نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 5, 2014
لولوی سر خرمن!
از روحانی پرسیدند چرا بنزین گران شده؟ روحانی گفت: «من بنزین فروش نیستم».
س:چرا نان گران شده؟
ج:من نانوا نیستم.
س:چرا گوشت گران شده؟
ج:من قصاب نیستم.
س:چرا دارو گران شده؟
ج:من داروخانه دار نیستم.
س:چرا هزینه بیمارستان گران شده؟
ج:من صاحب بیمارستان نیستم.
س:چرا کرایه خانه گران شده؟
ج:من صاحب خانه نیستم.
س:چرا بیماری زیاد شده؟
ج:من دکتر نیستم.
س:چرا فقر زیاد شده؟
ج:من پول دار نیستم.
س:چرا معتاد زیاد شده؟
ج:من معتاد نیستم.
س:چرا بیکاری زیاد شده؟
ج:من کارخانه دار نیستم.
س:چرا زندانی زیاد شده؟
ج:من رییس زندان ها نیستم.
س:چرا هوا آلوده شده؟
ج:من هوا شناس نیستم.
س:چرا دریاچه ارومیه خشک شده؟
ج:من ابر نیستم.
س:چرا هزینه زندگی زیاد شده؟
ج:من خزانه دار نیستم.
س:چرا ارز گران شده؟
ج:من صراف نیستم.
س:چرا فساد زیاد شده؟
ج:من اهل فساد نیستم.
س:چرا رشوه خواری زیاد شده؟
ج:من رشوه خوار نیستم.
س:چرا مرگ میر در اثر تصادف اتومبیل زیاد شده؟
ج:من رییس اداره راهنمای و رانندگی نیستم.
س:آقای روحانی بفرمایید شما چه کاره اید؟
ج:من لولوی سر خرمنی بیش نیستم.
15 اردیبهشت 1393 ــ 5 مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2014
زنی را می شناسم که مردی، خرس گنده، پررو، بدجنس، بی تربیت که خجالت سرش نمی شود را دوست دارد!
نوه خانم روی صندلی کودکانه کنار میز نشسته و غذا می خورد. خوردن که چه بگویم؟ قاشق کوچکش را به جای اینکه به دهان ببرد، به دست و صورت و پیش بند می مالد، و مقدار زیادی هم به زمین می ریزد. خانم در حالیکه به زور با قاشق دیگر غذا در دهان بچه می چپانند، می فرمایند: «یه خورده بخور، الهی من قربونت برم، الهی من فدات شم، غذات رو بخور که بعد بخوابی و با مامان بزرگ بری بگردی». بعدش هم دست و صورت نوه اش را می شوید، زمین را هم پاک می کند.
حالا من بیچاره خدای نکرده، اگر یک دانه برنج، یا سبزی به لبم چسبیده باشد، خانم با علم و اشاره، با اخم و تخم به من می فهماند که لبت را پاک کن. من هم برای اینکه سر به سرش بگذارم، با دستمال سفره پیشانی ام را پاک می کنم. (خانم می داند که هدفم شوخی با اوست) با خنده و عصبانیت دستمال سفره را بر می دارد و با فشار(به طوریکه می خندم و دادم در میاید) دهان مرا پاک می کند. و می گوید: «خرس گنده مثل بچه های یک ساله غذا می خورد»!
کوچولو مانند تلنگری که با انگشت کوچک به آب بزنند، بادی رها می کند. مادر بزرگ می فرمایند: «الهی قربون اون گوزت برم، دل درد داشتی؟ راحت شدی؟ بارک الله، آفرین گوزیدی؟ خودت تنهایی گوزیدی؟ ( نه خیر، به کمک سرکار، جمعیت حمایت از کودکان) چه بچه خوبی. رو می کند به من و ادامه می دهد؛ دیدی بچه مون تنهایی گوزید»؟. بنده عرض می کنم: «نتوان گوز دید جز به رنگ بصیرت، نتوان گوز رنگ کرد، جز به رنگ خیال» و ادامه می دهم: «عزیزم، گوز که دیدنی نیست، شنیدنی است». می فرمایند: «بی تربیت»!!.
حالا اگر بنده کمترین، خدای ناکرده، زبام لال، بادی پر صدا مانند باد کنکی که بترکد رها کنم، خانم می فرمایند: «بی تربیت خجالت بکش جلوی این بچه». می گویم: «خانم ارجمند اگر روانشاد مادر بزرگم اینجا بود، صد بار قربون صدقه ام می رفت، حالا شما داد و بیداد می کنید»؟ می فرمایند: «همین تشویق های مادر بزرگت باعث شد که تو بی تربیت بار بیای». عرض می کنم: «عزیزم، شما هم همین کار را با این بچه می کنید. فردا این هم بزرگ شود، بهتر از من نخواهد شد». ( نوه کو ندارد نشان ازپدر (بزرگ)، تو بیگانه خوانش نخوانش نوه)
در این موقع است که خانم، در حالیکه جلوی خنده خودش را می گیرد، روی بر می گرداند و قهر می کند. البته این قهر بیش تر از نیم ساعت بیشتر دوام نمی آورد. می آید و مرا در آغوش می گیرد و می گوید: «خجالت سرت نمی شه، تو خیلی پررو، بد جنس، بی تربیت و هیزی». (برای اینکه قافیه تنگ در نیاید «هیزی» را هم اضافه می کند.) ادامه می دهد: «من که از رو رفتم، تو که از رو نمی ری. شاید هم واسه همین دوستت دارم
،…
چندی پیش در خانه دوستی مهمان بودیم. من روی مبلی نشسته بودم، خانم در دو ــ سه متری من. یکباره دیدم، ایشان با اشاره میخواهد چیزی به من بگوید. راستش را بخواهید منظور خانم را نمی فهمیدم. پس از دقایقی طولانی، روی لبش خواندم که زیپ شلوارت را ببند. من با صدای بلند گفتم: «خانم این حرف را همان اول بدون اشاره بگو». در حالیکه زیپ شلوارم را می بستم ،گفتم: «گنجشک که نیست پرواز کند. زیپ بسته و باز باشد، او از جایش تکان نمی خورد»! ( خنده حاضرین، اخم و خنده خانم) بعد موقع رفتن و در ماشین به من گفت: «تو جلوی مردم آبروی مرا همه جا می بری». پاسخ دادم: «خانم محترم، آبروی که با یک زیپ باز برود، به یک دکمه بسته هم نمی ارزد». ایشان با خنده همان جمله همیشگی را به کار بردند:» من که از رو رفتم، تو که خجالت سرت نمی شود و از رو نمی روی»…
8 فروردین 1393 ــ 28 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 23, 2014
نخودی ها
وقتی بچه ها والیبال یا فوتبال، حتی الک دولک بازی می کردند، یکی دو نفر نخودی بودند که با حسرت به بازی کنان نگاه می کردند. آخر کسی به بازی شان نمی گرفت. گاهی سر بازی فوتبال و والیبال زمانی که بازی کنان یکی کم داشتند، نخودی را برای مدت کوتاهی به بازی می گرفتند. در حقیقت آلت دست بازیکنان می شدند. در اغلب بازی ها نخودی ها نقش داور را بازی می کردند، و بیشتر وقت ها از گروه بازنده کتک می خوردند.
نخودی ها چند گروه اند. گروه اول ، نخودی های چپ افراطی، چپ میانه رو، چپ متمایل به راست، مجاهدین نخودی، انترناسیونالیسم نخودی و…
گروه دوم، نخودی راست، راست افراطی، متمایل به چپ، پان نخودیسم، نخودی ناسیونالیسم، نخودی سلطنت طلب، نخودی مخالف با سلطنت، نخودی جمهوری خواه، لیبرال نخودی، و …
در بین نخودی ها؛ عده زیادی نخودی تر هستند. «به شمارش می آیند، ولی به حساب نمی آیند.» گاهی هم برای اینکه بگویند ما هم نخودی(آدم) هستیم، حرفی می زنند، ولی کسی برای حرف شان اهمیتی قایل نیست. نخودی تر ها هر وقت در تظاهرات و جلسه های نخودی ها شرکت کنند، تنها سیاهی لشکرند.
تمام نخودی ها مخالف سر سخت بازیکنانِ سرنوشت شان هستند، و مرتب از آنها انتقاد می کنند، و فکر می کنند، اگر ما بازی را در دست بگیریم، چنین و چنان می کنیم. ولی بدون شک اگر بازی کنند، بازنده خواهند بود.
گاهی یکی از بازیکنان به جمع نخودی ها می پیوندند که نخست سرو صدا می کنند، بعد نخودی می شود بین نخودی ها.
گروه های گوناگون نخودی ها سر نحوه بازی با هم اختلاف عقیده دارند.
چندین سال پیش، بازیکنان نخودی ها را در خارج از میدان بازی ترور می کردند. گاهی هم مقالات تندی علیه شان می نوشتند، ولی حالا بازیکنان نخودی ها را ارزنی حساب نمی کنند، و به بازی ننگین و فاسد خود بدون ترس از نخودی ها ادادمه می دهند.
به گفته ماکیاولی؛ «داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه (رهبر، بازی کنان) فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد». حتی از این هم فراتر میروم و میگویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بیرحم و بیعاطفه و بیوفا و بیعقیده و نادرست باشد.
بیشتر نخودی ها از این صفات به دوراند. بدین جهت هرگز به بازی گرفته نمی شوند. من هم یک نخودی هستم، بین صدها نخودی. نخودی ها دوست داشتنی اند. نمی دانم باید غمگین باشم یا خوشحال از اینکه نخودی هستم بین نخودی ها؟
2 اردیبهشت 1393 ــ 22 آوریل 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 14, 2014
شریک دزد
در خانه تنها بودم. سر زده آمد، سلام کرد و نشست. حال همسر و یک به یک فرزندان را پرسید. حال بردار و خواهرم، و فرزندانشان. پرسید: «حال پدر زن، مادر زن شما چطور است»؟! بدون اینکه یکی از آنها را دیده باشد. سپس جویای حال دوستان و آشنایان شد. خوشبختانه سگ و گربه نداشتم که حال آنها را بپرسد. دو تا مرغ عشق دید، حال آنان را هم جویا شد. بیچاره دو استکان چای بیشتر ننوشید. وقت ناهار لقمه ای بیشتر نخورد. گفت و گفت و گفت. روز به سر آمد.
وقتی رفت، دیدم، همه چیز سر جایش است. تنها یک روزم را دزدیده، خیالم و احساسم را دزدیده، اندیشه ام را دزدیده، با بیهوده گویی.
من هم شریک دزدم (زمان) همچنان در راه. من بر جای مانده.
25 فروردین 1393 ــ 14 آوریل 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 12, 2014
آشنایی با نام نامی نامداران چندی از بنیان گذاران حزب «ملی مذهبی».
نا آشنایی ما به بنیان گذاران حزب » ملی مذهبی» (از توبره و آخور خوران) سبب گشته تا از آن ها دوری کنیم و به ایشان بدبین باشیم. برای دوری از این اندیشه، چند تن (همرا سر، پا و بقیه اعضای بدن) از بنیان گذاران » ملی مذهبی» را به هموطنانم معرفی می کنم.
جناب آقایان «شعبان جعفری» معروف به «شعبان بی مخ. طیب حاج رضایی، رمضان یخی، حسین خالی بند، رضا سبیل،حسن سرسپر، مجید … مشنگ، مجتبی دیوانه، جلال آل احمد، مصطفی گوزو، علی تیغ زن، جعفر کله خر، دکتر شریعتی، موسی کله پز، ابوالحسن بنی خشتک، ابوالقاسم پنبه زن، آیت الله طالقانی، مملی ریغو. آقایان: سروش، گنجی، کدیور، مهاجرانی، و عبدالعلی بازرگان، حسین چپول، رضا ششکی بند، آیت الله کاشانی، مملی دمبه، علی خوله. احسان دیوانه، مهندس بازرگان، رضا فتیله. ابوالحسن زنجرزن، رضا قمه کش، صدرکمرشل، جعفرپشگل، جلال خرکچی، حسن روحانی، رضا جیغ جیغو، ابول خوشگله، حسن خر تو خر، استاد حاجی دکتر مهندس سینه زن، استاد کچل خوانی، استاد مگس کش. حاجی دگتر مهندس محمود احمدی نژاد. استاد شیله پیله. سردار حاجی دکتر مهندس بیضه مال، دکتر واجبی. حاج کرمکی، استاد کیسه کش، استاد قنبلی،استادمهدی سلمانی، دکتر جواد سه پلشک، دکتر ختنه گر، حاجی دکتر کاسه لیس، دکتر کیسه کش، حاج بیض الدین، دکتر گورکن، استاد کفن فروش، استاد زرزری،هادی گوز دزد، مرتضی چس خورد، و ده ها تن دیگر از آقایان، ( با کله و پاچه، زبان دراز، بدون مغز) که با انقلاب اسلامی از نخستین روز همکاری کردند.
بدون وجود این شخصیت های برجسته انقلاب اسلامی هرگز به وقوع نمی پیوست.
19 فروردین 1393ــ 8 آوریل 3014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 6, 2014
شباهت روشنفکر دینی (ملی مذهبی) با خروس اخته شده.
کدخدای ده ما خروسی به نام «سروش» داشت، با قدی بلند؛ گردنی افراشته، به رنگ ارغوانی و طلایی ، با تاجی زیبا و دمی بر افراشته که صدایش تا چند ده آنطرف تر به گوش می رسید که عقاب از شنیدنش لرزه بر اندامش می افتاد، و نمی گذاشت سحرگاهان و شامگاهان، نوای اذان مسجد به گوش کس برسد.
چون چنین دید موذن به نزد کدخدا شکایت برد که چه نشسته ای صدای این خروس تو سبب می شود که مومنان صدای مرا نشنوند و وقت نماز ندانند، ای بسا که با گذشت زمان کافر شوند و تو به خاطر این گناه روانه دوزخ گردی.
میان کدخدا و این خروس مهری دیرینه بود، و چندی از اهل ده این خروس را دوست داشتند، بدین جهت نمی توانست سر خروس را ببرد و بخورد. باری! با ریش سپیدان به مشورت نشست وتصمیم بر آن شد که خروس را اخته کنند، و چنین کردند. قوقولی قوقوی خروس بیچاره که تا چند ده می رفت، تبدیل به صدای جیک-جیک جوجه ای شد. از پس این رویداد نه تنها مرغان و خروسان دیگر به ریشش می خندیدند، بلکه اهالی ده هم از خندیدن به ریش کدخدا خود داری نمی ورزیدند.
کدخدا را آبرو برفت، و آلت دست عالم شد. بدین جهت با دلی دردمند دستور داد تا خروس بینوا را به کوهستانی دوردست ببرند و رها کنند. خروس سر شکسته، با غم و اندوه فراوان به هجرت تن در داد.
الغرض خروس کدخدا که مقام و محبوبیتی در ده داشت، در کوه ها چند خروس دیگر مانند خود را یافت و با آنان در دوستی گشود، و با هم جیک ــ جیک می کردند، گرچه صدایشان به گوش کس جز خود و چند موش نمی رسید.
این چنین «روشنفکر (آن) مذهبی» مانند آن «خروس» به «لندن» پایتخت انگستان پناه آوردند. و گروه شان را «ملی مذهبی» خواندند، ولی جیک ـ جیک شان به گوش هیچ کس جز خودشان، و چند «خروس اخته» شده دیگر نمی رسید. و آدم ها برایشان تره هم خورد نمی کردند و به ریش شان می خندیدند.
17 فروردین 1393 ــ 6 اوریل 2014 ــ بلژیک اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 2, 2014
زن و مرد هرگز پیر نشدند!
دخترک دستش در دست مادر، لرزان قدم بر می داشت. مادر می گفت: «تاتی کن خوشگلم، تاتی کن قشنگم، دیدی که می تونی راه بری». لحظه ای دخترک دست او را ها کرد و چند قدمی به طرف میز سالن رفت و لبه آن را گرفت. گویی پرواز کرده. پس از آن رو به طرف مادر کرد، درچشمانش خوانده می شد، ببین من چقدر شجاع ام، و انتطار تشویق داشت. مادر در چند قدمی دخترک به زمین نشست و گفت: «آفرین دخترم، آفرین دختر خوبم، بدو بیا بغل مادر». دخترک با پاهای لرزان به طرف او دوید و خودش را در آغوش مادر انداخت. مادر دخترک را به خود فشرد و بوسید و بوسید …
«دس دسی کن، دخترم. دس دسی آقاش میاد صدای کفش پاش میاد». دخترک دستهای کوچکش را بدون اینکه صدایی از آن درآید، به هم می زد. «هاپو چی می گه؟ هاف ــ هاف. پیشی چه میگه؟ میو ــ میو». دخترک خندان صدای مادرش را تقلید می کرد. «مار اومده، موش اومده، از خونه عموش اومده، دس داره، پا داره، کاری به اینجا داره». با سایه انگشتانش دخترک را قلقلک داد. مرد با لبی خندان، در حالیکه نور شادی از وجودش می درخشد، به همسر و فرزند نگاه می کرد.
زن با چشمانی اشک آلود از خواب بیدار شد. سر به طرف همسر برگرداند، دید چشمان او هم اشک آلود است.
زن و مرد نزدیک به صد سال عمر کردند. و اغلب همان خواب را دیدند. دخترک همان دخترک بود و زن مرد در جوانی. زن و مردی که هرگز پیر نشدند، در خواب.
5 فروردین 1393 ــ 25 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2014
ملی مذهبی دو آتشه شدم!
با پوزش فراوان از ملی مذهبی ها که انقدر بد در باره شان نوشتم. نه تنها خودم بلکه از جانب تمام هموطنانم که آنها را به فریبکاری متهم می کنند. جان عمه هایتان نگویید که گرگ همان گرگ است، در لباس دیگر. نگویید اینها یک مشت دروغ گو و فریبکارند و ما دیگر گولشان را نمی خوریم.
«آیت الله خمینی» در پاریس فرمودند: «ما زندانی ها را آزاد می کنیم. ما نفت، نان، آب، گوشت، خانه، و… را مجانی می کنیم». دیدیم هم که به قولش عمل کرد.
برنامه ملی مذهبی ها؛ نان مجانی با پنیر. آب مجانی با یخ و شربت به لیمو. نفت مجانی با بخاری. برق مجانی با لامپ. گوشت مجانی تنها کبابی با منقل گازی . میوه مجانی پوست کنده. خانه مجانی با کولر و استخر. اتومبیل مجانی با بنزین و لوازم یدکی. بیمارستان و داروی مجانی با اتاق یک نفره و پرستار خصوصی، و… برابری زن و مرد؟ یک مرد باید دو تا زن بگیرد، تا با او برابر باشند. اینها نه تنها زندانی ها را آزاد می کنند، بلکه اجازه می دهند هر کجا که می خواهند بروند، و خرج مسافرات آنها را هم می پردازند. با این شرایط همه ایرانیان خارج از کشور به ایران برمی گردند. من یکی که ملی مذهبی دو آتشه شدم.
به جای سکولار (جدایی دین از دولت)، در مرامنامه ملی مذهبی ها، جدایی مرد از زن خواهد بود. برای حقوق بشر، باید اول بشر بودن خود را ثابت کنیم تا حقوق ( جیره خوار و مزدور باشم) بگیریم.
هوطنان عزیز حق دارید بگویید، مار گزیده، از طناب سیاه سپید می ترسد. یا اینکه سالی که نکوست، از بهارش پیداست، ماستی که ترش است، از تقارش پیداست.
5 فروردین 1393 ــ 25 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 27, 2014
شیفته این سخن
آن زمان که لب بر لب است،
دیده سخنگوی لب است.
رقص میان و دست افشاندن زن
زیباتر از هر سخن است.
پای کوبیدن و لرزش سینه او،
خوبتر از هر هنر است.
من نگویم سخنی زان بیش که
دلم شیفته این سخن است.
نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 24, 2014
بز شناسی!
«حاج محسن» وقتی میاد اروپا، یک تاکسی می گیره، یه راست میره خونه اش، قبل از سلام و احوالپرسی با مادر بچه ها و بچه ها، ریش توپی اش رو تبدیل به ریش «پروفسوری» (بزی) می کنه.(کاری نداریم که حاج آقا یه زن صیغه هم تو تهرون داره، حاج خانم هم می دونه، ولی صرف نمی کنه که به روی شوهرش بیاره، صیغه دیدی، ندیدی…) بعد از چند روز حاج آقا با ریش «بزی» میره سراغ رفقای قدیمش و برای خوشایند اونها تا دلتون بخواد از آخوند ها بد می گه و پا به پای رفقا ودکا و ویسکی می خوره. و برای اینکه دست و دلبازیش رو نشون بده و بگه چقدر «لارژه» (نپرسین از کجا) به حاج خانم می گه بساط کباب رو به راه بندازه، و رفقا رو دعوت می کنه. بساط عرق خوری هم به راه است. اینم بگم که اینجا هرکی بهش بگه حاجی، می گه؛ «حاجی خودتی با هفت پشت ات». ولی تو ایران هرکی حاجی صداش نکنه، جوابش رو نمی ده.
بعد از یک ماهی، وقتی می خواد برگرده ایران، دو هفته ای از خونه تکون نمی خوره و هیچ کس رو هم نمی بیه تا ریش بزیش تبدیل به ریش آخوندی بشه. و با دست پر برای «صیغه اش» یه راست می ره فردوگاه و مواظبه که با ایرونی ها برخورد نکنه.
حاج آقا تو ایران چند تا شرکت داره که وابسته است به سپاه. ایشون سهم امام و امامزاده ها رو هم فراموش نمی کنه. اونجا مرتب تو نماز جمعه شرکت میکنه، تا دلتون بخواد از ایرانی مقیم در خارج بد می گه، و از اینکه غربی ها همشون فاسدن حرف می زنه. یکی از این آدم (بلانسبت) نمی پرسه اگه این غربی ها فاسدن، زن و بچه تو اونجا چکار می کنن؟
نمی دونم چی بگم؟ فکر می کنم شما بهتر از من این «بزها» (بلانسبت بزها) رو می شناسین…
20 بهمن 1392 ــ 9 فوریه 2014
دیدگاه های تازه