نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 4, 2007

زمانیکه از انسان بودن ننگ دارم !

زمانیکه از انسان بودن ننگ دارم !

 

به مناسبت نهمین سالگرد قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده .

 

گاهی کلمات دردناک تر از ضربه های شلاق است. محمد مختاری می گفت: ما همیشه این بودیم ، انقلاب اسلامی چهره واقعی ما را نشان داد.

 

یکی از دوستان نزدیک محمد مختاری، می گفت: وقتی محمد در زندان اوین بود ، ومن به دیدنش می رفتم ، یکبار شنیدم که یکی از جلادان نزد همکارش گله می کرد و می گفت: به فلان کس بلیط و هزینه حج جایزه دادند و به من ندادند. در صورتیکه من بیشتر از او در اینجا زندانی شکنجه دادم.

 

 وقتی این دو جمله را کنار هم می گذارم و  خوب به آن می اندیشم ، خودم را زیر سنگ آسیاب زمان می بینم که میچرخد و می چرخد و مرا خرد می کند. درد، درد را  در تمام وجودم احساس می کنم . و از خود می پرسم من هم یکی از ما هایی[آنهایی] هستم که چهره واقعی اش رو نشده است؟

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 4, 2007

پاسخ به دوستان

پاسخ به دوستان

 

دوستان مهربان ، از شما که از سراسر دنیا پس از آگاهی زادروزم 13 آذر 1320 ، به من شادباش گفتید ، بی نهایت  سپاسگزارم. دوست ارجمندم ، دکتر محمد عاصمی که آشنائی  بیشتری با من دارد ، و هیچوقت مهرش را از من دریغ نکرده ،این شعر را در باره من سروده است.

 

ای ابوالفضل اردوخانی 

                 که خر خویش خوب می رانی

ادب مرد به ز دولت اوست

                  همه را پشم خویش می دانی

*گوذ را افتخار بخشی

                         کاتب وحی گوذ دارانی

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2007

توجه ، توجه

توجه ، توجه

بخت بازآمد از آن در که یکی چون من درآمد…بامدادان روی من ندیدن در دولت بگشاید

 

یک سال دیگر هم بر عمر من افزوده شد. اگر  نمی شد ، یدون شک دنیا زیر و رو می شد . 

روز سیزده آذر 1320 خورشیدی ، برابر با 4 دسامبر 1941 با به دنیا آمدنم، دنیا را نورانی کردم . بنا به گفته عمه بزرگوارم به نقل از فاطمه سلطان  قابله ، من ساعت پنج صبح  پا به عرصه هستی نهادم . در آن موقع نفت چراغ گرد سوز تمام شده بود، ولی با به دنیا آمدنم چنان  نوری جهان را فرا گرفت که خورشید  آن روز ندرخشید.  باز به گفته عمه بزرگوارم به نقل از فاطمه سلطان قابله؛ تا من به دنیا آمدم و قیافه قابله را  دیدم ، خندیدم و دست به چند تار موی که در رخ  او بود، بردم . چند باد محکم رها کردم ، که مادرم آین را  به فال نیک گرفت. و گفت: در آینده پسرم توپچی خواهم شد.

ولی پس از چند سال  چون دید اهل درس و مشق نیستم و همیشه به دنبال الواتی هستم ،تغیر عقیده داد و گفت: تو درس نمی خوانی سپور می شوی ، این مملکت به سپور هم احتیاج دارد. ولی نمی دانست که یک روزی کشور ما به قدری پیشرفت می کند که برای سپوری هم  دست کم باید فوق لیسانس داشت . دکترا در تمیزیات[بهداشت] گرفت . و تخصص در جماع و آداب طهارت و دعا.

 

راستی فکر نمی کنید که اگر من به دنیا نمی آمدم بشریت احساس کمبود می کرد. مانند ادیسون که اگر نبود، برق هم نداشتیم ، ولی نمی دانستیم چه چیز کم داریم . بنا بر این وجود او ناشناخته می ماند. یا پاستور، چرا راه دور برویم در میان نوابغ خودمان . آقای ابول ِ حسن بنی صدر ، نخستین رئیس جمهور ما، کاشف اشعه از موی زنان . حتما اگر ایشان چند سال دیگر به ریاست جمهوری ادامه می داد از ریش مردان هم برق کشف می کرد و ما احتیاجی به نیرو گاه اتمی نداشتیم . یا آقای دکتر محمود احمدی نژاد ، چوپان ما بزغاله ها. از این نوع نوابغ ما بسیار داریم. اصلا فکر کنید؛کریستف کلمب الکی امریکا را کشف نمی کرد. یا وجود سیاستمدار و اندیشمند بزرگی مانند جرج بوش ( که همان جعفر موش خودمان است که رفته آمریکا شده جرج بوش) سرزمین ابا اجدادی خود را فراموش کرده حالا برای خود ما هم کرکری می خواند. البته از این خائنین به وطن در تاریخ  بسیار داشتیم و داریم. 

 

حوادث مهم  آن سال تا به دنیا آمدن من .

 3 شهریور . قوای شوروی از شمال، و قوای انگلیس از جنوب به بهانه اینکه نان جو خورده بودند( حضور چند آلمانی در ایران ) بی خبر از زمین و هوا به ایران حمله کردند . در همان دقایق  اول سفیر شوروی و وزیر مختار انگلیس در منزل علی منصور نخست وزیر حضور یافتند و طی یاد داشتی حمله قوای خود را به کشور ما اعلام کردند. خوش خبر باشند .دست اشان درد نکند . بعد از کندن پشم و واجبی.

5 شهریور ــ علی منصور از نخست وزیری استعفا داد . ومحمد علی فروغی پس از شش سال خانه نشینی از طرف رضا شاه به نخست وزیری منصوب شد. بمباران شهرهای بی دفاع و سرباز خانه های ادامه پیدا کرد. قزوین و رشت و تبریز مورد حمله هوائی شدید هماپیما های شوروی قرار گرفتند . (به دستور دولت فخیمه انگلیس )رضا شاه تصمیم خود را مبنی بر استعفا در هیئت وزیران اعلام کرد . ولی دولت نپذیرفت!

25 شهریور- رضا شاه از سلطنت کناره گیری کرد و عازم اصفهان شد تا به خانواده خود بپیوندد.

محمد علی فروغی نخست وزیر

و محمد علی سهیلی وزیر آمور خارجه در سفارت شوروی در زرگنده حضور یافتند،و سفیران دو دولت را از کناره گیری شاه از سلطنت اگاه نمودند.

26 شهریور- قوای نظامی شوروی و انگلستان وارد پایتخت شدند. کلیه اتباع آلمانی و ایتالیائی ایران را ترک کردند.

رضا شاه در اصفهان کلیه اموال خود رابه محمد رضا پهلوی در مقابل یک سیر نبات هدیه کرد.  

موجودی نقدی رضا شاه در بانک 680 ملیون ریال و املاک او بیشتر از 5200 قطعه بود.

جلسه فوق العاده مجلس برای اجرای سوگند شاه جدید تشکیل شد . شاه در نطق خود وعده داد که قانون اساسی را رعایت کند.

 

زرشــــــــــــــــــک. جان عمه اش! دیدیم که کرد.

 

30 شهریور- رضا شاه و خانواده از اصفهان به سوی بندر عباس عزیمت نمودند.

5 مهر- بامداد امروز شاه سابق ایران  با خانواده به وسیله کشتی به سوی مقصد نامعلومی حرکت کردند.

27 مهر- شاه سابق ایران و خانواده در جزیره موریس ( مستعمره انگلستان )مجبور به سکونت شدند
 
1 آبان – قوای آلمانی تا 37 کیلومتری مسکو رسیدند.

13 آذر .. زادروز من؛ فروغی نخست وزیر، وزیران خود را به محلس معرفی کرد.

اگر معرفی نمی کرد ، من گله می کردم.

سال 1320 سال دردناکی برای ملت ایران بود. بمباران ، کمبود مواد غذایی و احتکار تجار. وجود سربازن بیگانه در شهرها. و هزاران بدبختی دیگر. قسم می خورم به جان گربه عزیزم که از تمام سگ های دنیا برایم عزیز تر است، درتمام این مشکلات نقشی نداشتم. حتی چون نان نمی خوردم ، تنها ممه می خوردم، با به دنیا آمدنم نان خواری هم به این ملت فقیر افزوده نشد. اگر کسانی مقصر باشند ، پدرو مادر من هستند که 9  ماه قبل یک شب خواب شان نبرد! 

 

اگر با دادگری به داوری خود بپردازم و بخواهم ترازنامه این سال ها را بدهم، با کمال شرمندگی باید بگویم مصرف کننده ای بودم  ، بدون اینکه بتوانم چیزی جز مقدار زیادی کود انسانی و باد معده و یک مشت چرندیات که نوشته ام  تولید کنم. و اگر این ها را هم نمی نوشتم ، کمبودی در ادبیات ، یا بی ادبیات جهان احساس نمی شد . ومی دانم نمونه خوبی برای بشریت نیستم و نخواهم بود.

 

ولی از یک چیز نه تنها شرمی ندارم ، بلکه خوشحال و سرافرازم. و آن اینکه  با تمام وجود عشق ورزیدم . و چون مال و مقامی هم نداشتم و ندارم، بسیاری ، زن و مرد، از هر ملت و مذهب و مرامی ، به ویژه هموطنانم ، مهرشان را بدون انتظار از من دریغ نکردند و هنوز هم نمی کنند . من با دلی پر ازعشق  بی نهایت از مهر شان با تمام وجود سپاسگزارم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2007

اینقدر کلاه

 

 

 

نمی دانم این کلاه

زندگی!

برای سر من گشاد است؟

یا سر من کوچک

کلاه فروش می گوید:

سر خالی  چه نیاز به کلاه

              دروغ هم نمی گوید

 

اما نمی دانم چرا

سر من می رود

             اینقدر کلاه!

 

 

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 2, 2007

آنان دگر

آنان دگر

 

آینه ای در برابر آینه دگر

هر یک بی خبر از حال آن دگر

 

من میان آن دو رفتم

هر یک مرا به درون خود کشید

صدها من در این و در آن دگر

نمی دانم کدامینم  من

میان اینان و

          آنان دگر.

 

مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 1, 2007

بی وفائــــــــــــــی !

بی وفائــــــی !

 در ادبیات ، یا بی ادبیات هیچ کجای دنیا به اندازه ما از بی وفائی یار ننوشته اند. حتی در آهنگ های آنها خیلی کم از بی وفائی گفته می شود.من این طور تصو

می کنم . مردی از بی وفائی ( کم توجهی) همسرش ، یا معشوق اش می نالد. فکر نمی کند این بانوی گرامی صبح از خواب بلند می شود با عجله یک چیزی(به قول خودش) کوفت اش می کند. و فکر می کند باید طوری خودش را آرایش کند که در محل کارش همکاران نر ( مذکر) نخواهند بلندش کنند. بویژه به رئیس ریشو ( یا بی ریش) طوری لبخند بزند که برای همان همکاران نر سوء تفاهم نشود که راه می دهد و سبب حسادت همکاران زن  نشود. و در خیابان موقع رفت و برگشت با مامورین امر به معروف و نهی از منکر برخورد نکند. و ده ها مشکل دیگر که خودتان بیشتر از من که در بروکسل پایتخت اروپا نشسته ام آگاه اید.

 اگر این یار بی وفا مرد باشد باز هم از صبح تا شب فکر آن است که چگونه با هزار جان کندن وسائل ابتدائی خانواده اش را تهیه کند . و شب خسته و کوفته به خانه می آید . در این صورت وقتی نمانده تا صرف وفاداری و قربان صدقه رفتن طرف بکند. اگر این بی وفا بستگان ( خواهر و برادر و پسر عمو ودختر عمو و عمه و دائی باشد ) انها هم با هزار گونه گرفتاری دست به گریبانند . و وقت این را ندارند به شما فکر کنند . دوستان هم به همچنین.

شاید بی وفا آقای  حسن روحانی را می گوئید که پشت پا به تمام قول هائی که به شما داده بود زده است. در این صورت باید بگویم. ایشان تنها به آقا وفا دارند. و ملت جز وسیله نبوده و نیست. تا آقا خوش رقصی های ایشان را می پسندد ، او به ریاست ادامه می دهد و به ریش شما می خندد و برای آقا با آهنگ ضربی می خواند :

تا من تورا دارم ، دیگر چه غم دارم. آقا عمامه به سر ، بعله . منو دوست داری ، بعله . ملت شد خاک به سر ، بعله. آقا عبا به دوش ، بعله . کنم تو رو به دوش ، بعله . نعلین ات زرده ، بعله. بذارم جلو پات ، بعله. من قربون تو ،بعله . من فدای تو ، بعله.  ملت به درک ، بعله . بمب اتم می خوای ، بعله. موشک هم می خوای بعله. من دوست ات دارم ، بعله. منو دوستم داری ، بعله…

 شاعر می فرماید:هر کی به فکر خویشه . کوسه به فکر ریشه . بچه به فکر جیشه. قوچه به فکر میشه . آخوند به فکر ریشه.عقرب به فکر نیشه  . حسنی به فکر  خویشه .

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 28, 2007

بیانیه سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2007

شاید من هم خیال می کنم؟

شاید من هم خیال می کنم !

 

اسب وحشی سر نوشت

به هر کجا که بخواهد مرا می برد

                       خیال می کند

 

افسارش در دستم،

 دهانه اش را محکم می کشم

                      خیال می کند دهانه و افسار ندارد

 

بر پشت اش ، استوار نشسته ام

 پای در رکاب، خروشان

به دشت و صحرا، به تپه و کوه

حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش

                    خیال می کند لگام گسیخته!

 نمی داند لگام ش در دست من است

                    شاید من هم خیال می کنم ؟

 

با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2007

آری ، اما

آری ، اما

گل زیبائی در باغی دیدم. باغبان پیر را شادباش گفتم به خاطر زیبائی گلش . باغبان غمگین گفت: این گل دل در گروی باغبان جوانی دارد.

در پس دیوار باغ دیدم که پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.

گل با عشوه و ناز می گوید: آری ، امَا.

24 اوت 2004 ــ کتاب سلام روسپیان ــ نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2007

حتی پرده های حریر

من از پرده ها بیزارم

آنها را پس می زنم

پاره می کنم

پنجره را باز می کنم

روانم را عریان می کنم

 

تا هسایه ها و رهگذاران ببینید

تمامی درونم را

که چگونه عاشقانه می نگرم

 

همسایه ها ، پرده ها را پس زنید

پنجره ها را باز کنید

رهگذران ، سر برگردانید

با لبخندی ، در دل بگوئید

دیوانه است، دیوانه!

 

من از پرده ها بیزارم

          حتی پرده های حریر                      

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی