نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2014

خواهش از دوستان و آشنایان!

خواهش از دوستان و آشنایان!

چند سال پیش نوشتم، از پیر و خرفت شدن نترسید، وقتی شدید، خودتان هم نمی دانید. من که نمی دانم پیر و خرفت شده ام. شما چطور؟

در این ده سال گذشته عده زیادی از دوستان  به رحمت ایزدی پیوستند، و این عمل ایشان سبب غم و دردی فراوان برای من شد.
در این مدت چند بار از طرف بستگان روانشادان دعوت شده ام تا در مجلس ختم عزیزان شان چند کلمه ای بگویم. *من بجای روضه خوانی و در آوردن اشک مردم با طنز و هجو همه را به خنده وا داشته که اغلب مورد سپاسگزاری صاحب عزا قرار گرفته. ولی چند بار هم فحش شنیدم که مرتیکه ما خیال کردیم تو آدمی! می خواستیم یک چیزی بگویی که مردم گریه کنند، آمدی دلقک بازی در آوردی، مزخرف گفتی و همه را خنداندی.

از دوستان و آشنایان خواهش می کنم که «زنده بمانند و هرگز نمیرند». و اگر پس از هزار سال ُمردند به بستگانشان بگویند از من برای سخنرانی در مجلس عزا دعوت نکنند. و دیگر اینکه وقتی مُردم، آبگوشت با نخود و لوبیای فراوان با پیاز و ترشی، و شراب سیری بنوشند. بزنند، بکوبند، برقصد، بخندند و برای شادی روان من بادهای سهمگین رها فرمایند. صدای خنده شما، همراه با صدای بادهای معده تان، و ساز و آوازسبب شادی روح من در آن دنیا خواهد شد. و دیگر وصیت من این است که پیش از سوختن در آتش جهنم، جسد مرا در همین دنیا بسوزانند.

*چند سال پیش پدر یکی از دوستان در گدشت.از من خواستند در مراسم شب هفت آن روانشاد چند کلمه بگویم.
پس ار چند دقیقه از کارهای نیک او گفتم، ادامه دادم. خوب شد که آن مرحوم یکسال قبل بواسیرش را عمل کرد، شش ماه پیش هم پرستاتش را. به لطف خدا با پس و پیش سالم از این دنیا رفت. امیدوارم شما هم قبل از مُردن با پس و پیش سالم از این دنیا بروید. مجلس ختم به مجلس خنده و سوخی تبدیل شد.

10 آبان 1393 ــ 1 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 3, 2014

تربیت حیوان های وحشی عهد مدرن

تربیت حیوان های وحشی عهد مدرن

اهلی کردن سگ که از نژاد گرگ است سابقه 15000 ساله دارد. ابتدا سگ را برای؛ شکار، نگهداری گله، بارکشی، و محافظت استفاده می کردند.

در حدود دویست سال پیش تربیت سگ برای کمک به پلیس آغاز شد. و ما اغلب پلیس ها را با یک سگ که از نژاد سگ چوپان آلمانی است چه در تظاهرات، و چه در حال گشت زنی ها می بینیم. همچنین از سگ ها برای ردیابی مواد مخدر استفاده می شود.

زمان رومی ها، 500 سال پیش از میلاد مسیح، سگ ها را چندین روز گرسنه نگه داشته و سپس محکومین را در قفس جلویشان می انداختند. علاوه بر سگ از حیوان های وحشی دیگری مانند شیر، و پلنگ هم برای این کار استفاده می کردند. این روش نه تنها در روم رسم بود، بلکه در سایر کشوهای دنیا، به کار گرفته می شد، از جمله ایران.

در تاریخ معاصر این رسم مجازات در بین کشورهای (به اصطلاح) متمدن دیگر رواج ندارد. ولی در عوض همین دولت ها حیواناتی را تربیت کرده اند که هر کجا که بخواهند به جان ملت ها جهان سوم می اندازند تا بتوانند با گل آلوده کردن آب، هرچه بیشتر ماهی (نفت و منابع طبیعی) صید کنند. مانند؛ داعش، طالبان، القاعده، خمرهای سرخ، کنتراها (در آمریکای جنوبی) و خیلی های دیگر که دست پروده همین جهان خواران ها هستند.

10 آبان 1393 ــ 1 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2014

محله بی آبرو ها!

کوچه ما همیشه در سکوت بود، صدایی از هیچ خانه ای شنیده نمی شد. کودکان یک راست از مدرسه به خانه هایشان می رفتند. مردها سر به زیر بودند. سر بلند کردن مردان، هیزی شان  تلقی می شد. زن ها هرگز چادر از سرشان نمی افتاد. خندیدن دختران و زنان به معنی جلفی آنان بود.حتی کلاغ ها هم در محله ما قار ــ قار نمی کردند. گنجشک ها جرات جیک ــ جیک کردن نداشتند. کوچه ما به کوچه آبرومندان معروف بود. ما مردمان آبرومندی بودیم.

حاج محسن که در خانه ای بزرگ با چند همسر و فرزند زندگی می کرد، مرد. دعوا بر سر ارث و میراث بین وارثین آغاز شد.  پس از مدت کوتاهی اثاث خانه تقسیم شد. خانه هم پس از یک ماه به فروش رفت. یک روز ما دیدیم، همراه با قیل و قال زنان، مردان و کودکان گاری پس از گاری، اسباب به این خانه آوردند…

زنها این خانه بی چادر بیرون می آمدند، می گفتند بعضی از زنان ها بیرون از خانه کار می کنند. صدای ساز و آواز از این خانه بیرون می آمد. کلاغ ها بر روی درختان این خانه قار ــ قار می کردند. گنجشک ها جیک ــ جیک. ابروی محله همراه با ما رفت.

نشستیم و برخاستیم تا بدانیم در این خانه چه می گذرد.
پدرم گفت من می روم بینم چه خبر است.
مادر داد زد، واه خاک عالم بر سرم مرتیکه هیز می خوای بری سر بجنبونی؟
پدر اشاره به من گفت؛ پس تو برو.
مادر گفت ننه قربونت بره، تو نرو چشم گوشت واز میشه. (هجده سال داشتم) مادر نمی دانست که چشم من در جای دیگر باز است و سر و گوشم خیلی وقت است که می جنبد.
پس از بگو مگو قرار بر این شد که مادر بزرگ (مادر مادرم) به بهانه اینکه چند تا تخم مرغ قرض می خواهد به این خانه برود. عصر یک روز تعطیل مادر بزرگ چادر و چاقچور کرد و رفت. غروب شد مادر بزرگ نیامد. شب شد نیامد. همه نگران  که مبادا بلایی سرش آورده اند؟ ساعت ده شب مشغول بگو مگو بودیم بر سر اینکه برویم به کلانتری خبر بدهیم یا ندهیم که صدای در آمد. من و پدرم با شتاب رفتیم و در را باز کردیم، و دیدیم که مادر بزرگ همراه مرد جوانی جلوی در ایستاده.

مادر بزرگ پس از خداحافظی گرم با مرد جوان آمد تو. هر چه از او پرسیدیم چه شده گفت که فعلا خسته است و فردا برایمان تعریف می کند.

مادر بزرگ گفت: «از اینجا با ترس و لرز، بسم الله گفتم و رفتم، و در خانه شان را زدم. زن جوانی بی حجاب در را باز کرد و سلام کرد و پرسید: خانم چه فرمایشی دارید؟ می خواستم بگم دو تا تخم مرغ ندارین به ما قرض بدین؟ به لکنت زبان افتادم و گفتم دو ــ دو تا کونه پیاز ندارین به ما قرض بدین؟ گفت اختیار دارین خانم! شما جون بخواین هم می دیم، چه حرف ها… حالا تشریف بیارین تو! و من رو با زور کشید و برد تو یک اتاق نشوند، بدون اینکه بپرسه، یک چایی خوش رنگ و خوش طعم گذاشت جلویم و گفت: خوش اومدید، قدمتون سر چشم… خلاصه انگار صد ساله که من رو می شناسه. شروع کرد به خوش وبش کردن. در ضمن چند تا مرد هم آمدند، پررو ــ پررو مردای نره خر با من دست دادن، می خواستم بگم تا حالا دست هیچ نامحرمی به من نخورده، والا انقدر با صفا بودن که روم نشد. خلاصه انقدر چایی و شیرینی و میوه اوردن که یه دفعه دیدم هوا تاریک شده، خواستم خداحافظی کنم برم که یک خانم جوان همسن خودم گفت، کجا می رین خانم حالا وقته شامه. هر چه گفتم می خوام برم و اهل خونه منتظرم هستن و دلشون شور می زنه، نذاشتن. مجبور شدم  بمونم. باورتون نمی شه! زنهای بی حجاب با مردها کنار هم نشستن و بگو بخند کنان شام خوردیم. وقتی هم خواستم برم گفتن یکی باید شما رو تا دم در خونه تون برسونه. راستی پیاز یادم رفت بگیرم».

در همین موقع یکی در زد. رفتم در را باز کردم، دیدم یک دختر خوشگل بی حجاب سلام کرد و با لبخند قشنگی گفت: خانم بزرگ یادشان رفت پیاز بگیرند. چند تا پیاز به من داد و رفت. چیزی که سبب بیش از اندازه شگفتی مادر بزرگم شده بود، سر میز شام خوردن بود. (ما روی زمین سر سفره غدا می خوردیم)

چند روز بعد مادر بزرگ چادر چاقچور کرد و چند تا پیاز توی یک کاسه برد به خانه همسایه مان، و مانند بار پیشین دیروقت، خوشحال با همان مرد جوان برگشت. و گفت جای شما خالی توی حیاط فرش انداخته بودند و در ضمن خوردن آش رشته هشت ــ نه نفرمرد و زن می زدند می رقصیدند.

پدرم خیلی کنجکاو بود که زنهای بی حجاب آن خانه را ببیند، چون  از ترس مادرم جرات نمی کرد خودش این پیشنهاد را به او بکند، در گوش مادر بزرگم آنقدر خواند که شما به خانه همسایه تازه مان دو بار رفتید ازتون پذیرایی مفصل کردند، بده ما جبران نکنیم، و و و… مادر بزرگم هم انقدر به مادرم اصرارکرد تااینکه مادرم پذیرفت. در ضمن چند نفر از همسایه های دیگر را هم خبر کردیم.

جمعه روزی مهمانی برقرار شد. چند نفر از زن های همسایه هم دعوت شده بودند که صبح زود برای کمک به مادرم برای تهیه غذا آمدند. خانم ها ها فکر کردند که اگر از میهمانان با چادر استقبال کنیم، آنها خیال خواهند کرد که ما «اُمَل» (قدیمی، سنتی)هستیم. پس از مشورت با همدیگر و اجازه همسران شان قرار شد چادر سر نکنند.

چند دقیقه ای از ظهر نگذشته بود که مهمانان عزیز ما با سرو صدای فروان آمدند. رفتارشان به قدری دوستانه بود که انگار همدیگر را سال هاست می شناسیم. «در ضمن چند بطری شراب» هم با خودشان آورده بودند که با اظهارشرمندگی سپاسگزاری کردیم. پس از صرف نهار، طرف های عصر پدرم گفت: خوب نیست ما شیشه های شراب را باز نکنیم، مادرم گفت: آره والا خیال می کنن ما «اُمَلیم»!

بطری شراب ها باز شد، لیوان ها نیمه پر شد، پدرم بسم الله گویان و چند نفر دیگر از مردان لیوان شان را تا ته سر کشیدند، در حالیکه طعم شراب را در دهان مزه ــ مزه می کردند، از خوبی آن گفتند. چیزی که سبب تعجب ما شد این بود که زن های دعوت شدگان هم شراب نوشیدند. مادر و چند زن دیگر به هم نگاه کردند و لب گزیدید. یکی از میهمانان پیش نهاد کرد که باید برقصیم، مادرم یواشکی به خانم بغل دستی اش گفت: واه خاک بر سرم، همین کارمون مونده. یکی ازدخترها همراه با آهنگی که از رادیو نیروی هوایی پخش می شد، بلند شد و رقصید.
چه رقصی ــ چه رقصی… دلم می خواست فرش زیر پایش بودم. مادر بزرگم به مادرم و زنهای همسایه گفت: اگر ما شراب نخوریم، ممکنه بهشون بر بخوره. واسه خودش و چند تا خانم دیگر شراب ریخت. در ضمن من هم که کله ام یک کمی گرم شده بود، بلند شدم و یک بابا کرم خوبی رقصیدم. چند نفر از زنان مردان صدایشان بلند شد؛ خانم بزرگ باید برقصه ــ خانم بزرگ باید برقصه،… مادر بزرگم که یک کمی نعشه بود، بلند شد چادرش را به کمرش بست، و در حالیکه بشکن می زد و  می رقصید، باسن مبارکش را تکان می داد و می خواند؛ بشکن ــ بشکن، من نمی شکنم… بشکن! اینجا بشکنم یا گله داره، اونجا بشکنم یار گله داره، این خش ــ خش خشتک پاره، چقدر حوصله داره. عمو سبزه فروش، بعله! قرمساق کم فروش، بعله! تر تیزک داری؟ بعله! ورخیزک داری؟ بعله! تره ات باریکه؟ بعله! خونه ات تاریکه؟ بعله! آی ، ای ، ای برفتم بر در شمس العماره، همانجایی که دلبر خانه داره، زدم بر حلقه در، یارم اومد دم در،بگفت کیست،بگفتم من مسکین،درو وا کن، درو وا کرد، جا بهم داد کپیدم من، چای بهم داد خوریدم من.وقتی خواستم برم پنج زاری خواست نداشتم،دو زاری خواست نداشتم،یک قرون خواست نداشتم،ده شاهی خواست نداشتم،ته سیگار خواست نداشتم…ای حبیب من ای عزیز من،عشق روی تو شد نصیب من.لای لای لای …خانم وآقایی که شما باشید، ما مات و مبهوت واسش دست زدیم. بابام گفت: مادر زن ما آب ندیده بود، وگرنه شناگر ماهریه!

جای شما خالی شب خوشی را گذارندیم. از فردا کلاغ ها به قار ــ قار افتادند. گنجشک ها به جیک ــ جیک. بچه ها توی کوچه با هم بازی می کردند. زن ها با هم درد دل می کردند. مردها خوش وبش. اگر فرصتی هم پیش می آمد، تخته بازی می کردند سر جورابی که هر گز داده و گرفته نشد. گاهی هم سری به خمره می زدیم. صدای ساز و آواز همراه با خنده از تمام خانه ها به گوش می رسید.
دیوار موش داره، موش هم گوش داره. پس از یکی ـ دو ماه کوچه ما اسمش شد، «کوچه بی آبروها» هنوز یک سال نشده بود که محله مان «محله بی آبروها» شد که زنانش بی حجاب بودند و مردانشان بی غیرت، شراب می خورند و کافر و…

1 آبان 1393 ــ 23 اگتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2014

محله بی آبروها

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 25, 2014

ریحانه، اسید پاشی

ریحانه، اسید پاشی

در جامعه ای که زن به عنوان «انسان» وجود خارجی ندارد و تنها برای ارضاء جنسی مرد به دنیا آمده، نباید از این شگفت زده می شدیم چنانچه «عبدالعلی سربندی» در حال تجاوز به «ریحانه» او را می کشت، حداکثر مجازاتی که در انتظارش بود؛ تغییر محل کار او، یا دو – سه سال زندان بود.
حکومت با اعدام «ریحانه» از جیره خورانش دفاع می کند و به آنها می فهماند که این حکومت استبدادی پشتیبان جیره آنها است. و به پشتوانه این حمایت، آنها می توانند با خیال راحت دست به غارت، تجاوز و جنایت بزنند.
و این اسید پاشی هم ادامه سیاست وحشی گرایانه و ضد انسانی این حکومت است.

3آبان 1393 ــ 25 اکتبر 2014ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 20, 2014

الترناتیو کمر بند، و شلوار

الترناتیو کمر بند، و شلوار

علت عقب ماندگی ما این است که معنی سخنان گهربار بزرگان مان را پس از سالها شاید قرن ها درک می کنیم.

مجید  گفت: «تا پیش از زیارت جناب آقای «بنی صدر» ناآگاه زندگی می کردم. تا اینکه «13 سپتامبر 2014»  با زنم رفتیم سخنرانی ایشان در باره «الترناتیو».پس از سخنرانی از زنم پرسیدم که آیا چیزی از حرف هایش فهمیده است؟ او هم در پاسخ گفته بود که نه والا! به خودم گفتم که این آدم را با این همه اِهن و تلپ برای سخنرانی آوردند، حتما چیزی گفته که به عقل ما نمی رسد تا اینکه  بعد از سه هفته که به الترناتیو فکر کردن، نصفه شب از جایم پریدم و با خوشحالی به مادر بچه ها گفتم که معنی سخنان گهربار بنی صدر را فهمیدم. تو الترناتیو منی. تو زیباترین و بهترین الترناتیوی. بغلش کردم و … او هم گفت که؛ همسر مهربانم تو هم الترناتیو منی. حالا به جای عشق من، عزیز من، … به هم می گوییم الترناتیو. بعد از بیست سال زناشوئی فهمیدیم که ما هنوز الترناتیو همدیگر هستیم. یه وقت ها خانم  میگوید که الترناتیو سینه ام ( سینه بند) را بده»!
مجید ادامه داد:
شلوارم از کونم می افتاد کمر بند را با «الترناتیوش» بند شلوار جایگزین کردم .
الترناتیوسوختن کون، زدن در آب سرد.
الترناتیو سر کچل، کلاه.
الترناتیو پشم، واجبی.
الترناتیو دماغ که در میاد، گرفتن دماغ.
الترناتیو دل درد، چند تا باد رها کردن، یا مستراح رفتن.
الترناتیو گرسنگی، خوراکی.
الترناتیو تشنگی، نوشیدن آب.
الترناتیو خستگی، خواب.
الترناتیو طلبکار، فرار.
الترناتو بچه دار شدن، کاندوم. و…

او گفت: «از وقتی که پی بردیم برای هر چیزی الترناتیوی وجود دارد، خیلی از مشکلات مان آسان شده، و آگاهنه از زندگی لذت می بریم. به خانم (الترناتیوم)، می گویم که؛ یک ماچ بده دو تا الترناتیو بهت می دم. انقدر من رو ماچ می کنه که روزی هزار دفعه هم ماچش کنم نمی توانم الترناتیوش را بدهم».

مجید در ادامه گفت که خانم اش چند وقتی بود که می گفت که؛ «این [مثل اینکه خانم چند تا کون دارد] کونم گنده شده و نمی دانم الترناتیوش چیست»؟ من هم در پاسخش گفتم؛ «جان من دنبال الترناتیو مثل این انقلابیون نگرد که خراب کاری می کنی، ما همین جوری دوست داریم. تازه من خاطرخوای این کون گنده ات شدم و اومدم خواستگاری. یه خورده سرخ شد و خندید و گفت که وآه خاک عالم به سرم اگر می دانستم… گفتم که اگر میدانستی چکار می کردی؟ پرید بغلم و ماچم کرد».

13 مهر 1393 ــ 5 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 11, 2014

پیر مرد و معشوقش

پیر مرد و معشوقش

نخستین صدایی که پس از به دنیا آمدنش شنید، صدای تیک ــ تاک ساعت قدی بود. گویی این صدا را در دل مادر همزمان با  ضربان قلب او شنیده بود. هنوز چند روزی از به دنیا آمدنش نگذشته بود که سرش را به طرف صدای ساعت بر می گرداند.
نخستین شبی که پدر و مادرش او را در اتاق خودش خواباندند، چنان گریه کرد که آنها نگران شدند، زمانی که او را نزدیک ساعت آوردند، آرام شد. ولی به مجرد اینکه او را به اتاقش می بردند، یا جاییکه صدای تیک ــ تاک ساعت به گوشش نمی رسید، شروع می کرد به گریه کردن. ناچار ساعت قدی را به اتاقش بردند، آنجا بود که او سر به طرف ساعت، آرام می خوابید.

مادرش می گفت: «بگو مامان». او می گفت: «تیک ــ تاک»، … پدر هر چه کوشش می کرد که پاپا بگوید، او می خندید و می گفت: «تیک ــ تاک»، … یک روز صدای ساعت را خاموش کردند، او به گریه افتاد و شیرنخورد. صدای تیک ــ تاک ساعت که بلند شد، او دست از گریه برداشت، خندید و شیر خورد، و پاپا و مامان گفت. نخستین بار که توانست چهار دست پا برود، به سوی ساعت رفت، و سرش را به آن مالید، کنارش به بازی نشست، مادرش شیرش داد و در تخت خوابش گذاشت.

… از دبستان، سپس از دبیرستان و دانشگاه با عجله به خانه می آمد، کنار ساعت می ایستاد، دور از چشم دیگران، نوازشش می کرد، گاهی هم او را در آغوش می گرفت، با او حرف می زد.
او که دیگر مردی بود با قدی تقریبا بلند، (اما همیشه کوتاه تر از ساعت) و شغلی پر درآمد، ورزشکار، و مقامی ارزشمند، خوش برخورد، روزی که خواست از پدر و مادرش جدا شود، تنها چیزی که خواست به خانه اش ببرد، ساعت قدی بود.

مرد از سرکارش که می آمد، یک راست به طرف ساعت می رفت، همانجا که اتاق کار و خوابش بود.
در زندگی با دختران بسیاری آشنا شد، ولی هیچ دختری حاضر نبود تمام شب هر ثانیه صدای تیک ــ تاک، و هر ساعت صدای ناهنجار دنگ ــ دنگ این ساعت را بشنود.

با گذشت زمان مرد اندیشید، که آرام پیر می شوم، چه خوب است که معشوق جوان بماند، صدای ساعت را خاموش کرد.

سال ها یکی پس از دیگری گذشت، ( گویی لحظه ای بود) صورت مرد پر ازچین و چروک شد، کمر خمیده، دستانش لرزان، عصا در دست، تنها دل به این خوش داشت که معشوق جوانی دارد. روزی ساعت را به کار انداخت و شنید، میان تیک و تاک ها زمان زیادی سپری می شد. ثانیه ها، دقیقه و دقیقه ها، به اندازه ساعت طولانی شده بودند. زمان ساعت دیواری خوابیده راهم  پیر کرده بود.

مرد عصایی برای معشوق خرید، هر شب کنارش می گذاشت. روزی در پارک دیدمش؛ مرد عصا در دست چپ، حلقه عصایی را در دست راست انداخته، آرام سر به سمت راست بر می گرداند، با نگاهی پرمهر سخن می گفت، و سپس قهقهه سر می داد، و آرام به راه خود ادامه می داد. گویی زیر بغل معشوق را گرفته و با هم قدم می زنند.

18 مهر 1393 ــ 10 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 7, 2014

هنوز کان مان می سوزد!

هنوز کان مان می سوزد!

در جنگلی مردی با همسر و شش فرزندش در کلبه ای به خوشی زندگی می کردند. او دارای چند مرغ وخروس، و همچنین سگی با وفا و فیلی مهربان بود. فرزندان مرد از سرو کول فیل بالا می رفتند. با او در رودخانه شنا می کردند، فیل قایم می شد، بچه ها به دنبالش می گشتند، پیدایش می کردند، دمش را می کشیدند، برخرطوم او می نشستند. گاهی مرد او را با خود به جنگل می برد، الواری به او می بست و به کلبه اش می آورد. روزگارشان این چنین بی دغدغه می گذشت.

شبی فیل در خواب فیلی پیری دید که به او می گوید: به خوبی میدانی که ببر جرات نزدیک شدن به تو را ندارد، شیر ز تو دوری می کند، شرم نداری از اینکه بازیچه دست کودکان بشوی، بار بکشی. تو ابرو چند هزار ساله ما را بردی. برو به جنگل آزاد زندگی کن.
فیل وقتی از خواب بیدار شد، چند روزی به این خواب اندیشید، بالاخره تصمیم گرفت، با تمام علاقه ای که به این خانواده دارد، از آنها دوری بجوید و به جنگل رود. نیمه شبی بی صدا آرام روانه جنگل شد.
صبح مرد دید که فیل نیست، هرچه او را صدا کرد، پاسخی نشینید. به هر طرف گشت تا جای پای او را پیدا کرد، گشت و گشت، تا اینکه او را از دور بدید، تیری بر کمان نهاد به طرف باسن مبارک فیل رها کرد. کان فیل سخت به سوزش افتاد، بیچاره هرچه کوشش کرد تا با خرطومش تیر را بیرون بکشد، دید خرطومش به باسن مبارکش نمی رسد، به ناچار باسن به درختی کهن مالید، سوزش بیشتر شد. به زمین مالید، سوزش صد چندان شد، به درون رودخانه رفت، آب هم چاره نکرد. به ناچار بر خاک نشست و زار زار گریست، و این شعر سرود:

چنان تیری رفته به گانم، که بیرون کشیدن نتوانم
دگر تاب این سوزش ندارم، که جر مرگ آرزو ندارم
خدایا برسان یک پرنده، که بیرون کشد تیر از کان بنده.

مرد که ناطر این صحنه بود، و مرثیه فیل می شنید ، به او نزدیک شد و گفت: تو را چه می شود، ای یار دیرین.
فیل  دوباره همان شعر با آه و ناله بیشتر بخواند. مرد گفت اگر من تیر ز کان تو بیرون کشم، به خانه بر می گردی؟ فیل به جد اطهرش قسم خورد و گفت: که اگر تو چنین کنی، من چنان می کنم. هر دو به قول شان وفا دار ماندند.

این شرح حال ما است. آخوندها چنان تیری به کان ما زده اند که تا ابد جایش بسوزد، کس نتواند آن را بیرون بکشد.
شعر؛
رها کرده آخوند تیری به کانم، که چاره ای این درد ندانم،
زکانم گذشته رسیده به جانم، دگر طاقت این سوزش نتوانم.
شدم سرگشته و آواره دور دنیا، چرا که ابلهانه باور کردم قول ملا

14 مرداد 1393 ــ 5 اوت 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2014

می دانم و می داند!

می دانم و می داند!

آنگونه آهسته و آرام می آید که صدای پایش نیاید. آرام و آهسته نفس می کشد تا صدای نفس اش هم نیاید. اینگونه با لبخندی بر لب و چشمانی که از شیطنت برق می زند، می آید. می داند که می دانم که می آید. چشمانم را می بندم، خودم را به خواب می زندم. اما لبخند بر لبم، اشتیاق دیدارش مرا رسوا می کند. حال مرا می داند. می دانم که می داند. با چشمانی بسته، نفس گرمش را بر روی صورتم احساس می کنم، چشمانم را باز می کنم. می خندم و می خندد، در آغوش هم، می گوید: «می دانی که می دانم، می دانم که می دانی.»
روز دگر این بازی را آغاز می کنیم. می دانم و می داند!

22 فروردین 1388 – 11 آوریل 2010 – بروکسل — اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 2, 2014

خرعمو حسین!

خرعمو حسین!

عمو حسین! سلام، سلام به خودت و خرت.
عمو حسین یادت می آد با بار خرت داد می زدی ؛
«خربزه و هندونه شیرین، اوردم از ورامین.
انگور عسگری، ییاز خشک انباری،
صابون فرد اعلا، اومده حالا حالا».

عمو حسین یادت می آد درِ خونه سیگار هما با بابا،
حال می داد والا والا.
یه چایی قند پهلو واسه خودت، یه سطل آب واسه خرت.
وقتی می مالیدم زیر گلوی اون حیوون، سر می کرد به آسمون.
می گفتی داره دعات می کنه، دعا به جون خونوادت می کنه.
یادت می آد پوست خربزه می دادم بهش،
می خندید، سرش و می مالید به سرم؟

عمو حسین یادت می آد، اون دخترک که باباش گذاشتش روی خرت،
ترسید و گریه کرد پرید تو بغلت.

عمو حسین یادت می آد می گفتی؛
«دوسال یه قطره بارون نیومد تو دهمون،
عوضش زمین لرزید و خراب شد خونه مون رو سرمون».
زن و بچه به زیر خاک، همه چی رو باختی پاک، پاک.
تو موندی اون خرت،
گرفتی ابسارش، اما هیچوقت نشدی سوارش.
بعد از بیست شبانه روز پیاده،
اومدی اونجایی که خدا روزی داده.
اومدی به تهرون، تو میدن تره بار، شروع کردی به کار.
تو کوچه پس کوچه ها با خرت یا شایدم برادرت.
خودت گفتی نگو خرم، بگو برادرم. برادر از جون عزیزترم.
تو میدون می خوابیدین کنارهمدیگه، گوش می کردی هرچی میگه.
خودت گفتی واسه این تو میدون تره بار می خوابم، چکار کنم یه لونه تو این دنیا ندارم.

یک هفته بود عموحسین پیداش نبود.
اومدم به میدون، پرسیدم کجاست این عمو جون؟
گفت یکی از اون جاهلا؛ «ول کن بابا اسدالله!
چند روزی خر مریض شد، عمو حسین دیوونه شد.
سرش رو بغل می کرد، دست به آسمون واسه اش دعا می کرد،
تا اینکه اون حیوون سقط شد.
عمو حسین هی می کرد گریه و زاری،
گفتمش ول کن عمو! مگه کار و زندگی نداری؟
یک شب سرش رو گذاشت روی گرن خرش، اونوقت جون رفت از بدنش».

8 مهر 1393 ــ 30 سپتامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی