زن و مرد هرگز پیر نشدند!
زن و مرد نزدیک به صد سال عمر کردند. و اغلب همان خواب را دیدند. دخترک همان دخترک بود و زن مرد در جوانی. زن و مردی که هرگز پیر نشدند، در خواب.
نوشته شده در نوشته های دیگران, داستان کوتاه
دخترک دستش در دست مادر، لرزان قدم بر می داشت. مادر می گفت: «تاتی کن خوشگلم، تاتی کن قشنگم، دیدی که می تونی راه بری». لحظه ای دخترک دست او را ها کرد و چند قدمی به طرف میز سالن رفت و لبه آن را گرفت. گویی پرواز کرده. پس از آن رو به طرف مادر کرد، درچشمانش خوانده می شد، ببین من چقدر شجاع ام، و انتطار تشویق داشت. مادر در چند قدمی دخترک به زمین نشست و گفت: «آفرین دخترم، آفرین دختر خوبم، بدو بیا بغل مادر». دخترک با پاهای لرزان به طرف او دوید و خودش را در آغوش مادر انداخت. مادر دخترک را به خود فشرد و بوسید و بوسید …
5 فروردین 1393 ــ 25 مارس 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در نوشته های دیگران, داستان کوتاه
بیان دیدگاه