جرج دبلیو بوش،و محمود احمدی نژادً!
مانده ام که چرا ایلات متحده که همه چیزش بزرگ است، اغلب روئسای جمهوری چنین کوچک داvد. و کوچک ترینشان شاید «جرج دبلیو بوش» است. این مرد با آن هوش متوسط،
نوشته شده در نوشته های دیگران
ک . شعر! کرسی شعر
ک . شعر!کرسی شعر
نوشته زیر را دوستی برایم فرستاده که به نظرم جالب بود. بدین جهت آن را همانگونه که او نوشته بود، در اینجا آوردم، تا دیگر این اشتباه تاریخی را تکرار نکنیم.
امروزه کسی نیست که معنای واژه “کس شعر” را نداند و حتی به جرات میتوانم بگویم کسی نیست که کس شعر نگوید. ولی با اطمینان میتوانم بگویم که %90 خوانندگان این مطلب از تاریخچه این واژه خبر ندارند!! من اخیرا به تاریخچه این واژه پی برده ام و بر خود واجب میدانم که شما را هم در مورد این موضوع غن میکنم!
البته این که من میخواهم تاریخچه “کس شعر “ را برایتان بگویم به این معنی نیست که من آدم بی حیا و بی تربیتی هستم. اصلا بگذارید توضیح بدهم تا خودتان متوجه شوید.
اول از همه اجازه میخوام که یک کم غیر ادبی بنویسم. البته منظورم این نیست که بی ادبی بنویسم! منظورم اینه که راحت تر و خودمونی تر بنویسم.
خب دوستان. اخیرا دیدم جایی یکی از حامیان فیمینیست پستی گذاشته بود واز جامعه مودب ایران خواسته بود در مورد شعر ها و حرفهای بی محتوا واژه ای به جز“کس شعر” رو به کار ببرند! البته یکی از خوانندگان ایشون نوشته بود: بهتره بگیم “ک*ر غزل”!! و از اونجایی که خود من هم از حامیان فیمینیست هستم به دنبال راهی برای حل این معضل گشتم!
اول از همه سری به لغتنامه آنلاین دهخدا زدم و معنی اون رو اینطور دیدم :کس شعر ُ ش ِهمان یاوه گویی است. کرسی شعر است که اینطور تغییر پیدا کرده است.
خوب بقیش رو بذارید خودم بنویسم. چون اگه از اون لغتنامه کپی پیست کنم باید همش رو دوباره توضیح بدم!در گذشته وقتی که بخاری و تلویزیون نبود، مردم باید شبهای طولانی زمستان رو سر میکردن! خداییش عذاب آوره! نه تلویزیون و نه کامپیوتر و نه بخاری!! البته اینا نبودن ولی چیزی بود که جای هرسه تای اینا روپر میکرد! و اون چیزی نبود به جز کرسی. مردم دور این کرسیها که اندازه میز مناظره انتخاباتی بود جمع میشدن و شعرهایی که بلد بودن نوبتی میخوندن تا حوصله شون سر نره! ولی یکم یکم دیدن بازم داره حوصله شون سر میره و هنوز کسی پیدا نشده تلویزیون رو اختراع کنه واسه همین شروع کردن به تولید شعر پای این کرسی ها! به این رویه میگفتن کرسی شعر…البته همه که خوب بلد نیستن عین من شعر تولید کنن! در هر هزارنفر یک نفر میشه محمد تقی بهار. بقیه در اصل فقط مثل الفنون کس شعر میگفتن. ولی
از اونجایی که هنوز کسی نمیدونست کس شعر چیه، بهشون نمیگفتن کس شعر نگو. البته مردم متوجه شده بودن که این کس شعر ها دو تا ویژگی مهم داره:
1) فقط واسه گذروندن وقت هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره
2) ان کس شعر ها در حالی که هیچ شباهتی به شعر ندارن، ولی بیشباهت به شعر هم نیستن
خلاصه
این واژه کرسی شعر رفته رفته جای خودش رو به واژه بی ناموسی کس شعر داد و احتمال این هم وجود داره که با فشار قشر فیمینیست به واژه “ ک*ر غزل” هم تغییر نام پیدا کنه.
البته مدت زیادی از تولید اولین کس شعر نمیگذره ولی امروزه شاهد پیشرفته ترین و تپل ترین کس شعر ها از جانب دولتمردان هستیم.
خوب دوستان . این از تاریخچه کس شعر! حالا دیگه میتونم ادعا کنم اگه یه وقت از دنیا رفتم جاهل از دنیا نرفتم! در پست های بعدی منتظرتاریخچه واژه هایی نظیر “ کس خل، کس مشنگ و . . . “ باشید.
هرکس در این مورد اطلاعات دیگه ای داره لطفا بذاره تا بخونیم.
6 شهریور 1390 ــ 28 اوت 2011
نوشته شده در نوشته های دیگران
من یک حبابم
تنهایم و در سکوت، در درونم واژه ها غوغا می کنند. دیروز پس از دیدن قطره ای باران بر آب» واژه حباب» در درونم این چنین فریاد زد.
من یک حبابم
باران بر دریا می بارد،
لحظه ای و حبابی.
حباب چه می داند؟
ز حال دریا و ماهیان،
زحال صید و صیاد،
ز حال طوفان و صخره.
حباب چه می داند؟
ز حال ساحل و جنگل،
ز حال گل و گیاه،
ز حال چرنده و درنده،
ز حال پرنده.
حباب چه می داند؟
ز حال ابرو و آسمان ،
ز حال خورشید و ماه و ستارگان،
ز حال آدمیان،
من یک حبابم…
6 شهریور 1390 ــ 28 اوت 2011 ــ بلژیک ــاورایز ــ اردوخانی
ز خود می ترسم
ز خود می ترسم
کودکی ام را با بازیگوشی گذراندم،
جوانی را به نادانی.
اکنون که پیرم،
می ترسم خرفت شده باشم و ندانم،
وخیال کنم که همه چیز دانم،
ز خود می ترسم.
4 شهریور 1390 ــ 26 اوت 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در شعر
مادام پی پی!
مادام پی پی!
در مستراح های همگانی( مانند مستراح ایستگاه های راه آهن)، در سال های 1970 تا 1985 (کم و بیش) خانم مسنی بین قسمت زنان و مردانه در راهرویی نشسته بود که او را مادام «پی پی»(به زبان کوکانه جیش) می نامیدند. این مکان ها سر قفلی داشت. و از ساعت 6 صبح باز بود تا 12 شب. البته برای این مدت طولانی به چهار تا پنج نفر احتیاج بود. وظیفه «مادام پی پی» این بود که مستراح ها را نظافت کند. جلویش بشقاب کوچکی با مقداری پول خرد بود، که کنارش روی کارتنی نوشته شده بود»5 فرانک» (12 سنت). هرکس که به مستراح می رفت 5 فرانک بلژیکی می بایست بپردازد.
وقتی کسی وارد مستراح می شد، «مادام پی پی» پس از سلام، خانم ها را به قسمت زنانه، و آقایان را به قسمت مردانه هدایت می کرد. اگر کسی موقع رفتن پول نمی داد و می خواست
برود، «مادام پی پی» با اشاره به بشقاب جلویش به فرد یادآوری می کرد که 5 فرانک را فراموش نکند. در یکی از این مکان ها که من گاهی می رفتم، پیش از اینکه «مادام پی پی» سلام کند، سلام می کردم، و موقع رفتن 5 فرانک را می پرداختم و با گشاده رویی خداحافظی می کردم.
با گذشت زمان به سلام و خداحافظی، احوال پرسی هم اضافه شد. پس از مدتی کنار «مادام پی پی» می نشستم و سیگاری می کشیدم واز فلاسک او با هم قهوه می خوردیم و گپی می زدیم. اغلب حرفمان مسایل روز بود. گاهی هم این خانم از توی کیفش عکس همسر، فرزندان و نوه هایش را در می آورد، و با اشتیاق، با نام بردن از یک ــ یکشان و اینکه چه می
کنند و چند سال دارند، و یا از شیرین زبانی نوه هایش تعریف می کرد. یاد آوری کنم، این خانم از اینکه دم مستراح می نشست و مجبور بود آنجا را تمیز کنند، و 5 فرانک، 5 فرانک از مردم بگیرد و آنها او را «مادام پی پی» بنامند، نه تنها احساس حقارت نمی کرد و خجالت نمی کشید بلکه خود را از هیچ وزیر، وکیل و دکتری هم کمتر نمی دانستند، و معتقد بود که به جامعه خدمت می کنند.
پیش می آمد وقتی من نزد او بودم، از من خواهش می کرد مدت کوتاهی جایش بنشینم تا او بتوانند خرید کوچکی بکند. من هم وطیفه خود را به خوبی انجام می دادم. در زمان جانشینی
و انجام وظیفه، دوسه بار به آشنیان ایرانی بر خورد کردم که پشت سرم گفته بودند؛ «اردوخانی بیچاره، از زور بیکاری به مستراح چی شدن افتاده! یا اینکه خجالت نمی کشد! و یا
اردوخانی با این کارش آبروی ما ایرانیان را می برد»! و… این حرف ها برایم به طرف راستش بود. و ارزش ان را نداشت و ندارد تا از چپ یا تمامش مایه بگذارم.
(به فتوای آقایان، طرف چپ بیضه از طرف راست پر ارزش تر است.)
با گذشت زمان و آشنایی بیشتر بین من و «مادام پی پی»، او مرا به خانه اش دعوت کرد. خیال نکنید خانه ای کوچک، نه خیر! ویلایی بزرگ آن هم در قسمت اعیان نشین.
مبل های چرمی بسیار گران قیمت، فرش ایرانی و …،
در آن سال ها با چندی از «مادام پی پی» ها آشنا و دوست شدم. طی 10 ــ 15 ساله گذشته، خیلی از آنها در گذشتند، بطوری که به ندرت در ایستگاه های قطار، یا پمب بنزین و رستوران های میان راه (اتوبان) «مادام پی پی» می بینید که به شغل خود با دیده احترام بنگرد،خود را کمتر از هیچ مقامی ندانسته و این کار را خدمت به جامعه بشمارد. در عوض مردانمهاجر اروپای شرقی، یا سیاه پوستان آفریقایی جانشین آنها شده اند.این اشخاص با سری افکنده و با خجالت از روی ناچاری این کار ادامه می دهند. و آرزو می کنند هموطنان شان آنها را نبینند. 5 فرانک آن روز شده 30 تا 50 سنت. من باز هم اگر موقعیت پیش بیاید پس از پرداخت مقدار تعیین شده، قهوه ای می گیرم و نزد آنها می نشینم و به درد دلشان گوش می کنم، که خودش داستانهاست.
هموطنان گرامی! اگر تصادفی در مستراح های توی اتوبان ها مرا دیدید که کنار «موسیو پی پی» نشسته ام، و به شما یادآوری می کنم؛ «یادت نره پول بپردازی»!
هرچه می خواهید جلویم، یا پشت سرم بگویید، به همان طرف راستش. ما که رسوای جهانیم، غم عالم پشم است.
29 خرداد 1390 ــ 19 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
مهمان نا خوانده
مهمان نا خوانده
قطره ــ قطره باران می بارید. در خیابانی در پی نشانی خانه دوستی می گشتم که یکباره باران تند شد، و اشک آسمان از سر و صورت و مژگان من سرازیر. دوان دوان به زیر سر در خانه ای پناه بردم. کمی با دقت گوش کردم، صدای آهنگی دلپذیر از درون خانه شنیدم که روانم را نوازش می داد. در دل گفتم؛ سپاس آسمان که رگبار آغاز کردی، سپاس. چند دقیقه ای گذشت، مردی میان سال با چتری سیاه که بیشتر بر سر زن همراهش بود آمدند، زنگ در خانه را فشردند، در باز شد. آن دو وارد خانه شدند. من هم به دنبالشان. از چند پله بالا رفتیم، وارد سالن بزرگی که اتاق نشیمن خانواده ای بود، شدیم. در حدود سی صندلی، در چند ردیف چیده شده بود. سالن تقریبا پر بود، گروهی هفت نفره به نواختن سر گرم بودند. زن و مرد همراه من به چند نفر سر تکان دادند. من هم همین طور! ما سه نفر در ردیف آخر نشستیم. میان نوازندگان زن جوانی ایستاده، با حرکات موزون تن و سر و گردن، همراه با لبخندی بر لب، با عشق ویولن می زد. من مست عاشق خوی و زیبا پرست، از خود بی خود شدم. لحظاتی گذشت، یکباره آهنگ آرام با ضربان طبل و سنج تند شد. زن جوان که تا کنون درجا ایستاده بود، ویولن زنان به رقص آمد. من سر ز پای نشناخته، برخاستم، از میان دیگران گذشتم، و با زن به رقص درآمدم.حاضرین دست می زدند. پس از لحظاتی صندلی ها را به کناری گذاشتند و رقصان با من هم حال شدند. نوازندگان چون حال و احوال ما دیدند، به ذوق آمدند، با تمام وجود به نواختن ادامه دادند، تا اینکه خسته، دست از نواختن کشیدند. من سر به زیر در اندیشه فرار بودم که پیری موی سپید، جام شرابی به دستم داد و گفت: «پوزش می خواهم شما که هستید»؟ گفتم: «مستم و عاشق و دیوانه و زیبا پرست و ایرانی.» در پی خانه دوستی می گشتم، آسمان به من مهر ورزید، تند بارید، و من…! و ما این را مهمان ناخوانده می گوییم، شرمنده ز ناخواندگی ام. گفت: «نوش مهمان ناخوانده، نوش.» فریاد زدم: «نوش به تندرستی، شادی شما و این هنرمندان، به وِیژه این بانوی هنرمند، و همه مهمانان.» از آن پس در این خانه مهمان خوانده شدم.
16 اسفند 1389 ــ 7 مارس 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در کوتاه گفتار
خدا از ته دل می خندد!
خدا از ته دل می خندد!
در برزخ همه جمعند،
حلوا تقسیم می کنند.
خدا از گرسنگان می گیرد،
به سیرخوردگان می دهد.
خانه بی خانمان خراب می کند،
دیوار کاخ نشینان بالا می برد.
درخت باغ و روستا را می خشکاند،
خانه توانمند گرم می کند.
کاخ و باغ بهشت هم خریدنی است،
آنکه ندارد، در جهنم سر می کند.
آن دنیا هم چو این دنیاست،
گدا به امید بهشت صبر می کند.
خدا از ته دل می خندد،
فقیران را دست به سر می کند.
25 مرداد 1390 ــ 16 اوت 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در شعر
سایه ی سایه بان.
عشق خیلی از مشکلات را آسان می کند!
عشق خیلی از مشکلات را آسان می کند!
عشق همانند رودخانه ای نیست که در بهاران با آب شدن کوه های اطرافش سیل به راه fیاندازد و ویرانی به بار آورد، ودر تابستان، مانند صحرایی سوزان خشک شود.
عشق مانند شعله آتش معبد عشاق می ماند که شب و روز نور و روشنایی می بخشد، و الهام دهنده عاشقان و معشوقان است.
آقای الف، و خانم م همسرش را بیش از سی سال است که می شناسم، از ابتدای دانشجویی شان. آن زمان عاشق و معشوق، سپس همسر و یار وفادار یکدیگر بودند و هستند. الف با
بهترین درجه لیسانس، فوق لیسانس، و سپس دکترای خود را در فلسفه گرفت. استاد دانشگاه شد. خانم م هم به همچنین در جامعه شناسی، او هم استاد دانشگاه شد.( هم اکنون هم هستند) در این مدت بیش از سه دهه اغلب به دیدار یکدیگر می رفتیم. آنچه توجه مرا در این مدت جلب می کرد، این بود که همیشه رفتار این زن و مرد با هم بی اندازه عاشقانه و محترمانه بود. برای نمونه از رفتار این دو بگویم؛ خیلی وقت ها با هم اختلاف عقیده داشتند. م در مخالفت با همسرش می گفت: «عزیزم! اگر اجازه بدهی من بر خلاف تو فکر می کنم که…». م در پاسخ می گفت:»مهربانم ، نازینم، بهترینم…! من به خودم اجازه نمی دهم که به تو اجازه فکر کردن بدهم یا ندهم، ولی اگر اشتباه نکنم مشکل در این است که …»
دوستی با آنها برای من، به وِیژه هم سخنی، و شرکت در بحث هایشان برایم بسیار آموزنده بود.
مشکل خانم م ، و آقای الف این بود که وقتی در تخت خواب کنار هم دراز می کشیدند، و مطالعه می کردند، حتی در آنجا هم رفتارشان مودبانه و محترمانه بود. اگر هم آقای م پس از ساعتی آب دهانش به علت انگشت به دهان بردن و کتاب ورق زدن خشک می شد، و نمی توانست انگشتش را در دهان خیس کند تا کتاب ورق بزند، با انگشت در وسط پای همسرش
کردن، انگشت خیس می کرد، و می گفت: «عزیزم شرمنده که تو وقتی آب دهانت خشک می شود، نمی توانی همین کار را با من بکنی!» همسرش پاسخ می داد: «مهربانم، مهم نیست با خودم می کنم!» البته پس از مدتی خانم م برای اینکه موقع کتاب خواندن حواسش پرت نشود، یک کاسه کوچک آب ولرم! کنار دست خودش و همسرش گذاشت.
واقعا که عشق خیلی از مشکلات را آسان می کند!
*شرمنده! این داستان همانطور که شما تصور کردید به پایان نرسید.
13 تیر 1390 ــ 4 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
جز لحظه در آن نمی بینم!
جز لحظه در آن نمی بینم!
سال، سال نوریست،
نوری نمی بینم.
روزها چو شب تاریک،
در روز نوری نمی بینم.
قلم با برگه ی کاغذ در قهر،
نامه ی عاشقانه ای نمی بینم.
درخت پر بار،
میوه شیرینی بر آن نمی بینم.
گونه در طلب بوسه،
جای بوسه ای بر آن نمی بینم.
سر کج، خواستار نوازش،
دست نوازشگری نمی بینم
دل در سینه تنگ،
در سینه دلی نمی بینم.
سر به هر طرف می گردد،
جز سرگردانی، سری نمی بینم.
لب با خنده در جنگ،
لب خندانی نمی بینم.
دوست با دوست، دشمن،
دوستی از دوست نمی بینم.
جسم خسته، جان خسته،
جز خستگان نمی بینم.
سال، سال نوری است،
جز لحظه در آن نمی بینم.
6 مرداد 1390 ــ 28 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

دیدگاه های تازه