نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 28, 2012

کاشکی غضنفر بودم!

 کاشکی غضنفر بودم!

غضنفر مظهر پاکی، بی آلایشی، بی ریایی و راستگویی ترک زبانان ایران ما است. نمی دانم شخصی با چنین نامی  در میان اهالی ترک پیدا می شود یا نه؟ ولی اگر باشد ما باید به وجود او سرفراز باشیم. کاشکی در تمام شهرهای بزرگ تا کوچکترین دهات ایران به جای ده ها هزار آخوند مفت خور که مردم را شب و روز می گریانند، تحقیر و نا امید می کنند، غضنفرهایی از اهالی همانجا داشتیم که مردم را می خنداند، و شاد و امیدوار می کردند.  کاشکی در مدرسه ها به جای درس دروغ و ریا و خشونت، غصنفر بودن را می آموختند. من به وجود غضنفرها افتخار می کنم. کاشکی غضنفر بودم، و می توانستم لحظه ای شادی بیافرینم و لبخند بر لبانتان بیاورم. کاشکی!؟

8 بهمن 1390ــ 28 ژانویه 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 22, 2012

حرفی که آقای باراک اوباما نزد!

حرفی که آقای باراک اوباما نزد!

من نخستین خبرنگار ایرانی هستم که توانستم با «باراک اوباما» رییس جمهور آمریکا مصاحبه کنم. متاسفانه چون ایشان وقت زیادی نداشتند، با مهر فراوان مرا به ناهار دعوت کردند، تا در ضمن غذا خوردن بتوانم چند پرسش از ایشان بکنم. سر میز متوجه شدم که قیافه دختر کوچکش (اگر اشتباه نکنم) «مالیا» غمگین است. بدین جهت از «آقای رییس جمهور» پرسیدم؛ «اجازه دارم یک سوال خصوصی از شما بکنم»؟ ایشان با لبخندی گفت: «خواهش می کنم». پرسیدم چرا «مالیا» غمگین است؟ ایشان گفتند: «از او سوال کردم، نمره امتحانش چطور شد، پاسخ داد که عالی. ولی وقتی به کارنامه اش نگاه کردم، دیدم میانگین نمره هایش از متوسط هم کمتر است».
ادامه داد: «مشکل من این نیست که نمراتش خوب نیست، ولی از اینکه دروغ گفته بود عصبانی شدم، و جریمه اش کردم، به او گفتم که دو روز حق ندارد به کامپیوتر دست بزند».

از این حرف آقای رییس جمهور شگفت زده شدم، گفتم: «پوزش می خواهم، شما و رییس جمهوران پیش از شما، به ویژه آقای «دبلیو بوش» هزاران دروغ گفتید، ولی کسی شما را جریمه نکرد، چگونه به خودتان اجازه دادید دخترتان به این خاطر جریمه کنید؟! نمونه کوچک آن؛ شما در زمان انتخابات قول دادید زندان گوانتامانا را تعطیل کنید، ولی هرگز این کار را نکردید.

رییس جمهور پیشین «دبلیو بوش»  (که به بزرگترین دروغ گوی تاریخ آمریکا معروف است) پس از فاجعه یازده سپتامبر 2001، با گفتن دروغ بزرگی بر این مبنا که حکومت عراق مشغول غنی سازی اورانیوم برای ساختن بمب اتمی است، به آن کشور لشکر کشید، و عراق را با خاک یکسان کرد. بیش از یک میلیون نفر کشته شدند، علاوه بر آن سربازان شما چندین هزار نفر از مردم بی گناه ان کشور را شکنجه کردند. به افغانستان حمله کرده و ده ها هزار نفر را کشته، و در آخرین شاه کار ارتش تان، سربازان شما روی جسد افغانها ادرار کردند. و البته صدها و شاید هزاران هزار جنایت دیگر که ما آز آنها بی خبریم.

شما که خود را پرچمدار دمکراسی و حقوق بشر در دنیا می دانید، و خیلی از کشوها را به جرم رعایت نکردن حقوق بشر و نبود دمکراسی تحریم اقتصادی و نظامی می کنید، در خارج از آمریکا به هیچ وجه حقوق بشر را رعایت نمی کنید، و کمترین ارزشی  برای این انسان ها قایل نیستید.
آقای رییس جمهور حکومت آمریکا، بزرگترین دروغگو و جنایت کار پس از جنگ جهانی دوم است. نمی خواهم از جنایت هایی که در ویتنام و سایر کشورها کردید سخنی بگویم».

آقای » باراک اوباما» لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت: «راستش را بگویم، برای ما انسان ها به دو دسته تقسیم می شوند؛ آمریکایی و غیر آمریکایی. یا به قول حکومت شما خودی و غیر خودی. سیاستمداران ما برای حفظ منافع کشورمان می توانند هر دروغی بگویند، و در خارج از آمریکا به همین دلیل هر جنایتی بکنند، و در هیچ دادگاهی هم آنها را محاکمه نمی کنند. افکار عمومی هم به آن توجه نمی کند. ولی اگر یک سیاستمداری به همسرش دروغ بگوید، به او خیانت کند، فورا توجه افکار عمومی را به خود جلب می کند، و انتخاب دوباره اش، تقریبا غیر ممکن است. حتی اگر من ناخواسته دمب سگم را لگد کنم، و تصادفی شخصی از آن عکس بگیرد، اول اینکه این عکس را می تواند چند هزار دلار به رسانه ها بفروشد. دوم آنکه، افکار عمومی را برضد من تحریک کند، و به این بهانه سازمانهای حمایت از حیوانات مرا محکوم می کنند، در نتیجه امکان دوباره انتخاب شدن را از دست می دهم».
گفتم: «پس جان یک سگ آمریکایی بیشتر از جان یک غیر آمریکایی برای شما ارزش دارد»؟!
گفت: «من این حرف را نزدم»!!!

2 بهمن 1390 ــ 22 ژانویه 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 14, 2012

جهت اگاهی هموطنان!

جهت اگاهی هموطنان!
همکاری کشورهای غربی با وزارت اطلاعات ایران؟

یکی از افراد سرشناس اپوزیسون خارج از کشور در سال 1975 در آمریکا بواسیرش را عمل کرد. پس از ان به خارش کون مبتلا شد. به طوریکه همیشه مجبور بود کون مبارکش را بخاراند. این شخصیت مهم هر جا که مجبور بود برای جمعی ( ایرانی، یا خارجی) سخنرانی کند، دستی مصنوعی در آستین دست چپش کار می گذاشت و آن را روی میز قرار می داد، تا بتواند با دست اصلیش مرتب کون مبارک را بخاراند. ایشان سالها به متخصصین زیادی در کشورهای مختلف مراجعه، و همه دوای ضد کرم به او تجویز کرده بودند، ولی او هرگز بهبود نیافت، تا اینکه یکی از پزشکان معروف ایرانی مقیم آلمان با عکس برداری از کون او متوجه شد که جراحان آمریکا در معقد او چیزی مانند سیم کارت تلفن کار گذاشته اند که دولت ایران هر لحظه بتواند به وسیله ماهواره او را ردیابی کند. اینکه او کجاست و چه می کند، چه می گوید، حتی صحبت هایش در اتاق خواب با نامحرم، زور زدنش در استراحت گاه ( مستراح) را هم ضبط می کردند. با همین مدارک او را تهدید کرده که اگر دست از مبارزه با حکومت ایران برندارد، مدارک را افشا می کنند. ولی او هرگز دست از مبارزه بر نداشت، و خودش این راز را فاش کرد تا سبب رسوایی جمهوری اسلامی شود.

یکی دیگر از شخصیت های دیگر اپوزیسون پروستات خود را در لندن عمل کرده بود. این بار جراحان انگلیس همان بلایی که سر هموطن ما در آمریکا آورده بودند، بدترش را سر او در آوردند. به طوریکه علاوه بر جاسوسی، هر زمان که فلان اقا می بایستی راست می شد، به وسیله امواج سوتی که از ماهواره به بدن او می فرستادند، فلانش را می خواباندند، و هر زمان که می بایستی بخوابد، راستش می کردند. این شخصیت دچار دپرسیون شد، و می خواست خودش را بکشد که باز هم به وسیله همان جراح ایرانی مقیم آلمان نجات یافت.

یک ایرانی دیگر که در چین کمر درد گرفت، و پزشکان چینی او را با طب سوزنی معالجه کردند، در ضمن چند تا سوزن در باسن او کاشتند، تا جمهوری اسلامی بتواند تمام کارهای او را کنترل کند.

از این ها مهم تر، جمهوری اسلامی افراد سرشناسی را که پیش از این جزو همکاران نزدیکش بودند، و حالا خیر سرشان مخالف او شده اند، مانند آقایان: «سروش»، «گنجی»، «کدیور»، «مهاجرانی»، «عبدالعلی بازرگان»، (و ده ها نفر دیگر) را پس از نصب یک گیرنده کوچک به صورت پروتز در زانو، یا در لگن خاصره و کاشتن دندان مصنوعی در دهانشان به عنوان «روشنفکر دینی» به خارج فرستاده تا به اصطلاح رهبری اپوزیسیون در خارج کشور را به عهده بگیرند. درحقیقت نگذارند که اپوزیسیون شکل بگیرد. بدین وسیله جمهوری اسلامی می تواند کل اپوزیسون را کنترل کند. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 8, 2012

آمریکا هیچ گهی نمی تواند بخورد!؟

آمریکا هیچ گهی نمی تواند بخورد!؟

با تحریم بانک مرکزی جمهوری اسلامی توسط باراک اوباما، قیمت دلار آمریکا به بیش از۱۶60 تومان افزایش یافت.

 صرافان ایران با تحریم آمریکا هر گهی که دلشان بخواهد می توانند بخورند. در صورتیکه آمریکا احتیاجی به گه خوردن ندارد، تنها با امضای اوباما، بهای هر دلار به 1660 تومان رسید، و بیشتر از این هم خواهد شد. اگر دلار به 10000 تومان هم برسد، نه تنها در آمریکا بلکه در تمام کشورهای غربی آب از آب تکان نخواهد خورد. در صورتیکه دلالان، عمده فروشان و بازاریان (احتکار کنندگان) هر گهی دلشان بخواهد خواهند خورد، و قیمت اجناس را در کمتر از یک روز، سی تا چهل درصد بالا خواهند برد. و در برابر آنها، دولت هم هیچ گهی نمی تواند بخورد، چون شریک دزد است، نه رفیق قافله. تنها مردمند که با فقر و بدبختی بیشتری روبرو می شوند، و اگر کسی به بالا رفتن هزینه زندگی اعتراض کند، پاسخش از طرف حکومت، اتهام جاسوسی برای آمریکا و اسراییل، منافق ، و یا توهین به مقامات معظم و در پی آن زندان و شکنجه و اعدام است.

18دی 1390 ــ 8 ژانویه 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2012

زجر کشیدن؟

زجر کشیدن؟

زمانی که به واژه «زجر» می اندیشی، اغلب با زندانٍ، بازجو و شکنجه همراه است.
در صورتیکه می توانی به ظاهر آزاد بگردی، ولی زجر بکشی.
زجر اینکه گفتند: «نان را سر سفره تان می آوریم، نفت را درب خانه»! نان خاک آره شد، به قیمت خون پدرشان، نفت هم نایاب.
یا، رهبر و رییس جمهور هزارن قول دروغ که خودشان هم باور ندارند، بدهند و تنها ما را ابله حساب کنند. و جرات نکنی بگویی:»مرتیکه! خر خودتی».

یا، تمام ملت ها به دنبال دلیلی هستند، تا بزنند، برقصند و شادی کنند، ما سراسر سال باید عزادار باشیم.
یا، عده ای مزدور و چاپلوس، «رهبر» را به مقام «امامی» می رسانند، او را مقدس می خوانند، و حتی کار را به جایی می رسانند که می گویند: «او موقع تولد به جای گریه کردن یا علی گفت»!
یا، از ترس بقال سر کوچه مجبور باشی، از طرف نسیه خرها به خانه بروی ( به قول «عباس معروفی»، پیاده روی آن طرف خیابانی که بقالی است) در حالیکه میلیارد میلیارد دزدی و اختلاس می شود، و کسی هم پاسخ گو نیست.
یا، به هر طرف می نگری، عده ای متظاهر دروغ گوی ریا کار می بینی.
یا، هزارن معتاد و بی خانمان می بینی، در حالیکه تعدادی در کاخ های هارون الرشیدی زندگی می کنند.
یا، مجبور باشی ساعتها منتظر اتوبوس باشی، ماشین های آخرین سیستم لوکس که در غرب هم کم پیدا می شود، از جلوی چشمانت بگذرد.
یا، از ترس صاحبخانه صبح زود فلنگ را ببندی، شب دیر به خانه بیایی.
یا، سال به سال قدرت خرید یک دست لباس برای زن و بچه ات را نداشته باشی.
یا، مجبور باشی درد و بیماری را تحمل کنی، برای اینکه هزینه بیمارستان و دکتر و دوا را نداری.
یا، می بینی کاردانی شرط داشتن مقام نیست، بلکه چاپلوسی و خودی بودن شرط است.
یا، هر کس و ناکسی به خودش اجازه می دهد در خصوصی ترین کارهای تو دخالت کند
یا، از اینکه به هیچ دادگاهی نمی توانی شکایت کنی، چون می دانی قاضی شریک دزد است.

و ده ها دلیل دیگر برای زجر کشیدن. و اینکه جرات فریاد کشیدن را نداری احساس حقارت کنی.

و یا در آخر، زجر اینکه با تمام دلبستگی ات به خاک وطن، کوشش می کنی تا دار و ندارت را بفروشی و به هر قیمتی که شده، غمگین، آنجایی که به دنیا آمدی و به آن عشق ورزیدی ترک کنی، و با صدها مشکلات، بدبختی و آینده ای نامعلوم به غرب پناهنده شوی.

11 دی 1390 ــ 1 ژانویه 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2011

چوب تو!؟

چوب تو!؟

اغلب ایمیلهایی می آید که شما یک ملیون برنده شده اید، یا نام شما در قرعه کشی در آمده و یک کامپیوتر، تلفن دستی و غیره برنده شده اید. من خواستم به زبانهای مختلف پاسخ بدهم
«چوب تو کون درغگو، خرخودتی» بدین جهت به ترجمه گوگل مراجعه کردم. نتیجه زیر به دست آمد!

به فرانسه ــ Bois menteur Vous Kun, âne Voir le message
انگلیسی ــ Wood You liar Kun, donkey View Post
اسپانیایی ــ Madera mentiroso Kun, burro Ver Mensaje
ایتالیایی ــ Legno Bugiardo Kun, asino Visualizza messaggio
روسی ــ Дерево Вы лжец Кун, осел Посмотреть сообщение
ترکی ــ Ahşap Sen yalancı Kun, eşek Mesajı
عربی ــ أنت كاذب كون الخشب، حمار عرض مشاركة
عبری ــ אתה שקרן ווד קון, הודעה צפה חמור
ویتنامی ــ Gỗ Bạn Kun kẻ nói dối, lừa Xem bài viết
چینی ــ 伍德您骗子坤,驴查看文章
کره ای ــ 나무 거짓말쟁이 Kun, 당나귀보기 포스트
آفربقایی ــ Hout Jy leuenaar Kun, donkie View Post
اردو ــ لکڑی تم جھوٹے Kun، گدھے دیکھیں
یونانی ــ Ξύλο Ψεύτη Kun, γάιδαρο Εμφάνιση μηνυμάτων
سوئدی ــ Trä Du lögnare Kun, åsna Visa inlägg
ژاپنی ــ 木材に嘘つきくん、ロバの表示投稿
آلمانی ــ Holz Kun Drgh Sie sprechen, Esel Beitrag anzeigen

اگر با دقت توجه کنید، خواهید دید که کون ( این میراث فرهنگی) در اکثر زبانها همان کون است، که از زبان پارسی به این زبان ها زاه یافته است. بدین جهت ما می توانیم از سازمان ملل تقاضای بازگشت این میراث را بکنیم، و در عوض چیز دیگری به علاوه تمام آخوندها به آنها بدهیم. خواهش می کنم اگر به ترجمه بقیه زبانها علاقه مندید، خوتان به ترجمه گوگل مراجعه کنید
چون هیچ کدام از این ترجمه ها به نطرم درست نیامد، بنا بر این به پارسی نوشتم: «چوب تو کون درغگو، خر خودتی»! تا خودشان همانگونه که می خواهند ترجمه کنند.

1 دی 1390 ــ 22  دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اوریز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 25, 2011

خیال او!

خیال او!

خانه را آب جارو کرد،
گرم کرد،
تشک را پهن کرد،
بالشی از پر قو گذاشت،
لحاف را آماده کرد،
تا او خوش بخوابد،
تا خودش هم کنار او،
لحظه ای چشم بر هم نهد،
با خیال او.

نان پخت
پنبر و چای آماده کرد،
او را با نوازش بیدار کرد.
تا او شاد، بنوشد و بخورد،
خودش هم جرعه ای و لقمه ای،
در کنار او.

که بود او؟
خیال، خیال،
خیال اوً!

4 دی 1390 ــ 25 دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2011

نمی دانم!

نمی دانم!

هستی، پرسشی است با یک پاسخ،
نمی دانم!

می گویند؛ تنها خدا می داند!
از خدا پرسیدم،
او هم گفت؛
نمی دانم، نمی دانم !

28 آذر 1390 ــ 19 دسامبر 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 20, 2011

همسر شاعر!

همسر شاعر!

الهه رو بعد از مدت زیادی سال دیدم. پس از سلام و احوالپرسی حال شوهرش و بچه هاش رو پرسیدم، گفت: «بچه ها خوبن، و تقریبا دو سال پیش شوهرم رو از خونه بیرون کردم. آره! یه روز که رفته بود بیرون، قفل در خونه رو عوض کردم و هرچی گند و گه داشت چپوندم تو دو ــ سه تا چمدون و گذاشتم دم در و دیگه هم تو خونه راش ندادم. هرچی هم التماس کرد، گفتم این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست، هر قبرستونی که می خوای بری برو، ولی تو این خونه نیا. من بدبخت بایستی صبح تا شب کار می کردم، آقا راست ــ راست راه می رفت شعر می گفت، تو خونه هم دست به سیاه و سفید نمی زد. من خسته  از سرکار می اومدم، تازه اونوقت بایستی کار خونه می کردم، هرکاری هم به بچه هام می گفتم بکنین، می گفتن؛ چرا بابامون که بیکاره نکنه، ما درس و مشق داریم. آقا صبح تا شب می شست شعر می گفت، چهار تا بی کار و بی عارتر از خودش رو دورش جمع کرده بود و خیر سرش شب شعر می ذاشت. آقای اردوخانی تو سر سگ بزنی شاعر پیدا می شه. اصلا یه مشت به اسم شاعر اومدن اینجا پناهنده شدن، حالا یه مزخرفاتی رو سر هم می کنن و خیال می کنن واقعا شاعرن. بهش می گفتم تو که تو خونه بودی، چرا ظرفها رو نشستی؟ قیافه می گرفت ومی گفت؛ وقت نکردم».

ادامه داد: «یه دفعه با عز و التماس گذاشتمش توی یک فروشگاه ایرانی کار کنه، هرکی اومد دوتا قوطی خیار شور بخره و یک کیسه برنج، باهاش انقدر پر حرفی کرد و شعر براش خوند که یواش ــ یواش مشتری ها حوصله شون از مزخرفات آقا سر رفت و دیگه نمی اومدن. صاحب کارش هم که دید اینطوره، بیرونش کرد. حالا بچه هام ( یه دختر 18 ساله، یه پسر 16 ساله) تو کار خونه به من کمک می کنن. روزهای شنبه ــ یکشنبه توی یک نونوایی کار می کنن و پول جیبی خودشون رو هم در میارن. بعد از یکی ــ دو ماه که رفته بود، دیدم شب که میام خونه، بچه ها می شینن سر درس و مشق شون، من بر و بر تلویزیون تما شا می کنم. ( الهه منشی یک شرکت بزرگ است) رفتم کلاس حسابداری شبانه اسم نوشتم. صاحب کارم وقتی فهمید کلی تشویقم کرد. آقا بعد ازمدت کوتاهی ولگردی، یه شب خونه این، یه شب خونه اون، از این شهر رفت به شهر … توی یک رستوران ایرانی کار گیر آورده و پول خوبی هم می گیره، حالا فهمیده با شعر و شاعری تو کشور غریب شکم آدم سیر نمی شه. هر سه ــ چهار هفته یه دفعه هم میاد به بچه هاش سر می زنه و چیزی واسشون می خره، یا باهاشون می ره نهار می خوره و می گرده. حالا دیگه واسه خودش آدم شده. متاسفم که چرا زودتر این کار رو نکردم. از من به خانم ها نصیحت، همسر هر حمالی می خواین بشین، بشین، ولی زن شاعر نشین».

گفتم الهه جون قربون شکل ماهت، تند نرو خانم های شاعر هم دست کمی از آقایون شاعر ندارن. مدتی بود که روزی ده تا شعر ازچندتاشون با ایمیل می گرفتم، اونم چه شعر هایی! یکی شون بعد از مدتی که شعر برام می فرستاد به خونه اش در شهر … دعوتم کرد، به این مناسبت چند تا از خانم های شاعر دیگه رو خواست که بیان. هر کدم دوسه ـت بار شوهر کرده و شوهر رو فراری داده، و هفت ــ هشت بار عاشق مردانی از ملیت های و نژادهای کوناگون شده و معشوق را از زندگی بیزار کرده. و یکی از یکی پر مدعا تر. حالا چه آرایشی بیا و ببین، آدم حالش به هم می خورد، مخصوصا از بوی گند مخلوط چندین عطر. بعدش خیال می کردن که مدونا، جنیفر لوپز و شکیران هستن. بعد از خوردن دو لیوان شراب، با ناز و عشوه های خرکی که آدم از خنده می مرد، دفترچه شون رو در آوردن و شروع کردن به شعر خوندن، اونم شعرهای عاشقانه در باره بی وفایی معشوق هایشان با جرییات اروتیک. چشمت روز بد نبینه، یک مزخرفاتی سر هم کرده بودن که بیا و ببین. یادم رفت، هر کدومشون دست پختشون رو هم آورده بود. اون دیگه شاهکار بود. البته هر کدم از غذای اون یکی می خورد و تعریف می کرد. یکی از خانم ها عقیده من رو خواست. با خنده گفتم اون شعرهاتون بند تومبونی و یک مشت شعار بی معنی بود، قیافه هاتون رو هم مثل میمون درست کردین. غذاتون رو هم جلوی سگ می ذاشتین نمی خورد. واقعا که به این همه هنر در شما باید آفرین گفت. چشمت روز بد نبینه، هرچی از دهنشون در اومد به ما گفتن. فقط شانس آوردم که لنگ کفش و تو سری نخوردم. بلند شدم و د فرار. الهه گفت: «از قول من به آقایون بگو؛؛ با هر ننه قمری می خواین ازدواج کنین، بکنین، ولی همسر شاعر انتخاب نکنین».

28 آذر 1390 ــ 19 دسامبر 2011ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 14, 2011

زده خدایی!

زده خدایی

«جعفر کوتوله» از جوجه جاهل های خیابان ری، یک بستنی فروشی داشت بین سر چشمه و سه راه امین حضور. زمستان ها هم لبو می فروخت. با وجود قد کوتاهش ورزشکار و هیکلش عضله دار بود.
ایشون وقتی مست می شد، شروع می کرد به خالی بستن؛ «آره رستم نوچه جد بزرگوارم بود». ( بعضی ها جدشون می رسید به کورش، «جعفر کوتوله» یه خورده عقب تر می رفت، اشکالی نداشت) ادامه می داد: «جد بزرگم به رستم تمام فن و فوت ها را یاد داد، و رستم هم هیچوقت گردن کلفتی نمی کرد حق پیشکسوتیش رو ادا می کرد. یه روز جدم داشت تو کوچه می رفت، رستم با اسبش از پشت رسیدن، اسبه شیهه کشید، یعنی بزن کنار ما رد شیم. جدم روش رو برگردوند تو چش اسبه نگا کرد. اسبه از ترس دور خودش چرخید و خواست به جد بزرگ ما جفتک بزنه، که جدم لنگ اسب رو گرفت و می خواست بپیچونه که رستم پرید پایین و گفت: «حاج آقا معذرت می خوام، (توجه کنید، زمان رستم هم حاجی بود!) این اسب خر شما رو به جا نیورد، یه غلطی کرد، شما ببخشین، بخشش از بزرگونه. جدم لنگ اسب رو ول کرد. رستم هم دوتا چک زد تو گوش رخش و گفت: «دیگه از این گه ها نخوری ها».

خیلی داستان های دیگه از اجدادش تا برسه به جوونی بابای افنگیش که ته دکون نشسته بود، سیگار اشنو دود می کرد و چرت می زد. ولی یه وقتا هم در حال مستی واسه جاهل های گردن کلفت پرروگری می کرد. یه روز رفقا به جای عرق، مخلوط آب با فلوس بهش دادن که بدمزه بود، ولی مستی نمی اورد. «جعفر کوتوله» هم همچین که دو سه تا چتول از این آب خورد، باز شروع کرد به خالی بستن و عر و گوز راه انداختن. رفقا هم نامردی نکردن و گرفتن یه فص کتک سیر بهش زدن. بعد از اون «جعفر» ما وقتی دو تا بطری عرق هم می خورد و مست مست می شد، می شست یه گوشه، کز می کرد و می گفت: «نزنین، نزنین! من زده خدایی هستم.» هر چند کسی نزده بودش.

حالا حکایت ما برعکس شده. کسایی که گدایی می کردن و می گفتند: «بده در خدا، بد بختم، بیچاره ام، گرسنه ام»، یا پنج زار، یه تومن می گرفتن، اشک مردم رو در می آوردند، با عزت و احترام آوردیم، آقا بالا سر خودمان کردیم، حالا خدا را هم بنده نیستند، خون ملت را توی شیشه کردند، و برای مال و مقام(قدرت) به هیچ کس رحم نمی کنند.

می گویند؛ گربه ای اگر پر داشتی، نسل گنجشک از زمین برداشتی. یا خدا خر رو شناخت که شاخش نداد.
این ما بودیم که به گربه پر و بال دادیم و به خر شاخ.

17 آذر 1390 ــ 8 دسامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی