نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2011

چوب تو!؟

چوب تو!؟

اغلب ایمیلهایی می آید که شما یک ملیون برنده شده اید، یا نام شما در قرعه کشی در آمده و یک کامپیوتر، تلفن دستی و غیره برنده شده اید. من خواستم به زبانهای مختلف پاسخ بدهم
«چوب تو کون درغگو، خرخودتی» بدین جهت به ترجمه گوگل مراجعه کردم. نتیجه زیر به دست آمد!

به فرانسه ــ Bois menteur Vous Kun, âne Voir le message
انگلیسی ــ Wood You liar Kun, donkey View Post
اسپانیایی ــ Madera mentiroso Kun, burro Ver Mensaje
ایتالیایی ــ Legno Bugiardo Kun, asino Visualizza messaggio
روسی ــ Дерево Вы лжец Кун, осел Посмотреть сообщение
ترکی ــ Ahşap Sen yalancı Kun, eşek Mesajı
عربی ــ أنت كاذب كون الخشب، حمار عرض مشاركة
عبری ــ אתה שקרן ווד קון, הודעה צפה חמור
ویتنامی ــ Gỗ Bạn Kun kẻ nói dối, lừa Xem bài viết
چینی ــ 伍德您骗子坤,驴查看文章
کره ای ــ 나무 거짓말쟁이 Kun, 당나귀보기 포스트
آفربقایی ــ Hout Jy leuenaar Kun, donkie View Post
اردو ــ لکڑی تم جھوٹے Kun، گدھے دیکھیں
یونانی ــ Ξύλο Ψεύτη Kun, γάιδαρο Εμφάνιση μηνυμάτων
سوئدی ــ Trä Du lögnare Kun, åsna Visa inlägg
ژاپنی ــ 木材に嘘つきくん、ロバの表示投稿
آلمانی ــ Holz Kun Drgh Sie sprechen, Esel Beitrag anzeigen

اگر با دقت توجه کنید، خواهید دید که کون ( این میراث فرهنگی) در اکثر زبانها همان کون است، که از زبان پارسی به این زبان ها زاه یافته است. بدین جهت ما می توانیم از سازمان ملل تقاضای بازگشت این میراث را بکنیم، و در عوض چیز دیگری به علاوه تمام آخوندها به آنها بدهیم. خواهش می کنم اگر به ترجمه بقیه زبانها علاقه مندید، خوتان به ترجمه گوگل مراجعه کنید
چون هیچ کدام از این ترجمه ها به نطرم درست نیامد، بنا بر این به پارسی نوشتم: «چوب تو کون درغگو، خر خودتی»! تا خودشان همانگونه که می خواهند ترجمه کنند.

1 دی 1390 ــ 22  دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اوریز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 25, 2011

خیال او!

خیال او!

خانه را آب جارو کرد،
گرم کرد،
تشک را پهن کرد،
بالشی از پر قو گذاشت،
لحاف را آماده کرد،
تا او خوش بخوابد،
تا خودش هم کنار او،
لحظه ای چشم بر هم نهد،
با خیال او.

نان پخت
پنبر و چای آماده کرد،
او را با نوازش بیدار کرد.
تا او شاد، بنوشد و بخورد،
خودش هم جرعه ای و لقمه ای،
در کنار او.

که بود او؟
خیال، خیال،
خیال اوً!

4 دی 1390 ــ 25 دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2011

نمی دانم!

نمی دانم!

هستی، پرسشی است با یک پاسخ،
نمی دانم!

می گویند؛ تنها خدا می داند!
از خدا پرسیدم،
او هم گفت؛
نمی دانم، نمی دانم !

28 آذر 1390 ــ 19 دسامبر 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 20, 2011

همسر شاعر!

همسر شاعر!

الهه رو بعد از مدت زیادی سال دیدم. پس از سلام و احوالپرسی حال شوهرش و بچه هاش رو پرسیدم، گفت: «بچه ها خوبن، و تقریبا دو سال پیش شوهرم رو از خونه بیرون کردم. آره! یه روز که رفته بود بیرون، قفل در خونه رو عوض کردم و هرچی گند و گه داشت چپوندم تو دو ــ سه تا چمدون و گذاشتم دم در و دیگه هم تو خونه راش ندادم. هرچی هم التماس کرد، گفتم این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست، هر قبرستونی که می خوای بری برو، ولی تو این خونه نیا. من بدبخت بایستی صبح تا شب کار می کردم، آقا راست ــ راست راه می رفت شعر می گفت، تو خونه هم دست به سیاه و سفید نمی زد. من خسته  از سرکار می اومدم، تازه اونوقت بایستی کار خونه می کردم، هرکاری هم به بچه هام می گفتم بکنین، می گفتن؛ چرا بابامون که بیکاره نکنه، ما درس و مشق داریم. آقا صبح تا شب می شست شعر می گفت، چهار تا بی کار و بی عارتر از خودش رو دورش جمع کرده بود و خیر سرش شب شعر می ذاشت. آقای اردوخانی تو سر سگ بزنی شاعر پیدا می شه. اصلا یه مشت به اسم شاعر اومدن اینجا پناهنده شدن، حالا یه مزخرفاتی رو سر هم می کنن و خیال می کنن واقعا شاعرن. بهش می گفتم تو که تو خونه بودی، چرا ظرفها رو نشستی؟ قیافه می گرفت ومی گفت؛ وقت نکردم».

ادامه داد: «یه دفعه با عز و التماس گذاشتمش توی یک فروشگاه ایرانی کار کنه، هرکی اومد دوتا قوطی خیار شور بخره و یک کیسه برنج، باهاش انقدر پر حرفی کرد و شعر براش خوند که یواش ــ یواش مشتری ها حوصله شون از مزخرفات آقا سر رفت و دیگه نمی اومدن. صاحب کارش هم که دید اینطوره، بیرونش کرد. حالا بچه هام ( یه دختر 18 ساله، یه پسر 16 ساله) تو کار خونه به من کمک می کنن. روزهای شنبه ــ یکشنبه توی یک نونوایی کار می کنن و پول جیبی خودشون رو هم در میارن. بعد از یکی ــ دو ماه که رفته بود، دیدم شب که میام خونه، بچه ها می شینن سر درس و مشق شون، من بر و بر تلویزیون تما شا می کنم. ( الهه منشی یک شرکت بزرگ است) رفتم کلاس حسابداری شبانه اسم نوشتم. صاحب کارم وقتی فهمید کلی تشویقم کرد. آقا بعد ازمدت کوتاهی ولگردی، یه شب خونه این، یه شب خونه اون، از این شهر رفت به شهر … توی یک رستوران ایرانی کار گیر آورده و پول خوبی هم می گیره، حالا فهمیده با شعر و شاعری تو کشور غریب شکم آدم سیر نمی شه. هر سه ــ چهار هفته یه دفعه هم میاد به بچه هاش سر می زنه و چیزی واسشون می خره، یا باهاشون می ره نهار می خوره و می گرده. حالا دیگه واسه خودش آدم شده. متاسفم که چرا زودتر این کار رو نکردم. از من به خانم ها نصیحت، همسر هر حمالی می خواین بشین، بشین، ولی زن شاعر نشین».

گفتم الهه جون قربون شکل ماهت، تند نرو خانم های شاعر هم دست کمی از آقایون شاعر ندارن. مدتی بود که روزی ده تا شعر ازچندتاشون با ایمیل می گرفتم، اونم چه شعر هایی! یکی شون بعد از مدتی که شعر برام می فرستاد به خونه اش در شهر … دعوتم کرد، به این مناسبت چند تا از خانم های شاعر دیگه رو خواست که بیان. هر کدم دوسه ـت بار شوهر کرده و شوهر رو فراری داده، و هفت ــ هشت بار عاشق مردانی از ملیت های و نژادهای کوناگون شده و معشوق را از زندگی بیزار کرده. و یکی از یکی پر مدعا تر. حالا چه آرایشی بیا و ببین، آدم حالش به هم می خورد، مخصوصا از بوی گند مخلوط چندین عطر. بعدش خیال می کردن که مدونا، جنیفر لوپز و شکیران هستن. بعد از خوردن دو لیوان شراب، با ناز و عشوه های خرکی که آدم از خنده می مرد، دفترچه شون رو در آوردن و شروع کردن به شعر خوندن، اونم شعرهای عاشقانه در باره بی وفایی معشوق هایشان با جرییات اروتیک. چشمت روز بد نبینه، یک مزخرفاتی سر هم کرده بودن که بیا و ببین. یادم رفت، هر کدومشون دست پختشون رو هم آورده بود. اون دیگه شاهکار بود. البته هر کدم از غذای اون یکی می خورد و تعریف می کرد. یکی از خانم ها عقیده من رو خواست. با خنده گفتم اون شعرهاتون بند تومبونی و یک مشت شعار بی معنی بود، قیافه هاتون رو هم مثل میمون درست کردین. غذاتون رو هم جلوی سگ می ذاشتین نمی خورد. واقعا که به این همه هنر در شما باید آفرین گفت. چشمت روز بد نبینه، هرچی از دهنشون در اومد به ما گفتن. فقط شانس آوردم که لنگ کفش و تو سری نخوردم. بلند شدم و د فرار. الهه گفت: «از قول من به آقایون بگو؛؛ با هر ننه قمری می خواین ازدواج کنین، بکنین، ولی همسر شاعر انتخاب نکنین».

28 آذر 1390 ــ 19 دسامبر 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 14, 2011

زده خدایی!

زده خدایی

«جعفر کوتوله» از جوجه جاهل های خیابان ری، یک بستنی فروشی داشت بین سر چشمه و سه راه امین حضور. زمستان ها هم لبو می فروخت. با وجود قد کوتاهش ورزشکار و هیکلش عضله دار بود.
ایشون وقتی مست می شد، شروع می کرد به خالی بستن؛ «آره رستم نوچه جد بزرگوارم بود». ( بعضی ها جدشون می رسید به کورش، «جعفر کوتوله» یه خورده عقب تر می رفت، اشکالی نداشت) ادامه می داد: «جد بزرگم به رستم تمام فن و فوت ها را یاد داد، و رستم هم هیچوقت گردن کلفتی نمی کرد حق پیشکسوتیش رو ادا می کرد. یه روز جدم داشت تو کوچه می رفت، رستم با اسبش از پشت رسیدن، اسبه شیهه کشید، یعنی بزن کنار ما رد شیم. جدم روش رو برگردوند تو چش اسبه نگا کرد. اسبه از ترس دور خودش چرخید و خواست به جد بزرگ ما جفتک بزنه، که جدم لنگ اسب رو گرفت و می خواست بپیچونه که رستم پرید پایین و گفت: «حاج آقا معذرت می خوام، (توجه کنید، زمان رستم هم حاجی بود!) این اسب خر شما رو به جا نیورد، یه غلطی کرد، شما ببخشین، بخشش از بزرگونه. جدم لنگ اسب رو ول کرد. رستم هم دوتا چک زد تو گوش رخش و گفت: «دیگه از این گه ها نخوری ها».

خیلی داستان های دیگه از اجدادش تا برسه به جوونی بابای افنگیش که ته دکون نشسته بود، سیگار اشنو دود می کرد و چرت می زد. ولی یه وقتا هم در حال مستی واسه جاهل های گردن کلفت پرروگری می کرد. یه روز رفقا به جای عرق، مخلوط آب با فلوس بهش دادن که بدمزه بود، ولی مستی نمی اورد. «جعفر کوتوله» هم همچین که دو سه تا چتول از این آب خورد، باز شروع کرد به خالی بستن و عر و گوز راه انداختن. رفقا هم نامردی نکردن و گرفتن یه فص کتک سیر بهش زدن. بعد از اون «جعفر» ما وقتی دو تا بطری عرق هم می خورد و مست مست می شد، می شست یه گوشه، کز می کرد و می گفت: «نزنین، نزنین! من زده خدایی هستم.» هر چند کسی نزده بودش.

حالا حکایت ما برعکس شده. کسایی که گدایی می کردن و می گفتند: «بده در خدا، بد بختم، بیچاره ام، گرسنه ام»، یا پنج زار، یه تومن می گرفتن، اشک مردم رو در می آوردند، با عزت و احترام آوردیم، آقا بالا سر خودمان کردیم، حالا خدا را هم بنده نیستند، خون ملت را توی شیشه کردند، و برای مال و مقام(قدرت) به هیچ کس رحم نمی کنند.

می گویند؛ گربه ای اگر پر داشتی، نسل گنجشک از زمین برداشتی. یا خدا خر رو شناخت که شاخش نداد.
این ما بودیم که به گربه پر و بال دادیم و به خر شاخ.

17 آذر 1390 ــ 8 دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 9, 2011

بادبان بیهوده می گردد!

بادبان بیهوده می گردد!

باد می وزد،
بادبان آسیاب بادی می گردد،
سنگی بر روی سنگی،
ناله کنان می ساید.

نه پیری که آسیابانی کند،
نه گندمی که آسیاب.

باد همچنان می وزد،
بادبان بیهوده می گردد.

16 آذر 1390 ــ 7 دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایزــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2011

دروغ بزگی به اسم تحریم!

تحریم ایران از طرف دولت های غربی به سر کردگی آمریکا دروغ بزرگی است.
«مرگ بر آمریکا»، ولی زنده باد اسپری قدرتمندش!

با وجود تحریم همه جانبه غرب بر ایران، به سر کردگی آمریکا، کشورهای غربی با فرستادن داروهای تقویت جنسی به ایران، جلوی نارضایتی های مردم ( به ویژه مردان) را می گیرند، تا این رژیم را  سرنگون نکنند. این ثابت می کند که دولت های غربی با وجود شعارهای مخالف حکومت ایران، تحریم و ادعای دفاع از حقوق بشر، در پنهان از این حکومت پشتیبانی می کنند. این حرف ها همه اش دروغ است. از طرفی هم می خواهند دل دولت اسرائیل را به دست بیاورند و کلیمی ها که سهامداران اصلی این شرکت ها هستند را راضی نگهدارند، همچنین سر پوشی بر مسایل داخلی خودشان بگذارند.

از طرف دیگر، اگر ملت ایران دچار مشکل مسکن، غذا، بهداشت و بیکاریست، ولی حکومت حامی ضعفا با وارد کردن این داروها، به قیمت گران، و در اختیار مردم گذاشتن ( به ویژه ارضای زیر شکم نزدیکان خود) به قیمت ارزان، از نارضایتی آنها جلوگیری می کند. استفاده از این داروها سبب رضایت مردان و زنان، استحکام خانواده و جلوگیری از انقلاب دیکری هم می شود.

بر گرفته از نشریه های ایران

کرم لارگو محصول کمپانی آلمانی Inverma بوده و بیش از 40 سال است که به عنوان یکی از برترین ، محبوب ترین و قدرتمند ترین محصولات در جهت رفع مشکلات زناشوئی آقایان مورد استفاده قرار میگیرد. کرم لارگو داراي موادي است که پس از جذب توسط پوست، گردش خون را در ناحيه مورد استعمال به شدت افزایش می دهد.

اسپری بیحسی ویاگرا(1250000) 

اسپری «ویاگرا» : این اسپری برای افرادی به کار می رود که مدت زمان رابطه زناشویی برای آنها مهم است و میخواهند خود را قدرتمند و بدون مشکل جلوه دهند و از همخوابی طولانی لذت کامل ببرند. اسپری ویاگرا محصول یکی از معتبرترین شرکتهای ساخت محصولات زناشویی در آمریکا میباشد. گذاشته شد

حالا خوب فهمیدید، شعار بر آمریکا و اسراییل در ایران، حالا انگلستان اضافه شده، و این تحریم غرب همه  دروغ است.

13 آذر 1390 ــ 4 دسامبر 2011 ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 3, 2011

الاتفاقیات فی المشفی (بیمارستان)

 الاتفاقیات فی المستشفی (بیمارستان)!

واسه اینکه این » Pacemaker » رو تو سینه ام بذارن، قبلش پدر صاب بچه در اومد. تا اینکه روز سه شنبه 22 نوامبر 2011 رفتم بیمارستان «گاست هاس برگ» در شهر «Leuven». ساعت ده و نیم ما رو بردن اتاق عمل، اونجام رو( یعنی بالای سمت چپ زیر کتفم) بیهوش (بی حسی موضعی) کردن. یک حوله یا هر چیز دیگه که شما اسمش رو بذارین انداختن رو صورتم، به طوری که نمی دیدم جراح چکار می کنه. ولی سمت راست صورتم باز بود. جراح که سمت چپ مشغول عمل بود، و دستیارش که سمت راستم بود، در حین جراحی، دقیقه به دقیقه توضیح می دادن چکار می کنن. منم چیزهایی می گفتم. یکساعتی که گذشت، گلاب به روتون باد تو شکمم پیچید. فکر کردم اگه ولش کنم صداش باعث می شه جراح خندش بگیره و دستش بلرزه و رگم، یا جای دیگه ام رو پاره کنه، و حتی ممکنه دستش رو ببره. اون موقع خر بیار و باقالی بار کن. با این فکر تو سرم، خودم رو کنترل کردم و نذاشتم باد بی موقع در بره، در ضمن هم شروع کردم به خندیدن.

(اگه بگین مرتیکه زیر بخیه که درد داره این چه موقع خندیدنه؟ حق باشماست. من همیشه خروس بی محل بودم)* دستیار جراح که سمت راست من بود، پرسید که؛ «چرا می خندم»؟ گفتم؛ «بعد میگم». هرچی اصرار کرد، گفتم؛ «باشه بعد از تموم شدن عمل». جراحی تا ساعت 12 و 45 دقیه طول کشید. وقتی کار جراح تموم شد و تمام کابل هایی که به بدنم وصل بود رو برداشتن، جراح، پرفسور … با خنده گفت: «خب چرا می خندیدی»؟ گفتم: «باد تو دلم جمع شده بود، فکر کردم اگه ول کنم، از صداش یا یه جای من رو می بری، یا دست خودت رو، واسه این بود خندم گرفت».
خیلی خونسرد گفت: «خب حالا ول کن»!
چنان باد پر صدایی رها کردم که اتاق عمل به لرزه در اومد. جراح، دستیارش و دیگران چنان خندیدند که اشک تو چشمهاشون جمع شد. پس از چند دقیقه پروفسور جراح گفت؛ «منتظر اجازه بودی «؟
گفتم: «من بیمارم و عذرم موجه، چه با اجازه و چه بی اجازه ول می کردم، چه بهتر که اجازه دادی»!!

دوستان توجه کنید!
زیر دست جراح، زیر دست دندان پزشک، زمانیکه کسی یا خودتان مشغول پوست کندن، میوه یا خیار، کدو، بادمجان، و غیره هستید، یا موقع خیاطی و خیلی موارد دیگر از باد پر صدا رها کردن خود داری کنید که عواقب آن خطرناک است!!

*عبید زاکانی می فرماید: «مرده شوری برای پاداش نزد صاحب مرده رفت و گفت پدرت در زمان شستشو می خندید! مرد در جواب گفت آن چه موقع خندیدن بود؟ به هرچه نابدتر مرده شور می خندید!»

6 آذر 1390 ــ 27 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ  اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2011

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

دوستان! از حالا خودم رو واستون می گیرم. دیگه محل شیرو پلنگ هم بهتون نمی ذارم. خیال نکنین که حاجی، دکتر یا مهندس شدم. این تهمت ها به ما نمیاد، از این مهمتر. 30 هزار یور، چیری نزدیک 60 ملیون تومن به قیمتم اضافه شده. آره دیگه، دارندگی برازندگی. اون آخوندی که یه تومن می گرفت و روضه می خوند، حالا به مقام و مالی رسیده، ملتی رو آدم حساب نمی کنه و خودش رو وآسه همه میگیره، چرا من که به قیمتم 30 هزار یورو اضافه شده، خودم رو نگیرم؟ جون من دلخور نشین، اگه جواب سلامتون رو ندادم، اگر دیدمتون روم رو کردم اونور، انگار نه انگار که همدیگر رو می شناسیم، با هم نون و نمک خوردیم و سالهاست که با هم دوستیم، ناراحت نشید. می دونید چرا؟ (چرا رو هم مثل کاشکی  کاشتن سبز نشد) واسه اینکه 22 نوامبر 2011  رفتم بیمارستان  بیمارستان «گاست هاس برگ» در شهر «Leuven» یک دستگاه «Pacemaker» پیس میکر، مدل «1 f D 1 Vd is -141f  در اندازه های 099*745*6.17» بالای سمت چپ سینه ام کار گذاشتن «In pacemaker zone» که 30 هزار یورو قیمتش میشه. حالا حساب کنین، من لختم بشم این مقدار ارزش دارم. در صورتیکه یک آخوند رو با عمامه ایریشمی، و عبای کشمیر لختش مفت نمی ارزه. یا جناب آقای بوش و امثاش که اگه اون ساعت قیمتیش رو ازش بگیرن، یا کت و شلوار گرون قیمتش رو از تنش در بیارن ، صنار ارزش نداره. یا اونهاییکه یک روزه سردار و ژنرال میشن. پس حق دارم، خودم رو واستون بگیرم. یادم رفت، یه دستگاه به من دادن که تو خونه گذاشتم، به وسیله اون این پیس میکر رو از راه دور کنترل می کنن

6 آذر 1390 ــ 27 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ  اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 27, 2011

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

حق دارم خودم رو واستون بگیرم

دوستان! از حالا خودم رو واستون می گیرم. دیگه محل شیرو پلنگ هم بهتون نمی ذارم. خیال نکنین که حاجی، دکتر یا مهندس شدم. این تهمت ها به ما نمیاد، از این مهمتر. 30 هزار یور، چیری نزدیک 60 ملیون تومن به قیمتم اضافه شده. آره دیگه، دارندگی برازندگی. اون آخوندی که یه تومن می گرفت و روضه می خوند، حالا به مقام و مالی رسیده، ملتی رو آدم حساب نمی کنه و خودش رو وآسه همه میگیره، چرا من که به قیمتم 30 هزار یورو اضافه شده، خودم رو نگیرم؟ جون من دلخور نشین، اگه جواب سلامتون رو ندادم، اگر دیدمتون روم رو کردم اونور، انگار نه انگار که همدیگر رو می شناسیم، با هم نون و نمک خوردیم و سالهاست که با هم دوستیم، ناراحت نشید. می دونید چرا؟ (چرا رو هم مثل کاشکی  کاشتن سبز نشد) واسه اینکه 22 نوامبر 2011  رفتم بیمارستان  بیمارستان «گاست هاس برگ» در شهر «Leuven» یک دستگاه «Pacemaker» پیس میکر، مدل «1 f D 1 Vd is -141f  در اندازه های 099*745*6.17» بالای سمت چپ سینه ام کار گذاشتن «In pacemaker zone» که 30 هزار یورو قیمتش میشه. حالا حساب کنین، من لختم بشم این مقدار ارزش دارم. در صورتیکه یک آخوند رو با عمامه ایریشمی، و عبای کشمیر لختش مفت نمی ارزه. یا جناب آقای بوش و امثاش که اگه اون ساعت قیمتیش رو ازش بگیرن، یا کت و شلوار گرون قیمتش رو از تنش در بیارن ، صنار ارزش نداره. یا اونهاییکه یک روزه سردار و ژنرال میشن. پس حق دارم، خودم رو واستون بگیرم. یادم رفت، یه دستگاه به من دادن که تو خونه گذاشتم، به وسیله اون این پیس میکر رو از راه دور کنترل می کنن

6 آذر 1390 ــ 27 نوامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ  اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی