نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 24, 2013

ز کوزه همان برون تراود که در اوست

از کوزه همان برون تراود که در اوست

عاقلی بودم در میان دیوانگان. می ترسیدم از دیوانگی! لباس بر تن داشتم، در میان برهنگان. خسته و ناتوان در میان توانایان. غمگین و در خود فرو رفته، از سرما می لرزیدم، از گرما عرق می ریختم، در هوای لطیف دیوانگی. چرا به دیوانه ها نپیوندم؟! و این چنین آرام به دنیای دیوانگی پای نهادم. از بند عقل آزاد شدم و به سوی دیوانگی رفتم. دیوانه ای میان دیوانه ها. نخست شرمگین، سپس سر افراز به خود گفتم: «خدا هم دیوانه است. اگر دیونه نبود، دیوانه نمی آفرید. از کوزه همان برون تراود که در اوست».

1 دی 1392 ــ 22 دسامبر 2013 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 19, 2013

مهربان ترین زن دنیا


مهربان ترین زن دنیا

«هوشنگ» پس از سی سال ازدواج همسرش «سودابه را خوشگلم، عزیزم، مهربانم ، خوبم، و… صدا می کند. رفتارش هم با گفتارش یکی است. اگر یک لیوان آب بخواهد، می گوید: «خوشگل خانم ممکن است خواهش کنم یک لیوان آب به من بدی»؟ خدا نکند پسرهایش به مادرشان اخم کنند، وای به آن روز. رفتار «سودابه» هم نسبت به همسرش همینگونه است. به طوری که فرزندانشان به پدرشان حسادت می کنند، و آرزو می کنند با دختری مانند مادرشان آشنا شوند. بارها هم امتحان کرده اند، ولی نتیجه نگرفتند. به عنوان مثال، چند بار با دختری که آشنا شدند، همان بار اول گفتند: «ممکن است خواهش کنم ممه هایت را نشان بدهی تا ببینم هر دو یک اندازه و مصنوعی نیست». متاسفانه سیلی محکمی خورده اند. یا اینکه؛ «خواهش می کنم بذار لبات را ببوسم، تا ببینم تو خوشمزه تری یا دوست دختر قبلی ام». با زهم فحش شنیدند و کیف یا لنگه کفش تو سرشان خورده. و …

یکی دو هفته پیش خانه این زن و شوهر میهمان بودم. بعد از غذا «هوشنگ» عطسه کرد. «سودابه» گفت: «عزیزم نکنه سرما خورده باشی»؟ فورا قطره بینی برای همسرش آورد. چند دقیقه بعد «هوشنگ» بیچاره سرفه. «سودابه» گفت: «حتما گلویت هم درد می کند»؟ هر چه «هوشنگ» گفت: «به خدا گلویم در نمی کند»، سودابه گفت: «درد می کند و خودت هم نمی دانی»! و برایش داروی گلو درد آورد. داشتیم چایی می خوردیم که «هوشنگ» آروغ زد. «سودابه» بدون اینکه از «هوشنگ» چیزی بپرسد، برای او خاکشیر با نبات، گلاب و هل آورد، من هم بی نصیب نماندم، جای شما خالی خیلی خوشمزه بود. مدت کوتاهی گذشت، «هوشنگ» تکانی خورد و محکم گوزید. «سودابه» با لبخندی گفت: «همین یکی را کم داشتیم». من گفتم: «خدا را شکر که در این خانه دیگر چیزی کم ندارید»!

24 آذر 1392 ــ 15 دسامبر 2013 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 14, 2013

آرزوی مادر بزرگ !

آرزوی مادر بزرگ

چند سال پیش مادر بزرگ در یک خانه سالمندان نام نویسی کرده بود. هر چه به او می گفتیم: مادر بزرگ تو تخم چشم مایی، تو روح و روان مایی، تو نور این خانه هستی، می گفت: هر روز پیر تر و علیل تر می شوم، حالا که می توانم راه بروم، کارهای کوچک خودم را انجام بدهم، باید به فکر روزی باشم، که دیگر نمی توانم از جایم بلند شوم، می دانم شما از هر کمکی که از دست تان بر بیا ید نسبت به من کوتاهی نمی کنید، ولی نمی خواهم بوال گردن شما بشوم و از چشم تان بیافتم.

مادر بزرگ به زحمت می توانست راه برود. منتظر بود که ازخانه سالمندان تلفن کنند، و بگویند: به زودی  اتاقی خالی می شود، به زودی یکی می میرد، و مادر بزرگ شما می توانید جایش را بگیرید. چنین روزی آمد. من با خوشحالی این خبر را به او دادم. لحظه ای شاد، سپس غمگین سر در گریبان فرو برد .
شنیدم ــ بارها شنیدم، همانطور چهار زانو نشسته، دست به آسمان بلند می کرد و می گفت: خدایا مرا بکش از اینکه لحظه ای از مرگ یکی خوشحال شدم. خدایا مرا بکش، پیش از اینکه جای کسی را بگیرم، خداوندا مرا بکش تا کسی منتطر مرگ من نباشد. مادر بزرگ به آرزویش رسید.

24 آذر 1392 ــ 14 نوامبر 2013 ــ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 8, 2013

شمایید


شمایید!

به رسم کهنه خریداران، در کوچه – بازار می گردم و فریاد می زنم؛ «لباس کهنه دیوانگی خریدارم». در خانه ای باز می شود، سری بیرون می آید، با ترس و لرز به اطرافش نگاه می کند، مبادا کسی او را ببیند. مرا با اشاره دست به درون فرا می خواند، در صندوقچه دلش را باز می کند. دیوانگی اش را که غبار و چین و چروک و ترس بر آن نشسته، و شرم از پوشیدنش دارد، به من ارزان می فروشد.
من ان لباس را ز غبار می زدایم، می شویم، و همچو لباسی نو سرافراز بر تن می کنم و در کوچه-بازار می گردم. او لباس خویش بر تنم می بیند، به من می خندد و مسخره ام می کند، ولی  در دل حسرت می خورد و شرمنده که آزادگی اش را ارزان فروخته. او شمایید!

17 آذر 1392 ــ 8 نوامبر 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 2, 2013

دیوانه

دیوانه

دیوانه با سایه اش حرف می زد
به دنبالش می دوید
در آغوشش می گرفت
با او می رقصید
به او ابراز عشق می کرد
در وصفش شعر می گفت
آواز می خواند، برایش نی می زد.

دیوانه از سایه درختان بالا می رفت
می افتاد، ناله می کرد
مردم مسخره اش می کردند
می زدندش
سایه اش از درد فریاد می کرد

بهمن 1385 ژانویه 2007

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 28, 2013

دزد ناشی

دیوانه دلی دارد مانند دریا،
کجا زخم زبان دلش چرکین کند؟

دوست دارد حتی دشمنش را،
بیهوده گفتم، دیوانه دشمن ندارد.

ما ز او فراری، یا از خود فراری؟
از آینه خود فرار می کنیم.

مسخره ی هر محفل و مجلس مان،
به او می خندیم، او شاد ز خنده ما.

ننوشیده می، مستانه می خندد،
ز ما مستان هوشیارتر، دم از عشق می زند.

نمی دانیم از دل غمگینش، به او می خندیم،
آگاه از دل ما، در درون اشک می ریزد.

دزد دلهاست، چه کند دلی در سینه نداریم؟
دزد ناشی آنچه دارد، دلی عاشق جا می گذارد.

ز دیوانه می ترسیم، دوری می کنیم.
ز ترس دیوانگی، در دام خود پرستی افتاده ایم.

من یوانه ها را دوست دارم

به یاد دوست از دست رفته ام، روانشاد نصرت توجه.

3 آذر 1392 ــ 24 نوامبر 2013 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 17, 2013

بیایید در مکان های شلوغ زمین بخوریم

بیایید در مکان های شلوغ زمین بخوریم

نزدیک نوروز مسیحی بود و هوا سرد و یخبندان. خیابان های مرکزی شهر پر رفت و آمد. مغازه ها شلوغ. من بدون اینکه چیزی خریده باشم، از مغازه ای خارج شدم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که پایم لیز خورد و محکم زمین خوردم. * استخوان کان مبارکم سخت درد گرفت. رهگذران با احتیاط  از کنارم می گذشتند و به من نگاه می کردند و می خندید. هر چقدر ناله ام بیشتر می شد، خنده آنها بلند تر! مردی که سر برگردانده و با لبخندی به من نگاه می کرد، یکباره در چند قدمی ام پایش روی یخ لیز خورد و به زمین افتاد. رهگذاران به هر دوی ما می خندیدند. من با زحمت زیاد بلند شدم، در حالیکه یک دستم به میله علامت راهنمایی و رانندگی بود، با دست دیگرم زیر بغلش را گرفتم و بلندش کردم، و در چشم همدیگر نگریستیم، در حالیکه درد می کشیدیم، با صدای بلند خندیدیم.

گفتم: بیا باز هم به زمین بخوریم، سر به پایین تکان داد. چند صد متر آنطرف تر هر دو با هم زمین خوردیم و آه
وناله سر دادیم. رهگذران  از کنارمان می گذشتند و می خندیدند. چند بار دیگر …! آن شب، و چند شب دگر بدون پاداش. بیایید در مکان های شلوغ زمین بخوریم، حتی اگر یخبندان نباشد!

* به او گفتم همه دست شان می شکند و به گردنشان می آویزند، بد شانسی را ببین، ما نمی توانیم کان مبارک مان را به گردن مان آویزان کنیم. خندید و خندیدم.

25 آبان 1392 ــ 16 نوامبر 2013 ـ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2013

مرگ عروسک!

مرگ عروسک!

پسرک دست در دست پدربا هم در خیابان راه می رفتند، ناگهان در میدانی چشم شان به جمعیتی افتاد که مشغول تماشای مردی هستند که به دارش می آویزند، و مردم بی تفاوت به او نگاه می کنند.
پدر دست پسر را کشید، هر دو به این صحنه نگاه کردند.
پسرــ چکار می کنند؟
پدر ــ هیچی پسرم، یک مانکن مانند آنها که پشت دکان لباس فروشی دیدی، حلق آویز می کنند.
پسر ــ مانکن که تکان نمی خورد، او تمام بدنش می لرزد. چند دقیقه بعد مرد از حرکت باز ایستاد. پدر رو کرد به پسر و گفت: گفتم پسرم مانکن است، ببین! دیگر هیج حرکتی نمی کند…
پسر ــ چرا به دارش آویختند؟ پدر لحظه ای اندیشید و در دل گفت: برای اینکه زیاد دیده و شنیده، از همه مهم تر زیاد گفته، و برای آنکه به مردم بفهمانند که جلوی چشم، دهان و گوش خود را بگیرند. ولی در پاسخ پسر گفت: نمی دانم چرا…!

فردا که خواهر پسرک به مدرسه رفته بود، او نخی برداشت، به نرده ایوان جلوی خانه آویخت، دست و پای عروسک را بست،  و او را به آن نخ حلق آویز کرد. عروسک تکان ــ تکان خورد. پسرک دهان و چشم خود را بست، و با دو دستش گوش هایش را گرفت. زمانی چشم و دهان باز کرد و دست از گوشهایش برداشت که عروسک دیگر تکان نمی خورد.
وقتی دخترک از مدرسه آمد و آن صحنه را دید، نخ از گلوی عروسگش باز کرد، دست و پای او را باز کرد و عروسک را در بغل گرفت و زار ــ زار گریست.
پسرک بی تفاوت به خواهرش نگاه می کرد!!!

11 آبان 1392 ــ 11 نوامبر 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 2, 2013

او خداست!

او خداست!

آنکه زمین زیر و رو می کند،
می کارد و درو می کند،
آنکه سنگ بر روی سنگ می گذارد،
آن سرباز جان باخته در راه وطن،
آنکه پتک بر سندان می زند، آن نجار،
آنکه می چرخاند چرخ های کارگاه،
آنکه می دوزد، می بافد،
آنکه داروی هر دردی در دست اوست،
آن پزشک، آن معلم، آن استاد،
آنکه می آورد مسافر از راه دور،
آنکه آواز می خواند، می رقصاند،
آنکه می خنداند، آن دلقک دوره گرد،
او خداست، خداست!

آن وزیر و وکیل دزدِ خائن،
آن قاضی بی شرف،
آنکه تاراج می کند خاک وطن،
آنکه عمامه کشمیر دارد به سر
ریش دارد تا زیر کمر،
می گریاند، شکنجه می کند، می کشد با نام خدا،
او اهریمن است، اهریمن است!

8 آبان 1392 ــ 30 اکتبر 213 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 6, 2013

از عصایتان خون می چکد

از عصایتان خون می چکد

،تاج و نیام شمشیر پادشاهان از زرست
،آراسته با زمرد، الماس و مروارید
،به بهای فقر و بدبختی ملتی
.چکیده از شمشیرشان خون صدها بی گناه

،آقای خامنه ای

،جای تاج، عمامه
،و عصایی جای شمشیر
،به بهای دربه دری، زندان، شکنجه و اعدام هزارن
.از عصای تان خون می چکد

روز 8 مهر 1392 ــ 30 سپتامبر 2013 ــ بلژیک ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی