اتوبوس صلواتی!
اتوبوس صلواتی اتوبوس قزاضه مارک ج، م، ث، آمریکایی بود که هر زمان در راه میان ده ها و شهره با خطر روبرو می شد، شاگرد شوفر داد می زد: بر خاتم انبیا محمد صلوات: مسافرها همه با هم صلوات می فرستادند. زمانی که جاده پیچ و خم نداشت رانند فرمان را می داد دست کمک راننده. می گفتند: «راست کن بده دست شاگرد شوفر»
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
پایان ؟
پایان زندگی موسیو پرگار می توانند می تواند، پایان هر کسی باشد، حتی نویسنده و شاعر، هر یک به نحو دیگری!
پَرگار وسیلهای برای کشیدن “دایره” است. هرکجا که دایره ایست، اثر پرگاری است. و ما میان این دایره ها زندگی می کنیم، بدون اینکه لحظه ای به پرگار، و مخترع نابغه اش بیاندیشم. هر کدام از ما می توانیم پرگار باشیم. از شگفتی به دور خود بچرخیم. زمانی که سرگردانیم، باز هم پرگاریم. بیایید با هم فعل “پرگار بودن” را در زمان های مختلف صرف کنیم
“موسیو” سال ها پیش آپارتمان بزرگی در خانه سالمندان، با این اندیشه خریده بود، تا زمانی که او و همسرش پیر شدند به آنجا بروند. اما وقتی همسرش را از دست داد، پس از رنگ کردن، و تعویض پرده ها، با بیش از دو هزار جلد کتاب تاریخی، علمی و ادبی، همراه با مقداری از اسباب خانه خودش به این خانه آمد.*این آپاراتمان دو اتاق خواب داشت، که یکی از آنها دفتر “موسیو” شده بود. یکی از تغییراتی که “موسیو” در دفترش داد، نصب تابلوی سبز( تخته سیاه) بزرگی در آن بود. در تخته سبز، دایره نیمه تمام، که در نقطه ای از آن تاریخ تولد “موسیو” نوشته شده بود، و سر دیگر دایره، که هر روز به نقطه آغاز کشیدن دایره نزدیک تر می شد. زیر دایره نوشته شده بود:
“ما پرگاریم، دایره ای به دور خود می کشیم. زمانی که نقطه انتهای دایره، به نقطه ابتدای آن برسد، پرگار از چرخش باز ایستاده و دایره، در دایره بزرگتری محو می شود. و آن دایره در دایره ای بزرگتر. ثانیه ها در دقیقه ها محو می شوند. دقیقه ها در ساعت ها. ساعت ها در روزها. روزها در ماه ها. ماه ها در سال ها. سال ها در قرن ها. قرن ها در هزاره ها. هزاره ها در میلیون ها. میلیون ها در میلیارد ها. میلیاردها در تریلیون ها و … تنها یک دایره می ماند؛ به نام هستی. ما کوچکترین دایره در دایره ها، کهکشان ها، در هستی هستیم.
سال های اول” موسیو” گاهی ماشین کوچک اش را سوار می شد، به شهر می رفت، یا شب ها به تماشاخانه. اغلب هم دوستانش به دیدارش می آمدند، یا او را با خود می بردند. تنها پسرش که استاد یکی از دانشگاه های آمریکا بود، سالی دوبار با همسر و فرزندانش ( گاهی هم تنها)، به دیدار “موسیو” می آمد. او کمتر با سایر سالمندان، جز در سالن غذا خوری، در راهرو، و در سالن ورزش صحبت می کرد، ولی گاهی که سر ذوق بود، سخنرانی می کرد یا شعری می خواند.
کم کم دیدار دوستان کمتر شد. راستش را بخوهید، “موسیو” نمی خواست کسی را ببیند. به شهر و تماشاخانه هم کمتر می رفت، پس از مدتی اصلا نمی رفت. در اتاقش کتاب می خواند یا در پارک اطراف خانه قدم می زد. قدم زدن “موسیو” همیشه دایره وار بود، گاهی به دور خود می چرخید، و گاه دگر دایره وار، در دایره ای کوچک، و کم کم دایره های بزرگتر، چند ساعتی قدم می زد. وقتی خسته می شد، روی نیمکتی می نشست و به فکر فرو می رفت.
“موسیو” دیگر علاقه ای به خواندن کتاب های تاریخی، ادبی و علمی نداشت. کتاب های مخصوص نوجوانان، مانند کتاب های پلیسی، کتاب های تصویر دار با زیر نوشت، مانند لوکی لوک، تن تن، استریکس و… سفارش می داد. و با مردان و زنان دیگر می نشست و می خواند. (موسیوهرچه می خواست، به وسیله کامپیوتر سفارش می داد. و به همان طریق هم می پرداخت.)
پس از مدتی یک سه چرخه، همراه با اتومبیل های کوچک، از انواع مختلف برای “موسیو” آوردند. او ساعت ها در اتاقشِ یا در راهروها، و اگر هوا مناسب بود، در پارک سوار آن می شد. همیشه چند نفری بودند، که دور او جمع می شدند، و با خواهش می خواستند که سه چرخه سواری کنند. بدین طریق “موسیو” با سایر سالمندان یک رابطه دوستانه بر قرار کرد که پیش از آن کم سابقه بود.
با گذشت زمان “موسیو” اسباب بازی های بیشتری سفارش می داد. با سایر سالمندان، به ویژه با آنها که پیر تر از بقیه بودند، بازی می کرد. گاهی هم در موقع بازی یه قل دو قل، یا بازی با تیله انگشتی، لی لی و قایم موشک بازی با هم دعوا می کردند، و کار به کتک کاری هم می کشید که با مداخله پرستاران خاتمه میافت. ولی روز بعد با عشق و علاقه به بازی با همدیگر ادامه می داند.
یک روز دیده شد که “موسیو” چرخ دوچرخه ای را در آورده، خوشحال با زدن یک چوب پشت آن، چرخ را در راهروها می گرداند، و بقیه همبازی هایش را صدا می کند، تا بیایند و ببینند. و هریک با قیل و قال
می خواستند، این کار را بکنند. گاهی “موسیو” کارمندن زن را “مامان” و کارکنان مرد را “پاپا” صدا می کرد. خیلی از مردان و زنان سالمند دیگر هم این کار را می کردند.
فرق “موسیو” با سایر سالمندان این بود که آن ها وقتی آگاه به رفتار کوکانه خود می شدند، احساس شرمندگی می کردند. ولی “موسیو” آگاه به اینکه کودکی است، کودکانه رفتار می کرد، و شرمی هم از این بابت نداشت.
اغلب شب ها “موسیو” جایش را در خواب خیس می کرد. بدین جهت موقع خواب به او پوشاک می پوشاندند.
مدت کوتاهی نگذشت که برای “موسیو” یک بسته آمد. روز بعد چند از تن سالمندان سر میز صبحانه، با پستانکی در گردن آویزان، از شیشه شیر پستانک دار شیر می خوردند. و تمام روز پستانک در دهان داشتند.
نیمه شبی صدی زنگ اتاق “موسیو” به صدا در آمد. خانم پرستاری به اتاق او رفت. “موسیو” گریه کنان از او خواست که کنارش بخوابد و پستانش را در دهان او بگذارد. پرستار با شگفتی و غمگینی تن به این کار داد. وقتی “موسیو” با انگشت شصت اش در دهان به خواب رفت، پرستار آهسته از جایش بلند شد و رفت.
روز بعد، روی تخته سبز رنگ، نقطه انتهای دایره به ابتدای آن رسیده بود، و پر گار از چرخش، ایستاده!
16 ـ آذر 1388 ــ 7 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
*این امکان در بعضی از خانه های سالمندان وجود دارد؛ شخص یک اپارتمان، با یک یا دو اتاق خواب، یا یک ویلای کوچک در محیط وسیعی در آنجا می خرد، مدتی که احتیاج ندارد اجاره می دهد، و هر زمان که خواست خودش به آنجا می رود. اصولا اشخاص با اثاثیه خودشان به این خانه ها می آیند. مجموع این خانه ها به تمام وسایل درمانی، پزشک، پرستار، آشپز، سالن ورزش، استخر شنا، کتابخانه و …، مجهز هستند.این خانه ها خارج از شهر در محیطی سر سبز واقع شده اند.
نوشته شده در داستان بلند
شادی مردم از آمدن خمینی!
نقدی از نسیم خاکسار در شماره 32 « آوای تبعید» ویژه نامه رضا براهنی.
در چند خط زیر رضا براهنی در رمان «رازهای سر زمین من» با بهترین و گویاترین وجه شادی مردم را از رفتن شاه و آمدن خمینی باز گو می کند.
. . . حاجی گلاب و زن اش رقیه، مادر ابراهیم آقا با آمدن خمینی به تهران می روند. زنی که در روز مرگ لباس عروسی اش را تن کرد. شرح شادی مردم پس از فرار شاه از زبان حسین میرزا، ثبت دقیق ترین روحیه مردم در آن لحظه است.
براهنی با نوشتن همین پاراگراف، شادی مردم را در رمان«رازهای سر زمین من» به نام خودش ثبت کرده است.
حسین میرزا بعد از آنکه در روزنامه ها با تیتر درشت « شاه رفت» را می بیند، یک راست به خانه می رود و روی زمین دراز می کشد و می گوید: زمین هر اتفاقی که بیافتد من سر سپرده تو خواهم بود. تو عزیز ترین ستاره عالم هستی! زمین تو ستاره من هستی. من پدر ندارم، مادر ندارم، خواهرو برادر ندارم،بچه ندارم، من فقط تو را دارم. بگذار صورتم را بر صورت تو بگذارم، بگذار تو را بغل کنم، بگذار مثل تو باشم. دهن ات کجاست زمین، بگذار دهن ام را بگذارم روی دهن ات، بگذار دهن ات را ببوسم. زمین ! زن من، مادر من، برادر من، خواهر من، تن ام را بغل کن. زمین بگذار نامزد و محبوب زندگی ام با تو عشق بازی کنم. زمین مرا به غقد خود در بیار. . . .
27 تیر 1402 ــ 18 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در نوشته های دیگران
دختر همسایه هرچه چل تر، بهتر!
با خواندن نوشتار دوست ارجمندم «صندووق نامه»حسین دولت آبادی» خاطره ای به یادم آمد.
یکی از هموطنان که شوق نویسندگی داشت، ولی به اندازه من هم سواد نداشت، داستانی الهام گرفته از سوختن شمع پروانه نوشته بود، کم و بیش این چنین.
در شبی زمستانی برفی سفید هم جا را فرار گرفته بود،باد سهم گینی می وزید، پنجره یخ زده بود. من شمعی روشن کرده، بر کنار پنجره گذاشتم. ناگهان پروانه ای خود را از بیرون به پنجره چسباند، پروانه را به درون راه دادم، در آتش عشق شمع بسوخت. شمع تا به آخر بسوخت. من شمع ام و پروانه. نزدیک به ده صفحه (در این مورد شاهد زنده دارم، اگر به خاطر بیاورد)
من این نوشته را به دست دوست ام(شاهد) دادم و اوهم خواند با هم خندیدیم. و به طرف گفتم: اخه تو سرمای سخت زمستان پروانه پیدا نمیشه، این مزخرفات چیه می نویسی، و . . .
طرف سخت دلخوراز من پشت سرم هم هرچه خواسته بود، گفته بود.
پس از چند سال داستان هایش را برای ناشر نویسنده مشهوری برد. او از کتاب او تعریف کرد، و گفت، 3000 یورو بدی، برات 500 جلد چاپ می کنم. پس از چانه زنی به 1500 یورو دو طرف راضی شدند. گویا به دلیلی کتاب چاپ نشد.
یکبار دیگر در لندن بودم. آقای . . . استاد تاریخ، باز گو می کرد: شخصی مدعی استاد ادبیات بودن می کرد. شاعر مشهور . . . هم حاضربود. طرف گفته بود، می خواهد کلاس درس ادبیات بگذارد. شاعر ما هم او را تشویق کرده بود. پس از چند جلسه استاد ادبیات مسخره عالم و دیوانه شد.
روان کلشیری شاد. رمان « آمهدی» را به او دادم. پس از چند روز نظرش را پرسیدم، گفت: برو بیشتر مطالعه کن بعد بنویس. بدهکاری اخلاقی ام را به سعیدی سرجانی هرگز فراموش نمی کنم. کتاب «وقایع التفاقیه» (آخوند شناسی)او تصادفی کنارم است. با خواندنش به بن(ذات) پلید آخوند بیش ازبیش پی می بریم.
ای برادر: هرچه دختر همسایه چل تر، بهتر،. چرا خود را بده کنیم! بگذار هرکه هر غلطی می کند، بکند، به ما چه. این تن بمیره غلط های زیادی من رو بگو. حوصله خواندن دوباره این حرف ها را ندارم. گر گنه از ماست ببخش.
25 تیر 1402 ــ 16 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
سکوت ؟
سکوت! چندی گویند: سکوت نشان رضایت است. چندی دگر: نشان بی تفاوتی. اما برای من سکوت درس بزرگی بود.
دوستی ارجمند داشتم، پرسواد و زیاد کتاب خوانده، انسانی باگذشت اخلاقی و مادی، به گفته خود کمونیست،دارای کارت 2 شماره ای حزب کمونیست، مردی بی اندازه شوخ طبع، مردی که کوکی اش را گم نکرده بود.
شبی با شوخی بی اندازه و سر به سر من گذاشت. من به قدری از دست او عصبانی شدم و خون ام به جوش آمد که از همسرش زشت ترین، زننده ترین پرسش را کردم.
این بانوی گرامی حق داشت در پاسخ بگویند مرتیکه ابله این چه حرفی می زنی، خجالت بکش و همراه با بدترین دشنام ها. ولی با لبخندی سکوت کرد.
سکوت اش نشان بی نهایت بزرگواری گذشت او بود. و درسی بزرگی به من.
روان دوست ام شاد، و برای همسرش وفرزندان اش آرزوی عمر طولانی، با تندرستی دارم.
3 تیر1402 ــ 24 ژوئن 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز
تبعدی کیست؟
آوای تبعید. برگستره ادبیات و فرهنگ. زمستان 1401 شماره 32.
ویژه نامه زضا براهنی. مدیر مسئول اسد سیف، دبیر این شماره: محمد آزاد گر. عکس رو و پشت جلد احمد نیک آذر.
نهایت سپاس من از گرد آورندگان این نشریه.
تبعدی آن کس نیست که از زاد وبوم خویش تارانده شده باشد. تبعیدی می تواند از زبان و فرهنگ و هویت خویش تبعید گردد. آن کس که شعر، داستان،هنر، فکر و انداندیشه اش در کشور خود امکان چاپ و نشر نداشته باشد، نیز تبعیدی است.
این نشریه می کوشد تا زبان تبعدی با شد، تبعید را نه به مرزهای جغرافیایی، و تعریف کلاسیک آن، بلکه در انطباغ باجهان کنونی می شناسد.
این نشریه که اکنون به شکل فصلنامه منتشر می گردد، گِرد فرهنگ و ادبیات سامان می یابد، می کوشد درهمین عرصه هر شماره را به موضع وِیژه ای اختصاس دهد.
« البته زمان عوض می شود، تاریخ پیش می رود کودک آزبایحانی«براهنی» ما زبان فارسی یاد می گیرد و آن را به زیبایی می نویسد، ولی همواره سوگوار آن کودک غرور باخته، سوگوار مادری است که فرزندش را به جماعتی از دیگر باخت. رویای تروماتیک (اسیب زا) او را به زنجیر کشید لایه های زبان دیگری خوار گشته». . . . بر گرفته از نقد خانم فروغ اسد پور در این شماره.
سواد من در آن اندزه نیست که بتوانم نقدی در این مورد بنویسم. این یک دیدگاه اس،ولی از خواندن این شماره آوای تبعید و شماره های پیشین به کوشش « اسد سیف» بسیار لذت بردم، و ساعت های خوبی از عمرم را با آنها گذراندم.سپاس فروان از دوست ارجمندم اسد سیف. من از دوستان علاقه من به کتاب خواهش می کنم، با خواندن این کتاب و دیگر شمارهای آوای تبعید خود داری نکنند.
اگر کتاب مانند تابش خورشید در بهاربود و نوید زندگانی می داد، باز هم چندی چتر بر سرشان می گرفتند.
شما می توانید از طریق آمازون « AVAYE TABID ویا مستقیم آن را ازانتشارت «گوته حافظ» سفرش دهید»
WWW: goethe hafis – farlag.de
24 تیر 1402 ــ 15 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
رقابت همه جا هست!
داستانک:در بیمارستان شهر لوون در سالن انتطار منتطر نوبت ام بودم. با چند زن و مرد دیگر.
دو تا زن با هم درد دل می کردند. مردی تقریبا مسن دو صندلی دور تر، سرش در روزنامه ای بود. یکی از زن ها به زنی که کمی مسن تر بود گفت: می بینی، 16 ساله بودم که سرطان گرفتم، ولی هم زمان یک دختر 14 را دیدم که سرطان داشت.
مرد سرش را از روی روزنامه بلند نکرد و خیلی خونسرد گفت: رقابت همه جا هست
نوشته شده در منتشر نشده ها
بازگشت به اصل خویش!
در آخرین قسمت نماینشنامه «شلیک شعر» در کلن «خانم مهروخ بابایی» به ترکی آوازه خواند، همراه با رقص ترکی بسیار زیبای خانم رومانا، و نوازش پیانو خانم اسمیرا آرژنگ .
در برابر هر حادثه ای واژه ای از خاطره به خیال ما می آید. زشت، زیبا، خوب ، بد، و. . .
و احساس دیگری داریم و واکشنش درونی دیگر.
آنچه من در وجودم از ین آوازه و رقص احساس کردم، «بازگشت به اصل خویش» بود.
بدون شک اگر به جای آوازه و رقص ترکی، کردی، بختیاری، مازندرانی، و . . . بود همین احساس را داشتم. از هر کجای ایران!
کوشش کردم چند خط دیگر در این باره بنویسم، ولی هرچه اندیشیدم ، نتوانستم بهترو گویا تر از زبان «نی» مولانا جلال الدین محمد بلخی زاده شده در سال 653 در بلخ بگو
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد،
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
18 تیر1402 ـــ 9 ژویه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
اشک پیانو!
خواب دیدم: سر در گریبان، با سایه و روشن خویش درد دل می کنم که در این هشتاد دهه زندگی، این جسم ناتوان چه دردها کشیده. ماه ها بیمارستان خوابیده. از سر تا پای این جسم چاقویِ جراح خورده. از آن درد آور تر، جان ام (روان ام) چه رنج ها برده، رنج خود، و رنح دیگران. به سرنوشت غمگین خود می اندیشیدم.
در سایه روشنی، خسته ز خود سر بلند کردم، پیانویی رنگ رو رفتهِ بزرک ( دم دار)، دیدم: به من گفت: ز چه می نالی، ز چند دهه ای، ز درد و رنج خود و درد و رنج دیگران؟
مرا بین که زخم صده ها سال بر جسم دارم. پاهای ام شکسته، شکسته بندی ناشی، با بی حوصله گی هم چسانده. کهنه پیانو ارزش باز سازی ندارد. با این حال نزار مرا از این جا به انجا کشانده اند. در این کشاکش زحم ها بیشتری خورده ام.
کلیدهایم ( Touches de piano) با یک دیگر هم آهنگی ندارند. هر یک به گونه دگر ناله می کنند.
زمانی دور، دور، پیانو نوآزآن نامدار نوازش ام می کردند. اکنون گاهی کوکان بازی گوشِ ضربه من می زنند. گاهی رهگذری به رویم طبل می زند.
خنده غمگینی کرد و ادامه داد: می خواستند مرا به عتیقه فروشی بفرشند.
عتیقه فروش با دقت ولبخند مسخره ای، نگاه کار شناسانه ای به من کردم و گفت: دست اش نزنید، اگر قدمی تکان بخورد، مانند اسکلتی پوسیده، تکه ــ تکه نقش زمین می شود.این چرخ های چدنی اش نای حرکت ندارند، شکستنی است، استخوان پایه هایش پوسیده.
به سوی اش رفتم. فریاد بر آورد: دست به من نزن. با آه دل غبار روی اش بر باد دادم. با سایه دستم نواز اش کردم. سایه انگشتان ام را آرم بر روی کلید های اش گرداندم . نوای دل نواختم. قطره های اشک اش که گویای رنج صده ها بود بر زمین دیدم.
11 تیر1402 ــ 2 ژوئیه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
شاعری که به دنبال شهرت می گشت!
الهام گرفته از نمایش « شلیک شعر خانم بهروخ بابایی»
شاعر شهر ما، همچو درویشی زخانقاه گریخته، خر برفته، (خر برفت و خر برفتِ مولانا) با عبای ژنده بر دوش، موهای بلند پشت سر و گوش آویزان، ریشی بلند تا به بالای ناف، سبیلی که لب های او را می پوشاند، گاهی هم با جویدن آنها را کوتاه می کرد، چهارپایه کوتاهی در دست در شهر به دنبال شهرت می گشت.
شاعر شهر ما، در میدان شهرچهارپایه را بر زمین می گذاشت، بالای آن میرفت، با صدایی رسا شعرش را می خواند.
بیشترهگذران بی خیال از کنارش می گذشتند. چندی سکه ای جلوی اش پرتاب می کردند، چندی تکه نانی به دستش می دادند. چندی لباس کهنه ای کنار چهار پایه اش می گذاشتند. میوه فروش میدان، میوه های گندیده اش را به او هدیه می کرد.
شاعر شهر ما همچنان شعر می سرود، شعرهایش دست نوشته اش را به رهگذران پیش کش می کرد، که چند قدم آنطرف تر به شغال دانی سپرده می شد.
یکی گفت: مانند شاعران درباری شعری در باره بزرگواری و گدشت و مهربانی سلطان ظالم بگو، برو جلوی درِ کاخ سلطان، شعرت را بخوان، شاید سلطان به ازای هر بیت شهرت به توسکه طلا دهد، نقره هم داد بد نیست.
شاعر شهر ما می دانست، گر چنین کند جزچوبِ فلک او را پاداشی نیست.
روزی، رهگذری طناب گردن توله سگی را برپایه چهار پایه اش بست رفت.
رهگذران دیگر، سگ را نوازش می کردند، برایش ان خوراگ می گذاشتند، آرام ــ ارم سگ های ولگرد به دورش جمع شدند. شاعر شهر ما برای سگ ها شعر می خواند، سگ ها ساکت گوش تیز کرده به شعراش گوش می سپردند، گاهی هم با زوزه های دردناک، با شاعر همدلی می کردند.
شاعر شهر ما شهرت پیدا کرد: شاعر سگ ها!
11 تیر1402 ــ 2 ژوئیه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه