مردی که در زمان ناپدید شد!
یک روز ساعت را کوک نکرد، ساعت خوابید، نخستین صفحه تقویم را برنگرداند. در دل خوشحال که دیگر فردا نمی آید. ساعت به جلو نرفت، ورقی از تقویم کم نشد. او همچنان در زمان می گذشت.
نوشته شده در منتشر نشده ها
تنم می خارد، تنم می خارد
تنم می خارد، تنم می خارد!
تنم می خارد، تنم می خارد، تنها یک نفر می توانست تن مرا بخاراند!؟ مادر بزرگ جوراب و شال گردن و کلاه پشمی کهنه را می شکافت، سر نخ ها را با هم گره می زد، گلوله می کرد و از آن برای زمستان ما ژاکت گرم می بافت. این ژاکت ها بیشتر به رنگ سیاه، با گره های زیاد بودند. رنگ های سپید، سبز، صورتی و یا نارنجی… در آنها جایی نداشتند. ژاکت های ما با تمام زشتی و گره هایش گرم بودند. ژاکت ما نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج مادر بزرگ بود.
مادر بزرگ جز لباس ها، لحاف را هم با تکه پارچه های سیاه وصله می کرد. وصله های ناجور با کوک های بزرگ که توی چشم می زد. وصله های لباس و لحاف ما به دست
مادر بزرگ، نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج او بود. گویی او خود وصله ای ناجور بود که وصله های ناجور را دوست می داشت.
مادر که خود عاشق پدر شده بود، از ته قیچی ها (خرده پارچه ها) لحافی چهل تکه، رنگارنگ، زیبا، خالی از رنگ سیاه و با کوک های ریز که دیده نمی شدند، می دوخت.
گویی رنگ سیاه را فراموش کرده، و این رنگ در خاطره او دیگر جایی نداشت.
مادر بزرگ پیراهن سیاه به تن می کرد، چادر سیاه به سر می کرد، همیشه اشک در عمق چشمانش حلقه زده بود. گویی دایم آماده آشک ریختن و عزا داری بود.
مادر لباس رنگارنگ می پوشید و چادری با گل های ریز رنگارنگ به سر می کرد.
مادر بزرگ هر گز نمی خندید. اگر هم می خندید مصنوعی بود. خنده اش غمگین تر از اشکهایش بود.
صدای خنده از ته دل مادر همیشه بلند بود.
مادر بزرگ دخترش(مادرم) را زنیکه جلف، سبک، خرس گنده و بی حیا می خواند. اغلب مرا کره خر، بردارم را گوساله، خواهرم را پتیاره، پدرم را (که قد بلندی داشت) لندهور،دراز و یا نردبان امام رضا صدا می کرد. (نمی دانم چرا نردبان امام رضا)!
نام قناری زردمان «سنده سگ» بود، گربه خانه مان را موش، و برای اینکه بیشتر تحقیر ش کند، چخش! می کرد. گربه ما عادت داشت بغل مادر بزرگ برود و پیش او بخوابد. خر و خر آن دو با هم در خواب، برایم آهنگی دلنواز بود.مادر بزرگ به ماهی های حوض می گفت «کرم های قرمز».
او بود که به گربه مان غذا می داد، قفس قناری ها را با صبر پاک می کرد، به آنها آب و دانه می داد و با آنها حرف می زد. وساعت ها کنار حوض می نشست، تکه های کوچک نان برای ماهی ها توی حوض می ریخت. درست به یاد دارم، تا او کنار حوض می رفت، ماهی ها روی آب می آمدند.
سرغذا وقتی حواس مان پرت بود، یواشکی قاشقی از بشقابش به بشقاب ما می ریخت. همه ما را تنه لش و بی عار میخواند. ما، تنها با خنده و شوخی جوابش را می دادیم.
مادر بزرگ که وصله ناجوری زیر دست زن بابایش بود، در سن دوازده سالگی، چهارمین همسر پدر بزرگم شده بود. و در خانه ای با سه زن پیشین پدر بزرگ و ده ــ بیست بچه
که اغلب از او بزرگتر بودند، زندگی مشترکش را آغاز کرد. سه سال پس از ازواج، شوهرش فوت کرد… وصله ناجوری جابجا شده بود.
اگر روزی مادر بزرگ چیزی نمی گفت و به ما زخم زبان نمی زد، می گفتم؛ «خانم جونی! چرا ساکتی»؟ پاسخ می داد:»ذلیل نمرده ی گور به گور نشده! اون ننه خرس گنده پتیاره تون، با اون بابای لندهور درازتون شما ها رو بی تربیت، نفهم و بی شعور بار اورده، تنت می خاره بیا جلو…»!
سرم را جلویش خم می کردم، نیشگونی از لپم می گرفت و یکی هم تو سرم میزد. نه نیشگونش درد داشت، و نه توسری اش. الکی آخ و اوخ می کردم. مادرم با خنده می گفت:
«باز این بچه رو چزوندی»؟! مادر بزرگم می گفت: «این کره خر تنه لش بی خودی ننه من غریبم در میاره، خودش تنش می خاره»…
هیچ کس از زخم زبان مادر بزرگ در امان نبود. وقتی ساکت بود انگار نبود.مادر بزرگ صنار ــ صنار پس انداز می کرد، به ما بچه ها عیدی می داد، برای مادر وپدرم هم عیدی می خرید.
مادر بزرگ «وصله ناجور» یک روز برای همیشه ساکت شد، همرا با دفتر سیاه خط ـ خطی خاطراتش، و کوک های درشت بر لباس لحاف ما. تنم می خارد، تنم می خارد…
8 خرداد 1390 ــ 29 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
رنجش خیال زن!
رنجش خیال زن!
جوجه ای طلایی از مادرش دور افتاد. چون شب فرار رسید، ز ترس به خارپشتی پناه برد. خارپشت او را در میان گرفت و آرام سر جوجه
را نوازش کرد، تا اینکه جوجه آرام چشم برهم نهاد وبه خواب رفت.
خارپشت ز خود می ترسید، مبادا تیغش «جوجه» را بیازارد.
هیولا(مردی) با قدی بلند، چهار شانه، موهای ژولیده، ریشی نتراشیده، دست هایی زمخت، سینه و بازوانی پر پشم، ابروانی پر پشت، چشمانی پر نفوذ و با قدم هایی استوار وارد
کلبه شد. خودش را روی صندلی راحتی انداخت و سرش را بر پشتی آن تکیه داد.
زنی ظریف و ریزه میزه با ناز و عشوه، لبخندی بر لب وارد شد، آرام در بغل هیولا جای گرفت و دو دست و سرش را بر سینه او نهاد و آرام چشمان خمارش را بست.
هیولا لبش را آرام را بر سر زن گذاشت. در دل گفت: «همه زمن ترس دارند، حتی خودم» ؟!ترسید بذر واژه «رنجاندن» در دلش بروید، مبادا خیال آن، «زن» را برنجاند.
16 خرداد 1390 ــ 6 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
تاریخی ز ویرانی!
تاریخی ز ویرانی!
پرچمی پایین می کشیم
پرچم خود بالا می کشیم.
هرکجا نامی ز گذشتگان باشد
به نام خود نامگذاری می کنیم.
شاهراه ها، امام راه می کنیم،
مسجد شاه را مسجد امام.
مجسمه شاهان به زیر می کشیم،
پیکر خود ز سنگ می تراشیم.
کاخ شاهان ویران می کنیم،
بجای آن امامزاده می سازیم.
نقش هرچه زیباست، محو می کنیم،
نقش هیولا در می اندازیم.
سنگ گور شاعران می شکنیم و
خانه ای ز پای بست ویران می سازیم.
این چنین تاریخ می سازیم،
تاریخی ز ویرانی،
با نام ننگین خود می سازیم…
15
خرداد 1390 ــ5 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
به نام خود نامگذاری می کنیم.
مسجد شاه را مسجد امام.
پیکر خود ز سنگ می تراشیم.
بجای آن امامزاده می سازیم.
نقش هیولا در می اندازیم.
خانه ای ز پای بست ویران می سازیم.
تاریخی ز ویرانی،
با نام ننگین خود می سازیم…
نوشته شده در منتشر نشده ها
آنقدر مار خورده تا افعی شده
آنقدر مار خورده تا افعی شده
راوی گفت: «ملایی را به دلیلی که واضح و مبرهن نبود(!؟) با سفره ای نان و مشکی آب از دهی بیرون کردند. او راه ده دیگری که در آن ناشناس بود، پیش گرفت و برفت. در میان باد و طوفان راه خویش گم کرد و سر از بیابانی بی آب و علف و خشک و سوزان در آورد. آب در مشک بود که نانش تمام شد. چند شبانه روزی گرسنه گشت. شبی از شب ها که از خار بیابان آتشی بر افروخته بود، دید پشه و ملخ و موش به کنار آتش می آیند و در آن می سوزند. گودالی عمیق بکند و آتشی در آن برپا کرد، شاید که موشی در آن افتد و سد جوع کند.
پشه و ملخ به سمت آتش پرواز کردند. موش برای شکار آنها به آتش نزدیک شد. ماری برای شکار آرام به کنار موش آمد و او بگرفت. چون ملا دید دهان مار پر است و نمی تواند او را بگزد، مار بگرفت و سرش بر سنگ کوبید، گوشتش کباب کرد و بخورد. به گفته ای چند ماهی، به گفته دیگر چند سالی ملا مار بخورد تا افعی شد. این چنین بود داستان» آنقدر مار خورده تا افعی شده»!
پرسیدمش، افعی را که می خورد؟ گفت: «شاید صد سال یا بلکه هم بیشتر! افعی کباب مار می خورد و زنده می ماند. سپس به درک اسفل السافلین واصل می شود. ولی آن زمان که اشتهایش زیاد شود و هوس کباب افعی کند، افعی های دیگر کبابش می کنند و می خورندش…
11 خرداد 1390 ــ 1 ژوئن 2011 ــ بلژِیک ــ اورایز ــ اردوخانی
پشه و ملخ به سمت آتش پرواز کردند. موش برای شکار آنها به آتش نزدیک شد. ماری برای شکار آرام به کنار موش آمد و او بگرفت. چون ملا دید دهان مار پر است و نمی تواند او را بگزد، مار بگرفت و سرش بر سنگ کوبید، گوشتش کباب کرد و بخورد. به گفته ای چند ماهی، به گفته دیگر چند سالی ملا مار بخورد تا افعی شد. این چنین بود داستان» آنقدر مار خورده تا افعی شده»!
نوشته شده در منتشر نشده ها
خواب خوش!
این داستان را با کمی تغیر دوباره نوشتم.
پیر زن کنار گهواره روی فرش دراز کشیده بود و لالایی می خواند و آن را تکان می داد.
پیرزن انگشت شست در دهان کرده، زانو در بغل گرفته، صدای لالایی اش قطع شد و به خواب رفت.
گهواره همچنان آرام تکان می خورد.
طرف دیگر پیر مردی گهواره را تکان می داد. او هم دست از تکان دادن برداشت، مانند پیر زن به خواب رفت.
درون گهواره عروسکی، هر یک در خواب خود را در آن می دید که مادرش گهواره را آرام تکان می دهد و لالایی می خواند.
چه خواب خوشی، در گهواره…
دحترکی آرام گهواره را تکان می داد.
8 خرداد 1390 ــ 29 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
در انتطار یک بوسه!
در انتطار یک بوسه!
همسایه تازه من با وجودی که سنی نداشت، شانه هایش افتاده بود. نگاهش عمیق، ولی غمگین بود. نگاه می کرد، اما نمی دید. هر وقت به او می رسیدم، سلام می کردم، وقتی از کنارم می گذشت، کمی سر بر می گرداند و آهسته پاسخ سلامم را می داد. مانند کسی بود که از دنیای دیگری آمده، بین ما زندگی می کند، ولی هنوز با خیالش در آن دنیاست. از خودم می پرسیدم، شاید خاطره ای او را شکنجه می دهد؟ چه خاطره ای؟ از کدام دنیا می آید؟ در درونش چه می گذرد؟
یک روز روبرویش ایستادم، راهش را سد کرده و سلام کردم. لحظه ای با همان نگاه غمگین و بی تفاوت در چشمانم نگاه کرد، پاسخ سلامم را داد و از کنارم گذشت. دو ــ سه بار دیگر این کار را تکرار کردم. هر بار حس کنجکاوی ام برای اینکه بدانم درون مرد چه می گذرد بیشتر می شد. یکبار پس از سلام و پیش از اینکه پاسخ مرا بدهد، گفتم؛ «اگر شما را به یک فنجان قهوه دعوت کنم می پذیرید»؟ بدون اینکه کلامی بگوید، با تکان دادن سر پذیرفت.
دو فنجان قهوه جلوی مان بود و نگاهمان به هم. با خود کلنجار می رفتم چگونه سخن آغاز کنم که او بدون مقدمه گفت: «هر بار که از پنجره اتاق آپارتمانم به آپارتمان آن طرف خیابان نگاه می کردم، دختری را می دیدم که از پشت شیشه به بیرون نگاه می کند. وقتی می دید که من می بینمش لبخند می زد. پس از چند بار لبخندها با تکان دادن دست همراه شد. تکان دادن دست گاهی با باز کردن پنجره، حتی در روزهای بارانی و برفی. چند بار با اشاره دست دعوتش کردم که با هم قدم بزنیم و نوشیدنی بنوشیم. سرش را به معنی نه تکان داد. چند بار هم با اشاره از او دعوت کردم که به آپارتمانم بیاید. پاسخ باز همان حرکت «نه» بود. یک بار هم با اشاره از او پرسیدم من به خانه اش بروم؟ شانه هایش را بالا انداخت. وقتی از خانه بیرون می رفتم چشمانش به من بود. وقتی از خیابان دیگر وارد خیابان مان می شدم، باز هم با نگاهش مرا تا دم در خانه دنبال می کرد. به خودم می گفتم؛ شاید روسپی باشد که مشتریان را اینگونه به خانه اش دعوت می کند. دقت کردم، به هیچ کس لبخند نمی زد و برای کسی هم دست تکان نمی داد. فراموش کردم بگویم… جز من برای یک نفر دیگر هم دست تکان می داد، خانم مسنی که از همان خانه بیرون می رفت و برمی گشت. گویا سریدار آنجا بود، و در آپارتمان طبقه هم کف زندگی می کرد. یک روز به خود قبولاندم که به دیدار دختر بروم. نه می دانستم نامش چیست و نه اینکه باید کدام زنگ را فشار بدهم. چند ضربه روی اولین پنجره زدم، همان پیرزن آمد و در را باز کرد. گفتم؛ می خواهم دختری با این نشانی را ببینم.
ــ بهتر است نبینید!
ــ چرا؟
ــ چرایش را نمی گویم!
تعجب کرده و بار دیگر اصرار کردم. گفت:
ــ گفتم که که بهتر است نبینید، حالا که اصرار می کنید، طبقه سوم، آپارتمان سمت راست.
سپاسگزاری کردم و آرام از پله ها بالا رفتم. در راه پله ها صدای نواختن پیانو و ویولون به گوشم می خورد. به در اپارتمان رسیدم. در باز بود! صدا از همانجا بود.آرام مانند دزدی وارد شدم. با شگفتی دیدم مردی ویولون می زند که از کمر به دختری چسبیده است. دختر پیانو می نواخت. وقتی مرد مرا دید دست از ویولون نواختن کشید و خودش را تکان داد. دختر هم دستش را از روی پیانو برداشت و سرش را برگرداند، تا مرا دید با حرکتی تند هر دو 90 درجه چرخیدند، و در کنار پیانو قرار گرفتند. دختر دستش را بلند کرد، گویی می خواهد مرا در آغوش بگیرد. چشمانش را خمار کرد، لبخندی بر لب. در انتطار بوسه ای!
در آینه روبروی مرد دیدم که او چشمهایش را بسته و سرش را به زیر انداخته است. لحظه ای شگفت زده ایستادم. سپس مانند کسی که چاقو در قلبش فرو رفته و آخرین لحظات زندگی اش را می گذراند، تند از اپارتمان خارج شدم، به زور خودم را تا پایین پله ها کشیدم. پیر زن گفت:
ــ گفتم که بهتر است نبینید!…
پس از آن دختر وقتی مرا نگاه می کرد، دستی تکان نمی داد و لبخند نمی زد. هر لحظه نگاهش زخمی بر زخم هایم بود. پس ازمدتی پرده ی پنجره را می کشیدم. در خیابان سر به زیر راه می رفتم. از نگاهش می ترسیدم.
یک ماه ــ دو ماه ــ سه ماه. پس از آن چند بار نگاه انداختن از لای پرده، متوجه شدم که دیگر دختر پشت پنجره نیست. از سریدار پرسیدم.
پیرزن گفت: «دختر راحت شد. بردارش مرد. مرده اش را از دختر جدا کردند.عمل جراحی سختی بود، تصور کنید، کسی که تمام عمر – بیست چهارسال- شب روز با او بود، در گذشت. حالا در بیمارستان دانشگاه بستری و حالش رو به بهبود است.»…
پس از جنگ و جدال طولانی با خود به دیدار دختر رفتم. روی سمت چپ دراز کشیده بود و به در نگاه می کرد. تا مرا دید لبخندی بر لبانش نقش بست. دسته گل را روی میز کنار تختش گذاشتم. دستش را به طرفم دراز کرد. چشمانش را خمار کرد و سرش را بالا آورد. لب بر لبش گذاشتم. دستش را به دور گردنم حلقه کرد، سرش را آرام در دست گرفتم و موهایش را نوازش کردم. نمی دانم چه مدت طول کشید. یکباره احساس کردم که دستش افتاد. در چشمانش نگریستم، بسته بود. لبانش همچنان خندان. در انتطار بوسه ای»…
5 خرداد 1390 ــ 26 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
حقیقتی از هزارن «حقیقت
آرام می رفتم. با خیال بافی دنبال واژه هایی می گشتم، که بتوانم «حقیقت» را بیان کنم. به مزرعه ای رسیدم، زیر درختی نشستم. کاغذ و مدادی از جیب در آوردم. می نوشتم، که مرد میانسالی را کنارم احساس کردم. سر برگرداندم. سلام کردم و سلام کرد. پرسید؛ «چه می نویسی»؟ گفتم؛ «مطلبی در باره «حقیقت» نوشته ام». گفت: «بخوان»! برایش خواندم…
حقیقت هزاران چهره دارد،
بر هر چهره، هزارن نقاب…
هزارن نقاش باید تا چهره حقیقت بنمایدً!
حقیقت درخواب از حال خود هیچ نمی داند…
مرد گفت: «راستی حقیقت وجود تو چیست»؟ «کیستی»؟ گفتم؛ «نام من … ایرانی ام، پسر … عضو حزب … هستم. عمویم … دایی ام … دوست نزدیک دکتر … رفیق استاد …، با آقای …وزیر… در جوانی همخانه بودم. چند روز پیش مهمان ژنرال … بودم. امشب به خانه … ثروتمند معروف دعوتم. با سفیر کشور… هفته ای یکبار پوکر بازی می کنم، همسرم جراح معروف، دختر … است. تو کیستی»؟
مرد خندید و گفت: «من کشاورزم»! پدر و اجدادم هم کشاورز بودند. محصولم را به بازار می برم . دوستانم انسان های گمنامی هستند. برایم بی تفاوت است که خردیدارانم وزیرند یا وکیل و یا ژنرال. ثروت و مقام هیچ کس برایم مهم نیست. می دانم «حقیقت» وجودم، هویتم، تنها در من است، بدون وابسته بودن به دیگری. یک روز هم می میرم، نیست می شوم. آن زمان دیگر «حقیقتی» برایم وجود ندارد. ولی تو هزارن «حقیقت» و هویتی، وجودت وابسته به دیگران است. هر لحظه یک «حقیقت» داری. میان «حقیقت» های وجودت سرگردانی. در «حقیقت» نیستی و نخواهی بود».
ز گفتارش نرنجیدم. اندیشیدیم. این هم «حقیقتی» از هزارن «حقیقت» بود.
2 خرداد 1390 ــ 23 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
زبان شان رسید!
زبان شان رسید!
صاحب فرهنگی بزرگ هستیم که مانند چشمه ای زلال است، هر چقدر بنوشیم، سیراب نمی شویم. هر چقدر به کام دیگران بریزیم، قطره ای از آن کاسته نمی شود.
آب زلال چشمه خود به کام دیگران از هر فرهنگ می ریزیم، و از نوشیدن آب چشمه شان سیراب نمی شویم.
صاحب فرهنگی بزرگ هستیم که مانند باغی بزرگ، پر از گل و میوه است. هر چقدر از آن بهره ببریم، و دیگران را بهرمند کنیم، و از باغ دیگران بهرمند شویم، ذره ای از این و آن کاسته نمی شود.
باید توشه ای داشت، تا بتوان از توشه ی دیگران بهرمند شد.
صاحب فرهنگی بزرگ هستیم، سیمرغ ما را بر دوش می گیرد، آزاد ما را در جهان بر سر چشمه ها و باغ های پر از گل و میوه می برد. این بار نه تنها ما را خسته نمی کند، بلکه به ما آزادی می دهد. باید توشه ای داشت، تا بتوان از توشه ی دیگران بهرمند شد.
این فرهنگ مانند تمام فرهنگ ها زباله هم دارد که من آن را «فرهنگ بی فرهنگ ها» نامیده ام. خیلی از انسان های با استعداد و باهوش و نابغه ای را دیده ام که از این زباله دانی روان خود را سیر کرده و به آن می افزایند. در فقر فرهنگی به سر می برند، و اگر امکانش را داشتند، از آن فرهنگ ثروتمند بهره می بردند و بر ان می افزودند. دریغا که کشور ما گورستان نوابغ است.
و صاحب فرهنگ دیگری هم هستیم که ما را در خود، زندانی خویش کرده است. شکنجه مان می کند، درد می کشیم و فریاد می زنیم. فریادمان دیگران را زجر می دهد، روانشان را می آزارد. این فرهنگ عقده ها و کمبودهاست که پس از سال ها(حتی در خارج از کشور) نتوانستیم به دورش اندازیم، فراموشش کنیم، تا آزادانه از فرهنگ و تمدن انسانی بهره ببریم، و دیگران را بهرمند کنیم.
دریغا بسیاری را دیدم که در بند خویش اند و دیگران را هم به بند خود می کشند و شکنجه می دهند، و خود را مرکز ثقل دنیا و روشنفکر و روشنگر می دانند. خیال می کنند همه چیز دان هستند، همه جا دم آزادی و دمکراسی و جدایی دین از دولت، برابری حقوق زن و مرد می زنند، و در بند خود بزرگ بینی و خود فریفتگی اسیرند.
شبی در سر کلاس اکابر آقا معلم سخن از خاصیت تمیزی گفت و اضافه کرد؛ «تمیزی را باید از گربه یاد بگیریم». یکی از دانش آموزان دست بلند کردو گفت: «آقا عقل مان می رسد، ولی زبان مان نمی رسد»!
این طبقه از روشنفکران عقل شان نرسید، ولی زبانشان رسید.
31 اردیبهشت 1390 ــ 21 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه