نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2012

ملی مشتی، بچه پر رو!

ملی مشتی، بچه پر رو!

واژه ملی در چند مورد به کار گرفته می شود.  مانند: سرود ملی، صنایع ملی، آثار ملیٍ، بانک ملی، حماسه ملی، معادن ملی …!  وآخرینش هم ملی مذهبی بود. پس از آن چشم ما خارج نشینان روشن شد که یک شاعر «ملی مشتی»(ملی مشهدی)، به نام «نعمت میرزازاده» یا «نعمت آزرم» (متولد ۱ اسفند ۱۳۱۷، مشهد) هم داریم.

در چند مورد مردم به شاعرانی که دوست داشتند، و شعرشان بر سر زبان ها بود، لقب «ملی» داده اند، مانند «فردوسی». ولی هیچ شاعری خودش به خودش لقب «ملی» را نداده. ولی حالا این آقای «نعمت آزارم» خودش را «شاعر ملی» می داند. در صورتی که در خارج از کشور چندان شناخته شده نیست و در ایران هم کسی او را نمی شناسد.

در اعلامیه جبهه ملی به مناسبت 130 امین سال زاد روز مصدق  آمده؛

«جشن ۱۳۰امین زادروز دکتر «محمد مصدق» در پاریس یرگزار می شود

سازمان های جبهه ملی ایران در خارج از کشور به مناسبت ۱۳۰ امین زادروز دکتر «محمد مصدق» مراسمی را در شهر پاریس در روز شنبه ۲۳ ژوئن برگزار می کند. در این مراسم علاوه بر میهمانان خارجی، شخصیت ها و فعالان سیاسی مانند (بترتیب حروف الفبا) … سخن می رانند. بخش هنری با سخن و شعر     «شاعر ملی نعمت آزرم» آغاز میشود

بدون شک چون برگزار کنندگان این برنامه با سابقه این شاعر «ملی مشتی» (مشهدی) آشنا نبودند، از او خواسته اند چند کلمه مورد خودش بنویسد. ایشان نوشته اند؛» نعمت آزرم شاعر ملی». و برگزار کنندگان این برنامه بدون توجه، همانگونه که خود وی نوشته بود، در برنامه خود منتشر کردند.

پس از «ملی مذهبی» چشم مان به «ملی مشتی» روشن! چون به واژه «ملی» خیلی علاقه مندیم، می توانیم به زودی؛
حاجی، دکتر و مهندس ملی… ،
قمی، اردبیلی، اصفهانی ملی …،
کله پزی و سیرابی، لبو فروش ملی …،
همینطور که جلو برویم؛ بادمجان، خیار شور،هویج، تره، جعفری، هندوانه، خربزه، طالبی و گرمک ملی …،

قرمه سبزی، کشک بادمجان، خورشت قیمه، بورانی ملی و …، را در یونسکو همراه با «واجبی» و نام شاعر «ملی مشتی» مان  به عنوان میراث فرهنگ جهانی به ثبت برسانیم.
بچه پر رو…!

من با آفای «نعمت میر زاده» (م، آزرم)  هیچگونه دشمنی و پدر کشتگی ندارم، ولی یک وقت ها روی خیلی ها را، حتی دوستان و آشنایان را باید کم کرد.

2 تیر 1390 ــ 22 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2012

یک ماچ بده!

یک ماچ بده!

بیژن خان و فرزانه خانم(پنجاه ــ پنجاه و پنج سال) از آدم های عشقی روزگار بودند. یک شب با این زن و شوهر رفتیم چلو کبابی. (من کم  و بیش شانزده ــ هفده  سال داشتم) بعد از اینکه شمام مان را خوردیم، بیژن خان از جایش تکان نمی خورد. فرزانه خانم با شوخی خنده به او گفت، چلو کبابت رو خوردی، دوغت هم خوردی، چایی هم خوردی، دیگه چی میخوای، بلند  شو بریم دیگه. بیژن خان سرش را کج کرد و با لبخندی شیطانی گفت: یه ماچ بده، هر کاری بگی می کنم. فرزانه خانم هم یک ماچ هول هولکی از لپ همسرش کرد. یک خانواده ده ـ دوازده نفری نزدیک میز ما نشسته بودند، یکی از خانم ها که کوشش می کرد جلوی خنده اش را بگیرد، رو کرد به فرزانه خانم گفت: خوش به حالت خواهر، شوهرت با یه ماچ هر کاری حاضر برات بکنه، «من  بیچاره هر چی بدم،» «هر چقدر بدم» شوهرم هیچ کاری واسم نمی کنه.

31 خرداد ــ 1391 ــ 20 زوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 14, 2012

مرد ستیزی!

مرد ستیزی!

باور کنید بعضی از مردان سیاسی ما سیر تحولی را در این دوران  30  ــ 40سال گذشته، به ویژه پس از انقلاب اسلامی به خوبی پشت سر گذاشته اند.
1 ــ پیش از انقلاب کمونیست،
2ــ سپس مسلمان دو آتشه،
3 ــ مجاهد(مسلمان  و کمونیست)
4 ــ پس از فرار به یکی از کشوهای اروپایی»دمکرات»
5 ــ سلطنت طلب
6 ــ جمهوری خواه
7 ــ سکولاریست
8ــ آخرین مرحله سر پیری،» دکتر مبارزه با زن ستیزی از دانشگاه خروارد».
تنور مبارزه با زن ستیزی  این آقایان چند سالیست که گرم است، و مرتب اینجا و آنجا در این باره سخن پراکنی می کنند.

ولی هیچ کس از خشونت و ستمی که زنان بر مردان به انواع مختلف روا می دارند، سخنی نمی گوید.
حکومت جمهوری اسلامی زن ستیز نیست، یلکه مرد ستیز است. با جدا کردن استخر زنان از مردان، جداسازی ساحل دریا، و حجاب اجباری از همان ابتدای کودکی، مردان را از دیدن زیبایی های طبیعی محروم کرده، و ستم بزرگی در حق مردان رواداشته. این شعار «یا روسری، یا توسری» در حقیقت این توسری ای است که ما مردان می خوریم.
من (مانند هزاران مرد دیگر) از همان زمان کودکی همیشه مورد آزار زنان قرار گرفته ام. به یاد دارم تا قبل از شش ــ هفت سالگی با مادرم به حمام زنانه می رفتم. در آن سن و سال که من تازه از دیدن زیبا رویان خوش اندام لذت می بردم، صدای چند زن مسن در آمد که؛ «این نره خر هیز اگر زن داشت، بچه اش قد من بود»! پس از آن مرا به حمام زنانه راه نمی دادند و می بایستی با پدرم به حمام مردانه می رفتم. دیدن قیافه نکره مردان یکی از دردناک خاطرات من است

هر سال چند بار سفره های مختلف مثل سفره حضرت ابوالفضل، حضرت رقیه، حضرت فاطمه، حضرت زینب… با شوخی خنده به راه بود. ولی باز هم به دلیل اینکه مرد هستم در این مجالس راهم نمی دادند. از همه بدتر خانم ها چنان از خوراکی هایی که سر این سفره ها بود، تعریف می کردند که هنوز پس از گذشتن بیش از 60 سال با به یاد آوردش دهنم آب می افتد.(خورشت قیمه،قورمه سبزی ، فسنجان، کوکو سبزی، میوه، شربت سکنجبین، اجیل مشکل گشای، در آخر نان و پنیر سبزی، به خاطر اینکه هوو سر خانم ها نیاید) البته گاهی
مادرم از این خوردنی ها با خودش می اورد. و نمی دانم چرا خورشت قیمه این سفره ها، به ویژه خورشت قیمه روز عاشورا، خوشمزه ترین خورشت دنیا بود.
بدون اغراق می توانم بگویم در تمام عمرم مورد ستم خانم ها بودم.

آخرین بارکه مورد ستم قرار گرفتم، روز چهارشنبه 3 مه که در بیمارستان گاستهاس برگ لوون، به جای اینکه به بخش فیزیوتراپی مراجعه کنم، اشتباهی به بخش دیگری رفتم. پس از سلام و نشان دادن کارت بیمه ام، به خانم منشی جوان و خوشگل گفتم؛ «خواهش می کنم به من یک وقت ملاقات برای معاینه بدهید». خانم در حالیکه می خندید ( مرا مسخره می کرد) گفت: «من نمی توانم به شما وقت برای معاینه بدهم، اینجا بخش ژینوکولوژی است»! گفتم؛ «این چه تبعیضی است که شما می گذارید، اگر من زن بودم فورا برای من وقت ملاقات می گذاشتید، ولی حالا چون مردم، مرا دست به سر می کنید.اگر این مرد ستیزی نیست، پس چیست «؟

8 خرداد 1391 ــ 28 مه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 6, 2012

پاسخ جمهوری اسلامی به تحریم دولت های غربی

پاسخ جمهوری اسلامی به تحریم دولت های غربی

همانطور که می دانید سالهاست صادر کردن  دستگاه هایی که ممکن بود استفاده دو جانبه داشته باشد، و حکومت ایران بتواند از آن برای ساختن بمب اتمی استفاده کند، از طرف دولت های غربی تحریم شده بود.
در یکی دوسال کنونی تحریم ها همه جانبه شد، علاوه بر تحریم شرکت های بزرگ و کوچک ، بانک های ایران هم مورد تحریم غرب قرار گرفت.
حکوکت ایران بیکار ننشست، کشوهای غربی را تحریم کرد. و دیگر هیچ شرکتی حق صادر کردن موادی که استفاده دو جانبه دارند به غرب، به ویژه امریکا، فرانسه و انگلستان ندارد.

1 ــ واجبی! می تواند برای از بین بردن موهای زاید استفاده می شود، و هم برای کسانی که می خوهند خود کشی کنند

2 ــ آفتابه! استفاده اصلی آن شستن دست و روی و کان، و وضو گرفتن است، ولی می توان از آن برای شکنجه دادن هم استفاده کرد. در ضمن با وجود آفتابه، افتابه دزد هم پیدا می شود.

3 ــ گوشتکوب! که اصولا برای کوبیدن گوشت، نخود و سیب زمینی… آبگوشت است، ولی امکان استفاده از آن به عنوان چماق هم وجود داد.

4 سیخ کباب! می توان از آن برای درست کردن کباب استفاده کرد، و به جای قداره بر ضد تظاه کنندگان.

البته برای کسانی که به ایران رفت و امد می کنند، برای هم خانواده خرید، یک بسته واجبی، یک آفتابه ،یک گوشتکوب و شش عدد سیخ کباب، برای استفاده خصوصی ازاد است.  ولی با دادن چند دلار به ماموران جان بر کف می شود هر نفر را یک خانوده حساب کرد. در حقیقت یک خانواده هشت نفری( زن و شوهر و دو بچه، مادر زن و پدر زن، مادر شوهر پدر شوهر) می تواند مقداری زیادی از این اجناس قاچاقی وارد بازار غرب کنند. و با فروش این اجناس خرج سفر خود را در آورند. به این علت است که تمام این اجناس به علاوه صدها نوع محصولات دیگر( از پر مرغ تا پشم ادمیزاد) در فروشگاه های ایرانی در اروپا به اندازه کافی یافت می شود.

7 خرداد 1391 ــ 27 مه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 30, 2012

به سوی سرنوشت؟

به سوی سرنوشت؟

در بروکسل سوارقطار شدم تا به اوستاند( شهری در کنار دریا) به دیدن دوستی بروم. هنور چند دقیقه از نشستنم در قطار نگذشته بود، که مردی با دو من ریش و پشم هیکلی گنده( نره غولی) امد کنارم نشست، در حالیکه روزنانه ای در دستش بود نگاه می کرد و مرتب غر می زد. و گاهی هم به من نگاه می کرد و می خواست بداند من در باره تیتر روزنامه چه فکری می کنم. دوتا ردیف انورتر مردی کم و بیش هم سن من تنها نشسته بود که خانم جوان زیبایی آمد کنارش نشست. در دل گفتم: «همه رو مار می گزه، مار و خرچسونه، اونم چه خرچسونه نره خر»! و برای اینکه از شر نگاه پرسش انگیز او راحت شوم، خودم را زدم به خواب، و خوابم برد. نمی دانم چه مدت گذشت که احساس کردم قطار ایستاد، گوشه چشم راستم را باز کردم تا ببینم، بغل دستی ام هنوز هست، یا رفته؟ با شگفتی فراوان متوجه شدم که دیگر او نیست، و جایش یک خانم بسیار زیبا نشسته. ناگهان چشم هایم را باز کردم و راست نشستم، و با لبخندی به خانم سلام کردم، او هم با لبخندی پاسخ مرا داد، و ازکیفش یک قوطی ادامس در آورد به من تعارف کرد. منکه از دامس جویدن بیزار بودم و هستم و خواهم بود یکی برداشتم، و در دل گفتم:
اگر خنضر خوری از دست خوش روی، به از شیرینی از دست ترشروی. (ترجمه برای خانم)

قطار به حرکت در آمد، نخست تلک، تلک، تلک. خانم هم در حالیکه می خندید و کمی هم از خجالت سرخ شده بود، شروع کرد به گوزیدن پت، پت، پت. قطار سرعت گرفت، تک، تک، تک. خانم هم پت پتش سریع شد. من شروع کردم به غش، غش خندیدن، و در دل گفتم: «خدایا مار رو هم که نصیب ما می کنی گوزو در می آید».
خانم پوزش خواست و گفت: «من به صدای ضربه حساسیت دارم، و به محض اینکه به گوشم بخورد شروع می کنم به گوزیدن، دست خودم نیست، هرچه هم دوا و درمان کرده ام نتیجه نداشته! به عنوان مثال وقتی در به هم می خود، یا در کافه ام و کسی با قاشق به بشقابش می زند. صدای کفش عابران، به ویژه کفش پاشنه بلند بانوان در خیابان به گوشم می خورد، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم». (در ضمن پت پت سریع ادامه داشت.)
من جریان مردی که پیش از او آنجا نشسته بود، و همه را مار می گزه، ما رو خرچسونه، و خوشحالی ام از اینکه مرد رفته و او امده، ولی متاسفانه مار گوزو از آب در آمده را با زحمت برای خانم ترجمه کردم. خانم خندید و گفت: «واقعا متاسفم، باور نمی کنید در خانه ام فقط یک در وجود دارد که انهم لایش ابر گذاشته ام، و به جای در اتاق پرده است. شوهر سابقم که ابتدا عاشق من بود، پس از چهارسال دیگر نتوانست تحمل کند و تقاضای طلاق کرد. قاضی هرچه اصرار کرد که علتش را بگوید، شوهرم  خجالت می کشید ونمی گفت، یکباره قاضی عصبانی شد، و چند بار با چکش روی میز زد، که من شروع کردم به گوزیدن. قاضی بدون اینکه حرفی بزند، تقاضای طلاق همسرم را پذیرفت». گفتم شاعر ما می گوید: «روزی که گل خوبرویان بسرشتند، سنگی در آن بود، همان شد دلشان را. در باره شما باید گفت، بادی در آن بود، همان شد دلشان را! شاعر دیگری (خودم) گفت که نتوان گوز دید جز به چشم بصیرت، نتوان گوز رنگ کرد، جز به رنگ خیال».
زمانیکه از قطار پیاده شدیم مرا به یک فنجان قهوه دعوت کرد. پس از آن او در حالیکه با صدای نلق تلق کفش عابران می گوزید به سوی سرنوشت می رفت و من به طرف خانه دوستم روانه شدم.

10 خرداد 1391 ــ 30 مه 2012ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 27, 2012

نقش خیال تو!

نقش خیال تو!

یک خط راست نمی توانم بکشم،
قلمی به دستم می دهی،
می گویی نقشی بکش.
با سایه انگشتم،
نقش آفتاب بر پیشانی،
نقش کمند ماه بر ابرو،
نقش دریا بر دیده،
نقش آبشار بر مژگان،
نقش یاس بر چهره،
نقش گل بر لبت می کشم.

نقش شگفتی بر زنخدان
نقش گوشواره بر گوش،
نقش مروارید بر سینه،
و میان هر نقشی،
نقش بوسه ای،
بر وجودت می کشم!!

می گویی نقش «مرا» بکش،
نقش «تو» در خیال این چنین می کشم.

29 تیر 1390 ــ 20 ژوییه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2012

رنگ نمی زنید؟

 رنگ نمی زنید؟

رنگ می زنم،
رنگی بر رنگ دیگر می زنم.

رنگ شادی بر غم،
رنگ خنده بر اشک،
رنگ دروغ  بر راستی،
رنگ دوستی بر انزجار می زنم.

به خودم رنگ تظاهر،
رنگ دو رویی بر صداقت،
رنگ دانایی برنادانی می زنم.
هر کسی را یک جور رنگ می زنم.

واژه ها را با بیهوده گویی،
زمان را با مرگ،
رنگ نیکی بر پلیدی می زنم.

رنگ نمی زنید؟

16 تیر 1390 ــ 7 ژوئن 2011

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 22, 2012

واژه فرهنگ

واژه فرهنگ

تمام روانم سوزن خورده و سوراخ ــ سوراخ است. جای سالمی در آن نمانده. از روز تولدم  مرتب به من فرهنگ تزریق کرده اند. فرهنگ خوردن و نوشیدن، فرهنگ ریدن و شاشیدن و گوزیدن، فرهنگ پس و پیش، فرهنگ واجب، مستحب و حرام. فرهنگ گریه و زاری و التماس، فرهنگ بر سر کوبیدن، فرهنگ چاپلوسی و ضعیف کشی. فرهنگ حسادت و تنفر… فرهنگی کهنه و پوسیده در ستیز با فرهنگ دانش.

به  او بگویید: دزد! جانی و آدمکش! خائن و وطن فروش! محتکر! اینها را تهمت نمی داند. می گوید: زرنگم. اما هرگز نگویید، بی فرهنگ است!!
آنقدر به من فرهنگ تزریق شده که از هرچه فرهنگ است بیزارم، و به واژه «فرهنگ» حساسیت دارم.

6 فروردین 1391 ــ 25 مارس 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2012

دلم تنها بهانه می گیرد!

 دلم تنها بهانه می گیرد!

دلم بهانه می گیرد،
بی خودی نق می زند،
ناخواسته می خواهد،
هوای کسی دارد که نیست،
نبود و نخواهد بود.

تشنه ام، اما آب خنک نمی خواهم،
گرسنه ام، دلم خوراک نمی خواهد،
خسته ام، اما ز خواب بیزار،
ره گم کرده ام، نه به دنبال راه.

سخنی برای گفتن ندارم،
سخنی از بهر شنیدن ندارم.
سر گردانم، سر به هر طرف می گردانم.
دلم به هیچ شاد نمی شود،
ز هیچ غمگین نی ام.

دلم تنها بهانه می گیرد.

27 اسفند 1390 ــ 17 مارس 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 13, 2012

خدا !

خدا !

پاییز و هوا سرد بود، در و پنجره ها بسته. آفتابی کم رنگ از گوشه پنجره ای که تا کف اتاق می آمد، به روی فرش و دیوار افتاده بود… مادرم رو به مکه پشت به پنجره نماز می خواند.از انچه می گفت چیزی نمی فهمیدم، جز واژه» الله، الله»…
پس از اینکه نمازش تمام شد، چهار زانو نشست و دست به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا به حق پنج تن، به حق چهارده معصوم، مردگان ما را بیامرز. این تنها فرزند ما را از ما نگیر، از چشم بد دورش کن. خدایا ابروی ما را پیش دوست و دشمن نبر، تن ما را سالم نگهدار، خدایا، خدایا…؛
به خودم گفتم خدا از دیوار بیرون نمی آید، بلند شدم در و پنجره ها را باز کردم. مادرم گفت: «ننه در و پنجره را ببند هوا سرد است»! گفتم: «خدا که از درون دیوار نمی آید، از در و پنجره می آید». گفت: «خدا احتیاج به آمدن ندارد، همه جا هست».
به اطراف حتی به سقف و کف اتاق نگاه کردم، تنها مادرم را دیدم با مقداری لوازم خانگی. گفتم خدا را نمی بینم! گفت؛ «باید در دلت ببینی، خدا در دل ماست»!!

سالهای سال از آن زمان گذشته، همه جا به دنبال خدا گشتم، او را ندیدم، تنها گرگ هایی که به نام خدا می دریدند، و مردمانی که در سراب به دنبال خدا می دویدند.

24 اردیبهشت 1391 ــ 13 مه 2012 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی