نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 31, 2021

حیوانم آرزوست!



گربه همسایه ام گاهی به باغچه من میاید. نخستین بار سری کج کرده با نگاهی پر مهر به من نگاه کرد. پنداشتم گرسنه است. مقداری گوشت، به اندازه یک بند انگشت برایش بردم و کنارش نشستم، به گوشت لب نزد و سرش را به دستم مالید و میو میو کرد. من هم میو میو کردم. آمد بغلم، در آغوش اش گرفتم. سرش را روی شانه ام گذاشت خُر و خُر کرد. من هم با خُر و خُری پاسخ اش را دادم. شکمش سیر بود و روانش گرسنه، تنها محتاج مهر بود.

دوستی دارم که صاحب خری است. زمانی که کره خری بود و من هم کم سن تر، روی دو پا بلند می شد و دست هایش را روی شانه ام می گذاشت و درِ گوشم عر عر می کرد. آخرین شعرش را برایم می خواند. من هم  داستان خرکی ی برایش عر و عر می کردم، هر دو خنده های خرکی می کردیم و خرغلت  زدیم. ولی اکنون وزن او زیاد شده سن من هم بالا رفته، کنار هم قدم زنان درد دل می کنیم، عر و عر هم دیگر را قطع نمی کنیم. با دهان پر عر و عر نمی کنیم.باره ها به من گفت: تو تنها خریی هستی که می دانی خری و از من بیشتر نمی دانی، ولی بسیاری هستند که خیال می کنند آدم هستند همه چیز را می دانند، و با نگاهی تحقیر آمیز به من نگاه می کنند، در صورنی که مشتی متظاهر و پر ریا بیشتر نیستند.
سگ او به همچنین، تا مرا می بیند، به طرفم میدود و واق واق می کند، از سرو کولم بالا می رود. من هم واق و واق می کنم. به محض اینکه در مزرعه اش می نشینم، مرغ و خروس هایش، با جوجه های شان از سرو کولم بالا می روند. با مرغ ها قد و قد می کنم، با خروس ها قوری قور، با جوجه جیک جیک. و برایشان داستان می گویم.
دوستم بارها به من گفت: این خر به دیگران چس محلی می کند، بی ادبی نشود، با بادی پر صدا به همه پشت می کند. این سک محل سگ هم به دیگران نمی گذارد. مرغ و خروس و جوجه ها از دیگران می ترسند، اما همه اینها وقتی تو را که می بیند، خوشحال است به طرف ات میدوند، این چه رازی است.
گفتم: من با آنها هم هم دل و هم زبانم، از انسان ملولم و حیوانم  و حیوانم آرزوست.
10 خرداد 1400 ــ 31 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 29, 2021

مورچه نا مورچه!



داستان کوتاه:پس از مدت ها بارندگی امروز هوا آفتابی بود، من برای قدم زدن رفتم. وقتی راه می رفتم، متوجه شدم که مورچه های ریز از لانه شان بیرون آمده اند. مواظب بودم پایم را روی شان نگذارم، این موجودهای کوچک نخستین همبازی های من بودند.
به یاد دارم! پس از زمستان، در بهار آفتابی مورچه ها از لانه بیرون می آمدند، جلوی لانه شان، تلی از خاک نرم، به انداه یک نیمه کردو جمع می شد، و من خرده نان جلوی در لانه شان می یختم، و آنها با آن دهان کوچ شان، به دهان می گرفتند به لانه می برند. من دستم را جلوی شان می گرفتم که از روی دست من به لانه شان بروند، و قتی روی دستم بودند، با سایه انگشتم نوازش شان می کردم، و قصه می گفتم. نمی دانم چرا گوش نمی کردند؟
 در هوای کشنده گرم تابستان، جلوی لانه شان چند قطره آب می ریختم. مادرم می گفت: ننه مورچه که تشنگی نمی کشد و آب نمی خورد. پاسخ می دادم، چطور ما تشنه می شویم و آب می خوریم، و می گوییم: «فدای لب تشنه ات یا امام حسین» «و یا سلام بر حسین، لعنت بر یزید، قورباغه گوزید به ریش یزید»، مورچه ها هم وقتی آب بخورند سلام بر حسین می گویند، و صوابش به ما می رسد. مادرم می خندید و و بعد برای دیگران آب دادن من را به مورچه ها تعریف می کردم. بین من مورچه ریزها یک دوستی دیرنه است.
 زمانی که هفت ساله بودم، درست یکی ــ دو ماه پیش از مدرسه رفتنم، مرا ختنه کردند. یکی دو روزی روی تشکی خوابیدم، دو سه روز هم با لنگ حمام در خانه پلکیدم، وقتی با همان لنگ توی کوچه برای بازی با بچه ها رفتم، «یک مورچه شتریِ نا مورچه» سر زخمی دول مرا گرفت، خیلی سوزش داشت. مادرم سیگاری روشن کرد، و روی سر مورچه گذاشت، و آرام مورچه را یرداشت.چرا که اگر می کشید، دندان و سر مورچه روی پوست می ماند عفونت پیدا می کرد. همین کار را چند سال بعد خواهرم «اقدس درکیلان دماوند که نخستین مدرسه دخترانه را باز کرد»، با یک «کّنه» که وسط سرم چسبیده بود خون مرا می مکید کرد. رونشان هر دو شاد.
8 خرداد 1400 ــ 29 مه 2021 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 27, 2021

شرم!

چون لباس شما!

خواب دیدم که لختم، لختِ لخت، نه شرمی ، سر افراز ، در میان شما.

 فریاد بر آوردید، شرم ، شرم بر تو بادا، تو لختی ،ای بی حیا.

سنگ بارانم کردید، سنگها فانوس گشتند، درون مرا دیدید

فریاد بر آوردم ،شرم شرم ، بر شما باد، لباس تظاهر و ریا پوشیدگان.

صدایم در آسمان پیچید،

عرق شرم از پیشانی تان بارید، سیل گشت، ما را برد،

من موسی وار از سیل گذشتم، بر دشتی فرود آمدم.

از خواب بیدار گشتم، دریغا که دیدم، لباسی دارم، چون لباس شما.

از کتاب هرچه بادا ، باد ــ فوریه 2003 ــ نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2021

من رای می دهم!



هر روزه عده ای فریاد می زنند، ما رای نمی دهیم. به من چه! برید بدید، کسی از شما نمی پرسه، میدین، نمی دین؟ به کی میدی؟  چرا میدی؟ یواشکی میدی. (رای) دادن که حاشا نداره!
رو راست بگم: من به یه نفر رای میدم که دست کم سرش به تنش میارزه، (نخواستم بی ادبی کنم) اونم، شاهزاده رضا پهلویِ که از تخت تاجش گذشته، حالا جمهوری خواه شده.
یه روز با چند تا از رفقا رفتیم، شابدالعظیم ( شاه عبدالعظیم) جاتون خالی چلو کبابِ خوبی خوردیم، زیارتی هم کردیم، گفتیم: بریم حموم کیسه لیفی بزنیم وبعدش هم مشت مال  حسابی. جای شوما خالی. وقتی مشت و مال مون تموم شد لباس پوشیدیم، اصغر سبزه، جوجه جاهل ، نوچه حسن سر سه پر، علاوه بر پول حموم نفری یه تومن، دوتا 2 تومنی  به یه یارو که تو سربینه پشت دخل نشسته بود داد وگفت: این مال اوناییکه  کیسه کشیدن و لیف زدن، به اونایکه مشت مال داده بود هم یه 5 تو منی داد. ما دلخور هیچی نگفتیم، وقتی اومدیم بیرون، همچین زدم پس گردنش که نزدیک بود، مخش با گوهش قاطی شه، گفتم: سنده سگ، آدم لوطی گری هم می کنه، جایی می کنه که  چهار تا بشناسنش، نه اینجا که ما رو کسی نمیشناسه!
حالام، آدم میخواد (رای) بده، به کسی بده که دست کم، بابا بزرک و باباش پادشاه بودن،( حال هر چی بودن) نه یه مشت دزد سر گردنه و قاچاقچی که بعد از چند ماه مشورت، چند نفر رو انتخاب می کنن، به ملت میگن، انتخاب آزاده. هرکدومشون می خواین انتخاب کنین.   
4 خرداد 1400 ــ 25 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 24, 2021

پیر زن و پیر مرد نقلی!




شاید واژه «نقلی» برابر با دوست داشتنی، با نمک، خوش قیافه، بی الایش و پاک، ساده، بدانیم. ولی این واژه «نقلی» به تنهایی گوینده تمام آنهاست.
تابستان سال 2002 بود. در یک سوپر مارکت مشغول خرید بودم که دیدم ، خانم مسنی حالش بد شد، و خانم همسن همراه او گفت: قندش بالا رفته و باید انسولین بزند، آمپول انسولین او در کیفش است. من گفتم من می زنم. نگاه کردم به آمپول، درجه های (مقدارهای) مختلف دارد، پرسیدم چند درجه؟ خانم نمی دانست.انها پرخ خریدانش را در سوپر مارکت گذاشتند. من این دو خانم سوار ماشین کردم و پیش دکتری که در 3 ــ 4 کیلومتری بود، بردم. دکتر پس از مشاوره تلفنی با پزشک خانوادگی این خانم، انسولین را تزریق کرد. یک دقیقه نشد که خانم بیمار سرحال آمد. پیراهن بلندش را بالا زد، از کیفی که با روبان به گردنش آویزان بود، و در شلواری که تقریبا تا سر زانوی او بود مقداری پول در آورد و به پزشک داد.   
 از در مطلب دکتر که بیرون آمدیم ، و تا ماشین سوار شدیم و توی ماشین این دوتا پیر زن مانند دوتا دختر بچه 5 ــ 6 ساله سر به سر هم گذاشتند و خندیدند. بیمار سابق، سرحال و شنگول کنونی، به زور التماس وخواهش 20 یورو به من داد. گفتم اگر مایلید شما را به خانه اتان می رسانم. گفتند، نه ما خریدمان را بر میداریم، با اتوبوس به میدان شهر می رویم، یک کمی می گردیم، و نزدیک غروب هم  با اتوبوس به خانه مان بر می گردیم. وباور کنید هیچ واژه ای به خوبی این واژه نقلی گویای وصف حال این دو خانم نیست.
من بسیاری پیر زنان و پیر مردان نقلی دیده ام. شاید شما هم یکی از آنها باشد، و بدون شک خیلی را می شناسید.
3 خرداد 1400 ــ 24 مه 2012 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 23, 2021

غسل پس از رای!



حاج حسین یکی از ملیاردهای است. یک پسر و دخترش در آمریکا زندگی می کنند و ملیت آمریکایی و ایرانی دارند.
ویلا که عرض کنم، یک قصر در کرج دارند، با نگهبان و چند خدمت کار، صاحب ده ها آپارتمان ویلا هستند که الحمدالله همه اش اجاره رفته، و . . . .، حاجی هیچ وقت سهم امام را فراموش نمی کند.همسرش سکینه خانم،ما شالله ماشاالله دو من کرنبد، النگو و انگشتر طلا و الماس به گردنش آویزان است و لباس هایش دوخت فرانسه و ایتالیا است.زیر لباسی ویکتوریاسیکرت. البته من ندیدم، فقط شنیدم.
فریده خانم معلم سر خانه دختر کوچک حاج حسین است، یک روز با خیلی پوزش از حاج خانم پرسید، راستی حاج خانم، ببخشیدا، ببخشیدا که فضولی می کنم. شما که با شناسنامه خودتون، مرحوم پدر ومادرتون، پدر مادر مرحوم حاج آقا میرین رای میدین، بازم ببخشیدا ( با مِن و مِن و اِهن و اِهن) یخورده خجالت نمی کشین.
حاج خانم: دختر چه حرفا می زنی ما چه بدیم و چه ندیم، اوناییکه خودشون می خوان انتخاب میکنن. بعش از رای دادن هم می ریم و با نیت اینکه خدا به این حکومت عمر دراز بدهد و گناه ما را به خاطر رای دادن ببخشد، غسل می کنیم.

2 خرداد 1400 ــ 23 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 22, 2021

(رای) دادن یا ندادن!

باز هم زمان انتخابات شد، و چندی مخالف (رای) دادن هستند. باید به ایشان بگویم:  کسانی که سال ها (رای) داده اند، و منافع شان در دادن می بینند. و آنانکه (رای) دادند، به مال مقام رسید. و آناکه ندادند، در فقر بماندند. علاوه بر آن حکومت نداده ها را هم داده حساب می کنند. می گویند: اش کشک خالته میخوای بده، می خوای نده.ندادن تو تغیری در آمار ایجاد نمی کند. باید یکی را نخست (انتخاب) بکنید، پس از اینکه او به مقام ریاست رسید، چنان تلافی می کنند، که از درد بنالید. و روزگارتان سخت تر از پیش کردد. شاعر می فرماید:
انانکه ندادند، و خواسته ندادند، در فقر مکعب تا ابد الدهر بمانند.
انانکه بدادند و عمری خوب بدادند، به مال مقام بالا خود برسانند.
اناکنه بمالند، و بدانند مال کی بمالند، خود به ثروت کلان برسانند.
آناکه نمالند، و رسم مالیدن ندانند، در گوشه زندان تک تنها بمانند. شکسپر میگوید
Shakespeare says/ To give or not to give is a
problem. To do or not to do is the biggest problem of Iranians
1 خرداد 1400 ــ 22 مه 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 20, 2021

این چنین با این و آن کردم!



داستان کوتاه: به زن جوان گفتم: اگر بخواهی موهایت را شانه می کنم، گیسوهایت را می بافم. در رخت خواب می خوابانم ات، نوازش ات  می کنم ، لحاف به رویت می کشم، چراغ را کم سو می کنم، برایت داستان  کودکانه می گویم، تا به خواب روی. گفت: با دل جان می خواهم، این چنین کن! این چنین کردم.
بامداد که از خواب برخواست، با لبخندی خمیازه ای کشیدو گفت: خواب خوش دیدم، تو آرزوهای بر باد رفته مرا ز باد گرفتی و به من دادی، ازآن یکی هستم که ازآن من است، او هم آرزوی های بر باد رفته بسیار دارد، آرزوهای او را هم از باد بگیر و به او پیش کش کن. این چنین با این و آن کردم. بازی با واژه «ازآن»
30 اردیبهشت 1400 ــ 20 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 16, 2021

درمان نازایی زنان با داروی سنتی!



در این یکی دوسال به شکر خدا با کاردانی و طبیبان اسلامی بیماری واگیر کرونا با شاش شتر، روغن گل بنفشه و روغن پشگل ماچه الاغ درمان شد. طرز تهیه روغن ماچه الاغ را من 13 دسامبر 2020 نوشتم.
اکنون رجوع می کنم به یکی از خاطراتم، و درمان نازایی زنان با طب سنتی .
اگر اشتباه نکنم سال 1333 بود. من سیزده سال داشتم. خانه دایی من کوچه ظهیر الاسلام ، موازی با خیابان صفی علیشاه بود. بالا در خانه روی یک کاشی نوشته شده بود «نصر من الله فتح القریب» (نصرالله و من و فتح الله قوره). جلوی درب وردوی در کوچه، دو پله بود، کنارش هم چیزی مانند نیمچه بیل برای پاک کردن گِل کفش. از این دو پله که بالا می رفتید، یک راهروی  دو متری بود، سمت چپ و راست هر طرف یک اتاق، پس از آن دری که با چهار پله به حیاط میخورد. من در آن سن و سال مانند همه پیر بچه ها تخس، یک روز سر این در را گرفتم و خودم را بالا و پایی کشیدم. زن دایی ام، رونش شاد، زن بسیار مهربان ساده ای بود، (بر عکس خان دایی سرهنگم) داد زد: ابولفضل جان مواظب باش دست ات به پوست دول علا (پسرش) نخوره. (پسر دایی ام ده سال پیش در سن 18 سالگی به امریکا برای تحصیل رفته بود، حساب کنید اگر علا در سن 7 سالگی ختنه شده باشد، چند سال  که این پوست نگهداری شده بود) نگاه کردم،  یک بسته کاغذی به اندازه یک سوم قوطی کبریت دیدم. وقتی که از او پرسیدم برای چه این پوست را نگه داشته گفت: خانم «ن 33 ساله که هنوز شوهر نگرده بود» (خواهر یکی از امرای ارتش) اگر شوهر کرد، و بچه دار نشد، پوست دول علا را پودر می کنیم، تا او با آب ولرم بخورد، و بچه دار شود. البته پیش از این برای خانم «ب» بوده که شوهر کرده بچه دار هم شده.
هوطنان گرامی: از این داستان واقعی پند بگیرید،پوست الت تناسی پسران تان را پس از ختنه شدن،به دور نیاندازید، شاید در سال های آینده بیمار واگیر دیگری چینی ها به دنیا صادر کنند. و پودر آن تنها راه درمان این بیماری باشد.
27 اردیبهشت 1400 ــ 16 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 14, 2021

مادرم هرگز آدم نشد!


داستان بسیار کوتاه: گاهی در آیینه به خود می نگرم و می گویم: احسن الله الخالقین. خدواند در به وجود آوردن خری مانند من تمام نبوع وهنر خود را به کار برده، و من یک
prototip نمونه هستم. خدواند مانند من نمونه دومی نساخته. و به وجود خود سر افراز می شوم.
روانشاد مادرم با عصبانی ات توی سرم میزد و می گفت: کره خر، کی تو آدم می شوی؟
روانشاد پدرم با خونسردی پاسخ می داد! بزرگ می شود، زن می گیرد. آدم می شود.
 مادرم فریادش می زد و می گفت: مگر تو زن گرفتی آدم شدی که این کره خر بشود؟
کاری نداریم به اینکه من زن گرفتم و آدم نشدم. مگر انها که آدم شده اند کجا را گرفته اند!
مادرم از بهشت«خانه پدر در آمده» هرگز آدم نشد، همان فرشته ماند و عاشق و معشوق «پدر» آدم شد. بازی با «واژه آدم»
24 اردیبهشت 1400 ــ 14 مه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها