نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2012

خدایا پناه بر تو…

خدایا پناه بر تو…

پیش از انقلاب، می توانستیم با پاسپورت ایرانی و بدون ویزا به اکثر کشورهای اروپایی سفر کنیم. کشورهایی هم که ویزا نیاز داشتند، مانند؛ امریکا، کانادا، انگلیس و چند کشور دیگر،  بدون زحمت در مدت پنج دقیقه با احترام به ایرانیان ویزا می دادند. به یاد دارم در فروشگاه های بزرگ فروشندگان فارسی هم حرف می زدند. هر جا خودمان را به عنوان ایرانی معرفی می کردیم،با احترام با ما رفتار می کردند. برای نمونه به ایرانی ها خیلی راحت اتاق اجاره می دادند. دانشگاه های غرب پر بود از دانشجویان ایرانی.

حالا باید چند ماه، شاید چند سال صبر کنیم، با خفت و خواری در صف های طولانی منتظر باشیم، با خواهش و تمنا، گرو گذاشتن خانه، نشان دادن چندین مدرک، و ده ها مشکل
دیگر ویزای یک کشور درست و حسابی را دریافت کنیم.

به یاد دارم قبل از انقلاب اسلامی قیمت مرغ زنده در مرغ فروشی ها بین هفت تا ده تومان بود. و صاحب مغازه جلوی مشتری سر مرغ را پس از به زور آب خوراندن و بسم الله
گفتن، می برید، پرش را می کند و با احترام تحویل مشتری می داد. پس از انقلاب اسلامی، به ویژه با این تحریم ها علاوه بر اینکه خارجی ها خودشان را برای ما می گیرند و مرغ های وارداتی از چین که نیم وزنشان آب و نیم هیکلشان باد است، تاقچه بالا گذاشته و به قیمت کمتر چهار ــ پنج هزار تومان نمی دهند! خدایا پناه بر تو…

28 مرداد 1391ــ 18 اوت 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 17, 2012

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 13, 2012

اگر سعدی امروز بود، اینچنین می گفت …!

اگر سعدی امروز بود، اینچنین می گفت …!

منت خدای را عز و وجل که موهبتش جنگ و خونریزی و خرابی و آوارگی است و خشمش زلزله و سیل و طوفان خوشکسالی است هر نفسی که می رود با کندن جان و چون پی میاید در امدن جان از کان.

از دست و زبان که بر آید،
تا فحش نثار نظام بنماید.
املو پپلو مفت خورلو شپش لو آخند لو بی شرملو جانی لو،

ملت همان به ز تقصیر خویش
عذر به درگاه نا کس آورد
ورنه علت بدبختیش کس نداند به کجا روی آورد
باران بدبختی اوارگی بی حسابش همه جا کشیده ناموس بندگان بی گناه به دراند و جیره نوکران حکومت فراموش ننماید.

ای کریمی که از خزانه غیب
امریکا و انگلیس وطیفه خور داری
دشمان را چرا کردی محروم
تو که با دوستان این نظر داری.

حکومت خائن ایران را گفته تا مملکت به گند کشاند. به مزدوران فرموده تا سرمایه ملت بچپاند، و به جیب لبنان و فلسطین بنماید. ابر بهاری را فرموده تا سیل ریشه درختان از بن بکناند و هرکه شکایت کند زندانی و شکنجه و اعدام نماید و ملت را گرسنه و بی خانمان نماید و اطفال را گرسنه بخواباند و خود از پر خوری شکم بترکاند و ناله را در سینه خفه بنماید و تخم دشمنی در بین مردم بنهاند و ثروت ملت در بانک های خارجی بچپاند…!

23 مرداد 1391 ــ 13 اوت 2012 ــ بلزیک ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 13, 2012

دریغا که میانش ندیدم

دریغا که میانش ندیدم

زن زیبایی دیدم که رخش ماه را به شگفتی وا می داشت، و لبش غنچه را به تحسین. موی را با مقنعه پوشانده بود، و دامنی کوتاه و نازک و چین دار بر تن، که با هر تکان بالا و پایین می رفت.

بالا و پایینش دیدم، بسیار زیبا خیال انگیز بود. دریغا که میانش ندیدم!

خواهش می کنم در مورد این نوشته کوتاه اظهار نظر کنید، تا بدانم چه برداشتی دارید. با سپاس پیشاپیش

16 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 11, 2012

چرا ایران عقب ماند؟

کتاب ها و مقاله های زیادی با عنوان «چرا این عقب ماند؟» تا کنون نوشته شد که اکثر انها را خوانده ام، و درباره این موضوع به سخنرانی خیلی از سیاسیون (خیر سرشان) وطنی رفته ام. از دید من هیج کس تا به حال به این پرسش پاسخ درستی نداده است. اغلب چه در مقاله ها یا کتاب ها اشاره می کنند به اینکه مشکل ما، مشکل فرهنگی است. (خیلی خوش گوزند، پای توپ هم می نشینند.)
خانه از پای بست ویران است، خواجه در فکر بند تنبان است. به نظر این پژوهشگر باید موضوع «چرا ایران عقب ماند؟» را از دید تاریخی ببینیم.

اما به نظر من ابتدا باید به پرسشهای دیگری پاسخ داد، تا بعد به اینکه «چرا ایران عقب ماند»؟ برسیم.

به گفته علما حوا (زن) از سمت چپ حضرت ادم به دنیا امده است.
1 ــ خیال کنیم ( به طور متوسط) وزن حوا خانم 60 کیلو و قدش 165 سانتیمتر بوده باشد. ( تجسم دور سینه، کمر و باسن با خودتان)با این قد وزن چگونه سینه مرد باز شده، و این خانم بیرون امده؟ کرگدن و فیل و بالن فرزندانی با این شرایط به دنیا نمی آورند.
2 ــ در این صورت حضرت ادم اولین کسی بوده که با زاییده خود( گناه) زنا کرده. آیا این گناه هم بر گناه قبلی اش افزوده شده؟

«در ادیان ابراهیمی همسر «آدم»، «حوا» بود (در روایاتی «لیلیت» نخستین زن آفریده خدا و همسر آدم بود) و بر طبق آیات قرآن نیز آدم فقط یک همسر که آن هم حوا بود داشت. چون آدم و حوا، توسط شیطان فریفته شدند و از درخت ممنوعه، میوه‌ای را خوردند، از بهشت اخراج شدند. این اولین انتقام شیطان از انسان بود که باعث اخراج آدم از پادشاهی بهشت و تنزل او به مقام بشری شد. پس از اخراج آدم از بهشت، اولین توبه‌های انسان از گناه در پیشگاه خدا صورت گرفت که در نهایت این توبه‌ها توسط خدا پذیرفته گردید. آدم و حوا، دو دختر و دو پسر داشتند (هابیل، قابیل، اقلیما، الیزا) که سایر انسان‌ها از نسل آنان زاده شدند. مسلمانان به او لقب «ابوالبشر» (به معنی پدر نوع بشر) داده‌اند.

بر طبق برخی روایات٬ حوا حدود پانصد زایمان داشته که در هر زایمان یک دختر و یک پسر بدنیا آورده. نام چند تن از فرزندان آدم و حوا به این شرح است:
هابیل

قابیل

اقلیما (که با هابیل دوقلو بود)

شیث(که ظاهرا بعد از مرگ هابیل به دنیا آمده)

یافث

فریدا

صیدا

لوذا»

3- بر طبق آخرین روایت، بانو حوا 500 بار زاییده، هر بار هم دوقلو! هر چند حضرت آدم هرشب برای صواب و برگشت به بهشت با هسرش نزدیکی کرده باشد، با این حال فکر نمی کنم یک مرغ بتواند 500 بار  تخم بگذارد. خر گوش هم که زاینده ترین حیوان زمینی است، از عهده چنین کاری بر نمی آید، چگونه حوا می تواند500 بار، هر بار هم دوقلو بزاید؟! در اینصورت آن روانشاد بیش 500 سال عمر کرده، به روایتی 600 سال!
4 ـ اگر ازدواج خواهر و برادر گناه است. در این صورت انها  گناهکارند، ایا ما هنوز جریمه کناهان انها را پس می دهیم، و گرنه ما چه گناهی کرده ایم؟

5 ــ صیغه را چه کسی خوانده؟ ازدواج موقت بوده یا دایمی، ممکن است شیطان صیغه را خوانده باشد؟

6 ــ در تمام عکس های آدم و حوا لخت اند، و به جز چند برگ پوشش دیگری ندارند، و بنا به روایت های مستند، بدنشان پشم نداشه، در اینصورت چرا زنان باید زیر چادر و چاقچور بروند، و مردان لباس استین بلند بپوشند، ایا ریش و پشم ما پس دادن کفاره گناه آدم و حوا نیست؟

چنانچه به این پرسش ها پس از یک پژوهش تاریخی پاسخی مستند و قانع کننده ندهیم، نمی توانیم به سوال اینکه» چرا ایران عقب ماند»؟ جواب بدهیم.

28 خرداد 1391 ــ 17 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 6, 2012

بگو خودت که هستی؟

بگو خودت که هستی؟

گفت: «پدر بزرگم فلان الدوله بود و پسر فلان السلطنه، پدرم صاحب فلان مقام و ثروت، مادرم هم دختر بهمان الدوله بود. ویلای ما در فلان جای شمال تهران بود. عمویم فلانی را که حتما می شناسی! عمه ام همسر سپهبد فلان بود که در شمال ایران چند هزار هکتار زمین داشت. خاله ام زن فلان سناتور صاحب کارخانه فلان بود. یک خواهرم زن فلان دکتر سرشناس بود که پولش با پارو بالا می رفت. خواهر دیگرم زن فلانی مدیر کل فلان شرکت و برادرم فلان وزیر بود. همسرش هم دختر بهمان وکیل مجلس…!

 گفتم: پدر بزرگم هیچ کس نبود، پسرهیچ کس دیگر. پدرم کارمند ساده ای با حقوق کم و مادرم خانه دار. خانه ای کوچکی در جنوب شهر داشتیم. عمویم در فلان ده مقدار کمی زمین داشت که روی آن کشاورزی می کرد. عمه ام زن فلان کس که تو بدون شک نمی شناشی. خاله ام زن کس دیگری مثل شوهر عمه ام. یک خواهرم معلم بود و زن معلمی شد. خواهر دیگرم که او هم معلم بود، زن کارمندی. خودم هم همین هستم که می بینی.
بگو خودت که هستی؟ گوز در بازار مسگرها و لاف در غریبی؟

16 مرداد 1391 ــ 6 اوت 2012 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 3, 2012

بیزار از آزادی.

بیزار از آزادی.

کافر همه را به کیش خود پندارد.
کافر به معنی پست، ظالم، دروغ گو، متظاهر، و…! این آدم با این صفات خیال می کند همه مثل خودش هستند، به این دلیل به هیچ کس اعتماد نمی کند.

دیندار هم می تواند همه را به کیش خود بپندارد. دیندار حتما کسی نیست که مسلمان، مسیحی و کلیمی، یا معتقد به خدا، بهشت و جهنم است. دیندار کسی است که به یک اصول اخلاقی ایمان داشته باشد. دروغ نگوید، مردم را نیازارد، زور نگوید، تا آنجا که امکان دارد در خدمت دیگران باشد و..! برای او این زندگی مانند قفسی است. هر روز که می گذرد به در قفس نزدیکتر می شود، تا یک روز در قفس باز شود و به بیرون پرواز کند. دیگر او نیست تا غمی باشد، نیست تا دردی باشد؛ «آزاد است».
اما هر لحظه که فکر می کند که در قفس بزودی باز شده و به ویژه به لحظه ای فکر می کند که لحظه دیگر در قفس باز می شود، با تمام وجود غمگین می شود. نه از اینکه قفس را ترک یا با زندگی خداحافظی می کند، بلکه درد می کشد برای پرندگانی که پس از پرواز و آزادی او هنوز در قفس اند. برای بستگانش، برای تمام کسانی که او را عاشقانه دوست دارند، و از اینکه از دستش می دهند، درد و غمی ابدی بر دلشان می نشیند.  در این لحظه از آزادی بیزار می شود.

زندگی با ما ابلهانه شوخی می کند، با کسی که با تو شوخی می کند، شوخی کن!!

13 مرداد 1391 ــ 3 اوت 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 30, 2012

وظیفه نسل های آینده

وظیفه نسل های آینده

آیا ما باید گفتار اشتباه نیا کان مان را بدون اندیشیدن تکرار کنیم؟ آیا تکنوژی امروزی به ما اجازه نمی دهد گفتار انها را که میلیونها سال تکرار کرده اند پس از آزمایش حقیقت یابی کنیم؟

حدیث چیست؟ شاید هزاران هزار سال پیش حادثه ای اتفاق افتاده، یکی آن را نبشته، راوی پس از راوی بنا بر موقعیت تاریخی و جعرافیایی، و تمایلا ت جنسی خود این حادثه را به
خواست خودش  به نحو دیگری روایت کرده.
روایت به صورت حدیث به دست پدران و مادران ما رسیده، و آنها همانگونه برای ما روایت کرده اند.

در حدیثی که از قول «ابن جمل» است که می گوید: «گوز به شقیقه چه مربوط است؟ گویند مردی ( شاید هم زنی) میان کلام سلطان ابولخلخل گوزیده. سلطان فرموده چرا گوزیدی؟ او گفته قربان صدای کفش پای شما گردم، جان فدای پشم تان به علت اینکه سرم ( شقیقه ام) درد می کند. سلطان فرموده، گوز به شقیقه چه ربطی دارد؟ و فرمان قتل او را داده». در صورتیکه دانشمندان بزرگ امروز بعد از قرن ها پژوهش پی برده اند که پس از گوزیدن درد سر (شقیقه) التیام می یابد. من خودم این را صدها بار آزموده ام، و نتیجه مثبت گرفته ام. و به دوستان پیشنهاد کرده و می کنم و خواهم کرد، چنانچه سر درد گرفتید، بگوزید…

باز هم در حدیث دیگری از قول «ابن المشنگ» آمده: «پشت هر مردی موفقی زنی است»!! این حدیث را هم نیا کان مان بدون اندیشیدن برای ما نقل کرده اند. ممکن است پشت هر مرد موفقی مرد دیگری بوده باشد، یا پشت هر زن موفقی مردی بوده. ولی این گفته که پشت هر مرد موفقی زنی بوده کاملا اشتباه است. باید گفت:  «جلوی هر مرد موفقی زنی بوده».

از این حدیث ها و روایت ها بسیارند. اگر بخواهم تمام انها را بنویسم، مانند بحارالانوار، حلیت المتقین، مفاتیح الجنون! میلیون ها ورق می شود، کار یک نفر و یک نسل نیست.
این وظیفه جوانان امروزی و نسل های آینده است که دست به این کار خطیر بزنند، و اشتباه نیا کان مان را تصحیح کنند.

16 تیر 1391 ــ 7 ژوئیه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2012

مرض ارثی

مرض ارثی

عمه جانم و همسرش  بهمن خان چند سال است که 90 سال دارند. هر دو(چشم نخورند) همه جایشان صحیح  و سالم است، جز پاهایشان که به زحمت راه می رودند.
این را بگویم که نمی توانند جلوی دهانشان را بگیرند، هر جا که باشند جلوی آخوند عمامه ای یا کرواتی حرفشان را می زنند. بدین جهت هم هر دو چند بار، هر بار به مدت کوتاهی  در هر دو نظام زندانی بودند.

پنج ــ شش ماه پیش زن و شوهر با  سه تا چمدان پر به دیدن من امدند. بعد ازچند روز گردش در بلژیک، عمه جانم گفت: «ما تا نمردیم، به زیارت لندن هم ببرمون»! با زحمت زیاد برای هر دوی آنها ویزای انگلستان را گرفتم و راهی آن دیار شدیم. یکی دو روز در لندن گشتیم که در یک رستوران ایرانی آگهی  دیدیم که رویش نوشته بود: «شنبه- ادیب و دانشمند، اندیشمند و فیلسوف بزرگ اسلامی، جناب مستطاب آقای دکتر عبدالجرس خروس در محل … و در ساعت … در نشست زرد سفیران ناامید سخنرنی خواهند کرد. ( برای اگاهی بیشتر رجوع کنید به سایت شخصی  ایشان).عمه جان گفت: «ننه ما که تا اینجا اومدیم، تو رو خدا ببرمون به این سخنرانی». (کی می تونه روی عمه اش را زمین بندازه؟)

شب موعود باعمه جان و همسرش به جلسه سخنرانی رفتیم. برگزار کنندگان جلسه در صف جلو برای آنها جا پیدا کردند. من هم به ناچار کنارشان نشستم. آقایی در معرفی جناب خروس گفت: «البته جناب مستطاب خروس، دانشمند، اندیشمند روشنفکر و متفکر بزرگ اسلامی احتیاج به معرفی ندارند. عمه جان به طوری که چند نفر بیشتر نفهمند گفت: «اگه احتیاج نداره پس چرا حرف مفت می زنی»؟ خانمی که کنارش نشسته بود، با لبخند حرف عمه جان تایید کرد.
آقای خروس پس از مقدمه ای بلندی سخنرانی خود را آغاز کرد، نیمه کار بود که یکدفعه شوهر عمه ام خودش را به خواب زد و شروع کرد به خر ـ خر کردن، و در بینش هم چند گوز فرد اعلا رها نمود. کسی که پشت بهمن خان نشسته بود، با تکان دادن شانه های او، بیدارش کرد و در گوشش گفت: «اقا! معذرت می خوام، ببخشید، مثل اینکه شما خوابتون برده بود و خرخر می کردید. در ضمن بی ادبی هم نشه، چند تا گوز هم دادین». ( خنده حضار، قیافه ترش کرده سخنران) بهمن خان گردنش را راست کرد و با عصبانیت و صدای بلند گفت: «من خوابیدم و خرـ خر کردم و گوزیدم، چرا تهمت می زنی؟ تو عمرم از این کارها نکردم، میگین نه، از خانمم بپرسین»؟
عمه جانم گفت: «واه ــ واه چه حرفا! می گوزین شوهر من رو بدنوم می کنین؟ خجالت خوب چیزیه. بالفرض محال هم گوزید، گوزی بود، راهی داشت، مگه به کسی کاری داشت؟ یعنی حرفای صد تا صنار این آقا، از  گوز شوهر من بیشتر می ارزه»؟ یکی گفت: «حاج خانم شما کوتاه بیاین ببینم اخرش این آقا چه زری می زنه»!؟
عمه جانم با زحمت بلند شد و گفت: «اول اینکه، حاج خانم خودتی و هفت پشتت. دوم اینکه، سالی که نکوست از بهارش پیداست، کونی که گوزوست از صاحابش پیداست. از همین قسمت اول سخنان آقا به بقیه حرفاش هم پی می برین. چهارتا کلمه فارسی رو با دوتا کلمه عربی و انگلیسی قاطی میکنه، اصلا خودش نمی فهمه چی میگه،  میخواین شما بفهمین»؟

بدبختی من این است که این پیرمرد و پیرزن را نمی تونم تنها بگذارم. مجبورم هرجا می روم با خودم آنها را نیز ببرم.
مدتی بعد در بروکسل بردم شان یک کنفرانس در باره لائیسته و سکولاریسم. در بین سخنرانی عمه جانم بلند شد و گفت: «مرتیکه هنوز – و ان یکادت- گردنته، انوقت در باره لائیسته و سکولاریسم حرف می زنی، خفه شو»! (مثل اینکه مردم منتظرن یکی چیزی بگه و ازش پشتیبانی کنند)

در پاریس رفتیم سخنرانی در باره آزادی چاخان.(آزادی بیان) سخنرانان مرتب گفتند: «ما روشنفکرا ن، ما روشنفکرا ن…»
شوهر عمه ام  خودش را زد به خواب و میان کلام سخنران گوز دبشی ول کرد. وقتی اجرا کننده برنامه اعتراض کرد. عمه جانم گفت: «روشنفکرهایی مثل جلال الاحمد و شریعتی و شما، چپ و راست ریدین به این مملکت و ادعا هم دارین و حالا گوز این پیرمرد بهتون بر می خوره، برین خجالت بکشین… اگه به اندازه ای که روشنفکر داریم، گاو و گوسفند داشتیم، لبنیات و گوشت دنیا رو می دادیم. خیال می کنید کون اسمون واز شده و شما رو ترکمون زده. تو اروپا هیشکی ادعای روشنفکری نمی کنه، قرن روشنفکرها گذشته، حالا زمان متخصص ها و محقق ها و مکانیسین هاست. هرچی اداست، مال آدم گداست»…!!

یک شب بردم شان سخنرانی در باره زن ستیزی. آقای زلفزاده که خیلی خودش را ژیگول کرده بود، با صد تا اطفار شروع کرد به سخنرانی. ( در ضمن بین هر دو جمله، یکبار دست می برد موهایش را درست می کرد) در بین سخنرانی دیدم عمه جان خون خونش رو می خورد. در دلم گفتم: «یا امام زمون به دادم برس، همین الانه که جلسه رو به هم بزنه». یه دفعه عمه جان بلند شد و گفت: «بیخود زر زیادی نزن، تو دیگه نمی خواد از حقوق زن دفاع کنی! زنها صد تا مثل تو رو می برن سرچشمه و تشنه بر می گردونن، برو کشکت رو بساب واز حقوق خودت دفاع کن»! خانم جوانی به عمه ام گفت: «طرف با این حرفا می خواد خودشو پیش خانم ها عزیز و لوس کنه، نمی دونه که خر خودشه».

چند بار به شان گفتم؛ «شما با این کارهاتون آبروی من رو پیش دوست و دشمن بردید». یه دفعه عمه جانم عصبانی شد و گفت: «ابرو، ابرو! پسر عموت  از امریکا تلفن کرد و گفت: «فلانی آبروی ما رو برده، صدای گوزش به نیویورک و واشنگتن، حتی به استرالیا و آفریقای جنوبی و … رسیده، جای نگوزیده نذاشته».  بهش گفتم که ابرویی که با یک گوز بره، به یک چس هم نمی ارزه»! خندید…

توجه! توجه!
راستش را بخوهید، وقتی کسی اظهار فضل بیخودی کند و حرف بی ربط بزند، ما نمی توانیم جلوی دو جایمان را بگیریم. این مرض در فامیل ما ارثی است!

28 خرداد 1391 ــ 17 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2012

زندگی ابلهانه!

زندگی ابلهانه!

دلخوشی هایم ابلهانه است.
صبح را شب می کنم ابلهانه،
شب را روز…
اندیشه ام ابلهانه، سخنانم ابلهانه.

ابلهانه خوشحالم، می خندم،
ابلهانه غمگینم، می گیرم،

ابلهانه دلشوره می گیرم،
ابلهانه بهانه می گیرم،
خیالم ابلهانه، آرزوهایم ابلهانه،
ابلهانه بی هدف می روم، ابلهانه می آیم،
ابلهانه می خورم، ابلهانه می نوشم،
ابلهانه می نویسم، ابلهانه می خوانم،
خواب هم ابلهانه می بینم.

می گویند زندگی همین است،
می گویم پس زندگی ابلهانه است!!

28 تیر 1391 ــ 18 ژوییه 2012 ــ بلژیک اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی