نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2014

محله بی آبرو ها!

کوچه ما همیشه در سکوت بود، صدایی از هیچ خانه ای شنیده نمی شد. کودکان یک راست از مدرسه به خانه هایشان می رفتند. مردها سر به زیر بودند. سر بلند کردن مردان، هیزی شان  تلقی می شد. زن ها هرگز چادر از سرشان نمی افتاد. خندیدن دختران و زنان به معنی جلفی آنان بود.حتی کلاغ ها هم در محله ما قار ــ قار نمی کردند. گنجشک ها جرات جیک ــ جیک کردن نداشتند. کوچه ما به کوچه آبرومندان معروف بود. ما مردمان آبرومندی بودیم.

حاج محسن که در خانه ای بزرگ با چند همسر و فرزند زندگی می کرد، مرد. دعوا بر سر ارث و میراث بین وارثین آغاز شد.  پس از مدت کوتاهی اثاث خانه تقسیم شد. خانه هم پس از یک ماه به فروش رفت. یک روز ما دیدیم، همراه با قیل و قال زنان، مردان و کودکان گاری پس از گاری، اسباب به این خانه آوردند…

زنها این خانه بی چادر بیرون می آمدند، می گفتند بعضی از زنان ها بیرون از خانه کار می کنند. صدای ساز و آواز از این خانه بیرون می آمد. کلاغ ها بر روی درختان این خانه قار ــ قار می کردند. گنجشک ها جیک ــ جیک. ابروی محله همراه با ما رفت.

نشستیم و برخاستیم تا بدانیم در این خانه چه می گذرد.
پدرم گفت من می روم بینم چه خبر است.
مادر داد زد، واه خاک عالم بر سرم مرتیکه هیز می خوای بری سر بجنبونی؟
پدر اشاره به من گفت؛ پس تو برو.
مادر گفت ننه قربونت بره، تو نرو چشم گوشت واز میشه. (هجده سال داشتم) مادر نمی دانست که چشم من در جای دیگر باز است و سر و گوشم خیلی وقت است که می جنبد.
پس از بگو مگو قرار بر این شد که مادر بزرگ (مادر مادرم) به بهانه اینکه چند تا تخم مرغ قرض می خواهد به این خانه برود. عصر یک روز تعطیل مادر بزرگ چادر و چاقچور کرد و رفت. غروب شد مادر بزرگ نیامد. شب شد نیامد. همه نگران  که مبادا بلایی سرش آورده اند؟ ساعت ده شب مشغول بگو مگو بودیم بر سر اینکه برویم به کلانتری خبر بدهیم یا ندهیم که صدای در آمد. من و پدرم با شتاب رفتیم و در را باز کردیم، و دیدیم که مادر بزرگ همراه مرد جوانی جلوی در ایستاده.

مادر بزرگ پس از خداحافظی گرم با مرد جوان آمد تو. هر چه از او پرسیدیم چه شده گفت که فعلا خسته است و فردا برایمان تعریف می کند.

مادر بزرگ گفت: «از اینجا با ترس و لرز، بسم الله گفتم و رفتم، و در خانه شان را زدم. زن جوانی بی حجاب در را باز کرد و سلام کرد و پرسید: خانم چه فرمایشی دارید؟ می خواستم بگم دو تا تخم مرغ ندارین به ما قرض بدین؟ به لکنت زبان افتادم و گفتم دو ــ دو تا کونه پیاز ندارین به ما قرض بدین؟ گفت اختیار دارین خانم! شما جون بخواین هم می دیم، چه حرف ها… حالا تشریف بیارین تو! و من رو با زور کشید و برد تو یک اتاق نشوند، بدون اینکه بپرسه، یک چایی خوش رنگ و خوش طعم گذاشت جلویم و گفت: خوش اومدید، قدمتون سر چشم… خلاصه انگار صد ساله که من رو می شناسه. شروع کرد به خوش وبش کردن. در ضمن چند تا مرد هم آمدند، پررو ــ پررو مردای نره خر با من دست دادن، می خواستم بگم تا حالا دست هیچ نامحرمی به من نخورده، والا انقدر با صفا بودن که روم نشد. خلاصه انقدر چایی و شیرینی و میوه اوردن که یه دفعه دیدم هوا تاریک شده، خواستم خداحافظی کنم برم که یک خانم جوان همسن خودم گفت، کجا می رین خانم حالا وقته شامه. هر چه گفتم می خوام برم و اهل خونه منتظرم هستن و دلشون شور می زنه، نذاشتن. مجبور شدم  بمونم. باورتون نمی شه! زنهای بی حجاب با مردها کنار هم نشستن و بگو بخند کنان شام خوردیم. وقتی هم خواستم برم گفتن یکی باید شما رو تا دم در خونه تون برسونه. راستی پیاز یادم رفت بگیرم».

در همین موقع یکی در زد. رفتم در را باز کردم، دیدم یک دختر خوشگل بی حجاب سلام کرد و با لبخند قشنگی گفت: خانم بزرگ یادشان رفت پیاز بگیرند. چند تا پیاز به من داد و رفت. چیزی که سبب بیش از اندازه شگفتی مادر بزرگم شده بود، سر میز شام خوردن بود. (ما روی زمین سر سفره غدا می خوردیم)

چند روز بعد مادر بزرگ چادر چاقچور کرد و چند تا پیاز توی یک کاسه برد به خانه همسایه مان، و مانند بار پیشین دیروقت، خوشحال با همان مرد جوان برگشت. و گفت جای شما خالی توی حیاط فرش انداخته بودند و در ضمن خوردن آش رشته هشت ــ نه نفرمرد و زن می زدند می رقصیدند.

پدرم خیلی کنجکاو بود که زنهای بی حجاب آن خانه را ببیند، چون  از ترس مادرم جرات نمی کرد خودش این پیشنهاد را به او بکند، در گوش مادر بزرگم آنقدر خواند که شما به خانه همسایه تازه مان دو بار رفتید ازتون پذیرایی مفصل کردند، بده ما جبران نکنیم، و و و… مادر بزرگم هم انقدر به مادرم اصرارکرد تااینکه مادرم پذیرفت. در ضمن چند نفر از همسایه های دیگر را هم خبر کردیم.

جمعه روزی مهمانی برقرار شد. چند نفر از زن های همسایه هم دعوت شده بودند که صبح زود برای کمک به مادرم برای تهیه غذا آمدند. خانم ها ها فکر کردند که اگر از میهمانان با چادر استقبال کنیم، آنها خیال خواهند کرد که ما «اُمَل» (قدیمی، سنتی)هستیم. پس از مشورت با همدیگر و اجازه همسران شان قرار شد چادر سر نکنند.

چند دقیقه ای از ظهر نگذشته بود که مهمانان عزیز ما با سرو صدای فروان آمدند. رفتارشان به قدری دوستانه بود که انگار همدیگر را سال هاست می شناسیم. «در ضمن چند بطری شراب» هم با خودشان آورده بودند که با اظهارشرمندگی سپاسگزاری کردیم. پس از صرف نهار، طرف های عصر پدرم گفت: خوب نیست ما شیشه های شراب را باز نکنیم، مادرم گفت: آره والا خیال می کنن ما «اُمَلیم»!

بطری شراب ها باز شد، لیوان ها نیمه پر شد، پدرم بسم الله گویان و چند نفر دیگر از مردان لیوان شان را تا ته سر کشیدند، در حالیکه طعم شراب را در دهان مزه ــ مزه می کردند، از خوبی آن گفتند. چیزی که سبب تعجب ما شد این بود که زن های دعوت شدگان هم شراب نوشیدند. مادر و چند زن دیگر به هم نگاه کردند و لب گزیدید. یکی از میهمانان پیش نهاد کرد که باید برقصیم، مادرم یواشکی به خانم بغل دستی اش گفت: واه خاک بر سرم، همین کارمون مونده. یکی ازدخترها همراه با آهنگی که از رادیو نیروی هوایی پخش می شد، بلند شد و رقصید.
چه رقصی ــ چه رقصی… دلم می خواست فرش زیر پایش بودم. مادر بزرگم به مادرم و زنهای همسایه گفت: اگر ما شراب نخوریم، ممکنه بهشون بر بخوره. واسه خودش و چند تا خانم دیگر شراب ریخت. در ضمن من هم که کله ام یک کمی گرم شده بود، بلند شدم و یک بابا کرم خوبی رقصیدم. چند نفر از زنان مردان صدایشان بلند شد؛ خانم بزرگ باید برقصه ــ خانم بزرگ باید برقصه،… مادر بزرگم که یک کمی نعشه بود، بلند شد چادرش را به کمرش بست، و در حالیکه بشکن می زد و  می رقصید، باسن مبارکش را تکان می داد و می خواند؛ بشکن ــ بشکن، من نمی شکنم… بشکن! اینجا بشکنم یا گله داره، اونجا بشکنم یار گله داره، این خش ــ خش خشتک پاره، چقدر حوصله داره. عمو سبزه فروش، بعله! قرمساق کم فروش، بعله! تر تیزک داری؟ بعله! ورخیزک داری؟ بعله! تره ات باریکه؟ بعله! خونه ات تاریکه؟ بعله! آی ، ای ، ای برفتم بر در شمس العماره، همانجایی که دلبر خانه داره، زدم بر حلقه در، یارم اومد دم در،بگفت کیست،بگفتم من مسکین،درو وا کن، درو وا کرد، جا بهم داد کپیدم من، چای بهم داد خوریدم من.وقتی خواستم برم پنج زاری خواست نداشتم،دو زاری خواست نداشتم،یک قرون خواست نداشتم،ده شاهی خواست نداشتم،ته سیگار خواست نداشتم…ای حبیب من ای عزیز من،عشق روی تو شد نصیب من.لای لای لای …خانم وآقایی که شما باشید، ما مات و مبهوت واسش دست زدیم. بابام گفت: مادر زن ما آب ندیده بود، وگرنه شناگر ماهریه!

جای شما خالی شب خوشی را گذارندیم. از فردا کلاغ ها به قار ــ قار افتادند. گنجشک ها به جیک ــ جیک. بچه ها توی کوچه با هم بازی می کردند. زن ها با هم درد دل می کردند. مردها خوش وبش. اگر فرصتی هم پیش می آمد، تخته بازی می کردند سر جورابی که هر گز داده و گرفته نشد. گاهی هم سری به خمره می زدیم. صدای ساز و آواز همراه با خنده از تمام خانه ها به گوش می رسید.
دیوار موش داره، موش هم گوش داره. پس از یکی ـ دو ماه کوچه ما اسمش شد، «کوچه بی آبروها» هنوز یک سال نشده بود که محله مان «محله بی آبروها» شد که زنانش بی حجاب بودند و مردانشان بی غیرت، شراب می خورند و کافر و…

1 آبان 1393 ــ 23 اگتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

Advertisements

Responses

  1. آبرو و شرف و ناموس و انسانیت رو تو داری و تمام اهل مهلت و کس و کارت ! میدونی چرا ؟
    واسه اینکه از بودنت و اینجوری زندگی کردنت به هیچکس لطمه و زیانی نرسیده و حتی اگر عرق هم خوردی از مال حلال و کار شریف بوده نه از ریا و ظاهر سازی و تملق و یا دزدی بیت المال.
    دم خودت و تمام کس وکارت گرم !


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: