انها در دانشگاه ها، موسسات پژوهشی به کار مشغول هستند. این جوانان معز های فراری هستند.

هم زمان تعدا زیادی از جوانان «دودول طلا (آقا زاده ها)» با چمدانی پر از دلار به آمریکا مهاجرات کردند، و می کنند.
پنج شش ماه پیش چند صد نفری از« اپوزیسیون بی خردو غافل» با امضای کمپینگی از دونالد ترامپ خواستند تا این دودول طلاها (آقا زاده ها) را به ایران بر گرداند. غافل از اینکه آمریکا این دودول طلاها را نگه داشته تا در صورت تغیر نطام
هریک از اینان در حکومت در جدیدمقام مهمی به دست آوردند، و حافظ منافع آمریکا، اسراییل، و کمی هم سایر کشورهای غربی باشند.
البته چندی از این دودول طلاهای پیر که به ظاهر مخالف نظام جمهوری اسلامی بودند، خرفت شدند، و با سایقه درخشانی در همکاری با جمهوری اسلامی داشتند برای ملت ایران، به ویژه نسل جوان حرف هایشان تکراری بی تاثیر است. ولی ممکن است، همانگونه که اشاره کردم؛ نسل جدید دودول طلا، جا و مقامی در آینده ایران داشته باشند.
9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اوت 3, 2018

اپوزیسیون بی خرد و غافل

اپوزیسیون بی خرد و غافل!!

پس ار انقلاب اسلامی بهترین دانشجویان دانشگاه های به راحتی ویزای آمریکا گرفتند و دارای گرین کارت شدند، و هزاران نفر از انها در دانشگاه ها، موسسات پژوهشی به کار مشغول هستند. این جوانان معز های فراری هستند.

هم زمان تعدا زیادی از جوانان «دودول طلا (آقا زاده ها)» با چمدانی پر از دلار به آمریکا مهاجرات کردند، و می کنند.
پنج شش ماه پیش چند صد نفری از« اپوزیسیون بی خردو غافل» با امضای کمپینگی از دونالد ترامپ خواستند تا این دودول طلاها (آقا زاده ها) را به ایران بر گرداند. غافل از اینکه آمریکا این دودول طلاها را نگه داشته تا در صورت تغیر نطام
هریک از اینان در حکومت در جدیدمقام مهمی به دست آوردند، و حافظ منافع آمریکا، اسراییل، و کمی هم سایر کشورهای غربی باشند.
البته چندی از این دودول طلاهای پیر که به ظاهر مخالف نظام جمهوری اسلامی بودند، خرفت شدند، و با سایقه درخشانی در همکاری با جمهوری اسلامی داشتند برای ملت ایران، به ویژه نسل جوان حرف هایشان تکراری بی تاثیر است. ولی ممکن است، همانگونه که اشاره کردم؛ نسل جدید دودول طلا، جا و مقامی در آینده ایران داشته باشند.
9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک


رابطه تحریم ها و بالا رفتن قیمت طلا و بی ارزش شدن … مردان جوان.

حضرت آقای ترامپ پس از لغو برجام و تحریم ایران بزرگترین جنایت و خیانت را به مردان جوان روا داشت، و خسارت زیادی به آنها وارد کرد.
اکنون قیمت یک چهارم سکه یک ملیون تومان است. همین سکه پیش از انقلاب هزار تومان بود.
دختر عمه من که با دکتر … فرزند … که در سال 1347ازدواج کرد مهریه اش  یک چهارم سکه بود.
همین چند روز پیش نوه این دو نفر که می خواست با دختر یکی از بستگانش ازدواج کند، خانواده دختر برای مهریه درخواست 100 سکه تمام که هر کدام قیمت شان بیش از چهار ملیون تومان می شد کرده بود.(چهارصد ملیون تومان، اگر در حساب راشتباه نکنم) مادر بزرگ پسر که از این درخواست سخت عصبانی شده بود، داد زد، یعنی دول نوه دودول طلای من انقدر بی ارزش شده که شما چنین درخواست سهمگینی دارید، این مقدار سکه همیشه می تواند تهدیدی از طرف دختر شما نسبت به پسر من با شد، و او می تواند به هر بهانه درخواست مهریه اش را بکند. مهریه من یک سکه یک چهارم بود که قیمتش از در آن زمان بیش از هزار تومان نمی شد. مادر دختربا خنده بد جنسی گفت: با این لغو برجام و بالا رفتن هزینه زندگی و به ویژه طلا،  دودول ها بی ارزش شدند، طلا تنها چیزی است که قیمتش بالا می رود پایین نمی آید. ببخشیدآً! حالا آن چی چیزطلایی  شوهرهایمان هم مفت نمی ارزه، ولی آن سکه هزار تومانی شما الان شده یک ملیون تومان.
9 مرداد 1397 ــ 31 ژوییه 2018 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 25, 2018

آخوند راستگو !

آخوند راست گو!

«محسن» گفت: «انقدر نگین» آخوند خوب اون آخوندیه که به دنیا نیومده. انقدر نگین آخوندها همه شون دروغ گو و ریاکارن. آخوند راستگو هم پیدا می شه. پسر عمه ام ( صادق) امام جمعه مسجد محله مون یکی از راستگو ترین آخوندها است.
شب چهلم داییم،( حاج حسین) «صادق»  دو – سه ساعت قبلش اومد خونه ما تا باهم بریم مسجد. جاتون خالی! نشستیم و عرق سیری به سلامتی دایی مون خوردیم و مست لایعقل رفتیم مسجد. ( اینم بگم تمام اونهایی که اومده بودن دایی ما رو خوب می شناختن). «صادق» رفت بالای منبر. اول شروع کرد با انا لاالله و انا علیه راجعون و الی به ذکر الله و تطمئن الاقلوب و چیزهایی دیگه ای به زبون عربی گفت، که چیزی دستگیرمون نشد. بعد شروع کرد از صفات «حاج حسین» گفتن ( در حالیکه اشک می ریخت و تو سرش می زد و مرثیه می خوند)؛ «هرچی از این مرد بگم کم گفتم. درسته که دایی ما بود، ولی بی شرف تر از اون خودش بود! بی وجدانی رو این اختراع کرد. «انقدر چس خور بود که گوز رو تو هوا می زد.» زن دایی ما از دستش دق مرگ شد. با وجودیکه پولش از پارو بالا می رفت، جونش در میومد سالی یه دست لباس واسه پسراش بخره. دختراش جای چادر قاب دستمال سرشون بود ( رو کرد به بچه های «حاج حسین» اگه دروغ میگم، شما بگین مرتیکه دروغ نگو و ابروی ما رو نبر؟!)»
پسرها و دخترهای «حاج حسین» در حالیکه اشک می ریختن، سرشون را به پایین تکون دادن.
صادق ادامه داد: «نوه هاش جز تو سری، وشکون و فحش، چیز دیگه ای از بابا بزرگشون ندیدن. شب عید یه یک تومنی دور سرش می گردوند و با چند فحش به ما عیدی می داد. ما خواهر زاده هاش بودیم و وضع مالی بابا و ننه مون خوب نبود، هیچ خیری ازش ندیدیم. با کارگراش مثل سگ رفتار می کرد، حقوق شون رو چند ماه به چند ماه دیر می داد. ده دفعه زیارت مکه و کربلا رفت. هر سال چند دفعه مشهد و قم می رفت، ولی سال به سال به خواهر و برادرش سر نمی زد که نبادا یه قرون ازش بخوان. نمازش یه دقیقه دیر نمی شد. روزه اش رو هیچوقت فراموش نمی کرد.اجاره خونه هاش اگه یه روز دیر می شد، پوست مستاجراش رو می کند. کلی پول خرج امام زاده ها می کرد. مثل گداهای سامرا، لباس هاش انقدر کهنه بود که اگه یه من ارزن می ریختی سرش یکیش به زمین نمی افتاد. در و همسایه از دستش در عذاب بودن. انقدر حسود بود که حساب نداشت. هر چه از این » حاج حسین » دایی مون بگم، کم گفتم».

صادق نفس عمیقی کشید و ادمه داد: «امیدوارم بچه هاش خیر پول باباشون رو ببینن و خوش بگذررونن، هرچی او جمع کرد و نخورد و به کسی هم نداد، خوب بخورن و خوب بگردن، تا باباشون تو جهنم هرچی نابدترش بیشتر بسوزه. در ضمن سهم پسر عمه هاشون رو هم فراموش نکنن. آمین

27 اسفند 1392 ــ 18 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئن 10, 2018

زمزمه خاموش شد !

زمزمه خاموش شد

نیمه شب پیرزن فرتوت در بستر بیماری در بیمارستان، ناله های خفیف سر می داد و از درد در درون فریاد می زد. نمی خواست پرستار جوان را از خواب بیدار کند تا به او مرفین بزند. بیشتر از یک سال می شد  که سرطانش عود کرده و در این بیمارستان بستری بود، و از خدا آروی مرگ می کرد. در دل می گفت: خدایا ناخواسته مرا ساختی، ناخواسته مرا زنده نگهمیداری تا بیشتردرد بکشم. دیگر تحمل این در را ندارم. خدایا عدالت ات دروغ است. مهربانی ات دروغ است.خودت هم دروغی.

پیرزن از پزشکان بارها خواهش کرده بود تا به زندگی اش پایان دهند. هر بار پاسخ همان بود. وطیفه ما درمان درد بیمار است و زنده نگهداشتن او. اما درد او درمان نداشت. به یاد آرود؛ مادر و پدرش با شوخی خنده به او گفته بودند: شبی در زمان جنگ زیر بمباران به هر کجا کاه نگاه می کردیم، آتش بود. و ما که ازترس می لرزیدیم به هم چسبیدایم، نطفه تو آن زمان بسته شد. بدین جهت نام ات را آتش (feu) گذاشتیم. به یاد آرود: در زمان جوانی اش آتشی بود، به مردانیکه دلشان را برده بود، اندیشید. تا اینکه با یکی از آنان …
باز در دل گفت: اگر پدر و مادرم در زیر بمباران می مردند، من نبودم تا این همه درد بکشم. در عمق وجودش گناه آنها را نبخشید. لحظه ای سکوت وجودش را فرا گفت. سپس به خود گفت: من هم گناه مادرم را تکرار کردم. برای اینکه بیش از بیش گناه انها را ببخشد و فراموش شان کند، آرام زیر لب زمزمه می کند و به خودش گفت: خفه شوــ خفه شو…زمان زیادی طول نکشید تا لب بر لب نهاده شد.  زمزمه خاموش شد. خاموش شد.
19خرداد 1397ــ 9 ژوئن 2018 ــ اردوخانی بلژیک  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 26, 2018

بی بی تار باف!

بی بی تار باف!
داستانی که من برای عنکبوتی گفتم.

به پشت روی تخت خوابم دراز کشیده بودم. عنکبوتی (که من او را بزرگترین معمار می دانم) به رنک خاک به اندازه یک لپه به روی سقف راه می رفت. سبک تر از ان بود که جاذبه زمین او را زمین گیر کند. همانطور که محو تماشا و تحسین معمار بودم، ناگهان به سرعت با تاری که به سقف چسبانده  بود آوریزان شد و پایین آمد و بر روی دست من نشست. و به هر طرف راه افتاد، می خواست فرار کند. گفتم لحظه صبر کن می خواهم برایت داستان بگویم.
«معمار» قههه سر داد و گفت داستان برای من؟ همه آدم ها ما را زیر پا له می کنند، بدان اینکه لحظه ای بیاندیشند که ما هم جانداریم. بگو!
ـــ در ده ما پیر زنی فقیر به نام»بی بی» درکلبه ای حقیر زندگی می کرد. گوشه این کلبه معمار (عنگوت) بزرگی تاری گرد و پهن بسته بود. روزی «بی بی» خاک اندازی برداشت خواست بر سر»معمار» بکوبد، او را بکشد.
«معمار» فریاد برآورد؛ مرا نکش که من تورا ثرتمند ترین زن جهان می کنم. «بی بی» شگفت زده گفت چگونه؟

ـــ تو از تار من نخ بباف، و از نخ طناب برای کوهنوردان که محکم ترین طناب دنیا خواهد بود. یا طور ماهیگیری که هیچ نهنگی نتواند آن را پار کند، یا لباسی که تیر در آن فرو نرود، یا …
«بی بی» سالها چنین کرد، ثروت زیادی به دست آورد. همه را خرج بینوایان کرد، و این هنر به به یتمان، به بیوه زنان، به معلولین آموخت. ولی همچنان به زندگی در آن کلبه ادامه داد. پس از سال ها چند روزی از «بی بی»  خبری نشد، عده ای به کلبه اش رفتند، دیدند جسدش تار پیچ شده، به رنگ های گوناگون، و نقش صدها گل. چون بیرون آمدند، کلبه بر سر «بی بی» خراب شد.
اگر از ده ما گذشتید، بر سر راه تان در بیابانی، تپه خاکی می بینید، با سنگی رویش «بی بی تار باف».
معمار گفت: می خواهی من هم برای تو تار بیافم؟ اخر من خیلی کوچکم!
گفتم: نه من تو را به باغ می برم، رهایت می کنم، تو تار بباف. من گوشه ای می نشینم، با شگفتی تو را تحسین می کنم، و باز هم برایت قصه می گویم.
5 خرداد 1397 ــ 26 مه 2018 ــ اردخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 22, 2018

خواهش من از آیت الله خامنه ای

خواهش من از آیت الله خامنه ای !

جناب آیت الله خامنه ای، رهبر مسلمانان دو جهان، فرمانده پاسدارن و بسیجیان. عاشق فرشتگان، دشمن شیطان. دوستدار کلیمیان و مسیحیان. دشمن اسراییل و عمو سام، دوست پوتین و دشمن ترامپ، مرا از شما خواهشی است.

مرتضی گفت: من در یک مجموعه خانه های سوسیال که شامل پنج برج، و هر برج دارای شش طبقه و هر طبقه دارای چهار آیارتمان می نشینم.
در این  مجموعه اکثریت با خارجی ها است. در بیست آپارتمان ایرانی ها زندگی می کنند، که نیمی از آنها زن و شوهر با یکی  یا دو تا بچه،  نیم دیگر زن یا مرد تنها.

بر طبق یک قانون نانوشته، ما با ایرانی ها رفت و آمد نمی کنیم. (بقیه هم با ما رفت و آمد نمی کنند.) دو سه هفته پیش محافظ برج ها را دیدم. بدون مقدمه به من گفت: میدانی آقای «میم» هموطن شما که در برج شماره «دو» زندگی می کرد درگذشته.؟
با شگفتی اظهار بی اطلاعی کردم. او ادامه داد: چند روزی همسایه های آقای «میم» بوی بدی در راهرو به دماغ شان می خورد. پلیس خبر کردند، معلوم شد که او بیش از سه هفته است که در گذشته.
آقای «میم» را من مرتب درتظاهرات می دیدم. با هم سلام علیکی داشتیم. با وجودی که در فقر مطلق زندگی می کرد، شعارش علاوه بر «مرگ بر جمهوری اسلامی» «چو ایران نباشد تن من مباد بود». علاوه بر آن روانشاد خیلی دیگر از همسایه هایم را هم آنجا می دیدم. تنها در تظاهرات مخالفت با جمهوری اسلامی بود که ما همسایگان و خیلی از ایرانی های دیگر همدیگر را می دیدم و سلام و علیکی می کردیم.
در مخالفت مان با مسافرت «آیت الله» شاهرودی به آلمان برای معالجه نزد پرفسور سمعیی بود که ما در این تظاهرات با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی، از دولت آلمان خواستیم که او را به جرم کشتار بیش از» سه هزار نفر» در «ده سالی» که رییس قوه قضاییه ( 1378 ــ 1388) بود. محاکمه کند.
خواهش من از آن جناب این است که هر ماه یکی از آیت الله ها را به فرنگ بفرستید،تا ما با براه انداختن تطاهرات ضد نظام جمهوری اسلامی و در خواست محاکمه او از دولت های غربی ،از همدیگر دیدار کنیم.
عزراییل از جان تان دور باد. در پناه آیت الله جنتی (زاده شده 3 اسفند 1305) باشد،
3 بهمن 1396 ــ 23 ژانویه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک در وبلاگ گذاشته شد

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها