نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2013

واجبی یا واجبات

واجبی یا واجبات

باور کنید تاریخ ما با واجبی آغاز شده، و پایه زندگی ما بر آن بنا شده. اولین کارخانه واجبی سازی دنیا در ایران به گفته ای پنج هزار سال، به روایتی دو هزار پانصد سال پیش به راه افتاد. خیال می کنید وقتی واجبی به موهای زیادی خود می مالیم، سپس بعد از چند دقیقه می شوریم، و موهای بی معرفت و بی شعور وجود ما را ترک و روانه مستراح می شوند، ما از شرشان راحت شده ایم؟ اشتباه می کنید!! بوی گند واجبی در روح و روان و جسم ما چنان رسوخ کرده که پاک شدنی نیست. باید آگاه باشیم که از نظر علمای ما مصرف واجبی،»واجب» است. و کسانی که آن را به کار نمی برند، دشمن واجبی سازان، کافر، مشرک، منافق و از هیچ گونه حقوق انسانی بر خوردار نخواهند بود، و قتلشان واجب است، حتی با واجبی. در حقیقت قانوان واجبی بر ما حکومت می کند.

بنا بر همین سنت دیرینه از همان دوران کودکی به فرزندان مان می آموزیم که چه کاری «واجب»  یا «مستحب» و چه کاری «مکروه» و «حرام» است. کدام «نجس» است و کدام «پاک». چه چیزی «حلال» است و یا چه «حرام». گرچه با دادن انعام به این صاحبان امامه که خود اغلب چهره را زیر انبوهی از پشم پوشانده اند، می توانیم هر چیز «مکروه» را «مستحب»، و هر «حرام»ی را «حلال» کنیم.

واحبی انواع گوناگون دارد. در دوران تاریخ پر افتخار«واجبی» ما، خیلی مردان بزرگ کوشش کردند که مالیدن چند نوع (واجبات) واجبی را بیهوده، حتی مضر و سبب عدم پیشرفت جامعه معرفی کنند، ولی انان به فرمان صاحبان صنایع واجبی سازی به قتل رسیدند.

آدم و حوا به روایتی در بهشت لخت می گشتند و پشمی نداشتند تا به واجبی احتیاج پیدا کنند، ( مراجعه کنید به عکس های آنها) ولی به دلیل خوردن میوه ممنوعه که همان ممه حوا بود، هر دو از بهشت اخراج شده و پشم درآوردند. اینجا بود که ابلیس نقشه شیطانی دیگری به کار برد، و بسته ای واجبی به همراه دستور به کار بردن آن را به آنها هدیه و گفت: «واجبی واجب است». به درستی از همین زمان » واجبات»، «محرمات»، «ممنوعات» و «تابو»ها به وجود آمد که ما هنوز گرفتار آن هستیم. و اگر خلاف آن عمل کنیم از طرف ریش داران سخت مجازات خواهیم شد.

6 اردیبهشت 1392 ــ 26 آوریل 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 31, 2013

بیچاره ما!

بیچاره ما!

بیچاره آنکه هرگز گرسنگی نکشیده،
از بی خانمانی در خیابان نخوابیده،
در زمستان از سرما نلرزیده،
هرگز آواره و سر گردان نبوده،
مزه زهرآلود فقر و درد و بیماری را نچشیده،
گرسنگی، به خانمانی، درد و بی درمانی را ندیده،
فقرا را انسان نمی داند.

بیچاره تر آنکه دیروز گرسنگی کشیده،
می داند بی خانمانی چیست
زمستان ها از سرما لرزیده،
مزه زهر الود درد بیماری را چشیده،
امروز به ثروت و مقامی رسیده،
برای از دست ندادن آن، دست به جنایتی می زند،
ز به یاد آوردن دیروز به خود می لرزذ،
گرسنگان، بی خانمانان، دردمندن را فراموش کرده.

بیجاره آن ملتی که اینان بر آن حکومت کنند،
بیجاره ما.

11 فروردین 1392 ــ 31 مارس 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 19, 2013

خود فراموشی

خود فراموشی

در کوچه پس کوچه های زندگی به دنبال خود می گردیم. نقشی در شیشه  کدر دکانی می بینیم. می پنداریم خودیم، سر برمی گردانیم، دریغا که دیگریست.

باران باریده، آب گل آلود در فرو رفتگی جمع شده، در آن آب هم نقشی می بینیم، خوشحال خیال می کنیم نقش خودمان است، خود را یافته ایم. سر بلند می کنیم، می بینیم، کسی سر از پنجره بیرون کرده، او هم به دنبال خود در آب گل آلود می گردد. بر آب لگد می زنیم، او می گرید.

در کوچه پس کوچه های زندگی، سایه گم کرده ایم، دریغا نوری نیست، تا سایه ای باشد.

نا امید از خود جویی، به خود فراموشی پناه می بریم.

26 اوت 2012 – 05 شهریور 1391ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 26, 2013

عاقل و دیوانه

عاقل و دیوانه

عاقلی با دیوانه ای بازی می کرد،
می باخت، می برد،
نگاهش در نگاه دیوانه برق می زد.

دیوانه نوازشش می کرد،
او دست بر رخ دیوانه می زد.

عاقلی که دم ازعاقلی می زد،
با دیوانه حرف از عشق می زد.

شوری در دل داشت،
با خود می جنگید،
بر دل خود چنگ می زد.
در آتشی می سوخت، درد می کشید،
بی خبر از حال دیوانه، در دل فریاد می زد.

17دی 1391 ــ 6 ژانویه    2013  بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 14, 2013

شاعر آس و پاس

شاعر آس و پاس

اگر به خوابم آیی،
می خواهم تا ابد در خواب بمانم.

اگر به آغوشم آیی،
هرگز رهایت نمی کنم.

اگر لب بر لبم نهی،
هیچ زمان لب از لبت بر نمی دارم.

من ماه و ستاره ها را،
چشمه ها و رودخانه ها را،
دریا و ماهی هایش را،
آسمان و پرندگانش را،
دشت و آهوانش را
گل های جهان با شعرهایم را،
به تو هدیه میکنم…
کم است؟!!!
دیگر چه می خواهی؟!

من شاعر یک لاقبا و آس و پاسم،
دریغا بیش از این چیزی ندارم…

30 مهر 1391 ــ 21 اکتبر 2012 ــ بلزیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 1, 2013

مردی که هیچ زنی لیاقت او را نداشت

مردی که هیچ زنی لیاقت او را نداشت
نمایشنامه در یک پرده

ذبیح الله خان پس از یک هفته که چهارمین همسرش او را ترک کرده بود، به فکر افتاد تا به دنبال تجدید فراش برود. پس از پژوهش های زیاد هیچ کس را بهتر از «شمسی» خانم که صاحب ثروت، و دو سالی بود  از «دکتر …» همسرش جدا شده بود، نیافت. در ضمن اطلاعات غلطی هم در باره تمام فامیل «شمسی» خانم به دست آورده بود.ذبیح الله خان به خودش گفت: «درست است که یک پایم شل است؛ چشمم هم درست نمی بیند؛ دستم راستم چلاق است؛ و سرم باند پیچی شده به دلیل ضرب لنگه کفش»صغرا» (آخرین همسرش) و ده ها عیب دیگر هم دارم، ولی «مرد باید زیر لنگه کفش زنش، همچو سندان زیر پتک باشد» اصل مطلبم که سالم است». بدین جهت با اطمینان به «شمسی» خانم تلفن کرد؛

ــ الو «شمسی» خانم!
ــ بله بفرمایید؟
ــ سلام عرض می کنم، بنده نوکر وغلام شما «ذبیح الله» هستم!
ــ چه فرمایشی داشتید؟
ــ والله تلفنی نمی تونم بفرمایم، باید به خصورتان شرفیاب شوم.

«شمسی» خانم خیال کرد که آدم بیچاره ای است که به کمی پول و لباس احتیاج دارد، بدین جهت گفت: «اگه براتون اشکال نداره پس فردا ساعت چهار بعد از ظهر منتظر شما هستم.

او مقداری لباس خودش، دخترش، دامادش و هرچه لباس و کفش از همسر سابقش مانده بود، در چند کارتون جا داد. و مقداری هم پول برای «ذبیح الله» خان آماده کرد.

زنگ آپارتمان «شمسی» خانم به صدا در آمد؛

ــ الو؟
ــ سلام عرض می کنم، نوکرتان «ذبیح الله»!
ــ بفرمایید طبقه دوم. «ذبیح لله» خان وارد اپارتمان شد.
ـــ سلام عرض می کنم، سلام عرض می کنم، نوکرتان «ذبیح الله»!
ــ بفرمایید خواهش می کنم…

«ذبیح الله» خان وارد شد و روی نزدیکترین صندلی به در نسیه نشست.
نیم باسن روی صندلی، و سنگینی بدن روی پا، انگشت های دو دست در هم چفت شده، پاها جفت، سر پایین، و زیر چشمی به «شمسی» خانم نگاه می کرد.

ــ سلام عرض می کنم، سلام عرض می کنم… ( بدون اینکه فرصت بدهد به » شمسی» خانم که پاسخ دهد) حال شما خوبه؟ حال شما خوبه؟… حال شما چطوره، حال شما چطوره؟ … الحمدالله! الحمدالله!… خدا رو شکر! خدا رو شکر!…، عروستون حالش خوبه؟ الحمدالله! حال دامادتون هم خوبه؟ خدا رو شکر!

«شمسی» خانم برای اینکه جلوی تعارف های ابلهانه «ذبیح الله» خان را بگیرد، پرسید که چایی میل دارید؟ اما بدون اینکه منتطر پاسخ شود، رفت و دوتا استکان چایی آورد، یکی جلوی «ذبیح الله» خان و یکی هم جلوی خودش گذاشت و پرسید: «قند می خواهید»؟
ــ نه خیر! با شیرینی شما می خورم… ( درضمن ده تا قند انداخت توی استکانش، به هم زد، ریخت توی نعلبکی و هورت کشید) ادامه داد: «آنقدر از خوبی های شما شنیدم که مشتاق دیدارتان شدم. به خوبی نه تنها در بلژیک بلکه در دنیا معروف هستید. به طوریکه شاعر در وصف شما می گوید:
برفتم بر در شمس العماره،
همانجا که دلبر خانه داره،
زدم در، درو وا کرد،
من رو یکجایی جا کرد،
نیگاهی بر حال ما کرد،
عرقم داد، خوریدم من،
لحافم داد، کپیدم من. حالای لای لالای لال».(بلند شد یک قر کوچک هم داد)

«ذبیح الله» خان گفت: «واقعا پسرتون یک شاه پسره («شمسی» خانم یک دختر داشت که شوهر کرده بود،  پسری هم نداشت، در نتیجه داماد داشت و نه عروس) عروستون واقعا که چی بگم، هرچی بگم، کم گفتم. خانواده عروس به داشتن همچین دامادی افتخار می کنن (خانم تو دلش میگفت؛ خفه شو، هیچی نگو، بگو ببینم حرف آخرت چیه) پدر مرحوم و خدا بیامرز شما چه مرد شریفی، چه جراح خوبی بود. بواسیر ابوی و اخوی و همشیرهای بنده را با شوهرانشان در یک روز عمل کرد. ( پدر خانم دکتر نبود) اگر بدانید من چقدر بچه دوست دارم ( خیال می کرد خانم چند تا نوه دارد) خودم هشت تا بچه دارم، بچه نگو دست گل بگو. حسن، حسین، جعفر، اصغر، رقیه، سکینه، دو تای آخریش یادم رفت. راستش رو بخواهید نمی دونم چند تا نوه دارم. می دونید چیه خانم؟ وقتی آدم مال و منالی نداره، خیالش راحته، بچه ها منتظر نیستن آدم بمیره سر ارثش دعوا کنن. بچه هام می دونن که من از مال دنیا هیچی ندارم، واسه اینه که نه اونا با من کار دارن، نه من با اونا… با دیدن این این فرش ها و تابلوها مبل صندلی فهمیدم که شما چقدر خوش سلیقه هستین، مال خودتونه؟
ــ بله قابلی نداره.
ــ صاحبش قابل داره.
ــ چه خونه خوبی، مال خودتونه؟
ـــ بله.
ــ مبارکتون باشه.
ــ ممکنه بفرمایید چرا سرتون رو پانسمان بستید؟
ــ والا چه عرض کنم؟ یه ماشین «پورش» (Porsche   )زد به هم و سرم خورد لب پیاده رو و اونم فرار کرد. ( اگر یادتان باشد جای زخم لنگه کفش همسر سابق است)

خانم که داشت کم ـ کم عصبانی می شد و پرسید: «ممکن است بفرمایید غرض از تشریف فرمایی تان چی بوده»؟
ــ والا چه عرض کنم!غرض از مزاحمت این بود که، ( نفس عمیقی کشید و لحظه ای صبر کرد) غرض این بود که…، والله نمی دونم چه جوری بگم؟! می خواستم بگویم اگر شما اجازه بدید، با هم بیشتر آشنا شیم، و اگر به توافق رسیدیم، بنده افتخار همسری و نوکری شما را داشته باشم.( خانم نو دلش می گوید، هر وقت نوکر خواستم خبرت می کنم، مرتیکه پر رو)
ــ از اینکه این افتخار رو به بنده می دید، متشکرم! ولی اجازه بدید در باره ش چند روزی فکر کنم.

پس از چند دقیقه سکوت، «ذبیح الله خان» چایی ته استکانش را سر کشید، بلند شد و گفت: «دیگه بیشتر از این مزاحم نمی شم، در حالیکه تکرار می کرد، متشکرم، ممنونم، متشکرم، ممنونم» … دولا دستش را به طرف شمسی خانم برای دست دادن دراز کرد، دست «شمسی» خانم را چند لحظه در دست فشرد، و عقب ــ عقب به طرف در رفت و گفت: «خدا حافظ،، خدا حافظ»!… و خوشحال از در خارج شد.

پس از سه روز «ذبیح الله» خان به «شمسی» خانم تلفن کرد؛

— خانم سلام عرض می کنم، نوکرتان «ذبیح الله». می خواستم بدونم فکراتون را کردید؟ امیدوارم که به نتیجه مطلوب رسیده باشید.
ــ والا خوب فکر کردم، دیدم زنی مثل من، لایق شما نیست، شما لیاقت تون بیشتر از این هاست!
ــ اختیار دارید چه فرمایشا.
— راستش هیچ زنی در دنیا لیاقت شما رو نداره!
ــ اختیار دارین چه فرمایشا، به بقیه کاری نداشته باشین، شما سرور مایی، شما تاج سر مایی، شما …

ــ  وقتی می گم، هیچ زنی لیاقت همسری شما رو نداره، مرتیکه الاغ نفهم و بیشعور بفهم چی می گم، می گم برو گم شو و دیگه مزاحم من هم نشو!!

پس از آن «ذبیح الله» خان هرجا می نشست، با افتخار می گفت: «یکبار در زندگی زنی او را درک و حقیقت را به او گفته که هیچ زنی در دنیا لیاقت همسری او را ندارد».

30 آذر 1391 ــ 20 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2012

فریاد من و او

فریاد من و او

اگر جای صدها بوسه بر گونه هایم دیدید، شگفت زده نشوید.

روزها یکی پس از دیگر برایش داستان ها خواندم. یک روز گفتم که از این پس هرداستانی برایت می خوانم، بوسه ای بر گونه ام زن. بوسه ای بر گونه ام زد.

گفتم: بسیار داستان ها برایت خوانده ام. بوسه ها به من بدهکاری. غرق بوسه ام کرد.

گفتم: نمی خواهی انچه اکنون بین من وتو گذشت را فریاد کنی؟ گفت: می ترسم.

گفتم مرا ز نوشتن آن ترسی نیست. این داستان کوتاه که می خوانید، فریاد من اوست.

9 دی 1391 ــ 29 دسامبر 2012 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2012

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

شب یلدا است. بلند ترین شب سال. شبی که از فردایش روشنایی آرام-آرام بر تاریکی پیروز می شود. چند هزار سال است که ما این شب را جشن می گیریم.

شب یلدا است. شبی که ما جشن می گیریم، به امید اینکه فردا خرد آرام-آرام بر نادانی چیره شود.

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

در این چند هزار سال تاریخ ما، هر کسی چراغی در دست گرفت تا این شب را روشن کند، دهانش دوخته شد، زندانی و شکنجه شد و سرش بر باد رفت. چرا دیو استبداد ما را آزاد نمی گذارد؟

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

دزدان چراغ پیه سوز به دست، غارتگران بی چراغ را به دنبال خود می کشند، به مال  و ناموس مردم دستبرد می زنند.

در شب، ایمنی نیست. پاسدارها هم  در دل شب شریک دزدند و روز رفیق قافله. این چنین آسان تر دست به تجاوز و جنایت می زنند.

چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟ چرا این شب تاریک پایان نمی یابد؟

1 دی 1391 ــ 21 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 16, 2012

چه سیبی!

چه سیبی!

با عشوه و ناز گفت: «به نظر شما من چند سالمه»؟
ــ نمی دونم والا.
ــ حالا یه چیزی بگو.
— یه خورده فکر کردم و گفتم و ده ــ  دوازه سال.
ــ یعنی من مثل دختر بچه های ده ــ دوازه ساله هستم و عقلم به جایی نمی رسه؟
ــ والا خانم به جای اینکه شصت ــ هفتاد سال زیادتر بگم، ترجیح می دم، پنجاه ــ شصت سال کمتر بگم.
ــ می خوای بگی من ده ــ دوازه سال به علاوه پنجاه ــ شصت سال، یعنی بالا هفتاد رو دارم؟
ــ لعنت بر شیطون، شما پرسیدین، ماهم یه چیزی گفتیم. وقتی یک سیب دستم می گیرم و می خوام بخورم، سن و سالش رو که نمی پرسم، اول تو دستم می گردونم رنگش رو تماشا می کنم، بعد بوش می کنم، اگه خوش بو یود، یه گاز کوچیک بهش می زنم، اگه خوش مزه بود،همه اش رو یواش ــ یواش می خورم.
ـــ می خوای منو بخوری؟
ـــ من که لولو نیستم.
ــ من از لولو نمی ترسم. خودش رو انداخت بغلم. به به به سیب! چه سیبی.

18 آذر 1391 ــ 8 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 11, 2012

چی می شه کرد؟

چی می شه کرد؟

«پرویز» رفیقمون چند سال پیش با یک خانمی به نام «فرشته» آشنا شده بود. می گفتی آش رشته، می گفت «فرشته!
می گفتی خورشت بادمجون، می گفت: «جون می دم واسه خورشت بادمجون فرشته جون».
می گفتی قرمه سبزی، می گفت قرمه سبزی فرشته جون.
می گفتی، لوبیا پلو، می گفت: «فرشته جون درست کرد می گم بدو بیا». خلاصه ما هرچی می گفتیم، از سردی و گرمی هوا تا وضع ایران، گرونی و خرابی و… فورا این آقا از «فرشته» جونش حرف می زد. تا اینکه زد و با «فرشته» جونش ازدواج کرد.

بعد یکی-دوسال، یک روز با خنده و شوخی گفت: «این فرشته جونم پدر ما رو در آورده. قبل از ازدواج ما هر غلطی می کردیم، هرچی می گفتیم (به قول خودش بی ادبی) خانم لبخند می زد و هیچی نمی گفت. چشتمون روز بد نبینه، یک ماه از ازدواجمون  نگذشته بود که یه روز همچین که دولا شدم، تلنگم در رفت. خانوم انقدر عصبانی شد و داد و بیداد کرد و رفت دم پنجره گفت که خودش رو از همین پنجره می ندازه بیرون. تا اومدم تکون بخورم، یه دفعه از پنجره پرید بیرون! نزدیک بود از ترس سکته کنم، بعد از چند ثانیه دو زاریم افتاد که پنجره تا زمین نیم متر هم فاصله نداره. با خنده گفتم؛ خانم، می رم یک اپارتمان طبقه دهم می گیرم و بعدش مرتب باد ول می کنم، اونوقت خودت رو از پنجره بنداز بیرون. گفت که خیال کردی! صنار بده آش، به همین خیال باش، اونوقت تو رو از پدجره می ندازم بیرون. می خوای از این بی تربیتی ها بکنی برو تو مستراح. منم چند روزی از لجم دم به ساعت الکی هم که شده می رفتم مستراح. با این کارم خیال کردم عصبانی می شه، اما نه خیر! خونسرد می پرسید: اسهال داری؟ می گفتم نه! می رم باد شکمم رو خالی کنم، اسباد دارم به جای اسهال. می خندید و می گفت انقدر برو و بیا تا مثل توپ باد رفته از خستگی بیوفتی اون گوشه، اصلا این خودش یه ورزشه».

پرویز ادامه داد که؛ «سیگارم که حق ندارم بکشم، چهار تا فحش حتی به این آخوندها هم حق ندارم بدم. چس فیل، چس افاده، چس خور و خرچسونه هم حق ندارم بگم. کون که دیگه هیچی، باید بگم باسن پیاز یا سیر جای کون سیر. حتی حق ندارم پشت سر کسی بگم که یاروه خره، کره خر یا خر مرده رند، از این حرف ها هم خانم عصیانی می شه و سرم داد می زنه. بقیه اش رو دیگه خودت می تونی بفهمی. خدا نکنه اگه یه آروغ بزنم، بیا و ببین. هرچی بالش و کوسن روی مبل پرت می کنه به طرفم. خیال نکنی همیشه این طوریه، نه! یه وقتا هم چنان قربون صدقه ام میره که نگو».

نفس عمیقی کشید و ادامه داد؛ «شش ــ هفت ماه بعد از ازدواجمون، زد و مادرم اومد اینجا. هنوز خستگی ی مسافرت از تنش در نرفته، چنان عاشق زنم شد که بیا و ببین. هر روز به زنم می گفت که این پرویز کره خر از همون بچگی اش بی ادب بود، نمی دونم به کی رفته؟  زنم با ملاحظه زیاد و خواهش و تمنا به مادرم می گفت، ممکنه نگید کره خر. مادرم پرسید پس بگم چی؟ بگم کره بز؟ زنم می گفت با این قد درازش بگین کره اسب. مادرم ادامه داد، انقدر من تو سر این کره اسب زدم، فحشش دادم و گوشش رو کشیدم که یه خورده با ادب باشه، بگوشش نرفت که نرفت. بابای خدا بیامرزش هرچی بیشتر می زدش تا بلکی این کره اسب نفهم، بی شعور و الاغ یه خورده عوض شه، نشد که نشد. حالا شما آدمش کردی. قربون اون دستت برم، قربون اون قدت برم. خدا شما رو از آسمون فرستاده تا این بچه رو ادب کنی و دق دلی من رو سرش در بیاری».

پرویز ادامه داد: «یه معلم ادب کم بود، حالا شدن دو تا. خر بیار و باقالی بار کن. اونکه مادرمه و نوکرشم. اونم که زنمه و دوستش دارم. یه وقت ها که می خوام صداش رو در بیارم، بهش میگم؛»می گما»، یه دفعه جلز و ولزش الکی در می آد. می گم خانم! می خواستم بگم حالت چطوره؟ این تن بمیره جرات نمی کنم یه بیلاخ بدم یا شیشکی ببندم، زرشک هم می گم خانم ابرو هاش رو می کشه تو هم. دلم می خواد یه جا بشینم به زمین و اسمون فحش بدم. اصلا تنش می خاره و مرتب سر به سرم می ذاره. اینم یه جور عشق بازی ی، چی می شه کرد».

پیش از اینکه این داستان را در وبلاگم بگذارم، برای فرشته خواندم، گفت: «ممکنه خواهش کنم آخرش بنویسی حالا بچه با ادبی شده. راستش رو بگم این مرد هیچوقت خنده از لبش نمی افته. حتی وقتی مریضه. واسه همین هست که دوستش دارم».

18 آذر 1391 ــ 8 دسامبر 2012 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی