نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2012

افغانی مزاحم و زیادی!

افغانی مزاحم و زیادی!

صحبت از میهمان نوازی ایرانیان بود، اکثرا معتقد بودند که ما خیلی میهمان نوازیم. «فرهاد»
لبخند تلخی زد و گفت: «دایی و عمویم ثروتمند بودند، ما فقیر. اغلب در خانه
عمو (برادر پدرم) و دایی ام( برادر مادرم) میهمانی بود. تنها کسانی که مال و مقامی
داشتند دعوت بودند، نه ما و نه فامیل هایی مثل ما. وجود ما آدم های معمولی سبب ننگ
شان بود. ما نسیت به انها فقیر، مزاحم و زیادی بودیم.

در این مجالس انواع غذا و مشروب فراوان بود، و صاحبخانه  کوشش می کرد تا به بهترین نحو از میهماناننش
پذیرایی کند. حرف ها اغلب در باره کی چقدر دارد و به کدام مقام رسیده، پسر کی با
دختر کی ازدواج کرده و.. بود!

با وجودیکه اغلب میهمانان ماشین داشتند، ولی آخر شب اصرار داشتند که همدیگر را به
خانه شان برسانند، ولی گاهی که من و مادرم خانه یکی از انها بودیم،(پدرم از برادر
و برادر زنش متنفر بود، آنها را ادم هایی تازه به دوران رسیده و احمق می دانست) کسی
نمی خواست ما را به خانه مان برساند. اخر قصر آنها در نیاوران و شمیران بود، کلبه
ما در جنوب شهر.

حالا همین کسانی که هر روز داد می زنند مرگ بر امریکا، اگر یک آمریکایی یا یک
فرانسوی و انگلیسی و … ببینند، چون از یک کشور ثروتمند می آیند، چنان از او پذیرایی
می کنند، چنان بیضه اش را می مالند که حد ندارد. چون امیدوارند که یکی از آنها
برایشان دعوت نامه بفرستد تا بتوانند به غرب بیایند. ولی برادران و خواهران افغانی
ما فقیرند، مزاحم اند، زیادی اند، سبب ننگ اند. همانگونه که ما در خانواده بودیم».

27 تیر 1391 ــ 17 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 16, 2012

او شمایید!

او شمایید!

به رسم کهنه خریداران، در کوچه – بازار می گردم و فریاد می زنم؛ «لباس کهنه دیوانگی خریدارم». در خانه ای باز می شود، سری بیرون می آید، با ترس و لرز به اطرافش نگاه می کند، مبادا کسی او را ببیند. مرا با اشاره دست به درون فرا می خواند، در صندوقچه دلش را باز می کند. دیوانگی اش را که غبار و چین و چروک و ترس بر آن نشسته، و شرم از پوشیدنش دارد، به من ارزان می فروشد.
من ان لباس را ز غبار می زدایم، می شویم، و همچو لباسی نو سرافراز بر تن می کنم و در کوچه-بازار می گردم. او لباس خویش بر تنم می بیند، به من می خندد و مسخره ام می کند، ولی  در دل حسرت می خورد و شرمنده که آزادگی اش را ارزان فروخته. او شمایید!

16 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 14, 2012

کون فرانس بروکسل، کیسه خلیفه!

کون فرانس بروکسل، کیسه خلیفه!

تازه ترین گفتگوها

دومین کنفرانس «پیشبرد اتحاد برای دموکراسی» با حضور ده ها تن از کنشگران سیاسی از طیف‌های مختلف سیاسی در تاریخ هفتم و هشتم ژوئن دو هزار و دوازه در شهر بروکسل برگزار شد.

تاآنجا که امکان داشت، سخنرانی های شرکت کنندگان در این کون فرانس را در یوتوب دیدم و شنیدم. چیزی که بیشتر از همه توجه ام را جلب کرد، مصاحبه صدای آمریکا با آقای «جواد خادم» بود.
نخست اینکه ایشان مرتب روی صندلی اش تکان میخورد. پس از پژوهش های زیاد پی بردم که 4 چیز می تواند دلیل این حرکت باشد؛
1 ــ ایشان کرم داشته و کرم ها در معده شان در حرکت بودند (وول می خوردند). بنابراین از مصاحبه کنندگان برنامه خواهش می کنم، چنانچه  بار دیگر با آقای خادم( ها) مصاحبه کردند، (دو ــ  سه روز پیش از آن) به ایشان داروی ضد کرم بدهید.
2 ــ ممکن است که ایشان دست به آب داشته. در این صورت بر مجری برنامه واجب است که پیش از آغاز مصاحبه، از آقای خادم( ها) بخواهد، بروند سر مبارکشان را سبک کنند.
3 ــ شاید مزدوران  جمهوری اسلامی روی صندلی ایشان میخ یا سوزن فرو کرده بودند. باز هم این وظیفه مصاحبه کنندگان است که با دستگاه فلز یاب صندلی را با دقت بازسی کنند.
4 ــ ممکن است جاسوسان جمهوری اسلامی کک در تنبان آقای خادم (ها) گذاشته باشد. باز هم این وظیفه مصاحبه کنندگان است که لباس ایشان عوض کنند.

یکی از نکات جالب فرمایشات آقای «خادم» این بود که هزینه این کون فرانس صد هزار دلار شده، و تمام آن را چند ایرانی پرداخته اند. یکی از بزرگان می فرمایند: «ننه به بابا مجانی نمیده»! این ایرانیان ثروتمند که اگر در کنارشان یک پناهنده در حال مرگ از گرسنگی باشد، یک سنت هم خرج نمی کنند، چگونه بدون انتظار به شما کمک کردند؟ چطور است که به سایر گروه های سیاسی کمترین کمکی نمی کنند؟ تنها یک دلیل می تواند داشتنه باشد، انهم خوشگلی شما!

موضوع جالب دیگر این بود؛ اقای «خادم» که خود را یکی از واسطه ها بین آقای بختیار و اجرا کنندگان کودتای نوژه و همچنین صدام حسین می داند، سی سال در خواب بوده و حالا بیدار شده که ای بابا! (پول عقد و کی میده) بلند شیم بریم دور دنیا را بگردیم، شاید بتوانیم اپوزیسیون را با هم متحد کنیم؟! ولی محض اطلاع ایشان! در مدتی که خواب بودند، صدها نفر دست به این کار زدند و او اخرین نفر است. ( دو زاری اش دیر افتاده)!
نکته دیگر اینکه در حدود 75 نفر در این کون فرانس شرکت کرده بودند، و آقا «خادم» امیدوار است که در گردهمایی های بعدی شرکت کنندگان به 150 نفر برسند. و برای خالی نبودن عریضه ( جنس شان جور بشود) چند نفر از مخالفان را هم دعوت کرده بودند.( مخالف با چی و با کی نگفتند)

با این حرف ها این کون فرنس یک جنبه مثبت داشت، و آن اینکه؛ هزینه رفت و آمد، غذا و هتل، جاگوزی، سونا، ماساژ و سایر خدمات را، برگزار کنندگان از کیسه خلیفه پرداخته بودند. گرچه شرکت کنندگان گله داشتند که بهتر بود مدت آن به جای دو روز، دو ماه می شد!! خدا شانس بده، ما که از این شانس ها نداریم، هر وقت به یک کون گره و کون فرانس می رویم، تمام هزینه ها را باید خودمان بپردازیم، و در یک اطاق با دوستان دیگر بخوابیم و گوز و خور خور همدیگر را تحویل بگیریم، و اخر سر هم برای پرداخت هزینه سالن دست به سوی همدیگر دراز کنیم. واقعا که خوشگلی در هر سن و سالی مهر الهی است. خدایا به انکه خوشگلی با ناز و عشوه  دادی، چه ندادی؟ به انکه ندادی چه دادی؟

14 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 7, 2012

علت حمله اعراب به ایران؟

علت حمله اعراب به ایران؟

چرا اعراب به ایران حمله کرده اند؟
پژوهشگران دلایل بسیاری آورده اند. از جمله ضعف دولت ساسانی، فساد بیش اندازه دربار، جنگ های صد هزار ساله ایران و روم. دخالت موبدان زرتشتی در امور کشور، فقر ملت، مالیات های سنگین بر طبقه کشاورز، و…

ممکن است همه اینها مزید بر علت باشد، ولی دلیل اصلی نیست. از دید این دانشمند بزرگ. علت عمده آن این است که ایرانیانی که به عربستان می رفتند، ناخوداگاه ( یا اگاه خیانت) کردند. و هر روز صدها نفر  با صدای بلند، هزاران بار خواندند؛ «عرب در بیابان ملخ می خورد، سگ اسپهان آب یخ می خورد».

ترجمه گوگل؛
العرب في الجراد الصحراوي يأكل، يأكل الكلب من الماء المثلج.

(گر تو بهتر می زنی بستان بزن. اگر شما بهتر ترجمه می کنید، بفرمایید ترجمه کنید. من که علیرضا نوری زاده نیستم که عربی رو مثل عربها صحبت کنم!)

انگلیسی؛
Arabs in the desert locust eats, eats dog of ice water (بقیه زبان ها طلب تان)

خلاصه! یک سال که ملخ، حتی بزمجه* هم پیدا نمی شد، اینها به خودشان گفتند: «ای بابا پول عقد رو کی می ده؟ ما اینجا توی این گرمای کشنده، زیر آفتاب سوزان ملخ و بزمجه هم نداریم بخوریم، انوقت سگ های اسپهان آب یخ می خورند. چه درد سرتون بدم، این حرف دهن به دهن گشت، تا اینکه اعراب با هم متحد شدن، و به ایران حمله کردن تا آب یخ بخورن. آب یخ خوردن همان و ماندنشان همان و همان تا به امروز…!

* بزمجه حیوانی مانند سوسمار است، به اندازه دو تا سه وجب که در صحراهای بی آب و علف و گرم دیده می شود. (به بچه های شیطان هم بزمجه می گفتند. در کودکی به من باره ها لقب شریف بز مجه دادند. بزمجه بنشین، بزمجه ساکت، بزمجه گم شو، و…)

16 تیر 1391 ــ 7 ژوئیه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2012

حمله هسته ای غرب به ایران!

حمله هسته ای غرب به ایران!

با شدت گرفتن تحریم های همه جانبه غرب علیه جمهوری اسلامی و احتمال حمله هسته ای این کشورها به ایران، جمهوری اسلامی تصمیم جدی بر هسته ای کردن تمام نیروهای خود گرفته است. بدین جهت از سپاه و بسیج، هم چنین از تمام طلبه ها خواسته تا آلبالو، گیلاس، آلو، زردآلو، هلو، خربزه و هندوانه را با هسته، و گردو، فندوق، بادام و پسته را با پوست خورده، تا خود را برای یک حمله هسته ای اماده کنند. جمهوری اسلامی همچنین چند میلیون تن میوه خشک و هسته دار را در زاغه های مهمات خود ذخیره کرده است.

از سوی دیگر، جمهوری اسلامی برای پیشگیری از حمله هسته ای اسراییل تصمیم دارد، به آن کشور حمله آفندی هسته ای کند. ولی اسراییل با ویروس های کامپیوتری سیستم سخت و نرم افزاری ایران را تخریب، همینطور این حمله را کشف کرده، بنابراین بین تمام شهروندانش جلیقه ضد هسته ای، کلاهخود محافظتی پخش کرده، ( به غیر از فلسطینی های ساکن اسراییل) تا در صورت حمله هسته ای ایران، جانشان در خطر نباشد.

دولت امریکا هم تعداد زیادی تجهیزات ضد هسته ای روانه اسراییل کرده. گفته می شود برای امنیت کشورهای نفت خیز حاشیه خلیج فارس، و دفاع در صورت حمله نیروهای هسته ای جمهوری اسلامی، همچنین بسته نشدن تنگه هرمز، چندین ناو هواپیمابر با هزاران سرباز، همراه صدها هزار تن میوه هسته دار و لوازم جنگی ضد هسته ای، روانه این کشورها شده است.

در مانور مشترک اعراب، آمریکا، فرانسه و انگلیس، عربها به جای میوه هسته دار نارگیل خوردند، و به موقع عمل منفجر شدند.

تعداد زیادی فلسطینی، مجهز به هسته، برای حمایت از برادران عرب خود روانه این کشوها شده اند.
ملت عرب دوست امریکا هم بیکار ننشسته و جمعیت های خیریه دست به جمع آوری هسته میوه کرده اند.
( فکر می کنند اگر عرب ها هسته میوه را با خود میوه بخورند اسهال می گیرند و تر می زنند!)

جمهوری اسلامی از تمام شهروندان خود در غرب خواسته تا با خوردن میوه هسته دار در این کشورها دست به خراب کاری بزنند. ولی دستگاه جاسوسی غرب این موضوع را کشف کرده، و در تمام کشورهای غربی شهروندان ایرانی را زیر نظر داشته، و به فروشگاه ها دستور داده اند که از فروش میوه هسته دار به ایرانیان خود داری کنند.

تنها دکتر علی رضا نوری زاده نیست که به وسیله عواملش درون جمهوری اسلامی خبرهای دست اول دارد، ما هم اهل اخیه ایم!

هموطنان عزیز! با پخش این خبر، و آگاهی افکار عمومی جهانیان، شاید بتوانیم از یک جنگ هسته ای درخاورمیانه که بشریت را به خطر می اندازد جلوگیری کنیم.

10 تیر 1391 ــ 30 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2012

ملی مشتی، بچه پر رو!

ملی مشتی، بچه پر رو!

واژه ملی در چند مورد به کار گرفته می شود.  مانند: سرود ملی، صنایع ملی، آثار ملیٍ، بانک ملی، حماسه ملی، معادن ملی …!  وآخرینش هم ملی مذهبی بود. پس از آن چشم ما خارج نشینان روشن شد که یک شاعر «ملی مشتی»(ملی مشهدی)، به نام «نعمت میرزازاده» یا «نعمت آزرم» (متولد ۱ اسفند ۱۳۱۷، مشهد) هم داریم.

در چند مورد مردم به شاعرانی که دوست داشتند، و شعرشان بر سر زبان ها بود، لقب «ملی» داده اند، مانند «فردوسی». ولی هیچ شاعری خودش به خودش لقب «ملی» را نداده. ولی حالا این آقای «نعمت آزارم» خودش را «شاعر ملی» می داند. در صورتی که در خارج از کشور چندان شناخته شده نیست و در ایران هم کسی او را نمی شناسد.

در اعلامیه جبهه ملی به مناسبت 130 امین سال زاد روز مصدق  آمده؛

«جشن ۱۳۰امین زادروز دکتر «محمد مصدق» در پاریس یرگزار می شود

سازمان های جبهه ملی ایران در خارج از کشور به مناسبت ۱۳۰ امین زادروز دکتر «محمد مصدق» مراسمی را در شهر پاریس در روز شنبه ۲۳ ژوئن برگزار می کند. در این مراسم علاوه بر میهمانان خارجی، شخصیت ها و فعالان سیاسی مانند (بترتیب حروف الفبا) … سخن می رانند. بخش هنری با سخن و شعر     «شاعر ملی نعمت آزرم» آغاز میشود

بدون شک چون برگزار کنندگان این برنامه با سابقه این شاعر «ملی مشتی» (مشهدی) آشنا نبودند، از او خواسته اند چند کلمه مورد خودش بنویسد. ایشان نوشته اند؛» نعمت آزرم شاعر ملی». و برگزار کنندگان این برنامه بدون توجه، همانگونه که خود وی نوشته بود، در برنامه خود منتشر کردند.

پس از «ملی مذهبی» چشم مان به «ملی مشتی» روشن! چون به واژه «ملی» خیلی علاقه مندیم، می توانیم به زودی؛
حاجی، دکتر و مهندس ملی… ،
قمی، اردبیلی، اصفهانی ملی …،
کله پزی و سیرابی، لبو فروش ملی …،
همینطور که جلو برویم؛ بادمجان، خیار شور،هویج، تره، جعفری، هندوانه، خربزه، طالبی و گرمک ملی …،

قرمه سبزی، کشک بادمجان، خورشت قیمه، بورانی ملی و …، را در یونسکو همراه با «واجبی» و نام شاعر «ملی مشتی» مان  به عنوان میراث فرهنگ جهانی به ثبت برسانیم.
بچه پر رو…!

من با آفای «نعمت میر زاده» (م، آزرم)  هیچگونه دشمنی و پدر کشتگی ندارم، ولی یک وقت ها روی خیلی ها را، حتی دوستان و آشنایان را باید کم کرد.

2 تیر 1390 ــ 22 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2012

یک ماچ بده!

یک ماچ بده!

بیژن خان و فرزانه خانم(پنجاه ــ پنجاه و پنج سال) از آدم های عشقی روزگار بودند. یک شب با این زن و شوهر رفتیم چلو کبابی. (من کم  و بیش شانزده ــ هفده  سال داشتم) بعد از اینکه شمام مان را خوردیم، بیژن خان از جایش تکان نمی خورد. فرزانه خانم با شوخی خنده به او گفت، چلو کبابت رو خوردی، دوغت هم خوردی، چایی هم خوردی، دیگه چی میخوای، بلند  شو بریم دیگه. بیژن خان سرش را کج کرد و با لبخندی شیطانی گفت: یه ماچ بده، هر کاری بگی می کنم. فرزانه خانم هم یک ماچ هول هولکی از لپ همسرش کرد. یک خانواده ده ـ دوازده نفری نزدیک میز ما نشسته بودند، یکی از خانم ها که کوشش می کرد جلوی خنده اش را بگیرد، رو کرد به فرزانه خانم گفت: خوش به حالت خواهر، شوهرت با یه ماچ هر کاری حاضر برات بکنه، «من  بیچاره هر چی بدم،» «هر چقدر بدم» شوهرم هیچ کاری واسم نمی کنه.

31 خرداد ــ 1391 ــ 20 زوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 14, 2012

مرد ستیزی!

مرد ستیزی!

باور کنید بعضی از مردان سیاسی ما سیر تحولی را در این دوران  30  ــ 40سال گذشته، به ویژه پس از انقلاب اسلامی به خوبی پشت سر گذاشته اند.
1 ــ پیش از انقلاب کمونیست،
2ــ سپس مسلمان دو آتشه،
3 ــ مجاهد(مسلمان  و کمونیست)
4 ــ پس از فرار به یکی از کشوهای اروپایی»دمکرات»
5 ــ سلطنت طلب
6 ــ جمهوری خواه
7 ــ سکولاریست
8ــ آخرین مرحله سر پیری،» دکتر مبارزه با زن ستیزی از دانشگاه خروارد».
تنور مبارزه با زن ستیزی  این آقایان چند سالیست که گرم است، و مرتب اینجا و آنجا در این باره سخن پراکنی می کنند.

ولی هیچ کس از خشونت و ستمی که زنان بر مردان به انواع مختلف روا می دارند، سخنی نمی گوید.
حکومت جمهوری اسلامی زن ستیز نیست، یلکه مرد ستیز است. با جدا کردن استخر زنان از مردان، جداسازی ساحل دریا، و حجاب اجباری از همان ابتدای کودکی، مردان را از دیدن زیبایی های طبیعی محروم کرده، و ستم بزرگی در حق مردان رواداشته. این شعار «یا روسری، یا توسری» در حقیقت این توسری ای است که ما مردان می خوریم.
من (مانند هزاران مرد دیگر) از همان زمان کودکی همیشه مورد آزار زنان قرار گرفته ام. به یاد دارم تا قبل از شش ــ هفت سالگی با مادرم به حمام زنانه می رفتم. در آن سن و سال که من تازه از دیدن زیبا رویان خوش اندام لذت می بردم، صدای چند زن مسن در آمد که؛ «این نره خر هیز اگر زن داشت، بچه اش قد من بود»! پس از آن مرا به حمام زنانه راه نمی دادند و می بایستی با پدرم به حمام مردانه می رفتم. دیدن قیافه نکره مردان یکی از دردناک خاطرات من است

هر سال چند بار سفره های مختلف مثل سفره حضرت ابوالفضل، حضرت رقیه، حضرت فاطمه، حضرت زینب… با شوخی خنده به راه بود. ولی باز هم به دلیل اینکه مرد هستم در این مجالس راهم نمی دادند. از همه بدتر خانم ها چنان از خوراکی هایی که سر این سفره ها بود، تعریف می کردند که هنوز پس از گذشتن بیش از 60 سال با به یاد آوردش دهنم آب می افتد.(خورشت قیمه،قورمه سبزی ، فسنجان، کوکو سبزی، میوه، شربت سکنجبین، اجیل مشکل گشای، در آخر نان و پنیر سبزی، به خاطر اینکه هوو سر خانم ها نیاید) البته گاهی
مادرم از این خوردنی ها با خودش می اورد. و نمی دانم چرا خورشت قیمه این سفره ها، به ویژه خورشت قیمه روز عاشورا، خوشمزه ترین خورشت دنیا بود.
بدون اغراق می توانم بگویم در تمام عمرم مورد ستم خانم ها بودم.

آخرین بارکه مورد ستم قرار گرفتم، روز چهارشنبه 3 مه که در بیمارستان گاستهاس برگ لوون، به جای اینکه به بخش فیزیوتراپی مراجعه کنم، اشتباهی به بخش دیگری رفتم. پس از سلام و نشان دادن کارت بیمه ام، به خانم منشی جوان و خوشگل گفتم؛ «خواهش می کنم به من یک وقت ملاقات برای معاینه بدهید». خانم در حالیکه می خندید ( مرا مسخره می کرد) گفت: «من نمی توانم به شما وقت برای معاینه بدهم، اینجا بخش ژینوکولوژی است»! گفتم؛ «این چه تبعیضی است که شما می گذارید، اگر من زن بودم فورا برای من وقت ملاقات می گذاشتید، ولی حالا چون مردم، مرا دست به سر می کنید.اگر این مرد ستیزی نیست، پس چیست «؟

8 خرداد 1391 ــ 28 مه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 6, 2012

پاسخ جمهوری اسلامی به تحریم دولت های غربی

پاسخ جمهوری اسلامی به تحریم دولت های غربی

همانطور که می دانید سالهاست صادر کردن  دستگاه هایی که ممکن بود استفاده دو جانبه داشته باشد، و حکومت ایران بتواند از آن برای ساختن بمب اتمی استفاده کند، از طرف دولت های غربی تحریم شده بود.
در یکی دوسال کنونی تحریم ها همه جانبه شد، علاوه بر تحریم شرکت های بزرگ و کوچک ، بانک های ایران هم مورد تحریم غرب قرار گرفت.
حکوکت ایران بیکار ننشست، کشوهای غربی را تحریم کرد. و دیگر هیچ شرکتی حق صادر کردن موادی که استفاده دو جانبه دارند به غرب، به ویژه امریکا، فرانسه و انگلستان ندارد.

1 ــ واجبی! می تواند برای از بین بردن موهای زاید استفاده می شود، و هم برای کسانی که می خوهند خود کشی کنند

2 ــ آفتابه! استفاده اصلی آن شستن دست و روی و کان، و وضو گرفتن است، ولی می توان از آن برای شکنجه دادن هم استفاده کرد. در ضمن با وجود آفتابه، افتابه دزد هم پیدا می شود.

3 ــ گوشتکوب! که اصولا برای کوبیدن گوشت، نخود و سیب زمینی… آبگوشت است، ولی امکان استفاده از آن به عنوان چماق هم وجود داد.

4 سیخ کباب! می توان از آن برای درست کردن کباب استفاده کرد، و به جای قداره بر ضد تظاه کنندگان.

البته برای کسانی که به ایران رفت و امد می کنند، برای هم خانواده خرید، یک بسته واجبی، یک آفتابه ،یک گوشتکوب و شش عدد سیخ کباب، برای استفاده خصوصی ازاد است.  ولی با دادن چند دلار به ماموران جان بر کف می شود هر نفر را یک خانوده حساب کرد. در حقیقت یک خانواده هشت نفری( زن و شوهر و دو بچه، مادر زن و پدر زن، مادر شوهر پدر شوهر) می تواند مقداری زیادی از این اجناس قاچاقی وارد بازار غرب کنند. و با فروش این اجناس خرج سفر خود را در آورند. به این علت است که تمام این اجناس به علاوه صدها نوع محصولات دیگر( از پر مرغ تا پشم ادمیزاد) در فروشگاه های ایرانی در اروپا به اندازه کافی یافت می شود.

7 خرداد 1391 ــ 27 مه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 30, 2012

به سوی سرنوشت؟

به سوی سرنوشت؟

در بروکسل سوارقطار شدم تا به اوستاند( شهری در کنار دریا) به دیدن دوستی بروم. هنور چند دقیقه از نشستنم در قطار نگذشته بود، که مردی با دو من ریش و پشم هیکلی گنده( نره غولی) امد کنارم نشست، در حالیکه روزنانه ای در دستش بود نگاه می کرد و مرتب غر می زد. و گاهی هم به من نگاه می کرد و می خواست بداند من در باره تیتر روزنامه چه فکری می کنم. دوتا ردیف انورتر مردی کم و بیش هم سن من تنها نشسته بود که خانم جوان زیبایی آمد کنارش نشست. در دل گفتم: «همه رو مار می گزه، مار و خرچسونه، اونم چه خرچسونه نره خر»! و برای اینکه از شر نگاه پرسش انگیز او راحت شوم، خودم را زدم به خواب، و خوابم برد. نمی دانم چه مدت گذشت که احساس کردم قطار ایستاد، گوشه چشم راستم را باز کردم تا ببینم، بغل دستی ام هنوز هست، یا رفته؟ با شگفتی فراوان متوجه شدم که دیگر او نیست، و جایش یک خانم بسیار زیبا نشسته. ناگهان چشم هایم را باز کردم و راست نشستم، و با لبخندی به خانم سلام کردم، او هم با لبخندی پاسخ مرا داد، و ازکیفش یک قوطی ادامس در آورد به من تعارف کرد. منکه از دامس جویدن بیزار بودم و هستم و خواهم بود یکی برداشتم، و در دل گفتم:
اگر خنضر خوری از دست خوش روی، به از شیرینی از دست ترشروی. (ترجمه برای خانم)

قطار به حرکت در آمد، نخست تلک، تلک، تلک. خانم هم در حالیکه می خندید و کمی هم از خجالت سرخ شده بود، شروع کرد به گوزیدن پت، پت، پت. قطار سرعت گرفت، تک، تک، تک. خانم هم پت پتش سریع شد. من شروع کردم به غش، غش خندیدن، و در دل گفتم: «خدایا مار رو هم که نصیب ما می کنی گوزو در می آید».
خانم پوزش خواست و گفت: «من به صدای ضربه حساسیت دارم، و به محض اینکه به گوشم بخورد شروع می کنم به گوزیدن، دست خودم نیست، هرچه هم دوا و درمان کرده ام نتیجه نداشته! به عنوان مثال وقتی در به هم می خود، یا در کافه ام و کسی با قاشق به بشقابش می زند. صدای کفش عابران، به ویژه کفش پاشنه بلند بانوان در خیابان به گوشم می خورد، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم». (در ضمن پت پت سریع ادامه داشت.)
من جریان مردی که پیش از او آنجا نشسته بود، و همه را مار می گزه، ما رو خرچسونه، و خوشحالی ام از اینکه مرد رفته و او امده، ولی متاسفانه مار گوزو از آب در آمده را با زحمت برای خانم ترجمه کردم. خانم خندید و گفت: «واقعا متاسفم، باور نمی کنید در خانه ام فقط یک در وجود دارد که انهم لایش ابر گذاشته ام، و به جای در اتاق پرده است. شوهر سابقم که ابتدا عاشق من بود، پس از چهارسال دیگر نتوانست تحمل کند و تقاضای طلاق کرد. قاضی هرچه اصرار کرد که علتش را بگوید، شوهرم  خجالت می کشید ونمی گفت، یکباره قاضی عصبانی شد، و چند بار با چکش روی میز زد، که من شروع کردم به گوزیدن. قاضی بدون اینکه حرفی بزند، تقاضای طلاق همسرم را پذیرفت». گفتم شاعر ما می گوید: «روزی که گل خوبرویان بسرشتند، سنگی در آن بود، همان شد دلشان را. در باره شما باید گفت، بادی در آن بود، همان شد دلشان را! شاعر دیگری (خودم) گفت که نتوان گوز دید جز به چشم بصیرت، نتوان گوز رنگ کرد، جز به رنگ خیال».
زمانیکه از قطار پیاده شدیم مرا به یک فنجان قهوه دعوت کرد. پس از آن او در حالیکه با صدای نلق تلق کفش عابران می گوزید به سوی سرنوشت می رفت و من به طرف خانه دوستم روانه شدم.

10 خرداد 1391 ــ 30 مه 2012ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی