نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 28, 2012

شعارهای جدید

شعارهای جدید

اگر توجه کرده باشید، وقتی یک خواننده از لوس انجلسی برنامه اجرا می کند، چند هزار نفر برای دیدن، و عکس گرفتن با او از سر کول هم بالا می روند. و همچنین در شهرهای بزرگ غرب شب عید بیش از هزار نفر از ایرانیان جمع می شوند، و این سنت باستانی را با شور و هیجان، و جشن می گیرند. ولی وقتی از همین اشخاص برای تظاهرات جلوی سفرت، یا مقابل پارلمان اروپا دعوت می شود، بیش از سی تا چهل نفر حضور ندارند، چرا؟

دلایل اصلی آن این است که عده ای با شعارهایی که داده می شود مخالف اند

شعارهااغلب عبارت اند؛  مرگ بر جمهوری اسلامی . این واژه مرگ مورد قبول عده ای نیست، باید گفت: جمهوری اسلامی نابود باید گردد. وچون به توافق نمی رسند طرفداران یکی از دو گروه نمی آیند.
زندانی سیاسی آزاد باید گردد. باز هم عده ای معتقدند که زندانی های سیاسی خودشان نمی خواهند آزاد شوند، چونکه به آنها خوش می گذرد. و مامورین جان بر کف انها را شکنجه می کنند، تا بلکه خودشان بخواهند بروند، و چون نمی روند، تعدای را می کشند، برای کسانی که مدت هاست نوبت گرفته اند، جا باز شود، تا به زندان(دانشگاه) بروند

احمدی برو گمشو. خامنه ای برو گمشو. احمدی نژاد قاتل ملته.
باز هم عده ای معتقداند، بهتر از انها کسی نمی تواند در این مملکت حکومت کند.

جمهوری اسلامی عمرت به آخر رسیده. با این شعارها هم عده ای که منافع شان در عمر طولانی جمهوری اسلامی است، موافق نیستند. در صورتیکه اگر شعارهای بی طرفانه باشد، نه تنها تمام  احزاب و گروهای سیاسی ، و فرهنگی، بلکه تمام ایرانیان برای تظاهرات با دل جان حاضر می شوند، تا فریاد بزنند:

فتیله، فردا تعطیله. لوبیاصبح زود بیا. عدسی، فردا مرخصی.
جنگ پشه با حبشه، می خواد بشه، می خواد نشه.
مرگ بر پشه، مرگ بر مگس.
ما سوسک خانگی نمی خوایم، ما موش خانگی نمی خوایم.
پرندگان آزاد باید گردند.

خیار دولاب سرش با زده، فرانسوا( رییس جمهور فرانسه) کروات زده. وقتی که دیگری روئیس جمهور فرانسه شد، ما هم نام را تغیر می دهیم.
دنیا ببین چه فیسه، اوباما رئیسه. با عوض شدن رئیس جمهور امریکا، می توانیم، نام دیگری جای اوباما بگذاریم.

از همه مهم تر! تصور کنید، یک میلیون نفر از این شش میلیون نفر خارج از کشور در تمام شهر های بزرگ و کوچک و متوسط دنیا همزمان فریاد بزند:
گوشت نمی خوام دمبه می خوام، یک زن کون گنده می خوام.
این غربی ها که نمی فهمند ما چه میگوییم، خیال می کنند که فریاد می زنیم؛ جمهوری اسلامی نابود باید گردد. در اینصورت بیشتر از ما حمایت می کنند.
با این شعارها تمام اپوزیسون را به دور یک «محور  گنده» جمع کرده ایم، حتی کسانی که به ایران رفت و آمد می کنند.

سه شنبه 28 اوت 2012 – 07 شهریور 1391ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 25, 2012

بیا کودکانه باهم بازی کنیم

بیا  کودکانه باهم بازی کنیم

هنور صدای جیر جیر سه چرخه کهنه پسر همسایه در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای تیله هایمان را که به هم می زدیم، در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای توپی لاستیکی به اندازه مچ یک دست، که با زمین زدنش یاد گرفتیم بشماریم،
از 12 به 30، از 30 به 14 و … در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز به یاد دارم، بازی خواهرم با دختر همسایه، عروسک های از کرک و نخ کنار هم. سماوری برنجی، به اندازه یک وجب، قوری به اندازه دو بند انگشت، استکان های کوچک، (سینی زیر سماور را فراموش کردم) که ما را به یک استکان چایی دعوت می کردند. می گفتند: صدا نکنید بچه ها خوابند! بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای خواهرم  که مرا به خوردن غذا دعوت می کرد. غذایی در قابلمه های سفالی به اندازه پوست گردو. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای تیله سنگی بر روی سنگ فرش حیاط، لی لی کردن، جر زدن ها در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای پریدن در حوض کوچک پر از لجن، و بسیاری صداهای دگر در گوشم است. بیا کودکانه با هم بازی کنیم.

1 شهریور1391 ــ 22 اوت 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2012

سنگ زدم به اسد

سنگ زدم به اسد

سنگ و زدم به گاری ــ اسد شده فراری
سنگ زدم به اسد ــ خورد تو سرش درد اومد
سنگ و زدم به تیشه ــ اسد گوز به ریشه
سنگ زدم به الاغ ــ اسد شد چارتاق
سنگ و زدم به پشه ــ اسد تنه لشه
سنگ و زدم به گونی ــ اسد بچه …
سنگ و زدم به قیصری ــ اسد شده خاک بر سری

21 اوت 2012 – 31 مرداد 1391 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2012

بی هنری!

بی هنری!

عشق بازی هنر است،
انکه این هنر نداند، هیچ ندارد.

بالاتر از هنر عشق بازی،
هنر عشق کردن است،
از وجود ذرات، لحظه ها،با تمام وجود لذت بردن است،
جذب وجودشان شدن است.
انکه این دو هنر ندارد، بی هنر است.

21 اوت 2012 – 31 مرداد 1391 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2012

موسیو پرگار

موسیو پرگار

پَرگار وسیله‌ای برای کشیدن “دایره” است. هرکجا که دایره ایست، اثر پرگاری است. و ما میان این دایره ها زندگی می کنیم، بدون اینکه لحظه ای به پرگار، و مخترع نابغه اش بیاندیشم. هر کدام از ما می توانیم پرگار باشیم. از شگفتی به دور خود بچرخیم. زمانی که سرگردانیم، باز هم پرگاریم. بیایید با هم فعل “پرگار بودن” را در زمان های مختلف صرف کنیم.

“موسیو” سال ها پیش آپارتمان بزرگی در خانه سالمندان، با این اندیشه خریده بود، تا زمانی که او و همسرش پیر شدند به آنجا بروند. اما وقتی همسرش را از دست داد، پس از رنگ کردن، و تعویض پرده ها، با بیش از دو هزار جلد کتاب تاریخی، علمی و ادبی، همراه با مقداری از اسباب خانه خودش به این خانه آمد.*این آپاراتمان دو اتاق خواب داشت، که یکی از آنها دفتر “موسیو” شده بود. یکی از تغییراتی که “موسیو” در دفترش داد، نصب تابلوی سبز( تخته سیاه) بزرگی در آن بود. در تخته سبز، دایره نیمه تمام، که در نقطه ای از آن تاریخ تولد “موسیو” نوشته شده بود، و سر دیگر دایره، که هر روز به نقطه آغاز کشیدن دایره نزدیک تر می شد. زیر دایره نوشته شده بود:

“ما پرگاریم، دایره ای به دور خود می کشیم. زمانی که نقطه انتهای دایره، به نقطه ابتدای آن برسد، پرگار از چرخش باز ایستاده و دایره، در دایره بزرگتری محو می شود. و آن دایره در دایره ای بزرگتر. ثانیه ها در دقیقه ها محو می شوند. دقیقه ها در ساعت ها. ساعت ها در روزها. روزها در ماه ها. ماه ها در سال ها. سال ها در قرن ها. قرن ها در هزاره ها. هزاره ها در میلیون ها. میلیون ها در میلیارد ها. میلیاردها در تریلیون ها و … تنها یک دایره می ماند؛ به نام هستی. ما کوچکترین دایره در دایره ها، کهکشان ها، در هستی هستیم.

سال های اول” موسیو” گاهی ماشین کوچک اش را سوار می شد، به شهر می رفت، یا شب ها به تماشاخانه. اغلب هم دوستانش به دیدارش می آمدند، یا او را با خود می بردند. تنها پسرش که استاد یکی از دانشگاه های آمریکا بود، سالی دوبار با همسر و فرزندانش ( گاهی هم تنها)، به دیدار “موسیو” می آمد. او کمتر با سایر سالمندان، جز در سالن غذا خوری، در راهرو، و در سالن ورزش صحبت می کرد، ولی گاهی که سر ذوق بود، سخنرانی می کرد یا شعری می خواند.

کم کم دیدار دوستان کمتر شد. راستش را بخوهید، “موسیو” نمی خواست کسی را ببیند. به شهر و تماشاخانه هم کمتر می رفت، پس از مدتی اصلا نمی رفت. در اتاقش کتاب می خواند یا در پارک اطراف خانه قدم می زد. قدم زدن “موسیو” همیشه دایره وار بود، گاهی به دور خود می چرخید، و گاه دگر دایره وار، در دایره ای کوچک، و کم کم دایره های بزرگتر، چند ساعتی قدم می زد. وقتی خسته می شد، روی نیمکتی می نشست و به فکر فرو می رفت.

“موسیو” دیگر علاقه ای به خواندن کتاب های تاریخی، ادبی و علمی نداشت. کتاب های مخصوص نوجوانان، مانند کتاب های پلیسی، کتاب های تصویر دار با زیر نوشت، مانند لوکی لوک، تن تن، استریکس و… سفارش می داد. و با مردان و زنان دیگر می نشست و می خواند. (موسیوهرچه می خواست، به وسیله کامپیوتر سفارش می داد. و به همان طریق هم می پرداخت.)

پس از مدتی یک سه چرخه، همراه با اتومبیل های کوچک، از انواع مختلف برای “موسیو” آوردند. او ساعت ها در اتاقشِ یا در راهروها، و اگر هوا مناسب بود، در پارک سوار آن می شد. همیشه چند نفری بودند، که دور او جمع می شدند، و با خواهش می خواستند که سه چرخه سواری کنند. بدین طریق “موسیو” با سایر سالمندان یک رابطه دوستانه بر قرار کرد که پیش از آن کم سابقه بود.

با گذشت زمان “موسیو” اسباب بازی های بیشتری سفارش می داد. با سایر سالمندان، به ویژه با آنها که پیر تر از بقیه بودند، بازی می کرد. گاهی هم در موقع بازی یه قل دو قل، یا بازی با تیله انگشتی، لی لی و قایم موشک بازی با هم دعوا می کردند، و کار به کتک کاری هم می کشید که با مداخله پرستاران خاتمه میافت. ولی روز بعد با عشق و علاقه به بازی با همدیگر ادامه می داند.

یک روز دیده شد که “موسیو” چرخ دوچرخه ای را در آورده، خوشحال با زدن یک چوب پشت آن، چرخ را در راهروها می گرداند، و بقیه همبازی هایش را صدا می کند، تا بیایند و ببینند. و هریک با قیل و قال

می خواستند، این کار را بکنند. گاهی “موسیو” کارمندن زن را “مامان” و کارکنان مرد را “پاپا” صدا می کرد. خیلی از مردان و زنان سالمند دیگر هم این کار را می کردند.

فرق “موسیو” با سایر سالمندان این بود که آن ها وقتی آگاه به رفتار کوکانه خود می شدند، احساس شرمندگی می کردند. ولی “موسیو” آگاه به اینکه کودکی است، کودکانه رفتار می کرد، و شرمی هم از این بابت نداشت.

اغلب شب ها “موسیو” جایش را در خواب خیس می کرد. بدین جهت موقع خواب به او پوشاک می پوشاندند.

مدت کوتاهی نگذشت که برای “موسیو” یک بسته آمد. روز بعد چند از تن سالمندان سر میز صبحانه، با پستانکی در گردن آویزان، از شیشه شیر پستانک دار شیر می خوردند. و تمام روز پستانک در دهان داشتند.
نیمه شبی صدی زنگ اتاق “موسیو” به صدا در آمد. خانم پرستاری به اتاق او رفت. “موسیو” گریه کنان از او خواست که کنارش بخوابد و پستانش را در دهان او بگذارد. پرستار با شگفتی و غمگینی تن به این کار داد. وقتی “موسیو” با انگشت شصت اش در دهان به خواب رفت، پرستار آهسته از جایش بلند شد و رفت.

روز بعد، روی تخته سبز رنگ، نقطه انتهای دایره به ابتدای آن رسیده بود، و پر گار از چرخش، ایستاده!

16 ـ آذر 1388 ــ 7 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

*این امکان در بعضی از خانه های سالمندان وجود دارد؛ شخص یک اپارتمان، با یک یا دو اتاق خواب، یا یک ویلای کوچک در محیط وسیعی در آنجا می خرد، مدتی که احتیاج ندارد اجاره می دهد، و هر زمان که خواست خودش به آنجا می رود. اصولا اشخاص با اثاثیه خودشان به این خانه ها می آیند. مجموع این خانه ها به تمام وسایل درمانی، پزشک، پرستار، آشپز، سالن ورزش، استخر شنا، کتابخانه و …، مجهز هستند.
این خانه ها خارج از شهر در محیطی سر سبز واقع شده اند.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2012

خدایا پناه بر تو…

خدایا پناه بر تو…

پیش از انقلاب، می توانستیم با پاسپورت ایرانی و بدون ویزا به اکثر کشورهای اروپایی سفر کنیم. کشورهایی هم که ویزا نیاز داشتند، مانند؛ امریکا، کانادا، انگلیس و چند کشور دیگر،  بدون زحمت در مدت پنج دقیقه با احترام به ایرانیان ویزا می دادند. به یاد دارم در فروشگاه های بزرگ فروشندگان فارسی هم حرف می زدند. هر جا خودمان را به عنوان ایرانی معرفی می کردیم،با احترام با ما رفتار می کردند. برای نمونه به ایرانی ها خیلی راحت اتاق اجاره می دادند. دانشگاه های غرب پر بود از دانشجویان ایرانی.

حالا باید چند ماه، شاید چند سال صبر کنیم، با خفت و خواری در صف های طولانی منتظر باشیم، با خواهش و تمنا، گرو گذاشتن خانه، نشان دادن چندین مدرک، و ده ها مشکل
دیگر ویزای یک کشور درست و حسابی را دریافت کنیم.

به یاد دارم قبل از انقلاب اسلامی قیمت مرغ زنده در مرغ فروشی ها بین هفت تا ده تومان بود. و صاحب مغازه جلوی مشتری سر مرغ را پس از به زور آب خوراندن و بسم الله
گفتن، می برید، پرش را می کند و با احترام تحویل مشتری می داد. پس از انقلاب اسلامی، به ویژه با این تحریم ها علاوه بر اینکه خارجی ها خودشان را برای ما می گیرند و مرغ های وارداتی از چین که نیم وزنشان آب و نیم هیکلشان باد است، تاقچه بالا گذاشته و به قیمت کمتر چهار ــ پنج هزار تومان نمی دهند! خدایا پناه بر تو…

28 مرداد 1391ــ 18 اوت 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 17, 2012

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 13, 2012

اگر سعدی امروز بود، اینچنین می گفت …!

اگر سعدی امروز بود، اینچنین می گفت …!

منت خدای را عز و وجل که موهبتش جنگ و خونریزی و خرابی و آوارگی است و خشمش زلزله و سیل و طوفان خوشکسالی است هر نفسی که می رود با کندن جان و چون پی میاید در امدن جان از کان.

از دست و زبان که بر آید،
تا فحش نثار نظام بنماید.
املو پپلو مفت خورلو شپش لو آخند لو بی شرملو جانی لو،

ملت همان به ز تقصیر خویش
عذر به درگاه نا کس آورد
ورنه علت بدبختیش کس نداند به کجا روی آورد
باران بدبختی اوارگی بی حسابش همه جا کشیده ناموس بندگان بی گناه به دراند و جیره نوکران حکومت فراموش ننماید.

ای کریمی که از خزانه غیب
امریکا و انگلیس وطیفه خور داری
دشمان را چرا کردی محروم
تو که با دوستان این نظر داری.

حکومت خائن ایران را گفته تا مملکت به گند کشاند. به مزدوران فرموده تا سرمایه ملت بچپاند، و به جیب لبنان و فلسطین بنماید. ابر بهاری را فرموده تا سیل ریشه درختان از بن بکناند و هرکه شکایت کند زندانی و شکنجه و اعدام نماید و ملت را گرسنه و بی خانمان نماید و اطفال را گرسنه بخواباند و خود از پر خوری شکم بترکاند و ناله را در سینه خفه بنماید و تخم دشمنی در بین مردم بنهاند و ثروت ملت در بانک های خارجی بچپاند…!

23 مرداد 1391 ــ 13 اوت 2012 ــ بلزیک ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 13, 2012

دریغا که میانش ندیدم

دریغا که میانش ندیدم

زن زیبایی دیدم که رخش ماه را به شگفتی وا می داشت، و لبش غنچه را به تحسین. موی را با مقنعه پوشانده بود، و دامنی کوتاه و نازک و چین دار بر تن، که با هر تکان بالا و پایین می رفت.

بالا و پایینش دیدم، بسیار زیبا خیال انگیز بود. دریغا که میانش ندیدم!

خواهش می کنم در مورد این نوشته کوتاه اظهار نظر کنید، تا بدانم چه برداشتی دارید. با سپاس پیشاپیش

16 ژوییه 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 11, 2012

چرا ایران عقب ماند؟

کتاب ها و مقاله های زیادی با عنوان «چرا این عقب ماند؟» تا کنون نوشته شد که اکثر انها را خوانده ام، و درباره این موضوع به سخنرانی خیلی از سیاسیون (خیر سرشان) وطنی رفته ام. از دید من هیج کس تا به حال به این پرسش پاسخ درستی نداده است. اغلب چه در مقاله ها یا کتاب ها اشاره می کنند به اینکه مشکل ما، مشکل فرهنگی است. (خیلی خوش گوزند، پای توپ هم می نشینند.)
خانه از پای بست ویران است، خواجه در فکر بند تنبان است. به نظر این پژوهشگر باید موضوع «چرا ایران عقب ماند؟» را از دید تاریخی ببینیم.

اما به نظر من ابتدا باید به پرسشهای دیگری پاسخ داد، تا بعد به اینکه «چرا ایران عقب ماند»؟ برسیم.

به گفته علما حوا (زن) از سمت چپ حضرت ادم به دنیا امده است.
1 ــ خیال کنیم ( به طور متوسط) وزن حوا خانم 60 کیلو و قدش 165 سانتیمتر بوده باشد. ( تجسم دور سینه، کمر و باسن با خودتان)با این قد وزن چگونه سینه مرد باز شده، و این خانم بیرون امده؟ کرگدن و فیل و بالن فرزندانی با این شرایط به دنیا نمی آورند.
2 ــ در این صورت حضرت ادم اولین کسی بوده که با زاییده خود( گناه) زنا کرده. آیا این گناه هم بر گناه قبلی اش افزوده شده؟

«در ادیان ابراهیمی همسر «آدم»، «حوا» بود (در روایاتی «لیلیت» نخستین زن آفریده خدا و همسر آدم بود) و بر طبق آیات قرآن نیز آدم فقط یک همسر که آن هم حوا بود داشت. چون آدم و حوا، توسط شیطان فریفته شدند و از درخت ممنوعه، میوه‌ای را خوردند، از بهشت اخراج شدند. این اولین انتقام شیطان از انسان بود که باعث اخراج آدم از پادشاهی بهشت و تنزل او به مقام بشری شد. پس از اخراج آدم از بهشت، اولین توبه‌های انسان از گناه در پیشگاه خدا صورت گرفت که در نهایت این توبه‌ها توسط خدا پذیرفته گردید. آدم و حوا، دو دختر و دو پسر داشتند (هابیل، قابیل، اقلیما، الیزا) که سایر انسان‌ها از نسل آنان زاده شدند. مسلمانان به او لقب «ابوالبشر» (به معنی پدر نوع بشر) داده‌اند.

بر طبق برخی روایات٬ حوا حدود پانصد زایمان داشته که در هر زایمان یک دختر و یک پسر بدنیا آورده. نام چند تن از فرزندان آدم و حوا به این شرح است:
هابیل

قابیل

اقلیما (که با هابیل دوقلو بود)

شیث(که ظاهرا بعد از مرگ هابیل به دنیا آمده)

یافث

فریدا

صیدا

لوذا»

3- بر طبق آخرین روایت، بانو حوا 500 بار زاییده، هر بار هم دوقلو! هر چند حضرت آدم هرشب برای صواب و برگشت به بهشت با هسرش نزدیکی کرده باشد، با این حال فکر نمی کنم یک مرغ بتواند 500 بار  تخم بگذارد. خر گوش هم که زاینده ترین حیوان زمینی است، از عهده چنین کاری بر نمی آید، چگونه حوا می تواند500 بار، هر بار هم دوقلو بزاید؟! در اینصورت آن روانشاد بیش 500 سال عمر کرده، به روایتی 600 سال!
4 ـ اگر ازدواج خواهر و برادر گناه است. در این صورت انها  گناهکارند، ایا ما هنوز جریمه کناهان انها را پس می دهیم، و گرنه ما چه گناهی کرده ایم؟

5 ــ صیغه را چه کسی خوانده؟ ازدواج موقت بوده یا دایمی، ممکن است شیطان صیغه را خوانده باشد؟

6 ــ در تمام عکس های آدم و حوا لخت اند، و به جز چند برگ پوشش دیگری ندارند، و بنا به روایت های مستند، بدنشان پشم نداشه، در اینصورت چرا زنان باید زیر چادر و چاقچور بروند، و مردان لباس استین بلند بپوشند، ایا ریش و پشم ما پس دادن کفاره گناه آدم و حوا نیست؟

چنانچه به این پرسش ها پس از یک پژوهش تاریخی پاسخی مستند و قانع کننده ندهیم، نمی توانیم به سوال اینکه» چرا ایران عقب ماند»؟ جواب بدهیم.

28 خرداد 1391 ــ 17 ژوئن 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی