نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2018

شوخ ترین، شریف ترین هموطن ما!

شوخ ترین، شریف ترین هموطن ما!

آقای «؟» نزدیک 90 سال داشت. او به قدری شوخ بود که از شوخی با خودش هم دست بر نمی داشت.
یک روز خانه یکی از دو پسرش بودیم. دخترش هم بود، با نفرات زیادی نوه نتیجه. «؟» رو به همسرش که کنارش نشسته بود کرد و گفت: خانم اون عینک من که کنار دستته بده!
ــ عینک برای چه می خواهی؟
ــ می خواهم بروم (بی ادبی نشه) بشاشم.
ـــ برای شاشیدنم هم احتیاج به عینک داری؟
ــــ هر کی ندونه شما که می دونی، چرا این سوال رو می کنی؟

یکبار خانه کسی مهمان بودیم. خانمی با همه زن ها دست داد و روبوسی کرد. وقتی یکی از آقایان دستش را برای دست دادن به طرف خانم دست دراز کرد، خانم دستش را عقب کشید و با عشوه خواصی گفت: معذرت می خوام.
آقای «؟» گفت خااانم اگه یه ماچ و یه دست به آقا می دادی زمین زیر رو نمی شد.
همسر خانم درحالیکه از خنده منفجر می شد گفت: آقای «؟» چی می گی با عز و التماس این خانم یه ماچ یه دست به ما میده.

در یکی از این تطاهرات، آقای « الف» عصا در دست به آقای «؟» رسید و پیش از سلام گفت: مال من(اشاره به عصایش )از مال شما کلفت تره. آقای «؟» عصایش را بلند کرد و گفت: ببین مال من از مال تو بلند تره.

آقای«؟» و همسرش از شریف ترین، مهربانترین انسان هایی بودند که من در عمرم شناختم. این زن و مرد هر خدمتی که از دست شان بر می آمد از هموطنان مان کوتاهی نمی کردند. آقای «؟» مردی پر مطالعه بود. مرتب با دقت کتاب می خواند، وطن پرست بود. آشنایی زیادی به تاریخ ایران داشت. در تمام کتاب هایی که خوانده بود، حاشیه نوشته بود. از گذشت و بزرگواری همسر آقای «؟» هر چه بگویم کم گفته ام. با درگذشت این مرد، با غمی فراوان یک دوست خوب، یک استاد فروتن را از دست دادم. روانش شاد. 24 اسفند 1396 ــ 15 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

Advertisements
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 16, 2018

نامه سر گشاده به اردوغان!

نامه سر گشاده به آقای اردوغان!

حضرت آقای اردوغان، رییس جمهور تمام عمر ترکیه، گیرم که تمام عفرین را گرفتید، نسل کشی  دیگر مانند نسل کشی یک ملیون پانصد هزار نفر از آرامنه، به علاوه ده ها هزار نفر از یونانیان و آشوریان به راه انداختی، تا این زمان دولت های غربی به خاطر جلوگیری از پناهنده شدن ملت های جنگ زده خاورمیانه به اروپا، و دلیل دیگر! آمریکا با با داشتن بیش از 50 پایگاه نظامی، همراه  صدها موشک و به طرف روسیه و ایران، هواپیمای بمب افکن، بیش از ده هزار سرباز با تجهیرات کامل در کشورتان  برای جلوگیری از توسعه طلبی روسیه، دست شما را در عفرین و سوریه باز بگذارند، ، به روی جنایت های شما چشم بندند.

حضرت آقای اردوغان، آنچه روشن است، شما خود را وارث (سلطان سلیمان در سال ۱۴۹۵ به‌عنوان فرزند سلیم یکم )  عثمانی بزرگ، خلیفه مسلمانان جهان که کشورش  شامل سوریه، فلسطین، عراق، ارمنستان، مصر، لیبی، بلغارستان، یونان، صربستان، آلبانی،، بوسنی و رومانی می شد می دانی، و خواب آن دوران را می بینی.

ولی، آن زمان که خواب تصرف کشوهای نفت خیز خلیج فارس واروپا را ببینید، و خیال کنید تا دروازه وین پیش خواهید رفت، با وحشت، ترس و لرز از خوب بیدار خواهید شد، و آن بر سرتان خواهد آمد که بر سر صدام و قدفی آمد.
24 اسفند 1396 ــ 15 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

خودش نمی خواد با مرد غریبه دست بده و روبوسی کنه، به من چه!

گاهی بد ترین واژه ها گویای دو رویی و …(جای نقطه ها بدترین واژه های بگذارید) چندی از هموطنان مان نیست.
یکی از آشنایان با همسرش از یکی از کشوهای اروپایی سال پیش چند روزی مهمان من بود. تصادفا زمانی این خانم و آقا آمدند که برابر بود با عروسی فرزند یکی از دوستان بلژیکی ام.
خانم حجاب اسلامی داشت، و آقا ته ریش بزی. من به دوستم گفتم که مهمان دارم و نمی توانم بیایم. او به سادگی گفت، مهم نیست تو با آنها بیا. (خانم و آقا به زبان قرانسه و فلاما اشنا نبودند.)
ما به شهرداری برای مراسم عقد رفتیم. خانم کناری ایستاد و با چند تا خانم دست داد، ولی از دست دادن با مردها خود اری کرد.
ولی حضرت اشرف همسر ایشان با پر رویی تمام با اغلب خانم ها روبوسی کرد. به طوری که چندی از خانم ها او را پس زدند.

موقع بالا رفتن از پله های شهرداری پای خانم لیز خورد و افتاد زمین. مردی که نزدیک او بود، دست دراز کرد تا دست خانم را بگیرد. خانم محترمه دستش را کشید و جیغ زد، نه، نه، نه. چند تا خانم بلژیکی کمک کردند تا بانوی محترمه از زمین بلند کنند.
توچه کردید، حضرت اشرف آقا، با تمام خانم ها بدون اینکه بشناسد روبوسی کرد. ولی خانم حاضر نشد دشت مرد نامحرمی به دست او بخورد.
فرض را بر این بگیریم که خانم از روی اعتقاد مذهبی نمی خواست، دست نامحرمی به او بخورد. تا اینجا من مشکلی ندارم. مشکل من از انجا آغاز می شود که اگر حضرت اشرف برای این زن ( همسرش) کمترین احترامی قائل بود، با بانوانی که آنجا بودند، چنان ماچ بوسه نمی کرد که چندی از انها دست رد به سینه اش بزنند.
این برداشت را با حضرت اشرف در میان گذاشتم. ایشان با خونسردی فرمودند: خودش نمی خواد با مرد غریبه دست بده و روبوسی کنه، به من چه!.  این نخستین بار نیست که با این نوع آدم ها(بلا نسبت) بر خورد می کنم.

اگر من اندیشه ای در سر دارم، نگویم و ننویسم، رنج  می برم و درد می کشم، و شب خوابم نمی برد. میدانم شما راضی به رنج و درد من نیستید. خیلی درد دل های دیگر دارم که پس از این می نویسم.
18 اسفند 1396 ــ 9 مارس 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 5, 2018

بهترین خاطرات دوران جوانی آیت الله جنتی؟

بهترین خاطرات دوران جوانی آیت الله جنتی؟

از حضرت آیت آلله جنتی پرسیدم. حضرت آقا، پوزش می خواهم، شما که یک عمری نسل اندر نسل عادت به خر سواری داشتید، چگونه این عادت دیرینه را ترک کردید و ماشین شوار می شوید؟
ایشان با لبخند ملیحی، مرا به پارکینگ خانه اش برد و ماشینش را نشانم داد، و فرمودند: این ماشین اخرین مدل مرسدس، نه تنها ضد گلوله است، بلکه بمب هم به آن کارگر نیست. با شگفتی دیدم: به جای صندلی، جلو و عقب، چهار تا پالان  گذاشته اند.

حضرت آیت الله، مش حسن(خرکچی سابقش) راننده کنونی اش را صدا کرد و رو به کرد به من و گفت: بیا با هم یک دور بزنیم. راننده روی یک پالان پشت فرمان نشست، یک نره خر گردن گلفت، محافظ ایشان روی پالان دیگر کنار راننده، و من وایشان هم عقب روی دو پالان نشستیم. (کمر بندها ایمنی خود به خود بسته شد.)
ماشین به حرکت در آمد. پس از چند دقیقه صدای «عر ــ عر خر» شنیدم. شگفت زده شدم. حضرت شگفتی مرا دید، فرمودند، این عر و عر « ابلق» خدا بیامرز آخرین خر من است که به جای بوق ماشین کار گذاشته ایم.
یکباره صدای «زرپ ــ زرپ» به گوشم خورد. گفتم یا حضرت: «تهتان باد می دهد»، لوله اگززماشین سوراخ است.
حضرت فرمودند: این صدای گوز ابلق است که هر زمان که خسته می شد، رها می کرد. این پالان ها، و این صداها یادگار دوران خوش آخوندیست. و دست در جیب کردند، در حالیکه اشک در چشم داستند، عکس آن مرحوم(ابلق) را در آرودند و به من نشان دادند، با یک دو تومانی، و فرمودند: این هم آخرین دستمزد من ازآخرین روضه خوانی ام است. البته من تنها نیستم که در ماشینم به جای صندلی پالان، و به جای بوق عرــ عر، و موتور ماشین ام در سربلایی به گوز ــ گوز می افتد. یادش به خیر آن دوران!
عرض کردم مقبره آن خدا بیامرز«ابلق» در کجاست؟ فرمودند در قلب من، همرا با بهترین خاطرات جوانی ام.
14 اسفند 1396 ــ 5 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 3, 2018

راز طولانی شدن عمر آیت الله جنتی؟

راز طولانی شدن عمر آیت آلله جنتی؟

از حضرت آیت الله جنتی پرسیدم، راز طولانی شدن عمر شما در چیست؟ حضرت فرمودند:
کم بخور، همیشه بخور، خوبش را  بخور.
کم بده، همیشه بده، خوب بده.
کم بکن، همیشه بکن خوب بکن.
عرض کردم: پوزش می خواهم یا حضرت؛ مورد اول را(خوردن)فهمیدم. اما در مورد دوم و سوم(دادن و کردن) شرمنده هنوز هم شما با این سن و سال؟

حضرت فرمودند: غرض دادن، پند دادن است که باید کم داد، خوبش را داد، همیشه داد. غرض از کردن کار نیک است که در آن هم باید زیادی روی نکرد. باید کم کرد، خوب کرد، همیشه کرد.
دست مبار ک شان را بوسیدم، پس از سپاس فراوان از پند و اندرزهای ایشان راهی منزل شدم.
12 اسفند 1396 ــ 3 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 28, 2018

تبعیض!

برای ثبت در تاریخ می گویم !
قسمت سه. تبعیض

هر زمان سخن از «تبعیض» به میان می آید، به معنی برتر شمردن نژادی از نژاد، یا قومی از قوم دیگر است. در صورتیکه در بین یک قوم یا نژاد، و حتی در بین بستگان نزدیک هم برتر بودن یک نفر بر دیگری وجود دارد.
پسرم و همسرش و با فرزندشان، و چند نفر دیگر مهمان ما بودند. همسرم نوه سه ساله اش را در آغوش گرفت و بوسید، در ضمن فشار کمی هم به شکم بچه آورد. ناگهان نوه دلبنده مان، «گوز پر صدایی رها کرد. مادر بزرگ در حالی لبخند بر لب داشت  شاد گفت: آفرین ــ آفرین نوه عزیزم، خودت تنهایی گوزیدی؟ من گفتم: نه با کمک مادر بزرگش، در ضمن بادی نه چندن پر صدا(بدون اجازه ام) از من خارج شد. ناگهان همسرم ابرو در هم کشید و رو به من کردو گفت: جلوی این همه آدم به وِیژه  این بچه خجالت نمی کشی. توجه کردید که تبعض در خانواده هم وجود دارد. حتی ممکن است در خانواده شما.
17 آذر 1396 ــ 8 دسامبر 2017 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 23, 2018

مردی که گریست!

 مردی که گریست.

جناب سروان، تورو خدا بیاین این زنیکه رو بندازین بیرون.
ــ چرا خودت نمی ندازی؟
ـــ آخه نمی ره، یک گوشه کز کرده، تا حرف بهش می زنم داد و بیدادی راه می ندازه که بیا و ببین.
ــ ببخشید این سوال رو می کنم، با هاش رابطه جنسی دارید؟
ـــ به خدا انقدر بوی گند می ده که جرات نمی کنم از یک متریش رد شم. تا بهش می کم خانم بلند شو برو حموم،  تمام تنت رو خوب بشور، اگر اینکار رو بکنی میرم واست لباس و کفش و جوراب نو می خرم. میگه من هیچی نمی خوام، بوی گند رو دوست دارم، اصلا به تو مربوط نیست. به زور خواهش التماس من یه لقمه غذا می خوره. اگر شاشش نگیره از جاش بلند نمی شه. به خدا قسم دیدم تو خیابون خوابیده، دلم واسش سوخت، ورش داشتم، اوردم خونه، حالا بیست روزه بلای جونم شده. زن خوبی ها، مثل بقیه دزد نیست، کیف پولم روی میز می ذارم می رم  و میام، می بینم دست بهش نزده. تا من نباشم یه قلپ آب نمی خوره. اگه داد و بیداد و بوی گندش نبود، اول صیغه اش می کردم، خدا رو چی دیدی، بعدش هم عقد.
ـــ فردا دوتا پلیس می فرستم، تا بندازنش بیرون.
مرد پس از خدا حافظی و تشکر رفت. هنوز دوساعت نشده بود که «با چشمانی گریان»بر گشت، و بدون مقدمه به افسر پلیس گفت: خوش رفت.
ــ خب، راحت شدی! چرا گریه می کنی؟
ــ رفت، ولی زیر ماشین رفت. آخه با همه بدی هاش دوستش داشتم.
این داستان را دیشب در خواب دیدم که م، کاظمی در فیسبوک نوشته.

4 اسفند 1396 ــ 23 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 14, 2018

مردی با دست چوبی!


مردی با دست چوبی؟

به کارگاه دست و پای چوبی سازی رفتم. مردی میانه سال بر روی چهارپایه ای بلند، کنار میزی نشسته بود و سرگرم کار بود. سلام کردم. مرد سرش به طرف من برگرداند و پاسخ سلامم را داد. روی قفسه ها، اینور و انور پر بود از دست و پاهای چوبی. چندی از دست ها تا مچ، چندی دگر تا آرنج، چندی تا شانه. چندی کوچک، کودکانه. چندی دگر طریف و زنانه. و چندی بزرگتر، مردانه. چندی از پاها کفش داشتند، چندی از دست ها دستگش.
دو ماشین خراتی که یکی شان آرام می چرخید، توجه ام را جلب کردم. روی میز و چند قلم پیکر تراشی به اندازه های گوناگون، و یک چکش چوبی بود. بروی دیوار کنار مرد هم شمار زیادی قلم پیکر تراشی، چکش، اره، و … به چشم می خورد.
چند دقیقه ای با دقت به دست و پاها نگاه کردم. چندی از دست ها را فشردم. پایم را کنار چندی از پاها گذاشتم.
مرد دست از کار کشید و گفت: اینطور به دید می آید که شما دست و پای سالمی دارید، به دنبال چه می گردید؟
گفتم: به دنبال پایی که با من پا به پا راه بیاید. به دنبال دستی که دستم را با دل جان بفشارد. دست راستی که صاحبش جز راستی نگوید. دستی که صاحبش دور از ریا و تظاهر باشد. دستی نوازشگر. دست هایی که که از هم باز شوند و با تمام وجود مرا در خود گیرند. کسی را نیارزده باشد. دستی که به دزدی آلوده نباشد.

مرد آرام از جایش برخواست و به طرفم آمد و با دست چپش، دست راستش را بلند کرد و موهابم را نوازش کرد، و سپس پایین آورد و دستم فشرد. مردی با دست چوبی.
25 بهمن 1396 ــ 14 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 11, 2018

تهباد ایرانی و دولت نادان اسراییل؟


تهباد ایرانی و دولت نادان اسراییل؟

آدم نمی تواند باور کند،(آدم یعنی من) دولتی مانند «دولت اسراییل» که دنیا را روی انگشتانش می چرخاند، اسراییل بهترین دانشگاهای دنیا را دارد. پاسپورتش در تمام دنیا معتبر است، و ملتش بدون ویزا می توانند به بسیاری از کشورها مسافرت کنند، دولت امریکا نوکر اوست، در بعضی مسائل آنقدر بی فکر باشد.
ارتش اسراییل یک پهباد ایران را نابود کرد. به این باور که این پهباد می خواسته از صنایع نظامی و غیر نظامی، و یا از موسسات دانشگاهی و تحقیقانی اسراییل عکس برداری کند. در حقیقت یک «تهباد» جاسوسی است.

می خواهم چند تا فحش به این دولتمران اسراییل بدهم و بگویم، آدم های نادان بی سیاست، این «تهباد» به سفارش خاخام های اسراییل در ایران ساخته شده بود، تا بتوانند خانه های مردم اسراییل را ببیند،آیا انها قانون «کشرت» را رعایت می کنند؟ روز شنبه چه کسی کار می کند. چراغ خانه ای روشن است؟ کسی گوشت خوک، ماهی بدون فلس، ران گوسفند،… می خورد؟ پسران در هشتمین روز ختنه می شوند؟ نبادا زنی دست به تورات بزنند؟ ( از دید کلیمی های افراطی زن ها عقل کافی برای درک تورات ندارند) در حقیقت این تهباد برای جاسوسی خانه های مردم بود، شما هم می توانستید از ان بهره برداری کنید.
از این تهباد ها هم در ایران برای جاسوسی خانه های مردم استفاده می شود.

22 بهمن 1396 ــ 11 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 11, 2018

فحش دادن یاد بگیرید ؟

فحش دادن یاد بگیرید ؟

شما خارج نشینان به علت دوری از وطن، نمی دانید، چه پیشرفت بزرگی در همه زمینه ها، به ویژه در زمینه ناسزا گویی در ایران شده.

منوچهر تعریف می کرد: هر روز که می خواستم به دانشگاه بروم، دوست ارجمندم هوشنگ با ماشین راهش  کج می کرد  می آمد مرا می برد. چند بار هم مرا به خانه شان دعوت کرد، در آنجا پذیرایی «آخوندانه ای» (شاهانه گذشت)  از من به عمل آمد.

ماه رمضان هر شب عده ای خانه شان افطار می کردند. ولی موقع افطار هیچوقت پدرش حاضر نبود. هوشنگ می گفت» پدرم تمام شب های ماه رمضان و روزهای ماه محرم را کار می کند. من هرگر نپرسیدم، پدرت چکاره است. فکر می کردم یکی از اعضای بالای سپاه، یا کاری که باید در شب مواقع باید کشیک باشد.
چیزی که سبب شگفتی من می شد، این بود که هوشنگ همیشه نزدیک یک مسجد در شمال شهر ماشینش را نگه میداشت، و به گدای دم مسجد پول می داد. یک روز از او پرسیدم، چرا همیشه به این گدا پول میدی؟ خندید و گفت مگه گدا را نشناختی؟
گفتم: نه به جون تو. گفت: خیلی خری این بابامه، می رم ازش پول می گیرم. کله سحر زمستان و تابستون پیش از اینکه مردم برای نماز بیان، می آید. تا وقتی مردم از مسجد دربیان. بعدش میاد خونه، استراحت می کنه، قبل از ظهر میاد تا یک دو بعد از ظهر. غروب همچنین. موقع های دیگه هم یک نفر رو گذوشته، با دروبین بالای سرش که ببینه چقدر مردم بهش میدن. نصفش رو ازش می گیره، سهم امام و متولی و نظافت چی های مسجد رو میده. ماه رمضان هم هر شب تا دیر وقت، ماه محرم تمام روز کار میکنه، واسه اینه که در این مواقع هیچوقت خونه  نیست.
دید دارم شاخ در میارم گفت: خر خدا اون درون گدشته که گدایی ننگ و فحش بود. حالا گداهای سابق همه کاره شدن. جاکشی هم که می گفتن: درآمدش خوبه ولی اسمش بده، شده صیغه، اسمش هم دیگه بد نیست، درآمدش خیلی بیشتر شده. دزدی رو هم اسمش رو گذوشتن درآمد. اینم دیگه فحش نیست، اگه به کسی می خوای فحش بدی بگو» عقده ای، بی سواد» تا خشتکت رو بکنه. بگذریم از اینکه یک مشت آدم تازه به دورون رسیده عقده ای بی سواد سوار ما شدن. دیدم راست می گوید.
فحش دادن یاد بگیرید

در این سی سال که می نویسم، باور کنید فحشی نیست که من نشنیده باشم. اگر در باره شاه گفتم که بالای چمش ابرو بوده، فورا طرف سلطنت طلب ها به من تهمت توده ای خائن به وطن بودن زدند. چنانچه یک متلکی به خیک توده ای ها انداختم، شدم، سلطنت طلب. اگر نوشتم، مجاهدین خائن، جاسوس جمهوری اسلامی شدم. دست اندر کارن (بی کار)جمهوری اسلامی هم با ایمیل به من نوشتد، تو چه گهی هستی که جاسوس ما باشی؟.

22 بهمن 1396 ــ 11 فوریه 2018 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها