نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2011

مهمان نا خوانده

مهمان نا خوانده

قطره ــ قطره باران می بارید. در خیابانی در پی نشانی خانه دوستی می گشتم که یکباره باران تند شد، و اشک آسمان از سر و صورت و مژگان من سرازیر. دوان دوان به زیر سر در خانه ای پناه بردم. کمی با دقت گوش کردم، صدای آهنگی دلپذیر از درون خانه شنیدم که روانم را نوازش می داد. در دل گفتم؛ سپاس آسمان که رگبار آغاز کردی، سپاس. چند دقیقه ای گذشت، مردی میان سال با چتری سیاه که بیشتر بر سر زن همراهش بود آمدند، زنگ در خانه را فشردند، در باز شد. آن دو وارد خانه شدند. من هم به دنبالشان. از چند پله بالا رفتیم، وارد سالن بزرگی که اتاق نشیمن خانواده ای بود، شدیم. در حدود سی صندلی، در چند ردیف چیده شده بود. سالن تقریبا پر بود، گروهی هفت نفره به نواختن سر گرم بودند. زن و مرد همراه من به چند نفر سر تکان دادند. من هم همین طور! ما سه نفر در ردیف آخر نشستیم. میان نوازندگان زن جوانی ایستاده، با حرکات موزون تن و سر و گردن، همراه با لبخندی بر لب، با عشق ویولن می زد. من مست عاشق خوی و زیبا پرست، از خود بی خود شدم. لحظاتی گذشت، یکباره آهنگ آرام با ضربان طبل و سنج تند شد. زن جوان که تا کنون درجا ایستاده بود، ویولن زنان به رقص آمد. من سر ز پای نشناخته، برخاستم، از میان دیگران گذشتم، و با زن به رقص درآمدم.حاضرین دست می زدند. پس از لحظاتی صندلی ها را به کناری گذاشتند و رقصان با من هم حال شدند. نوازندگان چون حال و احوال ما دیدند، به ذوق آمدند، با تمام وجود به نواختن ادامه دادند، تا اینکه خسته، دست از نواختن کشیدند. من سر به زیر در اندیشه فرار بودم که پیری موی سپید، جام شرابی به دستم داد و گفت: «پوزش می خواهم شما که هستید»؟ گفتم: «مستم و عاشق و دیوانه و زیبا پرست و ایرانی.» در پی خانه دوستی می گشتم، آسمان به من مهر ورزید، تند بارید، و من…! و ما این را مهمان ناخوانده می گوییم، شرمنده ز ناخواندگی ام. گفت: «نوش مهمان ناخوانده، نوش.» فریاد زدم: «نوش به تندرستی، شادی شما و این هنرمندان، به وِیژه این بانوی هنرمند، و همه مهمانان.» از آن پس در این خانه مهمان خوانده شدم.

16 اسفند 1389 ــ 7 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 16, 2011

خدا از ته دل می خندد!

       خدا از ته دل می خندد!

در برزخ همه جمعند،
حلوا تقسیم می کنند.

خدا از گرسنگان  می گیرد،
به سیرخوردگان می دهد.

خانه بی خانمان خراب می کند،
دیوار کاخ نشینان بالا می برد.

درخت باغ و روستا را می خشکاند،
خانه توانمند گرم می کند.

کاخ و باغ بهشت هم خریدنی است،
آنکه ندارد، در جهنم سر می کند.

آن دنیا هم چو این دنیاست،
گدا به امید بهشت صبر می کند.

خدا از ته دل می خندد،
فقیران را دست به سر می کند.

25 مرداد 1390 ــ 16 اوت 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 9, 2011

سایه ی سایه بان.

سایه ی سایه بان.

سایه کس بر سر نمی خواهم.
سایه دیوار و درختان مرا بس.

لحظه ای سایه پرنده ای درآسمان،
سایه خودم به زیر پایم مرا بس.

سایه خدا را هم نمی خواهم،
سایه ی سایه بانی مرا بس!

8 مرداد 1390 ــ 30 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 2, 2011

عشق خیلی از مشکلات را آسان می کند!

عشق خیلی از مشکلات را آسان می کند!

عشق همانند رودخانه ای نیست که در بهاران با آب شدن کوه های اطرافش سیل به راه fیاندازد و ویرانی به بار آورد، ودر تابستان، مانند صحرایی سوزان خشک شود.
عشق مانند شعله آتش معبد عشاق می ماند که شب و روز نور و روشنایی می بخشد، و الهام دهنده عاشقان و معشوقان است.

آقای الف، و خانم م همسرش را بیش از سی سال است که می شناسم، از ابتدای دانشجویی شان. آن زمان عاشق و معشوق، سپس همسر و یار وفادار یکدیگر بودند و هستند. الف با
بهترین درجه لیسانس، فوق لیسانس، و سپس دکترای خود را در فلسفه گرفت. استاد دانشگاه شد. خانم م هم به همچنین در جامعه شناسی، او هم استاد دانشگاه شد.( هم اکنون هم هستند) در این مدت بیش از سه دهه اغلب به دیدار یکدیگر می رفتیم. آنچه توجه مرا در این مدت جلب می کرد، این بود که همیشه رفتار این زن و مرد با هم بی اندازه عاشقانه و محترمانه بود. برای نمونه از رفتار این دو بگویم؛ خیلی وقت ها با هم اختلاف عقیده داشتند. م در مخالفت با همسرش می گفت: «عزیزم! اگر اجازه بدهی من بر خلاف تو فکر می کنم که…». م در پاسخ می گفت:»مهربانم ، نازینم، بهترینم…! من به خودم اجازه نمی دهم که به تو اجازه فکر کردن بدهم یا ندهم، ولی اگر اشتباه نکنم مشکل در این است که …»

دوستی با آنها برای من، به وِیژه هم سخنی، و شرکت در بحث هایشان برایم  بسیار آموزنده بود.

مشکل خانم م ، و آقای الف این بود که وقتی در تخت خواب کنار هم دراز می کشیدند، و مطالعه می کردند، حتی در آنجا هم رفتارشان مودبانه و محترمانه بود. اگر هم آقای م پس از ساعتی آب دهانش به علت انگشت به دهان بردن و کتاب ورق زدن خشک می شد، و نمی توانست انگشتش را در دهان خیس کند تا کتاب ورق بزند، با انگشت در وسط پای همسرش
کردن، انگشت خیس می کرد، و می گفت: «عزیزم شرمنده که تو وقتی آب دهانت خشک می شود، نمی توانی همین کار را با من بکنی!» همسرش پاسخ می داد: «مهربانم، مهم نیست با خودم می کنم!» البته پس از مدتی خانم م برای اینکه موقع کتاب خواندن حواسش پرت نشود، یک کاسه کوچک آب ولرم! کنار دست خودش و همسرش گذاشت.
واقعا که عشق خیلی از مشکلات را آسان می کند!

*شرمنده! این داستان همانطور که شما تصور کردید به پایان نرسید.

13 تیر 1390 ــ 4 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 29, 2011

جز لحظه در آن نمی بینم!

جز لحظه در آن نمی بینم!

سال، سال نوریست،
نوری نمی بینم.

روزها چو شب تاریک،
در روز نوری نمی بینم.

قلم با برگه ی کاغذ در قهر،
نامه ی عاشقانه ای نمی بینم.

درخت پر بار،
میوه شیرینی بر آن نمی بینم.

گونه در طلب بوسه،
جای بوسه ای بر آن نمی بینم.

سر کج، خواستار نوازش،
دست نوازشگری نمی بینم

دل در سینه تنگ،
در سینه دلی نمی بینم.

سر به هر طرف می گردد،
جز سرگردانی، سری نمی بینم.

لب با خنده در جنگ،
لب خندانی نمی بینم.

دوست با دوست، دشمن،
دوستی از دوست نمی بینم.

جسم خسته، جان خسته،
جز خستگان نمی بینم.

سال، سال نوری است،
جز لحظه در آن نمی بینم.

6 مرداد 1390 ــ 28 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2011

شیر پوشالی !

شیر پوشالی

به هر طرف می نگرم،
جز شیر پوشالی نمی بینم.
پشم و یال ریخته،
درون دل پوشالی،
درون سر خالی…
دندان ها از سنگ،
چشم ها از شیشه،
دهان باز، زبان بیرون،
نمی شنوم صدای نعره ای…

به نقش شیر بر دیوار می نگرم،
شکاری به زیر پنجه،
شکاری پوشالی.

به هر طرف می نگرم،
جز شیر پوشالی نمی بینم.

1 مرداد 1390 ــ 23 ژوئیه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2011

نامه سر گشاده به آیت الله خامنه ای

نامه سر گشاده به آیت الله خامنه ای

وقتی می خواهند از کردار، رفتار و بزرگی کسی روایت کنند، می گویند:، «فلان عارف و امام و یا شیخ با لبخندی بر لب در گذشت، و روانه بهشت شد. تا اینجا را داشته باشید!!

اکنون دوازده میلیون از مردم سومالی، حبشه و کنیا در حال مرگ از گرسنگی هستند. دولت های غربی بشر دوست، از شکم مادرزن و مادر شوهر خود می زنند تا آنها را از گرسنگی
نجات دهند، ولی دولت مردان ایران ذره ای به فکر این دوازده ه میلیون مسلمان که هر روز چند هزار نفرشان از گرسنگی می میرند، نیستند. در حالی که مرتب سنگ برادران و
خواهران مسلمان فلسطین را به سینه می زنند، و به هر وسیله که شده، حتی به قیمت فقر و بد بختی ملت ایران، از کمک به ملت فلسطین، لبنان، سوریه و… خود داری نمی کنند.

من مانند بسیاری از اندیشمندان و روشنفکران و روشنگران غرب نشین که با نامه سرگشاده ای به آیت الله خامنه ای پیشنهاداتی عرضه کردند، به ایشان پیشنهاد می کنم،
گرچه نمی توانند از مرگ ملت سومالی از گرسنگی جلوگیری کنند، ولی لااقل می توانند سبب شوند تا آنها با لبی خندان و شاد، دنیای فانی را ترک، و هرچه زودتر به دنیای باقی بشتابند.

برای این کار کافی است، فیلم هایی از روضه خوانی و سخنرانی های خودتان، احمدی نژاد،جنتی، احمد خاتمی، حسنی و… بر روی پرده های سپید (که سپس کفن آنها خواهد شد)نشان بدهید، تا این مرم فقیر در حال مرگ از گرسنگی، با لبی خندان و شاد بمیرند. بدون شک این کار خیر به کارنامه ثواب های شما در آخرت اضافه خواهد شد.

1 مرداد 1390 ــ 23 ژوئیه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 22, 2011

دانشمند ابله

دانشمند ابله

بردارم شش سال از من کوچکتر است. همه می گفتند او نابغه است. با وجود تفاوت سنی،  در دبیرستان من به کمک او که کودک دبستانی بود بیشتر احتیاج داشتم، تا او به کمک من. تمام مدتی که من به دنبال بازیگوشی و الواتی بودم، او مشغول درس خواندن بود. اکنون من یک کاسب کوچک هستم. او در سن بیست و چهار سالگی یکی از بزرگترین استادان زیست شناسی در غرب شد. به دلیل شغلی که دارد از طرف دانشگاه های معروف دنیا برای کنفرانس و سخنرانی دعوت می شود. ولی از دید من یک ابله به تمام معنی است؛ «و ان یکادش» هنوز به گرنش آویزان است. هر وقت بیمار می شود، از همسرش می خواهد برای او تخم مرغ بشکند، تا ببیند چه کسی چشمش زده. هر وقت می خواهد به مسافرت برود، استخاره می کند. نمی دانم چرا همیشه ستخاره ها خوب می آید. نکند تقلب می کند؟ اگر با پای چپ به دم در مستراح برسد، و بایستی با پای راست وارد شود، فوری پا به پا می شود و با پای چپ وارد مستراح می شود و با پای راست بیرون می آید. می ترسد غش کند و در سوراخ مستراح بیافتد. از تاریکی و جن هنوز می ترسد. چراغ اتاق خوابش را هرگز خاموش نمی کند. برای هر کاری دعایی می خواند. گوشه کنار آزمایشگاهش دعاهای در لوله کاغذ پیچده که هیچ کس نمی تواند بخواند، قایم کرده. همکارانش خیال می کنند که کشف هایش را به رمز نوشته. برای نماز و روزه وقت ندارد، لبی هم به شراب می زند. درست است که بیش از سی سال از عمرش گذشته، ولی هنوز در روان کودکی است. همان کارهایی که به خواست مادرمان می کرد، تکرار می کند. چون استاد دانشگاه است در هر موردی که اظهار نظر می کند که برای از خودش ابله تر مرجع است. می گویند فلانی استاد دانشگاه چنین و چنان گفت. در عین حال آدم مهربان و با گذشتی است، تا آنجا  که بتواند به دیگران کمک می کند. به هیچ وجه خسیس نیست. خیلی صبر و تحمل دارد. هر مزخرفی که من بارش می کنم، می خندد و می گوید تو نمی فهمی. متلک هایم به او مانند ریگی می مانند که به کوه دماوند پرت کرده ام.

در شگفتم از اینکه آدمی مانند او که با سلول، با به وجود آمدن موجود زنده بر روی زمین (پدیده زندگی) آشناست و پژوهش می کند و درس می دهد، در درونش به آدم حوا هم و
امام زمان و بقیه پیغمبران و امامان باور دارد. گاهی پای روضه خوانی آخوندی که از ایران می آید می نشیند و گریه می کند. گویی باز مثل زمان کودکی اش روانشاد مادرمان
داستش را گرفته و به مسجد برده. پای روضه خوانی نشسته و از گریه مادرمان می گرید.

به او می گویم: «همین دانشمندان ابله و مهربان مانند تو بودند که به دست بوس خمینی رفتند، و جاده را برای او صاف کردند. مردم گول امثال تو را خوردند. چون فکر می کردند، آدم های تحصیل کرده و دانشمند گول نمی خورند». می گوید: «این اسلام، اسلام راستین نیست»! می گویم:» راست می گویی! این اسلام، اسلام حقیقی نیست. کمونیست ها می گویند؛ این کمونیست کره شمالی، کمونیست واقعی نیست. لیبرال ها می گویند؛ این لیبرالیسم لیبرالیسم واقعینیست. اصلا این دنیا هی چیزش واقعی نیست. همه اش ما خیال می کنیم»!

29 تیر 1390 ــ 20 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 18, 2011

می بینید چقدر ترسویم!

می بینید چقدر ترسویم!

من آدم ترسویی هستم. باور کنید ترسو به دنیا آمده ام. در کودکی از ترس اینکه غذایم تمام شود، آن را تا نیمه بیشتر نمی خوردم. استکان چایی شیرین، کاسه دوغ و شربت و … به همچنین.  ناراحت می شدم وقتی دیگران پس از تمام کردن سهم خودشان نیمه غذا و نوشیدنی مرا با ولع می خوردند. نیم خورده دیگران را هرگز نمی خوردم.

این ترس مرا واداشت در سن هفت سالگی ده شاهی – ده شاهی(هر ده شاهی برابر نیم ریال بود ) پس انداز کنم تا هفت ریال شود که با آن یک چاقوی ضامندار کوچک بخرم.

ترس از جن سبب شد، تا نیمه شب ها به آب انبار تاریک خانه مان بروم، یا در کوچه به دنبال جن بگردم و بختک، بختک جن را صدا کنم و بگویم: «اگر مردی بیا تا با همین چاقو بزنم خار تو …»

این ترس از کتک خوردن از بچه های قوی تر بود که سبب می شد آنها را بی رحمانه بزنم.
از ترس اینکه تحقیرم کنند، با رکیک ترین متلک ها دیگران را تحقیر می کردم.
از ترس بی مهری دیگران، احتیاج به مهر را در وجودم کشتم.
از ترس اینکه رسوا و بد نام شوم، با گفتار و نوشتار خود را رسوا کردم.
از ترس اینکه مرا پیدا کنند، خودم را مخفی نکردم.
از ترس اینکه بگویند دیوانه ام، خودم را به دیوانگی زدم.
از ترس اینکه بگویند مرد نیست، هیچ وقت  در برابر دیگران گریه نکردم.(گریه کار زن هاست)
از ترس اینکه مسخره ام کنند، خودم را مسخره کردم.
از ترس تنهایی، به آغوش گرم تنهایی پناه بردم.

از ترس اینکه معشوق پاسخ نامه عاشقانه ام را ندهد، هرگز نامه عاشقانه ای برایش ننوشتم. ولی برای دیگران ده ها نامه عاشقانه نوشتم. البته نه رایگان. ننه به بابمفتی …!؟

وقتی کتابی می خوانم که از خواندش لذت می برم و مست می شوم و دوستش دارم، تا نیمه بیشر نمی خوانم، می ترسم تمام شود. می روم به سرغ کتاب دیگر. کتاب نیمه خوانده بسیار دارم. تمام آنها را دوست دارم و به کسی نمی دهم. می ترسم آنچنان که برای من ارجمند است برای او نباشد و با بی اعتنایی بخواند.

می ترسیدم تضادهای درونم، مرا سرکوب کنند، به ناچار آنها را با هم آشتی دادم.
اگر بخواهم از تمام انچه می ترسیدم بنویسم، خود یک کتاب چند صد صفحه ای می شود.
از ترس اینکه گلی را پر پر کنم، هرگز گل نچیدم. از فاصله بوییدمش، با سایه دستم، با خیالم نوازشش کردم.

هرکه را، هر چه را  دوست داشتم، این چنین کردم.

و تو را، تو را که دوست دارم، می ترسم خاطرت را برنجانم، با سایه دستم، با خیالم نوازشت می کنم. و چنان می بوسمت که لبخند از لبانت پرواز نکند، چشمان خمارت، خمار بماند. و بخواهِی و بخواهی، این نوازش و این بوسه همچنان ادامه یابد.  می بینید چقدرترسویم؟!

24 تیر 1390 ــ 15 ژوئیه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخأانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 13, 2011

این چنین یک نفر مزدور می می شود

این چنین یک نفر مزدور می می شود

هروقت که نزد دوستم مهرزاد می رفتم، سگ بزرگ پشمالویش به نام «خرسی» به من دم تکان می داد و ابراز محبت می کرد. انگار سال هاست که همدیگر را می شناسیم.
تنها با من این رفتار را نداشت، بلکه با همه همینگونه رفتار می کرد.

دیروز پس از یکسال به خانه مهرزاد رفتم. با شگفتی دیدم دو تا سگ کوچک ریغو که قدشان از یک وجب تجاوز نمی کند، واق زنان پاچه شلوارم را گرفتند. به محض اینکه مهرزاد
صدایشان کرد، پاچه مرا ول کردند و کنار صاحب شان در حالیکه چشم از من بر نمی داشتند، ایستادند.

از مهرزاد پرسیدم؛ «خرسی» چی شد؟ آن سگ گردن کلفت را ول کردی، این دو تا ریغو را آوردی»؟

مهرزاد خندید گفت: «با وجود اون سگ گردن کلفت، خانه ام را دو ــ سه بار دزد زد. سیستم دزدگیر نصب کردم. آخرین بار که دزد آمد سیستم به کار افتاد، دزدها فرار کردند، چون از ترس جرات نکردند چیزی بدزدند، «خرسی» را با خودشان بردند. من رفتم محل سگ های گم شده یا رها شده. خواستم یک سگ پاسبان دیگر بگیرم، چشم افتادبه این دو تا سگ نر و ماده که در قفسی زخمی و لاغر در حال زوزه های درناک کشیدن بودند. دلم برایشان سوخت. به یکی از کارکنان آنجا گفتم که این دو تا را بدید به من. گفت که این ها را تازه آورده اند، صاحب قبلی شان غذای درستی به آنها نداده و حتی به علت مشکلات زناشویی کتک شان زده، و همانطور که می بینی، وضع جسمی و روحی شان بسیار خراب است، منتظریم دامپزشک بیاید و با یک آمپول راحت شان کند تا از این وضع اسفنناک نجات پیدا کنند.

گفتم که من آنها را می برم نزد دامپزشک، و قول می دهم به آنها رسیدگی کنم. پس از گفتگوی طولانی من تعهد دادم که اگر تا پانزده روز دیگر این دو تا سگ وضع شان به نحو چشم گیری بهبود نیافت، پس بیاورم و مقداری هم بپردازم. و دو هقته دیگر مامور حمایت حیوانات حق دارد بیاید و از نزدیک ببیند.

من اینها را یکراست نزد دامپزشک بردم، مطابق دستور او به آنها غذا دادم و مواظب شان بودم، حالا این دو سگ یک وجبی ریغو از خانه ام بهتر مواظبت می کنند تا اون خرسی گنده بی عرضه. آخر این ها می دانند خورد و خوراک خوبی موقعیت شان وابسته به من است، و از ترس اینکه گیر آدمی مانند صاحب قبلی شان بیافتند، کتک بخورند، تحقیر شوند، حاضر به هر گونه فداکاری برای من، » به ویژه نگهداشتن موقعیت فعلی خودهستند. شکمشان سیر است، زیر شکمشان هم به هم چنین، هر وقت هم که کار خوبی بکنند، از من نوازشی به عنوان پاداش می گیرند».

گفتم: «بدین ترتیب دو تا مزدور برای خودت استخدام کردی»؟!

گفت: «تمام حکومت های استبدادی این چنین مزودر استخدام می کنند، تحقیر شدگان را می آورند، شکم و زیر شکمشان را سیر می کنند، به آنها قدرت می دهند، و از آنها می خواهند دست به هر جنایتی بزنند. تحقیر شده هم برای نگهداری موقعیتش از هیچ کاری ابایی ندارد.  این چنین یک نفر مزدور می شود».

22 تیر 1399 ــ 13 روئیه 2011 ـــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی