نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2014

بی هویتی!

بی هویتی!

وقتی به خانه دوست قدیمی ام، «برنارد» افسر بارنشسته نیروی هوایی» آمریکا رفتم، او راغمگین دیدم. تحجب کردم، پنداشتم که حادثه ناگواری برای او و یا خانواده اش پیش آمده. ولی متوجه شدم که همسر و فرزندانش سالم و سرحال هستند، و مادر پیرش مانند همیشه در صندلی راحتی فرو رفته، و مشغول جدول حل کردن است. وقتی از «برنارد» علت ناراحتی اش را پرسیدم، با حال نزاری گفت: «من به علت بی توجهی یک موجود بی گناه را کشتم! امیدوارم خدا مرا ببخشد، من که خودم را هرگز نمی بخشم. هفته پیش وقتی خواستم وارد گاراژ خانه بشوم، جرج سگ همسایه مان که افسر نیروی زمینی است، دوید جلوی ماشین من، و او را زیر گرفتم. من سریع او را به بیمارستان بردم، ولی در بین راه مُرد. دیروز مراسم خاکسپاری اش بود، جمعیت زیادی از افسران و درجه داران نیروی های دریایی، هوایی و زمینی، و شخصیت های برجسته این شهر در مراسم خاک سپاری اش شرکت کردند. چه مراسم با شکوهی، اگر بگویم چقدر دسته گل آورده بودند، باور نمی کنی. پدر روحانی برای آمرزش روانش دعا کرد. این سگ را همسایه ام با خودش از عراق آورده بود. می گفت موقع حمله به دشمن، یک سگ کوچولو که نام و هویتی نداشت، زوزه کشان به او پناه آورده، و همسایه ام نتوانسته او را در زیر بمباران، کشت و کشتار تنها بگذارد، سگ را با خود آورد. و به خاطر علاقه ای که به رییس جمهورمان «جرج دبلیو بوش» داشت، نامش را «جرج» گذاشت».
در این موقع اشک «برنارد» سرازیر شد. خندیم و گفتم: «خجالت نمی کشی؟ مرگ یک سگ که این همه غم و غصه ندارد.
به گفته خودت، و فیلم هایی که گرفتی، تو بر سرتقریبا بیش از پنج هزار نفر بمب ریختی و آنها را کشتی و زخمی کردی. یادت می آید که در حالی که می خندیدی گفتی که اشباهی روی سه تا اتوبوس بمب انداختی، که در یکی از آنها بچه ها بودند؟ بیش از صد بمب روی نفربرها و تانک ها انداختی، چندین دهکده که خیال می کردی تروریست ها در آنجا مخفی شده اند، بمباران کردی. در هر کدام از این ده ها چند صد نفر زن و بچه و مرد زندگی می کردند».
ــ گفت؛ «تقریبا ممکن است، چهار هزار و هشتصد نفر باشد، یا پنچ هزار و پانصد نفر. من که آنها را نشمردم و نمی شناختم، کسی را که نمی شناسی برایت هویت ندارد، اصلا وجود ندارد. شاید هم صدها سگ، گربه، مرغ و خروس، گوسفند و گاو هم کشته باشم، ولی تا به حال سر یک پرنده را نبریده ام، و از شکار کردن هم بیزارم. این سگ هم حیوانی بود مانند همه آنها بی نام و بی هویت، اینجا صاحب نام و هویت شد. بی هویت ها نام ندارند و جاندار حساب نمی شوند»!

12 آذر 1393 ــ 3 سپتامبر 2014  ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 26, 2014

کلاغ دهن دریده!

کلاغ دهن دریده!
هر چند جبهه ملی از نخستین روزش از پشتیبانی اکثریت ملت برخوردار بوده و هست، ولی هر دهن نشوری از چپ تا راست آنقدر که توانسته بر سرش کوبیده که گویی دیواری کوتاه تر از جبهه ملی پیدا نکرده.

بعضی اشخاصی که حرفی برای گفتن ندارند، و می خواهند ثابت کنند که زنده اند، هر هفته  سر برگ خود را با عکس خودشان در فیس بوک به روز می کنند. گویی خوانندگان فیس بوک نگرانند که خدایی نکرده، نکند مرده باشند! به خود اجازه می دهند به «جبهه ملی» به ویژه «ادیب برومند» رئیس شورای مرکزی و هیأت رهبری «جبهه ملی ایران» هرگونه تهمتی را روا دارند، و از قول آقای «برومند» می فرمایند: «هر كسى شيعه نيست نمي تونه عضو جبهه ملى باشه». و این شخص اضافه می کند که؛ «البته كه من هيچگاه اميدى به اينها نداشته ام».(بیا این دوزار را بگیر و امید داشته باش!)

آقای برومند در بخشی از اعلامیه اش می گوید؛
«… شرط عضویت در جبهه ملی «تابعیت کشور ایران» است؛ با این‌حال پایبندی و احترام نسبت به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی ملیت برای هر فرد ملی‌گرایی، محترم شمردن تشیّع را ایجاب می‌نماید. به‌هرحال همان‌گونه که پیشتر گفته شده، جبهه ملی ایران بر اساس اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر به همه‌ی باورهای جهانیان احترام می‌گذارد و به‌ویژه مراتب تکریم و حرمت را نسبت به ادیان الهی به جا می‌آورد؛ و بنابر اصل سوم از اصول عقاید و هدف‌های جبهه ملی ایران «برای حفظ احترام دین مبین اسلام و همچنین فراهم شدن امکان بهره‌گیری از تمامی توان ملی و مردمی جامعه ایران بر اصل جدایی دین از حکومت تأکید می‌کند».

اگر از روی وجدان داوری کنیم، ما که در خارج از کشور هستیم، هر کدام از ما به راحتی می تواند بگوید که مسیحی، کلیمی، بی دین، و بهایی است. بدون شک در مورد کلیمی، بی دین، و بهایی، مجازاتش بدن هیچ گونه محاکمه ای اعدام است و مسیحی زندان. ولی کسانی که در ایران مبارزه سیاسی می کنند، امکان هیچ گونه مخالفت با دین اسلام، به ویژه شیعه را ندارند. چنانچه خوب توجه کنیم، ادیب برومند می گوید : «جبهه ملی ایران بر اساس اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر به همه‌ی باورهای جهانیان احترام می‌گذارد». نمی دانم چرا بعضی از هموطنان کدو را نمی بینند؟!

همین کسی که هیچگاه امیدی به اینها (جبهه ملی) نداشته، در سوگ «ترور شدگان» سیل وار اشک تمساح می ریزد، و با سرو صدای زیاد از آقای «بنی صدر»، ملی-مذهبی دو آتشه (که هنوز «و ان یکادش» با نام «پنج تن» بر گردنش آویزان و نشریه اش «انقلاب اسلامی»! است)، برای سخنرانی در باره «آلترناتیو» دعوت و از حاضرین هم با شیرینی و چای پذیرایی می کند، و شهامت اینکه برگزار کننده مراسم خودشان باشند را هم ندارد.

پس از شنیدن سخنان جناب آقای «بنی صدر»، نه تنها پی بردم که ایشان یک نابغه (مخ معیوب) فراری است، بلکه مسیر زندگی مرا هم تغییر داده، به طوریکه هر زمان که مشکلی دارم به ایشان، و سخنان  گهربارشان می اندیشم، و «آلترناتیو»ی برای آن پیدا می کنم!
کسی که بر سر بام جبهه ملی؛ قار ــ قار نکرده بود، کلاغ دهن دریده بود!
5 آذر 1393 ــ 26 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 14, 2014

Âneologie خر شناسی

Âneologie خر شناسی

باور کنید که من دکترا در Âneologie (خر شناسی)  دارم. داستان از آنجا آغاز می گردد که چند سال پیش  در جمعی با خانم   «شب نخواب» ( نام مستعار) دکتر در اقتصاد از دانشکاه آزاد (اجارستاق، یا اجوستا روستایی است از توابع بخش کلیجان‌ رستاق شهرستان ساری در استان مازندران ایران)  با جعیت 314 نفر آشنا شدم. بعد از مدت کوتاهی که یک کمی با هم رابطه نزدیک پیدا کردیم، پرسید شما دکتر در چه رشته ای هستید؟ گفتم دکتر در خریت. وقتی به خودم می ا ندیشم می بینم، به درستی تمام زندگی ام به ابلهی گذشته، و ادامه دارد. و روزی چند بار از خودم تعریف می کنم و می گویم «عجب خری» و مجسمه یک خر را هم سر در خانه ام نصب کرده ام، و زیرش نوشته ام استاد من.
گفت: واه تو چقدر شوخی. ولی باید بدونی که من خجالت می کشم با کسی دوست باشم که دکتر نیست. شوهرهای «سابقم» همه دکتر بودند. تمام فک و فامیلم هم دکتر هستند. تازه تمام وزرا، و کلا وامرای ما دکترن، و به اندازه خر هم سرشون نمیشه، تو که خیر سرت نویسنده ای چرا دکتر نباشی!
مشکل من از آنجا زیادتر شد که هر بار با دوستان آشنایان ایشان بودم، خانم مرا «دکتر اردوخانی» معرفی می کرد. و من هم مجبور بودم بگویم: بله من دکتر در خریت هستم. خانم در اینجا می فرمودند، «دکتر شوخ» است. کار به انجا کشید که چندی که باور کرده بودند که من پزشکم، پشت سرم می گفتند: وآه انقدر چس افاده داره، نمی خواد بگه من دکترم، نبادا که یک نفر ازش نسخه ودارو بخواد. خیلی زرنگه واسه اینه که خودش رو می زنه به خریت.
خانم نه تنها نزد دیگران و در خانه مرا دکتر صدا می کرد، حتی در مواقع حساس هم می فرمودند » دکتر جان، دکتر جان».

در زاد روزم، خانم خیلی خوشحال یک کاغذ لوله شده به من داد وهمراه با بوسه ای گفت: این هم پیش کش زاد روز تو. دو ملیون تومان برایم خرج برداشت. وقتی باز کردم دیدم، «ابولفضل اردوخانی» دکتر در خر شناسی (Âneologie ) از دانشکاه «آرادان، گرمسار » است. (دهکده محل تولد » آقای دکتر احمدی نژاد»رییس جمهور سابق مجبوب ما)

دوستان به خودتان وعده بیهوده ندهید، من خر شناس نیستم، و تنها و تنها خرم.

20 آبان 1393 ــ 11 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2014

به شما چه که دروغ می گویم

به شما چه که دروغ می گویم

عمر گذشته، گذشته. چه به شادی، چه به غم. خاطره های دردناک  را به دور اندازیم، خاطره از نو بسازیم؟ به خودم می گویم: اَبله گذشته، گذشته. گذشته را چگونه از نو بسازیم؟ دروغ بگویم به خود، و به دیگران؟

نقش های گذشته را از آینه وجود پاک می کنم. زمان را جا به جا می کنم. پیری را با کودکی، غم را باشادی، اُخم را با لبخند. آنان را که دوست ندارم، نقش شان را در خیال محو می کنم، با نقش دوستانم،  نقش معشوقان وعاشقانم، با نقش خوبان جایگزین می کنم.

همانگونه که پیروان موسی به ده فرمانش راپای بندند، هماگونه که پیروان عیسی راه او را ادامه می دهند، ماهم پیروان زرتشت و فرزندان گوروش بزرگ و حقوق بشر او هستیم.
در کشور ما قاتلی نیست تا مقتولی باشد. دزدی نیست تا دزدی شود. مجرمی نیست تا پاسبان، کلانتری، دادگاه و زندانی باشد.
آزادی بیان چنان است که هرکه هرچه بیاندیشد، بر زبان می آورد و می نویسد. بیماری نیست تا بیمارستانی باشد، خانه ها خالی است، بی خانمان کجاست؟ متجا وز نیست، تا تجاوز باشد. همه عاشق یکدیگرند. کشور ما، کشور گل و بلبل است. مگر بلبل عاشق گل نیست؟ ماهم عاشق یکدیگریم.
من به همه کمک می کنم، با گذشت و مهربانم، هر روز چند ساعت کتاب می خوانم، حرف بیهوده نمی زنم، وقت تلف نمی کنم.
به شما چه که دروغ می گویم!

16 آبان 1393 ــ 7 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 7, 2014

برو به دنبال عاقلان!

برو به دنبال عاقلان!

در خواب خود را در آینه خیال پرنده کوچک و سبکبال دیدم که باد مرا از خراسان، به آذربایجان، از آنجا به بلوچستان، سیستان، سپس به فارس، گیلان و مازندران می برد. لحظه ای خود را در تهران یافتم که ناکهان شیطان در برابرم هویدا گشت. گفت: علیک سلام. گفتم سلام نکردم که تو علیک می گویی. گفت:  من خدای زمینی هستم، همه ما را ستایش می کنند، تو ما را سرزنش! بنده و ستایشگر ما باش تا به مال فراوان و مقام بلند شهرت رسی. گفتمش خود را به قیمت هستی نمی فروشم، این گمنامی را با مقام خدایی آسمانی جایگزین نمی کنم. چنان خندید که زمین به زیر پایش، آسمان بر سرش لرزید، خود ز خنده خود ترسید. من بی اعتنا ز جای خود نجنبدیم. فریاد زد، دهانت می بندم، قلم ات می شکنم، تو را می کشم. گفتم: آن لحظه که احساس کنم، که ممکن است شتایشگر تو باشم، خود دهان خود می بندم، قلم خود می شکنم، خود را می کشم.
نگاهی نا امیدانه به من کرد و گفت: دیوانه ای. گفتم دیوانگی آزادگی است، برو به دنبال عاقلان. ناکهان مانند دود در خود پیچید و به آسمان رفت.

29 مهر 1393 ــ 21 اکتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2014

خواهش از دوستان و آشنایان!

خواهش از دوستان و آشنایان!

چند سال پیش نوشتم، از پیر و خرفت شدن نترسید، وقتی شدید، خودتان هم نمی دانید. من که نمی دانم پیر و خرفت شده ام. شما چطور؟

در این ده سال گذشته عده زیادی از دوستان  به رحمت ایزدی پیوستند، و این عمل ایشان سبب غم و دردی فراوان برای من شد.
در این مدت چند بار از طرف بستگان روانشادان دعوت شده ام تا در مجلس ختم عزیزان شان چند کلمه ای بگویم. *من بجای روضه خوانی و در آوردن اشک مردم با طنز و هجو همه را به خنده وا داشته که اغلب مورد سپاسگزاری صاحب عزا قرار گرفته. ولی چند بار هم فحش شنیدم که مرتیکه ما خیال کردیم تو آدمی! می خواستیم یک چیزی بگویی که مردم گریه کنند، آمدی دلقک بازی در آوردی، مزخرف گفتی و همه را خنداندی.

از دوستان و آشنایان خواهش می کنم که «زنده بمانند و هرگز نمیرند». و اگر پس از هزار سال ُمردند به بستگانشان بگویند از من برای سخنرانی در مجلس عزا دعوت نکنند. و دیگر اینکه وقتی مُردم، آبگوشت با نخود و لوبیای فراوان با پیاز و ترشی، و شراب سیری بنوشند. بزنند، بکوبند، برقصد، بخندند و برای شادی روان من بادهای سهمگین رها فرمایند. صدای خنده شما، همراه با صدای بادهای معده تان، و ساز و آوازسبب شادی روح من در آن دنیا خواهد شد. و دیگر وصیت من این است که پیش از سوختن در آتش جهنم، جسد مرا در همین دنیا بسوزانند.

*چند سال پیش پدر یکی از دوستان در گدشت.از من خواستند در مراسم شب هفت آن روانشاد چند کلمه بگویم.
پس ار چند دقیقه از کارهای نیک او گفتم، ادامه دادم. خوب شد که آن مرحوم یکسال قبل بواسیرش را عمل کرد، شش ماه پیش هم پرستاتش را. به لطف خدا با پس و پیش سالم از این دنیا رفت. امیدوارم شما هم قبل از مُردن با پس و پیش سالم از این دنیا بروید. مجلس ختم به مجلس خنده و سوخی تبدیل شد.

10 آبان 1393 ــ 1 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 3, 2014

تربیت حیوان های وحشی عهد مدرن

تربیت حیوان های وحشی عهد مدرن

اهلی کردن سگ که از نژاد گرگ است سابقه 15000 ساله دارد. ابتدا سگ را برای؛ شکار، نگهداری گله، بارکشی، و محافظت استفاده می کردند.

در حدود دویست سال پیش تربیت سگ برای کمک به پلیس آغاز شد. و ما اغلب پلیس ها را با یک سگ که از نژاد سگ چوپان آلمانی است چه در تظاهرات، و چه در حال گشت زنی ها می بینیم. همچنین از سگ ها برای ردیابی مواد مخدر استفاده می شود.

زمان رومی ها، 500 سال پیش از میلاد مسیح، سگ ها را چندین روز گرسنه نگه داشته و سپس محکومین را در قفس جلویشان می انداختند. علاوه بر سگ از حیوان های وحشی دیگری مانند شیر، و پلنگ هم برای این کار استفاده می کردند. این روش نه تنها در روم رسم بود، بلکه در سایر کشوهای دنیا، به کار گرفته می شد، از جمله ایران.

در تاریخ معاصر این رسم مجازات در بین کشورهای (به اصطلاح) متمدن دیگر رواج ندارد. ولی در عوض همین دولت ها حیواناتی را تربیت کرده اند که هر کجا که بخواهند به جان ملت ها جهان سوم می اندازند تا بتوانند با گل آلوده کردن آب، هرچه بیشتر ماهی (نفت و منابع طبیعی) صید کنند. مانند؛ داعش، طالبان، القاعده، خمرهای سرخ، کنتراها (در آمریکای جنوبی) و خیلی های دیگر که دست پروده همین جهان خواران ها هستند.

10 آبان 1393 ــ 1 نوامبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2014

محله بی آبرو ها!

کوچه ما همیشه در سکوت بود، صدایی از هیچ خانه ای شنیده نمی شد. کودکان یک راست از مدرسه به خانه هایشان می رفتند. مردها سر به زیر بودند. سر بلند کردن مردان، هیزی شان  تلقی می شد. زن ها هرگز چادر از سرشان نمی افتاد. خندیدن دختران و زنان به معنی جلفی آنان بود.حتی کلاغ ها هم در محله ما قار ــ قار نمی کردند. گنجشک ها جرات جیک ــ جیک کردن نداشتند. کوچه ما به کوچه آبرومندان معروف بود. ما مردمان آبرومندی بودیم.

حاج محسن که در خانه ای بزرگ با چند همسر و فرزند زندگی می کرد، مرد. دعوا بر سر ارث و میراث بین وارثین آغاز شد.  پس از مدت کوتاهی اثاث خانه تقسیم شد. خانه هم پس از یک ماه به فروش رفت. یک روز ما دیدیم، همراه با قیل و قال زنان، مردان و کودکان گاری پس از گاری، اسباب به این خانه آوردند…

زنها این خانه بی چادر بیرون می آمدند، می گفتند بعضی از زنان ها بیرون از خانه کار می کنند. صدای ساز و آواز از این خانه بیرون می آمد. کلاغ ها بر روی درختان این خانه قار ــ قار می کردند. گنجشک ها جیک ــ جیک. ابروی محله همراه با ما رفت.

نشستیم و برخاستیم تا بدانیم در این خانه چه می گذرد.
پدرم گفت من می روم بینم چه خبر است.
مادر داد زد، واه خاک عالم بر سرم مرتیکه هیز می خوای بری سر بجنبونی؟
پدر اشاره به من گفت؛ پس تو برو.
مادر گفت ننه قربونت بره، تو نرو چشم گوشت واز میشه. (هجده سال داشتم) مادر نمی دانست که چشم من در جای دیگر باز است و سر و گوشم خیلی وقت است که می جنبد.
پس از بگو مگو قرار بر این شد که مادر بزرگ (مادر مادرم) به بهانه اینکه چند تا تخم مرغ قرض می خواهد به این خانه برود. عصر یک روز تعطیل مادر بزرگ چادر و چاقچور کرد و رفت. غروب شد مادر بزرگ نیامد. شب شد نیامد. همه نگران  که مبادا بلایی سرش آورده اند؟ ساعت ده شب مشغول بگو مگو بودیم بر سر اینکه برویم به کلانتری خبر بدهیم یا ندهیم که صدای در آمد. من و پدرم با شتاب رفتیم و در را باز کردیم، و دیدیم که مادر بزرگ همراه مرد جوانی جلوی در ایستاده.

مادر بزرگ پس از خداحافظی گرم با مرد جوان آمد تو. هر چه از او پرسیدیم چه شده گفت که فعلا خسته است و فردا برایمان تعریف می کند.

مادر بزرگ گفت: «از اینجا با ترس و لرز، بسم الله گفتم و رفتم، و در خانه شان را زدم. زن جوانی بی حجاب در را باز کرد و سلام کرد و پرسید: خانم چه فرمایشی دارید؟ می خواستم بگم دو تا تخم مرغ ندارین به ما قرض بدین؟ به لکنت زبان افتادم و گفتم دو ــ دو تا کونه پیاز ندارین به ما قرض بدین؟ گفت اختیار دارین خانم! شما جون بخواین هم می دیم، چه حرف ها… حالا تشریف بیارین تو! و من رو با زور کشید و برد تو یک اتاق نشوند، بدون اینکه بپرسه، یک چایی خوش رنگ و خوش طعم گذاشت جلویم و گفت: خوش اومدید، قدمتون سر چشم… خلاصه انگار صد ساله که من رو می شناسه. شروع کرد به خوش وبش کردن. در ضمن چند تا مرد هم آمدند، پررو ــ پررو مردای نره خر با من دست دادن، می خواستم بگم تا حالا دست هیچ نامحرمی به من نخورده، والا انقدر با صفا بودن که روم نشد. خلاصه انقدر چایی و شیرینی و میوه اوردن که یه دفعه دیدم هوا تاریک شده، خواستم خداحافظی کنم برم که یک خانم جوان همسن خودم گفت، کجا می رین خانم حالا وقته شامه. هر چه گفتم می خوام برم و اهل خونه منتظرم هستن و دلشون شور می زنه، نذاشتن. مجبور شدم  بمونم. باورتون نمی شه! زنهای بی حجاب با مردها کنار هم نشستن و بگو بخند کنان شام خوردیم. وقتی هم خواستم برم گفتن یکی باید شما رو تا دم در خونه تون برسونه. راستی پیاز یادم رفت بگیرم».

در همین موقع یکی در زد. رفتم در را باز کردم، دیدم یک دختر خوشگل بی حجاب سلام کرد و با لبخند قشنگی گفت: خانم بزرگ یادشان رفت پیاز بگیرند. چند تا پیاز به من داد و رفت. چیزی که سبب بیش از اندازه شگفتی مادر بزرگم شده بود، سر میز شام خوردن بود. (ما روی زمین سر سفره غدا می خوردیم)

چند روز بعد مادر بزرگ چادر چاقچور کرد و چند تا پیاز توی یک کاسه برد به خانه همسایه مان، و مانند بار پیشین دیروقت، خوشحال با همان مرد جوان برگشت. و گفت جای شما خالی توی حیاط فرش انداخته بودند و در ضمن خوردن آش رشته هشت ــ نه نفرمرد و زن می زدند می رقصیدند.

پدرم خیلی کنجکاو بود که زنهای بی حجاب آن خانه را ببیند، چون  از ترس مادرم جرات نمی کرد خودش این پیشنهاد را به او بکند، در گوش مادر بزرگم آنقدر خواند که شما به خانه همسایه تازه مان دو بار رفتید ازتون پذیرایی مفصل کردند، بده ما جبران نکنیم، و و و… مادر بزرگم هم انقدر به مادرم اصرارکرد تااینکه مادرم پذیرفت. در ضمن چند نفر از همسایه های دیگر را هم خبر کردیم.

جمعه روزی مهمانی برقرار شد. چند نفر از زن های همسایه هم دعوت شده بودند که صبح زود برای کمک به مادرم برای تهیه غذا آمدند. خانم ها ها فکر کردند که اگر از میهمانان با چادر استقبال کنیم، آنها خیال خواهند کرد که ما «اُمَل» (قدیمی، سنتی)هستیم. پس از مشورت با همدیگر و اجازه همسران شان قرار شد چادر سر نکنند.

چند دقیقه ای از ظهر نگذشته بود که مهمانان عزیز ما با سرو صدای فروان آمدند. رفتارشان به قدری دوستانه بود که انگار همدیگر را سال هاست می شناسیم. «در ضمن چند بطری شراب» هم با خودشان آورده بودند که با اظهارشرمندگی سپاسگزاری کردیم. پس از صرف نهار، طرف های عصر پدرم گفت: خوب نیست ما شیشه های شراب را باز نکنیم، مادرم گفت: آره والا خیال می کنن ما «اُمَلیم»!

بطری شراب ها باز شد، لیوان ها نیمه پر شد، پدرم بسم الله گویان و چند نفر دیگر از مردان لیوان شان را تا ته سر کشیدند، در حالیکه طعم شراب را در دهان مزه ــ مزه می کردند، از خوبی آن گفتند. چیزی که سبب تعجب ما شد این بود که زن های دعوت شدگان هم شراب نوشیدند. مادر و چند زن دیگر به هم نگاه کردند و لب گزیدید. یکی از میهمانان پیش نهاد کرد که باید برقصیم، مادرم یواشکی به خانم بغل دستی اش گفت: واه خاک بر سرم، همین کارمون مونده. یکی ازدخترها همراه با آهنگی که از رادیو نیروی هوایی پخش می شد، بلند شد و رقصید.
چه رقصی ــ چه رقصی… دلم می خواست فرش زیر پایش بودم. مادر بزرگم به مادرم و زنهای همسایه گفت: اگر ما شراب نخوریم، ممکنه بهشون بر بخوره. واسه خودش و چند تا خانم دیگر شراب ریخت. در ضمن من هم که کله ام یک کمی گرم شده بود، بلند شدم و یک بابا کرم خوبی رقصیدم. چند نفر از زنان مردان صدایشان بلند شد؛ خانم بزرگ باید برقصه ــ خانم بزرگ باید برقصه،… مادر بزرگم که یک کمی نعشه بود، بلند شد چادرش را به کمرش بست، و در حالیکه بشکن می زد و  می رقصید، باسن مبارکش را تکان می داد و می خواند؛ بشکن ــ بشکن، من نمی شکنم… بشکن! اینجا بشکنم یا گله داره، اونجا بشکنم یار گله داره، این خش ــ خش خشتک پاره، چقدر حوصله داره. عمو سبزه فروش، بعله! قرمساق کم فروش، بعله! تر تیزک داری؟ بعله! ورخیزک داری؟ بعله! تره ات باریکه؟ بعله! خونه ات تاریکه؟ بعله! آی ، ای ، ای برفتم بر در شمس العماره، همانجایی که دلبر خانه داره، زدم بر حلقه در، یارم اومد دم در،بگفت کیست،بگفتم من مسکین،درو وا کن، درو وا کرد، جا بهم داد کپیدم من، چای بهم داد خوریدم من.وقتی خواستم برم پنج زاری خواست نداشتم،دو زاری خواست نداشتم،یک قرون خواست نداشتم،ده شاهی خواست نداشتم،ته سیگار خواست نداشتم…ای حبیب من ای عزیز من،عشق روی تو شد نصیب من.لای لای لای …خانم وآقایی که شما باشید، ما مات و مبهوت واسش دست زدیم. بابام گفت: مادر زن ما آب ندیده بود، وگرنه شناگر ماهریه!

جای شما خالی شب خوشی را گذارندیم. از فردا کلاغ ها به قار ــ قار افتادند. گنجشک ها به جیک ــ جیک. بچه ها توی کوچه با هم بازی می کردند. زن ها با هم درد دل می کردند. مردها خوش وبش. اگر فرصتی هم پیش می آمد، تخته بازی می کردند سر جورابی که هر گز داده و گرفته نشد. گاهی هم سری به خمره می زدیم. صدای ساز و آواز همراه با خنده از تمام خانه ها به گوش می رسید.
دیوار موش داره، موش هم گوش داره. پس از یکی ـ دو ماه کوچه ما اسمش شد، «کوچه بی آبروها» هنوز یک سال نشده بود که محله مان «محله بی آبروها» شد که زنانش بی حجاب بودند و مردانشان بی غیرت، شراب می خورند و کافر و…

1 آبان 1393 ــ 23 اگتبر 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2014

محله بی آبروها

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 25, 2014

ریحانه، اسید پاشی

ریحانه، اسید پاشی

در جامعه ای که زن به عنوان «انسان» وجود خارجی ندارد و تنها برای ارضاء جنسی مرد به دنیا آمده، نباید از این شگفت زده می شدیم چنانچه «عبدالعلی سربندی» در حال تجاوز به «ریحانه» او را می کشت، حداکثر مجازاتی که در انتظارش بود؛ تغییر محل کار او، یا دو – سه سال زندان بود.
حکومت با اعدام «ریحانه» از جیره خورانش دفاع می کند و به آنها می فهماند که این حکومت استبدادی پشتیبان جیره آنها است. و به پشتوانه این حمایت، آنها می توانند با خیال راحت دست به غارت، تجاوز و جنایت بزنند.
و این اسید پاشی هم ادامه سیاست وحشی گرایانه و ضد انسانی این حکومت است.

3آبان 1393 ــ 25 اکتبر 2014ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی