نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 6, 2011

رنجش خیال زن!

رنجش خیال زن!

جوجه ای طلایی از مادرش دور افتاد. چون شب فرار رسید، ز ترس به خارپشتی پناه برد. خارپشت او را در میان گرفت و آرام سر جوجه
را نوازش کرد، تا اینکه جوجه آرام چشم برهم نهاد وبه خواب رفت.
خارپشت ز خود می ترسید، مبادا تیغش «جوجه» را بیازارد.

هیولا(مردی) با قدی بلند، چهار شانه، موهای ژولیده، ریشی نتراشیده، دست هایی زمخت، سینه و بازوانی پر پشم، ابروانی پر پشت، چشمانی پر نفوذ و با قدم هایی استوار وارد
کلبه شد. خودش را روی صندلی راحتی انداخت و سرش را بر پشتی آن تکیه داد.
زنی ظریف و ریزه میزه با ناز و عشوه، لبخندی بر لب وارد شد، آرام در بغل هیولا جای گرفت و دو دست و سرش را بر سینه او نهاد و آرام چشمان خمارش را بست.
هیولا لبش را آرام را بر سر زن گذاشت. در دل گفت: «همه زمن ترس دارند، حتی خودم» ؟!ترسید بذر واژه «رنجاندن» در دلش بروید، مبادا خیال آن، «زن» را برنجاند.

16 خرداد 1390 ــ 6 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی


پاسخ

  1. آواتار 666

    کوتاه و زیبا

  2. آواتار مردگلُ گلُ

    خُب نتیحیۀ اخلاقی از این دو نمونه که در اولی یه جوجه به خاپشت پناه میبرد و در دومی یه دوختر ناز نازی تو بقله یه هیولا جاخوش میکنه ؟؟؟؟؟ چی میخواهی بگی ؟؟؟ خالا نگاه کن ببین چگونه خانوم قُدقُدی به یه سگ بچه حال میده


بیان دیدگاه

دسته‌بندی