پیام من به مناسبت بیست سومین کنفرانس «بنیاد پژوهش های زنان ایران ــ هلند» در آمرسفورت(هلند)

هم در آتش سوخته ام و هم دستی از نزدیک بر آتش دارم.

اغلب با همکاری دوستان در برگزاری کنفرانس های سیاسی و اجتماعی شرکت کرده ام. همچنین در کنفرانس و سخنرانی های گوناگون به عنوان شنونده حاضر بوده ام. بدین جهت می دانم برای برگزاری چنین همایش ارزنده و بزرگی چه مدت زیادی وقت صرف کرده و با یکدیگر مشورت کرده اید. همچنین می دانم برای تهیه بودجه لازم، دعوت سخنرانان از کشورهای
مختلف، تهیه مکان و آفیش های تبلیغ و … چقدر زحمت کشیده اید.

آنچه سبب غمگینی من می شود این است که تعداد انگشت شماری که نه در آتش سوخته اند، و نه دستی (آگاهانه ) حتی از دور بر آتش داشته اند، با غرض ورزی دست به انتقاد،
ناسزا و تهمت نابجا زدند. گویی برگزار کنندگان و سخنرانان به آنان بدهکارند! انتطار داشتند سخنرانان آنچه آنها می خواهند بگویند، بدین جهت من از برگزارکنندگان می خواهم، تا از این عده خواهش کنند که متن سخنرانی سخنرانان را پیشاپیش بنویسند و به دست سخنران بدهند، تا چنین مشکلی پیش نیاید! اینها  کسانی هستند که توانایی برگزاری یک مهمانی کوچک
دوستانه را ندارند. چه بهتر است به این عده بگویید، اگر توانایی اش را دارید؛ این گوی و این میدان. خودتان برنامه ریزی کنید، خوداتان هم سخنرانی کنید و از هم اندیشانتان بخواهید در جمع شما شرکت کنند. ما هم به عنوان شنونده اگر خواستیم می آییم. دور گود نشستن و گفتن «لنگش کن» آسان است، بفرمایید میان گود.

آقایی گفت: «ملت آرژانتین، شیلی و ونزوئلا و… برای تغیر رژیم کشته دادند. ما هم باید کشته بدهیم»! مگر ملت ما کم کشته داده؟ مرگ خوب است برای همسایه؟ چرا خودت نمی روی کشته شوی؟ می خواهی دیگران کشته شوند، تا تو و امثالت…

تعداد کمی به جای اینکه پرسش کنند، شعارهای کلیشه وار سال های پنجاه و هفت را می دادند که همیشه و همه جا می دهند. گویی بیش از سه دهه از انقلاب نگذشته، و اینها در این
مدت هیچ نیاموخته اند.

غمگینم برای کسانی که در یک کشور لیبرال نشسته اند، از آزدی کامل برخوردند، و دم از انقلاب سرخ می زنند.

می دانم یک ـ یک بانوان برای متن سخنرانی شان  زحمت زیادی کشیده بودند. و در مدت کوتاهی که به عنوان شنونده در این همایش شرکت داشتم، سخنان ایشان برایم بسیار آموزنده بود، و مرا به اندیشیدن واداشت. همچنین آگاهم به رنجی که برگزار کنندگان برای برگزاری این کنفرانس به خود داده اند. بدین جهت به هر دو گروه شاد باش می گوییم. و برایشان
آرزوی پیروزی، شادی و تندرستی می کنم.

5 تیر 1390 ــ 26 ژوئن 2011 ــ  بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2011

نقش خدا…

چنان غمگینم،
که گویی دلی ندارم.
من که دلی ندارم،
هیچ در دل ندارم.

تو گویی خدا؟
گویم؛ خدایی ندارم!

کاغذ و قلمی به دستم ده،
تا نقش هر آنچه هست بنگارم.

گویی کجاست نقش خدا؟
گویم او نمی بینم،
نقشی ز او در دل ندارم…

2 تیر 1390 ــ 23 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2011

پاسخ خانم دکتر!

پاسخ خانم دکتر!

دوستی از آمریکا  پس از خواندن داستان» استاد صدام کنید» مطلب زیر را برایم فرستاد؛

«چندین سال پیش در یک مهمانی به خانمی می گفتند، خانم دکتر. چند ساعتی گذشت، کله ها گرم شد. یکی از خانم دکتر پرسید، شما دکتر چه هستید؟ گفت من دکتر نیستم، شوهرم دکتر است. طرف با خنده گفت: «ای بابا شوهر شما هرچی نابدترش پاره شده تا دکتر بشه. شما یک شبه دکتر شدید»؟ خانم دکتر هم که حسابی مست کرده بود، گفت؛ «همون یک شب من همه جام  پاره پوره شد، و به همین خاطر باید خانم دکتر صدام کنین»!»

30  خرداد 1390 ــ 20 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 20, 2011

استاد صدام کنید

استاد صدام کنید

فریده همدوره دانشگاهی ام مانند من در چند دانشگاه نام نویسی کرد، ولی هیچوقت ازسال اول و دوم بالاتر نرفت، تا آخر با مدرک خوشگلی، خوش برخوردی و سر و زبان داریش
همسر رفیق من فرهاد که تاره دانشکده پزشکی را تمام کرده بود شد. بعلــــــــــه دکتر نشد، ولی خانم دکتر شد! همه دوستان مشترک مان خانم دکتر را فریده صدا می کردیم، آقای دکتر را هم فرهاد. ولی بقیه این دو را خانم دکتر و آقای دکتر.

خانم دکتر کم ــ کم برای آشنایانی که همیشه به یک دارو احتیاج داشتند با مهر و امضای همسرش نسخه مجانی می نوشت. دیگر خانم دکتر، دکتر هم شده بود. چندین بار دیدم در محافل گوناگون برای کسانی که او را فریده خانم صدا می کنند، قیافه می گیرد. (طاقچه بالا می ذاشت) سال های سال این برنامه ادامه داشت و من زیاد به آن توجه نداشتم و با شوخی، خنده و زیر سبیلی در می کردم. تا اینکه چند ماه پیش در خانه دوستی مهمان بودیم. فرهاد و فریده هم بودند. خانم خیلی مسنی که با عصا به زحمت راه می رفت، به خانم دکتر گفت؛ «فریده خانم»! ( فریده هم حالا دیگه سن و سالی داره، تازگی نوه دار هم شده ولی به خودش خیلی می رسه) چشمتان روز بد نبیند! خانم دکتر با اخم و تخم به آن خانم  گفت: «من فریده ام برای دوستان نزدیک، برای بقیه خانم دکتر»! آن خانم خجالت زده گفت: «خانم دکتر معذرت می خواهم، ببخشید»! و سرش را پایین انداخت و رفت. ( این تن بمیره)نتوانستم دیگر جلوی خودم را بگیرم. رفاقت چندین ساله مون هم یادم رفت و گفتم؛ «خاااااانم دکتر! این چسی ها رو واسه کی میای، من و تو همدوره بودیم، من دست کم یک تصدیق پایه یک(D) گرفتم که باهاش کامیون و اتوبوس برانم، تو آن را هم نداری! درست که لیفتینگ کردی( نکرده الکی گفتم) چریک چورک صورتت را با دو من ماستیک پر می کنی، ولی جایش پیداست، اون مدرک خوشگلیت هم دارد یواش ــ یواش باطل می شود. اگه هر شب با بغل دکتر خوابیدن، آدم دکتر میشد، بایست من در دانشکده پزشکی درس می دادم و استاد صدام کنند! خجالت نکشیدی از این خانم که می تونه جای مادر تو باشه این حرف رو زدی!؟ اگر ذزه ای شعور و وجدان و انسانیت داری برو ازش معذزت بخواه»! خانم دکتر اشک توی چشمهایش جمع شد و رفت دست انداخت گردن اون خانم و ماچش کردو معذرت خواست، بعدش آمد و من رو ماچ کرد. ماچش نشان پشمیانی اش بود. حالا به اون خانم هم نسخه مجانی می دهد و به او خیلی می رسد!

(چندین سال پیش به خانه دوستم هوشنگ تلفن کردم. همسرش گوشی را برداشت، پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم هوشنگ خونه است؟ خانم داد زد؛» دکتر! آقای اردوخانیه، بیا».
این زن و شوهر همدیگر را خانم دکتر و آقای دکتر صدا می کنند. داستان زیر را همان زمان به طور مفصل در یکی از کتاب هایم نوشتم و برای خوشان تعریف کردم و گفتم از شما الهام گرفته ام.

… یکی از همسایه های بدجنس شان نیمه شب صدای خانم را شنیده بود که می گوید آخ جون دکتر، آخ جون دکتر…)

آنتی تز: رفیق ما … کچل و آدم با حالیه، به جای اینکه کلاهش رو ورادره، کلاه گیسش رو ور می داره. میگه؛ «می خوام نشون بدم از این غربی ها ادب رو بیشتر
رعایت می کنم وبا فرهنگ و با تمدن ترم»!

22 خرداد 1390 ــ 12 ژوئن 2011 بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 17, 2011

چشم براه روز قیامتم!

چشم براه روز قیامتم!

هر دو بچه بودیم،
هر روز می گفت؛
قهر- قهر تا روز قیامت!
هر روز با یه آبنبات،
آشتی می کردیم.
بازی می کردیم،
سر هیچ و پوچ،
قهر می کردیم؛
قهر- قهر تا روز قیامت!
قیامت مان فردا بود.

آبنبات ها بوسه شد،
بازی، عشق بازی!
حرف های کوچک جدی شد،
حرف های جدی دعوا،
قهر- قهر شد تا روز قیامت…

چشم براه روز قیامتم،
تا با یه آبنبات و بوسه ای
آشتی کنیم،
بازی کنیم،
عشق بازی کنیم.

27 خرداد 1390 ــ 17 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 15, 2011

مردی که در زمان ناپدید شد!

مردی که در زمان ناپدید شد!

مرد از گذشت زمان، پیر شدن و مرگ می ترسید. هر روز نخستین صفحه تقویم را با غمی فراون و نگرانی ورق می زد و در دل می گفت: «یک روز دیگر پیر شدم». با دشنام ساعت بزرگ دیواری را کوک می کرد؛ «همه تقصیر این ساعت است که بیست چهار ساعت آن یک روز می شود، و من روزی پس از روزی، ماهی پس از ماهی، سالی پس از سالی پیرتر می شوم، مرگ بر تو زمان که برای کشتن من به جلو می روی و خود بی مکان و بی حرکت ایستاده ای و به من ریشخند می زنی».

یک روز ساعت را کوک نکرد، ساعت خوابید، نخستین صفحه تقویم را برنگرداند. در دل خوشحال که دیگر فردا نمی آید. ساعت به جلو نرفت، ورقی از تقویم کم نشد. او همچنان در زمان می گذشت.
مردی که از گذشت زمان، پیر شدن و مرگ می ترسید، در ثانیه ای، در روزی، در ماهی، در سالی، نمی دانم چه سالی؟! در زمان ناپدید شد.

19 اردیبهشت 1390 ــ 9 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 8, 2011

تنم می خارد، تنم می خارد

تنم می خارد، تنم می خارد!

تنم می خارد، تنم می خارد، تنها یک نفر می توانست تن مرا بخاراند!؟ مادر بزرگ جوراب و شال گردن و کلاه پشمی کهنه را می شکافت، سر نخ ها را با هم گره می زد، گلوله می کرد و از آن برای  زمستان ما ژاکت گرم می بافت. این ژاکت ها بیشتر به رنگ سیاه، با گره های زیاد بودند. رنگ های سپید، سبز، صورتی و یا نارنجی… در آنها جایی نداشتند. ژاکت های ما با تمام زشتی و گره هایش گرم بودند. ژاکت ما نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج مادر بزرگ بود.
مادر بزرگ جز لباس ها، لحاف را هم با تکه پارچه های سیاه وصله می کرد. وصله های ناجور با کوک های بزرگ که توی چشم می زد. وصله های لباس و لحاف ما  به دست
مادر بزرگ، نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج او بود. گویی او خود وصله ای ناجور بود که وصله های ناجور را دوست می داشت.

مادر که خود عاشق پدر شده بود، از ته قیچی ها (خرده پارچه ها) لحافی چهل تکه، رنگارنگ، زیبا، خالی از رنگ سیاه و با کوک های ریز که دیده نمی شدند، می دوخت.
گویی رنگ سیاه را فراموش کرده، و این رنگ در خاطره او دیگر جایی نداشت.
مادر بزرگ پیراهن سیاه به تن می کرد، چادر سیاه به سر می کرد، همیشه اشک در عمق چشمانش حلقه زده بود.  گویی دایم آماده آشک ریختن و عزا داری بود.

مادر لباس رنگارنگ می پوشید و چادری با گل های ریز رنگارنگ به سر می کرد.
مادر بزرگ هر گز نمی خندید. اگر هم می خندید مصنوعی بود. خنده اش غمگین تر از اشکهایش بود.
صدای خنده از ته دل مادر همیشه بلند بود.

مادر بزرگ دخترش(مادرم) را زنیکه جلف، سبک، خرس گنده و بی حیا می خواند. اغلب مرا کره خر، بردارم را گوساله، خواهرم را پتیاره، پدرم را (که قد بلندی داشت) لندهور،دراز و یا نردبان امام رضا  صدا می کرد. (نمی دانم چرا نردبان امام رضا)!

نام قناری زردمان «سنده سگ» بود، گربه خانه مان را موش، و برای اینکه بیشتر تحقیر ش کند، چخش! می کرد. گربه ما عادت داشت بغل مادر بزرگ برود و پیش او بخوابد. خر و خر آن دو با هم در خواب، برایم آهنگی دلنواز بود.مادر بزرگ به ماهی های حوض می گفت «کرم های قرمز».

او بود که به گربه مان غذا می داد، قفس قناری ها را با صبر پاک می کرد، به آنها آب و دانه می داد و با آنها حرف می زد. وساعت ها کنار حوض می نشست، تکه های کوچک نان برای ماهی ها توی حوض می ریخت. درست به یاد دارم، تا او کنار حوض می رفت، ماهی ها روی آب می آمدند.

سرغذا وقتی حواس مان پرت بود، یواشکی قاشقی از بشقابش به بشقاب ما می ریخت. همه ما را تنه لش و بی عار میخواند. ما، تنها با خنده و شوخی جوابش را می دادیم.

مادر بزرگ که وصله ناجوری زیر دست زن بابایش بود، در سن دوازده سالگی، چهارمین همسر پدر بزرگم شده بود. و در خانه ای با سه زن پیشین پدر بزرگ و ده ــ بیست بچه
که اغلب از او بزرگتر بودند، زندگی مشترکش را آغاز کرد. سه سال پس از ازواج، شوهرش فوت کرد… وصله ناجوری جابجا شده بود.

اگر روزی مادر بزرگ  چیزی نمی گفت و به ما زخم زبان نمی زد، می گفتم؛ «خانم جونی! چرا ساکتی»؟ پاسخ می داد:»ذلیل نمرده ی گور به گور نشده! اون ننه خرس گنده پتیاره تون، با اون بابای لندهور درازتون شما ها رو بی تربیت، نفهم و بی شعور بار اورده، تنت می خاره بیا جلو…»!
سرم را جلویش خم می کردم، نیشگونی از لپم می گرفت و یکی هم تو سرم میزد. نه نیشگونش درد داشت، و نه توسری اش. الکی آخ و اوخ می کردم. مادرم با خنده می گفت:
«باز این بچه رو چزوندی»؟! مادر بزرگم می گفت: «این کره خر تنه لش بی خودی ننه من غریبم در میاره، خودش تنش می خاره»…

هیچ کس از زخم زبان مادر بزرگ در امان نبود. وقتی ساکت بود انگار نبود.مادر بزرگ صنار ــ صنار پس انداز می کرد، به ما بچه ها عیدی می داد، برای مادر وپدرم هم عیدی می خرید.

مادر بزرگ «وصله ناجور» یک روز برای همیشه ساکت شد، همرا با دفتر سیاه خط ـ خطی خاطراتش، و کوک های درشت بر لباس لحاف ما. تنم می خارد، تنم می خارد…

8 خرداد 1390 ــ 29 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 6, 2011

رنجش خیال زن!

رنجش خیال زن!

جوجه ای طلایی از مادرش دور افتاد. چون شب فرار رسید، ز ترس به خارپشتی پناه برد. خارپشت او را در میان گرفت و آرام سر جوجه
را نوازش کرد، تا اینکه جوجه آرام چشم برهم نهاد وبه خواب رفت.
خارپشت ز خود می ترسید، مبادا تیغش «جوجه» را بیازارد.

هیولا(مردی) با قدی بلند، چهار شانه، موهای ژولیده، ریشی نتراشیده، دست هایی زمخت، سینه و بازوانی پر پشم، ابروانی پر پشت، چشمانی پر نفوذ و با قدم هایی استوار وارد
کلبه شد. خودش را روی صندلی راحتی انداخت و سرش را بر پشتی آن تکیه داد.
زنی ظریف و ریزه میزه با ناز و عشوه، لبخندی بر لب وارد شد، آرام در بغل هیولا جای گرفت و دو دست و سرش را بر سینه او نهاد و آرام چشمان خمارش را بست.
هیولا لبش را آرام را بر سر زن گذاشت. در دل گفت: «همه زمن ترس دارند، حتی خودم» ؟!ترسید بذر واژه «رنجاندن» در دلش بروید، مبادا خیال آن، «زن» را برنجاند.

16 خرداد 1390 ــ 6 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 5, 2011

تاریخی ز ویرانی!

تاریخی ز ویرانی!

پرچمی پایین می کشیم
پرچم خود بالا می کشیم.

هرکجا نامی ز گذشتگان باشد
به نام خود نامگذاری می کنیم.

شاهراه ها، امام راه می کنیم،
مسجد شاه را مسجد امام.

مجسمه شاهان به زیر می کشیم،
پیکر خود ز سنگ می تراشیم.

کاخ شاهان ویران می کنیم،
بجای آن امامزاده می سازیم.

نقش هرچه زیباست، محو می کنیم،
نقش هیولا در می اندازیم.

سنگ گور شاعران می شکنیم و
خانه ای ز پای بست ویران می سازیم.

این چنین تاریخ می سازیم،
تاریخی ز ویرانی،
با نام ننگین خود می سازیم…

15 خرداد 1390 ــ5 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 2, 2011

آنقدر مار خورده تا افعی شده

آنقدر مار خورده تا افعی شده

راوی گفت: «ملایی را به دلیلی که واضح و مبرهن نبود(!؟) با سفره ای نان و مشکی آب از دهی بیرون کردند. او راه ده دیگری که در آن ناشناس بود، پیش گرفت و برفت. در میان باد و طوفان راه خویش گم کرد و سر از بیابانی بی آب و علف و خشک و سوزان در آورد. آب در مشک بود که نانش تمام شد. چند شبانه روزی گرسنه گشت. شبی از شب ها که از خار بیابان آتشی بر افروخته بود، دید پشه و ملخ و موش به کنار آتش می آیند و در آن می سوزند. گودالی عمیق بکند و آتشی در آن برپا کرد، شاید که موشی در آن افتد و سد جوع کند.
پشه و ملخ به سمت آتش پرواز کردند. موش برای شکار آنها به آتش نزدیک شد. ماری برای شکار آرام به کنار موش آمد و او بگرفت. چون ملا دید دهان مار پر است و نمی تواند او را بگزد، مار بگرفت و سرش بر سنگ کوبید، گوشتش کباب کرد و بخورد. به گفته ای چند ماهی، به گفته دیگر چند سالی ملا مار بخورد تا افعی شد. این چنین بود داستان» آنقدر مار خورده تا افعی شده»!

پرسیدمش، افعی را که می خورد؟ گفت: «شاید صد سال یا بلکه هم بیشتر! افعی کباب مار می خورد و زنده می ماند. سپس به درک اسفل السافلین واصل می شود. ولی آن زمان که اشتهایش زیاد شود و هوس کباب افعی کند، افعی های دیگر کبابش می کنند و می خورندش…

11 خرداد 1390 ــ 1 ژوئن 2011 ــ  بلژِیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی