نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 1, 2013

قورباغه و گنجشک

 

اولین بار که با خانواده همسر (آینده ام) «لیندا» دیدار کردم، مادر زن( آینده ام) به من گفت: «دخترم مثل من عادت نداره کسی با حرف یا کارش مخالفت کنه». پدر همسر (آینده ام) با لبخند غمگینی و تکان دادن سر، حرف همسرش را تایید کرد. گفتم: «هرگز به خودم اجازه مخالفت با «لیندا» و شما را نمی دهم». «لیندا» لبخندی زد که تنها من معنیش را فهمیدم.
نمی دانم از کجا شروع کنم؟! «لیندا»، دختر خوب و خوشگلی بود و( زن خوشگل و مهربانی هم هست) ولی تاریخ ها را اشتباه می کرد. حتی تو تقویمش هم اشتباه می نوشت. از هون شب عروسی بگو مگو بین ما آغاز شد. ( بهتره بگم از اولین روز آشنایی) شروع کرد به تعریف کردن برای چند تا از دوستانش که ما شش ماه و سه روز است که با هم آشنا شدیم. من پوزش خواستم و گفتم: «لیندا» جان، شش ماه چهار روز می شه، نه شش ماه و سه روز». هر چی خواستم بهش ثابت کنم که اشتباه می کنه به گوشش نرفت که نرفت. نزدیک بود دعوامان بشود که چند نفر پا در میانی کردند و او هم کوتاه اومد. یک دفعه دیگه گفت: «یادت میاد پارسال 14 اکتبر خونه فلانی بودیم، فلانی و بهمانی هم آنجا بودند»؟ گفتم: «لیندا» جون 14 نبود و 16 بود. فلانی و بهمانی هم که تو می گویی آنجا ندیدیم، دو روز بعدش خانه فلانی دیدیم». فورا تقویم پارسالش در آورد و گفت: «بفرما! اینجا یاد داشت کردم؛ 14 اکتبر، خانه فلانی بودیم، فلانی  و بهمانی هم بودند و تو هم کت و شلوار خاکستری پوشیده بودی». عصبانی شدم و گفتم: «خااانم، اشتباه نوشتی، بعدش هم من کت و شلوار خاکستری را یک هفته بعد از آن میهمانی خریدم». بگو و مگو شروع شد. او هم اعتصاب کرد و رفت جدا خوابید، ولی دوساعت بعدش آمد و گفت: «لجبازی می کنی که قهر کنم و برم اون اتاق بخوابم، تو هم راحت بخوابی؟ اشتباه کردی! آمد و چسبید به من». گفتم: «اعتصاب را زود شکستی». گفت: «واسه اینکه تو خیلی دلت می خواهد من اعتصاب طولانی کنم». حالا من قسم می خوردم که اصلا دلم همچین چیزی نمی خواهد اما خانم ول کن نبود و می گفت؛ «تو دروغ می گویی»! نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که …!

این خانم یک وقتها من را بی خود جلوی مردم آزار می دهد. چند وقت پیش خانه عمویش بودیم. «لیندا» نشسته بود روی یک مبل روبروی من. دیدم هی چشمک می زند و اشاره می کند. نمی فهمیدم چه می خواهد بگوید. گفتم؛ «چی می گی»؟ شروع کرد به زیر لبی یه چیزهایی گفتن، خلاصه بعد از چهار ــ  پنج دقیقه فهمیدم که می گه؛ زیپ شلوات بازه. گفتم: «خانم چرا چشمگ می زنی و دهن کجی می کنی؟ بلند بگو تا من بفهمم. گنجشک که نیست بپره، قورباغه است که خوابیده.  به کسی هم کاری نداره». یک دفعه سرخ شد مثل لبو. نزدیک بود از خنده روده بر شویم. بلند شدم، چاقو میوه پوست کنی رو از جلوی دستش برداشتم. او هم مجبور شد یک لبخند زورکی بزند و بگوید؛ «این کاری نمی کند، جز عصبانی کردن من». از خانم می پرسم ساعت چنده؟ می گوید: «11». می گویم: «خوب نگاه کن و ببین یازده و پنج دقیقه است، چرا دقت نمی کنی»؟ جر بحث می کنیم. پنج دقیقه می گذرد، به او می گویم: «ببین خانم من اشتباه نمی کنم». داد و بیدادش بلند شد، نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که …!

چند وقت است دیگر با هم مشکلی نداریم. دو سه هفته پیش بود، گفت: «فلانی رنگش مثل ماست سفید شده». گفتم:    «لیندا جون» ماست که همیشه سفید نیست، می شود قرمز، سبز و سیاهش کرد». گفت: «راست می گویی، معذرت می خواهم». یکشنبه گذشته، گفت: «ساعت دوازه ظهره»؟ گفتم: «خانم ساعت 12 نصفه شبه، موقع ناهار نیست، باید بریم بخوابیم». پر روــ پر رو گفت: «راست می گویی، برویم بخوابیم». حالا واسه اینکه لج من را در بیاورد هرچی می گویم، می گوید؛ «تو راست میگویی». هیچ کاری نمی توانم بکنم جز اینکه…!

مادر زنم همه جا از من تعریف می کند، ولی چشم ندارد مرا ببیند. اغلب به خانه ما وقتی می آید که من نباشم. پدر زنم از رفتار من با دخترش خوشحال است. او هم یاد گرفته که دست پیش را بگیرد تا پس نیافتد. مادر زنم از دستم سخت عصبانی و معتقد است که من اخلاق شوهرش را خراب کردم. به دخترش مرتب غر می زند که؛ «نمی دانم این مرد پر رو، بی سواد و زورگو را چطور تحمل می کنی»؟ ولی نمی داند که هر وقت نزدیک است کار ما به جاهای باریک بکشد …!

9 شهریور 1392 ــ 31 اوت 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 25, 2013

انقلاب پشمی؛ اعتصاب پشمی! واجبی عمامه نشان

انقلاب پشمی؛ اعتصاب پشمی! واجبی عمامه نشان

بعد از سال ها در غربت رفتم به ایران( تهران). کاشکی پام می شکست و نمی رفتم. بعد از دید و بازدید از فامیل( بگذریم از اعتیاد و گرانی و هزارن مشکل دیگر) یاد (حاج) رجب رفیق بچگی ام افتادم. پرسان ــ پرسان نشانی خانه اش را پیدا کردم و با  یک دست گل رفتم به دیدنش.
ضمن روبوسی و احوال پرسی، متوجه شدم که پشم … انقدر بلند شده که از بالای شلوار پیژامه اش (زیر شکمش) زده بیرون.

با شوخی و خنده گفتم: «رجب این دیگه چه صیغه ای؟ تو که کارخونه واجبی سازی داری»!
ــ  داشتم، حالا دیگه ندارم.  چند سال پیش این فلان ــ فلان شده ها به بهانه اینکه زمان طاغوت واجبی » تاج نشان » می فروختم، ازم گرفتن. حالا منم در عوضمی خوام بذارم پشمام اینقدر بلند شه تا از پاچه شلوارم بزنه بیرون. اونا انقلاب پشمی کردن، حالا من اعتصاب پشمی می کنم. تو که می دونی ما چندین و چند هزار نسل کارمون ساختن واجبی بود. آدم و حوا تا تو بهشت بودن، ریش و پشم نداشتن،( عکس هاشون هنوز هست) ولی وقتیکه از بهشت رونده شدن، ریش و پشم در آوردن. در ضمن حوا مادر بزرگ ما 600 تا بچه 300 تا پسر 300 دختر زایید. این پسرها و دخترها با هم ازاواج کردن( یعنی نسل اول ما حرمزاده بود) نسل سوم ــ چهارم جد من ( در حدود سی ــ  چهل، هزار سال پیش) بعد از تحقیقات زیاد از آهک و زرنیخ، واجبی رو اختراع کرد. آهک زرنیخ چه ها می کند، پشم ز خ.. جدا می کند.
پس دادیان و پیش دادیان آمدند و رفتند. سومری ها، آسورها، بابلی ها، هخامنشی ها و… خلاصه ده ها هزار بار حکومت ها عوض شدن، ما هم نسل به نسل بدون اینکه کسی کاری بهمون داشته باشه، به شغلمون ادامه می دادیم. در ضمن به تمام دنیا هم واجبی به نام «آدم و حوا» صادر می کردم. وقتی کریستوف کلمب آمریکا رو کشف کرد، با تعجب دست سرخ پوست ها واجبی «آدم و حوا» دید. در تمام اروپا واجبی ما معروف بود و خیلی هم طرفدار داشت، در چین هم طرفدار داشت، ولی نه چندان  نسبت به جمعیتش. کشیش ها حتی پاپ ها هم به ما سفارش واجبی «آدم و حوا»  میدادن. و همچنین خاخام ها. خلاصه کاری ندارم، رسید ــ رسید تا به دوران «شاهنشاه آریا مهر». ما دو نوع بسته بندی می کردیم، یکی برای صادر کردن به همون اسم » آدم و حوا» یکی هم به اسم واجبی «تاج نشان» برای مصرف داخلی.
یادش بخیر، در نشریات و رادیو تلویزیون تبلیع می کردیم:
خرید واجبی تاج نشان، وظیفه هر ایرانی است.

واجبی تاج نشان ، از واجبات در حمام .

واجبی تاج نشان ، برای انها که به پشم می اندیشند .

واجبی تاج نشان، محبوب دلاکان، و خاطره دل انگیز حمام های ایران .

واجبی تاج نشان ،بهترین هدیه به دوستان.

واجبی تاج نشان ، موهای زائد را می برد آسان .

واجبی تاج نشان ، دشمن پشم های زیادی بدنتان.

واجبی تاج نشان، ساخت هموطنان.

واجبی تاج نشان، نمونه بارز فرهنگ وهنر ایران.
واجبی تاج نشان، به دستتان می رسد ارزان.

خلاصه، یکی ــ دو سال قبل از انقلاب، دیدم با این تبلیغ های «تاج نشان»، هوا پسه و ممکنه حکومت عوض شه و کار دستمون بده. کاشکی دستم می شکست، صد هزار تومن ــ صد هزارتومن بردم دادم به «مراجع تنقیه» در ضمن هم یواش ــ یواش تاج رو از بازار جمع کردم تا انقلاب شروع شد جای تاج «عمامه» گذاشتم. تبلیغات جدیدی هم کردم:

هر انکس واجبی عمامه مالد، پس و پیشش هر گز نخارد.
واجبی عمامه نشان، تبرک شده دست رهبر.
واحبی عمامه نشان، مجبوب ملایان.
با خرید واجبی عمامه نشان، اعتماد خود را به انقلاب دهید نشان.

خرید واجبی عمامه نشان، وظیفه هر ایرانی است.
واجبی عمامه نشان، محبوب ملایان.

واجبی عمامه نشان ، از واجبات در حمام .

واجبی عمامه نشان ، برای انها که به پشم می اندیشند .

واجبی  عمامه نشان، محبوب دلاکان، و خاطره دل انگیز حمام های ایران .

واجبی عمامه نشان ،بهترین هدیه به دوستان.

واجبی عمامه نشان ، موهای زائد را می برد آسان .

واجبی  عمامه نشان ، دشمن پشم های زیادی بدنتان.

واجبی عمامه  نشان، ساخت هموطنان.

واجبی عمامه نشان، نمونه بارز فرهنگ وهنر ایران.
واجبی عمامه نشان، به دستتان می رسد ارزان!

اینا ریش می ذارن، پشمشون رو واجبی می مالن( حرومشون بشه) من ریشم رو می زنم، می ذارم پشمم بلند شه، حالا به من میگن ضد انقلاب، به پشمم.

ساقی ز مرحمت چو یکی جام پر کند     اول نظر به سلسله واجبی ساز کند».

28 مرداد 1392 ــ 19 اوت 2013 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 9, 2013

در برابر چشم‌های آسمان

شیرکو بی‌کس،(بر گرفته از بی بی سی فارسی)

«شیرکو بی‌کس» پرآوازه‌ترین شاعر معاصر کرد روز یکشبه ۱۳ مرداد ماه پس از یک دوره بیماری کوتاه در سن هفتاد و سه سالگی در حالی‌ که برای معالجه در سوئد به سر می‌برد در استکهلم پایتخت این کشور چشم از جهان فرو بست. این شعر بسیار زیبا از اوست. روانش شاد

در برابر چشم‌های آسمان
ابر را
در برابر چشم‌های ابر
باد را
در برابر چشم‌های باد
باران را
در برابر چشم‌های باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشم‌ها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

.شاعر از مدت‌ها پیش صدای مرگ را شنیده بود. «بشتاب مرگ از سر می‌رسد» عنوان آخرین کتاب این شاعر کرد است که از سوی انتشارات «غزل‌نوس» در سلیمانیه به چاپ رسیده است. این کتاب دربرگیرنده دست نوشته‌های سه سال اخیر تا آغاز سال ۲۰۱۳ شاعر است.
شیرکو بی‌کس وصیت کرده است در مراسم ختمش «موسیقی نواخته شود».

18 مرداد 1392 ــ 9 اوت 2013 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2013

شاید سال دگر، بار دگر.

شاید سال دگر، بار دگر.

خیال کنید در سرزمینی هستید که بهاری بسیار زیبا و فرح انگیز دارد، و می دانید یک روز تابستان می آید، و گرمای کشنده اش قابل تحمل نیست، و باید آنجا را ترک کنید. شما از نخسین روزهای بهاری به پایان آن نمی اندیشید، ولی از نیمه های بهار هر روز که می گذرد، به پایان آن فکر می کنید، و نگران روزی هستید که گرمای کشنده یکباره می اید و شما باید انجا را ترک کنید. در نتیجه کوشش تان در آن است که از هر لحظه با تمام وجود لذت ببرید. و شاید امیدوار باشید که بهاری دگر هم به اینجا خواهید آمد.
یک رمان خوب هم  این چنین است. آرام با لذت فراوان می خوانید، هر جمله اش برای شما سرمستی به ارمغان می آورد. گاهی شادید، گاهی غمگین. در این حال نویسنده ( و مترجمش) را ستایش می کنید، و نگران هستید از اینکه بالاخره پایان میابد، و در دل می گوید: شاید سالی دگر بار دگر …

از خواندن رمان «بچه های نیمه شب سلمان رشدی» ترجمه «مهدی سحابی» چنین احساسی داشتم. دنیای رمان(هر چند در هند و پاکستان می گذشت) برایم بسیار آشنا بود، خیلی از جمله ها را در ذهنم مزه ــ مزه کردم. مستی عارفانه داشتم. ده ها بار نویسنده و مترجم این رمان را تحسین و ستایش کردم. هرچه به آخر رمان نزدیک تر می شدم، نگران بودم که لحظه ای آخرین صفحه می آید. شاید سال دگر، بار دگر.
شاید بگویید: دوباره بخوان. دو باره خواندم. اینبار لذت و سرمستی ام ، و نگرانی ام بیشتر از نخستین بار بود.
چنانچه شما هم رمان خواندن را دوست دارید؟ خواندن این رمان را به شما پیشنهاد می کنم. دوستدارتان

23 تیر 1392 ــ 14 ژوئن 2013 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2013

گهواره همچنان تکان می خورد!

گهواره همچنان تکان می خورد!

گل بانو سلام،
ــ سلام،
ــ گل بانو هنوز هم می بافی، هنوز هم می دوزی؟
ــ بله هنوز هم می بافم، هنوز می دوزم.
ــ گل  بانو می گویند، نزدیک به هشتاد دهه است که می دوزی و می بافی، تا کی لباش نوزاد می دوزی؟ تا کی می بافی؟ تا کی این گهواره خالی را تکان می دهی؟
ــ تا این چشمان ناتوانم می بینند، تا این دست لرزانم می تواند.
ــ گل بانو، چرا این درخت خرمالو را لباس نوزاد آویز کردی؟
ــ نخستین بار که لباسش را شستم، به این درخت که نهالی بیش نبود، اویختم، روز بعد که امدم دیدم نیست، با شگفتی برگشتم، دیدم او هم در این دنیا نیست. ندایی شنیدم که می گفت: پرندگان آن لباس را به آن دنیا برده اند، تا وقتی که خودش هم به آن دنیا رفت، بپوشد. گل بانو زمستان و تابستان برای این بجه لباس بدوز، پرندگان برایش می برند، و این گهواره را تکان بده، شاید روزی…
چند روز دگر که رفتم، درخت خرمالو یک برگ نداشت، لباس های رنگارنگ نوزاد همه سیاه شده بودند، در دست گل بانو جوراب کوچکی نیمه بافته بود.گل بانو دیگر در این دنیا نبود،ولی گهواره همچنان تکان می خورد.

23 تیر 1392 ــ 14 ژوئن 2013 ــ بلژیک اردوخانی 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 10, 2013

نامه سر تنگ به جناب آقای دکترحسن روحانی!

نامه سر تنگ به جناب آقای دکترحسن روحانی!

1 ــ اگر اجازه بفرمایید، می خواهم از شما بپرسم؛ آیا آن جناب هم مانند حضرت جناب آقای «احمدی نژاد» رئیس جمهور محبوب امریکا و اسراییل، از فک، فامیل و اهالی ( سرخه سمنان) تا سگ و گربه ده تان را به تهران می اورید و به آنها مقام های مهم می دهید؟
2 ــ آیا ضمن گردش های سیاسی به امریکا و سایر کشورهای دیگر، تمام فک و فامیل را با خود می برید تا در بوتیک های شیک آن کشورها خرید کنند؟
3 ــ آیا مانند کابینه جناب مستطاب آقای «احمدی نژاد» امام زمان هم جزو وزرای شما خواهند بود؟ شما هم مانند او بدون مشورت با آن حضرت دست به عملی نخواهید زد؟ ثروت بی کران (ملت) امام زمان
را بی رویه خرج کرده، و در بانک های خارجی به نام آن حضرت می گذارید؟ آیا بدون رایزنی با امام خامنه همان جانشین امام زمان کاری خواهید کرد؟

در پایان امیدوارم به یک در صد آنچه قول داده اید، بتوانید عمل کنید. آآآمین!

27 خرداد 1392 ــ 17 ژوئن 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2013

مرد بی هیچی!

مرد بی هیچی!

مردی بود، که هیچی نداشت.
آسمان پر ستاره بود، او یک ستاره نداشت.
خورشید می درخشید، برای او گرمی نداشت.
عاشق بود، معشوقی نداشت.
خانه ای داشت، در خانه جایی نداشت.
زن و فرزند داشت، در دل آنها راهی نداشت
دوست آشنا بسیار داشت، هم زبانی نداشت.
می گفت و می خندید، دل شادی نداشت.
دلی پر زغم داشت، غمخواری نداشت..
زنده بود، زندگی نداشت.
مردی که هیچی نداشت، هیچ آرزویی  هم  نداشت.
مردی بود، که هیچ زمان هیچی نداشت.

27 خرداد 1392 ــ 17 ژوئن 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 9, 2013

خدا مرد

خدا مرد

ده ما آب و هوایش خیلی بد بود. در زمستان از سرمایش خشک می شدیم، گرمای تابستانش هم، هلاکمان می کرد.
ده ما آب و هوایش بد بود، اما مردمانش خوب. همه همدیگر را می شناختیم. در خانه ها باز بود، دزدی نبود. زن ها بی چادر می گشتند، مردها سر به زیر بودند. همه با هم فامیل بودیم.
ده ما آب و هوایش بد بود. با این وجود، چشمکی بود، آب می داد. گندمکی داشت، نان می پختیم. میوه ای داشت، می خوردیم. مرغکی داشت، تخم می کرد. خروسکی بود، می خواند. گاوکی داشت، شیر می داد. گوسفندی بود، پشم می داد. خرکی بود، بار می برد. سگکی بود، واق می کرد. ده ما آب و هوای بدی داشت. اما صفایی داشت.

در ده ما، خدا خانه کوچکی داشت. هر روز سه بار خدا با دو دست بلندش رو به آسمان، الله اکبر گویان مومنین را به عبادت می خواند. موذنش متولی بود، روضه هم می خواند، دل پاک و چشم سیری داشت.
در ده ما خدا خانه کوچکی داشت. در خانه اش باز بود، همیشه مهمانک با ایمانی داشت.
انقلاب شد… مردانی که به نام خدا در شهر گدایی می کردند، بر سر قبرها فاتحه می خواندند، گریه در می آوردند، مرده خواران، دزدان، باج گیران، رمالان و فالگیران، کفن فروشان، عمامه به سر نهادند و یک شبه پول دار شدند، طمعکار شدند، قاتل شدند، هر چه که به دست شان رسید خریدند. ده بد آب وهوای ما را به زور صاحب شدند، چشمه کوچک ما را خشک کردند، آب از عمق زمین به استخر ها روان شد. خانه ها ویلا. باغ های میوه چمن، برج ها برپا شد. دو دست خدا میان برج ها ناپیدا شد. صدای خدا در میان بوق ماشین و هیاهوهای این تازه به دوران رسیدگان خاموش شد. موذن، متولی و روضه خوان خانه خدا مرد.»خدا مرد». خانه خدا لانه تزویر ریاکاران و مرده خواران شد.

8 خرداد 1392 ــ 8 ژوئن 1013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 30, 2013

انتخابات، مار در سبد مارگیر!

انتخابات، مار در سبد مارگیر!

منت خدای را عزو وجل که زمان انتخابات فرا رسید تا صدای اپوزیسون خارج از کشور بلنذ شود و بگوید: ای ملت شریف ایران نروید(رای ) بدهید. کسی را (انتخاب) نکنید، با این وجود و چندی می روند (رای) می دهند، و نامزد خود را (انتخاب) می کنند. و کار به جایی رسید که یکی از دوستان این حقیر تهدید کرده، جنانچه کسی (رای) بدهد من باب دوستی ام را تا ابد با او می بیندم. هر چند این بنده هیچ زمان (رای) نداده و کسی را (انتخاب) نکرده، ولی اگر می خواستم (رای) بدهم برای اینکه این دوست گرامی را از دست ندهم، از دادن و کردن پشیمان می شدم.

 ولی می خواهم به این دوست ارجمند بگویم: مارهایی در سبد مارگیر( رهبر معظم ) است. در آن دست می کند،هر کدام  که بیشتر خانه زاد و چاپلوس و بنده و نوکر و چاکر اوست در میآورد، و به جان ملت می اندازد. در این صورت (رای) دادن و ندادن ما، و (انتخاب) کردن یا نکردن ما هیچ تاثیری در روند کار  ندارد. و به گفته شکسته پیر، دادن یا ندادن مسئله نیست. مسئله آن است که چه کسی بیشتر می چاپد. و من به عنوان یک آدم دمکرات با صدای بلند می گویم:هر که می خواهد بدهد، و هر کس که نامزدش است می خواهد( انتخاب) بکند . من یکی نه می دهم، نه می کنم.

یاد اروی می کنم، این دادن و کردن مسئله امروز ما نیست، هزار و چهار صد سالست که ما با این مشکل گریبانگیریم . خوشبختانه علمای ما در این مورد کتاب های زیادی نوشته اند و ما را راهنمایی کرده اند که چه روزهایی در هفته و ماه سال بدهیم و بکنیم. حتی در این کتاب ها به ما اداب مستراح رفتن، باد رها کردن، عطسه و سرفه کردن و آروغ زدن را هم آموخته اند.

چهارشنبه 8 خرداد 1392 ــ 29 مه 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2013

زیارت قبول

زیارت قبول

بدون شک اسم طلبکار سمج رو شنیده یا خودش رو دیده اید، ولی بدهکار سمج ندیده بودید!!
چند سال پیش جمشید از من مقدار قابل توجهی پول قرض کرد و گفت: «یکی  ــ دو ماه دیگر پس می دهم». دو ماه دیگر آمد گفت: «یه کمی صبر کن، حالا ندارم، ولی خیال نکنی فراموش کردم، به جون بچه هام تا سه ماه دیگه قرضم را پس می دم». هر دوــ سه ماه می آمد یا تلفن می کرد همان حرف پیشین رو می زد. با این کارش هر بار داغ دل مرا تازه می کرد. نزدیک دو سال بدین گونه گذشت، تا اینکه پول مرا پس نداد و با وجودیکه پناهنده سیاسی بود و جانش در خطر، به ایران برگشت. موقع رفتن هم آمد پیش من و خداحافظی کرد و گفت: «به محض اینکه پایم به تهران برسد هر طور شده پولت را برایت می فرستم».

          یکی ــ دوماه پس از رفتنش تلفن کرد و گفت: «خیال نکنی فراموش کردم، بگذار وضعم روبراه بشود، حتما برایت می فرستم». (یورو در حدود 1000 تومان بود و در ضمن یورو یواش ــ یواش رفت بالا تا حالا رسیده به 5000 تومان) در این چند سالی که ایران است هر چند ماه یکبار تلفن می کنه و پس از احوال پرسی گرم همان حرف های سابقش را تکرار می کنه. و هر بار داغ دل من تازه می شه.

دیروز بازهم تلفن کرد و گفت: «آقای اردوخانی ! نمیدونی، یورو شده 5000 هزار تومان، آخه من بدبخت بیچاره چطوری می تونم یورو «5000» تومن بخرم برات بفرستم، مگه اینکه تمام زندگیم رو بفروشم و با زن و بچه ام تو خیابون بخوابم، آخه خدا رو خوش نمیاد، می دونم شما هم راضی نیستین، بذار «یورو» یه خورده بیاد پایین اون وقت ببینم چکار می تونم بکنم».
گفتم: «بزک نمیر بهار میاد، کمبزه و خیار میاد، تا حالا دیدی قیمت چیزی بره بالا و بعدش پایین بیاد؟ اصلا تو رو به خیر و ما رو به سلامت. تو رو به خدا، به جون بچه هات و مادرشون، به جون مادرت، به جون مادر زنت، ما از خیرش گذشتیم، با این تلفن هات دیگه هر دفعه داغ دل ما رو تازه نکن».
گفت: «اختیار دارین، چه حرف ها، آدم باید بدهکاریش هر جوری شده بده، ولی چون شما جون مادر زنم که از جون گربه مون برام عزیزتره رو قسم خوردین، دیگه نمی تونم روتون رو زمین بندازم، ببینم یعنی حلال حلالم کردین»؟ گفتم که از شیر مادر حلال ترت. گفت: «خیلی مممنون، نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم. حالا با خیال راحت می تونم برم مکه، شما رو هم دعا می کنم»!
گفتم: «زیارت قبول»!!!

10 اردیبهشت 1392 ــ 30 آوریل 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی