نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 15, 2015

سپاس تو را شیطان !

سپاس شیطان را !

از بهشت رانده شده ای شاد و خندان گفت: آن بهشت موعود که می گویند، خیال خامی بیش نیست. در جویبارها عسل تلخ روان است. آب نهر گل آلود، شیر در جویبار رنگ سیاه دارد. نی شکر فراوان، شکرش شیرینی ندارد. دشت پر از نی، نی زنی نیست. میوه های بهشت طعم * خنظل دارند. حوریان مجسمه یخ اند. بهشت خورشیدش را گرمایی نیست. ماه زشت روی است و جلوه ای ندارد. ستارگان چشمک نمی زنند. گل فراوان، اما عطری ندارند. چشم آهو چون چشم وزق است. مشک غزال بو مرداب می دهد. بلبل را چهچه ای نیست. گل نمی رقصد. به جای کبوتر جعدها در پروازند. پروانه ها چون خفاش اند.عاشقی نیست، معشوقی نیست. شاعر نیست، شعر نیست، سازی نیست، دست نوارنده ای نیست. نقشی نیست، نقاشی نیست، دست نوازشگری نیست. لب خندانی نیست. عمر جاودانی درسکوت جاودانی است، بودن در نبودن.
چون چنین دیدم، گفر گفتم، کفر گفتم، شیطان را آنقدر دشنام دادم، تا از بهشت رانده شدم.
سپاس تورا «شیطان» که سبب شدی تا مانند پدرم (آدم) از بهشت رانده شوم.

*اگر حنظل خوري از دست خوشخوي ، به از شيريني از دست ترشروي. سعدی                        

خنظل شیره درختی است که بی نهایت تلخ و بد بو است.

18 مهر 1394 ــ 10 اکتبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 5, 2015

خدای نامرد !

خدای نامرد !

سال گذشته، «فرهاد» دوست دوران نوجوانی و جوانی ام بهمراه همسرش «پروانه» از ایران آمده و دو ماه میهمان من بودند. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت.

پس از گشت و گذار در بلژیک ، آلمان و هلند، رفتیم فرانسه موزه » Louvre» پاریس. اول به بخش آثار باستانی ایران رفتیم. من با حالتی غمگین گفتم: «نگاه کن؛ آثار باستانی ما را دزدیدند، آوردند اینجا». لبخند غمگینی زد و گفت: «اگه نمی آوردند، آخوندها می فروختند به عرب ها و جزو تاریخ تمدن اونها می شد. تازه با پولش امامزاده می ساختند که خودش یک منبع درآمده، یا خرج فلسطینی ها می کردن، یا اینکه اینور و اونور دنیا سرمایه گذاری می کردن. باز خدا پدرشون رو بیامرزه که جای امن ازشون نگهداری می کنند».
از روی دمغی خندیدم. حرف حساب بود و جواب نداشت.  گشتیم و گشتیم، تا اینکه رسیدیم، به لبخند ژکوند » sourirelajoconde » گفت: «زکی این «ژوکوند، ژوکوند» که می گن همه اش همینه»؟!.
رسیدیم، به مجسمه » Vénus» نگاهی به سرتا پای مجسمه کرد و گفت: «زکی این ونوس که می گن مظهر زیبایی همه اش همینه»؟! گفتم که چی خیال کرده بودی؟ دلخور شانه هایش بالا انداخت و پاسخم را نداد.

چند روز بعدش «پروانه» با همسرم رفتند تا بروکسل را بگردند. من هم کبابی براه انداختم با ماست وخیار، سبزی خوردن و… و البته شراب ناب فرانسوی. نشستیم و با هم حال کردیم. فرهاد یه خورده که سرش گرم شده بود، گفت: «خدا  خیلی نامرده»!
گفتم که واسه چی؟ گفت: «اون «لبخند ژوکوند» رو دیدی؟ «پریزاد» دختر حاج «حسن» دیوس رو یادت می آد که با لبخندش دنیا رو به خنده وا می داشت؟ «ونوس» پشمش هم نمی شد. حاجی دادش، یعنی فروختش، به یکی دیوس تر از خودش. دختره بعد از پنج سال خود کشی کرد. نمی خوام از خودم تعریف کنم، دختر خودم «ونوس»، یک ناخن پاش هم نمیشه. خوشبختانه زن یکی شد که قدرش رو می دونه. حالا می دونی واسه چی می گم خدا نامرده؟ خیلی وقت این درد تو دلم مونده بود و نمی تونستم به کسی بگم. مردها رو به یه ورش، بلانسبت شما حتی خودم!  ولی این خدای نامرد، زن ها رو یواش ــ  یواش پیر می کنه، اون قد و بالای مثل سرو رو خم می کنه، اون چشمای قشنگ رو کم نور می کنه، او دست های ظریف، او صورت زیباشون رو پر از چین و چروک می کنه. آخه خدای نامرد، نمی تونی این دخترها و زنهای قشنگ و خوشگل رو که خودت آفریدی، جوون و خوشگل نگهداری تا صد سال و بعدش  یه دفعه عزراییل رو بفرستی سراغشون؟ آخه این نامردی نیست که زیباترین آفریده خودت رو به این روز می اندازی؟ همین «پروانه» خودم، وقتی از پله ها بالا می ره و آخ می کنه، انگار خنجر تو قلبم می زنن. وقتی اون چین و چروک ها رو تو صورتش قشنگش می بینم، اشک تو چشام جمع می شه. به امام زمون قسم، هرچی فکر می کنم، می بینم از خدا نامرد تر تو دنیا نیست. تو حالا هرچه می خوای بگی، بگو»…

13 مهر 1394 ــ 5 اگتبر 2015 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 4, 2015

خر هم آدم است !

خر هم آدم است !

چندی از هموطنان ما در بلژیک مانند اکثر ایرانیان در تمام دنیا «به مکتب نرفته خط ننوشته اند، رفوزه گشتند حتی تو خط چهار هم شوفر نشدند»، برای اینکه بگویند، ما هم آدم هستیم در هر موردی اظهار فضله می فرمایند.
«شوکت خانم» یک کتاب روانشناسی خوانده، روانشناس شده.  می فرمایند، به قول شاملو؛ هرکسی از ظن خود شد یار من.
از گفتارهای نادر ایشان، به قول حافظ، بنی ادم اعضای یکدیگرند،.

«مصطفی خان» زرتشتی شده، مرتب از زرتشت حرف می زند. از ایشان پرسیدم، زرتشت زن داشت؟ فرمودند، بعله که زن داشت.
ـــ نام همسر گرامی ایشان چه بود؟
ــ زرتشت خانم، مثل حاج خانم.

«آقای حسرتی» که پدرش سنگ قبر تراش بوده، می گوید: پیش از اینکه راه بروم و زبان باز کنم، به باستانشناسی علاقه مند بودم، و تمام گتیبه های ایران را حتی در کوچکترین دهات خوانده ام. از او می پرسیم، کتبه های دوره هخامنشی به چه زبانی نوشته شده؟. می فرمایند: به زبان عربی و چینی پنجاب. ( کتیبه های دوره هخامنشی به زبان های عیلامی، فارسی باستان، واَکدی است)

چندی از زبان نویسندگان غربی می گویند. به قول کاره «سیاه مارگزیده»،  بچه رو سرپاش بگیری جیش داره.
(کارسیا مارکز نویسنده کلمبیایی 1927 ــ 2014).

 «برتنراند ماسل نویسنده» و شاعر و فیلسوف هندی؛ نویسنده کتاب اتلومی فرمایند، نشاشیدی شب درازه.(برتراند راسل فیلسوف انگلیسی ، 1872 ــ 1970)
از این نمونه ها ده ها نفر دیگر را می توانم نام ببرم. من معتقدم که دمکراسی است وهمه حق بیان دارند،و مشکلی با این آدم ها ندارم. و چندی از آنها انسان های دوست داستنی و مهربان هستند، و دوستان نزدیک من. ( کور، کور را می جوید، آب گودال)

ولی با دوست ارجمندم «بهرام نگار پور، دکتر در جامعه شناسی از دانشگاه بروکسل آشنا به فرهنگ غرب، تاریخ دان و ادیب»  سابقه روزنامه نگاری مشکل دارم. ایشان با اشخاص در بالا نامبرده به هیچ وجه رفت و آمد نمی کنند، می فرمایند، «هر خری» نباید در موردی که کمترین اطلاعی ندارند، اظهار نظر کنند. من به ایشان می گویم «خر هم آدم است». ولی ایشان به هیچ وجه نمی پذیرند.

دوست ارجمند دیگرم » علا الدین فرا ــ مرز» استاد در تاریخ و ادبیات پارسی، حقوق دان، خطاط با من هم عقیده است.
من از تمام دوستان خواهش می کنم؛ با پسندیدن، و به اشتراگ گذاردن این نوشته، به دوست ارجمندم «بهرام نگار پور» بگویید، خر هم حق بیان دارد و آدم است. چنانچه خرها حق بیان نداشته باشند، دنیا در سکوت مطلق فرو خواهد رفت. پیشاپیش از مهر شما سپاسگزارم. 4 اکتبر 2015ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 25, 2015

زن زیبا شد

زن زیبا شد !

زن با چهره ای غمگین، اشک در چشم برابر آینه ایستاده بود. رو به مرد کرد و گفت: «ببین! بین چقدر زشتم؟! هستی تمام هنرش را به کار برده تا زنی به زشتی من بیافریند. قورباغه ها و خرچنگ ها از من زیباترند. عقرب ها، رطیل ها از من زیباترند، باید چنین باشد. فرزند یک مرد و زن زشت، باید زشت باشد. باور کن به میمون ها حسادت می کنم، آنها از من خوشگل ترند».

مرد آینه را شکست، سپس رو کرد به زن و گفت: «به جای آینه در چشمان من بنگر تا ببینی چقدر زیبایی».
لبخندی بر لب زن آمد. زن زیبا شد.

2 مهر 1394 ــ 24 سپتامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 17, 2015

عقاب دیگر پر ندارد

عقاب دیگر پر ندارد !

…، درویشی کوزه ای روغن داشت. با خود اندیشید که این روغن به بازار می برم و می فروشم، در عوض پنج تا میش می خرم. هر میش دوبار در سال دوقلو می زاید، و… پس از مدت کوتاهی صاحب گله گوسپندی می شوم. در آن زمان خانه ای بنا می کنم، و با دختری از خانواده ای نجیب ازدواج می کنم. چند چوپان و نوکر می گیرم، و صاحب فرزند می شوم. اگر نوکرانم با فرزندم بد رفتاری کردند، با همین عصا بر سرشان می کوبم. درویش که در خیال غوطه ور بود، زد و کوزه روغن را بشکست. ( این داستان خلاصه ای است برگرفته از کلیله و دمنه)

عده ای که خود در شکستن کوزه آرزوهای مردم شریک بودند، اکنون دراندیشه پرداختن کوزه دیگری (به نام اصلاح طلب) هستند تا روغن خویش در آن بریزند. چندی دیگر می خواهند روغن ریخته را آتش بزنند تا از خاکسترش «ققنوس»ی زاده شود.

از روغن سوخته هیچ بر جای نمی ماند تا ققنوسی زاده شود، مگر بوی گندش. عقاب دیگر پر ندارد.

24 شهریود 1394 ــ 15 سپتامبر 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2015

ابله نمی دانست!

ابله نمی دانست!

پسرکی با عروسک بازی می کرد. او را می شست، موهایش را شانه می کرد. در گهواره می خواباندش، برایش قصه می گفت، لالایی می خواند. رهگذری می گذست، دید! قهقهه سر داد و گفت: پسرک با عروسک بازی می کنی، مگر دختر شدی؟.
ابله نمی دانست که پسرک نقش پدر بازی می کرد.

23 شهریور 1394 ــ 14 سپتامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 14, 2015

بیایید با هم عرــ عر کنیم!

بیایید با هم عرــ عر کنیم!

همه سگ دارند برای پاسداری از خانه شان، من خری دارم برای مهرش. هیچ وقت از او بار نمی کشم، او هم سربار من نیست. وقتی به او می رسم، چنان سر تکان می دهد که گویی مست از شادیست. و من چنان با اشتیاق به سویش می روم که گویی سال هاست او را ندیده ام. او آهسته عرـ عر می کند، من هم با عری ــ عری پاسخش را می دهم. با لبانش دستم را می گیرد. این گونه بوسه بر دست من می زند. من هم پیشانی بلندش را می بوسم. او سر به سینه من می مالد. من نوازشش می کنم، گاهی هم قشویش می کنم.
عرــ عر! این چنین به هم نشان می دهیم که از دیدار یک دیگر خوشحالیم.

گاهی با کتابی در کنارش می نشینم. او سر در کتاب می کند، برگه ای از کتاب را نگاه می کند، سر برمی گرداند در چشمان من می نگرد. می خوانم در آن چشمان زیبایش که می گوید: «من که چیزی نفهمیدم، تو چه می فهمی؟ چه می آموزی؟ بیشتر از من می دانی»؟ در گوشش آهسته عرــ عر می کنم، یعنی من با خواندن تعداد زیادی کتاب بیشتر از تو نمی فهمم.

وقتی هوا مناسب است، با هم به جنگل می رویم. او آرام می چرد، من آهسته قدم می زنم. زمانی که هوا سرد می شود، زیرش را پر از کاه می کنم، عبای پشم شتری دست دوخت مشهد بر دوشش می اندازم. علاوه بر علف گاهی هم ذرت به او می دهم.
پوست خریزه را خیلی دوست دارد. گاهی کنارش می نشینم، نان پنیر و خربزه می خورم. پوستش را به او می دهم، از تخم خربزه هم بدش نمی آید. پوست هندوانه می خورد، ولی نه چندان با اشتیاق.

او عر ـ عر می کند. من عر ـ عر می کنم. این چنین از حال دل یکدیگر باخبریم. ما صاحب دل یکدیگریم.
من و خرم تنها با یک واژه؛ «عر ـ عر» همدیگر راخوب درک می کنیم.

22 شهریور 1394 ــ 13 سپتامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 1, 2015

من می خوام تنها این یکی!

من می خوام تنها این یکی!

کلبه ای در بهشت می خواهم. تنها با همسرکی. عاشق و معشوق کی. باغچه ای پرگل کی. درختی میوه کی. بچینم گلکی. بزنم بر سرش یواشکی. بتابد ماهکی، بدرخشد، خورشیدکی. دست در دست هم، بزنیم قدمکی. تعریف کنیم لطیفه کی. بخونیم کتابکی. بزنیم. قهقه کی. بر لب شیرینش بوسکی. نوازشکی. بنوشیم شرابکی.  بگویم شعرکی. بخونیم آوازکی. برقصیم با آهنگ کی. بزنیم چشمکی. کنار سماورکی. چایی لب سوزکی.
بخوریم نون و پنیر و انگور و خربزکی. سر کنار هم ، بیدار، «گاهی هم خوابکی» حوضکی، آب تنکی .همسرم زیبا تر و خوبتر ازهر حوریَکی. اون بهشت موعود، هزاران باغ و قصر، چشمه شیر و عسل، باحوریانش، مفت ریارکارآخوندکی. من می خوام تنها این یکی.

8 شهریور 1394 ــ 30 اوت 1015 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2015

آقا زاده خودتی!

 

آقا زاده خودتی!

صادق خان هر دفعه به من می رسید، بعد از سلام احوال علیک می پرسید، آقا زاده ها چطورن؟ هر دفعه با خنده بهش می گفتم، آقا زاده خودتی. تا اینکه چند روز پیش دیدمش، باز هم طبق معمول پرسید: آقا زاده ها چطورن؟. این دفعه عصبانی شدم و گفتم: مرد حسابی بلانسبت یعنی بچه ها رو من زاییدم! یعنی من اون کاره ام؟ خندید گفت: آخه رسمه. گفتم: مرتیکه؛ دست به آب به اون رسم بی معنی. من کار دیگه کردم. خانم نه ماه زجر کشیده تا زاییده. درسته که در شستن، غذا دادن، خوبوندن، و بعدش هم به مدرسه بردن و اوردن بچه با خانم شریک بودم. قسم به پیرو پیغمبر من نزادییدم، خانم زاییده.این آقایون هستند که آقا زاده ای مثل خودشون دزد و جانی پس می ندازن.  آقا زاده خودتی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 26, 2015

از خر نر هم نمی گذرند

از خر نر هم نمی گذرند !

چهار تا خر ماده  از چشمه ای آب می نوشیدند و در دل می کردند.

ماده خر اولی ــ خواهر چرا این آدم ها » نر» زنها شون را می پیچن توی چادر چاقچور؟

دومی ــ از ترس نره آدم های دیگه خواهر، به قول خودشون از ترس نامحرم .

سومی ــ این آدم های نر انقدر هیزن که وقتی از بغل من رد میشن، طوری من رو نگاه می کنن که می خوام از خجالت آب شم برم تو زمین.

چهارمی ــ این که چیزی نیست، شوهرم می گه، این نرهای آدم که اسم خودشون رو گدوشتن مرد، مخصوصا اون ریشو ها وعبا و عمامه دارا طوری به من نگاه می کنن، به خصوص به کپلم که دمم رو می ذارم لای پام و در می رم.

اولی باخنده در حالیکه سرخ شده بود ــ واه خاک عام تو سرم، چه حرفا چه چیزا دارم شاخ در می آرم، یعنی از خر نر هم نمیگذرن؟  3 فوریه 1992 از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها، نوشته خودم

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی