گِله
چندی از رضا پهلوی، مریم رجوی، مسیح علی نژاد، گِله می کنند که چرا از مردم فلسطین در اطلاعیه پشتیبانی نمی کنند، چرا سکوت کرده اند.
یک چیزی بگویید که بگنجد، هر چند گنجایش اینها زیاد است.
اگر هر کدام از اینها کمترین اشاره ای به کشت و کشتارها که اسراییل در فلسطین به راه اندخته بکنند، که تا به حال بیش از ده هزار نفر کشته شده اند و خرابی های جبران ناپذیری به بار آروده، با نفوذی که دولت اسراییل روی دولت آمریکا دارد، عمو سام «جیزشون» می کند. پاسپورت آمریکایی شان رو می گیرد، پولاهایشان رو هم بلوکه می کند. و راهی به جایی ندارند. اینها یادشون نرفته، وقتی خدا بیامرز شاه فراری شد، ملک حسین پادشاه اردن که خودش رو برادر شاه می دانست، سالی به دوازه ماه دم باسن شاه می پلکید و مرتب با خانواده ش کنار دریای رامسر بود، شاه رو به اردن راه نداد. و علاوه بر آن آمریکا و هیچ کدام از کشورهای دنیا حاضر به نگهدای شاه نبودند. تنها یک مرد بزرگ، روانش شاد انور سادات رییس جمهور مصر با روی باز از شاه و خانواده اش پذیرایی کرد. انور ساداتی دیگری در دنیا پیدا نمی شود.
اما خانم شیرین عبادی! ازایشان هم سنی گذشته، و دیگر حال و حوصله اینکه خود را نخود هر آشی بکند را ندارد.
در این میان گروهی از چپ های قدیم که هنوزهم آرمانگرا هستند، سخت از ملت فلسطین در اعلامیه های شان پشتیبانی می کنند. هم اینها بودند که دراین سال ها بیشترین تظاهرات را در دنیا با هزینه شخصی به پشتیبانی از زندانیان سیاسی و جنبش زنان در ایران بر گزار کردند.
اپوزیسیون، یا قمپوزیسیون هم ، همسن های من هستند،( هشتاد به بالا) با برگذاری کلاب هاوس و گفتگوی های دوسه نفره که صدای شان تنها خودشان می شنوند سر گرم بررسی مسایل ایران هستند. (پنجره ای به سوی خانه شوهر ننه ای)سر پیری این یک سر گرمی برای شان است. دلشان خوش است که با افشا گری به ملت ایران «بدون هزینه»خدمت می کنند.
اندیشه همگانی( افکار عمومی) مخالف فلسطین است، چنانچه در یک مسابقه فوتبال بین دو تیم در ایران یک نفر پرچم فلسطین را بالا برد بود، مردم فریاد زدند، اینو بکون توی ک . . .
و، در ایران آدم های سر شناس (و گمنام) چنان در بند مشکل های روزمره خودشان هستند که مسئله فلسطین برای شان اهمینی ندارد.
16 آبان 1402 7 نوامبر 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
گِله بی جا !
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
افکار همگانی ملت ایران در باره فلسطین؟
افکار همگانی؟
بنا بر گفته خبرنگار فرانسوی در ایران (تلویزیون فرانسه) اکثر مردم ایران از فلسطین حمایت نمی کنند، و مخالفت حمایت حکومت ایران از فلسطین و حرب الله لبنان هستند. به دلیل اینکه معتقدند هزینه های سرسام آوری که حکومت ایران در فلسطین و حزب الله کرده، به قیمت فقرمردم بوده. در خارج از کشور هم بسیاری این چنین میا ندیسند.
چرا نویسندگان و شاعران، و اشخاص سرشناس از فلسطین حمایت نمی کنند و در اعلامیه دولت اسراییل را محکوم وخواهان پایان یافتن این کشت و کشتارها و خرابی ها نیستند؟
یک به یک این اشخاص چنان گرفتار مشکل های روزمره خود هستند که مسئله فلسطین برای شان چندن مهم نیست. چنانچه می بینیم همه ار مشکل های خودشان در زندان یا در بیرون زندان می گویند.
از دید من ( شاید هم اشتباه می کنم) چنانچه حکومت ایران با اسراییل سر دشمنی نداشت، و خواهان نابودی اش نبود، رابطه ای در حد کنسول با اسراییل داشت، و کمک نظامی به فلسطین و حزب الله نمی کرد، تنها کمک های غیر نظامی(مواد غذایی، دارو، لباس و . . .) شاید این کشتار دست جمعی فلسطینی ها روی نمی داد، و شاید هم صلحی پایدار بین این دو ملت برقرار می شد. شاید من آرمانگرایم؟
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
هجو و طنز هم درد منو دروا نمی کنه
روانشاد بانو هایده می خواند:
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه غم با من زاده شده منو رها نمیکنه!
من می گویم، هجو و طنزهم درد منو دوار نمی کنه.
مگر می شود این همه کشت و کشتار فلسطینی ها را دید درد نکشید.
مگر می شود جنایت ها دزدی های آخوندها را دید درد نکشید.
مگر می شود دید که حکومت خونخوار ایران دختری به نام آرمیتا و صدها دختر دیگررا به جرم بی حجابی بکشد و در نکشید.
مگر می شود دید هزارن جوان که تنها گناه شان قریاد زن، زندگی آزادی است زندانی و شکنجه و کشته شوند و درد نکشید.
مگر می شود دید کودکان 10 ــ 12 ساله از روی فقر خودکشی می کنند درد نکشید.
مکر می شود همدرد بازماندگان اینان نبود در نکشید.
مگر می شود بی نهایت درماندگی و فقر را در ایران دید و درد نکشید.
مگر می شود کشتار دسته جمعی نویسندگان و شاعران و فیلم سازان را دید و درد نکشید.
و، صدها مگر دیگر. برای فرار از این مگرها به هجو و طنز روی می آروم.
ولی درد دل می خوانم: هجو و طنز هم درد منو دوا نمی کنه، غم با من زاده شده منو رها نمی کنه، نمی کنه!
8 آبان 1402 ــ 30 اکتبر 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
از هر کسی می توان چیزی آموخت!
از هر کسی می توان چیری آموخت!
امروز ساعت 9 تلفن زنگ زد. مردی به زبان نیدرلاندی سلام کرد و گفت: پاسکال؟
با خنده گفتم نه. پوزش خواست و اظهار تاسف کرد.
پس از نیم ساعت دو باره تلفن کرد، تا صدای مرا شنید، چندین بار پوزش خواست و من با خنده گفتم چیزی مهمی نیست، برای من هم پیش می آید.
نیم ساعت پیش به او تلفن کردم (شماره تلفن اش رو تلفن دستی من بود) و با خنده گفتم: تلفن کردم از شما سپاسگزاری کنم. پرسید برای چه! گفتم شما به آموختید که پاسکال نیستم. خیلی خندیدیم،. او گفت شما خیلی حس ظنز دارید. پاسخ دادم: من از هر پیش آمدی طنزو هجوی می سازم، حتی حادثه های دردناک، درد می کشم، نخست خودم را مسخره می کنم، سپس دیگران را . . .
نوشته شده در طنز
نمی دانم توجه کرده اید؟
در داستان «زیارت شاهزاده ازدیوار ندبه در شهر اوشلیم» به چند نکته توجه کرده اید؟
جهودا نمک نشناس!
1 ـــ اگر من جنین حرفی بزنم، دولت اسراییل با نفوذی که روی دولت بلژیک دارد
چس صنارحقوق باز نشستگی مرا قطع می کنن. «نفوذ دولت اسراییل در کشور های اروپایی».
2 ــ خانم خانم همراه شاهزاده!. . .تنها حاج موسی از جهودا مشهد! اشاره من به جهودهایی است که نارشاه از همدان به مشهد فرستاد، در آنجا 38 نفرشان کشتند، بقیه به ظاهر مسلمان شدند، ولی در باطن جهود مانند. روزهای شنبه دکان شان باز بود ولی معامله نمی کردند. به نامز جمعه هم می رفتند. زمانی دختری به دنیا می آمد، در نوزادی نامزد یک پسر بچه جهود می کردند تا مسلمانان به خواستگاری اش نروند. چندی هم مسلمان شدند به مکه رقتند. « آنها را جدیدالاسلام می نامیدند»حاج موسی یکی از آنها بود.در زمان پهلوی یسیاری از جهودها به اسراییل رفتند، همچنین پس از انقلاب اسلامی.
3 ــ پیام شاهزاده به بنیامین نتانیاهو!
یا ابوالفضل العباس کشور ایران را از دست آخوندا بگیر به به دست من)یا بنیامین یادت نره، کوروش 533 پیش از میلاد اروشلیم از دست بابلی ها گرفت داد دست شما، اونها فرستاد بابل و رشت و طالش، حالا نوبت شماشت چند تا بمب اتم بندازین تو سر این آخوندا از 80 میلیون نفر8 ملیون هم که مردن به تخم اسب رستم، ایران رو بگیرین بدین دست من، قول می دم اصلا به فکر فلسطینی ها نباشم. «شاهزاده خیال می کرد مردم بابل 1896 ــ 484 پیش از میلاد» اهل شمال ایران بابل، رشت و طالش هستند.
. . . این حرف به گوش بنیامین رسید، پاسخ داد ما کون مون را با شاخ گاو در نمی دازیم. پشت سر خور گوزو هم راه نمی ریم. «شاخ گاو جمهوری اسلامی، خر گوزو شاهزاده». زیارت شاهزاده از دیوارندبه!
https://ordoukhani.be/2023/10/19/%d8%b2%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d9%86%d8%af%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%84%db%8c%d9%85/
نوشته شده در طنز
زیارت شاهزاده از دیوار ندبه در اورشلیم!
جهودا نمک نشناسن: این حرف من نیستش آ ، من جرات زدن چنین حرفی رو ندارم. دو تا رفیق جهود دارم از من خر تر،بچه های با معرفت و لوطی، هشتاد سال رو پشت سر گذاشتن، مثل خر( من) کار کردند و هنوز هم می کنن، ولی بدتر از من هشت شون گروی نه شونه. اگه چنین حرفی بزنم با من قطع رابطه می کنن. از اون بدتردولت اسراییل با نفوذی که روی دولت بلژیک داره چس صنار حقوق باز نشستگی من رو قطع می کنن. این حرف خانمی از همراهان شاهزاده رضا پهلوی در سفر ایشان به اسراییل است.
خانم فرمودند: رفتیم، تو فرودگاه از خبرنگار رادیو و تلویزیون و روزنامه خبری نبود، تنها حاج موسی از جهودا مشهد که چلو کبابی در تلاویو داشت، شازده رو شناخت اومد چاق سلامتی کرد و ما رو برد یک هتل ارزون قیمت. شب هم مارو دعوت کرد چلو کبابیش، جای شما خالی چلو کباب سیری خوردم با دوغ و پیاز و سبزی خوردن. فرداش یک کپیا ( عرق چین) سر شازه گداشت بردش کنار دیوار ندبه. شازده شروع کرده به دعا خوندن، «الوهیم، الوهیم» (خدا یا خدایا) تا آمدن مهدی بنیامین (نتانیاهو) را نگهدار. (یدفعه تر مزش برید و گفت: یا ابوالفضل العباس کشور ایران را از دست آخوندا بگیر به به دست من)یا بنیامین یادت نره، کوروش 533 پیش از میلاد اروشلیم از دست بابلی ها گرفت داد دست شما، اونها فرستاد بابل و رشت و طالش، حالا نوبت شماست چند تا بمب اتم بندازین تو سر این آخوندا از 80 میلیون نفر8 ملیون هم که مردن به تخم اسب رستم، ایران رو بگیرین بدین دست من، قول می دم اصلا به فکر فلسطینی ها نباشم، هیچ گونه کمکی به اونها نکنم، هرکمکی هم از دستم بر بیاید به شما بکنم. این حرف به گوش بنیامین رسید، پاسخ داد ما کون مون را با شاخ گاو در نمی دازیم. پشت سر خور گوزو هم راه نمی ریم.
خانم با چشمانی اشک آلود: می بینی آقای اردوخانی! چقدر این بنیامین اصلا جهودا نمک نشناسن؟ ما هم دست از پا دراز ترچند تا عکس گرفتیم وبرگشتیم.
27 مهر 1402 ــ 19 اکتبر 2023 ــ اردوخانی ـــ بل
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
تدبیر شاهانه،قصیده ای از یک شاه دوست!
کلام الملکوک، ملوک الکلام، سخن شاهان، شاه سخنان.
گوذ الملوک،ملوک الگوذ، گوذ شاهان، شاه گوذان.
یکی بود پادشهِ با تدبیر در ایران زمین،
به اطراف خود داشتی بسیار چاپلوس در کمین
بگفتا به خود یک به یک کنم امتحان،
وفا دارند یا که گویند چاخان،
بخواند در زاد روزش جمله رجال نزد خویش،
نشستند آن بزرگوران با تواضع به پیش.
چو گفتند یک به یک دست بوسان سلام،
یکی گفت برده ام، دیگر نوکرو دیگر غلام،
شهنشه خندن با تفکر بداد یک دانه گوذ ناب،
تو گویی بمب اتم است دنیا را کرده خراب.
ولی نعمت کونش درد آمد ولیکن ز ترس،
برفتند دشمنان دور تر از فرات و ارس،
هراسان شدندی سلطان و ترک عرب،
برفتند در پناهگاه ولیکن خراب العصب.
بگفتا شهنشه چو این گوذ مرا بیرون ز کان،|
بگویید چند سخن ناب به هر زبان.
یکی گفت: چو آید گوذ شه را بیرون ز کان،
به بازار بریم فروشیم دانه ای یک قران.
یکی گفت به نخستین نفر باخشم و غضب،
که مرد نفهم و جاگشِ فرمساق بی ادب،
چو آمد گوذ از کون شاهنشه آریا منش،
بباید هزاران مرد با قاطرو اسب بارکش،
به اقصی نقاط جهان باید صادر کردنی.
که درمان کند درد زن و مرد و پیررا همی
به قیمت هر ذره بیش از قالی و نفت و طلا،
چنین است ارزش گوذ شاهنشه دور از بلا. (احسنت حاضرین)
بگفتا دگر مرد ای شاهنشه جانم فدا،
دریغ است دادن دست کافر چنین کیما،
بباید گذاست بر چشم بیمار چون دوا،
یکی کرد کاخ موزه و بانک شاهنشهی،
بباید پاک کرد گوذ ز غبار ومبکروب تهی،
آن مزین نمودی با لماس یاقوت رنگ به رنگ،
به اطرافش سربازان با توپ و تفنگ،
چو رفتی ز دنیا زبانم لال پس از هزار،
روانه گشتی گردشگران به ایران چو سار،
بگویند با افتخار و سر بلندی ایرانیان،
چنین است گونده گوز شاهنشه نیکا نمان. ( احسنت خاضرین)ِ
یکی از امیران که بودی سر از دیگران،
بباید فدا کرد جان در راه ره این گوذ عزیز،
وزیر و وکیل امیر همه چاق ریز،
یکی ساختی معبدی بهر آن دور ناب،
پرستیدی یا که خوردی با شراب و کباب.
بگفتند جمله در وصف گوذ آن آریایی سرشت،
که گوذت ز کالیفرنیا میاید یا باغ بهشت.
شاهنشه با تفکر دستی برد بر ریش خویش،
بخواند چند شهدخت زاده زیبا به پیش،
که ای پیاز و «سیر» خوردگان زیبا و مامان،
ببرید چای با لبخند و ادب نزد سران.
چو بردند این خوشگلان با لبخند و قر،
به دست چای ونبات وعشوه و موی زفر،
چو دیدند سران ناز و غمزه این شهدخت یان،
گشتند مست فراموش کردند زمان مکان.
به ناگه بدادند با هم نرم گوذکی آن «سیرو پیاز» خورده گان،
ز گند وبوی اش برفت مستی از سر ان بیچارگان،
فرار کردند و رفتند هر کدام به ملکی دگر،
نشد ز آن ها هیچ زمان و هیچ مکان الخبر.
چو دید این چنین غمگین شاهنشه با خرد،
اگر کشوربه باد رود زین رجل خواب نپرد. بداد شاهنشه با تدبیر دگر گوذ ضربی ناب،
بفرمود کتبَ این جمله ناب پر معنی در کتاب.
آنان که جان درراه گوذ ما فدا می کردند، در وصف اش شعر می سرودند، نتوانستند لحظه ای بوی گوذ نور چشمان ما را تحمل کنند، زینهار هرگز نمی توانند در برابر دشمن از ما دفاع کنند، پس به گودی هم نمی ارزند. این برای عبرت آیندگان باید در تاریخ ثبت گردد.
یاد آروی گوذ اصیل ایرانی با ذال است. از کتاب «هرچه بادا باد» به خامه خودم
شنبه 28 آذر 1377 ــ 19 دسامبر 1998 ــ اردوخانی بلژیک،
نوشته شده در طنز
گفتگوی شکم با سر!
باید به این سر رید: شکم به سر گفت: خوشا به حالت که می اندیشی، این مقبره ها با کنبد طلایی و این قصرهای با شگوه را تو بنا کردی، این سدها و جاده های پر پیچ و خم معمارش تو هستی، هرچه روی زمین بنا شده ساخت تو است، تو آسمان و زمین را فرمان داری، بلند پروازی ات آن اندازه است که به سیاره های دیگر پرواز می کنی. ولی من مسکین زمانی که خالی هستم قر و قر می کنم. زمانی که پر شدم می گوزم و می رینم، اگر لحظه دیرگنم در شلوار خرابی کرده ام.
سر غمگین پاسخ داد: ای همنشین نادان من، خوشا به حال ات که مانند پای و دست و چشم من به فرمان ام نیستی. من به پای ام فرمان می دهم لگد کوب کن، به دست ام فرمان می دهم بکش، تاراج (غارات) کن، بدزد، برای مال و مقام از هیچ جنایتی خود دادری نکن، به جیره خواران ام فرمان زنده زنده خوردن بی گناهی را می دهم. به چشم ام فرمان می دهنم، ببند خیانت های مرا نبین. نگاه کن به تاریخ، روزی نبوده که کشت و کشتاری نکرده ام، شهرها به آتش نکشیده ام، من وجدان ام را کشته ام تا خون هایی که ریخته ام و خرابی هایی که به بار آروده ام نبیند، چشم ام صدای ناله دردمنده ان را نشنود.
شکم پاسخ داد: پس باید به این سر رید.
19 مهر 1402 ـــ 11 سپتامبر 2023 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
مواظب باشید تحریم تون می کنم!
علت عقب مونده گی ما!من نویسنده ام و حساس، اگه 1000 نفر، نه 100 نفر، نه 10 نفر، دست کم 2 نفرخواهش و تمنا نکنن، دیگه نمی نویسم و شما رو تحریم می کنم، و واژه های نابم رو به خورد تون نمی دم.
(گوزی که به ریشی رواست، در تنهای به هدر ندهید)
بعضی ها جرات می کنن از منِ نویسنده ِ ایراد بگیرن.
چند وقت پیش خونه حسن آقا مهمون بودم چند نفر زن و مرد دیگه هم بودن. یک خانم خوشگلِ مامانیِ تمیس که سن و سالی هم داشت و از سر تا پا هم لیفتیگ کرده بود، تنها دکترمملی شوهرش از خونه تا مطبش بیشتر نرونده بود، با ساق پای مثل مرمر، جلو من نشسته بود و مرتب لبش رو گاز می گرفت وبه من اشاره می کرد،فهمیدم راه میده، منم بالبخند و اشاره جوابش رو می دادم. یه دفعه جلوی همه داد زد مرتیکه خیر سرت نویسنده ای، زیپ شلورت رو ببند. گفتم خانم چرا داد می زنی، کفتر گنبد نیست که بپره، گنجشکه رو تخم خوابیده. می بینید مردم جرات می کنن، از منِ نویسنده ایراد بگیرن.
همین سه ــ چها روز پیش، تو میدون شهر، یک آقای به من گفت: آقا دماغت در اومده بگیر. با آستین کتم دماغم رو پاک کردم، آقاهه دستمال گاغذی از جیبش در آورد و داد به من، گفتم تنگیو، تنکیو، گفت با تنگی گشادیت کاری ندارم.، فقط خواستم حال مردم رو به به هم نزنی.
گفتم فهمیدی که من نویسنده ام. گفت: خیال کردم گدایی، می خواستم یک تومن هم بهت بدم، اگه می دونستم نویسنده ای یک لگد در کونت می زدم.
از این مثال ها صد تا می تونم واسه اتون تعریف کنم. حالا فهمیدین چرا ما عقب مونده ایم! واسه اینکه ارزش نویسنده هامون رو نمی دونیم و واسشون در خواست جایزه نوبل نمی کنیم.
15 مهر1402 ــ 7 سپتامبر2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز
سر چشمه (ماخذ) یکی بود، یکی نبود؟
عمر تو چون اول افسانه ای، هرچه همی بود و نبود ای غلام.
چند سال پیش دیوان عطار را می خواندم. به دو بیت بالا که رسیدم، حاشیه های دیوان را خواندم. نوشته شده بود:
«هر چه همی بود و نبود ای غلام» «شاید» یکی از قدیمی ترین سر چشمه ( ماخذ)
یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس ( هیشکی)نبود، باشد. به نظرم جالب آمد.
صبح رخ از پرده نمود ای غلام،چند کنی گفت و شنود ای غلام
دیر شد آخر قدحی می بیار،چند زنم بانگ که زود ای غلام
درد خرابات مپیمای کم،هین که بسی درد فزود ای غلام
در دلم آتش فکن از می که می،آینهٔ دل بزدود ای غلام
آتش تر ده به صبوحی که عمر، میگذرد زود چو دود ای غلام
«عمر تو چون اول افسانهای،هرچه همی بود نبود ای غلام»
روی زمین گر همه ملک تو شد،در پی تو مرگ چه سود ای غلام
پشت بده زانکه بلایی دگر،هر نفست روی نمود ای غلام
لایی دگرهر نفست روی نمود ای غلام، گوشهنشین باش که چوگان چرخ
گوی ز پیش تو ربود ای غلام، دانهٔ امید چه کاری که دهر
دانهٔ ناکشته درود ای غلام، صد قدح خونش بباید کشید
هر که دمی خوش بغنود ای غلام،بر دل عطار فلک هر نفس
صد در اندوه گشود ای غلام، صد در اندوه گشود ای غلام.
6 مهر 1402 ـــ 28 سپتامبر 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه