نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 28, 2013

دزد ناشی

دیوانه دلی دارد مانند دریا،
کجا زخم زبان دلش چرکین کند؟

دوست دارد حتی دشمنش را،
بیهوده گفتم، دیوانه دشمن ندارد.

ما ز او فراری، یا از خود فراری؟
از آینه خود فرار می کنیم.

مسخره ی هر محفل و مجلس مان،
به او می خندیم، او شاد ز خنده ما.

ننوشیده می، مستانه می خندد،
ز ما مستان هوشیارتر، دم از عشق می زند.

نمی دانیم از دل غمگینش، به او می خندیم،
آگاه از دل ما، در درون اشک می ریزد.

دزد دلهاست، چه کند دلی در سینه نداریم؟
دزد ناشی آنچه دارد، دلی عاشق جا می گذارد.

ز دیوانه می ترسیم، دوری می کنیم.
ز ترس دیوانگی، در دام خود پرستی افتاده ایم.

من یوانه ها را دوست دارم

به یاد دوست از دست رفته ام، روانشاد نصرت توجه.

3 آذر 1392 ــ 24 نوامبر 2013 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 17, 2013

بیایید در مکان های شلوغ زمین بخوریم

بیایید در مکان های شلوغ زمین بخوریم

نزدیک نوروز مسیحی بود و هوا سرد و یخبندان. خیابان های مرکزی شهر پر رفت و آمد. مغازه ها شلوغ. من بدون اینکه چیزی خریده باشم، از مغازه ای خارج شدم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که پایم لیز خورد و محکم زمین خوردم. * استخوان کان مبارکم سخت درد گرفت. رهگذران با احتیاط  از کنارم می گذشتند و به من نگاه می کردند و می خندید. هر چقدر ناله ام بیشتر می شد، خنده آنها بلند تر! مردی که سر برگردانده و با لبخندی به من نگاه می کرد، یکباره در چند قدمی ام پایش روی یخ لیز خورد و به زمین افتاد. رهگذاران به هر دوی ما می خندیدند. من با زحمت زیاد بلند شدم، در حالیکه یک دستم به میله علامت راهنمایی و رانندگی بود، با دست دیگرم زیر بغلش را گرفتم و بلندش کردم، و در چشم همدیگر نگریستیم، در حالیکه درد می کشیدیم، با صدای بلند خندیدیم.

گفتم: بیا باز هم به زمین بخوریم، سر به پایین تکان داد. چند صد متر آنطرف تر هر دو با هم زمین خوردیم و آه
وناله سر دادیم. رهگذران  از کنارمان می گذشتند و می خندیدند. چند بار دیگر …! آن شب، و چند شب دگر بدون پاداش. بیایید در مکان های شلوغ زمین بخوریم، حتی اگر یخبندان نباشد!

* به او گفتم همه دست شان می شکند و به گردنشان می آویزند، بد شانسی را ببین، ما نمی توانیم کان مبارک مان را به گردن مان آویزان کنیم. خندید و خندیدم.

25 آبان 1392 ــ 16 نوامبر 2013 ـ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2013

مرگ عروسک!

مرگ عروسک!

پسرک دست در دست پدربا هم در خیابان راه می رفتند، ناگهان در میدانی چشم شان به جمعیتی افتاد که مشغول تماشای مردی هستند که به دارش می آویزند، و مردم بی تفاوت به او نگاه می کنند.
پدر دست پسر را کشید، هر دو به این صحنه نگاه کردند.
پسرــ چکار می کنند؟
پدر ــ هیچی پسرم، یک مانکن مانند آنها که پشت دکان لباس فروشی دیدی، حلق آویز می کنند.
پسر ــ مانکن که تکان نمی خورد، او تمام بدنش می لرزد. چند دقیقه بعد مرد از حرکت باز ایستاد. پدر رو کرد به پسر و گفت: گفتم پسرم مانکن است، ببین! دیگر هیج حرکتی نمی کند…
پسر ــ چرا به دارش آویختند؟ پدر لحظه ای اندیشید و در دل گفت: برای اینکه زیاد دیده و شنیده، از همه مهم تر زیاد گفته، و برای آنکه به مردم بفهمانند که جلوی چشم، دهان و گوش خود را بگیرند. ولی در پاسخ پسر گفت: نمی دانم چرا…!

فردا که خواهر پسرک به مدرسه رفته بود، او نخی برداشت، به نرده ایوان جلوی خانه آویخت، دست و پای عروسک را بست،  و او را به آن نخ حلق آویز کرد. عروسک تکان ــ تکان خورد. پسرک دهان و چشم خود را بست، و با دو دستش گوش هایش را گرفت. زمانی چشم و دهان باز کرد و دست از گوشهایش برداشت که عروسک دیگر تکان نمی خورد.
وقتی دخترک از مدرسه آمد و آن صحنه را دید، نخ از گلوی عروسگش باز کرد، دست و پای او را باز کرد و عروسک را در بغل گرفت و زار ــ زار گریست.
پسرک بی تفاوت به خواهرش نگاه می کرد!!!

11 آبان 1392 ــ 11 نوامبر 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2013

او خداست!

او خداست!

آنکه زمین زیر و رو می کند،
می کارد و درو می کند،
آنکه سنگ بر روی سنگ می گذارد،
آن سرباز جان باخته در راه وطن،
آنکه پتک بر سندان می زند، آن نجار،
آنکه می چرخاند چرخ های کارگاه،
آنکه می دوزد، می بافد،
آنکه داروی هر دردی در دست اوست،
آن پزشک، آن معلم، آن استاد،
آنکه می آورد مسافر از راه دور،
آنکه آواز می خواند، می رقصاند،
آنکه می خنداند، آن دلقک دوره گرد،
او خداست، خداست!

آن وزیر و وکیل دزدِ خائن،
آن قاضی بی شرف،
آنکه تاراج می کند خاک وطن،
آنکه عمامه کشمیر دارد به سر
ریش دارد تا زیر کمر،
می گریاند، شکنجه می کند، می کشد با نام خدا،
او اهریمن است، اهریمن است!

8 آبان 1392 ــ 30 اکتبر 213 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2013

از عصایتان خون می چکد

از عصایتان خون می چکد

،تاج و نیام شمشیر پادشاهان از زرست
،آراسته با زمرد، الماس و مروارید
،به بهای فقر و بدبختی ملتی
.چکیده از شمشیرشان خون صدها بی گناه

،آقای خامنه ای

،جای تاج، عمامه
،و عصایی جای شمشیر
،به بهای دربه دری، زندان، شکنجه و اعدام هزارن
.از عصای تان خون می چکد

روز 8 مهر 1392 ــ 30 سپتامبر 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 1, 2013

قورباغه و گنجشک

 

اولین بار که با خانواده همسر (آینده ام) «لیندا» دیدار کردم، مادر زن( آینده ام) به من گفت: «دخترم مثل من عادت نداره کسی با حرف یا کارش مخالفت کنه». پدر همسر (آینده ام) با لبخند غمگینی و تکان دادن سر، حرف همسرش را تایید کرد. گفتم: «هرگز به خودم اجازه مخالفت با «لیندا» و شما را نمی دهم». «لیندا» لبخندی زد که تنها من معنیش را فهمیدم.
نمی دانم از کجا شروع کنم؟! «لیندا»، دختر خوب و خوشگلی بود و( زن خوشگل و مهربانی هم هست) ولی تاریخ ها را اشتباه می کرد. حتی تو تقویمش هم اشتباه می نوشت. از هون شب عروسی بگو مگو بین ما آغاز شد. ( بهتره بگم از اولین روز آشنایی) شروع کرد به تعریف کردن برای چند تا از دوستانش که ما شش ماه و سه روز است که با هم آشنا شدیم. من پوزش خواستم و گفتم: «لیندا» جان، شش ماه چهار روز می شه، نه شش ماه و سه روز». هر چی خواستم بهش ثابت کنم که اشتباه می کنه به گوشش نرفت که نرفت. نزدیک بود دعوامان بشود که چند نفر پا در میانی کردند و او هم کوتاه اومد. یک دفعه دیگه گفت: «یادت میاد پارسال 14 اکتبر خونه فلانی بودیم، فلانی و بهمانی هم آنجا بودند»؟ گفتم: «لیندا» جون 14 نبود و 16 بود. فلانی و بهمانی هم که تو می گویی آنجا ندیدیم، دو روز بعدش خانه فلانی دیدیم». فورا تقویم پارسالش در آورد و گفت: «بفرما! اینجا یاد داشت کردم؛ 14 اکتبر، خانه فلانی بودیم، فلانی  و بهمانی هم بودند و تو هم کت و شلوار خاکستری پوشیده بودی». عصبانی شدم و گفتم: «خااانم، اشتباه نوشتی، بعدش هم من کت و شلوار خاکستری را یک هفته بعد از آن میهمانی خریدم». بگو و مگو شروع شد. او هم اعتصاب کرد و رفت جدا خوابید، ولی دوساعت بعدش آمد و گفت: «لجبازی می کنی که قهر کنم و برم اون اتاق بخوابم، تو هم راحت بخوابی؟ اشتباه کردی! آمد و چسبید به من». گفتم: «اعتصاب را زود شکستی». گفت: «واسه اینکه تو خیلی دلت می خواهد من اعتصاب طولانی کنم». حالا من قسم می خوردم که اصلا دلم همچین چیزی نمی خواهد اما خانم ول کن نبود و می گفت؛ «تو دروغ می گویی»! نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که …!

این خانم یک وقتها من را بی خود جلوی مردم آزار می دهد. چند وقت پیش خانه عمویش بودیم. «لیندا» نشسته بود روی یک مبل روبروی من. دیدم هی چشمک می زند و اشاره می کند. نمی فهمیدم چه می خواهد بگوید. گفتم؛ «چی می گی»؟ شروع کرد به زیر لبی یه چیزهایی گفتن، خلاصه بعد از چهار ــ  پنج دقیقه فهمیدم که می گه؛ زیپ شلوات بازه. گفتم: «خانم چرا چشمگ می زنی و دهن کجی می کنی؟ بلند بگو تا من بفهمم. گنجشک که نیست بپره، قورباغه است که خوابیده.  به کسی هم کاری نداره». یک دفعه سرخ شد مثل لبو. نزدیک بود از خنده روده بر شویم. بلند شدم، چاقو میوه پوست کنی رو از جلوی دستش برداشتم. او هم مجبور شد یک لبخند زورکی بزند و بگوید؛ «این کاری نمی کند، جز عصبانی کردن من». از خانم می پرسم ساعت چنده؟ می گوید: «11». می گویم: «خوب نگاه کن و ببین یازده و پنج دقیقه است، چرا دقت نمی کنی»؟ جر بحث می کنیم. پنج دقیقه می گذرد، به او می گویم: «ببین خانم من اشتباه نمی کنم». داد و بیدادش بلند شد، نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که …!

چند وقت است دیگر با هم مشکلی نداریم. دو سه هفته پیش بود، گفت: «فلانی رنگش مثل ماست سفید شده». گفتم:    «لیندا جون» ماست که همیشه سفید نیست، می شود قرمز، سبز و سیاهش کرد». گفت: «راست می گویی، معذرت می خواهم». یکشنبه گذشته، گفت: «ساعت دوازه ظهره»؟ گفتم: «خانم ساعت 12 نصفه شبه، موقع ناهار نیست، باید بریم بخوابیم». پر روــ پر رو گفت: «راست می گویی، برویم بخوابیم». حالا واسه اینکه لج من را در بیاورد هرچی می گویم، می گوید؛ «تو راست میگویی». هیچ کاری نمی توانم بکنم جز اینکه…!

مادر زنم همه جا از من تعریف می کند، ولی چشم ندارد مرا ببیند. اغلب به خانه ما وقتی می آید که من نباشم. پدر زنم از رفتار من با دخترش خوشحال است. او هم یاد گرفته که دست پیش را بگیرد تا پس نیافتد. مادر زنم از دستم سخت عصبانی و معتقد است که من اخلاق شوهرش را خراب کردم. به دخترش مرتب غر می زند که؛ «نمی دانم این مرد پر رو، بی سواد و زورگو را چطور تحمل می کنی»؟ ولی نمی داند که هر وقت نزدیک است کار ما به جاهای باریک بکشد …!

9 شهریور 1392 ــ 31 اوت 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 25, 2013

انقلاب پشمی؛ اعتصاب پشمی! واجبی عمامه نشان

انقلاب پشمی؛ اعتصاب پشمی! واجبی عمامه نشان

بعد از سال ها در غربت رفتم به ایران( تهران). کاشکی پام می شکست و نمی رفتم. بعد از دید و بازدید از فامیل( بگذریم از اعتیاد و گرانی و هزارن مشکل دیگر) یاد (حاج) رجب رفیق بچگی ام افتادم. پرسان ــ پرسان نشانی خانه اش را پیدا کردم و با  یک دست گل رفتم به دیدنش.
ضمن روبوسی و احوال پرسی، متوجه شدم که پشم … انقدر بلند شده که از بالای شلوار پیژامه اش (زیر شکمش) زده بیرون.

با شوخی و خنده گفتم: «رجب این دیگه چه صیغه ای؟ تو که کارخونه واجبی سازی داری»!
ــ  داشتم، حالا دیگه ندارم.  چند سال پیش این فلان ــ فلان شده ها به بهانه اینکه زمان طاغوت واجبی » تاج نشان » می فروختم، ازم گرفتن. حالا منم در عوضمی خوام بذارم پشمام اینقدر بلند شه تا از پاچه شلوارم بزنه بیرون. اونا انقلاب پشمی کردن، حالا من اعتصاب پشمی می کنم. تو که می دونی ما چندین و چند هزار نسل کارمون ساختن واجبی بود. آدم و حوا تا تو بهشت بودن، ریش و پشم نداشتن،( عکس هاشون هنوز هست) ولی وقتیکه از بهشت رونده شدن، ریش و پشم در آوردن. در ضمن حوا مادر بزرگ ما 600 تا بچه 300 تا پسر 300 دختر زایید. این پسرها و دخترها با هم ازاواج کردن( یعنی نسل اول ما حرمزاده بود) نسل سوم ــ چهارم جد من ( در حدود سی ــ  چهل، هزار سال پیش) بعد از تحقیقات زیاد از آهک و زرنیخ، واجبی رو اختراع کرد. آهک زرنیخ چه ها می کند، پشم ز خ.. جدا می کند.
پس دادیان و پیش دادیان آمدند و رفتند. سومری ها، آسورها، بابلی ها، هخامنشی ها و… خلاصه ده ها هزار بار حکومت ها عوض شدن، ما هم نسل به نسل بدون اینکه کسی کاری بهمون داشته باشه، به شغلمون ادامه می دادیم. در ضمن به تمام دنیا هم واجبی به نام «آدم و حوا» صادر می کردم. وقتی کریستوف کلمب آمریکا رو کشف کرد، با تعجب دست سرخ پوست ها واجبی «آدم و حوا» دید. در تمام اروپا واجبی ما معروف بود و خیلی هم طرفدار داشت، در چین هم طرفدار داشت، ولی نه چندان  نسبت به جمعیتش. کشیش ها حتی پاپ ها هم به ما سفارش واجبی «آدم و حوا»  میدادن. و همچنین خاخام ها. خلاصه کاری ندارم، رسید ــ رسید تا به دوران «شاهنشاه آریا مهر». ما دو نوع بسته بندی می کردیم، یکی برای صادر کردن به همون اسم » آدم و حوا» یکی هم به اسم واجبی «تاج نشان» برای مصرف داخلی.
یادش بخیر، در نشریات و رادیو تلویزیون تبلیع می کردیم:
خرید واجبی تاج نشان، وظیفه هر ایرانی است.

واجبی تاج نشان ، از واجبات در حمام .

واجبی تاج نشان ، برای انها که به پشم می اندیشند .

واجبی تاج نشان، محبوب دلاکان، و خاطره دل انگیز حمام های ایران .

واجبی تاج نشان ،بهترین هدیه به دوستان.

واجبی تاج نشان ، موهای زائد را می برد آسان .

واجبی تاج نشان ، دشمن پشم های زیادی بدنتان.

واجبی تاج نشان، ساخت هموطنان.

واجبی تاج نشان، نمونه بارز فرهنگ وهنر ایران.
واجبی تاج نشان، به دستتان می رسد ارزان.

خلاصه، یکی ــ دو سال قبل از انقلاب، دیدم با این تبلیغ های «تاج نشان»، هوا پسه و ممکنه حکومت عوض شه و کار دستمون بده. کاشکی دستم می شکست، صد هزار تومن ــ صد هزارتومن بردم دادم به «مراجع تنقیه» در ضمن هم یواش ــ یواش تاج رو از بازار جمع کردم تا انقلاب شروع شد جای تاج «عمامه» گذاشتم. تبلیغات جدیدی هم کردم:

هر انکس واجبی عمامه مالد، پس و پیشش هر گز نخارد.
واجبی عمامه نشان، تبرک شده دست رهبر.
واحبی عمامه نشان، مجبوب ملایان.
با خرید واجبی عمامه نشان، اعتماد خود را به انقلاب دهید نشان.

خرید واجبی عمامه نشان، وظیفه هر ایرانی است.
واجبی عمامه نشان، محبوب ملایان.

واجبی عمامه نشان ، از واجبات در حمام .

واجبی عمامه نشان ، برای انها که به پشم می اندیشند .

واجبی  عمامه نشان، محبوب دلاکان، و خاطره دل انگیز حمام های ایران .

واجبی عمامه نشان ،بهترین هدیه به دوستان.

واجبی عمامه نشان ، موهای زائد را می برد آسان .

واجبی  عمامه نشان ، دشمن پشم های زیادی بدنتان.

واجبی عمامه  نشان، ساخت هموطنان.

واجبی عمامه نشان، نمونه بارز فرهنگ وهنر ایران.
واجبی عمامه نشان، به دستتان می رسد ارزان!

اینا ریش می ذارن، پشمشون رو واجبی می مالن( حرومشون بشه) من ریشم رو می زنم، می ذارم پشمم بلند شه، حالا به من میگن ضد انقلاب، به پشمم.

ساقی ز مرحمت چو یکی جام پر کند     اول نظر به سلسله واجبی ساز کند».

28 مرداد 1392 ــ 19 اوت 2013 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 9, 2013

در برابر چشم‌های آسمان

شیرکو بی‌کس،(بر گرفته از بی بی سی فارسی)

«شیرکو بی‌کس» پرآوازه‌ترین شاعر معاصر کرد روز یکشبه ۱۳ مرداد ماه پس از یک دوره بیماری کوتاه در سن هفتاد و سه سالگی در حالی‌ که برای معالجه در سوئد به سر می‌برد در استکهلم پایتخت این کشور چشم از جهان فرو بست. این شعر بسیار زیبا از اوست. روانش شاد

در برابر چشم‌های آسمان
ابر را
در برابر چشم‌های ابر
باد را
در برابر چشم‌های باد
باران را
در برابر چشم‌های باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشم‌ها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

.شاعر از مدت‌ها پیش صدای مرگ را شنیده بود. «بشتاب مرگ از سر می‌رسد» عنوان آخرین کتاب این شاعر کرد است که از سوی انتشارات «غزل‌نوس» در سلیمانیه به چاپ رسیده است. این کتاب دربرگیرنده دست نوشته‌های سه سال اخیر تا آغاز سال ۲۰۱۳ شاعر است.
شیرکو بی‌کس وصیت کرده است در مراسم ختمش «موسیقی نواخته شود».

18 مرداد 1392 ــ 9 اوت 2013 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2013

شاید سال دگر، بار دگر.

شاید سال دگر، بار دگر.

خیال کنید در سرزمینی هستید که بهاری بسیار زیبا و فرح انگیز دارد، و می دانید یک روز تابستان می آید، و گرمای کشنده اش قابل تحمل نیست، و باید آنجا را ترک کنید. شما از نخسین روزهای بهاری به پایان آن نمی اندیشید، ولی از نیمه های بهار هر روز که می گذرد، به پایان آن فکر می کنید، و نگران روزی هستید که گرمای کشنده یکباره می اید و شما باید انجا را ترک کنید. در نتیجه کوشش تان در آن است که از هر لحظه با تمام وجود لذت ببرید. و شاید امیدوار باشید که بهاری دگر هم به اینجا خواهید آمد.
یک رمان خوب هم  این چنین است. آرام با لذت فراوان می خوانید، هر جمله اش برای شما سرمستی به ارمغان می آورد. گاهی شادید، گاهی غمگین. در این حال نویسنده ( و مترجمش) را ستایش می کنید، و نگران هستید از اینکه بالاخره پایان میابد، و در دل می گوید: شاید سالی دگر بار دگر …

از خواندن رمان «بچه های نیمه شب سلمان رشدی» ترجمه «مهدی سحابی» چنین احساسی داشتم. دنیای رمان(هر چند در هند و پاکستان می گذشت) برایم بسیار آشنا بود، خیلی از جمله ها را در ذهنم مزه ــ مزه کردم. مستی عارفانه داشتم. ده ها بار نویسنده و مترجم این رمان را تحسین و ستایش کردم. هرچه به آخر رمان نزدیک تر می شدم، نگران بودم که لحظه ای آخرین صفحه می آید. شاید سال دگر، بار دگر.
شاید بگویید: دوباره بخوان. دو باره خواندم. اینبار لذت و سرمستی ام ، و نگرانی ام بیشتر از نخستین بار بود.
چنانچه شما هم رمان خواندن را دوست دارید؟ خواندن این رمان را به شما پیشنهاد می کنم. دوستدارتان

23 تیر 1392 ــ 14 ژوئن 2013 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2013

گهواره همچنان تکان می خورد!

گهواره همچنان تکان می خورد!

گل بانو سلام،
ــ سلام،
ــ گل بانو هنوز هم می بافی، هنوز هم می دوزی؟
ــ بله هنوز هم می بافم، هنوز می دوزم.
ــ گل  بانو می گویند، نزدیک به هشتاد دهه است که می دوزی و می بافی، تا کی لباش نوزاد می دوزی؟ تا کی می بافی؟ تا کی این گهواره خالی را تکان می دهی؟
ــ تا این چشمان ناتوانم می بینند، تا این دست لرزانم می تواند.
ــ گل بانو، چرا این درخت خرمالو را لباس نوزاد آویز کردی؟
ــ نخستین بار که لباسش را شستم، به این درخت که نهالی بیش نبود، اویختم، روز بعد که امدم دیدم نیست، با شگفتی برگشتم، دیدم او هم در این دنیا نیست. ندایی شنیدم که می گفت: پرندگان آن لباس را به آن دنیا برده اند، تا وقتی که خودش هم به آن دنیا رفت، بپوشد. گل بانو زمستان و تابستان برای این بجه لباس بدوز، پرندگان برایش می برند، و این گهواره را تکان بده، شاید روزی…
چند روز دگر که رفتم، درخت خرمالو یک برگ نداشت، لباس های رنگارنگ نوزاد همه سیاه شده بودند، در دست گل بانو جوراب کوچکی نیمه بافته بود.گل بانو دیگر در این دنیا نبود،ولی گهواره همچنان تکان می خورد.

23 تیر 1392 ــ 14 ژوئن 2013 ــ بلژیک اردوخانی 

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی