آنان دگر
آینه ای در برابر آینه دگر
هر یک بی خبر از حال آن دگر
من میان آن دو رفتم
هر یک مرا به درون خود کشید
صدها من در این و در آن دگر
نمی دانم کدامینم من
میان اینان و
آنان دگر.
مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.
نوشته شده در منتشر نشده ها
شاید من هم خیال می کنم !
اسب وحشی سر نوشت
به هر کجا که بخواهد مرا می برد
خیال می کند
افسارش در دستم،
دهانه اش را محکم می کشم
خیال می کند دهانه و افسار ندارد
بر پشت اش ، استوار نشسته ام
پای در رکاب، خروشان
به دشت و صحرا، به تپه و کوه
حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش
خیال می کند لگام گسیخته!
نمی داند لگام ش در دست من است
شاید من هم خیال می کنم ؟
با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .
آری ، اما
گل زیبائی در باغی دیدم. باغبان پیر را شادباش گفتم به خاطر زیبائی گلش . باغبان غمگین گفت: این گل دل در گروی باغبان جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم که پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل با عشوه و ناز می گوید: آری ، امَا.
24 اوت 2004 ــ کتاب سلام روسپیان ــ نوشته خودم
نوشته شده در منتشر نشده ها
من از پرده ها بیزارم
آنها را پس می زنم
پاره می کنم
پنجره را باز می کنم
روانم را عریان می کنم
تا هسایه ها و رهگذاران ببینید
تمامی درونم را
که چگونه عاشقانه می نگرم
همسایه ها ، پرده ها را پس زنید
پنجره ها را باز کنید
رهگذران ، سر برگردانید
با لبخندی ، در دل بگوئید
دیوانه است، دیوانه!
من از پرده ها بیزارم
حتی پرده های حریر
هنوز هم عاشقانه می بوسم !
من و پیرمرد شصت ــ هفتاد ساله همسایه با هم دوستیم. گاهی پیش او می روم . شیشه ای شراب کهنه می آورد. یک گیلاس می نوشیم و گپی می زنیم ، از حرفهای روز، از خاطراتش.
یک روز که نزد او بودم . پس از نوشیدن جرعه ای شراب، گفت : زمانی که بیست سال داشتم ، عاشق زنی چهل ساله و بسیار زیبا شدم .به مدت یک سال هم این روابطه عاشقانه برقرار بود. سرنوشت خواست که او راه خودش را برود، من راه خودم. دوسه روز پیش دیدم اش . خیلی پیر و شکسته شده بود. صورت سفید و لاغر و پر از چروک. دست و پای لرزان. بر روی چشمهای زیبایش دوتا ذره بین. موهای طلائی اش نیمی ریخته ، نیم دیگر مانند برف سفید.
نشناختم اش ، او مرا شناخت و صدایم کرد. یک کمی فکر کردم و از صدایش او را شناختم . دو دستش را گرفتم و بوسیدم. گفت : همچو دست مادری می بوسی؟
گفتم : نه ! هنوز هم عاشقانه می بوسم، عاشقانه . از چشم مرد چند قطره اشک بر رخ اش سرازیر شد.
اول مهر 1371 ــ23 اکتبر 1992 ــ از کتاب گل فروشی پروین، هرگز بدون مادر زنم. نوشته خودم
نوشته شده در منتشر نشده ها
گناه اولین مرد و پند دوستانه
اولین مرد ، وقتی در بهشت چشم گشود، هستی را بدید و به بزرگی آن بیاندیشید، از خود پرسید رازش کدام است. جوابی در درون خود نیاقت ، از خدا پرسید. صدایی نشنید. دور تر چند فرشته را بدید که با هم نجوا می کنند. نزدشان رفت. یکی از ایشان گل سرخی بچید و به مرد داد و گفت : راز هستی در این است. مرد گل را به زن داد. زن خواست آن را ببوید ، خار گل به لبش رفت و قطره ای خون آمد. مرد شرمنده برای جبران گناهش لب زن را مکید. مست و دیوانه و عاشق شد. فریاد برآورد : خدایا من به راز تو پی بردم. راز هستی در عاشقی و دیوانگی و مستی است.
خدا گناه اولین مرد را نبخشید و همرا زن از بهشت براند.من از اولین مرد برای این گناه اش سپاسگذارم.
شنبه 17 مهر 1378 ــ 9 اگتبر 1999ــ خر تو خر یا جهان بینی خر نوشته خودم
پند دوستانه
اشخاص پیر ، نمی توانند بعضی از عضلات خود را خوب مهار کنند و بیشتر از جوانان در موقع غذا خوردن ذره ای از غذا وارد مجرای تنفسی آنان می گردد( به گلو جستن) و شروع می کنند به سرفه کردن .شما اولین کاری که می کنید به پشت آنها می زنید. ولی مواظب باشید که ممکن است در حالیکه این پیر خردمند سرفه می کند ، تلنگش هم در برود! برای موارد سخت باید از پشت دو دست را روی شکم شخص گذاشت. او را کمی به جلو خم کرد.و مانند تنفس مصنوعی به شکم فشار آورد. ( این کار را هّیم لیش مانور می گویند)در این حال هم ممکن است تلنگ شخص در برود. در صورت آگاه و آماده بودن ،این حادثه خطرناک شما را دچار ضربه روحی و سر خوردگی نمی کند .
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوشته شده در منتشر نشده ها
دیدگاه های تازه