در حسرت جوشیدن!
شعله آتشی سر به آسمان کشیده،
در کنار کوه یخی.
شعله آرام رو به خاموشی رفت،
یخ آب شد،
در حسرت لحظه ای جوشیدن.
29 اردیبهشت 1390 ــ 19 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
ولی ما، با بیهوده گویی، با تکرار گفته های دیگران، بدون اندیشدن هر بار تپاله های چند صد ساله را نشخوار می کنیم و به خورد دیگران هم می دهیم، و خیال می کنیم حرف جالبی زده ایم. ولی گاو هر بار علف تازه ای می خورد و تپاله اش را نشخوار نمی کند . زنده باد گاو!
نوشته شده در منتشر نشده ها
چند روز گذشته در همه جا، حرف از کشته شدن بن لادن به وسیله کماندوهای آمریکایی بود.همه طوری اظهار نظر می کردند مثل اینکه خودشان با بن لادن و اوباما و … تماس شخصی داشتند و اخبارشان دست اول است. در خانه دوستم هم به همچنین.
من گفتم: «بن لادن رو تو دریا انداختن ماهی ها می خورن و اون ها هم تروریست می شن، دیگه کسی جرات نمی کنه پاش رو بذاره تو دریا. ممکنه یه روزی ریشه آدم های تروریست رو تو دنیا بکنن، ولی کسی نمی تونه جلوی ماهی های تروریست رو بگیره. تازه اگر اون ماهی ها رو هم کسی بخوره، تروریست می شه». یه دفعه پروین داد زد: «بر پدر این بن لادن صلولات ، برنجم سوخت! حالا اگه پلوی بوی سوخته گی گرفته خوردین تقصیر خودتونه». یه هفته تموم همه جا حرف از عروسی وبلیام با کاترین بود، بعد نوبت خواهر عروس شد، هنوز نوبت مادر عروس نشده که که یه چیز دیگه واسه ما علم کردن. فکر نون کنیم که خریزه آبه!
برنج یک کمی بوی سوختگی می داد، ولی با اون خورشت خوشمزه و بگو و بخند، بوی سوختگی برنج و بن لادن فراموش شد.
17 اردیبهشت 1390 ــ 7 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوشته شده در منتشر نشده ها
دست در دست هم،
نگاه در نگاه هم،
کنار هم،
آرام قدم می زدیم.
پرسید؛
همدیگر را دوست دارید؟
گفتیم با دل و جان.
عاشقید؟
عاشق و معشوق و
دیوانه یکدیگر.
همسفرید؟
هم سفر و هم تن و
هم دل و هم سخن ایم.
ابلهانه همه جا با تظاهر به خوشبختی می کرد. هر چند با پر گویی و تقلید از سخنوران احساس بزرگی می کرد، ولی می دانست پیش همه به ویژه نزد زنان، کوچک است و آنها توجهی به او ندارند. در حالیکه به کوچکی اش عادت کرده بود، از آن هم رنج می برد. پر گویی اش فریاد؛ «من هستم، من هستم، به من توجه کنید و مرا دوست بدارید»، همراه با تمنایی بود.
سال ها کتابی پس از کتابی هر دو با هم در کنار یکدیگر خواندند. هریک مال دیگری شد. ولی زن برای مرد کتاب ناخوانده ماند و مرد برای زن کتاب ناخوانده.
نوشته شده در منتشر نشده ها
دکان روزنامه فروشی بودم. نشریه ای که می خواستم از قفسه برداشتم، رفتم به طرف صندوق تا قیمتش را بپردازم. یک مرد میان سال جلوی من بود. یک زن جلوی او بودّ و سگ کوچکی که سرش روی شانه زن بود. مرد جلوی من زیر گلو و سر سگ را نوازش می کرد. سگ هم چشمانش را بسته بود و کیف می کرد. من یکباره یک واق گنده زدم. همه ترسیدند و بعد خندیدند، (سگ انگار نه انگار) جز مرد مسنی که پشت سر من بود. او هم یکه خورد بود، با اخم نگاه غضب آلودی به من کرد. من به رویم نیاوردم، با بقیه چند کلمه حرف زدم. بیرون از دکان باز هم مرا با همانگونه نگاه کرد. خندیدم و چیزی نگفتم.
چند روز بعد همان مرد را جلوی خانه ام دیدم. با لبخند بر لب زیر چشمی نگاهش کردم. مرد با لبخندی بر لب به طرفم آمد و سلام کرد. گفت: «از رفتار چند روز پیش خود شرمنده ام. نه تنها از شما بلکه همچنین از خودم. به شما تبریک می گویم که کودک درون خود را گم نگرده اید. متاسفانه من او را گم کرده بودم. وقتی به رفتار شما در آن جمع ناآشنا فکر کردم، یادم آمد در زمان کودکی همین کارها را بارها کرده ام، و غمگین شدم از اینکه کودکی ام را گم گرده ام».آهی کشیدو ادامه داد: «در شما کودک گم گشته خود را یافتم»
دو- سه روز بعد، مرد دوباره آمد و کتاب » Raphael – Maitres de l’art italien – Stephanie Buck, Peter Hohenstatt» که با خود آورده بود به عنوان سپاسگزاری به من هدیه کرد.
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
نوشته شده در منتشر نشده ها
دیدگاه های تازه