نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 9, 2011

بادبان بیهوده می گردد!

بادبان بیهوده می گردد!

باد می وزد،
بادبان آسیاب بادی می گردد،
سنگی بر روی سنگی،
ناله کنان می ساید.

نه پیری که آسیابانی کند،
نه گندمی که آسیاب.

باد همچنان می وزد،
بادبان بیهوده می گردد.

16 آذر 1390 ــ 7 دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2011

دروغ بزگی به اسم تحریم!

تحریم ایران از طرف دولت های غربی به سر کردگی آمریکا دروغ بزرگی است.
«مرگ بر آمریکا»، ولی زنده باد اسپری قدرتمندش!

با وجود تحریم همه جانبه غرب بر ایران، به سر کردگی آمریکا، کشورهای غربی با فرستادن داروهای تقویت جنسی به ایران، جلوی نارضایتی های مردم ( به ویژه مردان) را می گیرند، تا این رژیم را  سرنگون نکنند. این ثابت می کند که دولت های غربی با وجود شعارهای مخالف حکومت ایران، تحریم و ادعای دفاع از حقوق بشر، در پنهان از این حکومت پشتیبانی می کنند. این حرف ها همه اش دروغ است. از طرفی هم می خواهند دل دولت اسرائیل را به دست بیاورند و کلیمی ها که سهامداران اصلی این شرکت ها هستند را راضی نگهدارند، همچنین سر پوشی بر مسایل داخلی خودشان بگذارند.

از طرف دیگر، اگر ملت ایران دچار مشکل مسکن، غذا، بهداشت و بیکاریست، ولی حکومت حامی ضعفا با وارد کردن این داروها، به قیمت گران، و در اختیار مردم گذاشتن ( به ویژه ارضای زیر شکم نزدیکان خود) به قیمت ارزان، از نارضایتی آنها جلوگیری می کند. استفاده از این داروها سبب رضایت مردان و زنان، استحکام خانواده و جلوگیری از انقلاب دیکری هم می شود.

بر گرفته از نشریه های ایران

کرم لارگو محصول کمپانی آلمانی Inverma بوده و بیش از 40 سال است که به عنوان یکی از برترین ، محبوب ترین و قدرتمند ترین محصولات در جهت رفع مشکلات زناشوئی آقایان مورد استفاده قرار میگیرد. کرم لارگو داراي موادي است که پس از جذب توسط پوست، گردش خون را در ناحيه مورد استعمال به شدت افزایش می دهد.

اسپری بیحسی ویاگرا(1250000) 

اسپری «ویاگرا» : این اسپری برای افرادی به کار می رود که مدت زمان رابطه زناشویی برای آنها مهم است و میخواهند خود را قدرتمند و بدون مشکل جلوه دهند و از همخوابی طولانی لذت کامل ببرند. اسپری ویاگرا محصول یکی از معتبرترین شرکتهای ساخت محصولات زناشویی در آمریکا میباشد. گذاشته شد

حالا خوب فهمیدید، شعار بر آمریکا و اسراییل در ایران، حالا انگلستان اضافه شده، و این تحریم غرب همه  دروغ است.

13 آذر 1390 ــ 4 دسامبر 2011 ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2011

الاتفاقیات فی المشفی (بیمارستان)

 الاتفاقیات فی المستشفی (بیمارستان)!

واسه اینکه این » Pacemaker » رو تو سینه ام بذارن، قبلش پدر صاب بچه در اومد. تا اینکه روز سه شنبه 22 نوامبر 2011 رفتم بیمارستان «گاست هاس برگ» در شهر «Leuven». ساعت ده و نیم ما رو بردن اتاق عمل، اونجام رو( یعنی بالای سمت چپ زیر کتفم) بیهوش (بی حسی موضعی) کردن. یک حوله یا هر چیز دیگه که شما اسمش رو بذارین انداختن رو صورتم، به طوری که نمی دیدم جراح چکار می کنه. ولی سمت راست صورتم باز بود. جراح که سمت چپ مشغول عمل بود، و دستیارش که سمت راستم بود، در حین جراحی، دقیقه به دقیقه توضیح می دادن چکار می کنن. منم چیزهایی می گفتم. یکساعتی که گذشت، گلاب به روتون باد تو شکمم پیچید. فکر کردم اگه ولش کنم صداش باعث می شه جراح خندش بگیره و دستش بلرزه و رگم، یا جای دیگه ام رو پاره کنه، و حتی ممکنه دستش رو ببره. اون موقع خر بیار و باقالی بار کن. با این فکر تو سرم، خودم رو کنترل کردم و نذاشتم باد بی موقع در بره، در ضمن هم شروع کردم به خندیدن.

(اگه بگین مرتیکه زیر بخیه که درد داره این چه موقع خندیدنه؟ حق باشماست. من همیشه خروس بی محل بودم)* دستیار جراح که سمت راست من بود، پرسید که؛ «چرا می خندم»؟ گفتم؛ «بعد میگم». هرچی اصرار کرد، گفتم؛ «باشه بعد از تموم شدن عمل». جراحی تا ساعت 12 و 45 دقیه طول کشید. وقتی کار جراح تموم شد و تمام کابل هایی که به بدنم وصل بود رو برداشتن، جراح، پرفسور … با خنده گفت: «خب چرا می خندیدی»؟ گفتم: «باد تو دلم جمع شده بود، فکر کردم اگه ول کنم، از صداش یا یه جای من رو می بری، یا دست خودت رو، واسه این بود خندم گرفت».
خیلی خونسرد گفت: «خب حالا ول کن»!
چنان باد پر صدایی رها کردم که اتاق عمل به لرزه در اومد. جراح، دستیارش و دیگران چنان خندیدند که اشک تو چشمهاشون جمع شد. پس از چند دقیقه پروفسور جراح گفت؛ «منتظر اجازه بودی «؟
گفتم: «من بیمارم و عذرم موجه، چه با اجازه و چه بی اجازه ول می کردم، چه بهتر که اجازه دادی»!!

دوستان توجه کنید!
زیر دست جراح، زیر دست دندان پزشک، زمانیکه کسی یا خودتان مشغول پوست کندن، میوه یا خیار، کدو، بادمجان، و غیره هستید، یا موقع خیاطی و خیلی موارد دیگر از باد پر صدا رها کردن خود داری کنید که عواقب آن خطرناک است!!

*عبید زاکانی می فرماید: «مرده شوری برای پاداش نزد صاحب مرده رفت و گفت پدرت در زمان شستشو می خندید! مرد در جواب گفت آن چه موقع خندیدن بود؟ به هرچه نابدتر مرده شور می خندید!»

6 آذر 1390 ــ 27 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ  اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2011

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

دوستان! از حالا خودم رو واستون می گیرم. دیگه محل شیرو پلنگ هم بهتون نمی ذارم. خیال نکنین که حاجی، دکتر یا مهندس شدم. این تهمت ها به ما نمیاد، از این مهمتر. 30 هزار یور، چیری نزدیک 60 ملیون تومن به قیمتم اضافه شده. آره دیگه، دارندگی برازندگی. اون آخوندی که یه تومن می گرفت و روضه می خوند، حالا به مقام و مالی رسیده، ملتی رو آدم حساب نمی کنه و خودش رو وآسه همه میگیره، چرا من که به قیمتم 30 هزار یورو اضافه شده، خودم رو نگیرم؟ جون من دلخور نشین، اگه جواب سلامتون رو ندادم، اگر دیدمتون روم رو کردم اونور، انگار نه انگار که همدیگر رو می شناسیم، با هم نون و نمک خوردیم و سالهاست که با هم دوستیم، ناراحت نشید. می دونید چرا؟ (چرا رو هم مثل کاشکی  کاشتن سبز نشد) واسه اینکه 22 نوامبر 2011  رفتم بیمارستان  بیمارستان «گاست هاس برگ» در شهر «Leuven» یک دستگاه «Pacemaker» پیس میکر، مدل «1 f D 1 Vd is -141f  در اندازه های 099*745*6.17» بالای سمت چپ سینه ام کار گذاشتن «In pacemaker zone» که 30 هزار یورو قیمتش میشه. حالا حساب کنین، من لختم بشم این مقدار ارزش دارم. در صورتیکه یک آخوند رو با عمامه ایریشمی، و عبای کشمیر لختش مفت نمی ارزه. یا جناب آقای بوش و امثاش که اگه اون ساعت قیمتیش رو ازش بگیرن، یا کت و شلوار گرون قیمتش رو از تنش در بیارن ، صنار ارزش نداره. یا اونهاییکه یک روزه سردار و ژنرال میشن. پس حق دارم، خودم رو واستون بگیرم. یادم رفت، یه دستگاه به من دادن که تو خونه گذاشتم، به وسیله اون این پیس میکر رو از راه دور کنترل می کنن

6 آذر 1390 ــ 27 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ  اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2011

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

دوستان! از حالا خودم رو واستون می گیرم. دیگه محل شیرو پلنگ هم بهتون نمی ذارم. خیال نکنین که حاجی، دکتر یا مهندس شدم. این تهمت ها به ما نمیاد، از این مهمتر. 30 هزار یور، چیری نزدیک 60 ملیون تومن به قیمتم اضافه شده. آره دیگه، دارندگی برازندگی. اون آخوندی که یه تومن می گرفت و روضه می خوند، حالا به مقام و مالی رسیده، ملتی رو آدم حساب نمی کنه و خودش رو وآسه همه میگیره، چرا من که به قیمتم 30 هزار یورو اضافه شده، خودم رو نگیرم؟ جون من دلخور نشین، اگه جواب سلامتون رو ندادم، اگر دیدمتون روم رو کردم اونور، انگار نه انگار که همدیگر رو می شناسیم، با هم نون و نمک خوردیم و سالهاست که با هم دوستیم، ناراحت نشید. می دونید چرا؟ (چرا رو هم مثل کاشکی  کاشتن سبز نشد) واسه اینکه 22 نوامبر 2011  رفتم بیمارستان  بیمارستان «گاست هاس برگ» در شهر «Leuven» یک دستگاه «Pacemaker» پیس میکر، مدل «1 f D 1 Vd is -141f  در اندازه های 099*745*6.17» بالای سمت چپ سینه ام کار گذاشتن «In pacemaker zone» که 30 هزار یورو قیمتش میشه. حالا حساب کنین، من لختم بشم این مقدار ارزش دارم. در صورتیکه یک آخوند رو با عمامه ایریشمی، و عبای کشمیر لختش مفت نمی ارزه. یا جناب آقای بوش و امثاش که اگه اون ساعت قیمتیش رو ازش بگیرن، یا کت و شلوار گرون قیمتش رو از تنش در بیارن ، صنار ارزش نداره. یا اونهاییکه یک روزه سردار و ژنرال میشن. پس حق دارم، خودم رو واستون بگیرم. یادم رفت، یه دستگاه به من دادن که تو خونه گذاشتم، به وسیله اون این پیس میکر رو از راه دور کنترل می کنن

6 آذر 1390 ــ 27 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ  اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 19, 2011

بلایی به نام تلفن دستی!

بلایی به نام تلفن دستی!

این تلفن دستی بلایی شده. آدم رو هیچوقت راحت نمی ذاره. تمام روز صداش در نمیاد، ولی همچین که میخوای یه چرت بزنی، یکی بیخودی تلفن می کنه. از اون بدتر تا می ری مستراح و با خیال راحت شروع می کنی به…( خودتون می دونین چه کاری) یکی زنگ می زنه. واسه اینه که وقتی میرم مستراح اون رو با خودم می برم. درست همین موقع یکی تلفن می کنه و شروع می کنه به پرسیدن احوال هفت پشتم، و بعدشم میگه خب، چکار می کنی که صدای اهن ــ اهنت بلند شده، اینقدر زور نزن واسه قلبت بده؟! می گم چشم، ولی تا زور نزنم نمیاد. طرف دوزاریش نمی افته میگه چی چی تا زور نزنی نمیاد؟ میگم …، به موی خودش قسم  لذت ریدن را به آدم حرم می کنن.

تو تلویزیون می بینی، یکی داره تو سومالی و حبشه از گرسنگی می میره، کنارشم هفت ــ هشت تا از بچه هاش مردن، دو تام چسبیدن به پستون خشک مادرشون در حال مرگن، ولی آقا تلفن دستشه و داره با یکی حرف می زنه. می پرسی با کی داره صحبت می کنی؟
ــ با رییس جمهور امریکا، بهش می گم، شما که این همه از حقوق بشر زر می زنین، یه خورده از اون مواد غذایی رو که می ریزین تو دریا، بدین ما که از گرسنگی داریم می میرم، بخوریم، یا هزینه یک روز بمب اندازی در عراق رو خرج یکسال ما کنین.
سوال می کنی خب جوابت رو چی داد؟
ــ گفت یه تخمم که می میرین، شما که نمی توانین به من رای بدین، و نفت هم که ندارین، اصلا آدم نیستین!
ــ خب به رییس جمهور فرانسه و نخست وزیر انگلستان تلفن کن!
ــ کردم اونم همون جواب رییس جمهور امریکا را به من دادن.
ــ از چینی ها کمک خواستین؟
ــ اونام گفتن اگه پول بدین بنجل های خودمودن رو واستون می فرستیم.
ــ به جانشینان لنین و استالین طرفداران پرولتاریا، زحمت کشان دنیا تلفن کن!
ــ ای بابا کردم، اونام می گن، شما کون گشادا نه کشاورزین، نه کارگر، زحمتی نمی کشین که ما از شما حمایت کنیم.
ــ به پاپ رهبر کاتولیک های جهان چی؟
ــ تو هم دلت خوشه، اون گفت؛ از پول مول خبری نیست، ما خودمون قرن هاست گدایی می کنیم، وقتی مردین واستون دعا می کنم.
ــ از سلطان های عرب کمک خواستین؟
ــ اونام گفتن اگه می خواین واستون مسجد می سازیم، از غذا و پول خبری نیست، ما خودمون مشغول برج سازی هستیم،  بودجه مون هم کم اومده، و پول نداریم لباس واسه زنهای حرممون بخریم، اونا لخت و پتی تو کاخ های ما می گردن.
ــ القاعده شاید بتونه به شما کمک کنه؟
ــ اونا میگن فقط به تروریست ها کمک می کنیم.
ــ مجاهدین چی؟
ــ مثل اینکه تو هیچی نمی فهمی! اونا می گن اگه بلند شین بیاین اینجا ( پاریس) تو نظاهرات ما شرکت کنین ناهار بهتون ساندویچ میدیم. فکر نمی کنن که ما از گرسنگی نمی تونیم از جامون بلند شیم.
ــ راستی با شاهزاده رضا پهلوی تماس گرفتین؟
ــ  بعلـــــــــــــه، اونام گفتن چشمتون کور نون ندارین بخورین بیسکویت بخورین.
ــ یادم رفت! اقلا از امام خامنه ای رهبر ضعفا و رییس جمهور جمهوری اسلامی کمک بخواین.
ــ مثل اینکه حالیت نیست، باز صد رحمت به رییس جمهور امریکا که از تخمش مایه گذاشت، اونا از تخم خودشون هم مایه نذاشتن، گفتن به تخم اسب حضرت عباس، ما فقط به فلسطین و حزب لله لبنان کمک می کنیم!

27 ابان 0390 ــ 18 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 16, 2011

سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای!

سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای!

از خیابان استالینگراد بروکسل می گذشتم که تابلویی در کنار در بزرگی با این نوشته توجه ام را جلب کرد؛
«سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای». Organisation de manifestants professionels

حس کنجکاویم تحریک شد و از خودم پرسیدم؛ مگر تظاهر کردن هم حرفه است؟ در را فشار دادم رفتم به درون، وارد راهرویی شدم، پس از چند قدم در سمت راست دری بود، باز کردم، و وارد سالن بزرگی شدم که چند نفر زن و مرد کارمند پشت میزها مشغول کار بودند. نزد یکی از خانم ها رفتم و سلام کردم، و با پوزش از او پرسیدم؛ «مگر تظاهر کردن هم سازمان حرفه ای لازم دارد»؟ خانم با خوشرویی  گفت؛ «خواهش می کنم بنشینید»، و سپس ادمه داد؛ «البته که حرفه است؛ ما چند هزار عضو داریم که بنا به تقاضای اتحادیه های گوناگون، از صد نفر تا… تطاهر کننده برایشان می فرستیم ، تا در در تظاهرات آنها شرکت کنند. ما سازمانی هستیم بی طرف و در خدمت جامعه. برای ما مهم نیست تقاضای شرکت در تظاهرات، از طرف یک حزب چپ افراطی باشد، یا راست افراطی. اتحادیه کارگران و کارمندن شرکت های خصوصی باشد یا دولتی. هدف ما تنها خدمت به انان است. دست کرد از کشوی میزش، آیین نامه و شرایط عضو شدن را به من داد که در آن نوشته شده بود؛
الف  ــ هدف سازمان تظاهر کنندگان حرفه ای، خدمت به جامعه، به ویژ سایر اتحادیه ها، احزاب و گروه های سیاسی و غیر سیاسی است.
ب ــ اعضای ما هیچ گونه گرایش سیاسی ندارند، در کمال بی طرفی برای مشتریان در تظاهرات آنان شرکت می کنند. و …

در ادامه آمده بود؛ تظاهر کنندگان ما چند گروه هستند؛

1 ــ تطاهر کردن پشت جبهه، بدون سنگ و چوب و کوکتل مولوتف. در روز 40 یورو
2 ــ ……………………… با سنگ و چوب و کوکتل مولوتف در روز 80 یورو
3 ــ در خط مقدم، بدون سنگ و چوب و کوکتل مولوتف. در روز 50 یورو
4 ــ ……………………… با سنگ و چوب و کوکتل مولوتف. در روز100 یورو
5 ــ تهیه سنگ و چوب و کوکتل مولوتف به عهده مشتری است.
6 ــ تهیه ماسک ضد گاز به عهده این سازمان است.
7 ــ تهیه غذا و نوشیدنی به عهده مشتری است.
8 ــ در صورت زخمی شدن و بستری در بیمارستان هزینه آن به عهده بیمه تظاهر کننده می باشد.
9 ــ در صورت مرگ، هزینه سوزاندن به عهده این سازمان است

10 ـــ در صورت تمایل تظاهر کننده به دفن درگورستان هزینه آن مربوط به خود اوست.
11 ــ هزینه رفت و آمد غذا و نوشیدنی در سایر کشورها به عهده مشتری است.
12 ــ ما از اعضای گرامی خود می خواهیم در تظاهرات شعاری غیر از شعاری که مشتری خواهان است، ندهند.
13 ــ اعضا وظیفه دارند که زمان امادگی خود را برای شرکت در تظاهرات هر ماه به اگاهی ما برسانند، تا ما بتوانیم به موقع برنامه ریزی کنیم.
13 ــ لازم به یاد اوری است که در صورت دستگیر شدن، هزینه دفاع او در دادگاه به عهده وکیلان برجسته  ما است. در صورت زندانی شدن، برای هر روز به او 20 یورو از طرف بیمه ما به او پرداخت می شود.

پس از خواندن شرایط عضویت، خانم گفت: «بنا به تقاضای مشتری ما شعارها یی که باید داده شود، و نطقی که باید خوانده شود را می نویسم، و یکی از خود انها، و یا یکی از اعضا نطق می کند». گفتم؛ «در نوشتن شعار و نطق می توانم کمک تان کنم». گفت: «چند روز دیگر زنان برای قانونی شدن سقط جنین تظاهرات می کنند، می توانید در این مورد چیزی بنویسید»؟ کاغذ و قلم برداشتم، و با سرعت نوشتم؛ «مگر در منشور حقوق بشر نیامده بدن هر انسانی متعلق به خود اوست؟ مگر ما زنان انسان نیستیم که دیگران باید در مورد ابتدایی ترین چیز یعنی بدنمان تصمیم بگیرند؟ اگر انسان هستیم، و بدن مان متعلق به خودمان است، بدین جهت در باره سرنوشت آنچه در شکم حمل می کنیم، می توانیم تصمیم بگیریم. بدن ما متعلق به ماست، بدن ما متعلق به ما است. …» خانم گرفت و خواند، و با شگفتی گفت؛ «آفرین خیلی خوب است. ولی یک هفته پس از آن تظاهرات مخالفین سقط جنین است، آیا می توانید در مورد آن هم چیزی بنویسد»؟ گفتم؛ «بدون شک، کاری ندارد! نوشتم، انسان متعلق به خودش نیست، بلکه متعلق به کل جامعه ای است که در آن زندگی می کند، بهتر بگویم به جامعه بشری. بنا بر این برای بهبود و پیشرفت جامعه بشریت، هیچ انسانی حق ندارد انسان دیگری را قربانی کند، و سقظ جنین قربانی کردن انسانی است، جنایت است. کسی که سقط جنین می کند، باید محاکمه شود، چون حق زندگی را از انسانی گرفته. سقط جنین جنایت است، سقط جنین جنایت است…» خانم با تحسین نگاهم کرد و گفت: «قطعا از شما استفاده خواهیم کرد».

پرسیدم که همه تظاهر کنندگان بلژیکی هستند یا از جاهای دیگری می آیند؟ او پاسخ داد؛ «زمانی که به تعداد زیادی تظاهر کننده احتیاج داریم، در کشورهای اروپای شرقی مانند رومانی یا و آلبانی آگهی می کنیم. یک روز در پاریس، یا شهرهای دیگر اروپای غربی، رفت و برگشت، و غذا 5  یورو. با اتوبوس چند هزار نفر را شبانه می آوریم. شام، نهار و صبحانه شان که شامل ساندویچ  و اب میوه، یا آبجوست می دهیم، انها در تظاهرات شرکت می کنند. شبانه هم انها را بر می گردانیم. گاهی از متقاضیان پناهندگی استفاده می کنیم. این برای ما و درخوست کننده تظاهرات ارزان تر تمام می شود. چون پولی به انها نمی دهیم، و 5 یوریی که می پردازند، هزینه رفت و برگشت آنها را تامین می کند. ولی اغلب به جای اینکه قبل از ظهر در تظاهرات شرکت کنند، و برای پر کردن بعد از ظهر به سالن سخنرانی بروند، در شهر می گردند که مسئول آن ما نیستیم»!

5 آبان 1390ــ 27 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2011

تنها خرها خدا دارند

تنها خرها خدا دارند

آیا از خودتان پرسیده اید که آیا خرها خدا دارند؟( هدفم توهین به استادم خر نیست) آیا برایتان پیش امده که به یاد یکی از حماقت خود بیافتید، و هم بخندید و هم از خریت خودتان هر چی نابدترتان بسوزد وعصبانی شوید؟ و به خودتان بگویید که؛ «مگه میشه آدمی (آدم یعنی من) اینقدر خر باشه»؟ اگر برای شما تا به حال پیش نیامده، برای من خیلی پیش آمده، و بدون شک پیش هم خواهد آمد. و گاهی جریمه های سنگینی برای آن پرداخته ام.
اصل خر نیکو نگردد انکه بنیادش خر است، خران را فهم و درک چون کان گرد بر گنبد است.

 دو تا نمونه کوچک را بگویم که چندان جریمه ای هم نپرداخته ام. از بقیه می گذرم، چون بیشتر سبب رنجش خاطر شما و آبرو ریزی ام می شود.
سه – چهار سال پیش در پاریس به دنبال محلی می گشتم، ناگهان خانم میان سالی از کشورهای اروپای شرقی، جلویم خم شد و انگشتری( حلقه ازدواج به رنگ طلایی) از زمین برداشت و به من گفت: «امروز روز تولدم است، و شانس آوردم این انگشتر را پیدا کردم»، و خواست به من بفروشد. من پیش خودم حساب کردم، این انگشتر را می خرم، می برم اداره پلیس، شاید صاحبش بیاید آن را بگیرد و سبب خوشحالی اش شود. انگشتر را به مبلغ 20 یورو از او خریدم، میان انگشت شست و انگشت نشان و طوری دستم را بالا گرفتم، تا شاید صاحبش که به دنبالش می گردد، ببینند، و من این را به او بدهم. و با سرفرازی، و خوشحال از اینکه کار نیکویی می کنم، پرسان ــ پرسان به اداره پلیس رسیدم، و به طرف خانم دورگه پلیس که پشت میزی بود رفتم و سلام کردم، و با رضایت خاطر از خودم داستان را گفتم. خانم نگاه مسخره ای به من کرد، و از کشوی میزش یک قوطی در آورد که ده ها از این نوع انگشتر، و انگشترهای دیگر تقلبی در آن بود. و گفت: «اگر مایلید همه اینها را به شما هدیه می کنم»! در حالیکه کان مبارکم خیلی سوخته بود، از خنده روده بر شده بودم، از اداره پلیس بیرون آمدم، همینطور که می خندیدم، با یک کشیش میان سال چشم در چشم شدم و رفتم سلام کردم و گفتم: «اجازه دارم پرسشی از شما بکنم»؟ گفت: «خواهش می کنم». پرسیدم: «فکر می کنید، خر ها هم خدا دارند»؟ نگاهی پر مهر به من کرد، و گفت: «بله فرزندم، خرها هم خدا دارند، من هم خدایی دارم»!ً!

یک نمونه کوچک دیگر؛ سال 1972 ــ در رستورانی کار می کردم. شب مردی که یک دست داشت آمد و همراه با شام مشرب زیادی خورد. به طوریکه نمی توانست درست راه برود. موقع رفتن من زیر بغلش را گرفتم، و کشان ــ کشان او را به خانه اش بردم، همسر و فرزندانش خانه نبودند، من او را به مستراح بردم، تا بتواند خیر سرش شاش سیری بکند، بعد به اتاق خوابش بردم، لباسش را در آوردم، یک شیشه آب کنار تختش گذاشتم. در ضمن یک سطل پلاستیک آبی رنگ( درست به یاد دارم) کنار تختش گذاشتم، تا اگر خواست در آن بالا بیاورد. چند تا حوله هم برای پاک کردن دهانش پس از بالا آوردن روی میز کنار تختش گذاشتم، و کارتم را هم به او دادم گفتم: «اگر به کمکی احتیاج داشتید، به من تلفن کنید»، و رفتم.
فردا نزدیک ظهر که داشتم میزهای رستوران را آماده می کردم، پلیس اگاهی آمد، و مرا متهم کرد به اینکه کیف پول، همراه با کارت شناسایی و کارت اعتباری مرد را دزدیده ام. شما تصورش را بکنید، من در چه فکری بودم، این مرد در چه فکری بود. به جان شما اشک تو چشمم جمع شد، چند تا فحش به خدا دادم و گفتم: «خدایا این رسمشه»؟ با پلیس به خانه مرد رفتم، جلوی چشم همه، اینور بگرد، اونور بگرد، یکدفعه من داشتم از بغض خفه می شدم، تشک تخت را بالا کشیدم، دیدیم، آقا با همان یک دست موقعیکه من لیاسش را در می آوردم، بدون اینکه متوجه شوم، کیفش را زیر تشک قایم کرده. پلیس ها و اقا پوزش خواستند، و صاحب خانه 1000 فرانک ( 25 یورو امروز) به من داد. من آن اسکناس را پاره کردم به او پس دادم و گفتم: «بکون تو کونت»! و آمدم بیرون. حالا اگر از من بپرسید که آیا خرها هم خدایی دارند؟ پاسخ می دهم: «. آدم های خردمند و دوراندیش خدا ندارند ،تنها خرها خدا دارند».

همانگونه که در بالا گفتم، از بقیه خریت هایم می گذرم، چون بیشتر سبب رنجش خاطر شما و آبرو ریزی ام می شود.

15 آبان 1390 ــ 6 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2011

زود به دنیا اومدم

زود به دنیا اومدم

ژاله را پس از چند ماه دیدم. بعد از احوال و احوال پرسی، گفتم؛ «خب حال بیژن نامزدت چطوره؟ بالاخره کی عروسی می کنین، تا ما بیایم شیرینی بخوریم»؟ گفت: «با بیژن به هم زدم، خیلی پسر خوبی بود، یه پارچه آقا، به خدا قسم همچین مردی کم تو دنیا پیدا میشه، خیلی هم دوستش داشتم و هنوز هم دوستش دارم». گفتم: «پس چرا باهاش به هم زدی»؟ گفت: «والله تحمل خور خورش رو نداشتم. شوهر خاله ام خدا بیامرز هم مرد خوبی بود، ولی همچین که سرش رو می ذاشت رو متکا خوابش می برد، خور خور می کرد. یه وقتا دور هم جمع بودیم و می گفتیم می خندیدیم، این مرد هم نشسته بود، یه دفعه همونوطور که نشسته بود خوابش می برد و خور خورش به هوا می رفت. خاله ام از دست خور خور شوهرش سکته کرد و مرد. یادم نمیرهً خاله ام به مادرم می گفت خوش یه حالت که شوهرت خور خورد نمی کنه و فقط می گوزه! این مرد شب انقدر خورخور می کنه که نمی تونم بخوابم و اعصابم هم خورد شده. یه وقتها بعد از ظهر هم که یه چرت می زنه خور خورش به آسمون بلند میشه. وقتی هم بیدارش می کنم، میگه واه، چرا دروغ میگین من که هیچی نشنیدم! شوهر تو که نمی تونه هشت ــ ده ساعت یه ضرب مثل اینکه شیپور بغل گوشت بزنن بگوزه، حداکثر در بیست و چهار ساعت بیست تا می گوزه، تازه صدای گوزش بغل گوش تو نیست، ولی خور خور این مرد مثل خوک همیشه بغل گوش منه»!

ژاله ادامه داد؛ «یادم میاد شب ختم خاله ام تو مسجد، شوهرش نشسته بود اون جلواشک می ریخت، آقا هم بالای منبر داشت وعظ می کرد. یه دفعه شوهر خاله ام خوابش برد و شروع کرد به خور خور، چه خور خوری که صدای آقا از پشت میکروفن شنیده نمی شد. آقا یه دفعه عصبانی شد از منبر اومد پایین، شوهر خواهرم رو بیدار کرد و گفت مرتیکه تو با این خور خورت ریدی تو حرف ما، بهتر نبود می رفتی اون عقب می نشستی و می گوزیدی،حق داشت این زن از دست تو سکته کنه. چند تا فحش دیگه هم داد و رفت. اوایل مادرم از دست گوز بابام عصبانی بود و می گفت؛ تو با این کارت آبروی ما رو می بری. بابام می گفت؛ گوز من نمی تونه پر کاه که هیچ، یه پر مگس رو هم ببره، آبرویی که با یه گوز بره، به چسی هم نمی ارزه. آخر سری ها مادرم گوشش خوب نمی شنید، ولی از قیافه بابام می فهمید، می خواد بگوزه، می گفت؛ مرد انقدر زور نزن تو شلوارت خرابی می کنی، بابا جواب می داد؛ نترس اندازه اش دستمه! اون موقع ما از خنده روده بر می شدیم. بابام می گفت؛ مگه بزرگان نگفتند، گوز باعث خنده و خوشحالی میشه. مادرم می گفت؛ مرد خجالت هم خوب چیزیه! بابام جواب می داد؛ بادی بود راهی داشت؛ مگر به کسی کاری داشت؟ خاله ام راست می گفت؛ آدم یه همسر گوزو داشته باشه، بهتر از همسر خور خوروس»! با خنده گفتم: «من خور خور نمی کنم، ولی می دونی که …! حاضرم  فداکاری کنم و همسر تو بشم». خندید و گفت: «یا من چهل ــ پنجاه سال دیر به دنیا اومدم، یا شما زود»!

7 آبان 1390 ــ 29 اکتبر 2011 ــ بلزیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 28, 2011

ما کردیم و شد

ما کردیم و شد

سه هفته پیش مادر ثریا ( حاج خانم) برای اولین بار پس از بیست سال به دیدن دختر، داماد و نوه هایش به بلژیک آمد. بدین مناسبت چند روز قبل مرا برای نهار به خانه شان دعوت کردند. همانطور که می دانید (مانند تمام مادران که از ایران می آیند) حاج خانم با وجودیکه نمی تواند درست راه برود، دو چمدان پر از انواع سبزی برای خورشت، زرشک، پسته، بادام، گز، کشک، گردنبند برای دختر و نوه اش، قاب مینیاتور، و خیلی چیزهای دیگر با هزار زحمت همراه خودش آورده بود.

حاج خانم با پا درد فراوان روزی که من مهمان بودم یک کشک بادمجانی درست کرده بود که سبب خجالت بقیه کشک بادمجان ها می شد، و زرشک پلویی همراه با ماهیچه ( چون ثریا
گفنه بود آقای اردوخانی زرشک پلو را با ماهیچه بدون چربی به مرغ ترجیح می دهد) که نه تنها هیچ پادشاهی هم نخورده بود، بلکه هیچ آخوندی هم هرگز نچشیده بود. پس از صرف
نهار، بچه ها مشغول درس و مشق شان شدند، ثریا هم سرگرم جمع و جور کردن و محمود همسر ثریا مشغول تماشای مسابقه اتومبیلرانی شد، من روی بالکن سیگار می کشیدم که
حاج خانم با دوتا لیوان چایی پر رنگ آمد و کنارم نشست و گفت: «محمود گفت شما چایی رو تو لیوان می خورید». در ضمن نوشیدن چایی متوجه شدم که حاج خانم سر تکان می دهد و با خودش حرف می زند. گفتم؛ «حاج خانم با خودت چی میگی»؟ اهی کشید و گفت: «چی بگم، نمی دونم به کی بگم؟! این ثریا و محمود، شما رو خیلی دوست دارن، مخصوص ثریا شما رو از بابای خدا بیامرزش بیشتر دوست داره، هرچی خاک اونه عمر شما باشه، انقدر تعریف شما رو کردن که من ندیده و نشناخته به شما ارادت پیدا کردم و فریفته تون شدم، اره شما برای ثریا مثل بابای دومشین». تو دلم گفتم: «یا امام زمون! یا قمر بنی هاشم! همه زنهای جوون و خوشگل عاشقشون میشن، ما مادر ثریا که نزدیک نود سالشه، خدایا خودم رو سپردم به تو»! حاج خانم گفت: «والله یه چیزی می خوام بگم روم نمی شه»! تو دلم گفتم؛ «خدایا به دآدم برس! گر نگهدار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد». حاج خانم  نفس عمیقی کشید و اشک تو چشمهایش جمع شد و گفت: «خوب شد بابای خدا بیامرز ثریا مرد و ندید»!
ــ چی رو ندید؟
ــ ندید که دخترش دو تا توله حرومزاده پس انداخته.
ــ واه حاج خانم چه حرفا می زنی؟
ــ چه حرفا می زنی چیه؟ مگه نمی بینی، بچه ها موهاشون مشکی و فرفری ی، در صورتیکه محمود کچله یه مو تو سرش نیست، ثریا هم بلونده بلونده. دماغشون هم مثل دماغ شما و  بزرگ و باریک، دماغ محمود و ثریا قلمی و کوچیک. اگه اینها دلیل حرومزاده گیشون نباشه پس چی می تونه باشه، تازه چشای بچه ها بی ادبی نشه، مثل کون موش می مونه، چشای محمود و ثریا درشته. به نظرم اگه حرومزاده نباشن موقع خاک بر سری بسم الله نگفتن و جن تو شکم این دختر نطفه کاشته. خدا بیامرزه بابای ثریا رو، هر شب بسم الله می گفت، حتی تا دم مرگش. اصلا بسم الله می گفت که عمرش رو داد به شما.

یکدفعه اشکش سرازیر شد، با گوشه چارقدش چشم هایش را پاک کرد. در این موقع سر و کله ثریا پیدا شد. با شوخی و خنده گفت: «آقای اردوخانی چی گقتی که اشک مادرم رو در آوردی»؟ گفتم؛ «والله من چیزی نگفتم، مادرت یاد بسم الله گفتن بابات افتاد یه دفعه اشکش در اومد». ثریا رفت که چایی بیاورد. گفتم؛ «حاج خانم، محمود که کچل به دنیا نیامده، وقتی عروسی کردن، حتر وقتی اومد اینجا موهای پر پشت و فرفری داشت، ثریا هم موهاش رو بلوند کرده. جفتشون هم دماغشون رو عمل کردن، تازه کجای چشم بچه ها مثل کون موش میمونه چشمهای سیاه و درشت دارن».

حاج خانم داد زد؛ «حروم زاده ها( نوه هاش، یک دختر شانزده ساله و یک پسر سیز  ساله) بیاین اینجا تا از نزدیک ببینمتون. عینکم رو هم بیارین»! رو به من کرد و ادامه داد؛ «راست می گین؟ واه خدا مرگم بده چه خیال های بد بدی راجع به این دختره بی گناه کردم، خدا از سر تقصیرم بگذره، آخه ذلیل شده ها هیچ چی به من نگفتن. واقعا که ثریا حق داره که شما رو مثل باباش دوست داشته باشه، حالا که شما رو دیدم، فهمیدم که واقعا دوست داشتنی هستین». گفتم؛ «حاج خانم، ولی من نمی تونم هرشب بسم الله بگم، اصلا بسم الله نگفتم ونمی گم».
ــ واه خدا مرگم بده، مگه می شه؟
ــ ما کردیم و شد!

2 آبان 1390 ــ 24 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی