نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2012

پرسشی از جناب آقای عبدالکریم سروش

پرسشی از جناب آقای عبدالکریم سروش

جناب آقای عبالکریم سروش! ای به رخت چند جوش، ای دریای زحمت، غلام آخوندک، ای چراغ پیه سوز، صاحب کلک و دوز، اگاه به اسرار، پای بوس سردار، ای دیزی مهر، منکر خیر، نشسته در دیر، ای متقلب القلوب، نخورده چوب، ای نوکر رندان، مصنوعی دند ان، ای صاحب جمال و کمال، دانشمند گرام؛
چندی است  پرسشی که علمای عالم نتوانسته اند به آن پاسخ دهند مرا شب روز آزار می دهد، چون شما را عالم العلوم دانستم از شما می پرسم! اگر روانشاد «مهوش» زنده بود و از شما سوال می کرد، تو که عقل فهم داری، سبیل سالک هم داری، یک باغ در ونک داری، سر و سیری با آخوندا داری، دستی در انقلاب فرهنگی داری، اقامت در لندن داری، جون من بگو این کون کجه؟ کی میگه کجه؟ مادر شوهر؟ دشمنته! خواهر شوهر؟ باهات لجه!
تو که به انگلستانک رفتی، دست بوس الیزابتک رفتی، با بریتش ایرویز رفتی. متفکر و روشنفکر بودی، اهل کتاب و قلم بودی، جون من بگو این کون کجه؟ کی میگه کجه؟ مادر شوهر؟ دشمنته! خواهر شوهر؟ دشمنته! جفت جاریا؟ باهات لجه! کی میگه کجه؟

البته بنده ناقابل روانشاد «مهوش» را در خواب دیدم، ایشان به من گفت: «من از دنیا رفتم وهیچ یک از دانشمندان به این پرسش های من جواب ندادند، بدین جهت تا پاسخ قانع کننده ای به این پرسش ها داده نشود، روح من در برزخ سرگردان خواهد ماند. و شیطان به من گفت که تنها کسی که می توند به این سوال ها پاسخ بدهد همانا عالم چاخانی، جناب آقای «عبدالکریم سروش» است». و آن روانشاد با خواهش و تمنا از من خواست تا پهناهای (عرایض) ایشان را به پهنای (عرض) شما برسانم.
ای عبدالکریمی که از خزانه ملا جیره خوار بودی… چرا کنی بانو مهوش را محروم تو که با دولت فخیمه هم نظر بودی… فراش باد غذا را فرموده تا در لندن دکان نواندیشی و فکر باز نماید، تا اگر شری  بشود، شوری بشود، شهبانو الیزابت *پنج تفنگدار را به دولت برساند.

خوانندگان گرامی. چون دستم  به دامن جناب آقای «عبالکریم سروش» نمی رسد، خواهش می کنم، این سوال ها را از ایشان بفرمایید. پیشاپیش از شما سپاسگزارم…

21 آبان 1391 ــ 11 نوامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 4, 2012

«دپرسیو بودن» بیماری همگانی!

«دپرسیو بودن» بیماری همگانی!

در حدود بیست ــ سی سالی است که «دپرسیو» بودن مد شده. بدین جهت داروهای آنتی دپرسیو یکی از پر فروش ترین داروهاست و کارخانه های سازنده این نوع داروها سود زیادی از این بابت می برند. کاسبی «روان گاوان و روان پاشان» رونق دارد. هر که را می بینم، می گوید «دپرسیوم».

«جعفر» آقا را دیدم که می شله، گفتم: «جعفر آقا خدا بد نده، چی شده»؟ گفت: «خوردم زمین «دپرسیو» شدم، رفتم پیش»روان گاو» دوای «آنتی دپرسیو» داده، حالا بهترم»!

«جواد» آقا را دیدم، با رنگ روی زرد. بعد از سلام، حالش رو پرسیدم، گفت: «گلاب به روتون دم به ساعت باید برم مستراح، فکر می کنم «دپرسیو» گرفتم، دارم می رم پیش» روان پاش»، بلکی یه  کاری بکنه»!

«فاطمه» خانم با آب دهان و دماغ آویزان تا من را دید، گفت: «نزدیکم نیا که ویروس «دپرسیون»، گرفتم، هر چی هم «انتی بوتیک»( انتی بیوتیک-آنتی باکتری)می خورم خوب نمی شم»!

محسن خان را خوشحال دیدم. گفت: «چند سال بود که «دپرسیو» ( بواسیر) داشتم، رفتم عمل کردم خوب شدم»!

آقا «رضا» هم مدت زیادی، یه گفته خودش «دپرسیو» ( پرستات) داشت و شب ها مجبور بود چند دفعه بلند شه، بره خیر سرش بشاشه. رفت » دپرسیوش» رو عمل و کرد حالا خوب شده.

دواد خان با وجودی که زخم «دپرسیو» (معده) داره،عین خیالش نیست، و مرتب مثل الاغ عرق می خورد.

پسر «حسن» اقا چهل سالش بود، اما هنوز زن پیدا نکرده بود. خلاصه «دپرسیو دپرسیو» شده بود. با بابا و ننه اش رفتن دست به دامن چند تا امامزاده شدن، تا بالاخره در حالیکه دستشون به ضریح یکی از اونها بود، یک آخوندی اومد و گفت: «من می تونم یک دوای خوب «ضددپرسیو»  برای پسر شما پیدا کنم». عکس چند تا خانم را با مشخصات شان  نشان آنها داد، تا اینکه یکی از انها مورد پسند تمام خانواده قرار گرفت و مراسم صیغه همانجا بر گزار شد.

«شهین» خانم از نوک پا تا مغز سرش همیشه درد می کرد، می گفت که » دپرسیو» شده و هر چی هم دوا می خوره چاره نمی کنه. بهش می گفتم که چاره مرضش تنها یه شوهره! می گفت: «شوهرم باید قدش بین 180 تا 185 باشه، وزن 82 کیلو، دکتر باشه، ویلا با استخر و سونا و جاگوزی داشته باشه، اهل ورزش باشه، و…» می گفتم: «خانم! قیمت رو بیار پایین مشتری پیدا می شه». در ضمن از بسکی » دپرسیو» بود هی می خورد. واسه همین هم پهناش از درازاش بیشتر شده بود. خلاصه درد سرتون ندم، با گذشت زمان قیمت رو آورد پایین و پایین تا اینکه زن یک چلو کبابی شد، با قد 160، 95 کیلو وزن،  یک اپارتمان کوچک داشت. چند ماه نگذشته بود که هیچ جاش «دپرسیو» نبود. چاره بعضی از دردهای «دپرسیو» برای خانم ها شوهره.

راستش را بگم خود من هم «دپرسیو» دارم. هر وقت باد تو دلم جمع می شه، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. دوای ضد «دپرسیو» برای من وامثال من وجود نداره. حالا توجه کردید که «دپرسیو بودن» بیماری همگانی است؟!

10 آبان 1391 ــ 31 اکتبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 29, 2012

صدای آه و ناله

صدای آه و ناله

در کوچه پس کوچه های دل،
به دنبال خانه ای می گردم،
که درش به رویم باز شود،
و در آن دلی باشد.

دریغا درها بسته،
دل ها شکسته،
تنها صدای آه و ناله می آید.

28 مهر 1391 ــ 19 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 19, 2012

پنهان می کرد

پنهان می کرد

دیوانه ای تقلید عاقلان می کرد،
ترس از دل به دریا زدن،
در شوره زار شنا می کرد،
در آرزوی آغوش معشوق،
به خیالش دل خوش می کرد،
در انتطار بوسه ای،
لب می گزید و لب تر می کرد.

دبوانه ای که تقلید عاقلان می کرد،
دریغا، دیوانگی را در درون خود پنهان می کرد.

28 مهر 1391 ــ 19 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 13, 2012

نوازشم کن

نوازشم کن

لخت شد آمد .کنارم دراز کشید.روسپی را چه شرم!گفتم تو اگر مشتری من بودی ،چه انتظاری از من داشتی؟
سرش را بر سینه ام نهاد و خودش را به من چسباند و گفت نوازشم کن.نوازشم کن.به جای اینکه دست بر سینه‌ام ببری موهایم را نوازش کن.لبم را فراموش کن.پشت و زیر چشمانم را نوازش کن.به جای اینکه همچون حیوان درنده به روی من بپری،مرا بدری،با سر انگشتانت تمام بدنم را نوازش کن.نرمک گوشم را بمال.مژه بر صورت و پیشانیم بزن.بگو مرا دوست داری.دروغ بگو.بگو که تنها عشق منی‌،به کسی‌ جز به من نمی اندیشی.در وصفم شعری بگو،داستانی از دستانهایت برایم تعریف کن.نوازشم کن.نوازشم کن.
پس از آن او مشتری بود و من در خدمت مشتری.

22مهر 1391 ــ 13 اکتبر 2012 ــ بلژیک اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2012

پشم در قاب طلایی

پشم در قاب طلایی

«منیژه، و همسرش جمشید» هر وقت به خانه من می آیند، غذا می اورند تا من زحمت پخت و پز را (به گفته خودشان) نکشم. هر وقت به خانه شان می روم چنان منیژه عاشقانه دور من می گردد که هیچ دختری دور پدرش نگردیده. جمشید هم دست کمی از همسرش ندارد. کافی است دست در جیبم کنم که دستمال کاغذی حاضر است. سر میز غذا هر چند میهمانان دیگری هم داشته باشند، به من بیشتر از همه توجه می کنند. هنوز استکان چایی ام تمام نشده که استکان پر شده دیگری جای آن را می گیرد. باور کنید گاهی از این همه محبت زجر می کشم، و نمی دانم چکار کنم. وقتی که در خانه شان هستم، و از نشستن خسته می شوم  و می خواهم بلند شوم و در باغچه شان قدم بزنم، هنوز نیم خیز نشده منیژه می گوید: «چی می خواین؟ بگین براتون بیارم». قسم می خورم هیچ چیزی نمی خوام، ولی از بسکه نشستم و خوردم باد توی دلم جمع شده، اگر اجازه بدهد می خواهم بروم بیرون خالی اش کنم. (هر چند نفر هم انجا باشند) جمشید با خنده می گوید: «اینها که غریبه نیستند»! البته همانگونه که می دانید آدم با ادبی هستم، بلند می شوم می روم بیرون، تا آنجا که امکان دارد از آنها دور می شوم تا صدایش به گوش شان نرسد و گلاب به رویتان…
فراموش کردم بگویم که این زن و شوهر یک پسر پنج ساله دارند به نام کوروش. چند روز پیش منیژه و جمشید به دیدنم آمدند، و مانند همیشه با یک ظرف غذا و مقداری میوه و یک بسته کوچک. وقتی بسته را باز کردم، با تعجب دیدم چند حلقه مو در آن است. نزدیک بود شاخ در بیاورم. منیژه که قیافه مرادیده بود گفت: «اقای اردوخانی همانطور که دیدید موهای کوروش همیشه بلند بود. زمان بار داری من خیلی سخت گذشت. واسه همین هم من و جمشید قرار گذاشتیم، اگر بچه مون سالم به دنیا بیاد، دختر یا پسر فرق نمی کنه، موهاش رو تا پنج سالگی نزنیم و نذر حضرت ابوالفضل کنیم. والا…

اون حضرت که خیلی دوره، شما نزدیکین. ابوالفضل، ابوالفضله! چه عباس باشه، چه اردوخانی».
گفتم که من با این موها چکار کنم؟ جمشید با خنده گفت: «به هر حال ما نذرمون رو ادا کردیم، شما با این موها هرکاری می خواین بکنین، بریزین دور». منیژه گفت: «واه! خدا مر گم بده، چه حرفا، نه تورو خدا»…

اگر در خانه من چند حلقه مو در قاب منبت کاری قشنگی دیدید شگفت زده نشوید. چنانچه آنقدر که این زن و شوهر مرا دوست دارند و به من مهر می روزند، کسی به شما محبت کند و دوست تان داشته باشد، پشمش را هم در قاب طلایی می گذارید.

22شهریور 1391 ــ 12 سپتامبر 2012ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 28, 2012

نکند مرا مسخره می کنید؟

نکند مرا مسخره می کنید؟

من نام چند گل را بیشتر نمی دانم. مانند یاس، شقایق، گل سرخ، بنفشه، نیلوفر، و اگر مدتی بیندیشم شاید نام یکی ــ دو گل دگر. از  نام درختان تنها؛ سرو، بید، بید مجنون، تبریزی را به یاد دارم.

اما نام تمام لکه ابرها را می دانم… این نام ها را من به انها دادم، خودشان هم می دانند. بدین جهت با ناز و غمزه می ایند، عشوه کنان می روند. غره به زیبایی خود، نکند مرا مسخره می کنند؟

آذر، آزاده، افسانه، بنفشه، بهار، بهدخت، بهرخ، بهناز، آفتاب، آفرین، بهار، بهدخت، بهرخ، بهشید، بهناز، پروین، پریچهر، پریدخت، پریزاد، پریشاد، پیمانه، شهناز، شهین، شکوفه، شیدا، شیرین، شیفته، شیوا، شورانگیز، فرشته،  فروغ، فریبا، فریناز، فیروزه، فرنوش، زرین‌دخت، زیبا، زیور، ژاله، گلبانو، گلبهار، گلابتون، گلپری، گلرخ، گلرو، گلشیفته، گلنار، گلی، بهیه، بهینه، گوهر، گیتی، لاله، ماه‌چهر، ماهدخت، ماهنوش، ماهزاد مرجان، مروارید، مژده، مژگان، مستانه، مهتاب، مهین، میترا، مینو، ناهید، نرگس، نسترن، نگار، نگین ، نیلوفر، هنگامه، بهنوش، بوسه…، و ده ها نام دگر. ابرها مرا ببخشید، اگر نام چندی از شما را فراموش کردم.

ابرهایی که هر لحظه به گونه دگری جلوه می کنند. نیم تاجی بر سر، گاهی پیراهنی سپید یا خاکستری بر تن دارند. و آن زمان که سیاه می پوشند، زیبایی شان صد چندان می شود، و با وزش باد دست به دست هم دیگر می دهند، یکی می شوند، اشک شادی می بارند. من همچو مستی در میان اشک شان به دور خود می چرخم، دست بالا و پایین می برم، تن و روان خود می شویم. و آن زمان که از شادی رعد اسا فریاد می زنند، به مانند آهویی در برابر شیری به خود می لرزم. زین لرزش شادم. و لحظه ای که چشمانشان برق می زند، زمین و زمان روشن می گردد، من هستی را در روشنایی چشمان زیبایشان می بینم.
آه ابرها که هر لحظه جلوه ای دگر دارید، با نام های زیبایتان، چقدر زیبایید. نکند مرا مسخره می کنید؟!

17 مرداد 1391 ــ 7 اوت 2012 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 19, 2012

در گوشم بگویید…. (خواهشی از دوستان)

در گوشم بگویید…. (خواهشی از دوستان)

آدم ( یعنی من) قابل تحول است. و اگر این تحول سریع باشد، انقلاب است. به دلایل اجتماعی، سیاسی، احساساتی و فلسفی نمی دانم در من تحولی ایجاد شده یا انقلابی؟
خواهش می کنم از این پس جلوی من واژه های رکیک را به کار نبرید. من با ادب شده ام.
فعل کردن و دادن را در هیچ موردی( گذشته، آینده و حال) به کار نبرید. و به جای آن بگویید: برای نمونه ؛ سلامیدم، دستیدم…
به جای مالیدم، بگویید: نوازش کردم
به جای چ… افاده بگویید: پر افاده.
چ … خور: خسیس.
چ … مثقال: مقدار بسیار کم.
اگر از بغل دستی تان بوی بدی به دماغ شما رسید، پیف- پیف کنید و بگویید: باد خفیف رها کردی!
و اگر پر صدا بود، بگویید:  باد پر صدا ول کردی! بهتر ان است که بگویید: گازیدی؟
به جای چ … ناله که انجامش لذت ویژه ای دارد، والله نمی دانم چه بگوییم، به نظرم هیچ چیز دیگر جایگزین آن نمی شود.
به جای نچ…ن ، نگو..ن حسنی خیار کاشته، بگویید: باد خفیف و پرصدا رها نکنید، حسنی خیار کاشته.
به جای خیلی خوش چ… دم باد هم می شینه، بگویید: خیلی خوش صداست، در دستگاه ابوعطا هم می خونه.
به جای گ…ز به شقیقه مربوط نیست، بگویید: گاز به شقیقه مربوط نیست.
به جای گو..و، بگویید: گازو
به جای گ..ز به ریش، بگویید: گاز به ریش.
به جای ک…ی بگویید: ابنه ای.
به جای ک…گشاد، بگویید: باسن گشاد.
به جای ک… مرغ، بگویید: باسن مرغ.
به جای تخم مرغ، بگویید: بیضه مرغ.
دوستان گرامی، چنانچه مجبور شدیم اصل واژه ها را به کار ببریم، من در گوش تان می گویم و خواهش می کنم شما هم در گوشم بگویید. با سپاس فراوان از تمام دوستان!!

29 شهریور 1391 ــ 19 سپتامبر 2012 ــ بروکسل  ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 10, 2012

خوش قدم!

خوش قدم!

چند روز پیش تصادفی به خانه دوست ارجمندم «منوچهر سالکی» رفتم. چند دقیقه بعد از امدن من، کاروانی که پارسال خریده بود، و هیچوقت استفاده نکرده بود، به نصف قیمتی که خریده بود با خوشحالی ( در حالیکه با دمبش گردو می شکست) فروخت. و باخنده و شوخی گفت: «تو خوش قدم بودی»!

در حدود سی سال یش هر وقت با نامزدم به یک رستوران ایرانی می رفتیم، و رستوران خالی بود، تصادفی یعد از یک ربع تا نیمساعت بعد رستوران پر می شد. صاحب رستوران به من می گفت: «اقای اردوخانی شما خوش قدمی». حاضرم هر روز بیایی غذای مجانی بخوری! چند بار این حرف را تکرار کرد.

یکبارــ دو بار ــ سه بار نامزدم کار داشت و من تنها رفتم. باز هم پس از امدن من چند نفر امدند. صاحب رستوران به من گفت: «قابلی نداره! من هم که غذایی کمی با یک لیوان آب خوردم بودم، تشکر کردم و بیرون آمدم». بار دوم هم همین ماجرا تکرار شد. بار سوم هنوز غذایم را تمام نکرده بودم که صورت حساب هر سه بار را جلویم گذاشت. من از خنده غش کردم و صورت حساب را پرداختم. او که از خنده من عصبانی شده بود گفت: «خوش قدمی هم اندازه ای داره»…!

21 اوت 2012 – 31 مرداد 1391 ــبلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 31, 2012

تیله قلقلی

تیله قلقلی

مرد در اتاقی،  مقابل آینه دیواری با تیله قلقلی بازی می کرد. هم جای خود و هم جای تصویرش در آینه بازی می کرد. تیله اش را به تیله تصویرش می زد. گاهی می برد، از خوشحالی فریاد می زد، گاهی می باخت، سر تصویرش داد می کشید.

در اتاق دیگر زن با عروسک هایش بازی می کرد. نوازش شان می کرد، موهایشان را شانه می کرد، لباس رنگارنگ بر تن شان می کرد. کنار هم می خواباندشان و برایشان داستان غم و درد خود را تعریف می کرد.
عروسکی گل قالی می چید و به مرد می داد، در عوض تیله قلقلی می گرفت و با عروسک دگر بازی می کرد.

21 مرداد 1391 ــ 11 اوت 2012 ــ بلزیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی