نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 12, 2008

شیتلیِ ما چی میشه!

!شیتیلی ما چی میشه

خیلی از معلم های ما انسانهای شریفی بودند. با هزار جورفقر و بد بختی می ساختند و به ما درس می دادند، و می خواستند ما را آدم های وطن پرست و خدمت کاری برای آینده مملکت تربیت کنند.

سر پیری، چند روزی است که یاد آقای … معلم ادبیات مان افتادم. همانطور که پیش تر گفتم، من برای بچه ها نامه عاشقانه می نوشتم، و از یک ریال، دو ریال، تا پنج و شش ریال، گاهی هم بیشتر می گرفتم. دوسه تا بچه پسر حاجی در مدرسه ما بودند. هر وقت نمره بیشتر از 10 می گرفتند، پدرو مادرشان، علاوه بر پول تو جیبی برای هر نمره  یک ریال به آنها اضافه می داد. برای مثال اگر نمره دوازده می گرفتند، دوازده ریال می گرفتند. و اگر نمره شان چهارده می شد، چهارده ریال.
من برای اینها انشا می نوشتم، و اغلب نمره پانزده، شانزده، هفده و هیجده می گرفتند. و قرار ما این بود که هرچه از پدر مادر گرفتند با من نصف کنند. (نمره شانزده = شانزده ریال. سهم من هشت ریال)

من با این پول ها که از اینها می گرفتم، با یک مشت بچه مثل خودم، چهار ریال می دادیم، نیم ساعت دوچرخه کرایه می کردیم یکی یک دور می زدیم، یا هله هوله می خریدیم و می خوردیم. خلاصه من هرچی از این راه در می آوردم با رفقا خرج می کردم.

جالب این بود که همان انشایی که برای این چند تا پسر حاجی می نوشتم، تقریبا همان را هم برای خودم می نوشتم، ولی از ده، دوازده بیشتر نمی گرفتم. اما چاره ای نبود، با دلخوری میسوختم و میساختم.

سر امتحان انشای آخر سال، وقتی ورقه امتحانم را به دست آقای … معلم مان دادم، با لبخندی نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت: خووووب، پس شتیلی ما چی میشه؟ اون پول هایی که از فلانی و فلانی گرفتی، همه اش رو تنها خوردی؟

از خجالت داشتم آب می شدم، نمی دانستم چه جوابی بدهم. آقای … گفت: حالا که تو شتیلی نمیدی، من میدم. هیجده خوبه!یکی هم یواشی زد پس کله من و گفت برو.
اشک توی چشمهایم جمع شد. (حالا هم که دارم می نویسم همان حالت را دارم) این مرد بزرگ می دانست که من برای چه کسانی انشا می نویسم و ​​چقدر می گیرم. و با این پول چکار می کنم. برای همین هم بود که به آنها نمره خوب می داد.روانش (روانشان) شاد.

22 آذر 1387 12 2008 دسامبر بروکسل

 


پاسخ

  1. آواتار ناشناخته

    سلام استاد

  2. آواتار ناشناخته

    روانش شاد…
    *
    خوب شما دوستاتون رو هم تو شادی شریک میکردید…..

  3. آواتار ناشناخته

    سلام استاد و پدر مهربون!
    سپاسگزارم از حضور و ابراز همدردیتون
    روح تموم معلمهایی که به ما درسهای بزرگی دادن شاد…
    الهی شما سلامت و زنده باشید … من درسهای بزرگی از نوشته های شما گرفته ام هرچند بصورت حضوری در محضر شما و سر کلاس شفاهیتون حضور نداشته ام
    سپاسگزارم…
    بسیار جالب و خواندنی بود
    قلمتون پایدار …مهرتون مستدام…

  4. آواتار ناشناخته

    سلام آقای اردوخانی عزیز
    عجب معلم پایه ای..

  5. آواتار جهانگرد

    سلام
    اقای اردوخانی بزرگ
    باز هم زیبا ولطیف نوشتی این نوشه امروز تان را به عنوان شیتیل امروز برمی دارم [چشمک ممنون از این داستان های زیبایتان

  6. آواتار ناشناخته

    سلام خیلی جالب بود. من هم تو دبیرستان برای هم کلاسی هام انشا می نوشتم توی اتوبوس توی راه مدرسه وقتی جای خالی پیدا می شد که بنشینیم به من می گفتن تو بشین و برامون بنویس . بعضی وقتا مجبور بودم بابت یک موضوع برای 5 تا از دوستام بنویسم ولی شیتیل می تیل نمی گرفتم ماشاله انقدر روشون زیاد بود که اگه نمی نوشتم بدهکار هم می شدم چه برسه به طلبکاری.
    ولی با این همه یاد معلمتان گرامی .

  7. آواتار ناشناخته

    سلام بر عالیجناب
    خاطره زیبایی بود
    موفق باشید
    خدانگهدار

  8. آواتار بادگیرکاهگلی

    سلام
    من به غدير رفتم
    آنجا كه خم قسمت ميكنند از دهان يار
    تو هم بيا.
    عيد اكبر مبارك.
    حق.

  9. آواتار ناشناخته

    سلام
    .
    پس درگذشته هم مالیات بر افزوده بوده !
    اما امروزه دیگه اینجوری نیست همون اول سال یکجا میگرن !
    .
    موافق به تبادل لینک هستید ؟

  10. آواتار ناشناخته

    روانش شاد باد.
    روز و روزگار شما هم خوش.

  11. آواتار ناشناخته

    سلام
    اردو جان باز برگشتم
    داستانت جالب بود چرا همه خاطرات در غربت رنگ دیگری به خود میگیرد و با به یاد اوردن ان اشک چشم جاری میشود؟


برای محدثه پاسخی بگذارید لغو پاسخ

دسته‌بندی