اشتباه آمریکا و ایران در مورد شهرام امیری!
«شهرام امیری جاسوس دو جانبه»هرسه کور خواندند…
نوشته شده در گاه نوشته ها, انتخابات دهم, تحلیل, طنز
لبخند ابلهانه، و به نگاه موذیانه!
یکی ــ دو ماه پیش زنگ در خانه به صدا در آمد. خانمی بود که با او، همسر و تمام بستگان شان، نزدیک به چهل سال دوست بسیار صمیمی هستم. پس از احوالپرسی، ضمن نوشیدن چای، صحبت از گرمی و سردی هوا، و پس از آن حرف های آدم های هم سن و سال ما و پرسیدن حال فرزندان و دوستان و آشنایان مشترک، گفت: «فردا شب چند نفر از بستگان مهان ما هستند، تو هم بیا!»
کمتر از یک ساعت این خانم نشست و رفت. من تا دم در، چند قدمی هم در خیابان، تا دم در ماشین و با بگو و بخند او را بدرقه کردم.
دو ــ سه روز بعد، تصادفی آشنایی که سالی یکبار هم یکدیگر را نمی بینم، دیدم. با لبخندی ابلهانه پرسید؛ «فلان شب خوش گذشت؟» نخست متوجه پرسش او نشدم، گفتم کدام شب؟
گفت: «اون شب، با او خانومه!»، مشخصات لباس، رنگ مو، کفش، و مارک ماشینش را گفت. ( کوشش می کنم عادت زشت قسم خوردن را ترک کنم) باور کنید من با وجودیکه نزدیک به یکساعت با این خانم بودم، اصلا متوجه رنگ مو و لباس او نشده بودم، ولی این شخص در حالیکه با ماشینش رد می شد، در یک لحظه تمام اینها را دیده و بخاطر سپرده بود! دهانم تلخ شد، چه پاسخی باید به او می دادم؟ نگاهی به سرتا پایش کردم که از بدترین ناسزاها بدتر بود. با نگاه موذیانه، ولبخندی ابلهانه تر گفت: «چرا فحش می دی، من که حرف بدی نزدم؟! ایشاله همیشه خوش باشی!» بیشتر بخوانید…
نوشته شده در منتشر نشده ها
بله من این مسئولیت را قبول می کنم!
حالا که تنور مبارزه با زن ستیزی داغ است، چرا من هم مانند دیگر نویسندگان تند ــ تند نان نپزم، و به خورد شما ندهم. شاید فردا این تنور سرد شود. البته تنور دیگری داغ می شود و من هم مانند بقیه نان تازه ای می پزم، هر چند از این نان ها هرگز نمی خوریم!
البته سر پیری که بعضی از اعضای بدن من مانند سابق کار نمی کند، راحت می توان طرفدار برابری زن و مرد شد. یکی از دوستان را پس از سی و پنج سال دیدم، بعد از ماچ و بوسه و سلام و احوالپرسی گفت: «اردوخانی درسته پیر شدی، ولی همون خری که بودی هستی!» داوری را عهده دوستان قدیمی می گذارم!
چندی از زنان و مردان جوان را می شناسم، که با من همانگونه با عشق و علاقه رفتار می کنند که با پدرشان که در ایران است و سالهاست او را ندیده اند، به ویژه زنها، که فکر می کنم به مهر پدر بیش از مردها محتاج اند.
مرد جوانی پس از یک بگو مگوی ساده همسرش را به شدت کتک می زد. ( این را هم اضافه کنم، زن با وجودی که دو ــ سه سال از مرد جوانتر بود، ولی اهل منطق بود، و چون مرد نمی توانست پاسخ منطقی بدهد،عصبانی می شد و همسرش را کتک می زد) زن گریان پیش من می آمد، گاهی پس از چند ساعت، یا یکی دو روز بعد، مرد می آمد و اظهار پشیمانی می کرد، و قول می داد که دیگر این کار را نکند. ولی توبه گرگ مرگ بود. هرچه من به مرد نصیحت می کردم فایده نداشت. یکبار هم که عصبانی شدم، کتک سیری به مرد زدم، مرد به علت احترامی که نسبت به من داشت، و با وجودیکه قویتر از من هم بود، دست به روی من بلند نکرد. یکبار جلوی مرد به زن گفتم: «اگر بار دیگر دست به رویت بلند کرد، هرچه دم دستت بود بزن توی سرش»!
اگر اشتباه نکنم، اوایل اکتبر سال 2004 میلادی بود. من در بلژیک نبودم. مانند سابق زن و شوهر بگو مگو کردند، و مرد باز هم همسرش را کتک زد. زن هم چکشی که دم دستش بود، برداشت، و محکم بر کتف مرد کوبید. ( کتف مرد ترک برداشت، پنج ــ شش ماه دوا و درمان می کرد)
مرد فرار کرد رفت درون حمام و در را قفل کرد، زن با چکش کوبید بر در، در شکاف برداشت. زن داد بیداد کرد که اگر بیایی بیرون با همین چکش می زنم تو سرت، می کشمت، یا اینکه بیا برو بیرون دیگه هم بر نگرد. مرد با شکر خوردم، غلط کردم، کجا بروم، اردوخانی که نیست بروم پیشش،…؛. درد سرتان ندهم! پس از دقایقی عصبانیت زن تمام شد، مرد با ترس و لرز، و با اظهار پشیمانی و قول دادن به اینکه دیگر دستم را به روی تو بلند نمی کنم، و دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست، از حمام خارج شد.
اکنون شش سال از آن ماجرا می گذرد، هرگز این مرد دیگر دستش را به روی همسرش بلند نکرد. زن گفت: «آقای اردوخانی، پیش از این ماجرا در خانه وقتی با هم بودیم، همیشه نگران بودم، و می ترسیدم از اینکه چیزی بگویم، و او باز هم را بزند، یک لحظه آرامش نداشتم. حالا وقتی نیست، یا کمی دیر می آید نگرانم و می ترسم بلایی سرش آمده باشد. زندگی با کسی که همیشه از او می ترسی، از هر زندان و شکنجه ای درد آور و رنج دهنده تر است. حالا هر وقت با هم هستیم احساس آرامش می کنیم.» این داستان را بدون اینکه نامی از آنها ببرم برای چندی از دوستان نزدیکم تعریف کردم. جالب اینجاست که بعضی از خانم ها با ترس می گویند: «واه خدا مرگم بده، اگه می زد و می کشتش چی، شما مسئولیت را قبول می کردی؟» ( یعنی مرد حق دارد بزند، ولی زن این حق دا ندارد) پاسخ من خیلی آسان بود، بله من این مسئولیت را قبول می کنم!
ابوالفضل اردوخانی – 28 تیر 1389 – 19 ژوئیه 2010 – بروکسل.
نوشته شده در منتشر نشده ها
جایی که مجبور شدم از حرفم پوزش بخواهم!
حالا که تنور مبارزه با زن ستیزی آنقدر داغ است که حتی احمدی نزاد و چندی از روشنفکران اسلامی مانند سروش هم در این مبارزه شرکت می کنند، چرا ما نان نپزیم؟!
اصلا من یک مباز با زن ستیری»درد و ستم به زن» به دنیا آمده ام. به یاد می آورم وقنی مادرم می خواست مرا بزاید، به محض اینکه درد زایمان را احساس کرد، برای اینکه او درد نکشد، خودم زودی پریدم بیرون!
خشونت نسبت به زنان، اگر به عمق واژه یا اصطلاح «زن ستیزی» خوب بیاندیشیم، بدان معنی است، که برای انسانی که تنها جرمش «زن» به دنیا آمدن است، حقوقی کمتر از خود( مرد ) قائل باشیم.
مردان کلیمی در سیناگوگ از خداوند سپاسگزاری می کنند، برای اینکه مرد به دنیا آمده اند. ( اگر مایل هستید به پایین صفحه به قسمت و دسته «ستم دینی» مراجعه کنید)
اینکه مرد دارای حقوق بیشتری از زن در جامعه است، تنها اندیشه مردها نیست. خیلی از زن ها هم اینگونه می اندیشند، به ویژه نسبت به دختر و پسر خود.
شبی مهمان خانواده ای بودم که یک پسر نوزده ساله و یک دختر بیست و یک ساله داشتند. پسر قرار بود برای شام، و دختر که نزد عمویش بود، بعد از شام بیاید. پیش از غذا در ضمن نوشیدن چای، زن و شوهر از برابری زن و مرد، و از ستمی که حکومت ایران نسبت به زنان روا می دارد، هر کدام با قطع کردن صحبت دیگری سخنرانی مفصلی کردند.
دقایقی می گذشت، ما مشغول خوردن شام بودیم، پسر آمد، و از دیر آمدنش پوزش خواست. به محض اینکه پسر سر میز نشست، پدر و مادر با سرافرازی ( به ویژه مادر) شروع کردند از دختر بازی پسرشان گفتن. اون بلونده، اون مو سیاهه. اون قد بلنده، اون قد کوتاهه،…؛
پسر گفت: «آقای اردوخانی من با هر دختری که صحبت کنم، پدر و مادرم خیال می کنن خبری هست، باور کنین اگر با چند تا پسر و دختر تو خیابون، پدر و مادرم را ببینم، مجبورم راهم رو عوض کنم.»
مرد با پررویی تمام گفت: «آره ارواح شکم عمه ات، خیال می کنند خبری هست! تنها تنها می خوری، واسه بابات نمیاری!»
من گفتم: «راستی دختر شما دوست پسری نداره؟»
یکباره چاقو و چنگال از دست زن و مرد افتاد، در حالیکه زن به من چشم قره مبرفت، مرد گفت: «آقــــــای اردوخانی، از آدمی مثل شما توقع این حرف ها رو نداشتیم، مگر دختر ما جنده است؟!» من مجبور شدم برای این حرفم پوزش بخواهم. ( این را در یکی کتاب هایم با عنوان «دختر جنده» نوشته ام)
تمام پدر و مادرها آرزو می کنند فرزندانشان پسر باشد. در هند وقتی زنی پس از سونوگرافی می بینند نوزاد دختر است،سقط جنین می کند. اعراب دختران خود را زنده به گور می کردند. این در صورتی است که من بارها دیده ام، وقتی پدر و مادرها پیر می شوند، دخترها بیشتر به آنها رسیدگی می کنند، تا پسر ها.
ابوالفضل اردوخانی – 27 تیر 1389 – 18 ژوئیه 2010 — بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها
تنور داغ، مبارزه با زن ستیزی!
به مناسبت کنفرانس زنان در پاریس
تنور مبارزه با زن ستیزی، مبارزه با خشونت مردان برضد زنان خیلی داغ است، باید نان را زود چسباند تا تنور سرد نشده است!
آقای فلان( این فلان واژه خوبی در زبان فارسی است که می شود در مورد همه چیز و همه کس به کار برد) نویسنده، شاعر و مفسر سیاسی و اجتماعی معروف که در بیست و دو سالگی از انقلابیون بود، و پس از به ثمر رسیدن انقلاب دارای مشاغل مهمی شد، و سهمی هم در انقلاب فرهنگی و پاک سازی دانشگاه داشت، همسر اولش را چنان زجر داد که خود کشی کرد، ( بعضی می گویند کشت) همسر دومش به استرالیا فرار کرد، همسر سومش با زحمات زیاد، و بخشیدن مهریه و خانه و زندگی از دستش خلاص شد. از آنسوی با داشتن پرونده ای کلفت از فساد مالی و اخلاقی، خیال کرده بود که حسن آباد شهری است، یک کمی شکر زیادی خورد، چند ماهی به زندان رفت، و پس از ابراز پشیمانی ( مست خوشی بودم اگر شکری خوردم) از زندان آزاد شد، و در آلمان پناهنده شد.
چند ماه اول به علت معروف بودن مورد استقبال رسانه های ایرانی و آلمانی، و ایرانی های مقیم آن کشور و کشورهای دیگر قرار گرفت، و مرتب در این کشور و آن کشور مصاحبه و سخنرانی می کرد. ایرانیان خر هم، مانند من به ایشان سواری می دادند، و ایشان خیال کرد چون نویسنده، شاعر، مفسر و زندانی سیاسی بوده، این وظیفه ما خرهاست که به ایشان خدمت کنیم! ولی پس نزدیک به یک سال که ایرانیان خارج از کشور به سوابق پر افتخار ایشان، به ویژه اخلاق طلبکار گونه اش آگاهی پیدا کردند، مصاحبه و سخنرانی هم به اتمام رسید، به طوری که کسی دیگر محل گربه هم به ایشان نگذاشت.
در ابتدا که به آلمان آمده بود، مرتب می گفت؛ «باید یک دختر – مختر آلمانی پبدا کنم تا به من زبان یاد بدهد!» ولی هیچ دختر آلمانی محل پشه هم به این نویسنده زندانی سیاسی نمی گذاشت. تا اینکه…!
تا اینکه با یک خانم ایرانی که در آلمان متولد شده بود، و چند بار درازدواج شکست خورده بود، آشنا شد و پس از اینکه خربزه برای مدتی به دهان هردو شیرین آمد و از دواج کردند.
ولی خربزه که ابتدا به دهان هردو شیرین آمده بود، زود تلخ و ترش شد، و هموطن ما که در زن ستیزی دست هر آخوند ارتجاعی را از پشت بسته بود، می خواست با این خانم همان رفتاری را بکند، که با زنان دیگر در ایران کرده بود، با روزی سه وعده تو سری خوردن، و شنیدن بدترین ناسزاها از این خانم، تبدیل به یک فمینیست سینه چاک شد، و مرتب مقالاتی درباره مبارزه با زن ستیزی و خشونت علیه زنان نوشت و هنوز هم می نویسد.
تنور مبارزه با زن ستیزی( فمینیستی) هنوز داغ است، باید تا تنور سرد نشده نان را پخت. تعجب نکنید اگر ایشان در کنفرانس زنان که از فردا 16 ژوئن در پاریس برگزار می شود، همراه با همسر مهربانشان! یکی از سخنرانان باشد. یاد آوری می کنم این هموطن روشنفکر( خیر سر عمه بزرگوارشان) پس از دو دهه در آلمان زیستن، هنوز چند کلمه آلمانی یاد نگرفته، برای هر کاری محتاج همسرشان می باشد.
ابوالفضل اردوخانی – 23 تیر 1389 – 14 ژوئیه 2010 — بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
نوشتن برای من، یک خود روانکاوی است

چند روز پیش، به مدت بیست و چهار ساعت، مردی مهمانم بود، که از بیماریش به من حالت تهوع دست داد. البته مردانی مانند او قبلا دیده بودم، ولی نه تا این اندازه بیمار، بیماری که ریشه در تاریخ هزار و چهارصد ساله ما دارد.
پس از رفتنش تصویر میزا رضا کرمانی، قاتل ناصرالدین شاه با زنجیر به گردن و دست و پا و کمر در فکرم نقش بست. به نظر من میرزا رضا کرمانی ( یا صدها مانند او) در آن شرایط ، آزاد تر از بعضی مردان هموطن ما هستند. مردانی که با وجود سن بالا «فلانشان» نه تنها دست و پایشان را بسته ، بلکه روانشان را هم دربند گرفته! به جز فلانشان به چیزی دیگری نمی اندیشند، برده آن هستند، در زندگی هدفی ندارند، جز رضایت خاطر آن عضو بدن! در حقیقت فلانشان عضوی از بدنشان نیست، بلکه آنها عضوی کوچک از فلانشان هستند. و اگر در باره زنی حرف می زنند، خیال نکنید، از بی وفایی، با وفایی، مهربانی، خوبی، زیبایی، کدبانویی، کاردانی، دانش و هنر، و…؛ زن می گویند، بلکه می گویند؛ «… خوب یا بدی بود!»، تمام رفتار و کردار یک انسان ( زن) را از دید فلانشان می بینند.
این هزار و چهارصد سال جدایی زن و مرد که سبب شده مرد، زن را وسیله ای برای ارضاء شهوتش ببیند و نه یک انسان، انسانیت را هم از مرد گرفته، و او را تبدیل به حیوانی کرده که مهم ترین عضو بدنش، فلانش شده است. اصلا خودش تبدیل به فلان شده، مانند مار که مهم ترین عضو بدنش نیش و سم کشنده اوست، هرچند که مار به خود نیش نمی زند، ولی این مردان پر از عقده جنسی، به خود، جامعه و ملتی نیش زده، و آنان را به کشتن می دهند. چون در سر چیزی جز فلانشان ندارند.
همین آقایان که درباره زنان دیگر زشت ترین و رکیک ترین واژه ها را به کار می برند، بعضی هایشان اجازه نمی دهند، زنهای وابسته به آنها به مرد غریبه ای دست بدهد، گویی تمام غیرت، وجدان و شرف آنها در دست این زنهاست! همسر و مادر وخواهر آنها دور از هر فسادند، بقیه زنها روسپی!
شرمنده که چنین بی پروا، لخت و عریان نوشتم. این مرد، این کسی که تنها فلانش راهنما و رهبرش بود، سبب رنج من شد، اگر نمی نوشتم، از درد و رنج رهایی پیدا نمی کردم، و نقش میرزا رضا کرمانی از ذهنم بیرون نمی رفت، و آن حالت تهوع همچنان ادامه داشت. اگر نمی نوشتم، می بایستی نزد روان کاو می رفتم، نوشتن برای من یک خود روانکاوی است.
فرفره منم!
قطره قطره، آب در کاسه می چکد،
با آخرین قطره کاسه لبریز می شود،
کاسه به خود می آید.
خود درون خود می ریزم،
کاسه منم، آب منم!
فرفره به دور خود می چرخد،
در کنار هزاران هزار فرفره دیگر،
بر روی فرفره دیگر.
فرفره می پندارد خود می چرخد،
نمی داند دستی او را می چرخاند!
فرفره های دیگر هم چنین می پندارند،
فرفره نیم دوری به دور دیگران می چرخد،
می پندارد، تمام فرفره ها به دور او می گردند!
ابر و باد و مه و خورشید و فلک،
برای او می چرخند.
فرفره منم!
11 تیر 1389 ــ 11 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
خر مشتی عباد!
اگر مایل بودید، برای کوکان بخوانید!
مشتی عباد خری داشت،
خر باهوش و زیرکی داشت،
اسمش خرش بود «چموش»،
پالون ترمه به دوش،
به پبشونیش خر مهره،
واسه اینکه چش نخوره.
مشتی که با گله اش به صحرا بود،
چموش همیشه همراش بود،
روی کولش پنیر و نون لواش،
یه خیک دوغ هم باهاش.
وقتی که بز و گوسفندا می چریدن،
یا به سر و کول هم می پریدن،
چموش هم می چرید،
دور گله می چرخید،
اگه گرگی به گله می زد،
لگد تو سر گرگه می زد،
با عرعرش مشتی عباد رو می کرد خبر،
تا با چماقش بکنه گرگا رو در به در.
مشتی عباد هر وقت دوغ می خورد،
واسه چموش هم یه کاسه می برد،
مشتی عباد خرشو میکرد قشو،
سوار خر مشتی عباد نشو.
14 تیر 1389 ــ 5 ژوئن 2010 ــ بروکسل اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
راست می گویند که معشوق بی وفاست؟
اولین بار که عاشق شدم، کودکی بودم، عاشق درخت کهنسال خانه مان! رشک می بردم، به کلاغی که در آن لانه داشت، به گنجشک ها و کبوترهایی که بر شاخه های آن می نشستند. می اندیشیدم، کلاغ ها با غار غارشان، گنجشک ها با جیک و جیکشان، کبوترها با بقو بقویشان، برایش شعر می خوانند. دریغا که شاعر نبودم!
من، عاشق درخت خانه مان بودم، آن درخت مال من بود. گاهی از آن بالا می رفتم، بر شاخه ای می نشستم، (بین خودمان باشد) نوازشش می کردم، می بوسیدمش، به برگ هایش مژه می زدم.
خانه به کوچه راه داشت، کوچه به محله و شهر، شهر به ده و کوه و دشت و رودخانه وجنگل، به سرزمین من!
آن درخت و کوچه و محله و ده و شهر جنگل، آن سرزمین مال من بود.
هنوز به اولین عشقم وفا دارم، هنوز دوستش دارم. راست می گویند که معشوق بی وفاست؟
13 تیر 1389 ــ 4 ژوئن 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
خسته ام از آدمیان!
دلم می خواست کاریکاتوریست بودم! کاریکاتور آدم خیلی چاقی را با شکم گنده، و در کنارش همان آدم را لاغر، به طوریکه تمام استخوان هایش بیرون زده، و شکمش به پشت کمرش چسبیده، می کشیدم. زیرشان می نوشتم؛ پیش از مستراح، پس از مستراح! باز همان کاریکاتورها را می کشیدم، اینبار زیرشان می نوشتم؛ پیش از سخنرانی، پس از سخنرانی!
باد تند و سردی می وزد،
خری لخت، گرسنه و تشنه در باد،
باد نه علف می شود، نه آب،
نه پالان و دهانه، نه ابسار،
خر خسته و سرگردان در باد.
خر خسته، از «کون فرانس» ها.
از «کون گره ها»، از «سی منارها».
از آدم های پر گو، پر مدعا،
از نادانان همه چیز دان.
از مفت خوری ملایان، ریاکاران،
از هیچ نویسی نویسندگان،
از بی خبری خبرنگاران،
از لاف زنی سخنرانان،
از سیاستمداران، جمع بی کاران،
پر صدا طبلان، از سر گشاد شیپورزنان …!
خر منم، دیگر آدم نی ام،
خسته ام، از این (خیر سرشان) آدمیان!
تیز من به همه اینان.!
11 تیر 1389 ــ 2ژوئیه 2010 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها


دیدگاه های تازه