به طمع تکه ای گوشت در تله نیافتادم، در دشتی میان علف های زارهای بلند خیزان می رفتم تا غرالی را شکار کنم که ناگه سوزنی در تن ام فرو رفت، غرش کنان چند بار به دور خود چرخیدم و به زمین افتادم و بی هوش شدم.
زمانی که به هوش آمدم، خودم را در میان قفسی با میله های آهنین دیدم. صیاد مردی میانسال را با لبخندی بر لب کنار قفس.
غرش کنان به میله های قفس پریدم، مرد لخند زنان مرغی سر بریده به درون قفس پرتاب کرد، و سطل آبی هم کنار قفس.
قفس ام به روی ارابه ای بود که خری می کشید. بیچاره خر، شاید هم شاد و سر فراز بود از اینکه درنده ای را بر روی ارابه می کشد، نه زباله ، نمی دانم؟
صیادم مرا ازاین شهر به آن شهر می برد، مردم با شادی به دورم جمع می شدند، سکه در کلاه صیاد می اندختند، گاهی هم سکه به درون قفس، پسر بچه ها سنک به درون قفس پرتاب می کردند، چند تایی هم به سر و صورت من می خورد، پسرکی آهسته به قفس نزدیک شد، مویی از دم من کند و فرار کرد. جوانی بادام زمینی به سویم پرتاب کرد. صیاد با بیلی سر کج پول ها را از قفس بیرون می کشید.
پسرکی شکلک درمی آورد و می خندید، مردی ادای مرا در می آورد، عربده می کشید و در هوا چنگ می زد. مردم می خندیدند.
هر زمان که صیاد،یا مردم را می دیدم غرش می کردم چنگ به میله های قفس می زدم.
پس از مدتی خسته و نا امید، به گوشه قفس خزیدم، برده صیاد شدم. به سرنوشت *تن دردادم.
چندی نگذشت، صیادم چون مرا آرام دید، از بیرون قفس دستی بر سرم کشید، و به پاداش بردگی ام، بره ای ازدریچه کوچک قفس به درون فرستاد، بره آرام به طرف من آمد، سر و رویش بوسیدم، سر به تنش مالیدم. بره خودش را در آغوشم پنهان کرد. مادر بره *میش به جای بعبع کردن فریاد میزد و خود را به میله های قفس می کوبید و به خود میلرزید، بره را از همان دریچه به بیرون راندم.
صیاد قلاده ای به گرنم بست با زنجیری. می خواست با آهنگ دایره زنگی اش برقصم.
پس از مدتی نا امید شد. بوزینه ای گرفت که خوب می رقصید.
بوزینه می رقصید و من کنارش با زنجیر قلاده در دست صیاد به دورِ ورم نگاه می کردم، گاهی مردم به خود جرات می داند و دستی به سر و پشتم می کشیدند.
بوزینه همچنان می رقصید. مردم به سویش بادام زمینی پرتاب میرد و سکه ای در کاسه صیاد می انداختند.
من و بوزینه با هم دوست شدیم،با سرنوشتی مشترک، هر دو تن در به سرنوشت داده یم.
*زیر بار زور رفتن.
* میش گوسفند ماده.
10 مهر1405ــ 2 اکتبر2026 ــ اردوخانی ــ بلژیک
من و بوزینه تن در به سر نوشت دادیم!
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

بیان دیدگاه