نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 13, 2011

این چنین یک نفر مزدور می می شود

این چنین یک نفر مزدور می می شود

هروقت که نزد دوستم مهرزاد می رفتم، سگ بزرگ پشمالویش به نام «خرسی» به من دم تکان می داد و ابراز محبت می کرد. انگار سال هاست که همدیگر را می شناسیم.
تنها با من این رفتار را نداشت، بلکه با همه همینگونه رفتار می کرد.

دیروز پس از یکسال به خانه مهرزاد رفتم. با شگفتی دیدم دو تا سگ کوچک ریغو که قدشان از یک وجب تجاوز نمی کند، واق زنان پاچه شلوارم را گرفتند. به محض اینکه مهرزاد
صدایشان کرد، پاچه مرا ول کردند و کنار صاحب شان در حالیکه چشم از من بر نمی داشتند، ایستادند.

از مهرزاد پرسیدم؛ «خرسی» چی شد؟ آن سگ گردن کلفت را ول کردی، این دو تا ریغو را آوردی»؟

مهرزاد خندید گفت: «با وجود اون سگ گردن کلفت، خانه ام را دو ــ سه بار دزد زد. سیستم دزدگیر نصب کردم. آخرین بار که دزد آمد سیستم به کار افتاد، دزدها فرار کردند، چون از ترس جرات نکردند چیزی بدزدند، «خرسی» را با خودشان بردند. من رفتم محل سگ های گم شده یا رها شده. خواستم یک سگ پاسبان دیگر بگیرم، چشم افتادبه این دو تا سگ نر و ماده که در قفسی زخمی و لاغر در حال زوزه های درناک کشیدن بودند. دلم برایشان سوخت. به یکی از کارکنان آنجا گفتم که این دو تا را بدید به من. گفت که این ها را تازه آورده اند، صاحب قبلی شان غذای درستی به آنها نداده و حتی به علت مشکلات زناشویی کتک شان زده، و همانطور که می بینی، وضع جسمی و روحی شان بسیار خراب است، منتظریم دامپزشک بیاید و با یک آمپول راحت شان کند تا از این وضع اسفنناک نجات پیدا کنند.

گفتم که من آنها را می برم نزد دامپزشک، و قول می دهم به آنها رسیدگی کنم. پس از گفتگوی طولانی من تعهد دادم که اگر تا پانزده روز دیگر این دو تا سگ وضع شان به نحو چشم گیری بهبود نیافت، پس بیاورم و مقداری هم بپردازم. و دو هقته دیگر مامور حمایت حیوانات حق دارد بیاید و از نزدیک ببیند.

من اینها را یکراست نزد دامپزشک بردم، مطابق دستور او به آنها غذا دادم و مواظب شان بودم، حالا این دو سگ یک وجبی ریغو از خانه ام بهتر مواظبت می کنند تا اون خرسی گنده بی عرضه. آخر این ها می دانند خورد و خوراک خوبی موقعیت شان وابسته به من است، و از ترس اینکه گیر آدمی مانند صاحب قبلی شان بیافتند، کتک بخورند، تحقیر شوند، حاضر به هر گونه فداکاری برای من، » به ویژه نگهداشتن موقعیت فعلی خودهستند. شکمشان سیر است، زیر شکمشان هم به هم چنین، هر وقت هم که کار خوبی بکنند، از من نوازشی به عنوان پاداش می گیرند».

گفتم: «بدین ترتیب دو تا مزدور برای خودت استخدام کردی»؟!

گفت: «تمام حکومت های استبدادی این چنین مزودر استخدام می کنند، تحقیر شدگان را می آورند، شکم و زیر شکمشان را سیر می کنند، به آنها قدرت می دهند، و از آنها می خواهند دست به هر جنایتی بزنند. تحقیر شده هم برای نگهداری موقعیتش از هیچ کاری ابایی ندارد.  این چنین یک نفر مزدور می شود».

22 تیر 1399 ــ 13 روئیه 2011 ـــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. چه عجب ؟! چطوری شده که این دفعه روی خطوط علت و معلول درست راه رفتی و اصل اول دیالکتیک رو در منطق کلامت بخوبی بکاربردی . آفرین . هم مقدمه چینیت خوب بود هم استدلالت و هم نتیجه …

  2. اردوخانی گرامی شما مثل این که اندک اندک در حال سیاسی شدن هستید.

  3. عزیزم سیاسی نشدم، از بغل یک سگ خرس گنده رد شدم، دم واسم تکون داد. چند صد متر انطرف تر از بغل یک سک یک وجبی رد شدم، می خواست پاچه ام را بگیرد. خانمی که صاحبس بود بغلش کرد، و گرنه کار دستم می داد. توجه کردم دیدم، رو سرش جای زخمی خوب شده است. این دو تا سگ به من این الهام را دادند با تجربه هایم از ادم های تحقیر شده دارم حالا خودت هر گونه می خواهی داوری کن!؟شاد و تندرست باشی

  4. ali bod


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: