نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 17, 2015
عقاب دیگر پر ندارد !
…، درویشی کوزه ای روغن داشت. با خود اندیشید که این روغن به بازار می برم و می فروشم، در عوض پنج تا میش می خرم. هر میش دوبار در سال دوقلو می زاید، و… پس از مدت کوتاهی صاحب گله گوسپندی می شوم. در آن زمان خانه ای بنا می کنم، و با دختری از خانواده ای نجیب ازدواج می کنم. چند چوپان و نوکر می گیرم، و صاحب فرزند می شوم. اگر نوکرانم با فرزندم بد رفتاری کردند، با همین عصا بر سرشان می کوبم. درویش که در خیال غوطه ور بود، زد و کوزه روغن را بشکست. ( این داستان خلاصه ای است برگرفته از کلیله و دمنه)
عده ای که خود در شکستن کوزه آرزوهای مردم شریک بودند، اکنون دراندیشه پرداختن کوزه دیگری (به نام اصلاح طلب) هستند تا روغن خویش در آن بریزند. چندی دیگر می خواهند روغن ریخته را آتش بزنند تا از خاکسترش «ققنوس»ی زاده شود.
از روغن سوخته هیچ بر جای نمی ماند تا ققنوسی زاده شود، مگر بوی گندش. عقاب دیگر پر ندارد.
24 شهریود 1394 ــ 15 سپتامبر 2015 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 14, 2015
بیایید با هم عرــ عر کنیم!
همه سگ دارند برای پاسداری از خانه شان، من خری دارم برای مهرش. هیچ وقت از او بار نمی کشم، او هم سربار من نیست. وقتی به او می رسم، چنان سر تکان می دهد که گویی مست از شادیست. و من چنان با اشتیاق به سویش می روم که گویی سال هاست او را ندیده ام. او آهسته عرـ عر می کند، من هم با عری ــ عری پاسخش را می دهم. با لبانش دستم را می گیرد. این گونه بوسه بر دست من می زند. من هم پیشانی بلندش را می بوسم. او سر به سینه من می مالد. من نوازشش می کنم، گاهی هم قشویش می کنم.
عرــ عر! این چنین به هم نشان می دهیم که از دیدار یک دیگر خوشحالیم.
گاهی با کتابی در کنارش می نشینم. او سر در کتاب می کند، برگه ای از کتاب را نگاه می کند، سر برمی گرداند در چشمان من می نگرد. می خوانم در آن چشمان زیبایش که می گوید: «من که چیزی نفهمیدم، تو چه می فهمی؟ چه می آموزی؟ بیشتر از من می دانی»؟ در گوشش آهسته عرــ عر می کنم، یعنی من با خواندن تعداد زیادی کتاب بیشتر از تو نمی فهمم.
وقتی هوا مناسب است، با هم به جنگل می رویم. او آرام می چرد، من آهسته قدم می زنم. زمانی که هوا سرد می شود، زیرش را پر از کاه می کنم، عبای پشم شتری دست دوخت مشهد بر دوشش می اندازم. علاوه بر علف گاهی هم ذرت به او می دهم.
پوست خریزه را خیلی دوست دارد. گاهی کنارش می نشینم، نان پنیر و خربزه می خورم. پوستش را به او می دهم، از تخم خربزه هم بدش نمی آید. پوست هندوانه می خورد، ولی نه چندان با اشتیاق.
او عر ـ عر می کند. من عر ـ عر می کنم. این چنین از حال دل یکدیگر باخبریم. ما صاحب دل یکدیگریم.
من و خرم تنها با یک واژه؛ «عر ـ عر» همدیگر راخوب درک می کنیم.
22 شهریور 1394 ــ 13 سپتامبر 2015 ــ بلژیک ــ اردوخانی
دیدگاه های تازه