خواب خوش!
پیر زن کنار گهواره روی فرش دراز کشیده بود و لالایی می خواند و آن را تکان می داد.
نوشته شده در منتشر نشده ها
در انتطار یک بوسه!
در انتطار یک بوسه!
همسایه تازه من با وجودی که سنی نداشت، شانه هایش افتاده بود. نگاهش عمیق، ولی غمگین بود. نگاه می کرد، اما نمی دید. هر وقت به او می رسیدم، سلام می کردم، وقتی از کنارم می گذشت، کمی سر بر می گرداند و آهسته پاسخ سلامم را می داد. مانند کسی بود که از دنیای دیگری آمده، بین ما زندگی می کند، ولی هنوز با خیالش در آن دنیاست. از خودم می پرسیدم، شاید خاطره ای او را شکنجه می دهد؟ چه خاطره ای؟ از کدام دنیا می آید؟ در درونش چه می گذرد؟
یک روز روبرویش ایستادم، راهش را سد کرده و سلام کردم. لحظه ای با همان نگاه غمگین و بی تفاوت در چشمانم نگاه کرد، پاسخ سلامم را داد و از کنارم گذشت. دو ــ سه بار دیگر این کار را تکرار کردم. هر بار حس کنجکاوی ام برای اینکه بدانم درون مرد چه می گذرد بیشتر می شد. یکبار پس از سلام و پیش از اینکه پاسخ مرا بدهد، گفتم؛ «اگر شما را به یک فنجان قهوه دعوت کنم می پذیرید»؟ بدون اینکه کلامی بگوید، با تکان دادن سر پذیرفت.
دو فنجان قهوه جلوی مان بود و نگاهمان به هم. با خود کلنجار می رفتم چگونه سخن آغاز کنم که او بدون مقدمه گفت: «هر بار که از پنجره اتاق آپارتمانم به آپارتمان آن طرف خیابان نگاه می کردم، دختری را می دیدم که از پشت شیشه به بیرون نگاه می کند. وقتی می دید که من می بینمش لبخند می زد. پس از چند بار لبخندها با تکان دادن دست همراه شد. تکان دادن دست گاهی با باز کردن پنجره، حتی در روزهای بارانی و برفی. چند بار با اشاره دست دعوتش کردم که با هم قدم بزنیم و نوشیدنی بنوشیم. سرش را به معنی نه تکان داد. چند بار هم با اشاره از او دعوت کردم که به آپارتمانم بیاید. پاسخ باز همان حرکت «نه» بود. یک بار هم با اشاره از او پرسیدم من به خانه اش بروم؟ شانه هایش را بالا انداخت. وقتی از خانه بیرون می رفتم چشمانش به من بود. وقتی از خیابان دیگر وارد خیابان مان می شدم، باز هم با نگاهش مرا تا دم در خانه دنبال می کرد. به خودم می گفتم؛ شاید روسپی باشد که مشتریان را اینگونه به خانه اش دعوت می کند. دقت کردم، به هیچ کس لبخند نمی زد و برای کسی هم دست تکان نمی داد. فراموش کردم بگویم… جز من برای یک نفر دیگر هم دست تکان می داد، خانم مسنی که از همان خانه بیرون می رفت و برمی گشت. گویا سریدار آنجا بود، و در آپارتمان طبقه هم کف زندگی می کرد. یک روز به خود قبولاندم که به دیدار دختر بروم. نه می دانستم نامش چیست و نه اینکه باید کدام زنگ را فشار بدهم. چند ضربه روی اولین پنجره زدم، همان پیرزن آمد و در را باز کرد. گفتم؛ می خواهم دختری با این نشانی را ببینم.
ــ بهتر است نبینید!
ــ چرا؟
ــ چرایش را نمی گویم!
تعجب کرده و بار دیگر اصرار کردم. گفت:
ــ گفتم که که بهتر است نبینید، حالا که اصرار می کنید، طبقه سوم، آپارتمان سمت راست.
سپاسگزاری کردم و آرام از پله ها بالا رفتم. در راه پله ها صدای نواختن پیانو و ویولون به گوشم می خورد. به در اپارتمان رسیدم. در باز بود! صدا از همانجا بود.آرام مانند دزدی وارد شدم. با شگفتی دیدم مردی ویولون می زند که از کمر به دختری چسبیده است. دختر پیانو می نواخت. وقتی مرد مرا دید دست از ویولون نواختن کشید و خودش را تکان داد. دختر هم دستش را از روی پیانو برداشت و سرش را برگرداند، تا مرا دید با حرکتی تند هر دو 90 درجه چرخیدند، و در کنار پیانو قرار گرفتند. دختر دستش را بلند کرد، گویی می خواهد مرا در آغوش بگیرد. چشمانش را خمار کرد، لبخندی بر لب. در انتطار بوسه ای!
در آینه روبروی مرد دیدم که او چشمهایش را بسته و سرش را به زیر انداخته است. لحظه ای شگفت زده ایستادم. سپس مانند کسی که چاقو در قلبش فرو رفته و آخرین لحظات زندگی اش را می گذراند، تند از اپارتمان خارج شدم، به زور خودم را تا پایین پله ها کشیدم. پیر زن گفت:
ــ گفتم که بهتر است نبینید!…
پس از آن دختر وقتی مرا نگاه می کرد، دستی تکان نمی داد و لبخند نمی زد. هر لحظه نگاهش زخمی بر زخم هایم بود. پس ازمدتی پرده ی پنجره را می کشیدم. در خیابان سر به زیر راه می رفتم. از نگاهش می ترسیدم.
یک ماه ــ دو ماه ــ سه ماه. پس از آن چند بار نگاه انداختن از لای پرده، متوجه شدم که دیگر دختر پشت پنجره نیست. از سریدار پرسیدم.
پیرزن گفت: «دختر راحت شد. بردارش مرد. مرده اش را از دختر جدا کردند.عمل جراحی سختی بود، تصور کنید، کسی که تمام عمر – بیست چهارسال- شب روز با او بود، در گذشت. حالا در بیمارستان دانشگاه بستری و حالش رو به بهبود است.»…
پس از جنگ و جدال طولانی با خود به دیدار دختر رفتم. روی سمت چپ دراز کشیده بود و به در نگاه می کرد. تا مرا دید لبخندی بر لبانش نقش بست. دسته گل را روی میز کنار تختش گذاشتم. دستش را به طرفم دراز کرد. چشمانش را خمار کرد و سرش را بالا آورد. لب بر لبش گذاشتم. دستش را به دور گردنم حلقه کرد، سرش را آرام در دست گرفتم و موهایش را نوازش کردم. نمی دانم چه مدت طول کشید. یکباره احساس کردم که دستش افتاد. در چشمانش نگریستم، بسته بود. لبانش همچنان خندان. در انتطار بوسه ای»…
5 خرداد 1390 ــ 26 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
حقیقتی از هزارن «حقیقت
آرام می رفتم. با خیال بافی دنبال واژه هایی می گشتم، که بتوانم «حقیقت» را بیان کنم. به مزرعه ای رسیدم، زیر درختی نشستم. کاغذ و مدادی از جیب در آوردم. می نوشتم، که مرد میانسالی را کنارم احساس کردم. سر برگرداندم. سلام کردم و سلام کرد. پرسید؛ «چه می نویسی»؟ گفتم؛ «مطلبی در باره «حقیقت» نوشته ام». گفت: «بخوان»! برایش خواندم…
حقیقت هزاران چهره دارد،
بر هر چهره، هزارن نقاب…
هزارن نقاش باید تا چهره حقیقت بنمایدً!
حقیقت درخواب از حال خود هیچ نمی داند…
مرد گفت: «راستی حقیقت وجود تو چیست»؟ «کیستی»؟ گفتم؛ «نام من … ایرانی ام، پسر … عضو حزب … هستم. عمویم … دایی ام … دوست نزدیک دکتر … رفیق استاد …، با آقای …وزیر… در جوانی همخانه بودم. چند روز پیش مهمان ژنرال … بودم. امشب به خانه … ثروتمند معروف دعوتم. با سفیر کشور… هفته ای یکبار پوکر بازی می کنم، همسرم جراح معروف، دختر … است. تو کیستی»؟
مرد خندید و گفت: «من کشاورزم»! پدر و اجدادم هم کشاورز بودند. محصولم را به بازار می برم . دوستانم انسان های گمنامی هستند. برایم بی تفاوت است که خردیدارانم وزیرند یا وکیل و یا ژنرال. ثروت و مقام هیچ کس برایم مهم نیست. می دانم «حقیقت» وجودم، هویتم، تنها در من است، بدون وابسته بودن به دیگری. یک روز هم می میرم، نیست می شوم. آن زمان دیگر «حقیقتی» برایم وجود ندارد. ولی تو هزارن «حقیقت» و هویتی، وجودت وابسته به دیگران است. هر لحظه یک «حقیقت» داری. میان «حقیقت» های وجودت سرگردانی. در «حقیقت» نیستی و نخواهی بود».
ز گفتارش نرنجیدم. اندیشیدیم. این هم «حقیقتی» از هزارن «حقیقت» بود.
2 خرداد 1390 ــ 23 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
زبان شان رسید!
زبان شان رسید!
صاحب فرهنگی بزرگ هستیم که مانند چشمه ای زلال است، هر چقدر بنوشیم، سیراب نمی شویم. هر چقدر به کام دیگران بریزیم، قطره ای از آن کاسته نمی شود.
آب زلال چشمه خود به کام دیگران از هر فرهنگ می ریزیم، و از نوشیدن آب چشمه شان سیراب نمی شویم.
صاحب فرهنگی بزرگ هستیم که مانند باغی بزرگ، پر از گل و میوه است. هر چقدر از آن بهره ببریم، و دیگران را بهرمند کنیم، و از باغ دیگران بهرمند شویم، ذره ای از این و آن کاسته نمی شود.
باید توشه ای داشت، تا بتوان از توشه ی دیگران بهرمند شد.
صاحب فرهنگی بزرگ هستیم، سیمرغ ما را بر دوش می گیرد، آزاد ما را در جهان بر سر چشمه ها و باغ های پر از گل و میوه می برد. این بار نه تنها ما را خسته نمی کند، بلکه به ما آزادی می دهد. باید توشه ای داشت، تا بتوان از توشه ی دیگران بهرمند شد.
این فرهنگ مانند تمام فرهنگ ها زباله هم دارد که من آن را «فرهنگ بی فرهنگ ها» نامیده ام. خیلی از انسان های با استعداد و باهوش و نابغه ای را دیده ام که از این زباله دانی روان خود را سیر کرده و به آن می افزایند. در فقر فرهنگی به سر می برند، و اگر امکانش را داشتند، از آن فرهنگ ثروتمند بهره می بردند و بر ان می افزودند. دریغا که کشور ما گورستان نوابغ است.
و صاحب فرهنگ دیگری هم هستیم که ما را در خود، زندانی خویش کرده است. شکنجه مان می کند، درد می کشیم و فریاد می زنیم. فریادمان دیگران را زجر می دهد، روانشان را می آزارد. این فرهنگ عقده ها و کمبودهاست که پس از سال ها(حتی در خارج از کشور) نتوانستیم به دورش اندازیم، فراموشش کنیم، تا آزادانه از فرهنگ و تمدن انسانی بهره ببریم، و دیگران را بهرمند کنیم.
دریغا بسیاری را دیدم که در بند خویش اند و دیگران را هم به بند خود می کشند و شکنجه می دهند، و خود را مرکز ثقل دنیا و روشنفکر و روشنگر می دانند. خیال می کنند همه چیز دان هستند، همه جا دم آزادی و دمکراسی و جدایی دین از دولت، برابری حقوق زن و مرد می زنند، و در بند خود بزرگ بینی و خود فریفتگی اسیرند.
شبی در سر کلاس اکابر آقا معلم سخن از خاصیت تمیزی گفت و اضافه کرد؛ «تمیزی را باید از گربه یاد بگیریم». یکی از دانش آموزان دست بلند کردو گفت: «آقا عقل مان می رسد، ولی زبان مان نمی رسد»!
این طبقه از روشنفکران عقل شان نرسید، ولی زبانشان رسید.
31 اردیبهشت 1390 ــ 21 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
در حسرت جوشیدن!
می ترسیم، خورجین زمان!
می ترسیم، خورجین زمان!
حرف نشخوار آدمیزاد است. گاو مانند… به سرعت می بلعد، و در حال استراحت با خیال راحت آنچه بلعیده به دهان باز می گرداند، نشخوار می کند، (خوب می جود) و دوباره روانه معده می کند. و تپاله می اندازد. تپاله اش کود می شود. بعضی ها از آن برای سوخت استفاده می کنند.
گاو هر بار علف تازه ای می خورد، نشخوار می کند و تپاله دیگری می اندازد.
ولی ما، با بیهوده گویی، با تکرار گفته های دیگران، بدون اندیشدن هر بار تپاله های چند صد ساله را نشخوار می کنیم و به خورد دیگران هم می دهیم، و خیال می کنیم حرف جالبی زده ایم. ولی گاو هر بار علف تازه ای می خورد و تپاله اش را نشخوار نمی کند . زنده باد گاو!
می ترسیم
به گوشمان آشغال می ریزیم
سرمان را با زباله پر می کنیم،
به جای سخن گفتن، آروغ می زنیم،
شگفتا که رنج نمی بریم.
با زباله ها زمان پر می کنیم
می ترسیم، می ترسیم؛
گوش ببندیم، سر پاک کنیم،
دهان بشوییم،
از خلوت با خود، می ترسیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خورجین زمان
خورجین زمان را با هیچ گویی پر می کنیم،
خورجینی پر ناشدنی.
گویی باد در آن می ریزیم،
می گوییم و باز هم می گوییم…
هیچ می گوییم،هیچ می شنویم،
تا هیچ شویم.
17 اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
بن لادن و برنج سوخته
بن لادن و برنج سوخته
چند روز گذشته در همه جا، حرف از کشته شدن بن لادن به وسیله کماندوهای آمریکایی بود.همه طوری اظهار نظر می کردند مثل اینکه خودشان با بن لادن و اوباما و … تماس شخصی داشتند و اخبارشان دست اول است. در خانه دوستم هم به همچنین.
من گفتم: «بن لادن رو تو دریا انداختن ماهی ها می خورن و اون ها هم تروریست می شن، دیگه کسی جرات نمی کنه پاش رو بذاره تو دریا. ممکنه یه روزی ریشه آدم های تروریست رو تو دنیا بکنن، ولی کسی نمی تونه جلوی ماهی های تروریست رو بگیره. تازه اگر اون ماهی ها رو هم کسی بخوره، تروریست می شه». یه دفعه پروین داد زد: «بر پدر این بن لادن صلولات ، برنجم سوخت! حالا اگه پلوی بوی سوخته گی گرفته خوردین تقصیر خودتونه». یه هفته تموم همه جا حرف از عروسی وبلیام با کاترین بود، بعد نوبت خواهر عروس شد، هنوز نوبت مادر عروس نشده که که یه چیز دیگه واسه ما علم کردن. فکر نون کنیم که خریزه آبه!
برنج یک کمی بوی سوختگی می داد، ولی با اون خورشت خوشمزه و بگو و بخند، بوی سوختگی برنج و بن لادن فراموش شد.
17 اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
ظاهر و باطن!
ظاهر و باطن!
به ظاهر با هم مهربان بودند، به هم لبخنده می زندند، عاشق و معشوق بودند، در یک خانه زندگی می کردند، به هم تعارف می کردند، رعایت ادب می کردند، با خواهش از هم چیزی می خواستند، پوزش می خواستند…
در باطن علاقه مشترک نداشتند، با نگاهشان به هم ناسزا می گفتند، از هم بیزار بودند، از هم جدا می خوابیدند، جدا غذا می خوردند، جدا از هم مسافرت می رفتند، هر یک معشوقه ای داشت…
به ظاهر با هم خوشبخت بودند، در باطن بد بخت و بیچاره.
23 اردیبهشت1390 ــ 13 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
مگر ابله ایم؟
مگر ابله ایم؟
دست در دست هم،
نگاه در نگاه هم،
کنار هم،
آرام قدم می زدیم.
پرسید؛
همدیگر را دوست دارید؟
گفتیم با دل و جان.
عاشقید؟
عاشق و معشوق و
دیوانه یکدیگر.
همسفرید؟
هم سفر و هم تن و
هم دل و هم سخن ایم.
پس زن و شوهرید!؟
مگر ابله ایم!؟
21 اردیبهشت 1390 ــ 11 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
کتاب ناخوانده؟
کتاب ناخوانده؟
ابلهانه همه جا با تظاهر به خوشبختی می کرد. هر چند با پر گویی و تقلید از سخنوران احساس بزرگی می کرد، ولی می دانست پیش همه به ویژه نزد زنان، کوچک است و آنها توجهی به او ندارند. در حالیکه به کوچکی اش عادت کرده بود، از آن هم رنج می برد. پر گویی اش فریاد؛ «من هستم، من هستم، به من توجه کنید و مرا دوست بدارید»، همراه با تمنایی بود.
زن ها برایش مانند کتاب های نا خوانده بودند. او هیچ وقت کتابی غیر از کتاب های درسی نخوانده بود.
زن ها مانند کتاب ها، ناکجاآباد یا ناکجا ویرانه ای بودند. گاهی با خیالشان غرق لذت بود، گاه دگر غمگین و در خود فرو رفته. از خودش می پرسید؛ «این همه مردم ابله که کتاب می خرند و می خوانند، به دنبال چه هستند؟ چه کار با آنها می کنند»؟ ده ها جلد کتاب خرید، باز هم خرید. لحظه ای هوس کرد که آنها را بسوزاند، از این حس، احساس گناه کرد و پشیمان شد. کتاب کنار هم چید و گفت: «شما مال من اید، هر کاری که می خواهم با شما می کنم. شما برده من اید». غمگین در دلش گفت: «کاشکی زنی مال من بود»! چند تا را یرداشت روی هم گذاشت و رویشان ایستاد. احساس یزرگی کرد. گویی روی نویسندگان، (به ویژه نویسندگان زن) این کتاب ها ایستاده است. روی چند تا نشست، روی چند تا راه رفت. «راستی مردم کتاب برای اینکار می خرند؟ چه ابلهانه»!ًً! دقایقی غمگین سر در گریبان و اشک در دیده به کنجی نشست. پس از ان کتابی برداشت، با زحمت و بی حوصلگی صفحه ای را باز کرد و خواند:
[ از انواع هنرهایی که کلام ایزار بیانشان است، شعر و شاعرانه گی، هنری است که حتی به ساده ترین واژه ها احترام می گذارد و در استفاده ی از آن دریغ نمی کند. در شعر هر کلمه باید با دقت تمام انتخاب شود تا در نمایش شاعرانه گی تاثیر گذار باشد، این انتخاب شامل قدرت کلام و حقیقت گویی هم می شود. در شعر هر واژه معنی خاص خود دارد…،شعر می تواند پدیده های پیرامونی را که ناشناخته مانده اند؛ هم پر سروصدا و هم با معنا به جهان شناخته شده ی واقعیت ها معرفی کند. شعر واقعیتی دیگر را به روی انسان می گشاید که غیر از آنی است که تا کنون به ما ارایه شده است. این واقعیت ارایه می شود، به دیگران عرضه شود تا بده بستان تا جاودانگی زمان، ادامه یابد. شعر ما را به زبانی می برد که در موارد گوناگونی برای ما نا آشنا و گاه و اشفته به نطر می آید… ( *بر گرفته از فصل نامه جنگ زمان شماره 8 تابستان 1389، ترجمه عباس شکری. شعر چونان شکلی از شناخت. در گفت و گو با هله ماریه بیرکان، شاعر و نطریه پرداز.)]
بار دیگر این نوشته را خواند، به خودش گفت: «پس شعر زیباست»! شعری پس از شعری، شعری پس از شعری…، کتابی پس از کتابی، کتابی پس از کتابی…،
روزی در کتابفروشی کتابی برداشت، چند صفحه اول ان را خواند به نظرش جالب آمد، به طرف صندوق رفت تا قیمت آن را بپردازد، دید زنی به دنبالش چشمش به این کتاب است. لبخندی به هم زندند. زن گفت: «این کتاب خوبی است، می خواستم آن را بخرم که شما برداشتید. در دل گفتم شاید شما آن را سر جایش بگذارید، ولی دیدم دست تان گرفتید و به طرف صندوق می روید، متاسفانه این آخرین جلد این کتاب بود». مرد گفت: «من آن را می خوانم پس از آن به شما هدیه می کنم»…
سال ها کتابی پس از کتابی هر دو با هم در کنار یکدیگر خواندند. هریک مال دیگری شد. ولی زن برای مرد کتاب ناخوانده ماند و مرد برای زن کتاب ناخوانده.
18 اردیبهشت 1390 ــ 8 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه