نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 2, 2010

هرگز بدون مادر زنم.

این طنز پرخواننده ترین نوشته من در بلاگفا بود، که  جمهوری اسلامی آن را بست.

هرگز بدون مادر زنم

 نوشته شده در مهر 1371 – سپتامبر 1992

 الهام گرفته از کتاب هرگز بدون دخترم ً نوشته بتی محمودی که پر فروش ترین کتاب آن سالها شد، و از آن نیز فیلمی ساختند. در آن زمان هر کتابی ( اکنون هم همچنین) که سبب بیشتر بدنام کردن ایران میشد، با تبلیغات آمریکا مورد تو جه قرار می گرفت. این کتاب به چندین زبان ترجمه گردید. 

 همانطور که میدانید دوسال قبل به علت زندانی شدن یک خانم بلژیکی در ایران به جرم جاسی برای اسراییل و آمریکا ، روابط این دو کشور نزدیک به قطع شدن بود، و چند ماه پیش کتابی به نام هرگز بدون مادر زنم  به قلم» آندره …» منتشر گردید که این کتاب سر وصدای زیادی کرد و پر فروش ترین کتاب  سال شناخته شد .

من با نویسنده این کتاب و داماد خانم زندانی شده در ایران آقای » آندره …»مصاحبه کردم ، واز ایشان ماحرای زندانی شدن مادر زنشان و دلیل نوشتن این کتاب را پرسیدم.

ایشان بعد ار مقدمه کوتاهی گفت: من مهندس شیمی هستم و در یک شرکت بزرگ کار می کردم . در زمان جنگ ایران و عراق شرکت ما می خواست یک نفر مهندس به ایران بفرستد، اما به علت جنگ هیچ کس حاضر به این کار نبود. من با وجود مخالفت همسرم به این ماموریت تن دردادم. این مطلب را باید یاد آوری کنم که من وقتی نوجوان بودم یک دانشحوی ایرانی در خانه ما می نشست و رابطه  خانواده ما با او خوب بود ، به ویژ من. بدین جهت من از همان زمان به ایران علاقه مند شدم.

چند ماه بعد از رفتن من به ایران جنگ پایان یافت. و من با یک مرخصی کوتاه به بلژیک آمدم ، و چون تعطیلات بود من با همسر دو فرزندم ( یک دختر هشت ساله و یک پسر ده ساله)به ایران برگشتم و بیش از یک ماه ماندند در این مدت به آنها خیلی خوش گذشت. اغلب با دوستان ایرانی امان بودیم . من ماندم و همسر و فرزندانم به بلژیک بازگشتند، و از ایران و مهمان نوازی شا ن برای برای مادر زنم خیلی تعریف کردند. مادر زنم که شوهرش را چندی قبل از دست داده بود خیلی مشتاق رفتن به ایران شد، و از زنم خواهش کرد که اگر دوباره به ایران بروند او را هم  با خودشان ببرند. این را هم بگویم مادر زن من زبا ن مادریش فلاما است و دبیر فرانسه لاتین بوده، و چند سالی میشد که بازنشسته شده بود. همسرم دبیر است و تاریخ درس می دهد.

 در تعطیلا ت عید نوروز من مدت کوتاهی به بلژیک رفتم  و برگشتم . تابستان همسرو فرزندانم با مادر زنم به ایران آمدند.در این مدت یک سال( بین دو تعطیلت تابستان ) مادر زنم یک دختر دانشجوی ایرانی را پیدا کرد بود و در مقابل یک اتاق مجانی از او زبان فارسی یاد می گرفت . بدین جهت وقتی من به پیشواز آنها به فردوگاه رفتم متوجه شدم که مادر زنم خیلی خوب فارسی حرف می زند و همه چیز را برای همسر و فرزندانم ترجمه می کند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 1, 2010

انسان خدای من است!

انسان در سرشت، خوب و پاک است. نیک پندار، نیک گفتار و نیک کردار . اندیشمند و راستگو.
از ریا و دروغ به دور. خردمند و با هوش، با گذشت و فداکار است.
روزی از کنج غاری در آمده، امروز آسمان و ستارگان جولانگاه اوست. دانش پژوه و کوشاست. به آنچه هست، انسان و حیوان وگیاه عشق می ورزد و ارجمندش می دارد. از آلودگی هستی پرهیز می کند. و خود نیز از آلودگی و پلیدی به دور است. آنچه نیکی در خدای خیالی است، در اوست. همان خدایی که از هزاران سال پیش تا کنون هیج تغییر و تحولی در او ایجاد نشده است. خدای اسطوره ای پیر و در مانده شده، که تنها به دست شیادان به زور نفس می کشد. این انسان خدای من است. من این خدا را دوست دارم.
آفرین بر تو خدایم، آفرین! بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 31, 2010

آه پزشک نازنین ام

آشنایی هر وقت مرا می دید، مرتب چس ناله می کرد، که همه جایش درد می کند. من او را پیش یکی از دوستان پزشک ایرانی ام فرستادم. تا اینکه دو هفته قبل او را باز دیدم. حالش خوب بود از پزشکش بسیار راضی، و گفت، نمیدانم چگونه از دوست شما سپاسگزاری. گفتم با نامه این کار را بکن. گفت: من مثل شما نیستم که بتوانم  به راحتی بنویسم، شما از طرف من بنویس. من پذیرفتم. این نامه را از طرف او به دوستم نوشتم. و کپی اش را هم برای خودش فرستادم.

 از طرف خری به نام … به پاش خدمت های ارزنده شما به او! بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2010

کاری نکنید که ما هم مثل تارزان فریاد کنیم!

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 27, 2010

می لرزم که می لرزد!

 دست و پایم می لرزد،
خیال و روانم می لرزد.
میز می لرزد، قلم در دست می لرزد.

بر صخره ای بلند نگران نشسته ام، صخره می لرزد،
در خیالم به دنبال سیمرغی که زین لرزش  برهاندم می گردم،
 جغد پیری می آید و می گوید زچه می لرزی؟
مرگ لحظه ای بیش نیست،
می گویمش، ز مرگ نمی لرزم،
می لرزم، از آنکه که خیال و کاغذ و قلم می لرزاند،
ز لرزش این دنیا، می لرزم که می لرزد.

7 بهمن 1388 ــ 27 ژانوبه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 26, 2010

هدف، هدفمند کردن یارانه ها؟

اگر می خواهید چهره واقعی حکومت ایران را برای کسی تعریف کنید، بگویید: «حکومت ایران تشکیل شده از گرگ هایی که از یکدیگر پاسداری می کنند، تا مبادا یکی از آنها از مرام بقیه بر گردد. (هر چند دست همه شان آلوده به فساد و جنایت است، و پروندهای سنگین نزد همدیگر دارند) اگر یکی برگردد، او را به جرم هایش متهم و محاکمه می کنند. و چنانچه یکی از ایشان هرگز جرمی مرتکب نشده باشد، آسان به جرمی متهم اش می سازند. گرگ ها حق ندارند از حلقه گرگ های دیگر جدا شوند، این بزرگترین گناه است نزد گرگان.

هدف حکومت های استبدادی، وابسته کردن هرچه بیشتر ملت به خود است. اینگونه حکومت ها، از آزادی مردم و فردیت ترس دارند. بدین دلیل، فرد بودن را در مردم می کشند، و کوشش می کنند هر چه بیشتر ملت را جیره خوار خود کنند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 23, 2010

از بودن خسته بود!

از بودن خسته بود!

هنرمند پلی است میان حال و آینده
اصالت هنر در این است،
تا آیندگان به داوری بنشینند.

کاشکی جان، همانند فرش کهنه ای بودی که وقتی می خواستی خانه و زندگی را ترک کنی، می توانستی به کسی ببخشی و یا برای وارث ات به یادگار بگذاری. منصور خاکسار،  آرزوی ترک جان داشت. 

روزی که هیچ امیدی به زندگی نداری، جان برایت سر بار است، می خواهی به دورش اندازی  و از چنگالش رها شوی. روزی که نه خاطرات گذشته برایت خوش آیند است و نه امیدی به آینده داری .او آرزوی ترک جان داشت.

منصور خاکسار از بودن خسته بود، و آرزوی ترک جان داشت. بدون شک در آخرین دقایق زندگی، تنها اندیشه وغم اش، درد و رنج بازماندگانش پس از خویش بود.
به خاطر غمگین نکردن روان پاک منصور خاکسار، ارج نهادن به خواستش، و همچنین پاسداری از سنت نیاکان مان، که با جشن و شادی به سوگواری در گذشتگان می پرداختند، ما هم با دلی غمگین ( به تظاهر هم که شده) شادی کنیم، اینچنین روان او شاد کنیم.کافر همه را به کیش خود پندارد. من کافرم. همه را به کیش خود می پندارم.3 فروردین 1389 ــ 23 مارس 2010 ــ اردوخانی بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 20, 2010

من تنها، خانه خالی !

من تنها، خانه خالی ! 

در این آخرین روز سال،
در سر، خانه تکانی می کنم.
گرد وغبار گذشته، پاک می کنم،
هرچه بیهوده است؛ حسادت و تنفر،
دروغ و تظاهر، برون می ریزم.
خانه ز اندیشه پلید، پاک می کنم.

خسته، زان پس چون نیک می نگرم،
نگاه به هیچ می کنم.
من تنها، خانه خالی.
30 اسفند 1388 ــ 20 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 19, 2010

نورزتان شاد، هر روزتان شاد!

خانه من! 

من در ایران، در آن خانه نی ام میهمان.
باشم چندی و شوم خانه خویش روان.

آن خانه که ز آغاز، مام من است،
از همان روز ازل که نامش شد ایران.

زادگه جم و فریدون است، خانه ام ایران،
ندهم این خانه به ده آکان زمان.

*نام درست و پارسی «ضحاک»، «ده آک» به معنی ده پلیدی است. در درازای زمان و پس از حمله اعراب به ایران، نام «ده آک» به «ضحاک» تغییر یافت.

28 اسفند 1388 ــ 19 مارس 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 18, 2010

نوروز جشن و همبستگی ملی ما!

نوروز، جشن و همبستگی ملی ما!

از زمان قاجار، به ویژه از دوران فتحعلی شاه که در بی لیاقتی، بی عرضگی و خرافاتی بودن، سرآمد تمام حاکمان تاریخ ما بود، پای دولت فخیمه انگلستان به ایران باز شد، و روسیه تزاری هم توانست قسمتی از خاک ایران را بگیرد. سود منابع زیرزمینی و زمینی به جیب دولت های استعماری رفت، و ملت ایران از آن بهره ای نبرد. اگر هم برخی از آنها ملی شد، استعمار داخلی حکومت کنندگان، و اطرفیان شان آنها را به انحصار خود درآورده، و باز هم سر ملت بی کلاه ماند. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی