نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2011

شیر پوشالی !

شیر پوشالی

به هر طرف می نگرم،
جز شیر پوشالی نمی بینم.
پشم و یال ریخته،
درون دل پوشالی،
درون سر خالی…
دندان ها از سنگ،
چشم ها از شیشه،
دهان باز، زبان بیرون،
نمی شنوم صدای نعره ای…

به نقش شیر بر دیوار می نگرم،
شکاری به زیر پنجه،
شکاری پوشالی.

به هر طرف می نگرم،
جز شیر پوشالی نمی بینم.

1 مرداد 1390 ــ 23 ژوئیه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2011

نامه سر گشاده به آیت الله خامنه ای

نامه سر گشاده به آیت الله خامنه ای

وقتی می خواهند از کردار، رفتار و بزرگی کسی روایت کنند، می گویند:، «فلان عارف و امام و یا شیخ با لبخندی بر لب در گذشت، و روانه بهشت شد. تا اینجا را داشته باشید!!

اکنون دوازده میلیون از مردم سومالی، حبشه و کنیا در حال مرگ از گرسنگی هستند. دولت های غربی بشر دوست، از شکم مادرزن و مادر شوهر خود می زنند تا آنها را از گرسنگی
نجات دهند، ولی دولت مردان ایران ذره ای به فکر این دوازده ه میلیون مسلمان که هر روز چند هزار نفرشان از گرسنگی می میرند، نیستند. در حالی که مرتب سنگ برادران و
خواهران مسلمان فلسطین را به سینه می زنند، و به هر وسیله که شده، حتی به قیمت فقر و بد بختی ملت ایران، از کمک به ملت فلسطین، لبنان، سوریه و… خود داری نمی کنند.

من مانند بسیاری از اندیشمندان و روشنفکران و روشنگران غرب نشین که با نامه سرگشاده ای به آیت الله خامنه ای پیشنهاداتی عرضه کردند، به ایشان پیشنهاد می کنم،
گرچه نمی توانند از مرگ ملت سومالی از گرسنگی جلوگیری کنند، ولی لااقل می توانند سبب شوند تا آنها با لبی خندان و شاد، دنیای فانی را ترک، و هرچه زودتر به دنیای باقی بشتابند.

برای این کار کافی است، فیلم هایی از روضه خوانی و سخنرانی های خودتان، احمدی نژاد،جنتی، احمد خاتمی، حسنی و… بر روی پرده های سپید (که سپس کفن آنها خواهد شد)نشان بدهید، تا این مرم فقیر در حال مرگ از گرسنگی، با لبی خندان و شاد بمیرند. بدون شک این کار خیر به کارنامه ثواب های شما در آخرت اضافه خواهد شد.

1 مرداد 1390 ــ 23 ژوئیه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 22, 2011

دانشمند ابله

دانشمند ابله

بردارم شش سال از من کوچکتر است. همه می گفتند او نابغه است. با وجود تفاوت سنی،  در دبیرستان من به کمک او که کودک دبستانی بود بیشتر احتیاج داشتم، تا او به کمک من. تمام مدتی که من به دنبال بازیگوشی و الواتی بودم، او مشغول درس خواندن بود. اکنون من یک کاسب کوچک هستم. او در سن بیست و چهار سالگی یکی از بزرگترین استادان زیست شناسی در غرب شد. به دلیل شغلی که دارد از طرف دانشگاه های معروف دنیا برای کنفرانس و سخنرانی دعوت می شود. ولی از دید من یک ابله به تمام معنی است؛ «و ان یکادش» هنوز به گرنش آویزان است. هر وقت بیمار می شود، از همسرش می خواهد برای او تخم مرغ بشکند، تا ببیند چه کسی چشمش زده. هر وقت می خواهد به مسافرت برود، استخاره می کند. نمی دانم چرا همیشه ستخاره ها خوب می آید. نکند تقلب می کند؟ اگر با پای چپ به دم در مستراح برسد، و بایستی با پای راست وارد شود، فوری پا به پا می شود و با پای چپ وارد مستراح می شود و با پای راست بیرون می آید. می ترسد غش کند و در سوراخ مستراح بیافتد. از تاریکی و جن هنوز می ترسد. چراغ اتاق خوابش را هرگز خاموش نمی کند. برای هر کاری دعایی می خواند. گوشه کنار آزمایشگاهش دعاهای در لوله کاغذ پیچده که هیچ کس نمی تواند بخواند، قایم کرده. همکارانش خیال می کنند که کشف هایش را به رمز نوشته. برای نماز و روزه وقت ندارد، لبی هم به شراب می زند. درست است که بیش از سی سال از عمرش گذشته، ولی هنوز در روان کودکی است. همان کارهایی که به خواست مادرمان می کرد، تکرار می کند. چون استاد دانشگاه است در هر موردی که اظهار نظر می کند که برای از خودش ابله تر مرجع است. می گویند فلانی استاد دانشگاه چنین و چنان گفت. در عین حال آدم مهربان و با گذشتی است، تا آنجا  که بتواند به دیگران کمک می کند. به هیچ وجه خسیس نیست. خیلی صبر و تحمل دارد. هر مزخرفی که من بارش می کنم، می خندد و می گوید تو نمی فهمی. متلک هایم به او مانند ریگی می مانند که به کوه دماوند پرت کرده ام.

در شگفتم از اینکه آدمی مانند او که با سلول، با به وجود آمدن موجود زنده بر روی زمین (پدیده زندگی) آشناست و پژوهش می کند و درس می دهد، در درونش به آدم حوا هم و
امام زمان و بقیه پیغمبران و امامان باور دارد. گاهی پای روضه خوانی آخوندی که از ایران می آید می نشیند و گریه می کند. گویی باز مثل زمان کودکی اش روانشاد مادرمان
داستش را گرفته و به مسجد برده. پای روضه خوانی نشسته و از گریه مادرمان می گرید.

به او می گویم: «همین دانشمندان ابله و مهربان مانند تو بودند که به دست بوس خمینی رفتند، و جاده را برای او صاف کردند. مردم گول امثال تو را خوردند. چون فکر می کردند، آدم های تحصیل کرده و دانشمند گول نمی خورند». می گوید: «این اسلام، اسلام راستین نیست»! می گویم:» راست می گویی! این اسلام، اسلام حقیقی نیست. کمونیست ها می گویند؛ این کمونیست کره شمالی، کمونیست واقعی نیست. لیبرال ها می گویند؛ این لیبرالیسم لیبرالیسم واقعینیست. اصلا این دنیا هی چیزش واقعی نیست. همه اش ما خیال می کنیم»!

29 تیر 1390 ــ 20 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 18, 2011

می بینید چقدر ترسویم!

می بینید چقدر ترسویم!

من آدم ترسویی هستم. باور کنید ترسو به دنیا آمده ام. در کودکی از ترس اینکه غذایم تمام شود، آن را تا نیمه بیشتر نمی خوردم. استکان چایی شیرین، کاسه دوغ و شربت و … به همچنین.  ناراحت می شدم وقتی دیگران پس از تمام کردن سهم خودشان نیمه غذا و نوشیدنی مرا با ولع می خوردند. نیم خورده دیگران را هرگز نمی خوردم.

این ترس مرا واداشت در سن هفت سالگی ده شاهی – ده شاهی(هر ده شاهی برابر نیم ریال بود ) پس انداز کنم تا هفت ریال شود که با آن یک چاقوی ضامندار کوچک بخرم.

ترس از جن سبب شد، تا نیمه شب ها به آب انبار تاریک خانه مان بروم، یا در کوچه به دنبال جن بگردم و بختک، بختک جن را صدا کنم و بگویم: «اگر مردی بیا تا با همین چاقو بزنم خار تو …»

این ترس از کتک خوردن از بچه های قوی تر بود که سبب می شد آنها را بی رحمانه بزنم.
از ترس اینکه تحقیرم کنند، با رکیک ترین متلک ها دیگران را تحقیر می کردم.
از ترس بی مهری دیگران، احتیاج به مهر را در وجودم کشتم.
از ترس اینکه رسوا و بد نام شوم، با گفتار و نوشتار خود را رسوا کردم.
از ترس اینکه مرا پیدا کنند، خودم را مخفی نکردم.
از ترس اینکه بگویند دیوانه ام، خودم را به دیوانگی زدم.
از ترس اینکه بگویند مرد نیست، هیچ وقت  در برابر دیگران گریه نکردم.(گریه کار زن هاست)
از ترس اینکه مسخره ام کنند، خودم را مسخره کردم.
از ترس تنهایی، به آغوش گرم تنهایی پناه بردم.

از ترس اینکه معشوق پاسخ نامه عاشقانه ام را ندهد، هرگز نامه عاشقانه ای برایش ننوشتم. ولی برای دیگران ده ها نامه عاشقانه نوشتم. البته نه رایگان. ننه به بابمفتی …!؟

وقتی کتابی می خوانم که از خواندش لذت می برم و مست می شوم و دوستش دارم، تا نیمه بیشر نمی خوانم، می ترسم تمام شود. می روم به سرغ کتاب دیگر. کتاب نیمه خوانده بسیار دارم. تمام آنها را دوست دارم و به کسی نمی دهم. می ترسم آنچنان که برای من ارجمند است برای او نباشد و با بی اعتنایی بخواند.

می ترسیدم تضادهای درونم، مرا سرکوب کنند، به ناچار آنها را با هم آشتی دادم.
اگر بخواهم از تمام انچه می ترسیدم بنویسم، خود یک کتاب چند صد صفحه ای می شود.
از ترس اینکه گلی را پر پر کنم، هرگز گل نچیدم. از فاصله بوییدمش، با سایه دستم، با خیالم نوازشش کردم.

هرکه را، هر چه را  دوست داشتم، این چنین کردم.

و تو را، تو را که دوست دارم، می ترسم خاطرت را برنجانم، با سایه دستم، با خیالم نوازشت می کنم. و چنان می بوسمت که لبخند از لبانت پرواز نکند، چشمان خمارت، خمار بماند. و بخواهِی و بخواهی، این نوازش و این بوسه همچنان ادامه یابد.  می بینید چقدرترسویم؟!

24 تیر 1390 ــ 15 ژوئیه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخأانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 13, 2011

این چنین یک نفر مزدور می می شود

این چنین یک نفر مزدور می می شود

هروقت که نزد دوستم مهرزاد می رفتم، سگ بزرگ پشمالویش به نام «خرسی» به من دم تکان می داد و ابراز محبت می کرد. انگار سال هاست که همدیگر را می شناسیم.
تنها با من این رفتار را نداشت، بلکه با همه همینگونه رفتار می کرد.

دیروز پس از یکسال به خانه مهرزاد رفتم. با شگفتی دیدم دو تا سگ کوچک ریغو که قدشان از یک وجب تجاوز نمی کند، واق زنان پاچه شلوارم را گرفتند. به محض اینکه مهرزاد
صدایشان کرد، پاچه مرا ول کردند و کنار صاحب شان در حالیکه چشم از من بر نمی داشتند، ایستادند.

از مهرزاد پرسیدم؛ «خرسی» چی شد؟ آن سگ گردن کلفت را ول کردی، این دو تا ریغو را آوردی»؟

مهرزاد خندید گفت: «با وجود اون سگ گردن کلفت، خانه ام را دو ــ سه بار دزد زد. سیستم دزدگیر نصب کردم. آخرین بار که دزد آمد سیستم به کار افتاد، دزدها فرار کردند، چون از ترس جرات نکردند چیزی بدزدند، «خرسی» را با خودشان بردند. من رفتم محل سگ های گم شده یا رها شده. خواستم یک سگ پاسبان دیگر بگیرم، چشم افتادبه این دو تا سگ نر و ماده که در قفسی زخمی و لاغر در حال زوزه های درناک کشیدن بودند. دلم برایشان سوخت. به یکی از کارکنان آنجا گفتم که این دو تا را بدید به من. گفت که این ها را تازه آورده اند، صاحب قبلی شان غذای درستی به آنها نداده و حتی به علت مشکلات زناشویی کتک شان زده، و همانطور که می بینی، وضع جسمی و روحی شان بسیار خراب است، منتظریم دامپزشک بیاید و با یک آمپول راحت شان کند تا از این وضع اسفنناک نجات پیدا کنند.

گفتم که من آنها را می برم نزد دامپزشک، و قول می دهم به آنها رسیدگی کنم. پس از گفتگوی طولانی من تعهد دادم که اگر تا پانزده روز دیگر این دو تا سگ وضع شان به نحو چشم گیری بهبود نیافت، پس بیاورم و مقداری هم بپردازم. و دو هقته دیگر مامور حمایت حیوانات حق دارد بیاید و از نزدیک ببیند.

من اینها را یکراست نزد دامپزشک بردم، مطابق دستور او به آنها غذا دادم و مواظب شان بودم، حالا این دو سگ یک وجبی ریغو از خانه ام بهتر مواظبت می کنند تا اون خرسی گنده بی عرضه. آخر این ها می دانند خورد و خوراک خوبی موقعیت شان وابسته به من است، و از ترس اینکه گیر آدمی مانند صاحب قبلی شان بیافتند، کتک بخورند، تحقیر شوند، حاضر به هر گونه فداکاری برای من، » به ویژه نگهداشتن موقعیت فعلی خودهستند. شکمشان سیر است، زیر شکمشان هم به هم چنین، هر وقت هم که کار خوبی بکنند، از من نوازشی به عنوان پاداش می گیرند».

گفتم: «بدین ترتیب دو تا مزدور برای خودت استخدام کردی»؟!

گفت: «تمام حکومت های استبدادی این چنین مزودر استخدام می کنند، تحقیر شدگان را می آورند، شکم و زیر شکمشان را سیر می کنند، به آنها قدرت می دهند، و از آنها می خواهند دست به هر جنایتی بزنند. تحقیر شده هم برای نگهداری موقعیتش از هیچ کاری ابایی ندارد.  این چنین یک نفر مزدور می شود».

22 تیر 1399 ــ 13 روئیه 2011 ـــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 12, 2011

اگر !

اگر !

اگر خود را…
وجدانم را، به خواب نزنم.
اگر سر گرم نباشم،
با اندیشه های بی اهمیت روزانه ام.

اگر به گرسنگان بیاندیشم،
وقتی غذا می خورم.

اگر به فکر مردن بی خانمان ها در سرما باشم،
زمانی که در اتاق گرم نشسته ام.

اگر به بیماران بی درمان بیاندیشم،
گاهی که  نزد پزشک می روم.

اگر باشم در اندیشه ی زندانیانی که  زیر شکنجه می میرند،
زمانی که آزاد می گردم.
و صد ها اگر دگر…!

از انسان بودن ننگ خواهم داشت،
و از شرم خواهم مرد.

6  بهمن 1387 ــ 25 ژانویه 2009. بلژیک ـ اورایز.اردوخانی .

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 7, 2011

داستان کودکان؛ بچه حسن آباد!

داستان کودکان؛ بچه حسن آباد!

همه از شهرحسن آباد تعریف می کردن. از باغ هاش. از میوه هاش. از خیابون های تمیز و پر درختش. از هوای پاکش. از ساختمون های قشنگش. از رودخونه ای که از توش رد میشد. قایق های قشنگ بادی روی رودخونه. از مردم خوب و مهربونش. تو حسن آباد هیشکی با هیشکی دعواش نمی شد. کسی به کسی زور نمی گفت. کسی از کسی شکایت نمی کرد. کلانتری و آژان و دادگستری نداشت. کسی حق حساب نمی داد و نمی گیرفت. هیچ کاسبی گرون نمی فروخت. هیچ وقت آب و برقش قطع نمی شد. ماشین ها بوق نمی زدن و از هم سبقت نمی گیرفتن. موتوری ها تو پیاده رو نمی رفتن.

یه جایی مردم جمع شده بودن و از حسن آباد تعریف می کردن، که چه نشستین حسن آباد بهترین شهر دنیاست و…  از تو جمعیت یکی بلند شد و گفت: «چی دارین می گین؟ شما نمی دونین حسن آباد کجاست، هیچ کدومتون اونجا رو نمی شناسین و نرفتین، اصلا از خبرها نیست. اصلا حسن آباد ده کوره ای هم نیست، چه برسه به شهر»!

یکی گفت: «بی خود راجع به حسن آباد ما بد نگو! تو از کجا می دونی حسن آباد ده کوره ای هم نیست»؟

یارو گفت: «من خودم بچه حسن آبادم»!

همه گفتن: «اختیار دارین، شما فروتنی می کنین، حسن آباد شهر بزرگ و خوبیهً، ما به وجود شما بچه حسن اباد بین خودمون افتخار می کنیم»…

ولی بچه حسن آباد می دونست که حسن آباد ده کوره ای هم نیست.

شاید اشتباه می کنم! در قدیم حسن آباد در جنوب تهران خرابه ای بوده، و ری شهری آباد. بدین جهت مردم می گفتند: حسن آباد شهر ری نیست. و با گذشت زمان تبدیل شده به حسن آباد شهری نیست.

16 تیر 1390 ــ 7 ژوئن 2011 ــبلژیک ــ  اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 4, 2011

روح تنها در یک جاست…!

روح تنها در یک جاست…!

از نیمه شب، صدای اره مکانیکی و کامیون ها نگذاشت بخوابم. با وجود گرمای و خفه قان آور پنجره اتاقم را بستم. دم صبح صدا قطع شد، و من به خواب رفتم. نزدیک ظهر بیدار شدم و از خانه خارج شدم، دیدم تمام درخت های خیابان را بریده اند. خیابان بی درخت روح ندارد.

چند روز پیش تر در خیابان بین نظاهرکنندگان و مامورین زد و خورد شدیدی شده بود. مردم چند تا از درخت ها را بریده و سد راه ماشین پلیس کرده بودند، و همچنین از شاخه آنها برای مقابله با مامورین استفاده کرده بودند. رادیو گفت چند نفر از مامورین زخمی شده اند، ولی از مردمی که زخمی یا کشته شده اند، حرفی نزد. بدین جهت درختان را بریدند. مردم می گفتن که دها نفر از جوانان، زخمی، کشته و یا زندانی شده اند.

آفتاب سوزان سایه آدم را می کشد. گویی کسانی از سایه مردم هم می ترسند. خیابان بی درخت روح ندارد.

خیابانی که روح ندارد، خانه هایش هم روح ندارند. از خود پرسیدم روح کجا رفته؟ سرم را کمی بلند کردم، در بالکن یکی از خانه ها، بر روی طنابی چند تا زیرشلوری دیدم؛
مردی با ریشی انبوه، نیمه لخت و زیرشلواری راه راه بر تن. به خود گفتم حتمن روح در شلوار است! زنی با مقنعه و چادری سیاه که با یک دست سفت رویش را در آن گرمای کشنده گرفته بود، در خیابان پیدا شد، و به همان خانه رفت.

خیابانی که درخت ندارد، خانه هایش هم روح ندارند، روح تنها در یک جاست…!

 سوم امرداد 1389 – 25 ژوئیه 2010 –  بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 1, 2011

خواهش می کنم به این پرسشً ها پاسخ بدهیدً!

 خواهش می کنم به این پرسشً ها پاسخ بدهیدً!

اگر روزی در خیابان آشنایی را ببینید که روی سینه اش و بر کارتی با خط درشت نوشته !

من سرطان مغز دارم. سرطان ریه. سرطان معده.و…
من ایدز دارم.
من بواسیر دارم.
تخم من قر است.
من زخم معده دارم.
چشم من خوب نمی بیند.
من لال هستم.
من کر هستم.
من مرض پوستی واگیردار دارم.
من بواسیر دارم.
من ناراحتی قلبی دارم.
من نارحتی جنسی دارم.
سر درد مزمن دارم.
یک پا، یا یک دست من مصنوعی است.
من فراموشی دارم.
من معلول روانی هستم.
من شیزوفرن هستم.
من دپرسیو هستم.
من اسهال دارم.
* اگر کسی در جلوی من چسی بیاید، تیز رها می کنم.
من کچلم، کلاه گیس سرم گذاشته ام.
من دروغ می گویم.

عکس العمل شما در برابر او نسبت به هریک از این  مرض ها چیست؟ با ترحم به او نگاه می کنید؟ علت گرفتار شدن به این مرض را از او می پرسید؟ به او می گوید چه کار باید بکند؟ از خودتان می پرسید چگونه می توانم به او کمک کنم؟ چگونه درباره او می اندیشید و با او رفتار می کنید؟ شاید این پرسش ها بی خردانه باشد، ولی خواهش میکنم به آنها پاسخ دهید.

*شاید فکر کنید این مرض نیست، ولی خودم گرفتارش هستم. خواهش می کنم به این پرسشً ها پاسخ بدهیدً!

29 فروردین 1389 ــ 18 آوریل 2010 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 28, 2011

بهار ما گذشته!

بهار ما گذشته!

در کنفرانس زنان که در هلند و با حضور بیش از دویست نفر از بانوان و بیست تا سی نفر از آقایان برگزار شد، پس از پایان کنفرانس روز دوم، در حدود سی نفر از مادربزرگان(مادر زن و مادر شوهران) و پنج ـ شش تن از پدربزرگان( پدر زن و پدرشوهران) در بیرون از سالن کنفرانس دور هم جمع شده بودند، و با آهنگ غمگینی از ته دل، اشک ریزان می خواندند: «مرا ببوس، مرا ببوس، برای آخرین بار، خدا تو را نگه دار و… بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته …

در حدود سه ربع ساعتی این آهنگ را خواندند. من با لبخند غمگینی به خاطر اینکه بهار این مادر بزرگان (که روزی دختران و زنان جوان زیبایی بودند) گذشته به تماشا نشسته بودم.
به خود می گفتم: «اگر در زمانی که بهار این بانوان بود، به یکی از آنها می گفتی: «یه ماچ بده یادگاری»! چنانچه کتک نمی خوردی و ناسزا نمی شنیدی، روی
بر می گرداندند و چنان با نگاه تحقیر کننده شان به تو نگاه می کردند که از صد تا فحش هم بدتر بود. حالا تاسف می خورند که؛ «بهارشان گذشته»، و با التماس، خواهش و تمنا می خواهند یکی آنها را ببوسد». ولی مادر بزرگان عزیز! تا تنور گرم  بود، باید نان را می پختید. در زمانی  که بهارتان بود، خوشکل و قشنگ بودید، و خیلی ها آرزوی بوسیدن شما را داشتند( به ویژه من عاشق دل زیباپرست)، می بایستی دریغ نمی کردید و با گشاده رویی ماچ می دادید! نه اکنون. به درستی بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته…

7 تیر 1390 ــ 28 ؤوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی