مسافران «مسعود اسدالهی و زهره رمزی»
در وحله اول این نمایش به نطرم خنده دار بود، ولی پس از دقایقی تبدیل به چنان خنده تلخی شد، که هر چه کوشش کردم، نتوانستم جلوی اشک خودم را بگیرم و مرتب چشمانم را پاک می کردم، و بدین خاطر در برابر اطرافیانم احساس شرمندگی می کردم. ولی پس از پایان نمایش ( مسافران) به هر که نکاه کردم چشمانش را اشک الود دیدم و بر لبش خنده تلخی. گویی ما همه همدرد یکدیگر بودیم و » مسعود اسدالهی و زهره رمزی» احساس ما دور از وطنان را که به هر دلیلی نمی توانم به ایران برویم» و آرزوی برگشت به آن سر زمین را داریم با هنرمندی تمام بازگو کردند.
نوشته شده در منتشر نشده ها
لولوی سر خرمن
همچو لولوی سر خرمن،
باد مرا به هر طرف می گرداند،
کلاغ ها بر شانه و دست هایم می نشینند،
قار قار کنان به دهقان و من می خندند،
خرگوشی با شگفتی به من می نگرد،
موش ها زیر پایه ام خانه دارند،
مورچه ها سر گردان از من بالا می روند،
نمی دانم در من چه می جویند؟
دهقان بیچاره دل به این خوش دارد،
در مزرعه اش پاسداری دارد،
نمی داند، نه کلاغ و خرگوش،
و نه موش و مورچه،
ترسی ز لولوی سر خرمن ندارند…
30 مهر 1391 ــ 21 اکتبر 2012 ــ بلزیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
شعری بند تنبانی در وصف میر پطروس
شعری بند تنبانی در وصف میر پطروس
یکی نام نامی اش میر پطروس بود ــ در ایران به دنیا آمد و نوکر روس بود
خدایش بود مارکس و لنین ــ به تن مالیدی هر روز نفتالین
یک پیغمبر بود او را، آنهم استالین ـ ز بهر او بمالید یه جایش هی وازلین
چه او بود دشمن مذهب و دین ــ به ناگه سر درآورد میان مجاهدین
چو روزگارش در وطن تنگ شد ــ به ناچار راهی فرنگ شد
چو او را نبود در فرنگ هیچ هنر ـ به سالی فکر کرد و درنگ
ز تنگدستی دست بر دامن شهزاده شد ـ مر او را نوکر و غلام و هم برده شد
ز جیب در آورد شهزاده یک دستمال ــ که گر نوکری بگیر و بیضه بمال
ز بند مارکس و لنین کن خود رها ــ نباشد تو را درد و رنج وآنها دوا
ببر ابروی بزرگ مرد ایران زمین ــ که او بد کرد ز بد هم بدترین
بگفتا میر پطروس که من یک لا قبایم ـ هزارن درد و نیست یک دوایم
ندارم در این دنیا خانه و الونکی ــ بخوابم کنار مار و ملخ و سوسکی
اگر تو رحمت کنی با خانکی ــ سر برج هم دادی صنارکی
کنم آنچه که خواست آن حضرت است ــ بگویی این یکی از همه بیضه مالان سر است
چنین کرد ان شهزاده والا گهر ــ و پالان نهاد بر پشت آن نره خر
چو خواند این حدیث میر پطروس ــ بگوید «که» است این هجوگوی لوس؟
چه می گوید این کلاغ کون دریده ــ تنها کس او بود که بر ما نریده!
بگویم منم یک هجوگوی گمنام ــ ندارم به دنیا هیچ نام و نشان
ولی چون برنجم در این دنیا از کسی ــ به هجوش کشم هر کس و ناکسی
اگر بر تو ریده این کون دریده کلاغ ــ تو را بیش از این نیست لیاقت ای الاغ!
1 آذر 1391 ــ 21 نوامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
تنم می خارد، تنم می خارد!
تنم می خارد، تنم می خارد!
تنم می خارد، تنم می خارد، تنها یک نفر می توانست تن مرا بخاراند!؟
مادر بزرگ جوراب و شال گردن و کلاه پشمی کهنه را می شکافت، سر نخ ها را با هم گره می زد، گلوله می کرد و از آن برای زمستان ما ژاکت گرم می بافت.
این ژاکت ها بیشتر به رنگ سیاه، با گره های زیاد بودند. رنگ های سپید، سبز، صورتی و یا نارنجی… در آنها جایی نداشتند. ژاکت های ما با تمام زشتی و گره هایش گرم بودند.
ژاکت ما نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج مادر بزرگ بود.
مادر بزرگ جز لباس ها، لحاف را هم با تکه پارچه های سیاه وصله می کرد. وصله های ناجور با کوک های بزرگ که توی چشم می زد. وصله های لباس و لحاف ما به دست مادر بزرگ، نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج او بود. گویی او خود وصله ای ناجور بود که وصله های ناجور را دوست می داشت.
مادر که خود عاشق پدر شده بود، از ته قیچی ها (خرده پارچه ها) لحافی چهل تکه، رنگارنگ، زیبا، خالی از رنگ سیاه و با کوک های ریز که دیده نمی شدند، می دوخت. گویی رنگ سیاه را فراموش کرده، و این رنگ در خاطره او دیگر جایی نداشت.
مادر بزرگ پیراهن سیاه به تن می کرد، چادر سیاه به سر می کرد، همیشه اشک در عمق چشمانش حلقه زده بود. گویی دایم آماده آشک ریختن و عزا داری بود.
مادر لباس رنگارنگ می پوشید و چادری با گل های ریز رنگارنگ به سر می کرد.
مادر بزرگ هر گز نمی خندید. اگر هم می خندید مصنوعی بود. خنده اش غمگین تر از اشکهایش بود.
صدای خنده از ته دل مادر همیشه بلند بود.
مادر بزرگ دخترش(مادرم) را زنیکه جلف، سبک، خرس گنده و بی حیا می خواند. اغلب مرا کره خر، بردارم را گوساله، خواهرم را پتیاره، پدرم را (که قد بلندی داشت) لندهور، دراز و یا نردبان امام رضا صدا می کرد. ( نمی دانم چرا نردبان امام رضا)!
نام قناری زردمان «سنده سگ» بود، گربه خانه مان را موش، و برای اینکه بیشتر تحقیر ش کند، چخش! می کرد. گربه ما عادت داشت بغل مادر بزرگ برود و پیش او بخوابد. خر و خر آن دو با هم در خواب، برایم آهنگی دلنواز بود.مادر بزرگ به ماهی های حوض می گفت «کرم های قرمز».
او بود که به گربه مان غذا می داد، قفس قناری ها را با صبر پاک می کرد، به آنها آب و دانه می داد و با آنها حرف می زد. و ساعت ها کنار حوض می نشست، تکه های کوچک نان برای ماهی ها توی حوض می ریخت. درست به یاد دارم، تا او کنار حوض می رفت، ماهی ها روی آب می آمدند.
سر غذا وقتی حواس مان پرت بود، یواشکی قاشقی از بشقابش به بشقاب ما می ریخت. همه ما را تنه لش و بی عار میخواند. ما، تنها با خنده و شوخی جوابش را می دادیم.
مادر بزرگ که وصله ناجوری زیر دست زن بابایش بود، در سن دوازده سالگی، چهارمین همسر پدر بزرگم شده بود. و در خانه ای با سه زن پیشین پدر بزرگ و ده ــ بیست بچه که اغلب از او بزرگتر بودند، زندگی مشترکش را آغاز کرد. سه سال پس از ازواج، شوهرش فوت کرد… وصله ناجوری جابجا شده بود.
اگر روزی مادر بزرگ چیزی نمی گفت و به ما زخم زبان نمی زد، می گفتم؛ «خانم جونی! چرا ساکتی»؟ پاسخ می داد: «ذلیل نمرده ی گور به گور نشده! اون ننه خرس گنده پتیاره تون، با اون بابای لندهور درازتون شما ها رو بی تربیت، نفهم و بی شعور بار اورده، تنت می خاره بیا جلو…»!
سرم را جلویش خم می کردم، نیشگونی از لپم می گرفت و یکی هم تو سرم میزد. نه نیشگونش درد داشت، و نه توسری اش. الکی آخ و اوخ می کردم. مادرم با خنده می گفت: «باز این بچه رو چزوندی»؟! مادر بزرگم می گفت: «این کره خر تنه لش بی خودی ننه من غریبم در میاره، خودش تنش می خاره»…
هیچ کس از زخم زبان مادر بزرگ در امان نبود. وقتی ساکت بود انگار نبود.
مادر بزرگ صنار ــ صنار پس انداز می کرد، به ما بچه ها عیدی می داد، برای مادر و پدرم هم عیدی می خرید.
مادر بزرگ «وصله ناجور» یک روز برای همیشه ساکت شد، همرا با دفتر سیاه خط ـ خطی خاطراتش، و کوک های درشت بر لباس لحاف ما. تنم می خارد، تنم می خارد…
8 خرداد 1390 ــ 29 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
جبران محبت
جبران محبت
نشسته بودیم با فرامرز، حمید و چهار ــ پنچ تا رفقای دیگه، چایی می خوردیم و سر به سر همدیگه می گذاشتیم. حرف از همه جا وهیج جا بود، تا اینکه صحبت رسید به جبران محبت. حمید گفت: «وقتی اومدیم بلژیک آه در بساط نداشتیم، «جمشید» رو که می شناسین، با وجودیکه من رو خوب نمی شناخت، به من کمک مالی کرد و کاسبی راه انداختیم. بعد ازمدت کوتاهی هم کار و کاسبی ما گرفت و پولش رو پس دادیم. این محبتش رو هیچوقت فراموش نمی کنم، و نمیدونم چه جوری جبران کنم»؟
فرامرز گفت: «زنم می خواست محبت من رو جبران کنه، ولی هیچوقت حاضر به این کار نشدم»!
گفتم: «چکار کرده بودی که زنت همچین حرفی زد»؟ گفت: «چند سال پیش شکم ما یه خورده گنده شده بود. خانم با خنده و شوخی مرتب سرکوفت این شکم رو به من می زد. خلاصه چند ماه ورزش کردم و رژیم گرفتم، تا اینکه شکمم کوچک شد. خانم یه روز من رو بغل کرد و ماچم کرد و گفت: «آفرین ــ آفرین حالا خوش هیکل تر شدی. عزیزم حالا که شکم تو کوچک کردی می خوای منم برای جبران زحمت های تو پستونام رو کوچک کنم، چیزی که عوض داره گله نداره»! گفتم که خانوم ما جیرجیرکتیم، نمی خوام جبران کنی، اصلا خر ما از کرگی دم نداشت، خواهش می کنم دست به اون ممه ها نزن و خرابشون نکن، ما همین جوری قبولشون داریم. اصلا دیدی من تا حالا گله کرده باشم که ممه هات گنده یا کوچیکه. هر وقت هم حرفش شده گفتم که قربون اون ممه های قشنگت».
گفت: «عزیزم شوخی کردم، می خواستم یه دفعه دیکه از زبونت بشنوم».
25 آبان 1391ــ 15 نوامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
پرسشی از جناب آقای عبدالکریم سروش
پرسشی از جناب آقای عبدالکریم سروش
جناب آقای عبالکریم سروش! ای به رخت چند جوش، ای دریای زحمت، غلام آخوندک، ای چراغ پیه سوز، صاحب کلک و دوز، اگاه به اسرار، پای بوس سردار، ای دیزی مهر، منکر خیر، نشسته در دیر، ای متقلب القلوب، نخورده چوب، ای نوکر رندان، مصنوعی دند ان، ای صاحب جمال و کمال، دانشمند گرام؛
چندی است پرسشی که علمای عالم نتوانسته اند به آن پاسخ دهند مرا شب روز آزار می دهد، چون شما را عالم العلوم دانستم از شما می پرسم! اگر روانشاد «مهوش» زنده بود و از شما سوال می کرد، تو که عقل فهم داری، سبیل سالک هم داری، یک باغ در ونک داری، سر و سیری با آخوندا داری، دستی در انقلاب فرهنگی داری، اقامت در لندن داری، جون من بگو این کون کجه؟ کی میگه کجه؟ مادر شوهر؟ دشمنته! خواهر شوهر؟ باهات لجه!
تو که به انگلستانک رفتی، دست بوس الیزابتک رفتی، با بریتش ایرویز رفتی. متفکر و روشنفکر بودی، اهل کتاب و قلم بودی، جون من بگو این کون کجه؟ کی میگه کجه؟ مادر شوهر؟ دشمنته! خواهر شوهر؟ دشمنته! جفت جاریا؟ باهات لجه! کی میگه کجه؟
البته بنده ناقابل روانشاد «مهوش» را در خواب دیدم، ایشان به من گفت: «من از دنیا رفتم وهیچ یک از دانشمندان به این پرسش های من جواب ندادند، بدین جهت تا پاسخ قانع کننده ای به این پرسش ها داده نشود، روح من در برزخ سرگردان خواهد ماند. و شیطان به من گفت که تنها کسی که می توند به این سوال ها پاسخ بدهد همانا عالم چاخانی، جناب آقای «عبدالکریم سروش» است». و آن روانشاد با خواهش و تمنا از من خواست تا پهناهای (عرایض) ایشان را به پهنای (عرض) شما برسانم.
ای عبدالکریمی که از خزانه ملا جیره خوار بودی… چرا کنی بانو مهوش را محروم تو که با دولت فخیمه هم نظر بودی… فراش باد غذا را فرموده تا در لندن دکان نواندیشی و فکر باز نماید، تا اگر شری بشود، شوری بشود، شهبانو الیزابت *پنج تفنگدار را به دولت برساند.
خوانندگان گرامی. چون دستم به دامن جناب آقای «عبالکریم سروش» نمی رسد، خواهش می کنم، این سوال ها را از ایشان بفرمایید. پیشاپیش از شما سپاسگزارم…
21 آبان 1391 ــ 11 نوامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
«دپرسیو بودن» بیماری همگانی!
«دپرسیو بودن» بیماری همگانی!
در حدود بیست ــ سی سالی است که «دپرسیو» بودن مد شده. بدین جهت داروهای آنتی دپرسیو یکی از پر فروش ترین داروهاست و کارخانه های سازنده این نوع داروها سود زیادی از این بابت می برند. کاسبی «روان گاوان و روان پاشان» رونق دارد. هر که را می بینم، می گوید «دپرسیوم».
«جعفر» آقا را دیدم که می شله، گفتم: «جعفر آقا خدا بد نده، چی شده»؟ گفت: «خوردم زمین «دپرسیو» شدم، رفتم پیش»روان گاو» دوای «آنتی دپرسیو» داده، حالا بهترم»!
«جواد» آقا را دیدم، با رنگ روی زرد. بعد از سلام، حالش رو پرسیدم، گفت: «گلاب به روتون دم به ساعت باید برم مستراح، فکر می کنم «دپرسیو» گرفتم، دارم می رم پیش» روان پاش»، بلکی یه کاری بکنه»!
«فاطمه» خانم با آب دهان و دماغ آویزان تا من را دید، گفت: «نزدیکم نیا که ویروس «دپرسیون»، گرفتم، هر چی هم «انتی بوتیک»( انتی بیوتیک-آنتی باکتری)می خورم خوب نمی شم»!
محسن خان را خوشحال دیدم. گفت: «چند سال بود که «دپرسیو» ( بواسیر) داشتم، رفتم عمل کردم خوب شدم»!
آقا «رضا» هم مدت زیادی، یه گفته خودش «دپرسیو» ( پرستات) داشت و شب ها مجبور بود چند دفعه بلند شه، بره خیر سرش بشاشه. رفت » دپرسیوش» رو عمل و کرد حالا خوب شده.
دواد خان با وجودی که زخم «دپرسیو» (معده) داره،عین خیالش نیست، و مرتب مثل الاغ عرق می خورد.
پسر «حسن» اقا چهل سالش بود، اما هنوز زن پیدا نکرده بود. خلاصه «دپرسیو دپرسیو» شده بود. با بابا و ننه اش رفتن دست به دامن چند تا امامزاده شدن، تا بالاخره در حالیکه دستشون به ضریح یکی از اونها بود، یک آخوندی اومد و گفت: «من می تونم یک دوای خوب «ضددپرسیو» برای پسر شما پیدا کنم». عکس چند تا خانم را با مشخصات شان نشان آنها داد، تا اینکه یکی از انها مورد پسند تمام خانواده قرار گرفت و مراسم صیغه همانجا بر گزار شد.
«شهین» خانم از نوک پا تا مغز سرش همیشه درد می کرد، می گفت که » دپرسیو» شده و هر چی هم دوا می خوره چاره نمی کنه. بهش می گفتم که چاره مرضش تنها یه شوهره! می گفت: «شوهرم باید قدش بین 180 تا 185 باشه، وزن 82 کیلو، دکتر باشه، ویلا با استخر و سونا و جاگوزی داشته باشه، اهل ورزش باشه، و…» می گفتم: «خانم! قیمت رو بیار پایین مشتری پیدا می شه». در ضمن از بسکی » دپرسیو» بود هی می خورد. واسه همین هم پهناش از درازاش بیشتر شده بود. خلاصه درد سرتون ندم، با گذشت زمان قیمت رو آورد پایین و پایین تا اینکه زن یک چلو کبابی شد، با قد 160، 95 کیلو وزن، یک اپارتمان کوچک داشت. چند ماه نگذشته بود که هیچ جاش «دپرسیو» نبود. چاره بعضی از دردهای «دپرسیو» برای خانم ها شوهره.
راستش را بگم خود من هم «دپرسیو» دارم. هر وقت باد تو دلم جمع می شه، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. دوای ضد «دپرسیو» برای من وامثال من وجود نداره. حالا توجه کردید که «دپرسیو بودن» بیماری همگانی است؟!
10 آبان 1391 ــ 31 اکتبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
صدای آه و ناله
صدای آه و ناله
در کوچه پس کوچه های دل،
به دنبال خانه ای می گردم،
که درش به رویم باز شود،
و در آن دلی باشد.
دریغا درها بسته،
دل ها شکسته،
تنها صدای آه و ناله می آید.
28 مهر 1391 ــ 19 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
پنهان می کرد
پنهان می کرد
دیوانه ای تقلید عاقلان می کرد،
ترس از دل به دریا زدن،
در شوره زار شنا می کرد،
در آرزوی آغوش معشوق،
به خیالش دل خوش می کرد،
در انتطار بوسه ای،
لب می گزید و لب تر می کرد.
دبوانه ای که تقلید عاقلان می کرد،
دریغا، دیوانگی را در درون خود پنهان می کرد.
28 مهر 1391 ــ 19 اکتبر 2011 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها, شعر
نوازشم کن
نوازشم کن
لخت شد آمد .کنارم دراز کشید.روسپی را چه شرم!گفتم تو اگر مشتری من بودی ،چه انتظاری از من داشتی؟
سرش را بر سینه ام نهاد و خودش را به من چسباند و گفت نوازشم کن.نوازشم کن.به جای اینکه دست بر سینهام ببری موهایم را نوازش کن.لبم را فراموش کن.پشت و زیر چشمانم را نوازش کن.به جای اینکه همچون حیوان درنده به روی من بپری،مرا بدری،با سر انگشتانت تمام بدنم را نوازش کن.نرمک گوشم را بمال.مژه بر صورت و پیشانیم بزن.بگو مرا دوست داری.دروغ بگو.بگو که تنها عشق منی،به کسی جز به من نمی اندیشی.در وصفم شعری بگو،داستانی از دستانهایت برایم تعریف کن.نوازشم کن.نوازشم کن.
پس از آن او مشتری بود و من در خدمت مشتری.
22مهر 1391 ــ 13 اکتبر 2012 ــ بلژیک اردوخانی
نوشته شده در داستان کوتاه

دیدگاه های تازه