نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 6, 2012

بگو خودت که هستی؟

بگو خودت که هستی؟

گفت: «پدر بزرگم فلان الدوله بود و پسر فلان السلطنه، پدرم صاحب فلان مقام و ثروت، مادرم هم دختر بهمان الدوله بود. ویلای ما در فلان جای شمال تهران بود. عمویم فلانی را که حتما می شناسی! عمه ام همسر سپهبد فلان بود که در شمال ایران چند هزار هکتار زمین داشت. خاله ام زن فلان سناتور صاحب کارخانه فلان بود. یک خواهرم زن فلان دکتر سرشناس بود که پولش با پارو بالا می رفت. خواهر دیگرم زن فلانی مدیر کل فلان شرکت و برادرم فلان وزیر بود. همسرش هم دختر بهمان وکیل مجلس…!

 گفتم: پدر بزرگم هیچ کس نبود، پسرهیچ کس دیگر. پدرم کارمند ساده ای با حقوق کم و مادرم خانه دار. خانه ای کوچکی در جنوب شهر داشتیم. عمویم در فلان ده مقدار کمی زمین داشت که روی آن کشاورزی می کرد. عمه ام زن فلان کس که تو بدون شک نمی شناشی. خاله ام زن کس دیگری مثل شوهر عمه ام. یک خواهرم معلم بود و زن معلمی شد. خواهر دیگرم که او هم معلم بود، زن کارمندی. خودم هم همین هستم که می بینی.
بگو خودت که هستی؟ گوز در بازار مسگرها و لاف در غریبی؟

16 مرداد 1391 ــ 6 اوت 2012 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 3, 2012

بیزار از آزادی.

بیزار از آزادی.

کافر همه را به کیش خود پندارد.
کافر به معنی پست، ظالم، دروغ گو، متظاهر، و…! این آدم با این صفات خیال می کند همه مثل خودش هستند، به این دلیل به هیچ کس اعتماد نمی کند.

دیندار هم می تواند همه را به کیش خود بپندارد. دیندار حتما کسی نیست که مسلمان، مسیحی و کلیمی، یا معتقد به خدا، بهشت و جهنم است. دیندار کسی است که به یک اصول اخلاقی ایمان داشته باشد. دروغ نگوید، مردم را نیازارد، زور نگوید، تا آنجا که امکان دارد در خدمت دیگران باشد و..! برای او این زندگی مانند قفسی است. هر روز که می گذرد به در قفس نزدیکتر می شود، تا یک روز در قفس باز شود و به بیرون پرواز کند. دیگر او نیست تا غمی باشد، نیست تا دردی باشد؛ «آزاد است».
اما هر لحظه که فکر می کند که در قفس بزودی باز شده و به ویژه به لحظه ای فکر می کند که لحظه دیگر در قفس باز می شود، با تمام وجود غمگین می شود. نه از اینکه قفس را ترک یا با زندگی خداحافظی می کند، بلکه درد می کشد برای پرندگانی که پس از پرواز و آزادی او هنوز در قفس اند. برای بستگانش، برای تمام کسانی که او را عاشقانه دوست دارند، و از اینکه از دستش می دهند، درد و غمی ابدی بر دلشان می نشیند.  در این لحظه از آزادی بیزار می شود.

زندگی با ما ابلهانه شوخی می کند، با کسی که با تو شوخی می کند، شوخی کن!!

13 مرداد 1391 ــ 3 اوت 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 30, 2012

وظیفه نسل های آینده

وظیفه نسل های آینده

آیا ما باید گفتار اشتباه نیا کان مان را بدون اندیشیدن تکرار کنیم؟ آیا تکنوژی امروزی به ما اجازه نمی دهد گفتار انها را که میلیونها سال تکرار کرده اند پس از آزمایش حقیقت یابی کنیم؟

حدیث چیست؟ شاید هزاران هزار سال پیش حادثه ای اتفاق افتاده، یکی آن را نبشته، راوی پس از راوی بنا بر موقعیت تاریخی و جعرافیایی، و تمایلا ت جنسی خود این حادثه را به
خواست خودش  به نحو دیگری روایت کرده.
روایت به صورت حدیث به دست پدران و مادران ما رسیده، و آنها همانگونه برای ما روایت کرده اند.

در حدیثی که از قول «ابن جمل» است که می گوید: «گوز به شقیقه چه مربوط است؟ گویند مردی ( شاید هم زنی) میان کلام سلطان ابولخلخل گوزیده. سلطان فرموده چرا گوزیدی؟ او گفته قربان صدای کفش پای شما گردم، جان فدای پشم تان به علت اینکه سرم ( شقیقه ام) درد می کند. سلطان فرموده، گوز به شقیقه چه ربطی دارد؟ و فرمان قتل او را داده». در صورتیکه دانشمندان بزرگ امروز بعد از قرن ها پژوهش پی برده اند که پس از گوزیدن درد سر (شقیقه) التیام می یابد. من خودم این را صدها بار آزموده ام، و نتیجه مثبت گرفته ام. و به دوستان پیشنهاد کرده و می کنم و خواهم کرد، چنانچه سر درد گرفتید، بگوزید…

باز هم در حدیث دیگری از قول «ابن المشنگ» آمده: «پشت هر مردی موفقی زنی است»!! این حدیث را هم نیا کان مان بدون اندیشیدن برای ما نقل کرده اند. ممکن است پشت هر مرد موفقی مرد دیگری بوده باشد، یا پشت هر زن موفقی مردی بوده. ولی این گفته که پشت هر مرد موفقی زنی بوده کاملا اشتباه است. باید گفت:  «جلوی هر مرد موفقی زنی بوده».

از این حدیث ها و روایت ها بسیارند. اگر بخواهم تمام انها را بنویسم، مانند بحارالانوار، حلیت المتقین، مفاتیح الجنون! میلیون ها ورق می شود، کار یک نفر و یک نسل نیست.
این وظیفه جوانان امروزی و نسل های آینده است که دست به این کار خطیر بزنند، و اشتباه نیا کان مان را تصحیح کنند.

16 تیر 1391 ــ 7 ژوئیه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2012

مرض ارثی

مرض ارثی

عمه جانم و همسرش  بهمن خان چند سال است که 90 سال دارند. هر دو(چشم نخورند) همه جایشان صحیح  و سالم است، جز پاهایشان که به زحمت راه می رودند.
این را بگویم که نمی توانند جلوی دهانشان را بگیرند، هر جا که باشند جلوی آخوند عمامه ای یا کرواتی حرفشان را می زنند. بدین جهت هم هر دو چند بار، هر بار به مدت کوتاهی  در هر دو نظام زندانی بودند.

پنج ــ شش ماه پیش زن و شوهر با  سه تا چمدان پر به دیدن من امدند. بعد ازچند روز گردش در بلژیک، عمه جانم گفت: «ما تا نمردیم، به زیارت لندن هم ببرمون»! با زحمت زیاد برای هر دوی آنها ویزای انگلستان را گرفتم و راهی آن دیار شدیم. یکی دو روز در لندن گشتیم که در یک رستوران ایرانی آگهی  دیدیم که رویش نوشته بود: «شنبه- ادیب و دانشمند، اندیشمند و فیلسوف بزرگ اسلامی، جناب مستطاب آقای دکتر عبدالجرس خروس در محل … و در ساعت … در نشست زرد سفیران ناامید سخنرنی خواهند کرد. ( برای اگاهی بیشتر رجوع کنید به سایت شخصی  ایشان).عمه جان گفت: «ننه ما که تا اینجا اومدیم، تو رو خدا ببرمون به این سخنرانی». (کی می تونه روی عمه اش را زمین بندازه؟)

شب موعود باعمه جان و همسرش به جلسه سخنرانی رفتیم. برگزار کنندگان جلسه در صف جلو برای آنها جا پیدا کردند. من هم به ناچار کنارشان نشستم. آقایی در معرفی جناب خروس گفت: «البته جناب مستطاب خروس، دانشمند، اندیشمند روشنفکر و متفکر بزرگ اسلامی احتیاج به معرفی ندارند. عمه جان به طوری که چند نفر بیشتر نفهمند گفت: «اگه احتیاج نداره پس چرا حرف مفت می زنی»؟ خانمی که کنارش نشسته بود، با لبخند حرف عمه جان تایید کرد.
آقای خروس پس از مقدمه ای بلندی سخنرانی خود را آغاز کرد، نیمه کار بود که یکدفعه شوهر عمه ام خودش را به خواب زد و شروع کرد به خر ـ خر کردن، و در بینش هم چند گوز فرد اعلا رها نمود. کسی که پشت بهمن خان نشسته بود، با تکان دادن شانه های او، بیدارش کرد و در گوشش گفت: «اقا! معذرت می خوام، ببخشید، مثل اینکه شما خوابتون برده بود و خرخر می کردید. در ضمن بی ادبی هم نشه، چند تا گوز هم دادین». ( خنده حضار، قیافه ترش کرده سخنران) بهمن خان گردنش را راست کرد و با عصبانیت و صدای بلند گفت: «من خوابیدم و خرـ خر کردم و گوزیدم، چرا تهمت می زنی؟ تو عمرم از این کارها نکردم، میگین نه، از خانمم بپرسین»؟
عمه جانم گفت: «واه ــ واه چه حرفا! می گوزین شوهر من رو بدنوم می کنین؟ خجالت خوب چیزیه. بالفرض محال هم گوزید، گوزی بود، راهی داشت، مگه به کسی کاری داشت؟ یعنی حرفای صد تا صنار این آقا، از  گوز شوهر من بیشتر می ارزه»؟ یکی گفت: «حاج خانم شما کوتاه بیاین ببینم اخرش این آقا چه زری می زنه»!؟
عمه جانم با زحمت بلند شد و گفت: «اول اینکه، حاج خانم خودتی و هفت پشتت. دوم اینکه، سالی که نکوست از بهارش پیداست، کونی که گوزوست از صاحابش پیداست. از همین قسمت اول سخنان آقا به بقیه حرفاش هم پی می برین. چهارتا کلمه فارسی رو با دوتا کلمه عربی و انگلیسی قاطی میکنه، اصلا خودش نمی فهمه چی میگه،  میخواین شما بفهمین»؟

بدبختی من این است که این پیرمرد و پیرزن را نمی تونم تنها بگذارم. مجبورم هرجا می روم با خودم آنها را نیز ببرم.
مدتی بعد در بروکسل بردم شان یک کنفرانس در باره لائیسته و سکولاریسم. در بین سخنرانی عمه جانم بلند شد و گفت: «مرتیکه هنوز – و ان یکادت- گردنته، انوقت در باره لائیسته و سکولاریسم حرف می زنی، خفه شو»! (مثل اینکه مردم منتظرن یکی چیزی بگه و ازش پشتیبانی کنند)

در پاریس رفتیم سخنرانی در باره آزادی چاخان.(آزادی بیان) سخنرانان مرتب گفتند: «ما روشنفکرا ن، ما روشنفکرا ن…»
شوهر عمه ام  خودش را زد به خواب و میان کلام سخنران گوز دبشی ول کرد. وقتی اجرا کننده برنامه اعتراض کرد. عمه جانم گفت: «روشنفکرهایی مثل جلال الاحمد و شریعتی و شما، چپ و راست ریدین به این مملکت و ادعا هم دارین و حالا گوز این پیرمرد بهتون بر می خوره، برین خجالت بکشین… اگه به اندازه ای که روشنفکر داریم، گاو و گوسفند داشتیم، لبنیات و گوشت دنیا رو می دادیم. خیال می کنید کون اسمون واز شده و شما رو ترکمون زده. تو اروپا هیشکی ادعای روشنفکری نمی کنه، قرن روشنفکرها گذشته، حالا زمان متخصص ها و محقق ها و مکانیسین هاست. هرچی اداست، مال آدم گداست»…!!

یک شب بردم شان سخنرانی در باره زن ستیزی. آقای زلفزاده که خیلی خودش را ژیگول کرده بود، با صد تا اطفار شروع کرد به سخنرانی. ( در ضمن بین هر دو جمله، یکبار دست می برد موهایش را درست می کرد) در بین سخنرانی دیدم عمه جان خون خونش رو می خورد. در دلم گفتم: «یا امام زمون به دادم برس، همین الانه که جلسه رو به هم بزنه». یه دفعه عمه جان بلند شد و گفت: «بیخود زر زیادی نزن، تو دیگه نمی خواد از حقوق زن دفاع کنی! زنها صد تا مثل تو رو می برن سرچشمه و تشنه بر می گردونن، برو کشکت رو بساب واز حقوق خودت دفاع کن»! خانم جوانی به عمه ام گفت: «طرف با این حرفا می خواد خودشو پیش خانم ها عزیز و لوس کنه، نمی دونه که خر خودشه».

چند بار به شان گفتم؛ «شما با این کارهاتون آبروی من رو پیش دوست و دشمن بردید». یه دفعه عمه جانم عصبانی شد و گفت: «ابرو، ابرو! پسر عموت  از امریکا تلفن کرد و گفت: «فلانی آبروی ما رو برده، صدای گوزش به نیویورک و واشنگتن، حتی به استرالیا و آفریقای جنوبی و … رسیده، جای نگوزیده نذاشته».  بهش گفتم که ابرویی که با یک گوز بره، به یک چس هم نمی ارزه»! خندید…

توجه! توجه!
راستش را بخوهید، وقتی کسی اظهار فضل بیخودی کند و حرف بی ربط بزند، ما نمی توانیم جلوی دو جایمان را بگیریم. این مرض در فامیل ما ارثی است!

28 خرداد 1391 ــ 17 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2012

زندگی ابلهانه!

زندگی ابلهانه!

دلخوشی هایم ابلهانه است.
صبح را شب می کنم ابلهانه،
شب را روز…
اندیشه ام ابلهانه، سخنانم ابلهانه.

ابلهانه خوشحالم، می خندم،
ابلهانه غمگینم، می گیرم،

ابلهانه دلشوره می گیرم،
ابلهانه بهانه می گیرم،
خیالم ابلهانه، آرزوهایم ابلهانه،
ابلهانه بی هدف می روم، ابلهانه می آیم،
ابلهانه می خورم، ابلهانه می نوشم،
ابلهانه می نویسم، ابلهانه می خوانم،
خواب هم ابلهانه می بینم.

می گویند زندگی همین است،
می گویم پس زندگی ابلهانه است!!

28 تیر 1391 ــ 18 ژوییه 2012 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2012

افغانی مزاحم و زیادی!

افغانی مزاحم و زیادی!

صحبت از میهمان نوازی ایرانیان بود، اکثرا معتقد بودند که ما خیلی میهمان نوازیم. «فرهاد»
لبخند تلخی زد و گفت: «دایی و عمویم ثروتمند بودند، ما فقیر. اغلب در خانه
عمو (برادر پدرم) و دایی ام( برادر مادرم) میهمانی بود. تنها کسانی که مال و مقامی
داشتند دعوت بودند، نه ما و نه فامیل هایی مثل ما. وجود ما آدم های معمولی سبب ننگ
شان بود. ما نسیت به انها فقیر، مزاحم و زیادی بودیم.

در این مجالس انواع غذا و مشروب فراوان بود، و صاحبخانه  کوشش می کرد تا به بهترین نحو از میهماناننش
پذیرایی کند. حرف ها اغلب در باره کی چقدر دارد و به کدام مقام رسیده، پسر کی با
دختر کی ازدواج کرده و.. بود!

با وجودیکه اغلب میهمانان ماشین داشتند، ولی آخر شب اصرار داشتند که همدیگر را به
خانه شان برسانند، ولی گاهی که من و مادرم خانه یکی از انها بودیم،(پدرم از برادر
و برادر زنش متنفر بود، آنها را ادم هایی تازه به دوران رسیده و احمق می دانست) کسی
نمی خواست ما را به خانه مان برساند. اخر قصر آنها در نیاوران و شمیران بود، کلبه
ما در جنوب شهر.

حالا همین کسانی که هر روز داد می زنند مرگ بر امریکا، اگر یک آمریکایی یا یک
فرانسوی و انگلیسی و … ببینند، چون از یک کشور ثروتمند می آیند، چنان از او پذیرایی
می کنند، چنان بیضه اش را می مالند که حد ندارد. چون امیدوارند که یکی از آنها
برایشان دعوت نامه بفرستد تا بتوانند به غرب بیایند. ولی برادران و خواهران افغانی
ما فقیرند، مزاحم اند، زیادی اند، سبب ننگ اند. همانگونه که ما در خانواده بودیم».

27 تیر 1391 ــ 17 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 16, 2012

او شمایید!

او شمایید!

به رسم کهنه خریداران، در کوچه – بازار می گردم و فریاد می زنم؛ «لباس کهنه دیوانگی خریدارم». در خانه ای باز می شود، سری بیرون می آید، با ترس و لرز به اطرافش نگاه می کند، مبادا کسی او را ببیند. مرا با اشاره دست به درون فرا می خواند، در صندوقچه دلش را باز می کند. دیوانگی اش را که غبار و چین و چروک و ترس بر آن نشسته، و شرم از پوشیدنش دارد، به من ارزان می فروشد.
من ان لباس را ز غبار می زدایم، می شویم، و همچو لباسی نو سرافراز بر تن می کنم و در کوچه-بازار می گردم. او لباس خویش بر تنم می بیند، به من می خندد و مسخره ام می کند، ولی  در دل حسرت می خورد و شرمنده که آزادگی اش را ارزان فروخته. او شمایید!

16 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 14, 2012

کون فرانس بروکسل، کیسه خلیفه!

کون فرانس بروکسل، کیسه خلیفه!

تازه ترین گفتگوها

دومین کنفرانس «پیشبرد اتحاد برای دموکراسی» با حضور ده ها تن از کنشگران سیاسی از طیف‌های مختلف سیاسی در تاریخ هفتم و هشتم ژوئن دو هزار و دوازه در شهر بروکسل برگزار شد.

تاآنجا که امکان داشت، سخنرانی های شرکت کنندگان در این کون فرانس را در یوتوب دیدم و شنیدم. چیزی که بیشتر از همه توجه ام را جلب کرد، مصاحبه صدای آمریکا با آقای «جواد خادم» بود.
نخست اینکه ایشان مرتب روی صندلی اش تکان میخورد. پس از پژوهش های زیاد پی بردم که 4 چیز می تواند دلیل این حرکت باشد؛
1 ــ ایشان کرم داشته و کرم ها در معده شان در حرکت بودند (وول می خوردند). بنابراین از مصاحبه کنندگان برنامه خواهش می کنم، چنانچه  بار دیگر با آقای خادم( ها) مصاحبه کردند، (دو ــ  سه روز پیش از آن) به ایشان داروی ضد کرم بدهید.
2 ــ ممکن است که ایشان دست به آب داشته. در این صورت بر مجری برنامه واجب است که پیش از آغاز مصاحبه، از آقای خادم( ها) بخواهد، بروند سر مبارکشان را سبک کنند.
3 ــ شاید مزدوران  جمهوری اسلامی روی صندلی ایشان میخ یا سوزن فرو کرده بودند. باز هم این وظیفه مصاحبه کنندگان است که با دستگاه فلز یاب صندلی را با دقت بازسی کنند.
4 ــ ممکن است جاسوسان جمهوری اسلامی کک در تنبان آقای خادم (ها) گذاشته باشد. باز هم این وظیفه مصاحبه کنندگان است که لباس ایشان عوض کنند.

یکی از نکات جالب فرمایشات آقای «خادم» این بود که هزینه این کون فرانس صد هزار دلار شده، و تمام آن را چند ایرانی پرداخته اند. یکی از بزرگان می فرمایند: «ننه به بابا مجانی نمیده»! این ایرانیان ثروتمند که اگر در کنارشان یک پناهنده در حال مرگ از گرسنگی باشد، یک سنت هم خرج نمی کنند، چگونه بدون انتظار به شما کمک کردند؟ چطور است که به سایر گروه های سیاسی کمترین کمکی نمی کنند؟ تنها یک دلیل می تواند داشتنه باشد، انهم خوشگلی شما!

موضوع جالب دیگر این بود؛ اقای «خادم» که خود را یکی از واسطه ها بین آقای بختیار و اجرا کنندگان کودتای نوژه و همچنین صدام حسین می داند، سی سال در خواب بوده و حالا بیدار شده که ای بابا! (پول عقد و کی میده) بلند شیم بریم دور دنیا را بگردیم، شاید بتوانیم اپوزیسیون را با هم متحد کنیم؟! ولی محض اطلاع ایشان! در مدتی که خواب بودند، صدها نفر دست به این کار زدند و او اخرین نفر است. ( دو زاری اش دیر افتاده)!
نکته دیگر اینکه در حدود 75 نفر در این کون فرانس شرکت کرده بودند، و آقا «خادم» امیدوار است که در گردهمایی های بعدی شرکت کنندگان به 150 نفر برسند. و برای خالی نبودن عریضه ( جنس شان جور بشود) چند نفر از مخالفان را هم دعوت کرده بودند.( مخالف با چی و با کی نگفتند)

با این حرف ها این کون فرنس یک جنبه مثبت داشت، و آن اینکه؛ هزینه رفت و آمد، غذا و هتل، جاگوزی، سونا، ماساژ و سایر خدمات را، برگزار کنندگان از کیسه خلیفه پرداخته بودند. گرچه شرکت کنندگان گله داشتند که بهتر بود مدت آن به جای دو روز، دو ماه می شد!! خدا شانس بده، ما که از این شانس ها نداریم، هر وقت به یک کون گره و کون فرانس می رویم، تمام هزینه ها را باید خودمان بپردازیم، و در یک اطاق با دوستان دیگر بخوابیم و گوز و خور خور همدیگر را تحویل بگیریم، و اخر سر هم برای پرداخت هزینه سالن دست به سوی همدیگر دراز کنیم. واقعا که خوشگلی در هر سن و سالی مهر الهی است. خدایا به انکه خوشگلی با ناز و عشوه  دادی، چه ندادی؟ به انکه ندادی چه دادی؟

14 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 7, 2012

علت حمله اعراب به ایران؟

علت حمله اعراب به ایران؟

چرا اعراب به ایران حمله کرده اند؟
پژوهشگران دلایل بسیاری آورده اند. از جمله ضعف دولت ساسانی، فساد بیش اندازه دربار، جنگ های صد هزار ساله ایران و روم. دخالت موبدان زرتشتی در امور کشور، فقر ملت، مالیات های سنگین بر طبقه کشاورز، و…

ممکن است همه اینها مزید بر علت باشد، ولی دلیل اصلی نیست. از دید این دانشمند بزرگ. علت عمده آن این است که ایرانیانی که به عربستان می رفتند، ناخوداگاه ( یا اگاه خیانت) کردند. و هر روز صدها نفر  با صدای بلند، هزاران بار خواندند؛ «عرب در بیابان ملخ می خورد، سگ اسپهان آب یخ می خورد».

ترجمه گوگل؛
العرب في الجراد الصحراوي يأكل، يأكل الكلب من الماء المثلج.

(گر تو بهتر می زنی بستان بزن. اگر شما بهتر ترجمه می کنید، بفرمایید ترجمه کنید. من که علیرضا نوری زاده نیستم که عربی رو مثل عربها صحبت کنم!)

انگلیسی؛
Arabs in the desert locust eats, eats dog of ice water (بقیه زبان ها طلب تان)

خلاصه! یک سال که ملخ، حتی بزمجه* هم پیدا نمی شد، اینها به خودشان گفتند: «ای بابا پول عقد رو کی می ده؟ ما اینجا توی این گرمای کشنده، زیر آفتاب سوزان ملخ و بزمجه هم نداریم بخوریم، انوقت سگ های اسپهان آب یخ می خورند. چه درد سرتون بدم، این حرف دهن به دهن گشت، تا اینکه اعراب با هم متحد شدن، و به ایران حمله کردن تا آب یخ بخورن. آب یخ خوردن همان و ماندنشان همان و همان تا به امروز…!

* بزمجه حیوانی مانند سوسمار است، به اندازه دو تا سه وجب که در صحراهای بی آب و علف و گرم دیده می شود. (به بچه های شیطان هم بزمجه می گفتند. در کودکی به من باره ها لقب شریف بز مجه دادند. بزمجه بنشین، بزمجه ساکت، بزمجه گم شو، و…)

16 تیر 1391 ــ 7 ژوئیه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2012

حمله هسته ای غرب به ایران!

حمله هسته ای غرب به ایران!

با شدت گرفتن تحریم های همه جانبه غرب علیه جمهوری اسلامی و احتمال حمله هسته ای این کشورها به ایران، جمهوری اسلامی تصمیم جدی بر هسته ای کردن تمام نیروهای خود گرفته است. بدین جهت از سپاه و بسیج، هم چنین از تمام طلبه ها خواسته تا آلبالو، گیلاس، آلو، زردآلو، هلو، خربزه و هندوانه را با هسته، و گردو، فندوق، بادام و پسته را با پوست خورده، تا خود را برای یک حمله هسته ای اماده کنند. جمهوری اسلامی همچنین چند میلیون تن میوه خشک و هسته دار را در زاغه های مهمات خود ذخیره کرده است.

از سوی دیگر، جمهوری اسلامی برای پیشگیری از حمله هسته ای اسراییل تصمیم دارد، به آن کشور حمله آفندی هسته ای کند. ولی اسراییل با ویروس های کامپیوتری سیستم سخت و نرم افزاری ایران را تخریب، همینطور این حمله را کشف کرده، بنابراین بین تمام شهروندانش جلیقه ضد هسته ای، کلاهخود محافظتی پخش کرده، ( به غیر از فلسطینی های ساکن اسراییل) تا در صورت حمله هسته ای ایران، جانشان در خطر نباشد.

دولت امریکا هم تعداد زیادی تجهیزات ضد هسته ای روانه اسراییل کرده. گفته می شود برای امنیت کشورهای نفت خیز حاشیه خلیج فارس، و دفاع در صورت حمله نیروهای هسته ای جمهوری اسلامی، همچنین بسته نشدن تنگه هرمز، چندین ناو هواپیمابر با هزاران سرباز، همراه صدها هزار تن میوه هسته دار و لوازم جنگی ضد هسته ای، روانه این کشورها شده است.

در مانور مشترک اعراب، آمریکا، فرانسه و انگلیس، عربها به جای میوه هسته دار نارگیل خوردند، و به موقع عمل منفجر شدند.

تعداد زیادی فلسطینی، مجهز به هسته، برای حمایت از برادران عرب خود روانه این کشوها شده اند.
ملت عرب دوست امریکا هم بیکار ننشسته و جمعیت های خیریه دست به جمع آوری هسته میوه کرده اند.
( فکر می کنند اگر عرب ها هسته میوه را با خود میوه بخورند اسهال می گیرند و تر می زنند!)

جمهوری اسلامی از تمام شهروندان خود در غرب خواسته تا با خوردن میوه هسته دار در این کشورها دست به خراب کاری بزنند. ولی دستگاه جاسوسی غرب این موضوع را کشف کرده، و در تمام کشورهای غربی شهروندان ایرانی را زیر نظر داشته، و به فروشگاه ها دستور داده اند که از فروش میوه هسته دار به ایرانیان خود داری کنند.

تنها دکتر علی رضا نوری زاده نیست که به وسیله عواملش درون جمهوری اسلامی خبرهای دست اول دارد، ما هم اهل اخیه ایم!

هموطنان عزیز! با پخش این خبر، و آگاهی افکار عمومی جهانیان، شاید بتوانیم از یک جنگ هسته ای درخاورمیانه که بشریت را به خطر می اندازد جلوگیری کنیم.

10 تیر 1391 ــ 30 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی