نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 10, 2013

نامه سر تنگ به جناب آقای دکترحسن روحانی!

نامه سر تنگ به جناب آقای دکترحسن روحانی!

1 ــ اگر اجازه بفرمایید، می خواهم از شما بپرسم؛ آیا آن جناب هم مانند حضرت جناب آقای «احمدی نژاد» رئیس جمهور محبوب امریکا و اسراییل، از فک، فامیل و اهالی ( سرخه سمنان) تا سگ و گربه ده تان را به تهران می اورید و به آنها مقام های مهم می دهید؟
2 ــ آیا ضمن گردش های سیاسی به امریکا و سایر کشورهای دیگر، تمام فک و فامیل را با خود می برید تا در بوتیک های شیک آن کشورها خرید کنند؟
3 ــ آیا مانند کابینه جناب مستطاب آقای «احمدی نژاد» امام زمان هم جزو وزرای شما خواهند بود؟ شما هم مانند او بدون مشورت با آن حضرت دست به عملی نخواهید زد؟ ثروت بی کران (ملت) امام زمان
را بی رویه خرج کرده، و در بانک های خارجی به نام آن حضرت می گذارید؟ آیا بدون رایزنی با امام خامنه همان جانشین امام زمان کاری خواهید کرد؟

در پایان امیدوارم به یک در صد آنچه قول داده اید، بتوانید عمل کنید. آآآمین!

27 خرداد 1392 ــ 17 ژوئن 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2013

مرد بی هیچی!

مرد بی هیچی!

مردی بود، که هیچی نداشت.
آسمان پر ستاره بود، او یک ستاره نداشت.
خورشید می درخشید، برای او گرمی نداشت.
عاشق بود، معشوقی نداشت.
خانه ای داشت، در خانه جایی نداشت.
زن و فرزند داشت، در دل آنها راهی نداشت
دوست آشنا بسیار داشت، هم زبانی نداشت.
می گفت و می خندید، دل شادی نداشت.
دلی پر زغم داشت، غمخواری نداشت..
زنده بود، زندگی نداشت.
مردی که هیچی نداشت، هیچ آرزویی  هم  نداشت.
مردی بود، که هیچ زمان هیچی نداشت.

27 خرداد 1392 ــ 17 ژوئن 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 9, 2013

خدا مرد

خدا مرد

ده ما آب و هوایش خیلی بد بود. در زمستان از سرمایش خشک می شدیم، گرمای تابستانش هم، هلاکمان می کرد.
ده ما آب و هوایش بد بود، اما مردمانش خوب. همه همدیگر را می شناختیم. در خانه ها باز بود، دزدی نبود. زن ها بی چادر می گشتند، مردها سر به زیر بودند. همه با هم فامیل بودیم.
ده ما آب و هوایش بد بود. با این وجود، چشمکی بود، آب می داد. گندمکی داشت، نان می پختیم. میوه ای داشت، می خوردیم. مرغکی داشت، تخم می کرد. خروسکی بود، می خواند. گاوکی داشت، شیر می داد. گوسفندی بود، پشم می داد. خرکی بود، بار می برد. سگکی بود، واق می کرد. ده ما آب و هوای بدی داشت. اما صفایی داشت.

در ده ما، خدا خانه کوچکی داشت. هر روز سه بار خدا با دو دست بلندش رو به آسمان، الله اکبر گویان مومنین را به عبادت می خواند. موذنش متولی بود، روضه هم می خواند، دل پاک و چشم سیری داشت.
در ده ما خدا خانه کوچکی داشت. در خانه اش باز بود، همیشه مهمانک با ایمانی داشت.
انقلاب شد… مردانی که به نام خدا در شهر گدایی می کردند، بر سر قبرها فاتحه می خواندند، گریه در می آوردند، مرده خواران، دزدان، باج گیران، رمالان و فالگیران، کفن فروشان، عمامه به سر نهادند و یک شبه پول دار شدند، طمعکار شدند، قاتل شدند، هر چه که به دست شان رسید خریدند. ده بد آب وهوای ما را به زور صاحب شدند، چشمه کوچک ما را خشک کردند، آب از عمق زمین به استخر ها روان شد. خانه ها ویلا. باغ های میوه چمن، برج ها برپا شد. دو دست خدا میان برج ها ناپیدا شد. صدای خدا در میان بوق ماشین و هیاهوهای این تازه به دوران رسیدگان خاموش شد. موذن، متولی و روضه خوان خانه خدا مرد.»خدا مرد». خانه خدا لانه تزویر ریاکاران و مرده خواران شد.

8 خرداد 1392 ــ 8 ژوئن 1013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 30, 2013

انتخابات، مار در سبد مارگیر!

انتخابات، مار در سبد مارگیر!

منت خدای را عزو وجل که زمان انتخابات فرا رسید تا صدای اپوزیسون خارج از کشور بلنذ شود و بگوید: ای ملت شریف ایران نروید(رای ) بدهید. کسی را (انتخاب) نکنید، با این وجود و چندی می روند (رای) می دهند، و نامزد خود را (انتخاب) می کنند. و کار به جایی رسید که یکی از دوستان این حقیر تهدید کرده، جنانچه کسی (رای) بدهد من باب دوستی ام را تا ابد با او می بیندم. هر چند این بنده هیچ زمان (رای) نداده و کسی را (انتخاب) نکرده، ولی اگر می خواستم (رای) بدهم برای اینکه این دوست گرامی را از دست ندهم، از دادن و کردن پشیمان می شدم.

 ولی می خواهم به این دوست ارجمند بگویم: مارهایی در سبد مارگیر( رهبر معظم ) است. در آن دست می کند،هر کدام  که بیشتر خانه زاد و چاپلوس و بنده و نوکر و چاکر اوست در میآورد، و به جان ملت می اندازد. در این صورت (رای) دادن و ندادن ما، و (انتخاب) کردن یا نکردن ما هیچ تاثیری در روند کار  ندارد. و به گفته شکسته پیر، دادن یا ندادن مسئله نیست. مسئله آن است که چه کسی بیشتر می چاپد. و من به عنوان یک آدم دمکرات با صدای بلند می گویم:هر که می خواهد بدهد، و هر کس که نامزدش است می خواهد( انتخاب) بکند . من یکی نه می دهم، نه می کنم.

یاد اروی می کنم، این دادن و کردن مسئله امروز ما نیست، هزار و چهار صد سالست که ما با این مشکل گریبانگیریم . خوشبختانه علمای ما در این مورد کتاب های زیادی نوشته اند و ما را راهنمایی کرده اند که چه روزهایی در هفته و ماه سال بدهیم و بکنیم. حتی در این کتاب ها به ما اداب مستراح رفتن، باد رها کردن، عطسه و سرفه کردن و آروغ زدن را هم آموخته اند.

چهارشنبه 8 خرداد 1392 ــ 29 مه 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2013

زیارت قبول

زیارت قبول

بدون شک اسم طلبکار سمج رو شنیده یا خودش رو دیده اید، ولی بدهکار سمج ندیده بودید!!
چند سال پیش جمشید از من مقدار قابل توجهی پول قرض کرد و گفت: «یکی  ــ دو ماه دیگر پس می دهم». دو ماه دیگر آمد گفت: «یه کمی صبر کن، حالا ندارم، ولی خیال نکنی فراموش کردم، به جون بچه هام تا سه ماه دیگه قرضم را پس می دم». هر دوــ سه ماه می آمد یا تلفن می کرد همان حرف پیشین رو می زد. با این کارش هر بار داغ دل مرا تازه می کرد. نزدیک دو سال بدین گونه گذشت، تا اینکه پول مرا پس نداد و با وجودیکه پناهنده سیاسی بود و جانش در خطر، به ایران برگشت. موقع رفتن هم آمد پیش من و خداحافظی کرد و گفت: «به محض اینکه پایم به تهران برسد هر طور شده پولت را برایت می فرستم».

          یکی ــ دوماه پس از رفتنش تلفن کرد و گفت: «خیال نکنی فراموش کردم، بگذار وضعم روبراه بشود، حتما برایت می فرستم». (یورو در حدود 1000 تومان بود و در ضمن یورو یواش ــ یواش رفت بالا تا حالا رسیده به 5000 تومان) در این چند سالی که ایران است هر چند ماه یکبار تلفن می کنه و پس از احوال پرسی گرم همان حرف های سابقش را تکرار می کنه. و هر بار داغ دل من تازه می شه.

دیروز بازهم تلفن کرد و گفت: «آقای اردوخانی ! نمیدونی، یورو شده 5000 هزار تومان، آخه من بدبخت بیچاره چطوری می تونم یورو «5000» تومن بخرم برات بفرستم، مگه اینکه تمام زندگیم رو بفروشم و با زن و بچه ام تو خیابون بخوابم، آخه خدا رو خوش نمیاد، می دونم شما هم راضی نیستین، بذار «یورو» یه خورده بیاد پایین اون وقت ببینم چکار می تونم بکنم».
گفتم: «بزک نمیر بهار میاد، کمبزه و خیار میاد، تا حالا دیدی قیمت چیزی بره بالا و بعدش پایین بیاد؟ اصلا تو رو به خیر و ما رو به سلامت. تو رو به خدا، به جون بچه هات و مادرشون، به جون مادرت، به جون مادر زنت، ما از خیرش گذشتیم، با این تلفن هات دیگه هر دفعه داغ دل ما رو تازه نکن».
گفت: «اختیار دارین، چه حرف ها، آدم باید بدهکاریش هر جوری شده بده، ولی چون شما جون مادر زنم که از جون گربه مون برام عزیزتره رو قسم خوردین، دیگه نمی تونم روتون رو زمین بندازم، ببینم یعنی حلال حلالم کردین»؟ گفتم که از شیر مادر حلال ترت. گفت: «خیلی مممنون، نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم. حالا با خیال راحت می تونم برم مکه، شما رو هم دعا می کنم»!
گفتم: «زیارت قبول»!!!

10 اردیبهشت 1392 ــ 30 آوریل 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 26, 2013

واجبی یا واجبات

واجبی یا واجبات

باور کنید تاریخ ما با واجبی آغاز شده، و پایه زندگی ما بر آن بنا شده. اولین کارخانه واجبی سازی دنیا در ایران به گفته ای پنج هزار سال، به روایتی دو هزار پانصد سال پیش به راه افتاد. خیال می کنید وقتی واجبی به موهای زیادی خود می مالیم، سپس بعد از چند دقیقه می شوریم، و موهای بی معرفت و بی شعور وجود ما را ترک و روانه مستراح می شوند، ما از شرشان راحت شده ایم؟ اشتباه می کنید!! بوی گند واجبی در روح و روان و جسم ما چنان رسوخ کرده که پاک شدنی نیست. باید آگاه باشیم که از نظر علمای ما مصرف واجبی،»واجب» است. و کسانی که آن را به کار نمی برند، دشمن واجبی سازان، کافر، مشرک، منافق و از هیچ گونه حقوق انسانی بر خوردار نخواهند بود، و قتلشان واجب است، حتی با واجبی. در حقیقت قانوان واجبی بر ما حکومت می کند.

بنا بر همین سنت دیرینه از همان دوران کودکی به فرزندان مان می آموزیم که چه کاری «واجب»  یا «مستحب» و چه کاری «مکروه» و «حرام» است. کدام «نجس» است و کدام «پاک». چه چیزی «حلال» است و یا چه «حرام». گرچه با دادن انعام به این صاحبان امامه که خود اغلب چهره را زیر انبوهی از پشم پوشانده اند، می توانیم هر چیز «مکروه» را «مستحب»، و هر «حرام»ی را «حلال» کنیم.

واحبی انواع گوناگون دارد. در دوران تاریخ پر افتخار«واجبی» ما، خیلی مردان بزرگ کوشش کردند که مالیدن چند نوع (واجبات) واجبی را بیهوده، حتی مضر و سبب عدم پیشرفت جامعه معرفی کنند، ولی انان به فرمان صاحبان صنایع واجبی سازی به قتل رسیدند.

آدم و حوا به روایتی در بهشت لخت می گشتند و پشمی نداشتند تا به واجبی احتیاج پیدا کنند، ( مراجعه کنید به عکس های آنها) ولی به دلیل خوردن میوه ممنوعه که همان ممه حوا بود، هر دو از بهشت اخراج شده و پشم درآوردند. اینجا بود که ابلیس نقشه شیطانی دیگری به کار برد، و بسته ای واجبی به همراه دستور به کار بردن آن را به آنها هدیه و گفت: «واجبی واجب است». به درستی از همین زمان » واجبات»، «محرمات»، «ممنوعات» و «تابو»ها به وجود آمد که ما هنوز گرفتار آن هستیم. و اگر خلاف آن عمل کنیم از طرف ریش داران سخت مجازات خواهیم شد.

6 اردیبهشت 1392 ــ 26 آوریل 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 31, 2013

بیچاره ما!

بیچاره ما!

بیچاره آنکه هرگز گرسنگی نکشیده،
از بی خانمانی در خیابان نخوابیده،
در زمستان از سرما نلرزیده،
هرگز آواره و سر گردان نبوده،
مزه زهرآلود فقر و درد و بیماری را نچشیده،
گرسنگی، به خانمانی، درد و بی درمانی را ندیده،
فقرا را انسان نمی داند.

بیچاره تر آنکه دیروز گرسنگی کشیده،
می داند بی خانمانی چیست
زمستان ها از سرما لرزیده،
مزه زهر الود درد بیماری را چشیده،
امروز به ثروت و مقامی رسیده،
برای از دست ندادن آن، دست به جنایتی می زند،
ز به یاد آوردن دیروز به خود می لرزذ،
گرسنگان، بی خانمانان، دردمندن را فراموش کرده.

بیجاره آن ملتی که اینان بر آن حکومت کنند،
بیجاره ما.

11 فروردین 1392 ــ 31 مارس 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 19, 2013

خود فراموشی

خود فراموشی

در کوچه پس کوچه های زندگی به دنبال خود می گردیم. نقشی در شیشه  کدر دکانی می بینیم. می پنداریم خودیم، سر برمی گردانیم، دریغا که دیگریست.

باران باریده، آب گل آلود در فرو رفتگی جمع شده، در آن آب هم نقشی می بینیم، خوشحال خیال می کنیم نقش خودمان است، خود را یافته ایم. سر بلند می کنیم، می بینیم، کسی سر از پنجره بیرون کرده، او هم به دنبال خود در آب گل آلود می گردد. بر آب لگد می زنیم، او می گرید.

در کوچه پس کوچه های زندگی، سایه گم کرده ایم، دریغا نوری نیست، تا سایه ای باشد.

نا امید از خود جویی، به خود فراموشی پناه می بریم.

26 اوت 2012 – 05 شهریور 1391ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 26, 2013

عاقل و دیوانه

عاقل و دیوانه

عاقلی با دیوانه ای بازی می کرد،
می باخت، می برد،
نگاهش در نگاه دیوانه برق می زد.

دیوانه نوازشش می کرد،
او دست بر رخ دیوانه می زد.

عاقلی که دم ازعاقلی می زد،
با دیوانه حرف از عشق می زد.

شوری در دل داشت،
با خود می جنگید،
بر دل خود چنگ می زد.
در آتشی می سوخت، درد می کشید،
بی خبر از حال دیوانه، در دل فریاد می زد.

17دی 1391 ــ 6 ژانویه    2013  بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 14, 2013

شاعر آس و پاس

شاعر آس و پاس

اگر به خوابم آیی،
می خواهم تا ابد در خواب بمانم.

اگر به آغوشم آیی،
هرگز رهایت نمی کنم.

اگر لب بر لبم نهی،
هیچ زمان لب از لبت بر نمی دارم.

من ماه و ستاره ها را،
چشمه ها و رودخانه ها را،
دریا و ماهی هایش را،
آسمان و پرندگانش را،
دشت و آهوانش را
گل های جهان با شعرهایم را،
به تو هدیه میکنم…
کم است؟!!!
دیگر چه می خواهی؟!

من شاعر یک لاقبا و آس و پاسم،
دریغا بیش از این چیزی ندارم…

30 مهر 1391 ــ 21 اکتبر 2012 ــ بلزیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی