نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2013

مردی که هیچ زنی لیاقت او را نداشت

مردی که هیچ زنی لیاقت او را نداشت
نمایشنامه در یک پرده

ذبیح الله خان پس از یک هفته که چهارمین همسرش او را ترک کرده بود، به فکر افتاد تا به دنبال تجدید فراش برود. پس از پژوهش های زیاد هیچ کس را بهتر از «شمسی» خانم که صاحب ثروت، و دو سالی بود  از «دکتر …» همسرش جدا شده بود، نیافت. در ضمن اطلاعات غلطی هم در باره تمام فامیل «شمسی» خانم به دست آورده بود.ذبیح الله خان به خودش گفت: «درست است که یک پایم شل است؛ چشمم هم درست نمی بیند؛ دستم راستم چلاق است؛ و سرم باند پیچی شده به دلیل ضرب لنگه کفش»صغرا» (آخرین همسرش) و ده ها عیب دیگر هم دارم، ولی «مرد باید زیر لنگه کفش زنش، همچو سندان زیر پتک باشد» اصل مطلبم که سالم است». بدین جهت با اطمینان به «شمسی» خانم تلفن کرد؛

ــ الو «شمسی» خانم!
ــ بله بفرمایید؟
ــ سلام عرض می کنم، بنده نوکر وغلام شما «ذبیح الله» هستم!
ــ چه فرمایشی داشتید؟
ــ والله تلفنی نمی تونم بفرمایم، باید به خصورتان شرفیاب شوم.

«شمسی» خانم خیال کرد که آدم بیچاره ای است که به کمی پول و لباس احتیاج دارد، بدین جهت گفت: «اگه براتون اشکال نداره پس فردا ساعت چهار بعد از ظهر منتظر شما هستم.

او مقداری لباس خودش، دخترش، دامادش و هرچه لباس و کفش از همسر سابقش مانده بود، در چند کارتون جا داد. و مقداری هم پول برای «ذبیح الله» خان آماده کرد.

زنگ آپارتمان «شمسی» خانم به صدا در آمد؛

ــ الو؟
ــ سلام عرض می کنم، نوکرتان «ذبیح الله»!
ــ بفرمایید طبقه دوم. «ذبیح لله» خان وارد اپارتمان شد.
ـــ سلام عرض می کنم، سلام عرض می کنم، نوکرتان «ذبیح الله»!
ــ بفرمایید خواهش می کنم…

«ذبیح الله» خان وارد شد و روی نزدیکترین صندلی به در نسیه نشست.
نیم باسن روی صندلی، و سنگینی بدن روی پا، انگشت های دو دست در هم چفت شده، پاها جفت، سر پایین، و زیر چشمی به «شمسی» خانم نگاه می کرد.

ــ سلام عرض می کنم، سلام عرض می کنم… ( بدون اینکه فرصت بدهد به » شمسی» خانم که پاسخ دهد) حال شما خوبه؟ حال شما خوبه؟… حال شما چطوره، حال شما چطوره؟ … الحمدالله! الحمدالله!… خدا رو شکر! خدا رو شکر!…، عروستون حالش خوبه؟ الحمدالله! حال دامادتون هم خوبه؟ خدا رو شکر!

«شمسی» خانم برای اینکه جلوی تعارف های ابلهانه «ذبیح الله» خان را بگیرد، پرسید که چایی میل دارید؟ اما بدون اینکه منتطر پاسخ شود، رفت و دوتا استکان چایی آورد، یکی جلوی «ذبیح الله» خان و یکی هم جلوی خودش گذاشت و پرسید: «قند می خواهید»؟
ــ نه خیر! با شیرینی شما می خورم… ( درضمن ده تا قند انداخت توی استکانش، به هم زد، ریخت توی نعلبکی و هورت کشید) ادامه داد: «آنقدر از خوبی های شما شنیدم که مشتاق دیدارتان شدم. به خوبی نه تنها در بلژیک بلکه در دنیا معروف هستید. به طوریکه شاعر در وصف شما می گوید:
برفتم بر در شمس العماره،
همانجا که دلبر خانه داره،
زدم در، درو وا کرد،
من رو یکجایی جا کرد،
نیگاهی بر حال ما کرد،
عرقم داد، خوریدم من،
لحافم داد، کپیدم من. حالای لای لالای لال».(بلند شد یک قر کوچک هم داد)

«ذبیح الله» خان گفت: «واقعا پسرتون یک شاه پسره («شمسی» خانم یک دختر داشت که شوهر کرده بود،  پسری هم نداشت، در نتیجه داماد داشت و نه عروس) عروستون واقعا که چی بگم، هرچی بگم، کم گفتم. خانواده عروس به داشتن همچین دامادی افتخار می کنن (خانم تو دلش میگفت؛ خفه شو، هیچی نگو، بگو ببینم حرف آخرت چیه) پدر مرحوم و خدا بیامرز شما چه مرد شریفی، چه جراح خوبی بود. بواسیر ابوی و اخوی و همشیرهای بنده را با شوهرانشان در یک روز عمل کرد. ( پدر خانم دکتر نبود) اگر بدانید من چقدر بچه دوست دارم ( خیال می کرد خانم چند تا نوه دارد) خودم هشت تا بچه دارم، بچه نگو دست گل بگو. حسن، حسین، جعفر، اصغر، رقیه، سکینه، دو تای آخریش یادم رفت. راستش رو بخواهید نمی دونم چند تا نوه دارم. می دونید چیه خانم؟ وقتی آدم مال و منالی نداره، خیالش راحته، بچه ها منتظر نیستن آدم بمیره سر ارثش دعوا کنن. بچه هام می دونن که من از مال دنیا هیچی ندارم، واسه اینه که نه اونا با من کار دارن، نه من با اونا… با دیدن این این فرش ها و تابلوها مبل صندلی فهمیدم که شما چقدر خوش سلیقه هستین، مال خودتونه؟
ــ بله قابلی نداره.
ــ صاحبش قابل داره.
ــ چه خونه خوبی، مال خودتونه؟
ـــ بله.
ــ مبارکتون باشه.
ــ ممکنه بفرمایید چرا سرتون رو پانسمان بستید؟
ــ والا چه عرض کنم؟ یه ماشین «پورش» (Porsche   )زد به هم و سرم خورد لب پیاده رو و اونم فرار کرد. ( اگر یادتان باشد جای زخم لنگه کفش همسر سابق است)

خانم که داشت کم ـ کم عصبانی می شد و پرسید: «ممکن است بفرمایید غرض از تشریف فرمایی تان چی بوده»؟
ــ والا چه عرض کنم!غرض از مزاحمت این بود که، ( نفس عمیقی کشید و لحظه ای صبر کرد) غرض این بود که…، والله نمی دونم چه جوری بگم؟! می خواستم بگویم اگر شما اجازه بدید، با هم بیشتر آشنا شیم، و اگر به توافق رسیدیم، بنده افتخار همسری و نوکری شما را داشته باشم.( خانم نو دلش می گوید، هر وقت نوکر خواستم خبرت می کنم، مرتیکه پر رو)
ــ از اینکه این افتخار رو به بنده می دید، متشکرم! ولی اجازه بدید در باره ش چند روزی فکر کنم.

پس از چند دقیقه سکوت، «ذبیح الله خان» چایی ته استکانش را سر کشید، بلند شد و گفت: «دیگه بیشتر از این مزاحم نمی شم، در حالیکه تکرار می کرد، متشکرم، ممنونم، متشکرم، ممنونم» … دولا دستش را به طرف شمسی خانم برای دست دادن دراز کرد، دست «شمسی» خانم را چند لحظه در دست فشرد، و عقب ــ عقب به طرف در رفت و گفت: «خدا حافظ،، خدا حافظ»!… و خوشحال از در خارج شد.

پس از سه روز «ذبیح الله» خان به «شمسی» خانم تلفن کرد؛

— خانم سلام عرض می کنم، نوکرتان «ذبیح الله». می خواستم بدونم فکراتون را کردید؟ امیدوارم که به نتیجه مطلوب رسیده باشید.
ــ والا خوب فکر کردم، دیدم زنی مثل من، لایق شما نیست، شما لیاقت تون بیشتر از این هاست!
ــ اختیار دارید چه فرمایشا.
— راستش هیچ زنی در دنیا لیاقت شما رو نداره!
ــ اختیار دارین چه فرمایشا، به بقیه کاری نداشته باشین، شما سرور مایی، شما تاج سر مایی، شما …

ــ  وقتی می گم، هیچ زنی لیاقت همسری شما رو نداره، مرتیکه الاغ نفهم و بیشعور بفهم چی می گم، می گم برو گم شو و دیگه مزاحم من هم نشو!!

پس از آن «ذبیح الله» خان هرجا می نشست، با افتخار می گفت: «یکبار در زندگی زنی او را درک و حقیقت را به او گفته که هیچ زنی در دنیا لیاقت همسری او را ندارد».

30 آذر 1391 ــ 20 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2012

فریاد من و او

فریاد من و او

اگر جای صدها بوسه بر گونه هایم دیدید، شگفت زده نشوید.

روزها یکی پس از دیگر برایش داستان ها خواندم. یک روز گفتم که از این پس هرداستانی برایت می خوانم، بوسه ای بر گونه ام زن. بوسه ای بر گونه ام زد.

گفتم: بسیار داستان ها برایت خوانده ام. بوسه ها به من بدهکاری. غرق بوسه ام کرد.

گفتم: نمی خواهی انچه اکنون بین من وتو گذشت را فریاد کنی؟ گفت: می ترسم.

گفتم مرا ز نوشتن آن ترسی نیست. این داستان کوتاه که می خوانید، فریاد من اوست.

9 دی 1391 ــ 29 دسامبر 2012 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2012

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

شب یلدا است. بلند ترین شب سال. شبی که از فردایش روشنایی آرام-آرام بر تاریکی پیروز می شود. چند هزار سال است که ما این شب را جشن می گیریم.

شب یلدا است. شبی که ما جشن می گیریم، به امید اینکه فردا خرد آرام-آرام بر نادانی چیره شود.

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

در این چند هزار سال تاریخ ما، هر کسی چراغی در دست گرفت تا این شب را روشن کند، دهانش دوخته شد، زندانی و شکنجه شد و سرش بر باد رفت. چرا دیو استبداد ما را آزاد نمی گذارد؟

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

دزدان چراغ پیه سوز به دست، غارتگران بی چراغ را به دنبال خود می کشند، به مال  و ناموس مردم دستبرد می زنند.

در شب، ایمنی نیست. پاسدارها هم  در دل شب شریک دزدند و روز رفیق قافله. این چنین آسان تر دست به تجاوز و جنایت می زنند.

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟ چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

1 دی 1391 ــ 21 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 16, 2012

چه سیبی!

چه سیبی!

با عشوه و ناز گفت: «به نظر شما من چند سالمه»؟
ــ نمی دونم والا.
ــ حالا یه چیزی بگو.
— یه خورده فکر کردم و گفتم و ده ــ  دوازه سال.
ــ یعنی من مثل دختر بچه های ده ــ دوازه ساله هستم و عقلم به جایی نمی رسه؟
ــ والا خانم به جای اینکه شصت ــ هفتاد سال زیادتر بگم، ترجیح می دم، پنجاه ــ شصت سال کمتر بگم.
ــ می خوای بگی من ده ــ دوازه سال به علاوه پنجاه ــ شصت سال، یعنی بالا هفتاد رو دارم؟
ــ لعنت بر شیطون، شما پرسیدین، ماهم یه چیزی گفتیم. وقتی یک سیب دستم می گیرم و می خوام بخورم، سن و سالش رو که نمی پرسم، اول تو دستم می گردونم رنگش رو تماشا می کنم، بعد بوش می کنم، اگه خوش بو یود، یه گاز کوچیک بهش می زنم، اگه خوش مزه بود،همه اش رو یواش ــ یواش می خورم.
ـــ می خوای منو بخوری؟
ـــ من که لولو نیستم.
ــ من از لولو نمی ترسم. خودش رو انداخت بغلم. به به به سیب! چه سیبی.

18 آذر 1391 ــ 8 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 11, 2012

چی می شه کرد؟

چی می شه کرد؟

«پرویز» رفیقمون چند سال پیش با یک خانمی به نام «فرشته» آشنا شده بود. می گفتی آش رشته، می گفت «فرشته!
می گفتی خورشت بادمجون، می گفت: «جون می دم واسه خورشت بادمجون فرشته جون».
می گفتی قرمه سبزی، می گفت قرمه سبزی فرشته جون.
می گفتی، لوبیا پلو، می گفت: «فرشته جون درست کرد می گم بدو بیا». خلاصه ما هرچی می گفتیم، از سردی و گرمی هوا تا وضع ایران، گرونی و خرابی و… فورا این آقا از «فرشته» جونش حرف می زد. تا اینکه زد و با «فرشته» جونش ازدواج کرد.

بعد یکی-دوسال، یک روز با خنده و شوخی گفت: «این فرشته جونم پدر ما رو در آورده. قبل از ازدواج ما هر غلطی می کردیم، هرچی می گفتیم (به قول خودش بی ادبی) خانم لبخند می زد و هیچی نمی گفت. چشتمون روز بد نبینه، یک ماه از ازدواجمون  نگذشته بود که یه روز همچین که دولا شدم، تلنگم در رفت. خانوم انقدر عصبانی شد و داد و بیداد کرد و رفت دم پنجره گفت که خودش رو از همین پنجره می ندازه بیرون. تا اومدم تکون بخورم، یه دفعه از پنجره پرید بیرون! نزدیک بود از ترس سکته کنم، بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که پنجره تا زمین نیم متر هم فاصله نداره. با خنده گفتم؛ خانم، می رم یک اپارتمان طبقه دهم می گیرم و بعدش مرتب باد ول می کنم، اونوقت خودت رو از پنجره بنداز بیرون. گفت که خیال کردی! صنار بده آش، به همین خیال باش، اونوقت تو رو از پدجره می ندازم بیرون. می خوای از این بی تربیتی ها بکنی برو تو مستراح. منم چند روزی از لجم دم به ساعت الکی هم که شده می رفتم مستراح. با این کارم خیال کردم عصبانی می شه، اما نه خیر! خونسرد می پرسید: اسهال داری؟ می گفتم نه! می رم باد شکمم رو خالی کنم، اسباد دارم به جای اسهال. می خندید و می گفت انقدر برو و بیا تا مثل توپ باد رفته از خستگی بیوفتی اون گوشه، اصلا این خودش یه ورزشه».

پرویز ادامه داد که؛ «سیگارم که حق ندارم بکشم، چهار تا فحش حتی به این آخوندها هم حق ندارم بدم. چس فیل، چس افاده، چس خور و خرچسونه هم حق ندارم بگم. کون که دیگه هیچی، باید بگم باسن پیاز یا سیر جای کون سیر. حتی حق ندارم پشت سر کسی بگم که یاروه خره، کره خر یا خر مرده رند، از این حرف ها هم خانم عصیانی می شه و سرم داد می زنه. بقیه اش رو دیگه خودت می تونی بفهمی. خدا نکنه اگه یه آروغ بزنم، بیا و ببین. هرچی بالش و کوسن روی مبل پرت می کنه به طرفم. خیال نکنی همیشه این طوریه، نه! یه وقتا هم چنان قربون صدقه ام میره که نگو».

نفس عمیقی کشید و ادامه داد؛ «شش ــ هفت ماه بعد از ازدواجمون، زد و مادرم اومد اینجا. هنوز خستگی ی مسافرت از تنش در نرفته، چنان عاشق زنم شد که بیا و ببین. هر روز به زنم می گفت که این پرویز کره خر از همون بچگی اش بی ادب بود، نمی دونم به کی رفته؟  زنم با ملاحظه زیاد و خواهش و تمنا به مادرم می گفت، ممکنه نگید کره خر. مادرم پرسید پس بگم چی؟ بگم کره بز؟ زنم می گفت با این قد درازش بگین کره اسب. مادرم ادامه داد، انقدر من تو سر این کره اسب زدم، فحشش دادم و گوشش رو کشیدم که یه خورده با ادب باشه، بگوشش نرفت که نرفت. بابای خدا بیامرزش هرچی بیشتر می زدش تا بلکی این کره اسب نفهم، بی شعور و الاغ یه خورده عوض شه، نشد که نشد. حالا شما آدمش کردی. قربون اون دستت برم، قربون اون قدت برم. خدا شما رو از آسمون فرستاده تا این بچه رو ادب کنی و دق دلی من رو سرش در بیاری».

پرویز ادامه داد: «یه معلم ادب کم بود، حالا شدن دو تا. خر بیار و باقالی بار کن. اونکه مادرمه و نوکرشم. اونم که زنمه و دوستش دارم. یه وقت ها که می خوام صداش رو در بیارم، بهش میگم؛»می گما»، یه دفعه جلز و ولزش الکی در می آد. می گم خانم! می خواستم بگم حالت چطوره؟ این تن بمیره جرات نمی کنم یه بیلاخ بدم یا شیشکی ببندم، زرشک هم می گم خانم ابرو هاش رو می کشه تو هم. دلم می خواد یه جا بشینم به زمین و اسمون فحش بدم. اصلا تنش می خاره و مرتب سر به سرم می ذاره. اینم یه جور عشق بازی ی، چی می شه کرد».

پیش از اینکه این داستان را در وبلاگم بگذارم، برای فرشته خواندم، گفت: «ممکنه خواهش کنم آخرش بنویسی حالا بچه با ادبی شده. راستش رو بگم این مرد هیچوقت خنده از لبش نمی افته. حتی وقتی مریضه. واسه همین هست که دوستش دارم».

18 آذر 1391 ــ 8 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 5, 2012

مسافران «مسعود اسدالهی و زهره رمزی»

مسافران «مسعود اسدالهی و زهره رمزی»

نقد کردن یک اثر هنری کار من نیست. ولی  می توانم احساس خودم را پس از دیدن » نمایش مسافران با شرکت مسعود اسدالهی و زهره رمزی» تا اندازه ای بیان کنم.

در وحله اول این نمایش به نطرم خنده دار بود، ولی پس از دقایقی تبدیل به چنان خنده تلخی شد، که هر چه کوشش کردم، نتوانستم جلوی اشک خودم را بگیرم و مرتب چشمانم را پاک می کردم، و بدین خاطر در برابر اطرافیانم احساس شرمندگی می کردم. ولی پس از پایان نمایش ( مسافران) به هر که نکاه کردم چشمانش را اشک الود دیدم و بر لبش خنده تلخی. گویی ما همه همدرد یکدیگر بودیم و » مسعود اسدالهی و زهره رمزی» احساس ما دور از وطنان را که به هر دلیلی نمی توانم به ایران برویم» و آرزوی برگشت به آن سر زمین را داریم با هنرمندی تمام بازگو کردند.
«نمایش مسافران» دارای جزییات ظریفی است، که اگر بخواهم بنویسم مثنوی هفتاد من می شود، تنها می توانم بگویم:» درد کشیدم، رنج بردم، درد و رنجی خوش آیند و آموزنده.
برای «مسعود اسدالهی و زهره رمزی» آرزوی تندرستی، پشتکار و خلاقیت هر چه بیشر می کنم.( خود خواهانه می گویم) تا ما هرچه بیشتر آثار بیشتر و بهتری از آنها ببینم. و ایمان دارم شما همونطنان با دیدن این نمایش هم احساس ما خواهید شد. این داستانهای کوتاه را هم به این دو هنرمند هدیه می کنم.

مهر نماز مادر بزرگ!

مادر بزرگم ابرو در هم کشیده، زیر لب دعا می خواند و به دنبال چیزی می گشت. پرسیدم مادر بزرگ چیزی گم کردی؟ گفت: «نمازم دارد قضا می شود، نمی دانم جانمازم را کجا گذاشته ام». من تیله سنگی ام را به او دادم. او گرفت رو به قبله ایستاد و شروع کرد به نماز خواندن. چند دقیقه ای نگذشته بود که جانمازش را زیر متکایش پیدا کردم. با خوشحالی فریاد زدم: «مادر بزرگ، پیدا کردم، پیدا کردم. او در حالیکه الله اکبر، الله اکبرمی گفت، و با دست اشاره کرد که ساکت شو».

از آن پس تیله سنگی من که از کوچه خاکی مان آمده بود، جای مهری که از خاک عرب بود را گرفت.

خاطره ای بر گردن

سال ها پیش وقتی از ایران خارج شدم، شالی که مادرم از خاطرات مان برایم بافته بود، بر گردن داشتم. در راه نخش به جایی گیر کرد. هر چه پیش می رفتم، نخ بیشتر کشیده می شد و شال  کوچکتر. اکنون که می اندیشم، می بینم، جز خاطره کوچکی، چیزی از آن بر گردن ندارم.

15 آذر 1391 ــ 5 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 2, 2012

لولوی سر خرمن

همچو لولوی سر خرمن،

باد مرا به هر طرف می گرداند،
کلاغ ها بر شانه و دست هایم می نشینند،
قار قار کنان به دهقان و من می خندند،
خرگوشی با شگفتی به من می نگرد،
موش ها زیر پایه ام خانه دارند،
مورچه ها سر گردان از من بالا می روند،
نمی دانم در من چه می جویند؟

دهقان بیچاره دل به این خوش دارد،
در مزرعه اش پاسداری دارد،
نمی داند، نه کلاغ و خرگوش،
و نه موش و مورچه،
ترسی ز لولوی سر خرمن ندارند…

30 مهر 1391 ــ 21 اکتبر 2012 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 21, 2012

شعری بند تنبانی در وصف میر پطروس

شعری بند تنبانی در وصف میر پطروس

یکی نام نامی اش میر پطروس بود ــ در ایران به دنیا آمد و نوکر روس بود
خدایش بود مارکس و لنین ــ به تن مالیدی هر روز نفتالین
یک پیغمبر بود او را، آنهم استالین ـ ز بهر او بمالید یه جایش هی وازلین
چه او بود دشمن مذهب و دین ــ به ناگه سر درآورد میان مجاهدین

چو روزگارش در وطن تنگ شد ــ به ناچار راهی فرنگ شد
چو او را نبود در فرنگ هیچ هنر ـ به سالی فکر کرد و درنگ
ز تنگدستی دست بر دامن شهزاده شد ـ مر او را نوکر و غلام و هم برده شد

ز جیب در آورد شهزاده یک دستمال ــ  که گر نوکری بگیر و بیضه بمال
ز بند مارکس و لنین کن خود رها ــ نباشد تو را درد و رنج وآنها دوا
ببر ابروی بزرگ مرد ایران زمین ــ که او بد کرد ز بد هم بدترین

بگفتا میر پطروس که من یک لا قبایم ـ هزارن درد و نیست یک دوایم
ندارم در این دنیا خانه و الونکی ــ بخوابم کنار مار و ملخ و سوسکی
اگر تو رحمت کنی با خانکی ــ سر برج هم دادی صنارکی
کنم آنچه که خواست آن حضرت است ــ بگویی این یکی از همه بیضه مالان سر است
چنین کرد ان شهزاده والا گهر ــ و پالان نهاد بر پشت آن نره خر

چو خواند این حدیث میر پطروس ــ بگوید «که» است این هجوگوی لوس؟
چه می گوید این کلاغ کون دریده ــ تنها کس او بود که بر ما نریده!

بگویم منم یک هجوگوی گمنام ــ ندارم به دنیا هیچ نام و نشان
ولی چون برنجم در این دنیا از کسی  ــ به هجوش کشم هر کس و ناکسی
اگر بر تو ریده این کون دریده کلاغ ــ تو را بیش از این نیست لیاقت ای الاغ!

1 آذر 1391 ــ 21 نوامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 18, 2012

تنم می خارد، تنم می خارد!

تنم می خارد، تنم می خارد!

تنم می خارد، تنم می خارد، تنها یک نفر می توانست تن مرا بخاراند!؟
مادر بزرگ جوراب و شال گردن و کلاه پشمی کهنه را می شکافت، سر نخ ها را با هم گره می زد، گلوله می کرد و از آن برای  زمستان ما ژاکت گرم می بافت.
این ژاکت ها بیشتر به رنگ سیاه، با گره های زیاد بودند. رنگ های سپید، سبز، صورتی و یا نارنجی… در آنها جایی نداشتند. ژاکت های ما با تمام زشتی و گره هایش گرم بودند.
ژاکت ما نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج مادر بزرگ بود.
مادر بزرگ جز لباس ها، لحاف را هم با تکه پارچه های سیاه وصله می کرد. وصله های ناجور با کوک های بزرگ که توی چشم می زد.  وصله های لباس و لحاف ما  به دست مادر بزرگ، نمونه ای از خاطرات، از درد و رنج او بود. گویی او خود وصله ای ناجور بود که وصله های ناجور را دوست می داشت.

مادر که خود عاشق پدر شده بود، از ته قیچی ها (خرده پارچه ها) لحافی چهل تکه، رنگارنگ، زیبا، خالی از رنگ سیاه و با کوک های ریز که دیده نمی شدند، می دوخت. گویی رنگ سیاه را فراموش کرده، و این رنگ در خاطره او دیگر جایی نداشت.
مادر بزرگ پیراهن سیاه به تن می کرد، چادر سیاه به سر می کرد، همیشه اشک در عمق چشمانش حلقه زده بود.  گویی دایم آماده آشک ریختن و عزا داری بود.
مادر لباس رنگارنگ می پوشید و چادری با گل های ریز رنگارنگ به سر می کرد.
مادر بزرگ هر گز نمی خندید. اگر هم می خندید مصنوعی بود. خنده اش غمگین تر از اشکهایش بود.
صدای خنده از ته دل مادر همیشه بلند بود.
مادر بزرگ دخترش(مادرم) را زنیکه جلف، سبک، خرس گنده و بی حیا می خواند. اغلب مرا کره خر، بردارم را گوساله، خواهرم را پتیاره، پدرم را (که قد بلندی داشت) لندهور، دراز و یا نردبان امام رضا  صدا می کرد. ( نمی دانم چرا نردبان امام رضا)!

نام قناری زردمان «سنده سگ» بود، گربه خانه مان را موش، و برای اینکه بیشتر تحقیر ش کند، چخش! می کرد. گربه ما عادت داشت بغل مادر بزرگ برود و پیش او بخوابد. خر و خر آن دو با هم در خواب، برایم آهنگی دلنواز بود.مادر بزرگ به ماهی های حوض می گفت «کرم های قرمز».

او بود که به گربه مان غذا می داد، قفس قناری ها  را با صبر پاک می کرد، به آنها آب و دانه می داد و با آنها حرف می زد. و ساعت ها کنار حوض می نشست، تکه های کوچک نان برای ماهی ها توی حوض می ریخت. درست به یاد دارم، تا او کنار حوض می رفت، ماهی ها روی آب می آمدند.

سر غذا وقتی حواس مان پرت بود، یواشکی قاشقی از بشقابش به بشقاب ما می ریخت. همه ما را تنه لش و بی عار میخواند. ما، تنها با خنده و شوخی جوابش را می دادیم.

مادر بزرگ که وصله ناجوری زیر دست زن بابایش بود، در سن دوازده سالگی، چهارمین همسر پدر بزرگم شده بود. و در خانه ای با سه زن پیشین پدر بزرگ و ده ــ بیست بچه که اغلب از او بزرگتر بودند، زندگی مشترکش را آغاز کرد. سه سال پس از ازواج، شوهرش فوت کرد… وصله ناجوری جابجا شده بود.

اگر روزی مادر بزرگ  چیزی نمی گفت و به ما زخم زبان نمی زد، می گفتم؛ «خانم جونی! چرا ساکتی»؟ پاسخ می داد: «ذلیل نمرده ی گور به گور نشده! اون ننه خرس گنده پتیاره تون، با اون بابای لندهور درازتون شما ها رو بی تربیت، نفهم و بی شعور بار اورده، تنت می خاره بیا جلو…»!
سرم را جلویش خم می کردم، نیشگونی از لپم می گرفت و یکی هم تو سرم میزد. نه نیشگونش درد داشت، و نه توسری اش. الکی آخ و اوخ می کردم. مادرم با خنده می گفت: «باز این بچه رو چزوندی»؟! مادر بزرگم می گفت: «این کره خر تنه لش بی خودی ننه من غریبم در میاره، خودش تنش می خاره»…

هیچ کس از زخم زبان مادر بزرگ در امان نبود. وقتی ساکت بود انگار نبود.

مادر بزرگ صنار ــ صنار پس انداز می کرد، به ما بچه ها عیدی می داد، برای مادر و پدرم هم عیدی می خرید.

مادر بزرگ «وصله ناجور» یک روز برای همیشه ساکت شد، همرا با دفتر سیاه خط ـ خطی خاطراتش، و کوک های درشت بر لباس لحاف ما. تنم می خارد، تنم می خارد

8 خرداد 1390 ــ 29 مه 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 15, 2012

جبران محبت

جبران محبت

نشسته بودیم با فرامرز، حمید و چهار ــ پنچ تا رفقای دیگه، چایی می خوردیم و سر به سر همدیگه می گذاشتیم. حرف از همه جا وهیج جا بود، تا اینکه صحبت رسید به جبران محبت. حمید گفت: «وقتی اومدیم بلژیک آه در بساط نداشتیم، «جمشید» رو که می شناسین، با وجودیکه من رو خوب نمی شناخت، به من کمک مالی کرد و کاسبی راه انداختیم. بعد ازمدت کوتاهی هم کار و کاسبی ما گرفت و پولش رو پس دادیم. این محبتش رو هیچوقت فراموش نمی کنم، و نمیدونم چه جوری جبران کنم»؟
فرامرز گفت: «زنم می خواست محبت من رو جبران کنه، ولی هیچوقت حاضر به این کار نشدم»!

گفتم: «چکار کرده بودی که زنت همچین حرفی زد»؟ گفت: «چند سال پیش شکم ما یه خورده گنده شده بود. خانم با خنده و شوخی مرتب سرکوفت این شکم رو به من می زد. خلاصه چند ماه ورزش کردم و رژیم گرفتم، تا اینکه شکمم کوچک شد. خانم یه روز من رو بغل کرد و ماچم کرد و گفت: «آفرین ــ آفرین حالا خوش هیکل تر شدی. عزیزم حالا که شکم تو کوچک کردی می خوای منم برای جبران زحمت های تو پستونام رو کوچک کنم، چیزی که عوض داره گله نداره»! گفتم که خانوم ما جیرجیرکتیم، نمی خوام جبران کنی، اصلا خر ما از کرگی دم نداشت، خواهش می کنم دست به اون ممه ها نزن و خرابشون نکن، ما همین جوری قبولشون داریم. اصلا دیدی من تا حالا گله کرده باشم که ممه هات گنده یا کوچیکه. هر وقت هم حرفش شده گفتم که قربون اون ممه های قشنگت».
گفت: «عزیزم شوخی کردم، می خواستم یه دفعه دیکه از زبونت بشنوم».

25 آبان 1391ــ 15 نوامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی