نگاشته شده توسط: ordoukhani | مه 21, 2007

اول واجبی بعد دستمال

اول واجبی ، بعد دستما ل

سعید مدیر عامل یکی از کاخانه جات پارچه بافی در جاده شاهعبدالعظیم بود. او اهل سیاست نبود و تمام حواسش جمع کاخانه بود.صبح زود میامد سر کارش ، شب هم بر می گشت نزد خانواده اش . وقتی انقلاب شد با همسر دو تا دخترهایش رفت آمریکا و رستوران بازکرد.

بعد از چند سال که در آمریکا بود،  رفت ایران ، یک هفته اول بعد از دیدن بستگا نش ، خیلی مایل بود برود و آن کارخانه را از نزدیک ببیند، چند بار هم با تاکسی از جلویش گذشت ،

اول واجبی ، بعد دستما ل

سعید مدیر عامل یکی از کاخانه جات پارچه بافی در جاده شاهعبدالعظیم بود. او اهل سیاست نبود و تمام حواسش جمع کاخانه بود.صبح زود میامد سر کارش ، شب هم بر می گشت نزد خانواده اش . وقتی انقلاب شد با همسر دوتا دخترهایش رفت آمریکا و رستوران بازکرد.

بعد از چند سال که در آمریکا بود،  رفت ایران ، یک هفته اول بعد از دیدن بستگا نش ، خیلی مایل بود برود و آن کارخانه را از نزدیک ببیند، چند بار هم با تاکسی از جلویش گذشت ، ولی رویش نمی شد توی کارخانه برود ، می ترسید کارکنان کارخانه به او بگویند: خجالت نکشیدی ما را در این بد بختی  گذاشتی و رفتی. بالاخره به یکی از دوستان قدیمش به نام حبیب که قبلا مهندس همین کارخارخانه بود تلفن کرد، و فهمید که او هنوز در این کارخانه کار میکند  و جای او را گرفته، و با هم به دیدن کارخانه رفتند. در آنجا با کمال تعجب دید که کارگران خوشحال و کارخانه هر روز بیست چهار ساعت  کار می کند در صورتی که در زمان او شش روز در هفته و روزی شانزه ساعت بیشتر کار نمی کردند. سعید به حبیب گفت : فکر می کردم که بعد از انقلاب این کارخا نه از کار بیافتند ، ولی حالا می بینم اوضاع از پیش هم بهتر است. وقتی علت این پیشرفت را از حبیب پرسید، او گفت: بعد از رفتن تو مرا مدیر عامل اینجا کردند، در همان روزهای اول دیدم اگر کاری نکنم که با انقلاب هم خان باشیم ، کارخانه به زودی بسته می شود. اینجا بود که نبوغ من خودش را نشان داد. اگر یادت باشد، در زمان طاقوت ما پارچه کت شلواری و انواع پارچه گلدارو حوله می بافتیم، یکی دو تا دستگاه قدیمی هم بود که دستمال ابریشمی می بافت. من دستور دادم تمام ماشین ها دستمال ابریشمی ببافند. خواست انقدر زیاد شد که ما مجبور شدیم هفته ای هفت روز ، . بیست چهار ساعته کار کنیم و کارگران جدید استخدام نماییم و . چند هزار دستگا جدید هم وارد کنیم. از همه مهمتر، آنجا نبوغ من بیشترخودش را نشان داد که دستمال ها را با بسته بندی لوکس با یک پاکت واجبی وارد بازار کردیم و رویش با خط طلایی نوشتیم

                                              

 اول واجبی ، بعد دستمال . این سبب  رونق محصولات ما ونجات کارخانه شد.

15 اکتبر 1991 / فرهنگ بی فرهنگ ها

Advertisements

Responses


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: