نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 27, 2012

نقش خیال تو!

نقش خیال تو!

یک خط راست نمی توانم بکشم،
قلمی به دستم می دهی،
می گویی نقشی بکش.
با سایه انگشتم،
نقش آفتاب بر پیشانی،
نقش کمند ماه بر ابرو،
نقش دریا بر دیده،
نقش آبشار بر مژگان،
نقش یاس بر چهره،
نقش گل بر لبت می کشم.

نقش شگفتی بر زنخدان
نقش گوشواره بر گوش،
نقش مروارید بر سینه،
و میان هر نقشی،
نقش بوسه ای،
بر وجودت می کشم!!

می گویی نقش «مرا» بکش،
نقش «تو» در خیال این چنین می کشم.

29 تیر 1390 ــ 20 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2012

رنگ نمی زنید؟

 رنگ نمی زنید؟

رنگ می زنم،
رنگی بر رنگ دیگر می زنم.

رنگ شادی بر غم،
رنگ خنده بر اشک،
رنگ دروغ  بر راستی،
رنگ دوستی بر انزجار می زنم.

به خودم رنگ تظاهر،
رنگ دو رویی بر صداقت،
رنگ دانایی برنادانی می زنم.
هر کسی را یک جور رنگ می زنم.

واژه ها را با بیهوده گویی،
زمان را با مرگ،
رنگ نیکی بر پلیدی می زنم.

رنگ نمی زنید؟

16 تیر 1390 ــ 7 ژوئن 2011

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 22, 2012

واژه فرهنگ

واژه فرهنگ

تمام روانم سوزن خورده و سوراخ ــ سوراخ است. جای سالمی در آن نمانده. از روز تولدم  مرتب به من فرهنگ تزریق کرده اند. فرهنگ خوردن و نوشیدن، فرهنگ ریدن و شاشیدن و گوزیدن، فرهنگ پس و پیش، فرهنگ واجب، مستحب و حرام. فرهنگ گریه و زاری و التماس، فرهنگ بر سر کوبیدن، فرهنگ چاپلوسی و ضعیف کشی. فرهنگ حسادت و تنفر… فرهنگی کهنه و پوسیده در ستیز با فرهنگ دانش.

به  او بگویید: دزد! جانی و آدمکش! خائن و وطن فروش! محتکر! اینها را تهمت نمی داند. می گوید: زرنگم. اما هرگز نگویید، بی فرهنگ است!!
آنقدر به من فرهنگ تزریق شده که از هرچه فرهنگ است بیزارم، و به واژه «فرهنگ» حساسیت دارم.

6 فروردین 1391 ــ 25 مارس 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2012

دلم تنها بهانه می گیرد!

 دلم تنها بهانه می گیرد!

دلم بهانه می گیرد،
بی خودی نق می زند،
ناخواسته می خواهد،
هوای کسی دارد که نیست،
نبود و نخواهد بود.

تشنه ام، اما آب خنک نمی خواهم،
گرسنه ام، دلم خوراک نمی خواهد،
خسته ام، اما ز خواب بیزار،
ره گم کرده ام، نه به دنبال راه.

سخنی برای گفتن ندارم،
سخنی از بهر شنیدن ندارم.
سر گردانم، سر به هر طرف می گردانم.
دلم به هیچ شاد نمی شود،
ز هیچ غمگین نی ام.

دلم تنها بهانه می گیرد.

27 اسفند 1390 ــ 17 مارس 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2012

خدا !

خدا !

پاییز و هوا سرد بود، در و پنجره ها بسته. آفتابی کم رنگ از گوشه پنجره ای که تا کف اتاق می آمد، به روی فرش و دیوار افتاده بود… مادرم رو به مکه پشت به پنجره نماز می خواند.از انچه می گفت چیزی نمی فهمیدم، جز واژه» الله، الله»…
پس از اینکه نمازش تمام شد، چهار زانو نشست و دست به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا به حق پنج تن، به حق چهارده معصوم، مردگان ما را بیامرز. این تنها فرزند ما را از ما نگیر، از چشم بد دورش کن. خدایا ابروی ما را پیش دوست و دشمن نبر، تن ما را سالم نگهدار، خدایا، خدایا…؛
به خودم گفتم خدا از دیوار بیرون نمی آید، بلند شدم در و پنجره ها را باز کردم. مادرم گفت: «ننه در و پنجره را ببند هوا سرد است»! گفتم: «خدا که از درون دیوار نمی آید، از در و پنجره می آید». گفت: «خدا احتیاج به آمدن ندارد، همه جا هست».
به اطراف حتی به سقف و کف اتاق نگاه کردم، تنها مادرم را دیدم با مقداری لوازم خانگی. گفتم خدا را نمی بینم! گفت؛ «باید در دلت ببینی، خدا در دل ماست»!!

سالهای سال از آن زمان گذشته، همه جا به دنبال خدا گشتم، او را ندیدم، تنها گرگ هایی که به نام خدا می دریدند، و مردمانی که در سراب به دنبال خدا می دویدند.

24 اردیبهشت 1391 ــ 13 مه 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 9, 2012

شب خوش درخیم!

شب خوش درخیم!

وجدان مانند کسی نیست که با یک تیر خلاص بکشی، یا مانند حیوانی که سرش را لحظه ای با کاردی تیز ببری! اول به کسی با چند ناسزا، سیلی می زنی، بعد مشت، مدتی می گذرد… پس از آن به مشت و لگد زدن عادت می کنی، انوقت شلاق می زنی و شکنجه می دهی. در این زمان ننگی از تیر خلاص زدن هم نداری. با وجود خستگی از کارت، بی وجدان و راضی به خانه می روی. سر به زیری و به همسایه ها سلام می کنی، با پدر و مادر و همسرت مهربانی، فرزندت را در آغوش می گیری، گربه ات را نوازش می کنی، با قناری ات حرف می زنی، گل های باغچه ات را آب می دهی.
شب خوب می خوابی. خواب خوش می بینی. شب خوش دژخیم، شب خوش!

15 اردیبهشت،1391 ــ 4 مه 2012ــ بلژیک ــ اورایزه ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 4, 2012

یک بام و دو هوا، ارثیه پدری!

یک بام و دو هوا

در مجلسی جوانی خوش صدا آواز خواند، همه دست زدند و او را تشویق کردند. جوان فروتنانه گفت: «ای بابا من خواننده نیستم، ته صدایی دارم.» مدتی گذشت، من از ته، صدایی کردم! چندی اخم کردند و قیافه گرفتند و مرا چنان نگاه کردند که گویی بزرگترین خطا را کرده ام. چندی دیگر با گرفتن گاز بر لبانشان جلوی خنده خود را گرفتند. گفتم: «شما دوستان بی معرفتی هستید، ایشان را به خاطر ته صدایش مورد تشویق قرار دادید، و مرا به خاطر صدایی از ته، مورد غضب! واقعا یک بام دو هواست».

ارثیه پدری!

در مستراح عمومی ایستاده مشغول شاشیدن بودم، مرد مستی آمد کنارم، نگاهی به من کرد و شروع کرد به شاشیدن. گفت: «ببخشید مال خودتونه»؟ گفتم؛ «با اجازه شما، این تنها چیزی است که از پدرم به من ارث رسید»!. مرد در حالیکه از مستی تلو ــ تلو می خورد گفت: «خوش به حالت، از پدرم به من یک سر کچل ارث رسیده و به زنم از مادرش یک کون کنده»!

15 اردیبهشت،1391 ــ 4 مه 2012ــ بلژیک ــ اورایزه ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 1, 2012

سر در گریبان پشیمانید

سر در گریبان پشیمانید

خواب دیدم نقشی را در نمایشی اجرا می کنم که خود نمایشنامه ان را نوشته و کارگردانی می کنم. نقش خود را بازی می کنم.
در کوچه و خیابان بین مردم می گردم، از پیر و جوان، از زن و مرد هرچه می پرسم، پاسخی می دهند! در نگاهشان می خوانم: «این چه پرسش های ابلهانه ای است؟ همه می دانند»!

از دیوانه ای می پرسم، می گوید که نمی داند. پرسشم را تکرار می کنم، فریادش به آسمان هفتم می رسد، می گوید: «نمیدانم!! ماهی دریا، پرنده آسمان، خزنده و درنده بر زمین، گیاهان و فرشتگان هم نمی دانند.  لحظه ای سکوت  می کند، سپس می گوید: «او هم نمی داند»!

تماشاچیان ناسزا گویان و خشمگین تماشاخانه را ترک می کنند. همچنان به بازی در نقش خود ادامه می دهم. چه کنم، نقش دیگر نمی دانم؟!

ای تماشاچیان ارجمند!
صندلی ها را نشکنید! در و دیوارها را خراب نکنید! بدون شک فردا هنرپیشگانی می آیند، نقش دلخواه تان را خوب  بازی می کنند. برایشان کف می زنید، ( مانند گذشته) و فریاد تحسین تان سالن را می لرزاند. پس از انکه چند بار پرده بالا و پایین رفت، اشک ریزان و سر در گریبان، پشیمانید.

2 اردیبهشت 1391 ــ 21 اوریل 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 28, 2012

دنیای عاقلان

دنیای عاقلان

ملال آور است دنیای عاقلان،
دوستی ها، بده و بستان ها،
همه از روی حسا ب.

حساب نوازش با بند انگشت،
بوسه با دانه،
عشق با کیلو،
خنده و گریه با ساعت…

رنج می برند دیوانگان،
در دنیای این عاقلان…

9 اردیبشت 1391 ــ 28 آوریل 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 20, 2012

خربزه شیرین

خربزه شیرین

خیلی از مردا واسه زنشون یک اسم  دیگه گذاشتن و به اون اسم صداش می کنن. فرشته من، گل من، عشق من، نبات من، عسل، پروانه من، شیکر، جیگر، و…!
ولی این حسین آقای ما همسرش رو خربزه من، یا خربزه خانم صدا می کنه. بعد از بیست پنج سال رفاقت من با این خونواده راستش رو بخواین نفهمیدم اسم این خانم چیه، واسه این خاطر هم صداش می کردم: «خربزه خانم»! تا اینکه چند روز پیش به حسین آقا گفتم: «من و تو سالهاست رفیقیم، یه سوال ازت دارم، رو راست جواب بده، یا بگو به تو چه، چرا زنت رو خربزه صدا می کنی؟ این همه اسم خوشگل تو این دنیا هست، تو این یکی رو پیدا کردی»؟ خندید و گفت: «وقتی با هم آشنا شدیم، بعد از رفت و اومد، بگو و مگو، وقتی حرف ازدواج شد، گفتم خانم نوکرتم، جیرجیرکتم، خاک پاتم، ولی ما خربزه رو به شرط چاقو می خوریم! خوردیم و شیرین بود، اونم چه شیرینی، عسل پیشش لنگ می انداخت، باغت آباد شه انگوری. حالام که دو تا بچه بزرگ داریم و به زودی نوه دار می شیم، هنوز هم شیرینه».

8 فروردین 1391 ــ 27 مارس 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی