نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2012

پشم در قاب طلایی

پشم در قاب طلایی

«منیژه، و همسرش جمشید» هر وقت به خانه من می آیند، غذا می اورند تا من زحمت پخت و پز را (به گفته خودشان) نکشم. هر وقت به خانه شان می روم چنان منیژه عاشقانه دور من می گردد که هیچ دختری دور پدرش نگردیده. جمشید هم دست کمی از همسرش ندارد. کافی است دست در جیبم کنم که دستمال کاغذی حاضر است. سر میز غذا هر چند میهمانان دیگری هم داشته باشند، به من بیشتر از همه توجه می کنند. هنوز استکان چایی ام تمام نشده که استکان پر شده دیگری جای آن را می گیرد. باور کنید گاهی از این همه محبت زجر می کشم، و نمی دانم چکار کنم. وقتی که در خانه شان هستم، و از نشستن خسته می شوم  و می خواهم بلند شوم و در باغچه شان قدم بزنم، هنوز نیم خیز نشده منیژه می گوید: «چی می خواین؟ بگین براتون بیارم». قسم می خورم هیچ چیزی نمی خوام، ولی از بسکه نشستم و خوردم باد توی دلم جمع شده، اگر اجازه بدهد می خواهم بروم بیرون خالی اش کنم. (هر چند نفر هم انجا باشند) جمشید با خنده می گوید: «اینها که غریبه نیستند»! البته همانگونه که می دانید آدم با ادبی هستم، بلند می شوم می روم بیرون، تا آنجا که امکان دارد از آنها دور می شوم تا صدایش به گوش شان نرسد و گلاب به رویتان…
فراموش کردم بگویم که این زن و شوهر یک پسر پنج ساله دارند به نام کوروش. چند روز پیش منیژه و جمشید به دیدنم آمدند، و مانند همیشه با یک ظرف غذا و مقداری میوه و یک بسته کوچک. وقتی بسته را باز کردم، با تعجب دیدم چند حلقه مو در آن است. نزدیک بود شاخ در بیاورم. منیژه که قیافه مرادیده بود گفت: «اقای اردوخانی همانطور که دیدید موهای کوروش همیشه بلند بود. زمان بار داری من خیلی سخت گذشت. واسه همین هم من و جمشید قرار گذاشتیم، اگر بچه مون سالم به دنیا بیاد، دختر یا پسر فرق نمی کنه، موهاش رو تا پنج سالگی نزنیم و نذر حضرت ابوالفضل کنیم. والا…

اون حضرت که خیلی دوره، شما نزدیکین. ابوالفضل، ابوالفضله! چه عباس باشه، چه اردوخانی».
گفتم که من با این موها چکار کنم؟ جمشید با خنده گفت: «به هر حال ما نذرمون رو ادا کردیم، شما با این موها هرکاری می خواین بکنین، بریزین دور». منیژه گفت: «واه! خدا مر گم بده، چه حرفا، نه تورو خدا»…

اگر در خانه من چند حلقه مو در قاب منبت کاری قشنگی دیدید شگفت زده نشوید. چنانچه آنقدر که این زن و شوهر مرا دوست دارند و به من مهر می روزند، کسی به شما محبت کند و دوست تان داشته باشد، پشمش را هم در قاب طلایی می گذارید.

22شهریور 1391 ــ 12 سپتامبر 2012ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 28, 2012

نکند مرا مسخره می کنید؟

نکند مرا مسخره می کنید؟

من نام چند گل را بیشتر نمی دانم. مانند یاس، شقایق، گل سرخ، بنفشه، نیلوفر، و اگر مدتی بیندیشم شاید نام یکی ــ دو گل دگر. از  نام درختان تنها؛ سرو، بید، بید مجنون، تبریزی را به یاد دارم.

اما نام تمام لکه ابرها را می دانم… این نام ها را من به انها دادم، خودشان هم می دانند. بدین جهت با ناز و غمزه می ایند، عشوه کنان می روند. غره به زیبایی خود، نکند مرا مسخره می کنند؟

آذر، آزاده، افسانه، بنفشه، بهار، بهدخت، بهرخ، بهناز، آفتاب، آفرین، بهار، بهدخت، بهرخ، بهشید، بهناز، پروین، پریچهر، پریدخت، پریزاد، پریشاد، پیمانه، شهناز، شهین، شکوفه، شیدا، شیرین، شیفته، شیوا، شورانگیز، فرشته،  فروغ، فریبا، فریناز، فیروزه، فرنوش، زرین‌دخت، زیبا، زیور، ژاله، گلبانو، گلبهار، گلابتون، گلپری، گلرخ، گلرو، گلشیفته، گلنار، گلی، بهیه، بهینه، گوهر، گیتی، لاله، ماه‌چهر، ماهدخت، ماهنوش، ماهزاد مرجان، مروارید، مژده، مژگان، مستانه، مهتاب، مهین، میترا، مینو، ناهید، نرگس، نسترن، نگار، نگین ، نیلوفر، هنگامه، بهنوش، بوسه…، و ده ها نام دگر. ابرها مرا ببخشید، اگر نام چندی از شما را فراموش کردم.

ابرهایی که هر لحظه به گونه دگری جلوه می کنند. نیم تاجی بر سر، گاهی پیراهنی سپید یا خاکستری بر تن دارند. و آن زمان که سیاه می پوشند، زیبایی شان صد چندان می شود، و با وزش باد دست به دست هم دیگر می دهند، یکی می شوند، اشک شادی می بارند. من همچو مستی در میان اشک شان به دور خود می چرخم، دست بالا و پایین می برم، تن و روان خود می شویم. و آن زمان که از شادی رعد اسا فریاد می زنند، به مانند آهویی در برابر شیری به خود می لرزم. زین لرزش شادم. و لحظه ای که چشمانشان برق می زند، زمین و زمان روشن می گردد، من هستی را در روشنایی چشمان زیبایشان می بینم.
آه ابرها که هر لحظه جلوه ای دگر دارید، با نام های زیبایتان، چقدر زیبایید. نکند مرا مسخره می کنید؟!

17 مرداد 1391 ــ 7 اوت 2012 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 19, 2012

در گوشم بگویید…. (خواهشی از دوستان)

در گوشم بگویید…. (خواهشی از دوستان)

آدم ( یعنی من) قابل تحول است. و اگر این تحول سریع باشد، انقلاب است. به دلایل اجتماعی، سیاسی، احساساتی و فلسفی نمی دانم در من تحولی ایجاد شده یا انقلابی؟
خواهش می کنم از این پس جلوی من واژه های رکیک را به کار نبرید. من با ادب شده ام.
فعل کردن و دادن را در هیچ موردی( گذشته، آینده و حال) به کار نبرید. و به جای آن بگویید: برای نمونه ؛ سلامیدم، دستیدم…
به جای مالیدم، بگویید: نوازش کردم
به جای چ… افاده بگویید: پر افاده.
چ … خور: خسیس.
چ … مثقال: مقدار بسیار کم.
اگر از بغل دستی تان بوی بدی به دماغ شما رسید، پیف- پیف کنید و بگویید: باد خفیف رها کردی!
و اگر پر صدا بود، بگویید:  باد پر صدا ول کردی! بهتر ان است که بگویید: گازیدی؟
به جای چ … ناله که انجامش لذت ویژه ای دارد، والله نمی دانم چه بگوییم، به نظرم هیچ چیز دیگر جایگزین آن نمی شود.
به جای نچ…ن ، نگو..ن حسنی خیار کاشته، بگویید: باد خفیف و پرصدا رها نکنید، حسنی خیار کاشته.
به جای خیلی خوش چ… دم باد هم می شینه، بگویید: خیلی خوش صداست، در دستگاه ابوعطا هم می خونه.
به جای گ…ز به شقیقه مربوط نیست، بگویید: گاز به شقیقه مربوط نیست.
به جای گو..و، بگویید: گازو
به جای گ..ز به ریش، بگویید: گاز به ریش.
به جای ک…ی بگویید: ابنه ای.
به جای ک…گشاد، بگویید: باسن گشاد.
به جای ک… مرغ، بگویید: باسن مرغ.
به جای تخم مرغ، بگویید: بیضه مرغ.
دوستان گرامی، چنانچه مجبور شدیم اصل واژه ها را به کار ببریم، من در گوش تان می گویم و خواهش می کنم شما هم در گوشم بگویید. با سپاس فراوان از تمام دوستان!!

29 شهریور 1391 ــ 19 سپتامبر 2012 ــ بروکسل  ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 10, 2012

خوش قدم!

خوش قدم!

چند روز پیش تصادفی به خانه دوست ارجمندم «منوچهر سالکی» رفتم. چند دقیقه بعد از امدن من، کاروانی که پارسال خریده بود، و هیچوقت استفاده نکرده بود، به نصف قیمتی که خریده بود با خوشحالی ( در حالیکه با دمبش گردو می شکست) فروخت. و باخنده و شوخی گفت: «تو خوش قدم بودی»!

در حدود سی سال یش هر وقت با نامزدم به یک رستوران ایرانی می رفتیم، و رستوران خالی بود، تصادفی یعد از یک ربع تا نیمساعت بعد رستوران پر می شد. صاحب رستوران به من می گفت: «اقای اردوخانی شما خوش قدمی». حاضرم هر روز بیایی غذای مجانی بخوری! چند بار این حرف را تکرار کرد.

یکبارــ دو بار ــ سه بار نامزدم کار داشت و من تنها رفتم. باز هم پس از امدن من چند نفر امدند. صاحب رستوران به من گفت: «قابلی نداره! من هم که غذایی کمی با یک لیوان آب خوردم بودم، تشکر کردم و بیرون آمدم». بار دوم هم همین ماجرا تکرار شد. بار سوم هنوز غذایم را تمام نکرده بودم که صورت حساب هر سه بار را جلویم گذاشت. من از خنده غش کردم و صورت حساب را پرداختم. او که از خنده من عصبانی شده بود گفت: «خوش قدمی هم اندازه ای داره»…!

21 اوت 2012 – 31 مرداد 1391 ــبلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 31, 2012

تیله قلقلی

تیله قلقلی

مرد در اتاقی،  مقابل آینه دیواری با تیله قلقلی بازی می کرد. هم جای خود و هم جای تصویرش در آینه بازی می کرد. تیله اش را به تیله تصویرش می زد. گاهی می برد، از خوشحالی فریاد می زد، گاهی می باخت، سر تصویرش داد می کشید.

در اتاق دیگر زن با عروسک هایش بازی می کرد. نوازش شان می کرد، موهایشان را شانه می کرد، لباس رنگارنگ بر تن شان می کرد. کنار هم می خواباندشان و برایشان داستان غم و درد خود را تعریف می کرد.
عروسکی گل قالی می چید و به مرد می داد، در عوض تیله قلقلی می گرفت و با عروسک دگر بازی می کرد.

21 مرداد 1391 ــ 11 اوت 2012 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 28, 2012

شعارهای جدید

شعارهای جدید

اگر توجه کرده باشید، وقتی یک خواننده از لوس انجلسی برنامه اجرا می کند، چند هزار نفر برای دیدن، و عکس گرفتن با او از سر کول هم بالا می روند. و همچنین در شهرهای بزرگ غرب شب عید بیش از هزار نفر از ایرانیان جمع می شوند، و این سنت باستانی را با شور و هیجان، و جشن می گیرند. ولی وقتی از همین اشخاص برای تظاهرات جلوی سفرت، یا مقابل پارلمان اروپا دعوت می شود، بیش از سی تا چهل نفر حضور ندارند، چرا؟

دلایل اصلی آن این است که عده ای با شعارهایی که داده می شود مخالف اند

شعارهااغلب عبارت اند؛  مرگ بر جمهوری اسلامی . این واژه مرگ مورد قبول عده ای نیست، باید گفت: جمهوری اسلامی نابود باید گردد. وچون به توافق نمی رسند طرفداران یکی از دو گروه نمی آیند.
زندانی سیاسی آزاد باید گردد. باز هم عده ای معتقدند که زندانی های سیاسی خودشان نمی خواهند آزاد شوند، چونکه به آنها خوش می گذرد. و مامورین جان بر کف انها را شکنجه می کنند، تا بلکه خودشان بخواهند بروند، و چون نمی روند، تعدای را می کشند، برای کسانی که مدت هاست نوبت گرفته اند، جا باز شود، تا به زندان(دانشگاه) بروند

احمدی برو گمشو. خامنه ای برو گمشو. احمدی نژاد قاتل ملته.
باز هم عده ای معتقداند، بهتر از انها کسی نمی تواند در این مملکت حکومت کند.

جمهوری اسلامی عمرت به آخر رسیده. با این شعارها هم عده ای که منافع شان در عمر طولانی جمهوری اسلامی است، موافق نیستند. در صورتیکه اگر شعارهای بی طرفانه باشد، نه تنها تمام  احزاب و گروهای سیاسی ، و فرهنگی، بلکه تمام ایرانیان برای تظاهرات با دل جان حاضر می شوند، تا فریاد بزنند:

فتیله، فردا تعطیله. لوبیاصبح زود بیا. عدسی، فردا مرخصی.
جنگ پشه با حبشه، می خواد بشه، می خواد نشه.
مرگ بر پشه، مرگ بر مگس.
ما سوسک خانگی نمی خوایم، ما موش خانگی نمی خوایم.
پرندگان آزاد باید گردند.

خیار دولاب سرش با زده، فرانسوا( رییس جمهور فرانسه) کروات زده. وقتی که دیگری روئیس جمهور فرانسه شد، ما هم نام را تغیر می دهیم.
دنیا ببین چه فیسه، اوباما رئیسه. با عوض شدن رئیس جمهور امریکا، می توانیم، نام دیگری جای اوباما بگذاریم.

از همه مهم تر! تصور کنید، یک میلیون نفر از این شش میلیون نفر خارج از کشور در تمام شهر های بزرگ و کوچک و متوسط دنیا همزمان فریاد بزند:
گوشت نمی خوام دمبه می خوام، یک زن کون گنده می خوام.
این غربی ها که نمی فهمند ما چه میگوییم، خیال می کنند که فریاد می زنیم؛ جمهوری اسلامی نابود باید گردد. در اینصورت بیشتر از ما حمایت می کنند.
با این شعارها تمام اپوزیسون را به دور یک «محور  گنده» جمع کرده ایم، حتی کسانی که به ایران رفت و آمد می کنند.

سه شنبه 28 اوت 2012 – 07 شهریور 1391ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 25, 2012

بیا کودکانه باهم بازی کنیم

بیا  کودکانه باهم بازی کنیم

هنور صدای جیر جیر سه چرخه کهنه پسر همسایه در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای تیله هایمان را که به هم می زدیم، در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای توپی لاستیکی به اندازه مچ یک دست، که با زمین زدنش یاد گرفتیم بشماریم،
از 12 به 30، از 30 به 14 و … در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز به یاد دارم، بازی خواهرم با دختر همسایه، عروسک های از کرک و نخ کنار هم. سماوری برنجی، به اندازه یک وجب، قوری به اندازه دو بند انگشت، استکان های کوچک، (سینی زیر سماور را فراموش کردم) که ما را به یک استکان چایی دعوت می کردند. می گفتند: صدا نکنید بچه ها خوابند! بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای خواهرم  که مرا به خوردن غذا دعوت می کرد. غذایی در قابلمه های سفالی به اندازه پوست گردو. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای تیله سنگی بر روی سنگ فرش حیاط، لی لی کردن، جر زدن ها در گوشم است. بیا با هم بازی کنیم.

هنوز صدای پریدن در حوض کوچک پر از لجن، و بسیاری صداهای دگر در گوشم است. بیا کودکانه با هم بازی کنیم.

1 شهریور1391 ــ 22 اوت 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2012

سنگ زدم به اسد

سنگ زدم به اسد

سنگ و زدم به گاری ــ اسد شده فراری
سنگ زدم به اسد ــ خورد تو سرش درد اومد
سنگ و زدم به تیشه ــ اسد گوز به ریشه
سنگ زدم به الاغ ــ اسد شد چارتاق
سنگ و زدم به پشه ــ اسد تنه لشه
سنگ و زدم به گونی ــ اسد بچه …
سنگ و زدم به قیصری ــ اسد شده خاک بر سری

21 اوت 2012 – 31 مرداد 1391 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2012

بی هنری!

بی هنری!

عشق بازی هنر است،
انکه این هنر نداند، هیچ ندارد.

بالاتر از هنر عشق بازی،
هنر عشق کردن است،
از وجود ذرات، لحظه ها،با تمام وجود لذت بردن است،
جذب وجودشان شدن است.
انکه این دو هنر ندارد، بی هنر است.

21 اوت 2012 – 31 مرداد 1391 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2012

موسیو پرگار

موسیو پرگار

پَرگار وسیله‌ای برای کشیدن “دایره” است. هرکجا که دایره ایست، اثر پرگاری است. و ما میان این دایره ها زندگی می کنیم، بدون اینکه لحظه ای به پرگار، و مخترع نابغه اش بیاندیشم. هر کدام از ما می توانیم پرگار باشیم. از شگفتی به دور خود بچرخیم. زمانی که سرگردانیم، باز هم پرگاریم. بیایید با هم فعل “پرگار بودن” را در زمان های مختلف صرف کنیم.

“موسیو” سال ها پیش آپارتمان بزرگی در خانه سالمندان، با این اندیشه خریده بود، تا زمانی که او و همسرش پیر شدند به آنجا بروند. اما وقتی همسرش را از دست داد، پس از رنگ کردن، و تعویض پرده ها، با بیش از دو هزار جلد کتاب تاریخی، علمی و ادبی، همراه با مقداری از اسباب خانه خودش به این خانه آمد.*این آپاراتمان دو اتاق خواب داشت، که یکی از آنها دفتر “موسیو” شده بود. یکی از تغییراتی که “موسیو” در دفترش داد، نصب تابلوی سبز( تخته سیاه) بزرگی در آن بود. در تخته سبز، دایره نیمه تمام، که در نقطه ای از آن تاریخ تولد “موسیو” نوشته شده بود، و سر دیگر دایره، که هر روز به نقطه آغاز کشیدن دایره نزدیک تر می شد. زیر دایره نوشته شده بود:

“ما پرگاریم، دایره ای به دور خود می کشیم. زمانی که نقطه انتهای دایره، به نقطه ابتدای آن برسد، پرگار از چرخش باز ایستاده و دایره، در دایره بزرگتری محو می شود. و آن دایره در دایره ای بزرگتر. ثانیه ها در دقیقه ها محو می شوند. دقیقه ها در ساعت ها. ساعت ها در روزها. روزها در ماه ها. ماه ها در سال ها. سال ها در قرن ها. قرن ها در هزاره ها. هزاره ها در میلیون ها. میلیون ها در میلیارد ها. میلیاردها در تریلیون ها و … تنها یک دایره می ماند؛ به نام هستی. ما کوچکترین دایره در دایره ها، کهکشان ها، در هستی هستیم.

سال های اول” موسیو” گاهی ماشین کوچک اش را سوار می شد، به شهر می رفت، یا شب ها به تماشاخانه. اغلب هم دوستانش به دیدارش می آمدند، یا او را با خود می بردند. تنها پسرش که استاد یکی از دانشگاه های آمریکا بود، سالی دوبار با همسر و فرزندانش ( گاهی هم تنها)، به دیدار “موسیو” می آمد. او کمتر با سایر سالمندان، جز در سالن غذا خوری، در راهرو، و در سالن ورزش صحبت می کرد، ولی گاهی که سر ذوق بود، سخنرانی می کرد یا شعری می خواند.

کم کم دیدار دوستان کمتر شد. راستش را بخوهید، “موسیو” نمی خواست کسی را ببیند. به شهر و تماشاخانه هم کمتر می رفت، پس از مدتی اصلا نمی رفت. در اتاقش کتاب می خواند یا در پارک اطراف خانه قدم می زد. قدم زدن “موسیو” همیشه دایره وار بود، گاهی به دور خود می چرخید، و گاه دگر دایره وار، در دایره ای کوچک، و کم کم دایره های بزرگتر، چند ساعتی قدم می زد. وقتی خسته می شد، روی نیمکتی می نشست و به فکر فرو می رفت.

“موسیو” دیگر علاقه ای به خواندن کتاب های تاریخی، ادبی و علمی نداشت. کتاب های مخصوص نوجوانان، مانند کتاب های پلیسی، کتاب های تصویر دار با زیر نوشت، مانند لوکی لوک، تن تن، استریکس و… سفارش می داد. و با مردان و زنان دیگر می نشست و می خواند. (موسیوهرچه می خواست، به وسیله کامپیوتر سفارش می داد. و به همان طریق هم می پرداخت.)

پس از مدتی یک سه چرخه، همراه با اتومبیل های کوچک، از انواع مختلف برای “موسیو” آوردند. او ساعت ها در اتاقشِ یا در راهروها، و اگر هوا مناسب بود، در پارک سوار آن می شد. همیشه چند نفری بودند، که دور او جمع می شدند، و با خواهش می خواستند که سه چرخه سواری کنند. بدین طریق “موسیو” با سایر سالمندان یک رابطه دوستانه بر قرار کرد که پیش از آن کم سابقه بود.

با گذشت زمان “موسیو” اسباب بازی های بیشتری سفارش می داد. با سایر سالمندان، به ویژه با آنها که پیر تر از بقیه بودند، بازی می کرد. گاهی هم در موقع بازی یه قل دو قل، یا بازی با تیله انگشتی، لی لی و قایم موشک بازی با هم دعوا می کردند، و کار به کتک کاری هم می کشید که با مداخله پرستاران خاتمه میافت. ولی روز بعد با عشق و علاقه به بازی با همدیگر ادامه می داند.

یک روز دیده شد که “موسیو” چرخ دوچرخه ای را در آورده، خوشحال با زدن یک چوب پشت آن، چرخ را در راهروها می گرداند، و بقیه همبازی هایش را صدا می کند، تا بیایند و ببینند. و هریک با قیل و قال

می خواستند، این کار را بکنند. گاهی “موسیو” کارمندن زن را “مامان” و کارکنان مرد را “پاپا” صدا می کرد. خیلی از مردان و زنان سالمند دیگر هم این کار را می کردند.

فرق “موسیو” با سایر سالمندان این بود که آن ها وقتی آگاه به رفتار کوکانه خود می شدند، احساس شرمندگی می کردند. ولی “موسیو” آگاه به اینکه کودکی است، کودکانه رفتار می کرد، و شرمی هم از این بابت نداشت.

اغلب شب ها “موسیو” جایش را در خواب خیس می کرد. بدین جهت موقع خواب به او پوشاک می پوشاندند.

مدت کوتاهی نگذشت که برای “موسیو” یک بسته آمد. روز بعد چند از تن سالمندان سر میز صبحانه، با پستانکی در گردن آویزان، از شیشه شیر پستانک دار شیر می خوردند. و تمام روز پستانک در دهان داشتند.
نیمه شبی صدی زنگ اتاق “موسیو” به صدا در آمد. خانم پرستاری به اتاق او رفت. “موسیو” گریه کنان از او خواست که کنارش بخوابد و پستانش را در دهان او بگذارد. پرستار با شگفتی و غمگینی تن به این کار داد. وقتی “موسیو” با انگشت شصت اش در دهان به خواب رفت، پرستار آهسته از جایش بلند شد و رفت.

روز بعد، روی تخته سبز رنگ، نقطه انتهای دایره به ابتدای آن رسیده بود، و پر گار از چرخش، ایستاده!

16 ـ آذر 1388 ــ 7 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

*این امکان در بعضی از خانه های سالمندان وجود دارد؛ شخص یک اپارتمان، با یک یا دو اتاق خواب، یا یک ویلای کوچک در محیط وسیعی در آنجا می خرد، مدتی که احتیاج ندارد اجاره می دهد، و هر زمان که خواست خودش به آنجا می رود. اصولا اشخاص با اثاثیه خودشان به این خانه ها می آیند. مجموع این خانه ها به تمام وسایل درمانی، پزشک، پرستار، آشپز، سالن ورزش، استخر شنا، کتابخانه و …، مجهز هستند.
این خانه ها خارج از شهر در محیطی سر سبز واقع شده اند.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی