نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 17, 2014

بگو، بگو

 

زمین حاصلخیز  است،
هر روز می روید،
نهالی درنده و طمع کار،
دزد و جنایت کار،
خیانت کار و ریا کار.

بگو! بگو که می پاشد،
در این زمین حاصلخیز،
بذر نفرت و خونخواری،
خود پرستی و خود خواهی،
خود بیگانگی و بی خیالی؟

چرا! چرا نمی روید،
نهال عشق و وفاداری؟

19 شهریور 1389 ــ 10 سپتامبر 2010 ــ اردوخانی ــ اورایز گداشته شد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 15, 2014

آنقدر مار خورده تا افعی شده

راوی گفت: «ملایی را به دلیلی که واضح و مبرهن نبود(!؟) با سفره ای نان و مشکی آب از دهی بیرون کردند. او راه ده دیگری که در آن ناشناس بود، پیش گرفت و برفت. در میان باد و طوفان راه خویش گم کرد و سر از بیابانی بی آب و علف و خشک و سوزان در آورد. آب در مشک بود که نانش تمام شد. چند شبانه روزی گرسنه گشت. شبی از شب ها که از خار بیابان آتشی بر افروخته بود، دید پشه و ملخ و موش به کنار آتش می آیند و در آن می سوزند. گودالی عمیق بکند و آتشی در آن برپا کرد، شاید که موشی در آن افتد و سد جوع کند.
پشه و ملخ به سمت آتش پرواز کردند. موش برای شکار آنها به آتش نزدیک شد. ماری برای شکار آرام به کنار موش آمد و او بگرفت. چون ملا دید دهان مار پر است و نمی تواند او را بگزد، مار بگرفت و سرش بر سنگ کوبید، گوشتش کباب کرد و بخورد. به گفته ای چند ماهی، به گفته دیگر چند سالی ملا مار بخورد تا افعی شد. و از آنجا بود که حکایت» آنقدر مار خورده تا افعی شده» آغاز شد».

پرسیدمش، افعی ها را که می خورد؟ گفت: «شاید صد سال یا بلکه هم بیشتر! افعی ها کباب مار می خورند و زنده می مانند. سپس به درک اسفل السافلین واصل می شوند. ولی آن زمان که یک افعی اشتهایش زیاد شود و هوس کباب افعی کند، افعی های دیگر کبابش می کنند»…

11 خرداد 1390 ــ 1 ژوئن 2011 ــ  بلژِیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 11, 2014

روان آن گوساله شاد

روان آن گوساله شاد

در دوران جوانی و نادانی، تقریبا  دراکثر کشوهای اروپای غربی را با دست بلند کردن جلوی ماشین ها مسافرت کردم. شبی از شب های سرد زمستانی در یک جاده فرعی که رفت و امد کم بود، در کشور المان هر قدر کوشش کردم، نادر اتوبیل هایی که می گذشتند، نگه نداشتند. در حالیکه مانند بیضه حلاج ها از سرما می لرزیبدم، به ناچار پیاده بدون اینکه بدانم کجا می روم به راه افتادم. پس از ساعتی نیمه شب به دهی رسیدم، دراولین مزرعه طویله ای دیدم، یواشکی وارد مزرعه شدم  و در طویله میان کاه ها تشک خوابم در اوردم و درونش رفتم و خوابیدم.
در خواب عمیق بودم  که نفس گرمی همراه با بوسه های دلچسبی در خواب بیداری را به روی صورتم احساس کردم. وقتی چشمم را باز کردم، دیدم گوساله مشغول لیسدن صورت من است. در حالیکه از ته دل از او سپاسگزاری می کردم، زیر گلویش را خاراندم و سرش را نوازش می کردم، صاحب طویله امد و از دیدن من تعجب کرد. من شرح حال خود بگفتم، او خندید مرا که در حال غش کردن از گرسنگی بودم در خانه اش کنار همسر و سه فرزندش ( دو دختر و یک پسر، بین هفت تا دوازه سال)به صبحانه دعوت کرد. بهشت انجاست که صبحانه باشد. چنان می خوردم  که انها از خوردن دست کشیدند و با شگفتی مرا می نگریستند.
سه روز انجا ماندم، خوردم و مانند خر کار کردم و در جای گرم خوابیدم. پس ازان این خانواده شریف به من مقداری پول دادند و من ان مزرعه را ترک کردم.

22 بهمن 1392 ــ 11 فوریه 2014 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 9, 2014

برای بچه های کودکستانی


برای بچه های کودکستانی

بچه ها دست بزنین، روحانی اومد،
صنار پول های ما از امریکا به ایرون اومد،
دلارها ارزون شده به اروپا اومد.

بچه ها دست بزنین، سبد کالا اومد،
برای یک سبد جون مردم در اومد،
تو این هیرو ویر برف فراونی اومد.

بچه ها دست بزنین روحانی اومد،
به جای یکی صد تا بالای دار اومد،
زندان ها پر بود و پر تر دراومد.

بچه ها دست بزنین، آزادی اومد
ندای آزادی تو سری در اومد،
هم روسری و تو سری دراومد.

بچه ها دست بزنین فرانسوی اومد،
به جای بنجل چینی آشغال فرانسوی اومد،
تحریم تموم شد و کرایه خونه بالا اومد.

بچه ها دست بزنین،به جای بد بهتر اومد،
همراه دود تریاک گرد و خاک اومد،
آب آشامیدنی، آب زیپو در اومد.

بچه ها دست بزنین،………….

20 بهمن 1392 ــ 9 فوریه 1041 ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 5, 2014

بوسه یک مار!

 

بوسه یک مار!

آنکه در گور خوابیده، هنوز هم آرزو دارد.
آرزوی یک لقمه نان، نان خشک،
یک جرعه آب، آب گندیده،
دستی نوازش گر؛ دست ابلیس،
آغوشی باز، آغوش اهریمن،
نگاهی، نگاهی خشم آلود،
یک سقف، سقف غار.

آنکه در گور خوابیده، خوابی خوش می بیند،
بوسه ای، بوسه یک مار،
کابوسی، کابوس دژخیم،
گورستان ز ترس دژخیم می لرزد.
دژخیم در خواب ز ترس مردگان می لرزد.

و من در آرزوهای ابلهانه ام سرگردانم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 2, 2014

همه چیز عادت می شود

 همه چیز عادت می شود


«آدم زاده» (آدمیزاد) به همه چیز عادت می کند
.عادت می کند حقوق بیشتری برای خودش قائل شود و برای نگهداری از آن دست به هر جنایتی  بزند.
عادت می کند زندانی کند، شکنجه بدهد، بکشد، مال دیگران را به هر قیمتی صاحب شود. بدزدد، چپاول کند، به حقوق دیگران تجاوز کند. عادت می کند که فساد معنی خودش را از دست بدهد. برایش اخلاق وجود خارجی نداشته باشد. همه اینها از یک کشیده زدن آغاز و عادت می شود. حکومت های استبدادی به کسانی که این عادت ها را دارند، محتاج است.

پاسخ قانع کننده ای برای عادت نیست. شاید بتوانیم بگوییم که بنا بر  شرایط اجتماعی، خانوادگی، ذاتی … کسی کاری را آغاز می کند، و آن را( گاهی با شادی، و گاهی با پشیمانی) ادامه می دهد.


چرا راه دروی برویم! خود من. در نوجوانی عادت کرده بودیم، نامه های عاشقانه، برای دوستان و آشنایان به قیمت یک ریال ــ دو ریال، و گاهی پنج  ریال بنویسم.(برای رفقای جون ــ جونی و دخترها مجانی) ( هرگز برای خودم ننوشتم) ولی تا کنون چند صد داستان کوتاه، بلند، طنز، و خیر سرم شعر با غلط های زیاد نوشته ام.

و حالابه نوشتن عادت کرده ام. این «واژه ها» هستند که من دیوانه را دیوانه تر کرده و وادار به نوشتن می کنند. هر «واژه» برایم معجزه ای است که من از درکش عاجز می مانم. و اغلب یک «واژه» آغاز یک داستان می شود.
هر «واژه» مانند جنگلی انبوه و تاریک است که بر روال عادت قدم به درون آن می گذارم. گاهی نور خورشید از لابلای درختان به یک گیاه کوچک می تابد، من آن را با شگفتی می بینم. از دیدنش مست و از خود بی خود می شوم، و می نویسم.

برای نمونه همین واژه «عادت» که امروز مرا به شگفتی واداشت. چه داستان ها که می توان در باره ان نوشت . نمی دانم برای اولین بار چه کسی آن را به زبان آورد. عادت به زورگویی، عادت به زور پذیرفتن، عادت به قبول سرنوشت. عادت به پر خوردن پیش از اینکه گرسنه باشیم. به خوابیدن، در حالی که خسته نیستیم. به بیهوده گویی با وجود انکه حرفی برای گفتن نداریم. وصدها عادت خوب و بد دیگر. من کمر خم می کنم در برابر واژه «عادت» که به عادت هم عادت کرده ام.

از نوشتن یکی از عادت هایم «کمی» خجالت می کشم. یک ضرب المثل چینی می گوید: «آدم برده عادت هایش است». اگر یکی بگوید که چنین ضرب المثلی در زبان چینی وجود ندارد! به من چه؟! می خواست وجود داشته باشد…

30 دی 1392 ــ 20 ژانویه 2014

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 29, 2014

ازدواج شاه با نخست وزیر!!

«شهین» دانشحوی دندانپزشکی و طرفدار سرسخت خاندان پهلوی بود. به آنها عشق می ورزید. بر عکس او، «کوروش» که او هم دانشجوی دندانپزشکی بود ( در دانشگاه دیگری) کمونیست افراطی بود، و مارکس، انگلس، لنین و استالین پیغمبرانش بودند.

 

وقتی ما در مقابل سفارت ایران تظاهرات می کردیم، سمت راست، «شهین» با دار و دسته پنج ــ شش نفری اش، و پرچم شیر و خورشید و نشان تاج. و کنارش «کوروش» او هم با پنج ــ شش نفر دیگر، و پرچم قرمز با نشان داس و چکش. و ما جمهوری خواهان که عده زیادتری بودیم، با هم شعار مرگ بر جمهوری اسلامی می دادیم.

چندین بار بین «کوروش» و طرفدارنش و » شهین» و هوادارانش جر و بحث سختی در گرفت. نزدیک بود که کار به کتک کاری بکشد که با پا در میانی ما موضوع پایان یافت. قرار شد بعد از آن، طرفداران پادشاهی سمت راست بیاستند، و هوا دارن کمونیست سمت چپ.

یکی دوبار، وقتی این دو گروه می آمدند، به هم نگاه خشمناکی می کردند. پس از آن نگاه ها با چشمک و خنده و شوخی ادامه یافت. یکبار ما دیدیم که هر دو گروه پس از پایان تظاهرات پرچمشان را در یک ماشین می گذارند و می روند.

شاید یکی دو سال گذشت، دیگر هیچکدام در تطاهرات شرکت نمی کردند. ولی ما گاهی «شهین» و «کوروش» را  دست در گردن همدیگر می دیدم. یک بار از آنها پرسیدم، چطور شد شما که دشمن دیرینه بودید، امروز عاشق و معشوق اید؟ «کوروش» با خنده گفت: «اول با درس خواندن با یکدیگر، بعد آرام – آرام کار به عاشقی کشید. حالا ما قرار گذاشتیم، نظام پادشاهی مشروطه را بپذیریم. مانند «بلژیک» «من پادشاهم، «شهین» «نخست وزیر». و پادشاه حق ندارد، بدون اجازه مجلس ، و هیت دولت آب بخورد. و چون مجلسی و هییت دولتی در کار نیست، تمام اختیارات دست نخست وزیر است. من «پادشاه» حق ندارم بدون اجازه نخست وزیر (شهین)، هیچ کاری بکنم. قرار است، پادشاه و نخست وزیریش به زودی با هم ازدواج کنند، بدون شک شما را هم دعوت خواهیم کرد».

9 بهمن 1392 ــ 29 ژانویه 2014 اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 25, 2014

ول کن تمام شد

 

ول کن تمام شد

«خرکی» بود، بد جنس چموش، عصبانی بود و می خورد جوش
بعد از عرعر زیاد در تهران، ناگهان شد به فرنگ روان
پنداشت اینجا خیرات می کنند حلوا، می گذارندش چو عکس آقا اون بالا
چون بود چند روزی در زندان، اپوزیسیون شد از وجودش خندان
گفتند؛ یک انتلکتوئل اضافه شد بر ما، آمده او تا شود همره ما
حلوا حلوا کردندش چندی، سخنش بود شیرین چون قندی
چه شیرین سخن است این «یارو»، سکه بر سرش ریختند با پارو
سکه ها هم خرج عیاشی شد، عاقبت دست به گدایی شد
سپری شد مدتی و دیدند مردم، «یارو» خریست بی یال و دم
در فرنگ هوادار شاه اکبر، تا زند چراغی می رود با سر
چون که دنیا ز بویش گنداب شد، گفت ول کن که قتل عام ها تمام شد
آمده مردی به نام روحانی، نیک مردیست خوب می دانی
وطن ما شده بهشت برین، گر که بر نگردیم همه خریم!!!!

5 بهمن 1392 ــ 25 ژانویه 2014

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 19, 2014

پدر بچه که بود؟

پدر بچه که بود؟

خیلی ــ خیلی مهم. خبر رسانی کنید.

یک راهبه جوان زیبا در روم پسری سفید پوست با چشمانی سبز زایید، و به علت علاقه زیادی که آن راهبه محترم به  «فرانسیس» پاپ کنونی دارد، نام «فرانسیس را برای فرزد دلبند خون انتخاب کرد. ولی این خواهر مقدس تا قبل از زایمان نمی دانست، بار دار است!!

وقتی خبرنگاران از او پرسیدند،  ما می پذریم که شما تا لحظه  زایمان نمی دانستید، بار دارید، ولی نام پدر او را می دانید؟

پاسخ ــ والا چند وقت بود که من هر شب «استغفرالله، استغفرالله» خواب یک مرد جوان با صلیب می دیدم. یک شب از خواب پریدم و داد زدم، یا حضرت مسیح کمکم کن. یکباره صدایی شنیدم که می گفت » مرا کریست » صدا کن. از آن به بعد او هرشب به خواب من میامد و من او را «کریست» صدا می کردم، فکر می کنم پدر فرزندم»فرانسیس » کریست: باشد.

پرسش ــ یعنی پدر «فرانسیس» حضرت میسح است، او که دو هزار سال پیش به «خدا» پیوسته، این باور کردنی نیست.

پاسخ ــ چرا نمی تواند باور کردنی نباشد، چطور خدا می تواند مادر «کریست جونم» «مریم مقدس» را آبستن کند، و او همانگونه تا آخر عمر باکره بماند، ولی پسرش نمی تواند مرا باردار کند، و باکره بمانم؟

29 دی 1392 ــ 19 ژانویه 2014 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2014

می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم!

 می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم!

فاجعه فاموش نشدنی کشت و کشتار های سال شصت و هفت.
اولین بار این حرف را از دهان اکبر گنجی در بروکسل شنیدم » می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم» بعد این حرف مانند کلمات قصار از دهان دیگران بیرون آمد. اگر توجه کرده باشید ، اکبر گنحی و دیگران می گویند » می بخشیم»  «نه می بخشم» یعنی خود را سخنگوی قربانیان این فاجعه تاریخی می دانند. وچندی هم معتقدند باید اصلا فراموش کنیم.
نگاهی کوتاه به گشتارهای دسته جمعی قرن بیستم  بیاندازیم. (به غیر از قربانیان جنگ اول و دوم جهانی که بیش از پنجاه میلیون نفر کشته شدند)
کشتار نزدیک به یک میلیون پانصد هزار نفر آرامنه بین سال های 1915 تا 2917 به وسیله حکومت ترکیه.

کشتار دست جمعی بیش از پنج میلیون کلیمی، به وسیله نازی ها در جنگ دوم جهانی.
کشتار میلیونها از مردم آسیا ( کمبوح، لائوس، فلیپین، مالزی، اندونزی، فیلیپین، چین و… به وسیله ارتش ژاپون.
کشتار میلیونها از مردم روسیه به دستور استالین.
کشتار هزاران الجزیه ای به وسیله ارتش فرانسه.
کشتار بیش از یک میلیون از مردم ویتنام به وسیله آمریکا.
کشتار یک میلیون و هفتصد هزار نفر از مردم کمبوج به وسیله خمره سرخ.
کشتار هزاران فلسطینی به وسیله حکومت اسراییل.
کشتار هزاران کرد به دستور صدام حسین
کشتار هزاران نفر از مردم عراق به وسیله آمریکا.

و، کشت و کشتار نزدیک به پنح هزارنفر از جوانان ایرانی در مرداد و شهریور سال شصت هفت، به دستور آیت الله خمینی و یارانش. (بیش از یک میلیون نفر در جنگ ایران و عراق) و ادامه آن قتل های زنجیره ای. این کشت و کشتار هنوز ادامه دارد.

قتل های سال شصت و هفت ( و قتل های زنجیره، و سایر آن) باید در حافظه تاریخی ملت ما بماند، تا «شاید تکرار نشود».  دیگر اینکه کسانی که نزدیکان شان به قتل نرسیدنده اند، حق ندارند به نمایندگی از طرف کسانی عزیزانشان به قتل رسیده اند بگویند » می بخشیم، ولی فرموش نمی کنیم» بلکه  ما با همدردی با هموطنانمان که قربانی این فاجعه شده اند، هرگز نباید فراموش کنیم، و همیشه باید این فاجعه را به یاد بیاوریم.


افزوده می شوند

باران می بارد
لکه های پنجره را می شوید
و باران بند می آید
آفتاب می شود ، بر پنجره ی خشک
لکه های دیگری بر جای می مانند

غم ها چنین نیستند
هر غمی بر غمی دگر ، افزوده می شود
غم های گذشته رنگ می بازند
اما فراموش نمی شوند
همچو خطی بر خطی دگر
صفحه ای بر صفحه دیگر
بر دفتر خاطرات غمگین،

                 افزوده می شوند.

27 بهمن 1392 ــ 17 ژانویه 2014 

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی