نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 12, 2011

اگر !

اگر !

اگر خود را…
وجدانم را، به خواب نزنم.
اگر سر گرم نباشم،
با اندیشه های بی اهمیت روزانه ام.

اگر به گرسنگان بیاندیشم،
وقتی غذا می خورم.

اگر به فکر مردن بی خانمان ها در سرما باشم،
زمانی که در اتاق گرم نشسته ام.

اگر به بیماران بی درمان بیاندیشم،
گاهی که  نزد پزشک می روم.

اگر باشم در اندیشه ی زندانیانی که  زیر شکنجه می میرند،
زمانی که آزاد می گردم.
و صد ها اگر دگر…!

از انسان بودن ننگ خواهم داشت،
و از شرم خواهم مرد.

6  بهمن 1387 ــ 25 ژانویه 2009. بلژیک ـ اورایز.اردوخانی .

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 7, 2011

داستان کودکان؛ بچه حسن آباد!

داستان کودکان؛ بچه حسن آباد!

همه از شهرحسن آباد تعریف می کردن. از باغ هاش. از میوه هاش. از خیابون های تمیز و پر درختش. از هوای پاکش. از ساختمون های قشنگش. از رودخونه ای که از توش رد میشد. قایق های قشنگ بادی روی رودخونه. از مردم خوب و مهربونش. تو حسن آباد هیشکی با هیشکی دعواش نمی شد. کسی به کسی زور نمی گفت. کسی از کسی شکایت نمی کرد. کلانتری و آژان و دادگستری نداشت. کسی حق حساب نمی داد و نمی گیرفت. هیچ کاسبی گرون نمی فروخت. هیچ وقت آب و برقش قطع نمی شد. ماشین ها بوق نمی زدن و از هم سبقت نمی گیرفتن. موتوری ها تو پیاده رو نمی رفتن.

یه جایی مردم جمع شده بودن و از حسن آباد تعریف می کردن، که چه نشستین حسن آباد بهترین شهر دنیاست و…  از تو جمعیت یکی بلند شد و گفت: «چی دارین می گین؟ شما نمی دونین حسن آباد کجاست، هیچ کدومتون اونجا رو نمی شناسین و نرفتین، اصلا از خبرها نیست. اصلا حسن آباد ده کوره ای هم نیست، چه برسه به شهر»!

یکی گفت: «بی خود راجع به حسن آباد ما بد نگو! تو از کجا می دونی حسن آباد ده کوره ای هم نیست»؟

یارو گفت: «من خودم بچه حسن آبادم»!

همه گفتن: «اختیار دارین، شما فروتنی می کنین، حسن آباد شهر بزرگ و خوبیهً، ما به وجود شما بچه حسن اباد بین خودمون افتخار می کنیم»…

ولی بچه حسن آباد می دونست که حسن آباد ده کوره ای هم نیست.

شاید اشتباه می کنم! در قدیم حسن آباد در جنوب تهران خرابه ای بوده، و ری شهری آباد. بدین جهت مردم می گفتند: حسن آباد شهر ری نیست. و با گذشت زمان تبدیل شده به حسن آباد شهری نیست.

16 تیر 1390 ــ 7 ژوئن 2011 ــبلژیک ــ  اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 4, 2011

روح تنها در یک جاست…!

روح تنها در یک جاست…!

از نیمه شب، صدای اره مکانیکی و کامیون ها نگذاشت بخوابم. با وجود گرمای و خفه قان آور پنجره اتاقم را بستم. دم صبح صدا قطع شد، و من به خواب رفتم. نزدیک ظهر بیدار شدم و از خانه خارج شدم، دیدم تمام درخت های خیابان را بریده اند. خیابان بی درخت روح ندارد.

چند روز پیش تر در خیابان بین نظاهرکنندگان و مامورین زد و خورد شدیدی شده بود. مردم چند تا از درخت ها را بریده و سد راه ماشین پلیس کرده بودند، و همچنین از شاخه آنها برای مقابله با مامورین استفاده کرده بودند. رادیو گفت چند نفر از مامورین زخمی شده اند، ولی از مردمی که زخمی یا کشته شده اند، حرفی نزد. بدین جهت درختان را بریدند. مردم می گفتن که دها نفر از جوانان، زخمی، کشته و یا زندانی شده اند.

آفتاب سوزان سایه آدم را می کشد. گویی کسانی از سایه مردم هم می ترسند. خیابان بی درخت روح ندارد.

خیابانی که روح ندارد، خانه هایش هم روح ندارند. از خود پرسیدم روح کجا رفته؟ سرم را کمی بلند کردم، در بالکن یکی از خانه ها، بر روی طنابی چند تا زیرشلوری دیدم؛
مردی با ریشی انبوه، نیمه لخت و زیرشلواری راه راه بر تن. به خود گفتم حتمن روح در شلوار است! زنی با مقنعه و چادری سیاه که با یک دست سفت رویش را در آن گرمای کشنده گرفته بود، در خیابان پیدا شد، و به همان خانه رفت.

خیابانی که درخت ندارد، خانه هایش هم روح ندارند، روح تنها در یک جاست…!

 سوم امرداد 1389 – 25 ژوئیه 2010 –  بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 1, 2011

خواهش می کنم به این پرسشً ها پاسخ بدهیدً!

 خواهش می کنم به این پرسشً ها پاسخ بدهیدً!

اگر روزی در خیابان آشنایی را ببینید که روی سینه اش و بر کارتی با خط درشت نوشته !

من سرطان مغز دارم. سرطان ریه. سرطان معده.و…
من ایدز دارم.
من بواسیر دارم.
تخم من قر است.
من زخم معده دارم.
چشم من خوب نمی بیند.
من لال هستم.
من کر هستم.
من مرض پوستی واگیردار دارم.
من بواسیر دارم.
من ناراحتی قلبی دارم.
من نارحتی جنسی دارم.
سر درد مزمن دارم.
یک پا، یا یک دست من مصنوعی است.
من فراموشی دارم.
من معلول روانی هستم.
من شیزوفرن هستم.
من دپرسیو هستم.
من اسهال دارم.
* اگر کسی در جلوی من چسی بیاید، تیز رها می کنم.
من کچلم، کلاه گیس سرم گذاشته ام.
من دروغ می گویم.

عکس العمل شما در برابر او نسبت به هریک از این  مرض ها چیست؟ با ترحم به او نگاه می کنید؟ علت گرفتار شدن به این مرض را از او می پرسید؟ به او می گوید چه کار باید بکند؟ از خودتان می پرسید چگونه می توانم به او کمک کنم؟ چگونه درباره او می اندیشید و با او رفتار می کنید؟ شاید این پرسش ها بی خردانه باشد، ولی خواهش میکنم به آنها پاسخ دهید.

*شاید فکر کنید این مرض نیست، ولی خودم گرفتارش هستم. خواهش می کنم به این پرسشً ها پاسخ بدهیدً!

29 فروردین 1389 ــ 18 آوریل 2010 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 28, 2011

بهار ما گذشته!

بهار ما گذشته!

در کنفرانس زنان که در هلند و با حضور بیش از دویست نفر از بانوان و بیست تا سی نفر از آقایان برگزار شد، پس از پایان کنفرانس روز دوم، در حدود سی نفر از مادربزرگان(مادر زن و مادر شوهران) و پنج ـ شش تن از پدربزرگان( پدر زن و پدرشوهران) در بیرون از سالن کنفرانس دور هم جمع شده بودند، و با آهنگ غمگینی از ته دل، اشک ریزان می خواندند: «مرا ببوس، مرا ببوس، برای آخرین بار، خدا تو را نگه دار و… بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته …

در حدود سه ربع ساعتی این آهنگ را خواندند. من با لبخند غمگینی به خاطر اینکه بهار این مادر بزرگان (که روزی دختران و زنان جوان زیبایی بودند) گذشته به تماشا نشسته بودم.
به خود می گفتم: «اگر در زمانی که بهار این بانوان بود، به یکی از آنها می گفتی: «یه ماچ بده یادگاری»! چنانچه کتک نمی خوردی و ناسزا نمی شنیدی، روی
بر می گرداندند و چنان با نگاه تحقیر کننده شان به تو نگاه می کردند که از صد تا فحش هم بدتر بود. حالا تاسف می خورند که؛ «بهارشان گذشته»، و با التماس، خواهش و تمنا می خواهند یکی آنها را ببوسد». ولی مادر بزرگان عزیز! تا تنور گرم  بود، باید نان را می پختید. در زمانی  که بهارتان بود، خوشکل و قشنگ بودید، و خیلی ها آرزوی بوسیدن شما را داشتند( به ویژه من عاشق دل زیباپرست)، می بایستی دریغ نمی کردید و با گشاده رویی ماچ می دادید! نه اکنون. به درستی بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته…

7 تیر 1390 ــ 28 ؤوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

پیام من به مناسبت بیست سومین کنفرانس «بنیاد پژوهش های زنان ایران ــ هلند» در آمرسفورت(هلند)

هم در آتش سوخته ام و هم دستی از نزدیک بر آتش دارم.

اغلب با همکاری دوستان در برگزاری کنفرانس های سیاسی و اجتماعی شرکت کرده ام. همچنین در کنفرانس و سخنرانی های گوناگون به عنوان شنونده حاضر بوده ام. بدین جهت می دانم برای برگزاری چنین همایش ارزنده و بزرگی چه مدت زیادی وقت صرف کرده و با یکدیگر مشورت کرده اید. همچنین می دانم برای تهیه بودجه لازم، دعوت سخنرانان از کشورهای
مختلف، تهیه مکان و آفیش های تبلیغ و … چقدر زحمت کشیده اید.

آنچه سبب غمگینی من می شود این است که تعداد انگشت شماری که نه در آتش سوخته اند، و نه دستی (آگاهانه ) حتی از دور بر آتش داشته اند، با غرض ورزی دست به انتقاد،
ناسزا و تهمت نابجا زدند. گویی برگزار کنندگان و سخنرانان به آنان بدهکارند! انتطار داشتند سخنرانان آنچه آنها می خواهند بگویند، بدین جهت من از برگزارکنندگان می خواهم، تا از این عده خواهش کنند که متن سخنرانی سخنرانان را پیشاپیش بنویسند و به دست سخنران بدهند، تا چنین مشکلی پیش نیاید! اینها  کسانی هستند که توانایی برگزاری یک مهمانی کوچک
دوستانه را ندارند. چه بهتر است به این عده بگویید، اگر توانایی اش را دارید؛ این گوی و این میدان. خودتان برنامه ریزی کنید، خوداتان هم سخنرانی کنید و از هم اندیشانتان بخواهید در جمع شما شرکت کنند. ما هم به عنوان شنونده اگر خواستیم می آییم. دور گود نشستن و گفتن «لنگش کن» آسان است، بفرمایید میان گود.

آقایی گفت: «ملت آرژانتین، شیلی و ونزوئلا و… برای تغیر رژیم کشته دادند. ما هم باید کشته بدهیم»! مگر ملت ما کم کشته داده؟ مرگ خوب است برای همسایه؟ چرا خودت نمی روی کشته شوی؟ می خواهی دیگران کشته شوند، تا تو و امثالت…

تعداد کمی به جای اینکه پرسش کنند، شعارهای کلیشه وار سال های پنجاه و هفت را می دادند که همیشه و همه جا می دهند. گویی بیش از سه دهه از انقلاب نگذشته، و اینها در این
مدت هیچ نیاموخته اند.

غمگینم برای کسانی که در یک کشور لیبرال نشسته اند، از آزدی کامل برخوردند، و دم از انقلاب سرخ می زنند.

می دانم یک ـ یک بانوان برای متن سخنرانی شان  زحمت زیادی کشیده بودند. و در مدت کوتاهی که به عنوان شنونده در این همایش شرکت داشتم، سخنان ایشان برایم بسیار آموزنده بود، و مرا به اندیشیدن واداشت. همچنین آگاهم به رنجی که برگزار کنندگان برای برگزاری این کنفرانس به خود داده اند. بدین جهت به هر دو گروه شاد باش می گوییم. و برایشان
آرزوی پیروزی، شادی و تندرستی می کنم.

5 تیر 1390 ــ 26 ژوئن 2011 ــ  بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2011

نقش خدا…

چنان غمگینم،
که گویی دلی ندارم.
من که دلی ندارم،
هیچ در دل ندارم.

تو گویی خدا؟
گویم؛ خدایی ندارم!

کاغذ و قلمی به دستم ده،
تا نقش هر آنچه هست بنگارم.

گویی کجاست نقش خدا؟
گویم او نمی بینم،
نقشی ز او در دل ندارم…

2 تیر 1390 ــ 23 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2011

پاسخ خانم دکتر!

پاسخ خانم دکتر!

دوستی از آمریکا  پس از خواندن داستان» استاد صدام کنید» مطلب زیر را برایم فرستاد؛

«چندین سال پیش در یک مهمانی به خانمی می گفتند، خانم دکتر. چند ساعتی گذشت، کله ها گرم شد. یکی از خانم دکتر پرسید، شما دکتر چه هستید؟ گفت من دکتر نیستم، شوهرم دکتر است. طرف با خنده گفت: «ای بابا شوهر شما هرچی نابدترش پاره شده تا دکتر بشه. شما یک شبه دکتر شدید»؟ خانم دکتر هم که حسابی مست کرده بود، گفت؛ «همون یک شب من همه جام  پاره پوره شد، و به همین خاطر باید خانم دکتر صدام کنین»!»

30  خرداد 1390 ــ 20 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 20, 2011

استاد صدام کنید

استاد صدام کنید

فریده همدوره دانشگاهی ام مانند من در چند دانشگاه نام نویسی کرد، ولی هیچوقت ازسال اول و دوم بالاتر نرفت، تا آخر با مدرک خوشگلی، خوش برخوردی و سر و زبان داریش
همسر رفیق من فرهاد که تاره دانشکده پزشکی را تمام کرده بود شد. بعلــــــــــه دکتر نشد، ولی خانم دکتر شد! همه دوستان مشترک مان خانم دکتر را فریده صدا می کردیم، آقای دکتر را هم فرهاد. ولی بقیه این دو را خانم دکتر و آقای دکتر.

خانم دکتر کم ــ کم برای آشنایانی که همیشه به یک دارو احتیاج داشتند با مهر و امضای همسرش نسخه مجانی می نوشت. دیگر خانم دکتر، دکتر هم شده بود. چندین بار دیدم در محافل گوناگون برای کسانی که او را فریده خانم صدا می کنند، قیافه می گیرد. (طاقچه بالا می ذاشت) سال های سال این برنامه ادامه داشت و من زیاد به آن توجه نداشتم و با شوخی، خنده و زیر سبیلی در می کردم. تا اینکه چند ماه پیش در خانه دوستی مهمان بودیم. فرهاد و فریده هم بودند. خانم خیلی مسنی که با عصا به زحمت راه می رفت، به خانم دکتر گفت؛ «فریده خانم»! ( فریده هم حالا دیگه سن و سالی داره، تازگی نوه دار هم شده ولی به خودش خیلی می رسه) چشمتان روز بد نبیند! خانم دکتر با اخم و تخم به آن خانم  گفت: «من فریده ام برای دوستان نزدیک، برای بقیه خانم دکتر»! آن خانم خجالت زده گفت: «خانم دکتر معذرت می خواهم، ببخشید»! و سرش را پایین انداخت و رفت. ( این تن بمیره)نتوانستم دیگر جلوی خودم را بگیرم. رفاقت چندین ساله مون هم یادم رفت و گفتم؛ «خاااااانم دکتر! این چسی ها رو واسه کی میای، من و تو همدوره بودیم، من دست کم یک تصدیق پایه یک(D) گرفتم که باهاش کامیون و اتوبوس برانم، تو آن را هم نداری! درست که لیفتینگ کردی( نکرده الکی گفتم) چریک چورک صورتت را با دو من ماستیک پر می کنی، ولی جایش پیداست، اون مدرک خوشگلیت هم دارد یواش ــ یواش باطل می شود. اگه هر شب با بغل دکتر خوابیدن، آدم دکتر میشد، بایست من در دانشکده پزشکی درس می دادم و استاد صدام کنند! خجالت نکشیدی از این خانم که می تونه جای مادر تو باشه این حرف رو زدی!؟ اگر ذزه ای شعور و وجدان و انسانیت داری برو ازش معذزت بخواه»! خانم دکتر اشک توی چشمهایش جمع شد و رفت دست انداخت گردن اون خانم و ماچش کردو معذرت خواست، بعدش آمد و من رو ماچ کرد. ماچش نشان پشمیانی اش بود. حالا به اون خانم هم نسخه مجانی می دهد و به او خیلی می رسد!

(چندین سال پیش به خانه دوستم هوشنگ تلفن کردم. همسرش گوشی را برداشت، پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم هوشنگ خونه است؟ خانم داد زد؛» دکتر! آقای اردوخانیه، بیا».
این زن و شوهر همدیگر را خانم دکتر و آقای دکتر صدا می کنند. داستان زیر را همان زمان به طور مفصل در یکی از کتاب هایم نوشتم و برای خوشان تعریف کردم و گفتم از شما الهام گرفته ام.

… یکی از همسایه های بدجنس شان نیمه شب صدای خانم را شنیده بود که می گوید آخ جون دکتر، آخ جون دکتر…)

آنتی تز: رفیق ما … کچل و آدم با حالیه، به جای اینکه کلاهش رو ورادره، کلاه گیسش رو ور می داره. میگه؛ «می خوام نشون بدم از این غربی ها ادب رو بیشتر
رعایت می کنم وبا فرهنگ و با تمدن ترم»!

22 خرداد 1390 ــ 12 ژوئن 2011 بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 17, 2011

چشم براه روز قیامتم!

چشم براه روز قیامتم!

هر دو بچه بودیم،
هر روز می گفت؛
قهر- قهر تا روز قیامت!
هر روز با یه آبنبات،
آشتی می کردیم.
بازی می کردیم،
سر هیچ و پوچ،
قهر می کردیم؛
قهر- قهر تا روز قیامت!
قیامت مان فردا بود.

آبنبات ها بوسه شد،
بازی، عشق بازی!
حرف های کوچک جدی شد،
حرف های جدی دعوا،
قهر- قهر شد تا روز قیامت…

چشم براه روز قیامتم،
تا با یه آبنبات و بوسه ای
آشتی کنیم،
بازی کنیم،
عشق بازی کنیم.

27 خرداد 1390 ــ 17 ژوئن 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی