من با خوانواده پهلوی از قدیم رابطه دوستی خیلی نزدیک داشتم.
از میدان شهناز(فوزیه پیشین) بارها گذشته ام.
خیابان شاهرضا: در این خیابان با دوچرخه خیلی رفت و آمد کرده ام. همچنین خیابان پهلوی پشت درشکه و اتوبوس گرفته ام.
به رفتم بر در شمس العماره، همانجا که دلبر خانه داره، زدم در ، درو وا کرد، نگاه بر حال ما کرد، عرقم داد خوریدم من، لحافم داد، کپیدم من. از شمس العماره می فتم میدون شاه و خیابان سپه.
مسجد شاه: دمش یه آب آلو فروشی بود، با ده شهی یک لیولن آب الو می زدم. هر وقت هم تنگم می گرفت، میرفتم مسجد شاه، شکمی خالی می کردم.
شاه توت رو بگو، من جیر جیرکش ام، دهن ام آب افتاد. شاه پرستی می بینین؟
شاعر می فرماید: مامان جون من روغن نداریم، میخوام برات روغن شاه پسند بیاریم. روغن شاه پسند می خریدیم. گاه و گداری هم روغن قو، طعم همه چی داشت جز کره.
ناصرالدین شاه کون مرغ رو دوست داشت، به این جهت می گفتن «شاه پسند مرغ»
راستش رو بگم من شاه پسند مرغ رو دوست نداشتم، ولی حاضر نبودم رابطه ام رو با خانواده پهلوی به این دلیل قطع کنم، به کسی هم نمی گفتم. چون می ترسیدم به ساواک بگن و واسم درد سر درست شه.
هروقت هم پوکر بازی می کردم، با احترام از شاه بی بی (ملکه) حرف میزدم. فول شاهنشاه آریا مهر با شهبانو فرح .
به هر شهری که وارد می شدم، اول می رفتم میدون شاهش، بعد می پیچیدم تو خیابون ولیعهد، می رفتم تو خیایون فرح، از اونجا می رقتم تو خیابون شاهپور غلامرضا، از تو خیابون شمس سر در میاوردم.
با شاهپور، شهریار، شاهرخ، شهرام، خواهرش شاهدخت هم دوست بودم. به شاهی و شهسوار مرتب میرفتم. بندر شاه فامیل داشتیم، اونجام سر می زدم.
خلاصه ار صبح تا شب سرو کارم با خانواده پهلوی بود.بعضی ها از روی حسوودی به من تهمت ساواکی میزدند، به یورش. بعضی ها خودشون می چسبوندن به من، ولی من تحویلشون نمی گرفتم.
میگن اول برادریت رو ثایت کن بعد اداعای ارث و میراث.
حالا که من فامیلیم رو با خانوده پهلوی ثابت کردم، میخوام از شاهزاده رضا پهلوی خواهش کنم از او سی میلیارد دولار یه پنج ملیونی به ما بدن، به جون خودش جای دوری نمی ره. کمتر صرف نمی کنه، امیدوارم واسه چند غاز گدا بازی در نیارن. اگر این محبت رو بکنن، من هم ایشان را شهریار ایران خطاب می کنم. میشم طرفدار سر سخت شاهزاده. شاه پرستی مفتی نمیشه.
20 شهریور1402 ــ 10 سپتامبر 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
شاه پرستی مفتی نمیشه !
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
ماشین دودی، مرشد بلقیس، و مرشد مرحب!
ازرمان « آمهدی». . . وقتی از ماشین دودی پیاده شدیم، مادرم یک قرون به مرشد «بلقیس» داد!
مرشد بلقیس پیر زن کوری که چهار قدی به سرش بسته بود، و سرش را پشت گردن اش گره زده بود، و دختر بچه ای هم همراهش بود که گویا بعده هاخوانند معروفی شد. هر زمان که مرشد بلقیس از دست این بچه عصبانی می شد، می گفت: خدا لعنت کند او کسی که تو رو تو شکم من کاشت. گویا زمانی که در قهوه خانه می خوابیده، درویشی به او تجاوز کرده. ( توجه کنید به خانه مرشد بلقیس در نقشه)
مرشد بلقیس در سالن انتطار گارد ماشین از زواری که به شاه عبالعظیم می رفتند ویا بر می گشتند استقبال می کرد، و با صدای گرم و غم انگیزی می خواند:
هزاران سیم و زر دادم، نشد مرا یکی نوکر،
مثال مرغکی آواره ای، ای غم به دشت سینه من پر گشودی،
به سقف کلبه ویرانه، ای دل گرفتی و آشیانه نمودی.
بگو ای غم سرایی جز دل من، چنین مخروبه ای آیا دیده بودی.
تو که مآ وا در این کردی، ز صاحبخانه اش پرسیده بودی، ز صاحبخانه اش پرسیده بودی . . .
به قبرستان گذر کردم صباحی، شنیدم ناله افغان و آهی.
شنیدم کله ای با خاک می کفت، که این دنیا نمی ارزد به کاهی.
خدایا، خدیا، خدایا،
از آن روزی که مرا آفریدی، به غیر از معصیت چیزی ندیدی،
خداوندا به حق هشت و چهارت، زما بگذر، شتر دیدی ندیدی.
درخت غم به جانم کرده ریشه، به درگاه خدا نالم همیشه،
رفیقان قدر یکدیگر بدانید، اجل سنگ است و آدم مثل شیشه.
سرنوشت مرشد بلقیس و ماشین دودی از زمان شاه شهید به هم گره خورده بود. این ماشین دودی ( تحفه فرنگ) با وجود مرشد بلقیس رنگ ملی خورده بود. فکر می کنم ماشین دودی خیلی بیشتر از مرشد بلقیس عمر نکرد. سال 1342 بساطش ور چیده شد.
در گارد ماشین دودی شاه عبدالعظیم هم یک مرشد«مرحب» بود که درسال 1325 در گذشته بود.. قیمت ماشین دودی دوزار بود.
23 مرداد 1402 ــ 12 اوت 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در نوشته های دیگران
داروی سنتی، درمان نازایی !
زن دایی ام پوست ختنه شده پسرش «اعلا» را گذاشته بود، روی سر دری که از راهرو وارد حیاط می شد. یک روز من سر در را گرفتم و خودم را چند بار بالا کشیدم. (بار فیکس) زن دایی ام فریاد زد، موظب باش دست ات به پوست دول «اعلا» پسرش که در آمریکا بود، نخورد. ( از تاریخ ختنه شدن پسرش 15سل گذشته بود) این پوست را زن دایی ام نگه داشته بود که اگر خانم «ن» ازدواج کرد و بچه دار نشد، این پوست را گرد کنند، و به خورد خانم « ن» بدهند تا بچه دار شود.
روان زن دایی ام شاد، انسانی پاک وساده و خوش قلب بود. خانم «ن» خواهر تیمسار. . . معروف بود، و از اشراف دوران قاجار. تیمسار . . . چند سال پیش از انقلاب در گذشت. خانم «ن» هرگز شوهره نکرد و پس از انقلاب سخت مسالمان شد.
15 مرداد 1402 ــ 6 اوت 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
نخستین بار که عاشق شدم!
از نخستین بار که عاشق شدم کلاس دوم دبستان بودم، عاشق خانم معلم ام «خانم نوری» بود. با وجودی که بیش از هفت دهه می گذرد، هنوز صدایش در گوشم است،
طرز راه رفتن اش، لبخند و اخم اش، پیراهن روسری اش، تمام حرکت هایش را درست به یاد دارم. خانم نوری الهام دهنده من در داستان «گل فروشی پروین» بود، و بسیاری دیگر از داستان های عاشقانه ام.
. . . خدا را شکر که به کلاس دوم آمده ام. در کلاس اول خانم معلم را دوست نداشتم ، همه اش سر من داد میزد و گوشم را می کشید و تو سرم میزد، ولی در کلاس دوم خانم معلم ما خیلی خوشگل است و من او را خیلی دوست دارم .
آره ، بی رودرواسی بگم ، من یک دل نه صد دل عاشق معلمون پروین خانم شدم ، نمیدونم معیار خوشگلی چیه، ولی معیار عشق رو درک می کنم . همه اش یادش بودم ، دلم میخواست کاری بکنم که پروین خانم خوشش بیاد، دلم میخواست فقط به من نگاه کنه ، با من حرف بزنه ، از من سوال کنه گل بروشی پروین
https://ordoukhani.be/2007/05/14/%da%af%d9%84%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86/
نوشته شده در منتشر نشده ها
عمو اوقلی !
در خیابان شهباز، روبروی زمین فوتبال شماه 3 یک عموی اوقلی داشتیم که صاحب خرازی فروشی بود. مانند دکه غلوم شمس از پرِ مرغ تا پشم آدامیزاد تا زیر سقف در آن پیدا می شد. از مدادو قلم و کاموا و جوهر لیمو، و جغجک و سوت سوتک و توپ های لاستیکه همه نوع قیمت،از دوزار تا یک تومن، توپ بیضه مرغی، عروسک و انواع اسباب بازی. . . .عمو اوقلی اصلش ترگ قفقاز بود و سخت کمونیست، جوانانی که یک کمی سواد داشتند، عمو اوقلی یواشکی جزو هایی از مارکس لنین به آنها می داد گاهی هم نسیه. پستوی دکان پر بود از کتاب. عمو اوقلی در همان پستو زندگی می کرد. عمو اوقلی کشتی گیر و جاهل مسلک و با معرفت با غیرت بود و فارسی را با لهجه سخت ترکی حرف می زد و احترام زن بچه مردوم مرا نگه می داشت.
یکی دو ماه پس از 28 مرداد 1332 خرازی فروشی عمو اوقلی بسته شد. سال ها بسته بود. می گفتند ساواک بی سر و صدا سر به نیست اش کرده.
خیلیل عقاب هم در همین زمین فوتبال خاکی نمایش می داد .
حسین آمهدی ( حسین بشکه) که قهوه خانه بزرگی دم دروازه دولاب سر نبش داشت، روز روشن تریاک و هرویین می فروخت.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز
اتوبوس صلواتی!
اتوبوس صلواتی اتوبوس قزاضه مارک ج، م، ث، آمریکایی بود که هر زمان در راه میان ده ها و شهره با خطر روبرو می شد، شاگرد شوفر داد می زد: بر خاتم انبیا محمد صلوات: مسافرها همه با هم صلوات می فرستادند. زمانی که جاده پیچ و خم نداشت رانند فرمان را می داد دست کمک راننده. می گفتند: «راست کن بده دست شاگرد شوفر»
این اتوبوس وقتی در جاده پر پیچ خم لب دره که می رسید، مردم از ترس صلوات می فرستادند، علاوه بر آن از روخانه که می گذشت به همچنین. گاهی در روخانه گیر می کرد. مسافرها، با فرستادن صلوات اتوبوس را هول می دادند. درست به یاد دارم. یک اتوبوس از خیابان سرچشمه، تا گلیاردِ دماند، درحدود 85 کیلومتر بین 7 تا 8ساعت در راه بود. خودم دیدم هر چند کیلومتر رانند نگه می داشت، روغن در باک ترمز که زیر پایش بود می ریخت. سگ دست آن،( میله ای که فرمان را به چرخ ها وصل می کرد، با سیم بسته بودند) در بین راه جلوی قهوه خانه ها، اتوبوس نگه می داشت، مردم ابگوشت، یا جگر کباب شده می خوردند و چایی هم می نوشیدند. البته خوراک و چایی راننده و شاگردش مجانی بود. یک چهارپایه سمت چپ راننده نیز بود که اغلب پسربچه ها روی آن می نشستند. کنار راه گارگران برای پر کردن چاله های از تپه یا کوه کنار جاده خاک می کندند و چاله ها را پر می کردند. گاهی هم کامیونی نزدیک قهوه خانه ها قیر در جاده می ریخت که کمتر گردو خاک بلند شود. گاهی هم صاحب قهوه خانه کم و بیش صد متر دو طرف قهو خانه را آب پاشی می کرد.زمانی که اتوبوس از ده به تهران می آمد،راهروی اتوبوس پر بود ازسیب زمینی و سایر محصول ها، هم چنین مرغ و خروس، گاهی هم بره ای و بزغاله وسط اتوبوس. روی سقف اتوبوس هم پر بود.
وفتی اتوبوس از تهران به طرف ده می رفت روی سقف اتوبوس دست کم یک متر جنس بود.(برنج، قند، پارچه، و سایر لوازم خانه ، نفت . . .)
29 تیر 1402 ــ 20 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
پایان ؟
پایان زندگی موسیو پرگار می توانند می تواند، پایان هر کسی باشد، حتی نویسنده و شاعر، هر یک به نحو دیگری!
پَرگار وسیلهای برای کشیدن “دایره” است. هرکجا که دایره ایست، اثر پرگاری است. و ما میان این دایره ها زندگی می کنیم، بدون اینکه لحظه ای به پرگار، و مخترع نابغه اش بیاندیشم. هر کدام از ما می توانیم پرگار باشیم. از شگفتی به دور خود بچرخیم. زمانی که سرگردانیم، باز هم پرگاریم. بیایید با هم فعل “پرگار بودن” را در زمان های مختلف صرف کنیم
“موسیو” سال ها پیش آپارتمان بزرگی در خانه سالمندان، با این اندیشه خریده بود، تا زمانی که او و همسرش پیر شدند به آنجا بروند. اما وقتی همسرش را از دست داد، پس از رنگ کردن، و تعویض پرده ها، با بیش از دو هزار جلد کتاب تاریخی، علمی و ادبی، همراه با مقداری از اسباب خانه خودش به این خانه آمد.*این آپاراتمان دو اتاق خواب داشت، که یکی از آنها دفتر “موسیو” شده بود. یکی از تغییراتی که “موسیو” در دفترش داد، نصب تابلوی سبز( تخته سیاه) بزرگی در آن بود. در تخته سبز، دایره نیمه تمام، که در نقطه ای از آن تاریخ تولد “موسیو” نوشته شده بود، و سر دیگر دایره، که هر روز به نقطه آغاز کشیدن دایره نزدیک تر می شد. زیر دایره نوشته شده بود:
“ما پرگاریم، دایره ای به دور خود می کشیم. زمانی که نقطه انتهای دایره، به نقطه ابتدای آن برسد، پرگار از چرخش باز ایستاده و دایره، در دایره بزرگتری محو می شود. و آن دایره در دایره ای بزرگتر. ثانیه ها در دقیقه ها محو می شوند. دقیقه ها در ساعت ها. ساعت ها در روزها. روزها در ماه ها. ماه ها در سال ها. سال ها در قرن ها. قرن ها در هزاره ها. هزاره ها در میلیون ها. میلیون ها در میلیارد ها. میلیاردها در تریلیون ها و … تنها یک دایره می ماند؛ به نام هستی. ما کوچکترین دایره در دایره ها، کهکشان ها، در هستی هستیم.
سال های اول” موسیو” گاهی ماشین کوچک اش را سوار می شد، به شهر می رفت، یا شب ها به تماشاخانه. اغلب هم دوستانش به دیدارش می آمدند، یا او را با خود می بردند. تنها پسرش که استاد یکی از دانشگاه های آمریکا بود، سالی دوبار با همسر و فرزندانش ( گاهی هم تنها)، به دیدار “موسیو” می آمد. او کمتر با سایر سالمندان، جز در سالن غذا خوری، در راهرو، و در سالن ورزش صحبت می کرد، ولی گاهی که سر ذوق بود، سخنرانی می کرد یا شعری می خواند.
کم کم دیدار دوستان کمتر شد. راستش را بخوهید، “موسیو” نمی خواست کسی را ببیند. به شهر و تماشاخانه هم کمتر می رفت، پس از مدتی اصلا نمی رفت. در اتاقش کتاب می خواند یا در پارک اطراف خانه قدم می زد. قدم زدن “موسیو” همیشه دایره وار بود، گاهی به دور خود می چرخید، و گاه دگر دایره وار، در دایره ای کوچک، و کم کم دایره های بزرگتر، چند ساعتی قدم می زد. وقتی خسته می شد، روی نیمکتی می نشست و به فکر فرو می رفت.
“موسیو” دیگر علاقه ای به خواندن کتاب های تاریخی، ادبی و علمی نداشت. کتاب های مخصوص نوجوانان، مانند کتاب های پلیسی، کتاب های تصویر دار با زیر نوشت، مانند لوکی لوک، تن تن، استریکس و… سفارش می داد. و با مردان و زنان دیگر می نشست و می خواند. (موسیوهرچه می خواست، به وسیله کامپیوتر سفارش می داد. و به همان طریق هم می پرداخت.)
پس از مدتی یک سه چرخه، همراه با اتومبیل های کوچک، از انواع مختلف برای “موسیو” آوردند. او ساعت ها در اتاقشِ یا در راهروها، و اگر هوا مناسب بود، در پارک سوار آن می شد. همیشه چند نفری بودند، که دور او جمع می شدند، و با خواهش می خواستند که سه چرخه سواری کنند. بدین طریق “موسیو” با سایر سالمندان یک رابطه دوستانه بر قرار کرد که پیش از آن کم سابقه بود.
با گذشت زمان “موسیو” اسباب بازی های بیشتری سفارش می داد. با سایر سالمندان، به ویژه با آنها که پیر تر از بقیه بودند، بازی می کرد. گاهی هم در موقع بازی یه قل دو قل، یا بازی با تیله انگشتی، لی لی و قایم موشک بازی با هم دعوا می کردند، و کار به کتک کاری هم می کشید که با مداخله پرستاران خاتمه میافت. ولی روز بعد با عشق و علاقه به بازی با همدیگر ادامه می داند.
یک روز دیده شد که “موسیو” چرخ دوچرخه ای را در آورده، خوشحال با زدن یک چوب پشت آن، چرخ را در راهروها می گرداند، و بقیه همبازی هایش را صدا می کند، تا بیایند و ببینند. و هریک با قیل و قال
می خواستند، این کار را بکنند. گاهی “موسیو” کارمندن زن را “مامان” و کارکنان مرد را “پاپا” صدا می کرد. خیلی از مردان و زنان سالمند دیگر هم این کار را می کردند.
فرق “موسیو” با سایر سالمندان این بود که آن ها وقتی آگاه به رفتار کوکانه خود می شدند، احساس شرمندگی می کردند. ولی “موسیو” آگاه به اینکه کودکی است، کودکانه رفتار می کرد، و شرمی هم از این بابت نداشت.
اغلب شب ها “موسیو” جایش را در خواب خیس می کرد. بدین جهت موقع خواب به او پوشاک می پوشاندند.
مدت کوتاهی نگذشت که برای “موسیو” یک بسته آمد. روز بعد چند از تن سالمندان سر میز صبحانه، با پستانکی در گردن آویزان، از شیشه شیر پستانک دار شیر می خوردند. و تمام روز پستانک در دهان داشتند.
نیمه شبی صدی زنگ اتاق “موسیو” به صدا در آمد. خانم پرستاری به اتاق او رفت. “موسیو” گریه کنان از او خواست که کنارش بخوابد و پستانش را در دهان او بگذارد. پرستار با شگفتی و غمگینی تن به این کار داد. وقتی “موسیو” با انگشت شصت اش در دهان به خواب رفت، پرستار آهسته از جایش بلند شد و رفت.
روز بعد، روی تخته سبز رنگ، نقطه انتهای دایره به ابتدای آن رسیده بود، و پر گار از چرخش، ایستاده!
16 ـ آذر 1388 ــ 7 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
*این امکان در بعضی از خانه های سالمندان وجود دارد؛ شخص یک اپارتمان، با یک یا دو اتاق خواب، یا یک ویلای کوچک در محیط وسیعی در آنجا می خرد، مدتی که احتیاج ندارد اجاره می دهد، و هر زمان که خواست خودش به آنجا می رود. اصولا اشخاص با اثاثیه خودشان به این خانه ها می آیند. مجموع این خانه ها به تمام وسایل درمانی، پزشک، پرستار، آشپز، سالن ورزش، استخر شنا، کتابخانه و …، مجهز هستند.این خانه ها خارج از شهر در محیطی سر سبز واقع شده اند.
نوشته شده در داستان بلند
شادی مردم از آمدن خمینی!
نقدی از نسیم خاکسار در شماره 32 « آوای تبعید» ویژه نامه رضا براهنی.
در چند خط زیر رضا براهنی در رمان «رازهای سر زمین من» با بهترین و گویاترین وجه شادی مردم را از رفتن شاه و آمدن خمینی باز گو می کند.
. . . حاجی گلاب و زن اش رقیه، مادر ابراهیم آقا با آمدن خمینی به تهران می روند. زنی که در روز مرگ لباس عروسی اش را تن کرد. شرح شادی مردم پس از فرار شاه از زبان حسین میرزا، ثبت دقیق ترین روحیه مردم در آن لحظه است.
براهنی با نوشتن همین پاراگراف، شادی مردم را در رمان«رازهای سر زمین من» به نام خودش ثبت کرده است.
حسین میرزا بعد از آنکه در روزنامه ها با تیتر درشت « شاه رفت» را می بیند، یک راست به خانه می رود و روی زمین دراز می کشد و می گوید: زمین هر اتفاقی که بیافتد من سر سپرده تو خواهم بود. تو عزیز ترین ستاره عالم هستی! زمین تو ستاره من هستی. من پدر ندارم، مادر ندارم، خواهرو برادر ندارم،بچه ندارم، من فقط تو را دارم. بگذار صورتم را بر صورت تو بگذارم، بگذار تو را بغل کنم، بگذار مثل تو باشم. دهن ات کجاست زمین، بگذار دهن ام را بگذارم روی دهن ات، بگذار دهن ات را ببوسم. زمین ! زن من، مادر من، برادر من، خواهر من، تن ام را بغل کن. زمین بگذار نامزد و محبوب زندگی ام با تو عشق بازی کنم. زمین مرا به غقد خود در بیار. . . .
27 تیر 1402 ــ 18 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در نوشته های دیگران
دختر همسایه هرچه چل تر، بهتر!
با خواندن نوشتار دوست ارجمندم «صندووق نامه»حسین دولت آبادی» خاطره ای به یادم آمد.
یکی از هموطنان که شوق نویسندگی داشت، ولی به اندازه من هم سواد نداشت، داستانی الهام گرفته از سوختن شمع پروانه نوشته بود، کم و بیش این چنین.
در شبی زمستانی برفی سفید هم جا را فرار گرفته بود،باد سهم گینی می وزید، پنجره یخ زده بود. من شمعی روشن کرده، بر کنار پنجره گذاشتم. ناگهان پروانه ای خود را از بیرون به پنجره چسباند، پروانه را به درون راه دادم، در آتش عشق شمع بسوخت. شمع تا به آخر بسوخت. من شمع ام و پروانه. نزدیک به ده صفحه (در این مورد شاهد زنده دارم، اگر به خاطر بیاورد)
من این نوشته را به دست دوست ام(شاهد) دادم و اوهم خواند با هم خندیدیم. و به طرف گفتم: اخه تو سرمای سخت زمستان پروانه پیدا نمیشه، این مزخرفات چیه می نویسی، و . . .
طرف سخت دلخوراز من پشت سرم هم هرچه خواسته بود، گفته بود.
پس از چند سال داستان هایش را برای ناشر نویسنده مشهوری برد. او از کتاب او تعریف کرد، و گفت، 3000 یورو بدی، برات 500 جلد چاپ می کنم. پس از چانه زنی به 1500 یورو دو طرف راضی شدند. گویا به دلیلی کتاب چاپ نشد.
یکبار دیگر در لندن بودم. آقای . . . استاد تاریخ، باز گو می کرد: شخصی مدعی استاد ادبیات بودن می کرد. شاعر مشهور . . . هم حاضربود. طرف گفته بود، می خواهد کلاس درس ادبیات بگذارد. شاعر ما هم او را تشویق کرده بود. پس از چند جلسه استاد ادبیات مسخره عالم و دیوانه شد.
روان کلشیری شاد. رمان « آمهدی» را به او دادم. پس از چند روز نظرش را پرسیدم، گفت: برو بیشتر مطالعه کن بعد بنویس. بدهکاری اخلاقی ام را به سعیدی سرجانی هرگز فراموش نمی کنم. کتاب «وقایع التفاقیه» (آخوند شناسی)او تصادفی کنارم است. با خواندنش به بن(ذات) پلید آخوند بیش ازبیش پی می بریم.
ای برادر: هرچه دختر همسایه چل تر، بهتر،. چرا خود را بده کنیم! بگذار هرکه هر غلطی می کند، بکند، به ما چه. این تن بمیره غلط های زیادی من رو بگو. حوصله خواندن دوباره این حرف ها را ندارم. گر گنه از ماست ببخش.
25 تیر 1402 ــ 16 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
سکوت ؟
سکوت! چندی گویند: سکوت نشان رضایت است. چندی دگر: نشان بی تفاوتی. اما برای من سکوت درس بزرگی بود.
دوستی ارجمند داشتم، پرسواد و زیاد کتاب خوانده، انسانی باگذشت اخلاقی و مادی، به گفته خود کمونیست،دارای کارت 2 شماره ای حزب کمونیست، مردی بی اندازه شوخ طبع، مردی که کوکی اش را گم نکرده بود.
شبی با شوخی بی اندازه و سر به سر من گذاشت. من به قدری از دست او عصبانی شدم و خون ام به جوش آمد که از همسرش زشت ترین، زننده ترین پرسش را کردم.
این بانوی گرامی حق داشت در پاسخ بگویند مرتیکه ابله این چه حرفی می زنی، خجالت بکش و همراه با بدترین دشنام ها. ولی با لبخندی سکوت کرد.
سکوت اش نشان بی نهایت بزرگواری گذشت او بود. و درسی بزرگی به من.
روان دوست ام شاد، و برای همسرش وفرزندان اش آرزوی عمر طولانی، با تندرستی دارم.
3 تیر1402 ــ 24 ژوئن 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز

دیدگاه های تازه